كينگزلی شكلبوت
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
- آخرین ورود
- پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
- عضویت
- 1387/10/21
- پستها
- 842
مورگانا نگاهش را روی افرادی دوخت كه محكم به زمين خورده بودند، مورگانا به جانورانی كه آنها را می نگريستند گفت:
-اهم، اهم، اونها مهم نيستند. تازه يه گروه از رفقام اومدند تا به من كمك كنند. بازم هستند.
جانوران با حالتی ناباورانه سرشان را تكان دادند. گربه درحالی كه در آب شنا می كرد گفت:
-يعنی می خوای اينجا رو به محل زندگی جونورهای مثل خودت تبديل كنی؟
مورگانا لبخند تلخی زد و گفت:
نه می خوام اونها به من كمك كنن. نگاه كنين، يه دسته ديگه هم اومدند.
معلمان و دانش آموزان هاگوارتز با جارو پرواز كنان به سمت آوالان می آمدند اما تا به آوالان رسيدند به زمين خوردند. مورگانا گفت:
-فكر كنم بايد بريم استقبالشون، اينطوری بهتره.
حيوانات رغبتی به اين كار نشان ندادند اما در كمال تعجب به دنبال مورگانا راه افتادند. مورگانا درخت خوش قامتی را نوازش كرد و چمن ها را كنار زد تا زودتر به افراد جادوگر كه بارای كمك به او آمده بودند برسد. نسيم ملايمی كه در آوالان می وزيد صورت مورگانا را نوازش می داد. خورشيد، نور طلايی خودش را بر روی مورگانا تابانده بود كه زيبايی او را دوچندان می كرد. ماهی كوچك سرخ رنگی كه در نزديكی مورگانا می جهيد گفت:
-مثل اينكه رفقاتون اونجان.
مورگانا هيچ چيز نگفت و تنها بر سرعتش افزود تا زودتر به دوستانش برسد. بادراد جلوتر از همه پيش می آمد و گرد و خاك لباس هايش را می تكاند. مورگانا به سمت او دويد و او را در آغوش گرفت. در اين ميان تصوير به طرز عجيبی شطرنجی شد. پس از اينكه مورگانا و بادراد هم ديگر را رها كردند بلاتريكس نعره زد:
-مورگانا آسوده بخواب كه ما بيداريم.
مورگانا نخودی خنديد و با بلاتريكس دست داد. پرسی با عصبانيت گفت:
-بهتر نبود تو نامه ات اشاره می كردی وقتی ما وارد اين جزيره می شيم اين طوری از جاروهامون...
مورگانا بازهم خنديد. گفت:
-از همه ی شما عذر می خواهم.
كاركاروف لباسش را تكاند و طبق معمول با عصبانيت چيزی زمزمه كرد و دندان های سياهش را به نمايش گذاشت. بلاتريكس كاملا مجذوب طبيعت زيبای آنجا شده بود. درختان بلند و سرسبز و گل های رنگ و وارنگ. بوی خوش كه به مشام می رسيد و آسمان آبی رنگ كه خورشيد در ميان آن خيره كننده می درخشيد. ناگهان مردی با كله ی تاس كه سرش در زير نور خورشيد به طرز عجيبی می درخشيد جلو آمد و گفت:
-سلام ملكه.
مورگانا لحظه ای وحشت كرد. چشمان سرخ رنگ مرد او را می ترساندند. مورگانا سرش را به آرامی تكان داد و به بلاتريكس گفت:
-من كه گفتم ولدمورت رو با خودتون نيارين.
بلاتريكس گفت:
-نتونستيم نياريمش.
ولدمورت گفت:
-می خواستم چند تا از اين جك و جونور ها رو بكشم اما نتونستم اينجا جادو كنم. قضيه چيه مورگانا؟
مورگانا گفت:
-بعدا واستون توضيح می دم. مثل اينكه يه دسته ديگه جارو سوار دارن ميان.
افراد محفل ققنوس سوار بر جارو ها به سمت آوالان پرواز می كردند. پارچه ای در دست داشتند كه روی آن نوشته بود:« محفل ققنوس هميشه سربلند، از مورگانا حمايت خواهد كرد.» ملكه ی آوالان بعد از ديدن اين پارچه خوشحال شد و خنديد. آسپ برای برادرش جيمز دست تكان می داد و انتظار افتادن او را می كشيد.
ادامه دارد...
-اهم، اهم، اونها مهم نيستند. تازه يه گروه از رفقام اومدند تا به من كمك كنند. بازم هستند.
جانوران با حالتی ناباورانه سرشان را تكان دادند. گربه درحالی كه در آب شنا می كرد گفت:
-يعنی می خوای اينجا رو به محل زندگی جونورهای مثل خودت تبديل كنی؟
مورگانا لبخند تلخی زد و گفت:
نه می خوام اونها به من كمك كنن. نگاه كنين، يه دسته ديگه هم اومدند.
معلمان و دانش آموزان هاگوارتز با جارو پرواز كنان به سمت آوالان می آمدند اما تا به آوالان رسيدند به زمين خوردند. مورگانا گفت:
-فكر كنم بايد بريم استقبالشون، اينطوری بهتره.
حيوانات رغبتی به اين كار نشان ندادند اما در كمال تعجب به دنبال مورگانا راه افتادند. مورگانا درخت خوش قامتی را نوازش كرد و چمن ها را كنار زد تا زودتر به افراد جادوگر كه بارای كمك به او آمده بودند برسد. نسيم ملايمی كه در آوالان می وزيد صورت مورگانا را نوازش می داد. خورشيد، نور طلايی خودش را بر روی مورگانا تابانده بود كه زيبايی او را دوچندان می كرد. ماهی كوچك سرخ رنگی كه در نزديكی مورگانا می جهيد گفت:
-مثل اينكه رفقاتون اونجان.
مورگانا هيچ چيز نگفت و تنها بر سرعتش افزود تا زودتر به دوستانش برسد. بادراد جلوتر از همه پيش می آمد و گرد و خاك لباس هايش را می تكاند. مورگانا به سمت او دويد و او را در آغوش گرفت. در اين ميان تصوير به طرز عجيبی شطرنجی شد. پس از اينكه مورگانا و بادراد هم ديگر را رها كردند بلاتريكس نعره زد:
-مورگانا آسوده بخواب كه ما بيداريم.
مورگانا نخودی خنديد و با بلاتريكس دست داد. پرسی با عصبانيت گفت:
-بهتر نبود تو نامه ات اشاره می كردی وقتی ما وارد اين جزيره می شيم اين طوری از جاروهامون...
مورگانا بازهم خنديد. گفت:
-از همه ی شما عذر می خواهم.
كاركاروف لباسش را تكاند و طبق معمول با عصبانيت چيزی زمزمه كرد و دندان های سياهش را به نمايش گذاشت. بلاتريكس كاملا مجذوب طبيعت زيبای آنجا شده بود. درختان بلند و سرسبز و گل های رنگ و وارنگ. بوی خوش كه به مشام می رسيد و آسمان آبی رنگ كه خورشيد در ميان آن خيره كننده می درخشيد. ناگهان مردی با كله ی تاس كه سرش در زير نور خورشيد به طرز عجيبی می درخشيد جلو آمد و گفت:
-سلام ملكه.
مورگانا لحظه ای وحشت كرد. چشمان سرخ رنگ مرد او را می ترساندند. مورگانا سرش را به آرامی تكان داد و به بلاتريكس گفت:
-من كه گفتم ولدمورت رو با خودتون نيارين.
بلاتريكس گفت:
-نتونستيم نياريمش.
ولدمورت گفت:
-می خواستم چند تا از اين جك و جونور ها رو بكشم اما نتونستم اينجا جادو كنم. قضيه چيه مورگانا؟
مورگانا گفت:
-بعدا واستون توضيح می دم. مثل اينكه يه دسته ديگه جارو سوار دارن ميان.
افراد محفل ققنوس سوار بر جارو ها به سمت آوالان پرواز می كردند. پارچه ای در دست داشتند كه روی آن نوشته بود:« محفل ققنوس هميشه سربلند، از مورگانا حمايت خواهد كرد.» ملكه ی آوالان بعد از ديدن اين پارچه خوشحال شد و خنديد. آسپ برای برادرش جيمز دست تكان می داد و انتظار افتادن او را می كشيد.
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

؟ حتما" تو هم میخوای بگی اینجا آوالانه هرکاری بخوای میکنی ؟

عله هم میاد از جلوی دوربین رد میشه ، در حالی که داره پرواز میکنه . 


