مکان :خانه ریدل،زمان :نصفه شب لرد با خونسردی طول اتاق را می پیمود .مورفین با قلیون کوچک و سبز رنگش روی زمین نشسته بود و نارسیسا با نگرانی به دراکو نگاه می کرد .
-دراکو،ساعت 12 نیمه شبه.تو الان باید خواب باشی

لرد با عصبانیت به نارسیسا نگاه کرد .سپس در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد گفت :
-کروشیو به همتون.ارباب الان نگرانه.مورفین چند بار گفتم اون وسایل مشنگی رو اینجا نیاری؟نارسیسا الان وقتی برای صحبت کردن درمورد ساعت خواب پسر تو نداریم.همتون خوب گوش کنید.نجینی ارباب فرار کرده،محفلیون نجینی نازنین اربابو با یه مار زشت بنفش دیدن.میرین و پیداش می کنین.سوروس اونطوری به ارباب نگاه نکن.
سوروس با حالتی مرموز به لرد نگاهی کرد و بعد دستی به موهای براقش کشید و گفت:
-خب ارباب،ما باید کجا رو بگردیم؟تا دلتون بخواد شلنگ و طناب پیدا میشه.از کجا معلوم نجینی عاشق کدومشون شده؟
-خب این که معلومه سوروس.ببین چطوری وقت اربابو میگیری شما باید از ...
-طناب فروشی رو بگردیم؟
-کش فروشی .شاید اونجا باشه؟
-شیلنگ فروشی.مطمئنم همینجاست ارباب
-حیاط خونه محفلیون؟
-مرلینگاه؟
لرد :
-نجینی ارباب عاشق شلنگ مرلینگاه شده باشه؟کروشیو ایوان،باید برای پیدا کردن نجینی به ...
بلاتریکس به سایر مرگخواران نگاه کرد و بعد با غرور سرش را بالا گرفت و لبخند سردی زد و با خونسردی گفت :
-پارک .مای لرد پارک رو می فرمایند.باید بریم و از نزدیک ترین پارک شروع کنیم.درست می گم سرورم؟

-آفرین بلا.درست گفتی.پس خودت با سوروس و نارسیسا برای پیدا کردن نجینی ارباب میری .بیــــــــــــرون.
بلا ،سوروس ،نارسیسا:
یک ساعت بعد..پارک اصلی جــــــــــادوگران:-می گم که بلا ،به نظرت اون نجینی ارباب نیست؟بیا بریم ببینیم.
نارسیسا و بلا به طرف مار سبز رنگی که در گوشه ی پارک به چشم می خورد رفتند.سوروس با تردید به آن دو نگاه کرد و سرجایش ایستاد.نارسیسا با خوشحالی به مار سبز رنگ نزدیک شد.
- بلا،این که مار نیست.شلنگه.اه اه چقدرم میکربیه.
-یعنی که چی؟چرا تو نجینی مای لرد نیستی؟کروشیو بدترکیب.ههه نگا کن سیسی،اینو کروشیو می کنم چه بامزه تکون می خوره.کروشیو کروشیو.
سوروس که در گوشه ای از پارک ایستاده بود و به دو خواهر نگاه می کرد به شدت در فکر بود.
دیدینگ دیدینگ (افکت اس ام اس عهد بوق ):
«سوروس عزیز ،من دارم می ام اون پارکی که ماموریتته.می خوام ببینمت.دلم برات یه ذره شده.بوس بوس لیلی .

»
سوروس با خوشحالی به انتهای پارک خیره شد.لیلی با عجله به طرف او می امد.به بلا و نارسیسا نگاه کرد که همچنان شلنگ را کروشیو می کردند.
-سلام لیلی.چه زود اومدی عزیزم.
-اوهوم.می دونم.من همیشه زود می آم

دستان لیلی به آرامی در دستان یخ زده ی سوروس قرار گرفت.به چشمان افسونگرش خیره شد .
-لیلی عزیزم،امروز که چشمات قرمز شدن چه قدر خوشکل شدی.
-اهوم می دونم عزیزم.بهم می اد؟
-لیلی ،عزیزم ،چقدر دستات داغه.منو یاده دوزخی ها می اندازه.ولی تو که دوزخی نیستی.
لیلی با عصبانیت به سوروس نگاه کرد و بعد در حالی که سرخ شده بود به تندی پاسخ داد
-معلومه که نیستم.چرا همچین فکری کردی؟
-هیچی عزیزم،ولی پس چرا موهات سیخ سیخ شدن؟رنگشون نارنجی شده.البته بهت می اد ولی خب موهات قبلا خوشکل تر بود.
-سوروس ،فراموش نکن که این رنگ موهای من هیچ ربطی به دوزخی بودنم نداره.
سوروس دستان لیلی را گرفت و بعد در حالی که از وضعیت لیلی متعجب بود گفت :
-لیلی یادته که اون روز چطوری دامبل رو ضایع کردیم؟یادته ریشش رو گذاشتیم زیر پاش کله پا شد؟
-آره یادمه،بعدش هم تدی اومد گازش گرفت.
- نه! اشتباه می کنی!چطور ممکنه فراموش کرده باشی؟اون روز روزه..
-هالوین بود؟!
-نخیر.ولنتاین بود.
سوروس با تردید به لیلی خیره شده بود.موهای نارنجی ،چشمان سرخ و فراموش کردن مهم ترین خاطره ی مشترکشان به اندازه ی کافی عجیب بود .
-لیلی حالت خوبه؟
-بله عزیزم.حالم خوبه و این اصلا ربطی به دوزخی بودنم نداره.
سوروس با چشمانی که تردید از ان می بارید به لیلی خیره شد .
چند دقیقه بعد...-جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــغ.اون دوزخیه.لیلی نازنین من دوزخی شده.
بلاتریکس و نارسیسا با تعجب به طرف سوروس برگشتند و با دیدن لیلی به طرف آن ها دویدند.رنگ پوست لیلی کاملا سرخ شده بود و دستان کشیده اش گلوی اسنیپ را می فشرد .بلا چوب دستی اش را بیرون کشید و به طرف لیلی نشانه گرفت.نارسیسا با عجله گفت:
-بلا دور و برتو نگاه کن.یادت نره که نباید شناسایی بشیم.
سوروس هر لحظه کبودتر میشد.نارسیسا از ترس غش کرده بود و بلاتریکس به اطرافش نگاه می کرد و منتظر فرصت بود .
-یوهاهاهاها ،و اکنون من نجینی سخن گو همراه با اژدهایم.یوهاها.نجینی سوار بر اژدهای سرخ رنگ(معجزه ی عشق خر و اژدها در شرک:D!)در کنار انها فرود امد.لیلی دوزخی بی توجه به اژدها همچنان گلوی اسنیپ را می فشرد.اژدها غرشی کرد و در یک لحظه لیلی اتش گرفت و خاکستر شد.بلا و نارسیسا متعجب به نجینی خیره شده بودند.
-چیه خب؟مارا نمی تونن حرف بزنن؟مگه نمی دونین؟خب معجزه ی عشقه

.
نجینی این را گفت و به اژدهای سرخ رنگی که در کنارش ایستاده بود نگاهی کرد .