جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] در بحبوحه سیاهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 24 بهمن 1388 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
شرمنده یا لرد، ماموریت نشد، بجاش اینجا پست میزنم.

سوژه جدید

-اهههههه....عجب مرد نازنینی بود
- آره...خیلی ناز بود.من خوب یادمه کلاسهای خصوصیمونو.اون زمانی که رو کله کچلش دست میکشیدم و اون با ناراحتی ریشهای منو پاره پاره میکرد.
- لردد...رفتی و مارو تنها گذاشتی.

مونتگومری اشک ریزان، همان طور که بیل خود را بر شانه گذاشته بود، خرما را به مهمانان تعارف نمود. دامبلدور برای دومین بار، با صدی بلند، فینی در دستمال پارچه ای خود کرد و با بغض گفت:تامییی رفتی و منو تنها گذاشتی.


بالای ابرها، دروازه ورودی دنیای مردگان
صدای خش خش ردای لرد بر کف نرم ابرها شنیده میشد.لرد کبیر با حیرت و به دور وبر خود خیره شد. لرد آهی کشید و فریاد کشان گفت:مورفین!این چه مسخره بازیه؟خونه منو چکار کردین؟
هیچ چیز جز انعکاس صدای لرد شنیده نشد. عصبانیت لرد کم کم جای خود را به تعجب داد. لرد دستی به ردای خود کشید و باری دیگر به دور وبر خود نگریست. ناگهان، صدای عجیبی از دوردستها بگوش رسید.
- تو در دنیای مرده ها هستی،تام.
لرد که گویا از صدا جا خورده بود، گفت:
من؟من مردم؟لرد کبیر مرده؟ولی من هنوز کلی آرزوها داشتم!من میخواستم بارتی رو زن بدم...میخواستم جیمز رو شوهر نوه ام،دختر مونتی و نجینی، بکنم.من میخواستم مو بکارم، یک شوهر خوب برا آنیت باشم...من کلی آرزو داشتم
لرد دستی به گونهای خود کشید.گویا بعد از سالها، قطره اشکی از چشمان سرد و بیروحش چکیده بود.صدا باری دیگر در فضا طنین انداخت:
- تو یک فرصت دیگر میگیری...اینبار روحت در بدن فردی دیگر میرود. تو در روز تنها 10 ساعت وقت زندگی در آن بدن را داری...ساعات دیگر را در دنیای مردگان هستی.فقط یک هفته میتوانی زندگی کنی!

مایلها دورتر، بیمارستان سنت مانگو

سرما تمام اتاق را فرا گرفته بود. ناگهان، سکوت اتاق شکسته شد. جسمی خود را در تاریکی اتاق تکان داد.بدن عریان فرد، که از سرما رنگ بنفش به خود گرفته بود، تکان دیگری خورد و خود را به در رساند.فرد درب سردخانه را باز نمود و از آن خارج شد.لرد که گویا با یک بدن دیگر، دوباره به دنیای خود بازگشته بود در آینه به صورت جدید خود خیره شد.
-نهههههههههههههههه!من در بدن باب آگدن هستم!
________________________________
سوژه اینه که لرد مرده و از خدا، برای این که آرزوهاشو بتونه در این دنیا انجام بده، دوباره برگشته.البته، در بدن باب آگدن!در روز لرد میتونه ده ساعت در بدن باب آگدن، به مدت یک هفته زندگی کنه تا آرزوهاش رو براورده کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
انتونین با خوشحالی گفت:اون پسره گولاخ میرقت جلو اینه و میگفت ... اِ ... ها باشد که ریش امبلدور هم باشد

ایوان:خوب می دونید من چشامو دوست دارم پس بیاید سریع بریم اونجا.

لرد سیاه مثل ارواح سرگردان داخل خانه قدم میزد و به عالم ادم فهش های بی ناموسی نثار می کرد!

سوروس:خوب بهتر بریم به این جزیره بلاک ها یا همون تویله خودمون.

پرسی:یه تعدادی باید برن و اون دوتارو پیدا کنند بعد باطلسم قوندیعو اونا رو زنده کنن و این طور که معلومه اون چند نفر باید سوروس ، لسیوس و بارتی باشند به علاوه نه تا مرگخوار دیگه برای محافظت بیشتر درضمن اونجا چیزای بی ناموسی زیاده چشاتونو ببندید!

پرسی:ترورس تو این ماموریت وفادارتو به لرد پابت کن!

-مگه منم باید برم من که هنوز مرگخوار نشدم!

انر کف محفلی های جو گیر

سارا که بشدت تو جو گیر کرده بد داشت به همه عمر و نهی میکرد ، دامبلدرو هم در حال پیدا کردن جایی بهتر به از شلوارش برای ریشاش بود .

سرا:مگه خری میگم اون سس مایونز هزار جزیررو ور دار ای بابا نه لینی اون قابلمه هارو نمی خواییم اونا به درد نمی خورن غذا توشون بو می گیره.

- اخیش کارا داره خوب پیش میره وای خاک بر سرم افـــــــــتــــابه بر نداشتیم!


دوازده مرد کثیف

دوازده مرگخوار در جلوی اینه مورد نظر ایستاده بودند و اماده هجرت به تویله بلاک ها بودند.
-خوب همه اماده اند با شمارش من 1 ... 2 ... 3 ... باشد که ریش دامبلدور هم باشد!

اوووووووووپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــس


دوازده مرد کثیف در تویله بلاک ها

ترورس:اه چقدر اینجا بی ناموسیه

دوازده مردگخوار به این صورت محو تماشای منطره گردیدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1388 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چوب جادویش را به سمت ایوان گرفت و گفت:یه راه دیگه پیدا کن!
ایوان آب دهانش رو قورت داد و گفت:ولی ارباب به نظر میرسه تنها راه برگردوندن اونا داشتن دسترسی به دیتا بیسه!اونجوری یه کپی ای زیراکسی چیزی ازشون میگیرم برمیگردن!

لرد نیم نگاهی به ایوان کرد و گفت:خب تو همین الان میری توی دیتا بیس و هرکاری که لازمه میکنی!فهمیدی یا هوس کروشیو کردی؟راستی نمیتونیم طلسم کنیم.پس نکنه هوس کردی با چوب جادو چشمت رو در بیارم؟
ایوان منو اش را به لرد نشان داد و گفت:ارباب دسترسی های من محدوده.فقط هریه که به اون قسمت ها دسترسی داره.من اجازه ورود به اون قسمت ها رو...

لرد بارتی! را به سمت ایوان پرت کرد . گفت:تو باید دسترسیش رو پیدا کنی.به من هیچ ربطی نداره!یا تا دو ساعت دیگه به اون دیتا بیس کوفتی راه پیدا میکنی یا تو رو هم حذف شناسه میکنم!!

کمی بعد:
ایوان با نا امیدی منو اش را زیر و رو میکند تا شاید چیز بدرد بخوری درون ان پیدا کند.
رودولف سرش را تکان داد و گفت:بیخود اون رو نگرد.اونجا همچین چیزی پیدا نمیشه!
بلا که به شدت در تفکرات خودش فرو رفته بود بعد از چند دقیقه سکوت گفت:ببینم ایوان اصلا این دیتا بیس که میگی چی هست؟مثل جزایر بالاکه؟

ایوان به ساعتش نگاهی کرد و بعد از آه کشیدن گفت:تقریبا.دیتا بیس هم یه جزیره است.ولی بیشتر به انباری شباهت داره.از همه چیزایی که توی دنیای جادویی هست یه کپی اون تو نگهداری میشه!!
مورگانا با تعجب پرسید:یعنی از جادوگر ها و ساحره ها هم کپی هست اونجا؟این که میشه یه دنیای موازی!

ایوان کمی فکر کرد و جواب داد:نه باب بحث اینقدر پیچیده نیست!کپی هایی که تو اون جزیره هستن غیر فعالن.فقط در صورتی که نمونه اصلی از بین بره و احتیاج به برگشتش باشه میشه ازش استفاده کرد!

آنتونین که تا ان لحظه حرفی نزده بود رودولف را کنار زد و گفت:من یه فکری به نظرم رسید!یادم میاد خر وقت هری میخواست به دیتا بیس سفر کنه میرفت جلوی آینه و در حالی که دستش رو میذاشت رو اینه یه چیزی رو زیر لب زمزمه میکرد!فکر میکنم یادم باشه چی میگفت...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/1 13:12:44
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 02:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با عصبانیت منو رو گوشه ای پرت میکنه و فریاد میزنه : ایوان که مرد گویا ! میگم چرا بلیز و بلا بر نمیگردن پس ؟!

مونتگومری با ترس و لرز جلو اومد و گفت : امم ، ار ... ارباب ! نمیشه اونا رو برگردوند ، حذف شناسشون کردین !

لرد با عصبانیت فریاد زد : حذفِ شناسه دیگه چه کوفتیه ؟! من بلیز و بلای خودم رو میخوام ! باید اونا رو برگردونین ! کروشیو تو آل !

مرگخوارا :

آنتونین بعد از جیغ کشیدن به همراه سایر ِ مرگخوارا از جاش بلند میشه ، رداش رو میتکونه ، تعظیم بلند بالایی میکنه و با هیجان میگه : ارباب ! فقط یه نفر میتونه کاری کنه که بلیز و بلاتریکس برگردن دوباره پیش ِ شما ... میترسم ناراحت بشین اگر بگم ... ولی اون کسی نیست جز عله !

لرد : خب این عله چیه که من ناراحت بشم از شنیدنش ؟!

زنوفیلیوس که بسیار ترسیده ، به آرامی از جاش بلند میشه ، دستِ دراکو رو میگیره و اونم بلند میکنه و با احترام خاصی میگه : چون عله همونِ هری پاتره ارباب !

لرد : خب مگه چه اشکال... چی گفتی ؟! کروشیو تو آل !


محفل ققنوس

سارا با خوشحالی عده ای از محفلی های نوپا رو راهنمایی میکنه که چطور با مرگخواران واردِ جنگ بشن ! در گوشه ای چند تن از محفلی ها مشغولِ پچ پچ هستن !

ویولت : ببینم ، برای چی سارا انقدر به خاطر ِ این مدیرا امید داد به ملت ؟! استرجس کی پست زده که حامی ِ محفل باشه ؟! آنیتا هم که خدافظی کرده و کم میاد ! عله هم که خب سالی دوبار سر میزنه ، کوییرلم که فقط به کارای مدیریتی میرسه !

لینی با بی حوصلگی میگه : آره ولی آنتونین و ایوان این همه فعالیت دارن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت محفلی نگران منوی مدیریت های در دسترس مرگ خوارا بودند که ناگهان سارا از راه رسید و گفت :

_اوه ببخشید دیر کردم! یه دو سه تا مرگ خوار تازه کار وسط راه دیدم مجبور شدم یکم ادبشون کنم!

و دید ملت محفلی به آرامی سری تکان دادند و چیزی نگفتند.

سارا متعجبانه :
_ می گم فکر کنم قرار بود بریم خانه ریدل ها! چیزی شده احیانا؟

تد سرشو بالا آورد و گفت :
_ خب می دونی! اونا الان دو تا منوی مدیریت دارن... یکی ماله ایوان و یکی هم ماله آنتونین! و ما متاسفانه در مقابل این یکی دیگه نمی تونیم کاری بکنیم!

سارا به محض شنیدن این موضوع به این حالت در آمد و گفت :
_ از این ناراحتید و اینجوری غمباد گرفتید؟ این که ناراحتی نداره... ما هم عوضش استرجس و آنتیا رو داریم! تازه هری هم خواهرزاده خودمه کافیه اشاره کنم همه مرگ خوارا رو بفرسته رو هوا... کوییرل هم باماست البته رو نمی کنه ها!

ملت محفلی با شنیدن این خبر دوباره جون و پر گرفتن و به سرعت وسایل رو آماده کردند و به سمت خانه ریدل به راه افتادند.

در خانه ریدل


ولدی بعد از اینکه شونصد بار دکمه بلاک رو روی بلیز و بلا امتحان کرده بود رو کرد به ایوان لرزان ایستاده گوشه اتاق و گفت :

_می گم این دکمه قرمزه که گفتی خوب کار نمی کنه ها! سریع نیست... ببینم الان می زنم که بلیز بلاک شه ولی چند لحظه بعد غیب می شه! خوب نیست زیاد...

بلیز :

ایوان با خودش :
_ خب معلومه! انقدر اون دکمه بدبخت رو فشار دادی که دیگه اصلا بالا نمی آد! عجبا...

ولدی با عصبانیت :
_ هوی ایوان! یادت باشه ها من توی ذهن خونی دکترا دارم!

ایوان :

بعد از چند لحظه :

ولدی :
_ ااا... چرا این خراب شد؟ بلیز و بلا بلاک شدند ولی بر نمی گردند! چی شد؟ ایــــــوان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به همه مرگخواران انداخت و بعد در حالی که چشمانش روی ایوان قفل شده بود گفت:ایوان؟بیا اینجا ببینم!
ایوان سعی کرد به اعصابش مسلط باشه و خودش رو به جلوی لرد رسوند.همه مرگخوارها دور هم جمع شده بودن و منتظر اعلام راه حلی از طرف لرد بودن.
لرد چشمم را باریک کرد و با لحن جدی ای گفت:چی تو جیبت داری ایوان؟

ایوان که دستش میلرزید به مورفین اشاره کرد و گفت:ارباب باور کنین جنس ها مال من نیست!مورفین گفت براش نگه دارم اخه خودش گمشون میکنه!باور کنین من شینم نمیزنه!
لرد که نمیتوانست ایوان را کروشیو کند لنگه کفش بلیز را به سمت ایوان پرت کرد و گفت:من به اون مزخرفات کاری ندارم!اون منوی مدیریت بوقی رو بده من!

ایوان که انگار تازه متوجه منوی مدیریت شده بود با خوشحالی اون رو از جیبش در میاره و تقدیم ارباب میکنه!
لرد دستی به منو مدیریت میکشه و میگه:تا وقتی که نمیتونیم از طلسم های سیاه استفاده کنیم همه کارهامون رو این منو انجام میده.با این کسی نمیتونه جرات کنه این سمت بیاد!

ایوان لبخند زد و دکمه قرمز رنگ نسبتا بزرگی را که بر رویش عبارت "بلاک شدن سه قفله!" به چشم میخورد به ارباب نشان داد.
ارباب منو را بررسی کرد و گفت:تا پایان سیزده روز این منو پیش من میمونه!تو که مشکلی نداری ایوان؟
و به حالت تهدید امیزی دستش را بر روی دکمه قرمز رنگ گذاشت!
ایوان تعظیم کوتاهی کرد و با لرز گفت:نه ارباب.این حرفا چیه!قابلی نداره این منو!

در اردوگاه محفلیان ملت هنوز مشغول جمع کردن وسایل بودن!
تد زوزه کوتاهی کشید و به جیمز گفت:اون ست هفت رنگ یویو رو برای چی میاری؟مگه داریم میریم پیک نیک؟میخوایم بریم میدون رزم خیر سرمون!

جیمز با نارضایتی مجموعه یویو را درون کیفش جا داد و گفت:من به اینا کاری ندارم.باید یویوها و نهنگ های خشمگینم رو با خودم بیارم.بدون اونا جایی نمیرم!
دامبل که در ان نزدیکی بود دستی به ریشش کشید و گفت:ببینم بچه ها به نظرتون ما چیزی رو فراموش نکردیم؟

همه سر تکان دادن ولی جیمز با خوشحالی فریاد زد:چرا چرا من میدونم چی یادمون رفته!
دامبل با خوشحالی به جیمز نگاه میکنه و میگه:چی پسرم؟
جیمز یویوی شب رنگش را بالا گرفت و گفت:اینو جا گذاشته بودیم!
دامبل به ریشش چنگ زد و گفت:نخیر.به این موضوع که الان اونا دوتا منو مدیریت توی خانه ریدل دارن.ایوان و دالاهوف!
ملت محفل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا کمی مکث کرد و سپس ادامه داد :
_ خب من می گم بریم یکم سر به سر محفلی ها بزاریم!
پرسی به سرعت از روی صندلی ای که کنار آشپزخونه قرار داشت (و به دلایل نامعلومی این صندلی اونجا وجود داشت و معلوم نبود پرسی تو آشپزخونه چی کار داشت یا چی کار کرده بود!) بلند شد و گفت :
_ نه به هیچ وجه نباید محفلیها از این موضوع بویی ببرن...وای اگه اونا چیزی بفهمن چی کار کنیم؟ نـــه!
بلیز قیافه حق به جانبی گرفت و گفت :
_ نه بابا! اونا احمق تر از اونی هستن که این چیزا رو بفهمن و ترسو تر از اونی هستن که اصلا این طرفا پیداشون بشه!
مونتگومری :
_ بلیز تو هم که فقط خودتو احمق حساب نمی کنی ( و در دلش گفت : که البته کاملا در اشتباهی! ) ولی من اگه همین الان محفلی ها بریزن اینجا تعجب نمی کنم!
مورگانا دوباره گفت :
_ خب بریم ارباب رو یکم اذیت کنیم..اون که دیگه نمی تونه از طلسم های شکنجه گر استفاده کنه!خیلی باحاله نه؟
بلاتریکس :همراه با جیغ بنفش :
_ چی گفتی؟ هاااااان؟
و سپس بقیه مرگ خوارای با غیرت(!) :

دوپش دیش شق بنگ تق توق

مورگانا :

کمی بعد

ایوان با تردیدی که در صدایش مشخص بود گفت :
_ حالا اگه واقعا محفلی ها متوجه این قضیه بشن چی؟
بلاتریکس در حالی که سعی می کرد تن صداش رو کنترل کنه تا تبدیل به جیغ بنفش نشه گفت :
_ مگه شما ها طلسمی غیر از طلسم های سیاه بلد نیستین؟ هان؟پس تو اون خراب شده ( منظور هاگوارتز) چی یادتون دادن؟واقعا که... دلم می خواد همتونو الان...

بارتی :
_ بلا.... نه تو نباید این کارو بکنی!
بلیز در حالی که به چوب دستیش نگاه می کرد با خودش گفت :
_ جادوی سیاه رو به زور یاد گرفتیم چه برسه به بقیه طلسما!!
و می دانست که بقیه هم به همین موضوع فکر می کنند!


***
_ این بهترین خبر برای محفله...زود باش باید هرچه زودتر این موضوع رو بهشون اطلاع بدیم!
_ صبر کن ! یویومو نمی تونم پیدا کنم!
_ جیمز!

***
_ این بهترین فرصته! پاشید جمع کنید بریم خانه ریدل....زوووود!

و ساعتی به طول نیانجامید که همه با فرمان آلبوس دامبلدور به سمت خانه ریدل به راه افتادند!

&&&&
خب نخواستم اولش کار رو تموم کنم ... چون طولی نمی کشه که این کار انجام می شه نگران نباشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز : ..ارباب...

لرد با عصبانیت به بلیز چشم غره ای رفت.
- چته هی ارباب ارباب راه انداختی؟ حرفتو بزن دیگه!

بلیز نیشخندی زد و به طرف لرد رفت. در یک ثانیه دستانش را دور گردن لرد حلقه کرد و صورت سردش را بوسید:
- دوست داشتنی نازنازی من!

لرد هاج و واج به بلیز خیره شد.
- تو چی کار کردی؟ به چه جراتی از پنجاه سانتی متر به من نزدیک تر شدی؟ تو به چه جراتی صورت نازنین منو بوسیدی؟ تو به چه جراتی به من گفتی دوست داشتن...!

بلیز لبخندی زد و لرد که تازه یادش افتاده بود که بلیز به او دوست داشتنی گفته است حرفش را قطع کرد و لبخندی زد:
- البته بلیز، من همیشه به تو افتخار می کردم که می دونستی ارباب چقدر دوست داشتنیه! با این حال تو هم حق نداری از پنجاه سانتی متر به من نزدیک تر بشی! روشن شد؟

بلیز نیشخندی زد و دستانش را به سر اربابش کشید! لرد با عصبانیت به بلیز نگاه کرد:
- چی کار کردی؟ بلیز؟ تو به چه حقی به من نزدیک شدی..کروشی..

- هیییییس! ارباب! قانونو که یادتون نرفته؟ راستش من برای تحقیقم نیاز داشتم که ببینم جنس پوست شما از چیه! گفتم الان بهترین وقته که...!

- چــــــــــــــی؟ بلیز تو از قانون به نفع خودت سو استفاده کردی؟ ای آوادا...اه! بذار این سیزده روز تموم بشه! بعدا به حسابت می رسم!

نزد سایر مرگخواران:

مرگخواران که همچنان از صحبت نکردن کلافه شده بودند به همدیگر نگاه می کردند و همینطوری الکی می خندیدند!! بارتی به صورت مرگخواران نگاه کرد و وقتی دید که هیچ کدام واکنشی نشان نمی دهند؛ زیر گریه زد. ناگهان همه ی مرگخواران با نگرانی به بلاتریکس خیره شدند زیرا می دانستند که گریه ی بارتی پیامد های خوبی ندارد. بلا با عصبانیت به بارتی نزدیک شد:
- الان وقت گریه کردنه بچه ی لوس؟ کروشیـ...!

- نــــــــــــــــه! بلا نه!

- چی نه؟ برو کنار نارسی! من این بچه رو ادب می کنم.

بارتی ملتمسانه به نارسیسا خیره شده بود. نارسیسا با نگرانی لبخندی زد:
- خب ادبش کن! اشکالی نداره! فقط بی زحمت از جادوی سیاه استفاده نکن.

بارتی ناباورانه به نارسیسا خیره شد و گریه اش را تشدید کرد. بلاتریکس دقایقی به فکر فرو رفت و نتیجه گرفت که بدون جادوی سیاه نمی تواند بارتی را ادب کند:
- خیلی خب! برو این دفعه بخشیدمت بچه. ولی دفعه دیگه از این خبرا نیست.

-

مورگانا که تا بحال در فکر بود سرش را تکان داد:
- هی! یه فکری دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/1/1 23:36:52
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالم بده .. من حالمممم بده .. من تا کروشیو نزنم نمیتونم زنده بمونم .. منو ببرید سنت مانگو!

لرد با عصبانیت سر بلا فریاد میکشه:

-بس کن دیه! من نمیذارم به هیچ وجه حتی یکی از مرگخوار هام بخواد از این وردهای سیاه استفاده ای بکنه! تو هم اگر یک بار دیگه حرف بزنی ، چنان آوداکداو..

ملت:
لرد: همونی بهت بزنم که دیگه بمیری!
بلا:

و لرد با وقار از روی صندلی اش بلند میشه و از اتاق بیرون میره. پشت سر لرد، تمام افراد در سکوت و خاموشی ِ غذاب آوری گیر می افتند. کسی لب از لب باز نمیکند، تا نکند طبق عادت به اشتباه وردی سیاه به کار ببرد.

دو روز بعد

مرگخواران اینقدر حرف نزده اندکه در حال از دست دادن گوش هایشان هستند! حنجره هایشان تار عنکبوت بسته و از آنها پروانه ها بیرون می آید.

بالاخره این سکوت سه روزه توسط مورگانا شکسته میشه:

-من نمیدونم این چه بدبختی بود! مگه ما قدرتمون چندین برابر محفل نیست؟ پس چرا باید بترسیم. چرا نباید حرف بزنیم؟
-اینا به کنار، من میگم ما اگه این همه قوی هستیم چرا نتونیم جلوی خودمونو برای به کار بردن ِ این ورد ها بگیریم؟
- تو دیگه کروشی..

ملت همگی به سمت بلا برمیگردند.

مونتی: البته ما شاید بتونیم ولی بلا عمرا" نمیتونه.

اتاق لرد

ولدمورت از پنجره ی کوچک ِ اتاقش به بیرون خیره شده بود. پرنده ها در نزدیکی ِ دره ی گودریک بالا و پایین میپریدند. چقدر دلش میخواست آن دو پسر بچه ی مشنگ را که از صبح تا آن موقع از عصر روی اعصابش بریک رقصیده بودند، شکنجه کند.

چقدر دلش برای اینکه بلیز را با ورد های مختلف بزند، تنگ شده بود. دستش را به چوبدستی اش برد. چقدر دلش میخواست فقط یک بار دیگر توی این ایام که خیلی هم حس و حال جادو بود ، به یکی از محفلی ها طلسم مرگ بفرستد . دلش لک زده بود برای اینکه دم باریک را سر کار بگذارد .. چوبدستی را به شکل حمله نگه داشت ..

-آه تام.. چیز، ولدمورت! تو دست به این چوبدستی نمیزنی . تو هیچ ورد ِ سیاهی به کار نمیبری :no:!

در به شدت باز میشه. بلیز میدوئه تو و داد میکشه:

ربــــــــــــــــاب!

-ها..؟ چیه..؟ آنیتا فهمید..؟ کی مرده..؟ کسی ... کسی از طلسم سیاه استفاده کرده؟

بلیز : ..ارباب...

-----

حوصله ام سر رفته بود گفتم پست بزنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 30 اسفند 1387 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


- سه ساعته نشستیم...هنوز نشد؟
- نه. مثل این که نشد.
رادیو:چهار دقیقه و اندک ثانیه دیگر تا سال جدید.
- میگممن برم مرلینگاه تا ...
-خاموش!هیچکی از میز تکون نمیخوره!

صدای فریاد لرد در خانه پیچید.مرگخواران همه با ترس به لرد نگاه کرده و ساکت تر از قبل بر روی صندلی های خود نشستند.لرد زیرچشمی نگاهی به تمامی مرگخواران کرد و بعد دوباره سرش را در کتاب سیاه و قدیمی خود فرو برد.
- دو دقیقه اندکی ثانیه تا سال جدید.
صدای زیر مرد دوباره از بلندگوهای رادیو شنیده شد.لرد که همچنان مشغول خواندن کتاب سیاه و قدیمی بود اهی کشید و گفت:مونتی،اون بیلت رو هم باید سر میز سال نو میاوردی؟یعنی من باید سر یک میز با بیل تو بشینم؟
مونتی بدون گفتن حتی یک کلمه بیل خود را از روی میز برداشت.
- اندکی ثانیه دیگر به سال....سال نو را به تمامی عزیزان تبریک میگوییم.دیری دیری دیری
با شنیدن آهنگ سال نو مرگخوارن از جای خود بلند شده و شروع به بوسیدن و تبریک گفتن سال نو شدند.
- بشینید!مگه من اجازه دادم که بلند بشید؟
صدای بلند لرد مرگخواران را باری دیگر بر روی صندلیهای خود نشاند. لرد دستان خود را بهم مالید و سپس از جای خود بلند شد.
- مرگخواران لرد،امسال سالی سیاهتر و مخوفتری را شروع میکنیم.متاسفانه،قبل از شروع این سال مخوف...مورگانا ساکت!... قبل از شروع این سال مخوف،ما مجبوریم که سیزده روز اول سال جدید رو بدون جادوی سیاه شروع کنیم.ههیچ مرگخواری اجازه استفاده از جادوی سیاه رو در سیزده روز اول نداره.
لرد سرفه کوتاهی کرد و ادامه داد:دلیل این بدبختی اینه که به گفته جد عزیز،سالازار الکبیر،که در این کتاب سیاه نوشته شده، اگر ما بتونیم سیزده روز اول رو بدون جادو پشت سر بذاریم،در روزهای دیگه سال قدرتمون چندبرابر میشه.برای همین شما اجازه استفاده از جادوی سیاه رو ندارید.فهمیدید؟

پچ پچ آرام مرگخواران بخوبی شنیده میشد.مورگانا آهی از روی نارضایتی کشید.آنی مونی ابروهای خود را درهم کشید و ایوان جسم بیحال بلاتریکس را،که بعد از شنیدن سخنان لرد بیجان شده بود از روی زمین جمع کرد.

لرد نگاه سرسری به مرگخواران کرد و بسوی اتاقش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از