جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  48 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 30 بهمن 1387 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان :خانه ریدل،زمان :نصفه شب

لرد با خونسردی طول اتاق را می پیمود .مورفین با قلیون کوچک و سبز رنگش روی زمین نشسته بود و نارسیسا با نگرانی به دراکو نگاه می کرد .
-دراکو،ساعت 12 نیمه شبه.تو الان باید خواب باشی

لرد با عصبانیت به نارسیسا نگاه کرد .سپس در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد گفت :
-کروشیو به همتون.ارباب الان نگرانه.مورفین چند بار گفتم اون وسایل مشنگی رو اینجا نیاری؟نارسیسا الان وقتی برای صحبت کردن درمورد ساعت خواب پسر تو نداریم.همتون خوب گوش کنید.نجینی ارباب فرار کرده،محفلیون نجینی نازنین اربابو با یه مار زشت بنفش دیدن.میرین و پیداش می کنین.سوروس اونطوری به ارباب نگاه نکن.

سوروس با حالتی مرموز به لرد نگاهی کرد و بعد دستی به موهای براقش کشید و گفت:
-خب ارباب،ما باید کجا رو بگردیم؟تا دلتون بخواد شلنگ و طناب پیدا میشه.از کجا معلوم نجینی عاشق کدومشون شده؟

-خب این که معلومه سوروس.ببین چطوری وقت اربابو میگیری شما باید از ...

-طناب فروشی رو بگردیم؟

-کش فروشی .شاید اونجا باشه؟

-شیلنگ فروشی.مطمئنم همینجاست ارباب

-حیاط خونه محفلیون؟

-مرلینگاه؟

لرد :
-نجینی ارباب عاشق شلنگ مرلینگاه شده باشه؟کروشیو ایوان،باید برای پیدا کردن نجینی به ...

بلاتریکس به سایر مرگخواران نگاه کرد و بعد با غرور سرش را بالا گرفت و لبخند سردی زد و با خونسردی گفت :
-پارک .مای لرد پارک رو می فرمایند.باید بریم و از نزدیک ترین پارک شروع کنیم.درست می گم سرورم؟

-آفرین بلا.درست گفتی.پس خودت با سوروس و نارسیسا برای پیدا کردن نجینی ارباب میری .بیــــــــــــرون.


بلا ،سوروس ،نارسیسا:

یک ساعت بعد..پارک اصلی جــــــــــادوگران:

-می گم که بلا ،به نظرت اون نجینی ارباب نیست؟بیا بریم ببینیم.

نارسیسا و بلا به طرف مار سبز رنگی که در گوشه ی پارک به چشم می خورد رفتند.سوروس با تردید به آن دو نگاه کرد و سرجایش ایستاد.نارسیسا با خوشحالی به مار سبز رنگ نزدیک شد.
- بلا،این که مار نیست.شلنگه.اه اه چقدرم میکربیه.

-یعنی که چی؟چرا تو نجینی مای لرد نیستی؟کروشیو بدترکیب.ههه نگا کن سیسی،اینو کروشیو می کنم چه بامزه تکون می خوره.کروشیو کروشیو.

سوروس که در گوشه ای از پارک ایستاده بود و به دو خواهر نگاه می کرد به شدت در فکر بود.

دیدینگ دیدینگ (افکت اس ام اس عهد بوق ):
«سوروس عزیز ،من دارم می ام اون پارکی که ماموریتته.می خوام ببینمت.دلم برات یه ذره شده.بوس بوس لیلی . »

سوروس با خوشحالی به انتهای پارک خیره شد.لیلی با عجله به طرف او می امد.به بلا و نارسیسا نگاه کرد که همچنان شلنگ را کروشیو می کردند.
-سلام لیلی.چه زود اومدی عزیزم.

-اوهوم.می دونم.من همیشه زود می آم

دستان لیلی به آرامی در دستان یخ زده ی سوروس قرار گرفت.به چشمان افسونگرش خیره شد .
-لیلی عزیزم،امروز که چشمات قرمز شدن چه قدر خوشکل شدی.

-اهوم می دونم عزیزم.بهم می اد؟

-لیلی ،عزیزم ،چقدر دستات داغه.منو یاده دوزخی ها می اندازه.ولی تو که دوزخی نیستی.

لیلی با عصبانیت به سوروس نگاه کرد و بعد در حالی که سرخ شده بود به تندی پاسخ داد
-معلومه که نیستم.چرا همچین فکری کردی؟

-هیچی عزیزم،ولی پس چرا موهات سیخ سیخ شدن؟رنگشون نارنجی شده.البته بهت می اد ولی خب موهات قبلا خوشکل تر بود.

-سوروس ،فراموش نکن که این رنگ موهای من هیچ ربطی به دوزخی بودنم نداره.

سوروس دستان لیلی را گرفت و بعد در حالی که از وضعیت لیلی متعجب بود گفت :
-لیلی یادته که اون روز چطوری دامبل رو ضایع کردیم؟یادته ریشش رو گذاشتیم زیر پاش کله پا شد؟

-آره یادمه،بعدش هم تدی اومد گازش گرفت.

- نه! اشتباه می کنی!چطور ممکنه فراموش کرده باشی؟اون روز روزه..

-هالوین بود؟!
-نخیر.ولنتاین بود.

سوروس با تردید به لیلی خیره شده بود.موهای نارنجی ،چشمان سرخ و فراموش کردن مهم ترین خاطره ی مشترکشان به اندازه ی کافی عجیب بود .
-لیلی حالت خوبه؟

-بله عزیزم.حالم خوبه و این اصلا ربطی به دوزخی بودنم نداره.

سوروس با چشمانی که تردید از ان می بارید به لیلی خیره شد .

چند دقیقه بعد...

-جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــغ.اون دوزخیه.لیلی نازنین من دوزخی شده.

بلاتریکس و نارسیسا با تعجب به طرف سوروس برگشتند و با دیدن لیلی به طرف آن ها دویدند.رنگ پوست لیلی کاملا سرخ شده بود و دستان کشیده اش گلوی اسنیپ را می فشرد .بلا چوب دستی اش را بیرون کشید و به طرف لیلی نشانه گرفت.نارسیسا با عجله گفت:
-بلا دور و برتو نگاه کن.یادت نره که نباید شناسایی بشیم.

سوروس هر لحظه کبودتر میشد.نارسیسا از ترس غش کرده بود و بلاتریکس به اطرافش نگاه می کرد و منتظر فرصت بود .

-یوهاهاهاها ،و اکنون من نجینی سخن گو همراه با اژدهایم.یوهاها.

نجینی سوار بر اژدهای سرخ رنگ(معجزه ی عشق خر و اژدها در شرک:D!)در کنار انها فرود امد.لیلی دوزخی بی توجه به اژدها همچنان گلوی اسنیپ را می فشرد.اژدها غرشی کرد و در یک لحظه لیلی اتش گرفت و خاکستر شد.بلا و نارسیسا متعجب به نجینی خیره شده بودند.
-چیه خب؟مارا نمی تونن حرف بزنن؟مگه نمی دونین؟خب معجزه ی عشقه .


نجینی این را گفت و به اژدهای سرخ رنگی که در کنارش ایستاده بود نگاهی کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- هین؟

- هین و درد! باب این کجاس منو آوردی؟

- پارک.

- آخه باب! نصفه شبی وقت پارک رفتنه؟ نمیگی قبرستون ریدل همین یه قدمی اینجاس؟ هیچکدومشونم که مث آدم به مرگ طبیعی نمرن! جادوی سیاه تو فضای اینجا موج می زنه.

تدی بعد از گفتن این حرف، با خشونت دستش را از دست ویکتوریا بیرون کشید. ویکی سعی می کرد برای تدی پاچه خاری کند:
- ببین، تِـــــــــــــــــــدی! نور ماه چه شاعرونه ست و هوا چه مهتابیه و ماه چقده می درخشه خلاصه!

- گفتی ماه داره می درخشه؟ اگه ماه داشت می درخشید که تو الان تیکه پاره شده بودی.

- هممم.... خوب، چرا من و تو نمی تونیم مث آدمای عادی وقتی نور ماه می درخشه بیایم قدم بزنیم؟ همیشه مجبوریم شبایی که آسمون ابریه، یا ماه هنوز کامل نشده قرارای شاعرانه مونو بذاریم.

تدی با بی حوصلگی دستش را تکان داد. انگار می خواهد حشرۀ مزاحمی را دفع کند:
- من چه میدونم. روز رو ازت گرفتن که شبا هوس گردش می کنی؟ خوب شبم برای من محدودیت هایی داره. اونم توی پارکی که دو قدمی یه قبرستونه!

به نیمکتی رسیدند و رویش نشستند. همین که ویکی خواست دست تدی را بگیرد از پشت سر صدای خش خش و قهقهه ای مخوف را شنیدند.

یوهاهاهاها

تدی و ویکی از جا پریدند و ویکتوریا پرید بغل... (اهم!)

قهقهه مخوف تر شد:

موهاهاهاها.... ژوهاهاهاها... آهاهاهاها

(- جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ!) به توان دو!

و کمی بعد تنها گرد و خاک پشت سر تدی و ویکی به چشم می خورد. بوته ها تکان خوردند و دو نوجوان شرور از پشت آنها بیرون پریدند.

- هوراااااااا... دیدی چه قیافه شون بامزه شده بود جیمزی؟ نگفتم نقشۀ باحالی میشه؟

- آره مورگانا. آخر ِ خنده بود. مخصوصا اون قهقهۀ آخری رو که کشیدی واقعا ترسناک بود. کم مونده بود منم بترسم.

- قهقهۀ آخری؟ کدوم قهقهۀ آخری؟ من هنوز وقت نکرده بودم قهقهه بزنم که تو دوباره صداشو درآوردی.

- من؟ من صدایی درنیاوردم!!!

- پس چی بود یعنی؟

موهاهاهاها.... ژوهاهاهاها... آهاهاهاها

-

- جیمزی!!!!! اینا دیگه چی هستن؟

موجوداتی که درچندقدمی آن ها و درحال نزدیک شدن بودند، با قدمهای ماشینی و چهره های خاکستری و لباس های پاره، نگاه مات و خالی از احساس خود را به آنها دوخته بودند و هرلحظه نزدیکتر می شدند.

- اینفری!!! اینا اینفری هستن مورگانا! جیـــــــــــــــــــــــغ!

- نه! این وردش نبود! گمونم وردش یه چیز دیگه بود! یادته آسپ تو کلاس چی میگفت؟

- یه چیزی تو مایه های دراکوی فاطی اینا؟

- نه باب! چرا یادم نمیاد آخه؟

جیمز و مورگانا پشت نیمکتی که چندی پیش محل قرار شاعرانه ای بود پناه گرفتند. اولین اینفری به مورگانا نزدیک شد. بازویش را گرفت و سعی کرد دندانهایش را به گردن باریک دختربچه نزدیک کند. جیمز جیغ کشید:
- سکتوم سمپرا!

ورد مانند شمشیری به اینفری برخورد کرد و بازویش را از جا کند. ولی اینفری همجنان به دنبال پایان بخشیدن به کار خود بود. مورگانا که از ترس، برای لحظه ای فلج شده بود، چوبدستی خود را به سمت پشت گردن خود چرخاند و درحالیکه نای حرف زدن نداشت، زمزمه کرد:
- دارکو اینفایر!

شعلۀ ضعیفی از نوک چوبدستیش خارج شد و به صورت اینفری برخورد کرد. شعله با اینکه ضعیف بود، به سرعت از سر اینفری به سایر قسمت های بدن او سرایت کرد و در کسری از ثانیه، اینفری را به خاکستر تبدیل نمود. جیمزی فریاد کشید:
- ایول مورگانا! خودش بود.

و با اعتماد به نفس کامل چوبدستیش را به سمت سایر اینفری ها گرفت و محکم تلفظ کرد:
- دارکو اینفایر!

آتش باشکوهی از چوبدستی جیمز سیریوس خارج شد و تمام اینفری ها را درخود بلعید. لحظه ای بعد، جز خاکستر چیزی از مهاجمین باقی نمانده بود. جیمز نفسی به راحتی کشید و به مورگانا که بیهوش روی زمین افتاده بود نزدیک شد. بازویش را گرفت:
- بلند شو مورگانا! دیگه خطری تهدیدمون نمی کنه.

با تکان دوم مورگانا چشمانش را گشود. نگاهی به چشمان او، قلب جیمز را از جا کند. چشمان سیاه مورگانا به رنگ خاکستری تغییر یافته بودند و نگاهش مات و بدون احساس بود.

جیمز به گردن مورگانا چشم دوخت، جایی که اثر زخم عمیقی که از دندان های اینفری ایجاد شده بود، دیده می شد.

آیا می توانست مورگانا را نیز به سرنوشت سایر همنوعانش دچار کند؟ با جهش ناگهانی مورگانا، فرصت تصمیم گیری برای جیمز باقی نماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/29 23:57:06
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل کتابخانه ی وسط پارک یک پف کوتوله زیر سوسوی نور چوبدستی کوچکش صفحات کتاب را یک به یک می خواند. که با صدای فریادی حاکی از ترس و وحشت کنجکاو می شه و پا به عرصه تاریک پارک می گزاره.


فلش بک


-"بیا بریم اون جسدو ول کن تروخدا"


-"نه بیا نگاش کن انگار مومیاییه ولی چرا تو آبه صبر کن میارمش بیرون..."


-"نه بهش دست نزن"


-"یعنی تو از یه جسد مومیایی می ترسی"


در این حین چشمان جسد گشوده شد و رنگ سرخ آنها پیدا شد. اینفریها خود را از آب بیرون کشیدند و آرام آرام به سمت آندو رفتند.


پایان فلش بک


پارک خلوت و آرام بود.طوری که گویی دست سیاهی روی آن سایه افکنده و باعث وحشت وصف ناپذیر پارک شده بود؛ در این میان حتی کور سوی چراغی روشن دیده نمی شد تا فضا را از این حالت رغت بار آزاد کند.


آرنولد با خود در تکاپو بود، آیا به سراغ شخصی که کمک میخواهد برود یا به کتابخانه برگردد و کتابش را به اتمام رساند؛ بالاخره تصمیمش را گرفت و قدم در سیاهی ناشناخته پارک نهاد.


در میان کوره راهی که نور چوبدستی اش روشن می کرد پیش می رفت. به حوضچه ی وسط پارک رسید، حوضچه ای که دو فیل بالغ در آن جا می گرفتند. اما اطراف حوضچه مثل همیشه خلوت نبود، دو نفر در کنار حوضچه از وحشت بر جا میخکوب شده بودند.


با کمی دقت علت اینهمه وحشت سایه افکنده بر پارک را فهمید.چهار ذغال سرخ آتشین روبروی دو نفر مفلوک وحشت زده، به جلو می آمدند.چشمانی سرخ ولی بی روح و بی حرارت و سرد،سرمایی نوید بخش مرگ، این چشمها فقط متعلق به یک جانور می تواند باشد.


موجودی دهشتناک*، مرده ای متحرک، جسدی تسخیر شده، بی روح و بیجان، بی رحم، پر خشم، "اینفری"


به پشت اینفری ها رفت تا بتواند آنها را طلسم کند. (خوب اگه اونجا نمی رفتم طلسمام به این دوتا بدبخت می خورد) در گوشه و کنار ذهنش دنبال وردی مناسب می گشت. فریاد زد: "سکتوسمپرا"جرقه ای به یکی از مهاجمین خورد ولی هیچ تأثیری نداشت.



تنها اثرش این بود که اینفری متوجه او شد، حال خودش نیز در خطر بود. اینبار فریاد زد: "کروشیو" اما باز بی اثر بود.


دوباره چوب بالا برد و فریاد زد: "آواداکداورا" اما انگار هیچ جادویی تأثیر نداشت.



مثل یک انفجار ذهنش روشن شد،یاد خاطرات گذشته افتاد، یاد استادی که نه تنها مثل برادرش بود بلکه در حقیقت نیز برادرش بود.کلمات زیبای این معلم در ذهنش جان گرفتند:


"یک جادوی سیاه تنها چیزی که جلوی اینفری یا دوزخی رو می گیره وردی که نام خاصی نداره و اون ورد اینه دارکو این فایر قسمت اول به معنای تاریکی و قسمت دوم به معنای در آتش"


جادو را بر زبان آورد اما هی چ اتفاقی نیافتاد. حال با اینفری تنها چند قدم فاصله داشت.دوباره خاطراتش را مرور کرد:


"حواستون باید متمرکز باشه با ذهن خالی هیچ چیز نباید باشه"



اینبار مسأله برایش روشن شد.در خالی کردن ذهن استاد بود اما نه در شرایطی که با یک اینفری فقط سه قدم فاصله داشت؛ تمام تلاشش را به کار گرفت، خاطراتش به سرعت از جلو چشمانش رد می شدند، لحظه ای که مامان جینی برای خرید به مغازه دایی ها آمده بود، لحظه ورود به هاگوارتز، اما یک خاطره برجای ماند، خاطره ی روزی شیرین با برادرش و استادش خاطره ی برادر دانایش برادری وارد به جادوی سیاه...


حال با اینفری فقط دو قدم فاصله داشت، حالا یک قدم به مرگش نمانده بود؛ حافظه اش تخلیه شد تنها یک پرده ی خاکستری برجای مانده بود.


به راست خم کرد و به چپ کرد راست
خروش از نوک چوب جادو بخاست


اینبار با تمام توان فریاد کرد: "دارکو این فایر"


جرقه ی قرمز از نوک چوبش جست زد و بر جان اینفری ها نشست. آتشی آنها را فرا گرفت که سرتاسر پارک را روشن می کرد، آتش نه تنها پارک بلکه فراسوی ذهن وحشت زدگان را نیز روشن کرد، فریاد های فرو خورده شان را سر داده و پا به فرار گذاشتند.


آرنولد در حالی که راه کتابخانه را در پیش می گرفت گفت: "ممنون که نجاتمون دادید ــــــــــــ خواهش می کنم کاری نکردم"



*وحشتناکتر از وحشتناک رو می گن دهشتناک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 28 بهمن 1387 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- نـــــــــه ! نه ... این امکان نداره ...
- تو کاری ازت بر نمیاد ، باید خودتو کنترل کنی .
- ولی او به خاطر من ...


فلش بک

باد سردی می‌وزید ، هوا آنچنان سرد بود که کمتر کسی حاضر بود از خانه خود خارج شود و در محیط گسترده و بازی همانند پارک جادوگران پرسه بزند اما دقیقاً در همان زمان دو جادوگر در کنار حوضچه زیبای میدان اصلی پارک ایستاده بودند و گویی دلیلی برای اینکار خود داشتند زیرا با وجود لرزه هایی که هر یک بر اندام خود احساس می‌کردند بنظر نمی‌رسید که فقط برای گذران اوقاتی خوش و یا سرگرمی در آن محل حضور پیدا کرده باشند .

سرمای هوا آنچنان شدید بود که برف سنگینی بر روی زمین نشسته بود و فواره داخل حوض بهمان صورت که در حال پراکنش بود یخ زده بود و صحنه زیبا و خارق العاده‌ای را پدید آورده بود . ثانیه های اول که دو نفر قدم در پارک گذاشته بودند از زیبایی وصف ناپذیر آنجا ابراز خوشحالی می‌کردند اما زمانی که به طور دقیق به بررسی موقعیت پارک پرداخته بودند حسی عجیب سراسر از ترس و وحشت آنها را فراگرفته بود .

آسپ : آخه اینجا هم جای قرار گذاشتنه ؟ من ...
مری : میترسی ؟ درسته اینجا یه مقدار عجیب بنظر میرسه اما ...
آسپ : یه مقدار ؟ تو به این میگی یه مقدار ؟ قشنگ تابلوئه که یه عده قبلاً توی این قسمت پارک دست بردن وگرنه سردی هوا نمیتونه اینکار رو بکنه !

سپس دستش را به طرف فواره بزرگ وسط میدا گرفته بود . حرف او را مری هم تایید می‌کرد . سرما زیاد بود اما نه آنقدر ... اما برای او فکر کردن به این مسائل چندان خوشایند بنظر نمی‌رسید زیرا در آن لحظه منتظر کسی بود که فقط افکار ملایم و زیبا را طلب می‌کرد .

مری : نگران نباش تا چند دقیقه دیگه مرینا میاد و از اینجا میریم ...
آسپ : آخه چرا اینجا ؟ وسط قطب جنوب بهتر نبود ؟
مری : نه آنجا رو دو سال پیش با هم رفتیم !
آسپ : بی مزه ، اصلاً خنده دار نبود ...
مری : فکر کنم یه صدایی شنیدم ، اوناهاش داره میاد . اما ... اما ...

نگران هر دوی آنها به واقعیت نزدیک شده بود ، آنها حس کرده بودند که این علائم نشانه‌ی حادثه‌ناگواری است اما هر دو کم و بیش با خیالات واهی افکار ناپسند را کنار زده بودند ، اما وقتی مرینا در حالی که حدود بیست دوزخی او را از پشت دنبال می‌کردند به طرف آنها می‌دوید ذهنیات شوم رنگ واقعیت گرفته بود .


مری : سریع خودت رو آماده کن باید شعله بزرگی درست کنیم وگرنه از پس این تعداد برنمیایم .
آسپ : ولی اینا غیر عادی بنظر میرسن مری ، خیلی تندتر از آن چیزی که باید دارن حرکت میکنن !
مری : فرقی نمیکنه ... بدو بدو مرینا خودتو برسون اینجا ...

در حالی که نفس های کنترل نشده خود را از دهان و بینی بیرون می‌داد به طرف آنها حرکت می‌کرد ، دقایقی قبل از نفس زدن افتاده بود و دیگر توان حرکت بیشتر را نداشت اما وقتی از دور کورسوی امید خود را دیده بود با سرعت بیشتری گام بر‌می‌داشت ...

دیگر فقط چند قدم تا رسیدن به مامن باقی مانده بود ، اگر خود را به آنها می‌رسانید نجات می‌یافت زیرا مطمئن بود که ایمن ترین جایگاه نزد اوست ... پس با سرعت حرکت کرد ...

مری : نــــــــــــــــــــــــه ! آسپ آتیش رو بفرست بهش رسین گرفتنش !

گلوله های شعله ور به طرف دوزخیانی که مرینا را احاطه کرده بودند پرتاب می‌شد ، دو جادوگر خود را بیشتر به آنها نزدیک کردند و با شعله ور ساختن کلیه درختان آن نزدیکی سعی در آن داشتند تا گسترده ترین شعله ها را برای مقابله با دوزخیان فراهم کنند اما گویی آتش تنها راه مقابله با این تعداد نبود ...

مری خود را به مرینا رسانده بود و او را از میان دستهای دو دوزخی که بر روی گردن او خم شده بودند بیرون آورده بود اما تعداد بیشتری هر دوی آنها را فرا گرفتند ... دور تا دور آنها حلقه ای از دوزخیان بود که هر لحظه تنگ و تنگتر می‌شد .

آسپ گرچه خود نیز درگیر با دو دوزخی بود که به طرفش حمله‌ور شده بودند اما سعی در آن داشت تا شکافی برای عبور آنها از داخل حلقه فراهم کند ، پس با تمام نیرو شعله های بسیاری را پدید می‌آورد ... اما نیروی هیچ یک از آنها کافی نبود ...

مرینا : اینطوری نمیشه باید جادوی گستره‌تری رو به کار ببریم ...
مری : ولی اینکار ... اینکار ...
مرینا : من بهتر میتونم متمرکز بشم ، بهتره هوای من رو داشته باشی ...

سپس تمام نیروی خود را جمع کرد ، چشمانش را بست ، در آخرین لحظاتی که نوری در نگاهش منعکس می‎‌شد دو همراه خود را می‌دید که با تمام وجود با دوزخیان در حال نبرد بودند ، آسپ نیز در حالی که با تعجب فراوان آنها را نگاه می‌کرد اما دست از تلاش برنداشته بود ...

همه چیز فراهم بود قوای خود را جمع کرده بود و فقط کافی بود ورد مورد نظر را بر زبان آورد تا لحظاتی دیگر با خوشحالی خاطرات این لحظات را با هم مرور کنند و باری دیگر سراسر خنده و شادی شوند ، چشمانش را گشود تا مرکزیت تجمع آنها را نشانه بگیرد و ...

مرینا : دارکو ...

مری در دستان دو دوزخی اسیر گشته بود سر یکی از آنها بر روی گردن او خم شده بود و چشمانش رو به آسمان دوخته شده بود ...

- ... اینفا ...

بعد زمانی و مکانی در حال دگرگون شده بود ، لحظه ای همه چیز در خود منقبض شد ، هر آنچه را که در آنجا مازاد بنظر می‌رسید را بلعیده و نابود کرد ... مری نیز از بدون وجود دوزخیان بر روی زمین افتاد ...

لحظه ای گذشت ، چشمانش را گشود ... آسپ در کنارش بود و به چشمانش خیره شده بود اما خبری از مرینا نبود ...

پایان فلش بک


مری : نـــــــــه ! نه ... این امکان نداره ...
آسپ : تو کاری ازت بر نمیاد ، باید خودتو کنترل کنی .
مری : ولی او به خاطر من ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/11/28 19:47:48
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 28 بهمن 1387 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
همان طور که بی وقفه اشک می ریختم فحشی نثار پرفسور پاتر می کردم.تنها صدایی که شنیده می شد،صدای شرشر بارون به همراه جارویی بود که با هر حرکتی که به آن می دادم تکانی می خورد.
به ساعتم نگاه کردم.12:30 دقیقه ی نیمه شب بود و من تنهای تنها در حال کار بودم.می لرزیدم،اما لرزش من به دلیل کار سختی که انجام می دادم یا ترسی که داشتم نبود!لرزشم به دلیل این بود که امروز دقیقاً همان روزی بود که او رفت و دیگر برنگشت و مرا تنها گذاشت.دو سال از رفتنش می گذشت ولی حتی دیگر نشانی از او نبود.
دوباره به ساعت نگاه کردم.1:20 دقیقه بود.به خود نگریستم!چقدر درمانده!الان بود که پرفسور بیاید و بگوید:خیلی خوب مدلی تنبیه بسه.از این به بعد یاد می گیری سر کلاس من به اعصاب مسلط باشی.
در حالی که به او فکر می کردم و مشغول کار بودم،صدایی از پشت سرم شنیدم.صدای کشیده شدن پایی بر روی زمین.
می توانستم حدس بزنم که مال کیست!چه کسی جز پرفسور؟
به کار ادامه دادم.سعی کردم درسی که امروز داده بود را به خاطر بیاورم.دوزخی ها!چه کلمه ی مسخره ای.چیزی که هرگز وجود نداشت. هرگز!به وردی که درس داده بود فکر کردم:دارکو اینفا.همان چیزی که نباید برروی انسان و یا موجود زنده انجام شود.چه خوب می شد اگر روی پرفسور اجرا می کردم.چه خوب می شد.
_لوراااااااااااااااااااااا!
با چنان سرعتی برگشتم که حس کردم تمام استخوان های گردنم خورد شدند.این صدا ی کسی آشنا بود.کسی که خاطره های با او داشتم.خاطره ای از عشق!عشقی حقیقی.
نعره زدم:توووووووووووو؟!
دهانم باز ماند.بی ترید او بود!کسی که مرا از خوش حالی فلج کرد.ناگهان فکری، نوری را که به مغز تابیده بود خاموش کرد.نکند من خوابم؟او که رفته بود...برای همیشه!
به طرفم آمد ولی من همان جا ایستادم.حتما آمده بود که مرا با خود ببرد.و من با او می روم...با او!
چهره اش بسیار زنگ پریده بود و وقتی دستهایش را گرفتم یخ کرده بود!مانند یخ....
نعره ای از پشت سرم گفت:اون دوزخی
برگشتم!آه بله.پرفسور حتی می خواهد بهترین خواب هایم را خراب کند. او همیشه در بدترین جاهاست.
فریاد زد:نه!دیگه نه!بزار تو خوابم راحت باشم.خواهش می کنم.
به دنبالم دوید تا دست او را از دستم بیرون بکشد.هم من مقاومت می کردم و هم او.اما پرفسور هنوز دست از تلاش میکرد.
پرفسور از من دور شد و چوبدستی اش را بیرون آورد و فریاد زد:دارکو ای....
خودم را روی او انداختم و با صدایی پر از خشم و التماس فریاد زد:اون زندس.این ورد برای آدما نیست.
به چهره اش نگاه کرد.بدون هیچ حالتی.نه آن لبخندی که همیشه بر لب داشت و نه آن حالت غرورش.داشت مرا درون تاریکی می برد.
پرفسور با خشم به طرفم آمد و همان طور که می دوید فریاد زد:اگه نذاری بکشمش و جلوش باستی اون وقت می میری.
دستش را فشردم.بدون هیچ حالتی نه درد و نه هیچ چیز.قطره اشکم را پاک کردم و سعی کردم خودم را از دست هایش بیرون بکشم.
از حیرت فریادی سر داد.به طرف پرفسور دویدم و فریاد زدم:خوبت شد؟
لبخندی کمرنگ تحویلم داد و با صدای آرام گفت:ورد تو تکرار کن.بزار جسمش هم راحت شه.
سرم را به حالت نفی تکان دادم.قطرات اشکم،با باران در آمیخته می شد.هرگز چنین کاری را نمی کردم.حتی اگر محکوم به مرگ می شدم.
دوباره تکرار کرد:راحتش کن.دوست داره به دست تو آزاد شه.
به او نگاه کردم.داشت به طرفمان می آمد.
_آه نه!.
دوزخی دیگر از پشت به پرفسور حمله کرد.قدم های او وحشیانه تر شد.
جیغی از ترس کشیدمچوبدستی پرفسور از دستش افتاد و حالا فقط من چوبدستی داشتم.
عاجزانه به دوزخی ها نگاه کردم و فریاد زد:دارکو اینفا.
و سپس فقط صدای هق هق خود را از دوباره از دست دادن او می شنیدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1387 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
چرا از خانه فرار کرده بود ؟
این سوالی بود هر روز هر دقیقه هر ثانیه هر ... مانند پتک بر مغز خسته و فشار می آورد .
او که زندگیش راضی بود چرا باید همسر باردار خود در این شرایط بهرانی تنها می گذاشت .
درست بود که او یک گرگینه بود ولی احتمال این که بچه اش که هنوز به دنیا نیامده بود گرگینه بشود پنجاه پنچاه بود.
باز هم این سوال به سراغش آمد .

چرا از خانه فرار کردم . الان که نیمفا به من احتیاج داره چرا باید اورو تنها می گذاشتم .

ناگهان فکری به ذهن خسته اش خطور کرد .
او به این می اندیشید که به سوی پارک جادوگران برود و از خاطرات شیرینی که در ان پارک با دوستان خود و همسرش داشت به یاد بیارد تا شاید کمی از بار سنگین که روی دوشش بود کاسته شود .

ناگهان به یاد جیمز افتاد .
جیمز دوست صمیمی او که چقدر کودک خود را دوست داشت و برای دفاع از ان توسط لرد منفور کشته شد ، حالا باز هم ندامت به سراغش امده بود دلش می خواست به خانه برگردد و نیفا رو در آغوش بگیرد و از او معذرت بخواهد ولی قسمتی از این فکر مشکل داشت .
وقتی دوباره این رو یاد می اورد که احتمال دارد فرزندش گرگینه شود سخت تر به نیمکت سرد پارک جادوگران می چسبید !

همه ی خاطرات خوش به سوی او هجوم اوردن وبعد از خاطرات به یاد کودک در راهش افتاد و به سوی خانه بازمی گشت ، ولی دیگر دیر بود !

آب مرده پارک شروع به موج برداشتن کرد و بعد از چند لحظه ترسناک اینفری و دوزخی بود که به سوی هجوم می بردند تا اورا از بند این دنیا رها کنند .
لحظه تصمیم خود را گرفت می خواست برود و با آغوش باز اینفری ها رو در بر بگیرد ولی ناگهان یاد فرزندش و زن بیمارش به سوی هجوم اوردن و بعد از چند ثانیه کوتاه ناگهان تصمیم خود را گرفت و چوب دستی خود را در اورد و ان را به سوی ان موجدات شب گرفت و زیر لب فریاد زد :
اینسندیو!
آتش عشق پدری به فرزند و به همسر چنان اتش عظیمی به پا کرد که دیگر هیچ موجود شبی جرعت نداشت به سوی او قدم بردارد .

پس آرام آرام به سوی عقب حرکت کرد ولی در بین راه پایش به نیمکت برخورد کرد و تعادل خود را از دست داد و چوب دستی اش در سیاهی شب ناپدید شد .

دوزخی ها با آن چهره خالی از زندگیشان به سوی می رفتند ولی او تصمیم خود را گرفته بود به سوی جای چوب دستی اش پرت شده بود رفت بعداز چند لحظه گشتن آن را پیدا کرد و به سوی اینفری ها هجوم برد و فریاد زد :
دارکو اینفا!
از تعداد کمی دوزخی که از اتش جا ن سالم به در برده بودند یک هم کم شد .
مرد انقدر این طلسم را تکرار کرد تا هیچ اینفری و دوزخی در ان جا یافت نمی شد .

با کمترین انرژی که داشت به سوی خانه حرکت کرد.

در خانه رو بعد از چند لحظه مادر زنش در رو باز کرد و با چشمانی که از شوغ می درخشید رو به ریموس کرد و گفت : مبارکه ! پسر دار شدی !

با تمامی قدرتی که داشت به سوی اتاق خوابشون هجوم بردو زن خود را دید که کودکی رو با موهای صورتی مایل به بنفش !

چهره خود را به بالا گرفت و با تمام قدرت خدا رو شکر کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1387 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سپتیما در آن شب برای انجام تکلیف دفاع در برابر جادوی سیاه به پارک جادوگران رفت. او تا به حال هیچ دوزخی را از نزدیک ندیده بود و فقط تصویر یک دوزخی را درحالی که سعی می کرد قدمی بردارد در یک کتاب که در مورد ولدمورت و مرگخواران نوشته شده بود به یاد می آورد. نمی توانست درک کند چطور ممکن است انسانی هم چنین کاری را با جسد مرده ی دیگر انسانی انجام دهد. مگر این که باور نداشته باشد روزی ممکن است خودش هم به جمع همین مردگان بپیوندد.
نیم ساعتی بود که خبری نشده بود ولی او میدانست آن ها به زودی می آیند. در تمام این مدت به فکر جمله ای که استادش گفته بود "جسد ِ پدرتون هم بود با قدرت ِ تمام دفاع کنید. دفاع نکنید کشته میشید."بود.او می دانست مادرش سال ها بود که مرده بود . او نمی توانست بر روی مادر مرده اش تلسمی را اجرا کند .چطور میتوانست!
صدای خش خشی افکارش را شکافت و توجهش را جلب کرد . به طرف صدا برگشت و ده دوزخی را دید که به طرفش می آمدند. از حالت و بویشان حالش بد شد . ولی آن ها داشتند نزدیک می شدند و او باید کاری می کرد . خودش را جمع و جور کرد چوبدستی اش را به طرف آن ها گرفت و وردی را که یاد گرفته بود گفت: دارکو اینفا
چند تا از دوزخی ها را مهار کرد و دو بار دیگر این تلسم را گفت تا این که چهره ی آشنای مادرش را دید. نمی توانست باور کند از آنچه می تر سیده بر سرش آمده است . تردید کرد . او می توانست چوبدستی اش را بیندازد و مادرش را در آغوش بگیرد و به دنیای او بپیوندد.
ولی در همان لحظه چهره پدرش ،معشوقش و دوستانش به خاطرش آمد. افکار و آرزو هایش به یادش آمد . در یک لحظه وجودش را خالی از هر احساسی کرد،چوبدستی اش را بالا آورد و ورد را گفت.
چند قدم را آهسته به طرف عقب برداشت و بعد اشک ریزان دوان دوان از پارک خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1387 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
...در ان زمان بود که ما راز خود را به طور کاملا خصوصی، با ملکه ماگل ها، که ویکتوریا نام بود، در میان گذاشتیم و ایشان که خانمی زیبا و فهمیم بودند، به گونه ای مبهم به ما اطمینان دادند که در گذشته، برایشان اتفاقی افتاده که با دنیای ما اشنا شده اند و عهد یاد کردند که راز ما را فاش نخواهند کرد و سرانجام ما ازاد شدیم تا دوباره به سمت ان منطقه نفرین شده باز گردیم تا این خود داستانی تازه در پایان داستان سفر طولانی ما در استوا باشد.
اکنون که به گذشته مينگريم، ميتوانيم احساس کنيم که ان منطقه زماني ما را به فرمان خود گرفته بود به معناي ديگر زماممان در دست ان دوزخي هاي نفرين شده بود، دوزخي هايي که قرن ها پيش، براي اولين بار، توسط هارونِ عربِ سياه در سرزمينمان طلسم شدند...اما بلاخره طلمسش را باطل کرديم و براي اطمينان در اطرافش سه درخت بيده وحشي کاشتيم، تا روح انها را از بند ازاد ساخته و جسمشان در خواب ابدي فرو رود.

ریتا اخرین خط کتاب دست نوشته را با حیرت خواند، سپس چند لحظه مکث کرد، ان را بست و دوباره اولین صفحه ان را باز کرد...در صفحه اول نقشه ای کشیده شده بود که مسیر سفر شخص نویسنده را مشخص میکرد...نگاهش روی قسمتی از نقشه که با ضربدر قرمز مشخص شده بود ثابت ماند، اینجا ان دوزخی هارا پس از اینکه طلسمشان را باطل کرده بودند، دفن کردند. در کنار ان، سه درخت بیده کتک زن به فاصله یک متر از هم دیگر کاشته بودند! چه قدر اشنا بود؛ با هیجان نقشه شهر لندن را از کشو میز تحریرش بیرون اورد و روی ان به دنبال پارک جادوگران گشت...پیدایش کرد، همان بیدها! به سرعت کتاب را جلو کشید و ان را با منطقه پارک مقایسه کرد...خودش بود! حالا میفهمید که این درخت ها چرا بعد از گذشت یک قرن هنوز از بین نرفته اند...میتوانست تیتر روزنامه پیام امروز را جلوی چشمش ببیند...چشمش به دست خط ریزی در گوشه ای از نقشه کتاب قدیمی افتاد: طلسم باطل نشده!

اهمیت نداد، همین امشب باید به ان پارک میرفت، می توانست از زمین انجا یکی دو عکس میگرفت و ان را همراه با نقشه ان کتاب چاپ میکرد!

با عجله کتاب و نقشه شهر لندن را در کیفش گذاشت، قلم پر و چوبدستیش را برداشت و از خانه اش بیرون رفت.

سوزه سردی میوزید، نیمه شب بود و درون پارک هیچ کس نبود. دندان های ریتا از سرما به هم میخوردند اما خودش متوجه نبود...در حالی که به سه بیده رو به رویش خیره شده بود، زیره لب زمزمه کرد:

- باورت میشه ریتا؟ تو الان روی پنجاه تا دوزخی واستادی که صد سال پیش، بعد از اینکه جنایتای بی نشونشون کشف شد، طلسمشون رو باطل کردند و گذاشتن که اینجا دفن بشن! میدونی کشف این منطقه میتونه ثروتمندت کنه؟ میدونی اینجا رو تبدیل به موزه میکنن؟ باورت میشه تو اولین دوزخی هارو پیدا کردی؟!!...

چهره اش کم کم باز شد...چشم انداز بی نظیری را رو به رویش میدید! کم کم از سر خوشحالی خنده اش گرفت و شروع کرد با صدای بلند خندیدن...هیچ کس در پارک نبود و صدای خنده های شادمانه ریتا در تاریکی شب حالت ترسناکی ایجاد میکرد. دوربین و کیفش را به گوشه ای انداخت و شروع کرد روی زمین دوزخی ها به رقص و پایکوبی!

- من شما رو پیدا کردم دیوونه ها...حالا ثروتمند میشم! اسمم میره تو تاریخ...اینجا موزه میشه و به من مدال درجه یک مرلین رو میدن. بلاخره وجودتون بعده این همه سال به یک دردی خورد.

ساعتی از نیمه شب گذشته بود که ریتا احساس کرد زمین در زیر پایش شروع به لرزیدن کرده است! لحظه ای ایستاد و به زیر پایش نگاه کرد...زمین داشت شروع به شکاف برداشتن میکرد...چشمانش از حیرت گشاد شد، در مقابل چشمان وحشت زده ریتا، دست مرده ای از زمین بیرون امد و به سبزه ها چنگ زد. ریتا از وحشت فریادی کشید و قدمی به عقب برداشت...قسمتی دیگر از زمین شکافته شد و شخص دیگری که مرد یا زن بودنش مشخص نمیشد خودش را بیرون کشید...تا لحظاتی دیگر ریتا شاهد وحشتناک ترین لحظات زندگیش بود، زمین شکافته میشد و دوزخی هایی با صورت ها و قیافه های وحشتناک، لباس های گلی و پاره و قدیمی و موهای ژولیده، شروع به بیرون امدن از زمین میکردند و در حالی که نمی توانستند به راحتی قدم بردارند، به سمت او می امدند!

ریتا فریادی از وحشت کشید و شروع به دویدن کرد که دستی شانه اش را گرفت...ریتا فریاد دیگری کشید و خودش را ازاد ساخت و به سمت دیگری شروع به دویدن کرد که ایندفعه دستی مچ پایش را گرفت و او را به زمین انداخت...ریتا در حالی که با حالتی هیستریک اشک میریخت چوبدستیش را بیرون کشید و به سمت جسد ها برگشت و اولین طلسمی را که به ذهنش رسید فریاد زد:

- ریداکتو

طلسم به یکی از دوزخی ها برخورد کرد، اما اسیبی به ان نرساند.

ریتا خودش را روی زمین عقب کشید و فریاد زد:

- کروشیو

باز هم طلسم از بدن جسد گذشت، بدون انکه اسیبی به ان برساند. اما ایندفه دوزخی که طلسم به او برخورد کرده بود، خم شد و دستانش را دور گردن ریتا حلقه کرد، ریتا داشت خفه میشد.

ریتا چوبدستیش را روی شکم دوزخی فشار داد و با صدایی خرخر مانند در حالی که به هیچ چیز به جز رویای زنده ماندن خودش نمی اندیشید این طلسم را به زبان اورد:

- دار..رر...کو اینفا

دوزخی منفجر شد اما رویای ریتا تحقق پیدا نکرد...

او خودش هم مرده بود و روزنامه فردا صبح پیام امروز، به جای تیتر جنجالی کشف اولین دوزخی ها، خبر مرگ خبرنگار معروف دنیای جادویی در پارک جادوگران و شکافته شدن بی دلیل قسمتی از پارک را چاپ کرد.

و هیچ کس نفهمید ان دوزخی ها بار دیگر ازاد شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/11/25 21:07:26
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/11/25 21:08:04
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/11/25 21:15:10
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
2:00 نیمه شب...
ماه همچون قرص نقره ای رنگی انوار درخشانش را بی مهابا به زمین ارزانی می کرد و درختان سر به فلک کشیده ی پارک جادوگران که در میان باد و بوران بدون هیچ خمیدگی ای ایستاده بودند ، از انوار ماه به خوبی پذیرایی می کردند.

مردی در حالیکه کلاه دو لبه اش را تا چشمانش پایین کشیده بود ، در حالیکه با اضطراب عجیبی مدام سرش را به این طرف و آن طرف تکان میداد به طرف مرکز پارک حرکت کرد.

مرد به میانه پارک خالی از هر عابری رسید و کلاه دو لبه اش را برداشت.
صورتش را که اندکی به سرخی گراییده بود به تازگی اصلاح کرده بود. ابروان قهوه ای رنگش در هم تنیده بود و خط عمیقی بر پیشانی اش نشسته بود. هر از گاهی با چشمان براقش اطرافش را نگاه میکرد و در حالیکه شعر عجیبی را زیر لب برای خود زمزمه میکرد بر روی سکوی سنگی ای با انشگتان کشیده اش ضرب گرفته بود...

دنــــــگ!
مرد غافلگیر شده با فریاد عجیبی به جلو پرتاب شد و با سر به سطل آشغال فلزی برخورد کرد و اولین فکری که بعد از برخورد به سطل به ذهنش رسید تنها یک جمله بود.
دسیسه!

مرد ، بدون اینکه به دشمنان ناخوانده اش نگاهی بیندازد با حرکتی از روی زمین سرد بلند شد و چوبش را بیرون آورد.
_ لوموس!

هاله ای نورانی که از چوب خوش ساخت مرد طراوش می کرد اندکی روشنایی به پارک خاموش که به زودی به محل وحشتناکی تبدیل می شد می بخشید.
مرد با عجله نگاهی به پشت سر به جایی که چندی قبل مورد حمله قرار گرفته بود انداخت و لحظه ای بعد بدنش از شدت تعجب بی حس شده بود.
_ اینفری ها؟

موجودات جهنمی آنچنان کریه و زشت بودند که حتی سنگدل ترین افراد هم با دیدن آنها حسی از رعب و دلسوزی در خود احساس می کردند.
چند اینفری با چشمانی قرمز ، لبانی کرخت ، دندان هایی زرد و دستانی که معلق در هوا قرار داشتند به طرف مرد بیچاره حرکت کردند.

_ اینسندیو!
آتش مرد ، به اولین اینفری برخورد کرد و اینفری با زوزه ای که بی شباهت به زوزه ی گرگی زخمی نبود بر روی زمین افتاد که ناگهان اینفری دیگری از پشت به طرف مرد حمله کرد.

مرد فریادی خفه سر داد و با آرنجش اینفری را از خود دور کرد سپس چوبش را به طرف دومین دوزخی نشانه گرفت.
وقتش رسیده بود که دوباره از طلسم محبوبش استفاده کند... برای چند ثانیه ذهنش را در خلسه نگه داشت. به هیچ چیز فکر نمی کرد.فقط بر روی دشمن کریه اش تمرکز کرده بود و بر روی طلسمی که باید برای نجات جان خود به طرف دوزخی پلید می فرستاد.
سرانجام نیروی عجیب طلسم را در درون دستان و چوب جادویش احساس کرد و متوجه شد که وقت انجام طلسم فرا رسیده است...

_ دارکو اینفا!
طلسم ارغوانی رنگ به دومین دوزخی برخورد کرد...

اینبار نه زوزه ای در کار بود و نه فریاد خفه ای ، اینفری آنچنان زجه ای کشید که مرد مجبور شد دستانش را برای چند ثانیه بر روی گوش هایش بگذارد.

اینفری با حرکت هایی که بیشتر به حرکات موزون شباهت داشت تا عذاب کشیدن مدام به این طرف و آن طرف می رفت و به هرچیزی متوسل می شد تا اندکی از عذابش بکاهد و سر انجام بعد از چند ثانیه ، اینفری دوم با آخرین فریادش مقابل پای آخرین دوزخی باقیمانده افتاد و صدایش برای همیشه خاموش شد.

آخرین اینفری لحظه ای متوقف شد و به سرانجام دو دوزخی دیگر نگاه کرد ولی دوباره به طرف مرد حمله ور شد.

مرد با سر و صدا نفسش را بیرون داد ، زیر لب دشنامی داد و دوباره طلسم وحشیانه را به کار بست.
خلسه ... تمرکز ... و دوباره قدرت عجیب طلسم!
_ دارکو اینفا!

اینفری سوم ، مشابه دوزخی دوم با زجه هایی وحشیانه برای چند ثانیه تقلا کرد و سپس با آرامش عجیبی بر روی زمین افتاد و همزمان با مرگ دوباره دوزخی سوم ، مرد با زانوانی سست بر روی زمین افتاده و از هوش رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/11/23 13:52:13
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1387 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از 1سال دوری

پس از یک سال فراموشی

گریه های شبانه

پرسه های بی هدف

امشب بار دیگر میتوانست او را ببیند.

کسی که در تمام لحظاتش شریک بود. کسی که هیچگاه نتوانست او را از ذهنش براند.

دو شب پیش او را در خیابان دیده بود.

مانند همان سال پیش بی توجهی دیده بود اما برایش مهم نبود.

حاضر بود تمام عمرش را بدهد اما یک بار ، فقط یکبار دیگر اورا ببیند.

یک بار دیگر در آغوش بکشدش.

بار دیگر گرمای بدن ظریفش ، طراوت لب های زیبایش را حس کند.

آرام قدم بر میداشت و جلو میرفت.پارک کوچکی که چند تاب زنگ زده تنها دارایی آن بود در برابرش قرار داشت.


چوبدستیش را محکم با دستش میفشرد.

یک سال تمام شب ها با چشمان خیس خفته بود،یکسال تمام فکر کرده بود که چرا معشوقه ی بی همتایش او را تنها گذاشته.یک سال تمام سر کوفت صد ها نفر از کسانی را تحمل کرده بود که به او گفته بودند این دخترک برای او باقی نمیماند.

اما به هیچ یک اهمیت نمیداد.تنها برایش دیدار یار و غمخوار دیرینه اش ارزشمند بود و بس.

ناگهان چشمش به نوری در پشت یکی از درختان پارک افتاد.

در همان حال که به نور خیره شده بود پیکر لطیف و زیبای دخترکی مو طلایی از پشت درخت پدیدار شد.

چهره اش زیبایی نفس گیری داشت.

مغزش تاب اندیشیدن نداشت.

پس از یک سال که بر او به درازای یک عمر گذشته بود اکنون دگر بار او را میدی.

دیگر توان تحمل نداشت .

به سرعت به سمت او دوید.

لحظه ای تمام خاطرات خوش گذشته به ذهنش آمده بودند.تمام لحظاتی که شانه در شانه ی معشوقه اش در تمام خیابان های آن شهر طی کرده بود.


ناگهان به خود آمد.اول فکر کرد اشتباه دیده اما همانطور که میدوید آن صحنه را مشاهده میکرد.


اجساد متحرکی به سمت دختر حمله کرده بودند.تعدادشان خیلی زیاد بود.

خودش نفهمید چرا ایستاد. فقط دید که معشوقه ی زیبارویش داشت در خون زیر پای آن دوزخیان غلط میزد.

چطور ممکن بود.حتی شاید کمتر از چند ثانیه در فکر بود . چگونه آن اتفاق افتاده بود.

افکارش دیگر راحتش نمیگذاشتند.


دنبال طلسمی بود تا آن وحشی ها را از آن پیکر زیبا و خون آلود دور کند.

بی مهابا یکدفعه فریاد زد : دارکو اینفا!!


در کسری از ثانیه تمام دوزخیان حمله ور شده به دختر ناپدید شدند. نمیدانست از کجا آن ورد را یاد گرفته.

به سمت پیکر دختر رفت. مات و مبهوت به آن پیکر نحیف و زیبا نگاه میکرد.دستی به صورت دلربای معشوقه اش کشید.با پاک شدن خون های روی صورتش دیگر نتوانست باور نکند.

دختر مرده بود.پیش از آنکه بار دیگر او را در آغوش بکشد،پیش از آنکه بتواند بار دیگر گرمای بدنش را به او هدیه کند.

تمام بدنش تیر میکشید.

ای کاش میتوانست زودتر آن ورد را بیاد آورد ، شاید در این صورت به جای آن پیکر بی جان و سرد ، پیکر زیبا و گرم معشوقه همیشه زیبایش را در آغوش داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)