جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
از تنهایی فکری به ذهنش نمی رسید. عصبی شده بود، ناگهان کلمه ای ذهنش را مغشوش کرد...نامه...بله اون باید نامه مینوشت. خیلی سریع کاغذ و قلمش را آماده کرد و برای پدرش نامه نوشت.

نقل قول:
سلام پدر!
اميدوارم حالتون خوب باشه،همچنين حال مامان جيني!
اينجا خيلي خوبه!همه باهام رفيقن و هافل رو هم خيلي دوس دارم!
خوب...من تا جايي كه بتونم خوب تكاليفم رو انجام مي دم و درسامو مي خونم.امروز تو كلاس تغيير شكل من نمره ي A رو گرفتم!
تنها كسي كه اين نمره رو گرفت من بودم!مي دونين چرا؟آخه يه كلاغ خيلي زشت رو به يه جام بلوري تبديل كردم!بعد از اون همه اومدن و بهم تبريك گفتن!زن دايي هم خيلي خوشحال شد.

هومم ولي پدر!كلاس پروفسور اسنيپ رو اصلا دوس ندارم!رفتارش باهام خوب نيس!اسليتريني ها خيلي مسخرم مي كنن!اه...
ولي علت ناراحتي من اين نيست!مي دونين پدر...اسم من آلبوس سوروس پاتره!اسم پروفسور اسنيپم كه سوروس اسنيپه!زن دايي بهم گفت كه شما سوروس رو از روي اسم پروفسور اسنيپ برام انتخاب كردين!
مي تونم بپرسم چرا؟در ضمن!اسنيپ قبلا استاد شمام بوده!نه؟حتما رفتارش با شمام خوب نبوده!پس چرا اين اسم رو برام انتخاب كردين؟هممم پدر منتظر جوابت هستم!

به مامان و ليلي سلام برسون
آل

***
آل به متن نامه اش نگاهي انداخت .اشكالاتش را برطرف كرد، بعضي قسمتهايش را حذف و بعضي را اضافه نمود .مي خواست نامه اش بدون هيچ عيب و نقصي باشد. سپس آن را دوباره در كاغذي جديد نوشت و آن را لوله كرد و به جغد خاكستري اش داد تا براي پدرش بفرستد.

يك روز گذشت.آلبوس شديدا انتظار جواب پدر را مي كشيد.بارها مي خواست با جيمز در رابطه با اسنيپ صحبت كند اما جيمز هر دفعه چيزي را بهانه مي كرد و مي رفت.گويي نمي خواست در اين باره با آلبوس صحبت نمايد.

يك روز ديگر هم گذشت.اما نامه اي به دستش نرسيد.ديگر در كلاسها آن شور و شوق پيشين را نداشت، زيرا ذهنش مشغول بود.ساعتها فكر مي كرد...به راستي دوران كودكي پدرش چگونه بوده است؟مگر پروفسور اسنيپ چه كار كرده بود كه اسمش را روي آلبوس گذاشته بودند؟!

شب فرا رسيد و آلبوس كنار پنجره انتظار رسيدن نامه را مي كشيد.با خود فكر مي كرد كه شايد نامه اش به دست پدر نرسيده و يا براي جغد اتفاقي افتاده و البته شايد هم پدر حوصله ي جواب دادن به نامه ي او را نداشته و هزاران فكر و خيال ديگر!

در همين فكر ها بود كه ناگهان چيزي به سرش خورد و سپس از روي سرش به زمين افتاد.اطرافش را نگريست ...نامه را ديد!بالاخره نامه رسيده بود!جغد هم بالاي سرش بود.به جغد چشمكي زد و نامه را از روي زمين برداشت.سپس آن را باز كرد و با شور شوق فراوان شروع به خواندنش كرد.

نقل قول:
پسر عزيزم ،سلام!
من و مادرت بهت افتخار مي كنيم كه تونستي اينقدر دانش آموز كوشا و فعالي باشي و نمره ي A رو بگيري! الان ديگه مطمئن شدم كه هافلپاف يه گروه عالي براي توئه و افتخارات زيادي براش به دست مياري!بازم آفرين پسرم!

اما در مورد اون چيزي كه فكرت رو مشغول كرده...ببين پسرم...اين يه چيز پيچيده اي هستش!نميشه الان برات توضيح بدم...فقط مي تونم بگم كه پروفسور اسنيپ يه انسان و يا جادوگر خيلي خوب و فداكاره!سعي كن باهاش خوب رفتار كني،سر كلاساش خيلي عالي و فعال باشي و نظرشو به خودت جلب كني!مطمئنم با سخت كوشيت مي توني يه دانش آموز عالي تو كلاسش باشي...
شايد اولش برات سخت باشه و يا اسنيپ تو رو كمي اذيت كنه و يا همونطور كه گفتي اسليتريني ها مسخرت كنن،اما اصلا به اين چيزاي غير مهم توجه نكن!سعي كن هميشه در همه جا بهترين باشي،ولي به خودت مغرور نشيا!
خوب...پس درباره ي گذشته ي من و يا پروفسور اسنيپ بعدا با هم صحبت مي كنيم!سرت رو ديگه به درد نميارم.
ليلي و مامانت سلام مي رسونن!بدون كه همه بهت افتخار مي كنيم!
دوستت دارم
پدرت


با خواندن اين نامه خيالش آسوده شد.پدر در اين نامه به او گفته بود كه بايد نظر پروفسور اسنيپ راجلب كند...اما اين كمي عجيب بود.چرا او بايد چنين كاري مي كرد؟
در ضمن پدرش چرا چيزي درمورد گذشته اش و يا اينكه قسمتي از نام آل با پروفسور اسنيپ يكي ست،چيزي نگفت؟چرا بعدا بايد راجع به آن صحبت مي كردند؟

آلبوس سوروس نامه ي پدرش را تا نمود و در كشوي ميزش گذاشت.سپس به رختخواب رفت تا بخوابد.
فردا كلاس معجون سازي داشت و مي خواست كه فردا تمام حواسش را جمع كند و در كلاس كوشا باشد...


***
به به!چه نامه هاي طولاني اي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/26 12:51:39
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/26 12:56:48
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 10:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ خیلی خوشحال شده بود، دوباره سرجایش برگشت تا امتحان بقیه هم تموم بشه. باید خیلی فکر میکرد، دوران کوکی پدرش، اسم خودش، رفتارای اون عقاب پیر. واقعا سر در گم شده بود. خیلی تنها بود و نیاز داشت در این باره با کسی صحبت کنه.

کلاس تموم شد، هیچ کس نتونسته بود مثل اون تغییر شکل رو انجام بده. مال اون یه جام زیبای بلورین بود، اما بهترین نفر بعد از اون اون رو به یه جان سیاه تبدیل کرده بود، بقیه بچه ها نتونسته بودند اون رو به جام تبدیل کنند یا اگه تونستند برای اون پا یا بال و دم به جا گذاشته بودند.

خبر تغییر شکل آل سو همه جا رو پر کرده بود، همه ی هافلپافی ها از او تشکر میکردند و به او تبریک میگفتند. حتی در این مدت برادرش را نیز دید:
- سلام آلبوس...تبریک میگم، تعریف تغییر شکلت رو زیاد شنیدم. خیلی عالیه!

- ممنون، راستش راحت بود.

- موفق باشی، من دیگه میرم.

- جیمز....

آلبوس نزدیک ترین فرد را به خود پیدا کرده بود، اما او نیز او را تنها گذاشت. جیمز نیز از پیش او رفت. قصد کرد که دوباره فریاد بزند اما صدایش در نیامد. آلسو بازهم باید فکر میکرد.

به سمت خوابگاه هافلپاف حرکت کرد. وارد شد و روی تختش دراز کشید تا فکر کند. به کارهای اسنیپ، به اسمش، به پدرش و به همه چیز.

از تنهایی فکری به ذهنش نمی رسید. عصبی شده بود، ناگهان کلمه ای ذهنش را مغشوش کرد...نامه...بله اون باید نامه مینوشت. خیلی سریع کاغذ و قلمش را آماده کرد و برای پدرش نامه نوشت.

...
--------------

ببخشید که کوتاه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1388 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه اصلا این کار درست نیست . هیچ وقت ، هیچ کس بخاطر یک اشتباه تنبیه نمی شه . به خاطر تکرارش تنبیه می شه .


من نمی تونم این کار رو بکنم . ما نسبت به آینده ی اونا مسئولیم . بعدم جیمز هرگز کاری ناشایست انجام نداده که همچین جریمه ای رو بپذیره . من می تونم با آلبوس صحبت کنم و تکرار این کار جلو گیری کنم .


تمام استادانی که اونجا بودند حرف پروفسور مک گونگال را تایید کردند و آن را پذیرفتند . اسنیپ با عصبانیت نگاهی به اطرافش انداخت و از آ«جا دور شد .


آلبوس هم که کمی آسوده خاطر شده بود به سمت کلاس تغییر شکل حرکت کرد .وقتی وارد شد پرفسور گرنجر در کلاس حضور نداشت .او به آرامی کنار دنیس نشست و بی حرکت ماند .


پروفسور گرنجر از در کلاس وارد شد و بدون اینکه حرفی بزند به سمت آلبوس رفت و او را با خود به دفتر خود برد .
- تو می دونی اسم کاملت چیه ؟
آل با خنده ای تمسخر آمیز گفت : خوب معلومه . آلبوس سوروس پاتر .


- خوبه امیدوار شدم . اسم پروفسور اسنیپ هم می دونی ؟
-نه
- اسم اون هم سوروس . تو می دونی بابات این اسم رو از روی اسم پروفسور اسنیپ برات انتخاب کرده ؟ نه . چون به اطرافت اهمیت نمی دی . اون تمام دوران کودکی پدرت از اون مراقبت می کرده .ازت می خوام که روی رفتارات فکر کنی .


خوب دیگه بریم سر کلاس . وقت امتحان رسیده .
آلبوس به سمت صندلی حرکت کرد و به آرامی روی آن نشست . دنیس به در گوش آلبوس زمزمه کرد :

آلبوس چی بهت گفت ؟
- هیچی ، چیز مهمی نیس .
پروفسور همه رو به سکوت فراخواند شروع به پخش برگه ها کرد .
آلبوس که برای بالا بردن خود تلاش بسیار کرده بود وقتش رسیده بود که خودش رو نشون بده .


بعد از امتحان کتبی پروفسور شروع به گرفتن آزمون عملی کرد .
- آلبوس سوروس پاتر . بیا جلو
آلبوس از روی نیمکت با خونسردی بلند شد و پیش پروفسور رفت .
- خوب آلبوس ازت می خوام که این کلاغ رو به جامی بلوری تبدیل کنی .


آلبوس چوب دستی را از ردایش درآورد و به سمت کلاغ گرفت . ورد را به زبان آورد و پس از چند لحظه جامی بسیار زیبا جای اون کلاغ زشت رو گرفت . سکوتی ار تعجب کلاس را فرا گرفت و همه ی چشم ها به جام دوخته شد .


- عالی بود آلبوس . عالی. هیچ دانش آموزی تا به حال به این خوبی نتونسته بود این تغییر شکل رو انجام بده . آفرین
بذار برگت رو هم نگاه بکنم .
به تندی در لا به لای برگه ها گشت تا برگه ی او را بیرون آورد و شروع به مطالعه ی آن کرد .

- تو نمره ی A رو گرفتی . 10 امتیاز برای گروه هافلپاف به خاطر این تغییر شکل ...


امتیازات این تاپیک تا بدین جا به روز شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1388/1/17 16:42:28
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/29 11:44:21
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت]نوزده سال بعد از نبرد هاگوارتز. داستان دو پسر هری پاتر در هاگوارتز.

برخلاف چیزی که انتظار می رفت آلبوس سوروس به گریف نرفت و وارد هافلپاف شد و گویا حالا منتظر حوادث جدیدی در زندگی دو برادر باشیم.

عشق.. بزرگی و یا ماجراجویی ها؟![/spoiler]


الان نه.. ولی وقتی که کمی بزرگتر می شد حتما این کار رو می کرد. شاید بهتر بود قوانین هاگوارتز رو عوض کنن تا بهتر بتونه حق اسنیپ رو کف دستش بذاره. مک گونگال این اسنیپ رو از کجا گیر آورده بود؟! واقعا که!

بوی معجون و بخار سبز روشنی از پاتیل آلسو به هوا می رفت و آلسو درون معجون صحنه ی کوبیدن کتاب به صورت اسنیپ رو صدها بار دید! ولی فقط یه خیال بود که از دل نفرتها بیرون میومد!

اسنیپ به او نزدیک شد. درست در کنار پاتیلش توقف کرد و به معجون سبز روشن درون آن نگاهی انداخت. اسنیپ گفت:

- خوبه پاتر.. مثل اینکه استعدادت به مادربزرگت رفته نه پدر بزرگت!

اسنیپ به سرعت از کنار او رفت و بعد از آن محتویات پاتیل یک دانش آموز گریفیندوری را با یک حرکت چوبدستی پاک کرد!

آلبوس سوروس به این اسنیپ جدید امیدوار شده بود اما صدای زنگ فرصت بیشتری برای بررسی اوضاع به او نداد. او به همراه چند هافلپافی دیگر از کلاس معجون سازی خارج شد.

روزها یکی بعد از دیگری به پایان می رسید و برگهای بید کتک زن تیره تر می شد و به همان اندازه خورشید روزها درخشان تر می شد. امتحانات آخر سال آنقدرها هم مشکل نبود. ولی وقتی رو که می شد برای کارهای مهم تر صرف بشه هدر می داد.

باید یک حرکت فوق العاده انجام می داد. حرکتی که دست کمی از کارهای پدرش و یا حتی دامبلدور نداشته باشد. لازم بود که برای اینکار از چند نفر کمک بگیرد.

- آل زود باش باید تا طبقه پنجم بریم.. امتحان تغییر شکل داریم الان.

پرفسور گرنجر می تونست گزینه ی خوبی باشه!

در همین افکار بود که صدای همهمه و فریادهایی را از خارج دخمه ها شنید.



-----------

چطوره همین اول هر دو برادر رو با این حرکت از هاگوارتز اخراج کنیم؟.. کسی که با استاد اینطور برخورد کنه از هاگوارتز اخراج میشه که!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دنيس و آلبوس آرام در محوطه ی حياط قدم می زدند. دنيس به آرامی به او گفت:
-فردا به هاگزميد می ريم.

آلبوس نخودی خنديد و بيد كتك زن را نگريست كه شاخه هايش را بدون هدف در هوا پيچ و تاب می داد. به آرامی گفت:
-امروز كلاس معجون سازی و تغيير شكل و دو زنگ دفاع در برابر جادوی سياه دارم.

دنيس به پشت آلبوس سوروس زد و گفت:
-موفق باشی.

آلبوس نگاهی پر از مهر به دنيس انداخت و وارد تالار اصلی شد. دانش آموزان پشت ميز در سرسرای عمومی نشسته بودند و انتظار خوردن صبحانه ی لذيذی را می كشيدند. آلبوس در كنار پسری به نظر از خود راضی نشست. پسر صندلی اش را از آلبوس دور كرد تا فاصله ای بين او و آلبوس ايجاد شود. آل از همان ابتدا احساس كرد از او خوشش نمياد اما با بی ميلی دستش را به سمت او دراز كرد و گفت:
-سلام آقا، من تاحالا شما رو نديده بودم، شما؟

پسر بدون آنكه آل را نگاه كند با غرور و تكبر گفت:
-من اسميت هستم. بابام زاخارياس اسميته كه قبلا اينجا درس می خونده.

بعد از گفتن اين حرف ها غذاهای لذيذی در بشقاب ها و ظرف ها حاضر شدند و بچه ها با ولع تمام شروع به خوردن كردند.

بعد از آنكه صبحانه تمام شد آل كيف و كتابش را آماده كرد تا به كلاس نفرت بار پروفسور اسنيپ برود. كلاس مثل هميشه خفه بود و بوی بدی به مشام می رسيد. تار عنكبوت بالای سقف كلاس را از زيبايی انداخته بود. زمين برعكس سقف بسيار تميز بود و درخشش خيره كننده ای داشت. كف كلاس با كاشی های سفيد رنگ بسيار زيبا به نظر می رسيد. پروفسور اسنيپ وارد كلاس شد و با نگاه مرموزش دانش آموزان را از نظر گذراند. اسنيپ كه عصبانی به نظر می رسيد چند جلد كتابی را كه در دست گرفته بود محكم به ميز كوبيد و با صدای خشن و نسبتا بلندی گفت:
-امروز دستور ساختن يه معجون رو به شما می دم به اسم معجون شكم درد. خوب برای اينكه مفهوم درد خوب واستون جا بيفته يه مثال می زنم، بدبختی ودرد من تو اين كلاس كيه؟ پاتر.

اسليترينی ها از خنده ريسه رفتند. آلبوس با نفرتی عميق به اسنيپ چشم دوخت. اسنيپ لبخند كجی به آل زد و گفت:
-چيه آقای پاتر؟ عصبانی كه نشدين.

بازهم اسليترينی ها خنديدند. اسنيپ با تكان دادن چوبدستی اش موجب می شد دستور ساخت معجون شكم درد بر روی تخته نقش ببندد. اسنيپ گفت:
-اين معجون برای رفع شكم درد درست شده اما اسمش شكمدرده.فكرنكنين كه اين معجون در شما شكم درد ايجاد ميكنه، بلكه شكم دردتون رو خوب ميكنه.

آلبوس شروع به ساخت معجونش كرد، پادزهر بيزوار را بايد می ريخت... صدای اسنيپ نگذاشت تمركز كند... اسنيپ گفت:
-اوه، آقای پاتر دارن از تابلو نگاه می كنن! فكر می كردم خودشون ساخت اين معجون ساده رو بلد باشن!

اسليترينی ها خنديدند اما آل بلند شد و به اسنيپ چشم دوخت و گفت:
-اگه از پدرم متنفر بودی دليلی نداره از منم متنفر باشی.

اسنيپ به آل نزديك شد و گفت:
-خوب بايد بهت بگم آقای پاتر تو از بابات هيچ دست كمی نداری. اگه من می خوام از تو متنفر باشم به تو هيچ ربطی نداره...

-خفه شو.

آل اين را گفته بود و كتاب درسيش را محكم به طرف اسنيپ پرت كرده بود. زير چشم اسنيپ باد كرده بود. اسنيپ مستقيم به چشمان خونين آلبوس نگاه كرد و گفت:
-مثل اينكه بايبد بريم پيش خانم مدير، پاتر.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام زن دایی!
- هیسس...آلبوس سورس پاتر، تو نباید منو اینجا زن دایی صدا کنی!
- بله پروفسور.

لبخندی بر لبان هرمیون نشست و ادامه داد:
- می بینم که هافلپاف رو انتخاب کردی.
آلبوس با خجالت گفت:
-آخه به اين نتيجه رسيدم به جاي شجاع، سخت كوش باشم.
- خب این خیلی خوبه، تو تنها پاتری هستی که وارد گریفندور نشده، نظر پدرت در این مورد چیه؟
آلبوس سورس سرخ شد، دانست که نمیتواند بیشتر از این حقیقت را از پدرش پنهان کند.

همان شب – خوابگاه پسران هافلپاف :

چشم های سبز رنگش را به کاغذ پوستی دوخته بود و در نوشتن کلماتی که از ذهنش میگذشت، اندکی تردید داشت. اما بلاخره وقتی ساعت خوابگاه نیمه شب را اعلام کرد، پاتر کوچک بار دیگر به خواندن نامه ای که نوشته بود مشغول شد :

نقل قول:
پدر عزیزم.

قبل از ورود به هاگوارتز نگران این بودم که ممکنه وارد گریفندور نشم، اما خود شما گفتید کلاه گروهبندی انتخابمو در نظر می گیره. اون همین کار رو کرد پدر، و من انتخاب کردم...اما نه گریفندور رو.

بچه های هافلپاف خون گرمتر به نظر میرسدن پدر، حتی دنیس(ارشدمون)، از وقتی که وارد مدرسه شدم و هنوز حتی کلاه گروهبندی رو سرم نذاشته بودم، باهام برخورد خوبی داشت، همینطور ماندانگاس و بقیه...
منو ببخش پدر اگه ناامیدت کردم. اما من هافلپاف رو دوست دارم.
به مامان و لیلی سلام برسون.
آلبوس .




و اما در روزهای بعد، با سرد شدن هوا و آغاز شدن ترم زمستانی هاگوارتز، فضای تالار هافلپاف برای آل گرمتر و صمیمانه تر میشد. مدتها بود که دیگر از جیمز فراری نبود، چون هر دوی آن ها بیشتر درگیر درس هایشان بودند تا بحث در مورد گروه هایشان!

هافلپاف و گریفندور هر دو با اختلاف کم در صدر جدول جای داشتند و اعضای هر دو گروه تمام تلاششان را برای کسب امتیاز می کردند. جیمز و آلبوس سورس نیز از این قاعده مستثنا نبودند.
دو روز بعد از اینکه آل نامه را برای پدر و مادرش فرستاد پاسخ صمیمانه ی هری با جغد خاکستری رنگش از راه رسید و با یادآوری اینکه موفقیت او، در گروه مورد علاقه اش تنها موضوع پر اهمیت است، خیالش را راحت کرد.

درست در همین روز ها بود که تد ریموس لوپین، آلبوس سورس و جیمز متوجه شدند گروه قدیمی پدرشان که ارتش دامبلدور نام داشت، هنوز هم با اعضا و سرپرست های جدید به عنوان یک گروه رسمی به کارش ادامه می دهد. اولین اقدام سه نفره ی آنها عضویت در الف.دال بود.

چیزی از عضویتشان و تمرین ها نگذشته بود که استاد...رفت.
اما سارا اوانز که سعی داشت اعضای گروه نبود استاد را احساس نکنند با اشتیاق و تلاش بیشتر به کارش ادامه داد، تمرین ها و ماموریت های الف دال بیشتر می شد و سه برادر که درگیر تکالیف درسی هم بودند روز به روز بر تلاششان می افزودند.

اما آلبوس نسبت به دو برادرش زحمات بیشتری می کشید، علاوه بر تکالیفش و ماموریت های الف دال، درگیر تمرین های طاقت فرسای کوییدیچ هافلپاف هم بود و البته به تازگی سردستگی گروهی مخفی در هاگزمید را بر عهده گرفته بود که به "اوباش هاگزمید" معروف بودند، در این میان اضافه شدن اولین سمت رسمیش یعنی معاونت الف دال، علاوه بر اینکه بر دغدغه هایش اضافه کرد، برایش تجربه ای جدید و هیجان انگیز بود.

- هی آل!

این صدایی بود که همراه با قدم های شتابزده ی گوینده اش در سرسرا پیچید. آل که همان لحظه به لطیفه ی دنیس می خندید با صدای برادرش برگشت و لبخند به لب پرسید:
- چی شده جیمز؟
- شنیدم اوباش دوباره راه افتاده، باورم نمیشه تونسته باشی اون جادوگرای معرکه رو دوباره دور هم جمع کنی!
- تو هم میای جیمز؟
- معلومه که میام داداش کوچولو!
خنده از لب های آلبوس محو شد :
- لطفا دیگه کوچولو صدام نکن جیمز.

الف دال، گروه اوباش، تمرین های تیم و تکالیف مدرسه منظم و به موقع انجام میشد، همه ی اساتید متوجه ی مسئولیت پذیری پسر کوچک هری پاتر شده بودند و او از این وضع کاملا راضی بود، او مسئول بودن را دوست داشت و بهترین بودن را، می پسندید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/1/11 19:26:57
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/1/11 19:28:59
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/1/11 19:32:22
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1388 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
این جمله را گفت و با خنده ای کوتاه آلبوس را به سمت نیمکت های کلاس هدایت کرد. آلبوس از خنده ای که در مقابل طوطی کرد گونه هایش سرخ شده بود. پروفسور گرنجر در حالیکه آلبوس را در نیمکت چهارم در کنار یک دختر گریفیندوری می نشاند، آرام در کنار گوش آلبوس زمزمه کرد:

- آخر کلاس صبر کن ! کارت دارم آلبوس !

***

آلبوس سرش را برای خانم گرنجر تكان داد. آل اولين بارش بود كه به كلاس تغيير شكل می آمد. كف اتاق با سنگ های مرمرين قرمز بسيار زيبا به نظر می رسيد. ديوار كلاس آبی كمرنگ بود و آرامش خاصی را به كلاس مر داد. بر روی ديوار عكس های جالبی نصب شده بود. در گوشه ی ديوار و قمت انتهايی كلاس تصوير ساحره ای مشخص بود كه خودش را به گوركن تبديل می كرد و دوباره به شكل اولش بر می گشت. كمی آن طرف تر از آن عكس مردی بود كه برای همه دست تكان می داد و لبخند می زد و هر از چند گاهی خود را به شكل يك كبوتر سفيد و درشت در می آورد. مرد قد نسبتا بلندی داشت و خوش قيافه بود. در آن يكی ديوار هم عكس های جالبی قابل رويت بود. عكس جنی كاملا مشخص بود كه بالای آن نوشته بودند: «هوكی، وزير فعلی» در بغل همان عكس، تصوير مرد سياه پوستی به چشم می خورد كه بغل آن نوشته بودند: «كينگزلی شكلبوت، وزير قبل از هوكی» آلبوس می خواست بقيه ی عكس ها را هم ببيند اما صدای زنگ دار معلم به گوشش خورد:
-همه نوشتين؟

دانش آموزان يك صدا گفتند:
-بله پروفسور.

هرماينی گرنجر، معلم كلاس تغيير شكل گفت:
-پس پاكش می كنم.

آلبوس تند تند و با عجله مطالب روی تابلو را روی كاغذهايش نوشت. اما نمی توانست همه را بنويسد پس گفت:
-ببخشيد پروفسور، من هنوز ننوشتم.

بعد از گفتن اين جمله، كلاس از خنده ی دانش آموزان منفجر شد اما دختری كه پهلويش نشسته بود نمی خنديد. او رويش را به آلبوس كرد و گفت:
-اگه كمكی خواستی، من هستم.

آلبوس چشمانش را كه پر از محبت بود به دختر دوخت. انگار با گفتن آن جمله چيزی در درون دلش آب شد. به آرامی گفت:
-ممنون.

خانم گرنجر با عصبانيت نعره زد:
-خفه شين. اين درست نيست كه هم كلاسيتون رو مسخره كنين. آلبوس تو هم زودتر بنويس.

آلبوس سرش را تكان داد و نوشته های روی تابلو را به دفترش انتقال داد. پس از گذشت چند دقيقه آل گفت:
-تموم شد استاد.

خانم گرنجر سرش را بالا گرفت و لبخند شيرينی به آلبوس زد. كاملا غرق خواندن كتابی شده بود كه در نزديكی اش بود. طوری به كتاب زل زده بود كه انگار كلاس را فراموش كرده است اما بعد از مدتی ايستاد و گفت:
-الان زنگه. می تونين وسايلتون رو جمع كنين و آروم و آهسته برين بيرون.

دانش آموزان وسايلشان را درون كيفشان چپاندند و با عجله از كلاس بيرون رفتند. هيچ نشانه ای از آرام و آهستگی در رفتارشان به چشم نمی خورد. دختر گريفندوری رويش را به آلبوس كرد و گفت:
-فعلا خداحافظ آلبوس، من رفتم.

آلبوس سرش را برای دختر تكان داد و مشتاقانه به خانم گرنجر چشم دوخت. او گفته بود كه بعد از كلاس با او كار دارد. خانم گرنجر مستقيم به سمت آلبوس رفت.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=به آلبوس دامبلدور و گرابلی پلنگ عزیز]مدیریت مدرسه با مک گونگاله ! سالها گذشته ! ولدمورت نابود شده ! اسنیپ سالها قبلش کشته شده ! مطمئنا کادر معلمین هاگوارتز هم تغییراتی داشته. سوروس اسنیپ چطور زنده است و معلم معجون سازیه ؟! [/spoiler]


جيمز با این جمله آلبوس کمی ابروانش را بالا انداخت، كمي با خود انديشید و سپس گفت:

- خوب...من امروز...من امروز یه جغد برای بابا می فرستم... میگم که تو با علاقه خودت و تایید کلاه گروه بندی رفتی هافل. فکر نکنم بابا از این موضوع ناراحت بشه ! نظرت چیه ؟!

آلبوس در حالیکه اخم کرده بود، به دیوار سنگی راهروی کنار حیاط تکیه زد و سرش را پایین انداخت. سرفه ی آرامی کرد و به کفش هایش نگاه می کرد. جیمز آرام به کنارش نزدیک شد و به دیوار سنگی تکیه زد. آلبوس با صدایی آرام و گرفته گفت:

- بابا حتما دوست داشته که من فقط...فقط توی گریفیندور باشم ! من اشتباه کردم ! اگه بابا بفهمه خیلی عصبانی میشه ! دیگه به من افتخار نمیکنه !

این جمله را گفت و قطرات اشک از دیدگانش روی گونه های سرخش جاری گشتند. جیمز در حالیکه بر سر آلبوس دست می کشید، به آرامی اشک های روی گونه اش را پاک کرد. لبخندی روی لب های جیمز نمایان شد. با صدایی گرم و امیدوارانه پاسخ گفت:

- این حرفو نزن ! بابا هیچ وقت از دست تو به خاطر یه گروه ناراحت نمیشه... اصلا ناراحت نباشه... در مورد گروه به بابا حرفی نمیزنیم...

آلبوس در حالیکه ترس و دلهره ی دو چندان در دیدگانش نمایان بود، سرش را بالا گرفت و به چشم های برادرش زل زد. جیمز می توانست بفهمد که آلبوس می خواهد چیزی بگوید و به دنبال کلمات می گردد. بلاخره بعد از کمی مکث آلبوس پرسید:

- اگه یه وقت.. اگه یه وقت بابا بپرسه که چرا از گروهت نگفتی چی؟! اون وقت چی بگیم؟! اگه خودش از پروفسور مک گونگال بشنوه چی ؟!

جیمز در حالیکه هنوز لبخندی روی لب داشت، آرام به شانه ی آلبوس زد و با صدایی اطمینان بخش گفت:

- فعلا بابا نمی فهمه ! نگران چیزی نباش آل ! سریع باش... بدو کلاست دیر نشه ! برو آل !
و با هل آرامی، آلبوس را به سمت درب ورودی قلعه، که در انتهای راهرو بود، هدایت می کرد. آلبوس از صحبت های برادرش کمی مطمئن تر شده بود. کتاب هایش را محکم تر در دست گرفت. سرش را بالا تر گرفت و به چشم های برادرش نگاه کرد که به او چشمک میزد. با گام هایی سریع به سمت درب فرعی و ورودی قلعه که در انتهای راهرو بود گام برداشت. هنگامی که از درب ورودی عبور می کرد، ثانیه ای ایستاد و مکث کرد و به برادرش نگاه کرد که در سوی دیگر راهروی سنگی حیاط ایستاده بود و برایش دست تکان می داد. به داخل قلعه و پله ها گام برداشت.

هنوز ذهنش مشغول نامه پدر و حرف های جیمز بود، به طوری که اشتباها از پله ها بالا رفت و وارد طبقه ی سوم شد. در حالیکه محکم مشتی بر پیشانی خود زد، مشغول دویدن شد. راه بازگشت را میان پله ها پیش گرفت. نفس زنان به سمت راهرویی طولانی طبقه چهارم دوید. سکوت راهرو با صدای دویدن آلبوس در هم می شکست. با ترس در مقابل درب چوبی کلاس تغییر چهره ایستاد و آرام سه بار بر درب کوبید. صدایی نازک و دخترانه ای از داخل کلاس به گوش رسید:

- بفرمایین !

آلبوس در حالیکه ترس وجودش را فرا گرفته بود، آرام درب کلاس را باز کرد. اولین جلسه کلاس تغییر چهره را با تاخیر شروع می کرد. درب کلاس با صدای "جـــیر" مانندی گشوده شد. به داخل کلاس گام برداشت. در مقابل دیدگانش نیمکت های چوبی را دید که همگی پر از دانش آموزان سال اولی چهار گروه بودند که مشغول نوشتن مطالب و نوشته های رنگارنگی بودند که روی تخته کلاس به چشم می خوردند. روی دیوارهای سنگی کلاس، تصاویر از نقوش در هم و نا معلوم به چشم می آمد. در جستجوی صدای نازک و دخترانه معلم کلاس می گشت اما فقط یک طوطی سبز رنگ روی میز بزرگی در کنار تخته بود به دیدگانش آمد.

بی اراده خنده ی کوتاه کرد و سپس درب مقابل دانش آموزان به طوطی خیره ماند. جرقه های سرخ و زرد رنگی از طوطی بیرون جهید و در مقابل آلبوس پیکر یک ساحره به چشم آمد. موهای فرفری و قهوه ای رنگ داشت. کلاه سیاه کوچک و با مزه ای روی موهاش جای گرفته بود و شنل و پیراهن یکدست سیاه رنگی بر تن داشت. لبخندی زد و گفت:

- نگران نباش ! یک طوطی معلم تغییر چهره نیست آقای پاتر ! پروفسور گرنجر هستم ! تاخیر در خون پاترهاست؟

این جمله را گفت و با خنده ای کوتاه آلبوس را به سمت نیمکت های کلاس هدایت کرد. آلبوس از خنده ای که در مقابل طوطی کرد گونه هایش سرخ شده بود. پروفسور گرنجر در حالیکه آلبوس را در نیمکت چهارم در کنار یک دختر گریفیندوری می نشاند، آرام در کنار گوش آلبوس زمزمه کرد:

- آخر کلاس صبر کن ! کارت دارم آلبوس !

[spoiler=به اینیگو][color=0099FF]ما تو جادوگران برای دل خودمون می نویسیم فرزند.. کاری نداریم که جوآن توی کتابش چی گفته و چی نوشته، چون اگه اینطوری بود با کمی دقت می دیدی که هرمیون هم استاد نبود و شما دوست داشتی که باشه.

[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/9 19:39:48
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/10 13:37:24
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره را باز کرد و جغد وارد شد، نامه را باز کرد و خواند:

از هری جیمز پاتر به آلبوس سوروس پاتر:

پسرم سلام

امیدوارم حالت خوب باشد و هاگوارتز برایت دلپذیر باشد و به تو خوش بگذرد، من مطمئنم که تو یک گریفیندوری قهرمان شده ای...


با خواندن این قسمت از نامه قلب آل فرو ریخت و ترسید، اکنون چگونه باید جواب پدر و مادرش را می داد....

***

خارج از هاگوارتز...خانه ي هري و جيني

جيني در آشپزخانه مشغول آماده كردن صبحانه بود.هري با خوشحالي وارد آشپزخانه شد.

جيني تا هري را ديد،با لبخندي گفت:

- صبح بخير آقاي خوشحال!

در حالي كه با تكان دادن سر گفته ي جيني را تاييد مي كرد،گفت:آره،خيلي خوشحالم!به فكر آلم،حتما الان چقدر خوشحاله كه ما براش نامه فرستاديم!الان فكر كن آل تو خوابگاهشه و جيمز حتما داره بيدارش مي كنه كه بره سر كلاساش!

هري پس از گفتن اين حرف پشت ميز غذاخوري ِ قهوه اي رنگي كه در آشپزخانه قرار داشت،نشست.

جيني گفت:

- آخي چقدر دلم براش تنگ شده!اونم به نظرت دلش براي ما تنگ مي شه؟

سپس يك ظرف پر از شيريني و كلوچه هاي خوشمزه و همچنين دو فنجان شيركاكائو ي داغ را روي ميز قرار داد و پشت ميز،روبروي هري نشست.

هري يكي از كلوچه ها را برداشت و گفت:شايد!ولي من مطمئنم گريفيندوريا نمي ذارن اصلا بهش بد بگذره...

و به جيني چشمكي زد.

***

خوابگاه هافلپاف...


آلبوس سوروس در حال آماده شدن براي رفتن به كلاس هايش بود.به نامه اي كه ديشب از پدرش به دستش رسيده بود فكر مي كرد.اگر پدرش مي فهميد او گريفيندوري نيست...
آن روز اصلا حالِ خوشي نداشت. بداخلاق و بدعنق شده بود.سر ِ كلاس ها اصلا به استاد و درسش توجهي نمي كرد.

تنها فكر و ذكرش اين بود كه چگونه به پدر و مادرش بگويد كه او مانند آنها يك گريفيندوري نيست!

در حالِ قدم زدن در حياط هاگوارتز بود كه جيمز را ديد.خيلي مي ترسيد.مي خواست مسيرش را تغيير دهد؛رويش را برگرداند تا جيمز او را نبيند.

اما جيمز او را ديده بود و هنگامي كه آلبوس سوروس را در حال فرار كردن از خودش مشاهده كرد،كمي عصباني شد.سپس به سويش دويد،محكم بر پشتش زد و گفت:

- آل! چرا از دست من فرار مي كني؟

آلبوس جوابش را نداد و به راه خود ادامه داد.ديگر اصلا نمي خواست برادرش را ببيند، زيرا حتما او مي خواست آلبوس را به خاطر رفتن به هافلپاف سرزنش كند.

جيمز به حرفش ادامه داد:

- ببين آلبوس!من برادر توئم!نمي خواي با من حرف بزني؟مي دوني پنج روزه ما همديگه رو ...

آلبوس با عصبانيت حرف جيمز را قطع كرد و گفت:

- بسه جيمز!اه...

جيمز كمي جلوتر آمد و روبروي آلبوس قرار گرفت.دستش را روي يك شانه ي او گذاشت گفت: آل!احساستو درك مي كنم.فقط بيا با هم يكم صحبت كنيم!

جيمز به چشمان درشت و زيباي آلبوس كه اشك در آنها جمع شده بود،نگريست.آلبوس بغضش شكست و گريه كنان به جيمز گفت:

- خوب من بايد چي كار مي كردم؟دوست داشتم برم هافلپاف...

جيمز اشكهاي آلبوس را از روي گونه هايش پاك كرد و گفت:

- خوب برادر عزيزم!اين كه اشكالي نداره!هافلپاف گروه مورد علاقت بود و تو هم رفتي اونجا!من سرزنشت نمي كنم...فقط دليلش رو مي خواستم ازت بپرسم كه خودت گفتي!

آلبوس با صدايي لرزان گفت:ولي ديشب بابا برام يه نامه فرستاده بود.نوشته بود كه ...اه...نوشته بود كه من مطمئنم تو يك گريفيندوري قهرمان خواهي شد!

جيمز كمي با خود انديشيد و سپس گفت:

- خوب...من امروز...

***
ادامه دهيد...


10 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/9 17:56:25
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/9 17:58:47
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 12:44:16
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز هم گذشت و بالاخره صبح فرا رسید، آل مثل همیشه تنها کنار خوابگاه کز کرده بود و منتظر بود تا بقیه از خواب بیدار شوند. نگاه منتظرش هر روز را پشت پنجره میگذراند و به انتظار نامه ای از والدینش مینوشست.

اولین باری بود که او چند روز از هری و جینی دور شده بود، روز اول اضطراب همه ی وجودش را پر کرده بود اما امروز که چهارمین روز جداییش بود آن اضطراب جای خود را به انتظار بخشیده بود.

بچه های خوابگاه آل یکی یکی بیدار شدند و همگی به سمت تالار اصلی حرکت کردند تا صبحانه بخورند، باید عجله می کرد چون اولین جلسه رسمی درسی با اسنیپ را در پیش داشت.

زود تر از همه لباس پوشید و به سمت تالار دوید، تالار اصلی مانند همیشه زیبا و درخشان بود و میزها مملو از غذا های گوناگون و نوشیدنی های متنوع بودند. آل سرش را به اطراف چرخاند تا رز را بیابد، اما او را ندید.

زیر پرچم های زرد و سیاه که گورکنی را در میان نگاه میداشتند، میزی بزرگ قرار داشت، غذا عای رنگین آل را به آن سمت فرا می خواندند و او نیز ندای آنان را پاسخ داد و به آن سمت حرکت کرد.

کتابش را روی میز گذاشت و مشغول خوردن شد. داشت سیر میشد که جیمز سیریوس وارد تالار شد و آل نیز او را دید.

از زمان گروه بندی از برادرش وحشت داشت و از او دوری میکرد، جیمز مشغول حرف زدن با دوستانش بود و متوجه آل نشد، آلبوس سوروس نیز آرام از جایش بر خاست و بدون اینکه توجه برادرش را جلب کند به بیرون از تالار و به سمت کالس زیر زمینی اسنیپ حرکت کرد.

کلاس پروفسور اسنیپ مثل همیشه خشک و بی روح برگزار شد و گذشت.

کلاس های دیگر نیز یکی پس از دیگری میگذشتند و هاگوارتز برای آل عادی تر میشد.

شب به خوابگاه باز گشت و دوباره به پشت پنجره رفت و منتظر ماند، هنوز یک ساعت نشده بود که وارد خوابگاه شده بود که جغدی پرواز کنان به سمتش آمد.

پنجره را باز کرد و نجغد وارد شد، نامه را باز کرد و خواند:

از هری جیمز پاتر به آلبوس سوروس پاتر:

پسرم سلام

امیدوارم حالت خوب باشد و هاگوارتز برایت دلپذیر باشد و به تو خوش بگذرد، من مطمئنم که تو یک گریفیندوری قهرمان شده ای...


با خواندن این قسمت از نامه قلب آل فرو ریخت و ترسید، اکنون چگونه باید جواب پدر و مادرش را میداد....


9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 12:41:15
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?