جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1388 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه

بچهای گریفی بعد از مدت درازی تصمیم به بازگشت به سرزمین گودریک بزرگ میگیرن و راهی سرزمین میشن. بعد از رسید به اونجا،لوح عجیبی رو پیدا میکنن که اونهارو به" تالار اموات" میبره. تالار اموات، تالاری هست که میتونید مردگان و رفتگان رو در اونجا ببینید. تنها راه برگشت از تالار هم پیدا کردن روح بزرگ تالار هست. گریفیها بعد از مشکالاتی به این نتیجه رسیدن که روح حتما شرطی برای خروجشون میذاره و ممکنه اون شرط، شرطی شرورانه باشه. گریفیا تصمیم میگیرن که در دو دسته دنبال روح بگردن،بطوری که یک گروه جلو و گروه ديگه به عنوان پشتيبان پشت سرشون راه بیفته.....

_________________________________________________


بچها در دو گروه براه افتادند. تالار، مکانی بزرگ و غار مانند بود که با سنگفرشهای یکپارچه و قدیمی پوشیده شده بود. تا چشم کار میکرد دیواری دیده نمیشد، اما از سقف آبی رنگ میشد فهمید که آنها در عمارتی عظیم بسر میبرند. جیمز، که در گروه اول بود، خطاب به مونتگومری گفت: دائی،میگم این روح بزرگ چه شکلی هست؟
مونتگومری بیل خود را بر روی شنه اش گذاشت و جواب داد: نمیدونم،دائی. من جسدهای زیادی دیدم،ولی هیچ وقت روح ندیدم.
مونتگومری این را گفت و به راه رفتن ادامه داد. باد ملایمی در تالار جریان داشت. هیچ صدایی بجز صدای قدمهای آنها شنیده نمیشد. استرجس مکث کوتاهی کرد و به پشت سر نگاهی انداخت. گویا آنها در فاصله زیادی تا گروه دوم بسر میبردند. استرجس آهی کشید و به راه رفتن ادامه داد. امیدوار بود که گروه دوم راه را گم نکنند.



گروه دوم

همگی با خستگی براه خود ادامه میدادند. الیور که در جلوی این گروه دیده میشد، نگاهی به سایر اعضا نمود و با لبخندی ساختگی گفت: نگران نباشید! همه چیز روبراه میشه. تازه این خودش هم یک نوع ماجراست. الان سارا، مونتی، جیمز، تدی، دامبل، استر و تایبریوس و آبر در گروه اول دارن دنبال روح بزرگ میگردن. ما هم باید زود خودمون رو بهشون برسونیم که اگر لازممون داشتن، کمکشون کنیم.
هیچ صدای از کسی شنیده نشد. الیور نیز با دیدن این ساکت شد و براه ادامه داد. همگی به یک استراخت نیاز دشتند.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتگومري درحالي كه از حرف استرجس به خروش آمده بود، چشمانش را بست و روي اش را به سوي ديگري كرد و مجددا باز كرد تا ذهنش را متمركز كرده و پاسخ مناسبي پيدا كند كه متوجه پاتريشيا شد...

- هي پاتريـشيـا! اونجا چيكار ميكني؟

سارا كه كنار استرجس ايستاده بود، جلوتر از همه راه افتاد؛ تد و جيمز سيريوس در كنار يكديگر، جسيكا درحالي كه بازوي پدرش را گرفته بود، تايبريوس و مونتگومري هم شانه به شانه ي بقيه ي گريفيندوري ها به طرف پاتريشيا رفتند.

سارا به چهره ي مسخ شده ي پاتريشيا كه نور كم تالار، بي رنگ تر از هميشه نشانش مي داد، نگاهي كرد و شانه اش را به عنوان دلجويي محكم گرفت و با دقت جمله ي روي ديوار را خواند.

آبرفورث زير چشمي نگاهي به آلبوس انداخت، رويش را برگرداند و آب دهانش را بر كف تالار انداخت.

رداي خاكستري و نخ نماي ريموس تكان خورد و ريموس با طمانينه دستش را پيش آورد و جام آبي كه ظاهر كرده بود، به تد داد. سپس دست سردش را گرفت و رو به سارا گفت:

- خب! به نظرم ديگه بايد جدي تر به اين اتفاقات نگاه كنيم. فكر اينكه اين ماجراجويي ميتونه چقدر براي ما، مخصوصا بچه ها خطرناك باشه، پشتمو ميلرزونه...

تد با ترس به سايه هاي موهومي كه روي ديوارهاي بلند تالار تكان ميخوردند نگاهي انداخت و خود را بيشتر به ريموس چسباند.

زوزه ي ناگهان باد، ردا و موهاي گريفيندوري ها را تكان داد. صداي جيغ خفاشي باعث شد جيمز سيريوس از جايش بپرد و كنار تايبريوس بايستد. در نگاه تايبريوس نگراني و سردي موج ميزد. سارا كه ساكت بود، لبان خوش فرمش را خيس كرد و گفت:

- من فكر ميكنم، ما بايد ارواحمون رو ببينيم و همونجور كه آبرفورث گفت، ازشون سوالاتي بپرسيم. مثلا اين روح تالار اموات اصلا چي هستش و اينكه...

ويلهمناي پير كه تا آن موقع ساكت بود، از پشت سر مينروا جلو آمد، حرف سارا را قطع كرد و گفت:

- و اينكه شرط خروج از اينجا چيه؟! مطمئنا وقتي پيداش كرديم به همين سادگي راه خروج رو نشونمون نميده.

و با پوزخندي سرش را تكان داد، دسته ايي از موهاي سفيدش روي صورتش را پوشاند و ادامه داد:

- ممكنه شرط بسيار شرورانه ايي داشته باشه؛ من دو تا راه حل دارم. يكي اينكه در دو دسته دنبالش بگرديم؛ و دوم اينكه يه گروه جلو ميرن و گروه ديگه به عنوان پشتيبان پشت سرشون راه ميفته تا مواظب اونا باشه و بتونه ازشون حمايت كنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1388 03:53
نمایش جزئیات
آفلاین
یا هو

مسیر تکراری و تاریک تالار اموات در سکوه گروه طی می شد ، کم کم ترس و اضطراب اولیه جای خودش را به خستگی و کسلی داده بود.
- تا کی می خوایم همینطور راه بریم؟

سارا این را گفت و سر جایش ایستاد ! گروه از حرکت ایستاد ، استر در حالی که به چهره ی بچه ها نگاه می کرد ، شانه هایش را بالا داد و گفت:
-شاید بهتر باشه یه کاری کنیم! یعنی یه کاری که بفهمیم اصلا اینجا باید چکار کنیم! روح بزرگ اصلا کی هست؟

پاتریشا در حالی که با انزجار به محیط اطرافش نگاه می کرد گفت:
- خوب مگه رو لوح ننوشته اگه روح بزرگ رو پیدا کنیم می ریم بیرون؟ خوب می تونیم صداش بزنیم؟ به نظر کار ساده ای می رسه؟! نه؟ آهااااای... روح بزرگ .... کجائی؟! ... آهایییی... کجایی روح بزرگ ... روح بزرگ...
- اه! بسه دیگه! تو واقعا فکر کردی توی سرزمین نوادگان به همین راحتی میشه همه چی رو حل کرد؟

جیمز با عصبانیت این را گفت به طرف سارا برگشت و در حالی که به اطراف نگاه می کرد با صدای آهسته ای ادامه داد:
- من اصلا نسبت به اینجا حس خوبی ندارم! شما ها رو نمی دونم، ولی من اصلا علاقه ای به ملاقات ارواح ندارم! انتظار ندارید که همه ی ارواح مثل هم باشن؟ یا حداقل مثل ارواح مدرسه؟ بهتره محتاط تر عمل کنیم.

استر نگاه معنی داری به جیمز کرد گفت:
- من منظور جیمز رو می فهمم. ولی در حال حاضر چاره ای هم نداریم! به نظر من می تونه جالب باشه! من عاشق ارواحم !
-ولی...

آبرفورث که تا آن لحظه ساکت بود حرف جیمز را قطع کرد:
- ببین جیمز! بهتره بدبین نباشی! این می تونه خیلی هیجان انگیز باشه! من به شخصه علاقه دارم از ارواح خیلی سوال ها رو بپرسم! در ضمن ، فکر نمی کنم بدون پیدا کردن روح بزرگ بتونیم از اینجا خارج بشیم! درسته؟

آبر به جمع نگاه کرد ، هنوز تردید در نگاه ها دیده می شد
سارا نگاهی به جیمز و سپس به استر کرد و گفت:
- به نظر من هم باید راز این تالار رو بفهمیم! حالا مشکل اینجاست که چطور ارواحی رو که می خوایم احضار کنیم ؟

جمع مشغول صحبت بود و کسی متوجه پاتریشا که آرام در حال خارج شدن از جمع و رفتن به سمت دیوار مقابل بود نشد! پاریشا چوب دستی خودش را روشن کرد ، حالا تصاویر و نوشته های روی دیوار به خوبی دیده می شد:

ای غریبه ! بدان و آگاه باش که در مسیر سختی قدم نهاده ای! ولی سختی آنگاه که تو به پیروزی باور داشته باشی آسان می گردند.
ارواح را با قلب خود بخوان! اگر در قلب ارواح جائی داشته باشی حتما اجابتت می کنند!


زیر نوشته تصویر عجیبی از یک روح که در وسط سینه اش تصویر انسانی خودنمایی می کرد به چشم می خورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1388/4/19 4:05:14
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ببینیم شما واقعا دوست دارین کسایی که مردنو ببینین؟پاتریشیا گفت.
بچه ها همه با اشاره ی سر تایید کردند.
-که چی بشه؟
جسی جواب داد:که باهاشون صحبت کنیم ببینیم چطورن .همیشه نباید چیزی بشه همه کسایی رو دارن که دلشون براش تنگ شده.
بچه ها جلو میرفتن ولی هنوز کسی نشونه ای از مرده ها ندیده بود روح یا هر چیزی که قرار بود باشن.
ابرفورث گفت:می گم شاید روز تعطیل اومدین یا شاید از این تالار رفتن اصلا ممکنه...
سارا حرف آبرفورث و قطع کرد:ببین ما هنوز نیم ساعت راه نرفتیم .
بچه ها در سکوت را میرفتم احتمالا همه به جز یه نفر فکر میکرد چه کسانی از خانواده ی خودشو میبینیه و میخواد بهشون چی بگه شاید اینکه چه قدر شخت بوده وقتی که رفتن و این که حاضر بودن هر کاری بکنن که اون اتفاق نیافته هر کاری....
-هی
همه ی بچه ها از افکارشون بیرون اومدنو واستادن.
استرجس روبه پاتریشیا کرد که چوبشو کشیده بودو داشت میچرخیدو گفت:چی شده؟
-یه نفر نه یه مرده یا روح یا هر چیزی که بود یه چیزی خیلی سریع از پشتمون رد شد.
بچه ها همه چوبدستیاشونو در آوردن معلوم نبود هیچ کدوم چه فکری میکردن و چرا از اول ورودشون به تالار این کارو نکرده بودن.
استرجس که نگران شده بود گفت:پاتریشیا آبر شما پشت گروه حرکت کنین سارا برو سمت چپ .جیمز سمت راست.
و بعد خودش جلو ی گروه ایستاد.
بچه ها ساکت و با مراقبت در حالی که چوبدستیاشونو تو دستای عرق کردشون نگه داشته بودن جلو میرفتن هر قدم منتظر بودن که اتفاقی بیوفته دیگه همه میدونستن که امروز روز تعطیل نیست یه چیزی اشتباهه خیلی اشتباه.
هیچ کس نمیدونست چه قدر بود که داشتن این طوری راه میرفتن تنها چیزی که اونارو متوجه خوذشون میکرد درد چشمهاشون بود پثانه ای صد بار میچرخید و همه جارو نگاه میکرد شاید اونا بیخود نگران بودن ولی هیچ کس نمیخواست ریسک کنه.
ناگهان روحی جلو ی استرجس ظاهر شد استرجس قدمی به عقب برداشت و به نفر پشت سر خودش خورد بچه ها عملا از هم چند سانتی متر فاصله داشتن.
شبحی خاکی رنگ که به نظر ردای قدیمی رسمی قرون وسطایی پوشیده بود .با صدای درو رگه شروع به صحبت کرد: به تالار اموات خوش اومدین برین و ماموریتتونو انجام بدین و مراقب باشین چون شما تنها افراد زنده ای هستین که به این تالار اومدن ما قصد صدمه زدن به شمارو نداریم فقط داشتیم شناسایی تون میکردیم.شبح به سرعت رفت این طور به نظر میرسید که ناپدید شد.
بچه ها نگاهی به هم انداختند و باز هم جلو رفتند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پ.و
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
*سوژه جدید*


بچه ها در تالار گریفیندور مانند گذشته ها دور شومینه جمع شده بودند. چند وقتی می شد که آن ها درگیر وقایع هاگوارتز و همچنین درس و مدرسه هایشان بودند و به همین سبب از آن فضای صمیمی با هم بودن یکم دور افتاده بودند.
اما حال باز در کنار هم نشسته بودند. سکوت بود . در چهره ی بعضی از بچه ها ، اضطراب و تشویش از ناقص ماندن تکالیفشان دیده می شد.
_ خب می گم چه خبر؟
آبرفورث نگاه متعجبانه ای به فرد که این حرف را زده بود انداخت و گفت :
_ تکالیف مدرسه عقب افتاده ، راونکلاو از ما جلو زده اون وقت تو با خیال راحت می پرسی چه خبر؟
و استر ادامه داد :
_ آبر راست می گه! اگر موضوع خاصی برای صحبت کردن نداریم بریم حداقل تکالیفمونو انجام بدیم!

برای چند لحظه تالار ساکت شد. در همین بود که ناگهان جسی گفت :
_ بچه ها خیلی وقته که وارد سرزمین نوادگان گودریک نشدیم ها! می گم بد نیست یه سر اون ورا بریم...شاید اونجا اتفاق جدیدی افتاده باشه!!

همه انگار که به یاد چیز به خصوصی افتاده باشند شروع به پچ پچ با بغل دستی هایشان کردند. چند عضو تازه وارد شده به تالار هم فقط با تعجب به یک دیگر نگاه می کردند. تد با شور گفت :
_ چند وقت پیش رو یادتون می آد؟ اون اتفاقات عجیب توی سرزمین گودریک ... خیلی جالب بود! خیلی هیجان انگیز...
و جیمز ادامه داد :
_ آخ ! با این حال که خیلی خطرناک بود ولی دوست دارم یه بار دیگه اون اتفاقات می افتاد. نظر جسی خیلی خوبه. همین الان هم می تونیم اونجا بریم!هوم؟
همه کمی به هم و سپس به استر نگاه کردند!
_ چرا همه به من نگاه میکنید؟ وقتی اکثریت موافقند که من دیگه نمی تونم مخالفت کنم! خب راستش تازه من خیلی هم موافقم برای یکم تنوع و تفریح خیلی هم خوبه!

پس همه با هم به سمت مقصد به راه افتادند.

_ اوه اینجا هیچ فرقی نکرده!
و همه در موافقت حرف هاگرید سرتکان دادند.

ناگهان سارا به شی بروی زمین اشاره کرد و با صدای بلند به طوریکه همه بچه ها بشنوند گفت:
_ بچه ها بیایید اینجا رو ببنید. یه لوح عجیب روی زمینه!

جسی شن های روی لوح را کنار زد و آن را از روی زمین برداشت و شروع به خواندن اولین جمله نوشته شده بر روی لوح کرد :
_ شما به تالار اموات وارد شدید...

ناگهان زمین زیر پایشان به گردش در آمد و برای لحظه ای همه چیز تغییر کرد. بیابان رو به رویشان حالا تبدیل یک تالار عجیب شده بود. پس از چند لحظه حیرت از این تغییر جسی خواندن را ادامه داد :
_ مردگان را ملاقات خواهید کرد. گذشتگانتان و هر آن کس را که پیش از این از دست داده اید در این تالار وجود دارد...
جسی سرش را بالا آورد و با شگفتی گفت :
_ خیلی جالبه! می تونم پدرمو ببینم!خدای من...

اما جیمز با نگرانی در حالی که کنار جسی ایستاده بود ، به لوح اشاره کرد و افزود :
_ ولی مهم این هست که چطور ما باید برگردیم... آخر لوح نوشته که تنها راه برگشت یافتن روح بزرگ تالار است.
هیچ کس حرفی نزد...

****
خب این موضوع جدیده. تالار اموات می تونه جایی باشه که شما تک تک افراد از دست داده در خانواده ، دوستان یا فامیلتان رو می تونید ببینید. اول در این مورد می پردازیم. داستان که جلو رفت کم کم میریم سراغ پیدا کردن روح بزرگ!
عجله نکنید برای تموم کردن داستان... تا آخر تابستون کلی وقت هست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 خرداد 1388 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تدی در حالی كه سرش را از شدت نا اميدی می خاراند يه ويشكون كوچولو جيمز را گرفت:
-جيــــــــــــغ!

تدی با خوشحالی گفت:
-الان پيدامون ميكنن، ايول... ايول... داش جيمزی رو ايول

جيمز كه از تعاريف تدی خوشش آمده بود دوباره جيغ زد:
-جيـــــــــــغ!

بعد هوگو با يه حركت عاشقانه پريد تو بقل جيمز و بوسش كرد. تدی هم نتونست خودش رو كنترل كنه و يه لگد نثار هوگو كرد و خودش رو انداخت روی جيمز. بعد يه بوس آبدار به اين شكل به جيمز داد. هوگو. با عصبانيت يقه تدی را كشيد و او را به كنای انداخت. تدی زير لب زمزمه كرد:
-ديگه داری اون روی گرگينه ام رو بالا مياریي...

بعد پريد و يه چنگ به صورت هوگو زد و او هم در جواب يه لگد به تدی زد...

-جيـــــــــــغ! تمومش كنين، خجالت بكشين، ببينين كيا اومدن.

بعد ريموس دستانش را باز كرد تا تدی و هوگو را در آغوش بگيرد كه هردوشان از سر و كول او بالا رفتند. گرابلی و بقيه لبخند شيرينی زدند و با قلب هايی از عشق لبريز به سمت خانه شان برگشتند.

با اجازه بزرگترا... پايان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز که تازه نفس راحتی کشیده بود بلند شد و رو به هیکل گریندلوالد کرد و گفت : هوووووم،حالا مردی بیا تهدید کن.ده پاشو ده،با توام الوووووو....


اما جوابی شنیده نشد.
- گرین؟گرینی؟گریندل؟الو!بیدار شو


جیمز : هوووووی،با توام.الوووو کشتیش؟ تو کشتیش؟
تدی : نه باو من؟من اصلا چوبدستیم تو جیبم بود!
- پس تو کشتیش،ای قاتل نامرد،ای سنگدل.تو اون کشتی
هوگو : نه ویژدانا،من چوب دستیم دستش کنده بود داشتم اونو میچسبوندم تدی ام دید تازه.
تدی به سرعت حرف او را تایید کرد.
- پس دیگه تو کشتیش،نامرد،بوقی.تو اصلا اساسا قاتلی،اون جنه ام تو کشتی،اون باب بزرگم بود بــــــــــــــــــــوق.
تدی اندکی اندیشه کرد و مصلحت را بر آن دید که هر چه زود تر قایله را ختم کند تا به دنبال بچه ها بگردند.
تدی : آره داداش من کشتمش،حرفم نباشه باید بریم دنبال بچه ها.

دادی که تدی بر سر جیمز کشید نه تنها موضوع را حل نکرد بلکه آتش عصبانیت او را شعله ور تر کرد.
- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ جیــــــــــــــــــغ!
- جیمزی جونم جیغ نزن مگه عمو چی گفت؟
- جیــــــــــــــــــــــــــــغ
- جیمزی جیغ نزن سرم رفت.
- جیـــــــــــــــــــــغ جیغ جیغ جیــــــــــــــــــــــــــــــغ
تدی : آقا جان بوقیدم اوکی جیغ نزن جیمزی
در همین لحظه بود که هوگو گفت : سییییییییییس،وایسین یه صدایی میاد.

همه ساکت شدند تا اینکه بالاخره صدا شنیده شد.


جیـــــــــــــــمزی،مـــــــــــــــــــا ایــــــــنجاییـــــــــــــــــم!

صدای ریموس لوپین رابه خوبی میشناختند.

جیمز که به سرعت تغییر عقیده داده بود با تریپ ژانگولری خفنی گفت : خوب بچه ها دیگه وقتشه حرکت کنیم:-8

تدی و هوگو هم که بسی از این تصمیم جیمز خوشحال شده بودند به سرعت خواسته اورا اجابت کردند.

جیمز : خوب کجا بریم؟
تدی : نمیدونم.
جیمز : هوگو کجا بریم؟
- نمیدونم.
- ئه پس کی میدونه؟خوب بگین دیگه.

ییهو هوگو عصبانی شد و گفت : من چه میدونمف1 ساعت جیغ زدی هرچی فکر تو سرم بود پریده الان دیگه هیچ کاری نمیتونم انجام بدم واست.

جیمز که به شدت آزرده شده بود با حالتی از اندوه آمیخته با شرمندگی به گوشه ای رفت و به درختی تکیه کرد.

چند دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه بالاخره قفل سکوت با حرف تدی شکسته شد.
- فهمیدم،فهمیدم.جیمزی باید یه بار دیگه جیغ بزنی تا اونا بشنون و بازم داد بزنن تا ما بفهمیم کجان.

جیمز : عمرا،من تصمیم دارم دیگه جیغ نزنم.
تدی : عزیزم الان فرق میکنه،الان زندگی بچه ها به جیغ تو وابسته هست
جیمز : عمرا محال ممکنه
.
.
.

2 ساعت بعد تدی : جیمزی گلم یه جیغ کوچولو بزنی تمومه ها
جیمز : ابدا
هوگو : بابا من غلط کردم،تو یه جیغ مموشی کوچولو موچولو بزن دیگه
جیمز :
تدی : ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/2/6 17:05:55
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-گريندوالد؟!

ريموس لوپين آنچه را كه جلويش می ديد به زحمت باور می كرد. گريند والد درست جلويشان قابل رويت بود. جيمز به بقيه همراهانش گوشزد كرد:
-فعلا بايد از ديدش مخفی بشيم. اگه ما رو ببينه می تونه راحت فرار كنه.
گرابلی پلنگ سرش را به نشانه ی موافقت با جيمز تكان داد و پشت سبزه ها مخفی شد. سپس گفت:
-بايد آروم آروم بهش نزديك بشيم و بگيريمش!

همه‌ی گريفی ها از ديد گريندل والد مخفی شدند. جيمز آرام آرام از پشت سبزه ها و درختان به سمت گريند والد حركت كرد و با حركت دستش به بقيه فهماند كه دنبالش حركت كنند.

نيم ساعت بعد:

جن زشتی به گريند والد گفت:
-قربان! من می ترسم بيان اينجا. من خطر احساس كرد. شما احساس نكرد؟

گريند والد قهقهه زد و گفت:
-خطر! اون گريفی ها مخشون تعطيله، تا بخوان بفهمن من كجام، من از اينجا رفتم.

-ما از اينجا رفتيم؟ چوبدستی تو بنداز زمين و برگرد.

گريند والد چوبدستی اش را به آرامی بر روی زمين گذاشت. موهای طلايی اش را تابی داد و به سمت صدا برگشت. جيمز پاتر او را با نفرتی عميق كه گويی از قلبش سرچشمه گرفته بود نگاه می كرد. جيمز گفت:
-بچه ها كجان؟

گريند والد بدون آنكه خم به ابرو آورد يا بترسد لبخند زد و گفت:
-بچه ها رو همين طوری مجانی می خوای؟ من در ازای بچه ها پول می گيرم.

جيمز گفت:
-تو در اوضاعی نيستی كه بتونی تهديد كنی. بگو بچه كجان.

در همين هنگام جن بشكنی زد و جيمز به عقب پرت شد. گريند والد جستی زد و چوبدستی اش را از روی زمين قاپيد و به سمت جيمز گرفت و گفت:
-حالا می تونم تهديد كنم نه؟

جيمز گفت:
-من تنها نيومدم.

بعد از گفتن اين جمله ريموس و جسيكا و گرابلی و باب آگدن از پشت سبزه ها بيرون آمدند. باب طلسم نامفهومی را زمزه كرد كه در نتيجه ی آن پرتو سبز رنگی از چوبدستی خارج شد و به سينه ی جن خورد. ريموس با ناراتحتی گفت:
-چرا كشتيش؟

باب گفت:
-يه جن دردسر سازه. می تونه جادوهايی رو انجام بده كه ما نمی تونيم...

گريند والد به ميان صحبت های باب پريد و گفت:
-آفرين، آفرين. ديدين جيمز پاتر رو جه طوری نقش زمين كرد؟ حالا اگه بخواين با من وارد درگيری بشين جيمز ميميره.

-پتريفيكوس توتالوس!

طلسم به سينه ی گريند والد خورد و او بدون آنكه بتواند كوچكترين حركتی كند به زمين افتاد و جيمز از مرگ گريخت.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1387 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- دوباره بریم دره ی گودریک . اگه گرینوالد یه چیزی از گریفندور می خواد پس باید خودشم دنبالش بگرده.احتمالا نمی خواد بچه ها رو از خودش جدا نمی کنه چون حتمال اینو می ده که ما بتونیم اونا رو پیدا کنیم .اگه خودت از گریفندور یه چیزی می خواستی کجا دنبالش می گشتی؟
- دره ی گودریک !
- پس بریم اونجا .احتمالا بچه ها رو باید توی اونجا قایم کرده باشه.نمی تونه با اونا بره چون دستا و پا گیرن.
ریموس برای تایید سزش را تکانی داد و آنها از آن غار خارج شدند و به سمت دره حرکت کردند.
جیمز و ریموس همش در این فکر بودند که گرینوالد بچه ها رو کجا قایم کرده.همینطور که به سمت دهکده می رفتند یکدفعه جیمز ایستاد و پشت او ریموس متوقف شد.
- جیمز ، انجا رو ببین.می بینی ؟
-گر... ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1387/10/4 12:27:55
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 دی 1387 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی سومین قطره معجون راستی با زبان قربانی تماس پیدا کرد ناگهان چشمان قربانی در حدقه شروع به چرخیدن کرد و قربانی به صورت نیم خیز نشست و به حالت آماده برای پرسش در آمد .

ریموس با عصبانیت رو به قربانی کرد و گفت :

پسرم کجاست ,بچه هامون کجاست ,مگه با تو نیستم جواب بده

نگهبان شروع به صحبت کرد و گفت :
من یک نگهبان ساده هستم و اطلاعی از محل زندانی شدن فرزندان شما ندارم.

جیمز به سوی نگهبان خیز برداشت و فریاد زد دروغو.

ولی در راه ریموس جلوی جیمز را گرفت و گفت :

جیمز خودتو کنترل کن اون معجون راستی خورده نمی تونه دروغ بگه .
نگهبان دوباره شروع به صحبت کرد وگفت : کسی از جای اونا خبر نداره جز خوده گریندل والد پس بی خود سعی نکنید .

ریموس به دیگران نگاهی انداخت و نگهبان را به سوی دیوار پرت کرد و زیر لب گفت :

لعنتی فکر همه جاشو کرده ولی ما از اون زرنگ تریم به دو گروه سه نفری و نفری تقسیم می شیم وبه دنبالشون می گردیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/10/3 17:06:18
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !