جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 19:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام زن دایی!
- هیسس...آلبوس سورس پاتر، تو نباید منو اینجا زن دایی صدا کنی!
- بله پروفسور.

لبخندی بر لبان هرمیون نشست و ادامه داد:
- می بینم که هافلپاف رو انتخاب کردی.
آلبوس با خجالت گفت:
-آخه به اين نتيجه رسيدم به جاي شجاع، سخت كوش باشم.
- خب این خیلی خوبه، تو تنها پاتری هستی که وارد گریفندور نشده، نظر پدرت در این مورد چیه؟
آلبوس سورس سرخ شد، دانست که نمیتواند بیشتر از این حقیقت را از پدرش پنهان کند.

همان شب – خوابگاه پسران هافلپاف :

چشم های سبز رنگش را به کاغذ پوستی دوخته بود و در نوشتن کلماتی که از ذهنش میگذشت، اندکی تردید داشت. اما بلاخره وقتی ساعت خوابگاه نیمه شب را اعلام کرد، پاتر کوچک بار دیگر به خواندن نامه ای که نوشته بود مشغول شد :

نقل قول:
پدر عزیزم.

قبل از ورود به هاگوارتز نگران این بودم که ممکنه وارد گریفندور نشم، اما خود شما گفتید کلاه گروهبندی انتخابمو در نظر می گیره. اون همین کار رو کرد پدر، و من انتخاب کردم...اما نه گریفندور رو.

بچه های هافلپاف خون گرمتر به نظر میرسدن پدر، حتی دنیس(ارشدمون)، از وقتی که وارد مدرسه شدم و هنوز حتی کلاه گروهبندی رو سرم نذاشته بودم، باهام برخورد خوبی داشت، همینطور ماندانگاس و بقیه...
منو ببخش پدر اگه ناامیدت کردم. اما من هافلپاف رو دوست دارم.
به مامان و لیلی سلام برسون.
آلبوس .




و اما در روزهای بعد، با سرد شدن هوا و آغاز شدن ترم زمستانی هاگوارتز، فضای تالار هافلپاف برای آل گرمتر و صمیمانه تر میشد. مدتها بود که دیگر از جیمز فراری نبود، چون هر دوی آن ها بیشتر درگیر درس هایشان بودند تا بحث در مورد گروه هایشان!

هافلپاف و گریفندور هر دو با اختلاف کم در صدر جدول جای داشتند و اعضای هر دو گروه تمام تلاششان را برای کسب امتیاز می کردند. جیمز و آلبوس سورس نیز از این قاعده مستثنا نبودند.
دو روز بعد از اینکه آل نامه را برای پدر و مادرش فرستاد پاسخ صمیمانه ی هری با جغد خاکستری رنگش از راه رسید و با یادآوری اینکه موفقیت او، در گروه مورد علاقه اش تنها موضوع پر اهمیت است، خیالش را راحت کرد.

درست در همین روز ها بود که تد ریموس لوپین، آلبوس سورس و جیمز متوجه شدند گروه قدیمی پدرشان که ارتش دامبلدور نام داشت، هنوز هم با اعضا و سرپرست های جدید به عنوان یک گروه رسمی به کارش ادامه می دهد. اولین اقدام سه نفره ی آنها عضویت در الف.دال بود.

چیزی از عضویتشان و تمرین ها نگذشته بود که استاد...رفت.
اما سارا اوانز که سعی داشت اعضای گروه نبود استاد را احساس نکنند با اشتیاق و تلاش بیشتر به کارش ادامه داد، تمرین ها و ماموریت های الف دال بیشتر می شد و سه برادر که درگیر تکالیف درسی هم بودند روز به روز بر تلاششان می افزودند.

اما آلبوس نسبت به دو برادرش زحمات بیشتری می کشید، علاوه بر تکالیفش و ماموریت های الف دال، درگیر تمرین های طاقت فرسای کوییدیچ هافلپاف هم بود و البته به تازگی سردستگی گروهی مخفی در هاگزمید را بر عهده گرفته بود که به "اوباش هاگزمید" معروف بودند، در این میان اضافه شدن اولین سمت رسمیش یعنی معاونت الف دال، علاوه بر اینکه بر دغدغه هایش اضافه کرد، برایش تجربه ای جدید و هیجان انگیز بود.

- هی آل!

این صدایی بود که همراه با قدم های شتابزده ی گوینده اش در سرسرا پیچید. آل که همان لحظه به لطیفه ی دنیس می خندید با صدای برادرش برگشت و لبخند به لب پرسید:
- چی شده جیمز؟
- شنیدم اوباش دوباره راه افتاده، باورم نمیشه تونسته باشی اون جادوگرای معرکه رو دوباره دور هم جمع کنی!
- تو هم میای جیمز؟
- معلومه که میام داداش کوچولو!
خنده از لب های آلبوس محو شد :
- لطفا دیگه کوچولو صدام نکن جیمز.

الف دال، گروه اوباش، تمرین های تیم و تکالیف مدرسه منظم و به موقع انجام میشد، همه ی اساتید متوجه ی مسئولیت پذیری پسر کوچک هری پاتر شده بودند و او از این وضع کاملا راضی بود، او مسئول بودن را دوست داشت و بهترین بودن را، می پسندید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/1/11 19:26:57
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/1/11 19:28:59
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/1/11 19:32:22
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1388 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
این جمله را گفت و با خنده ای کوتاه آلبوس را به سمت نیمکت های کلاس هدایت کرد. آلبوس از خنده ای که در مقابل طوطی کرد گونه هایش سرخ شده بود. پروفسور گرنجر در حالیکه آلبوس را در نیمکت چهارم در کنار یک دختر گریفیندوری می نشاند، آرام در کنار گوش آلبوس زمزمه کرد:

- آخر کلاس صبر کن ! کارت دارم آلبوس !

***

آلبوس سرش را برای خانم گرنجر تكان داد. آل اولين بارش بود كه به كلاس تغيير شكل می آمد. كف اتاق با سنگ های مرمرين قرمز بسيار زيبا به نظر می رسيد. ديوار كلاس آبی كمرنگ بود و آرامش خاصی را به كلاس مر داد. بر روی ديوار عكس های جالبی نصب شده بود. در گوشه ی ديوار و قمت انتهايی كلاس تصوير ساحره ای مشخص بود كه خودش را به گوركن تبديل می كرد و دوباره به شكل اولش بر می گشت. كمی آن طرف تر از آن عكس مردی بود كه برای همه دست تكان می داد و لبخند می زد و هر از چند گاهی خود را به شكل يك كبوتر سفيد و درشت در می آورد. مرد قد نسبتا بلندی داشت و خوش قيافه بود. در آن يكی ديوار هم عكس های جالبی قابل رويت بود. عكس جنی كاملا مشخص بود كه بالای آن نوشته بودند: «هوكی، وزير فعلی» در بغل همان عكس، تصوير مرد سياه پوستی به چشم می خورد كه بغل آن نوشته بودند: «كينگزلی شكلبوت، وزير قبل از هوكی» آلبوس می خواست بقيه ی عكس ها را هم ببيند اما صدای زنگ دار معلم به گوشش خورد:
-همه نوشتين؟

دانش آموزان يك صدا گفتند:
-بله پروفسور.

هرماينی گرنجر، معلم كلاس تغيير شكل گفت:
-پس پاكش می كنم.

آلبوس تند تند و با عجله مطالب روی تابلو را روی كاغذهايش نوشت. اما نمی توانست همه را بنويسد پس گفت:
-ببخشيد پروفسور، من هنوز ننوشتم.

بعد از گفتن اين جمله، كلاس از خنده ی دانش آموزان منفجر شد اما دختری كه پهلويش نشسته بود نمی خنديد. او رويش را به آلبوس كرد و گفت:
-اگه كمكی خواستی، من هستم.

آلبوس چشمانش را كه پر از محبت بود به دختر دوخت. انگار با گفتن آن جمله چيزی در درون دلش آب شد. به آرامی گفت:
-ممنون.

خانم گرنجر با عصبانيت نعره زد:
-خفه شين. اين درست نيست كه هم كلاسيتون رو مسخره كنين. آلبوس تو هم زودتر بنويس.

آلبوس سرش را تكان داد و نوشته های روی تابلو را به دفترش انتقال داد. پس از گذشت چند دقيقه آل گفت:
-تموم شد استاد.

خانم گرنجر سرش را بالا گرفت و لبخند شيرينی به آلبوس زد. كاملا غرق خواندن كتابی شده بود كه در نزديكی اش بود. طوری به كتاب زل زده بود كه انگار كلاس را فراموش كرده است اما بعد از مدتی ايستاد و گفت:
-الان زنگه. می تونين وسايلتون رو جمع كنين و آروم و آهسته برين بيرون.

دانش آموزان وسايلشان را درون كيفشان چپاندند و با عجله از كلاس بيرون رفتند. هيچ نشانه ای از آرام و آهستگی در رفتارشان به چشم نمی خورد. دختر گريفندوری رويش را به آلبوس كرد و گفت:
-فعلا خداحافظ آلبوس، من رفتم.

آلبوس سرش را برای دختر تكان داد و مشتاقانه به خانم گرنجر چشم دوخت. او گفته بود كه بعد از كلاس با او كار دارد. خانم گرنجر مستقيم به سمت آلبوس رفت.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=به آلبوس دامبلدور و گرابلی پلنگ عزیز]مدیریت مدرسه با مک گونگاله ! سالها گذشته ! ولدمورت نابود شده ! اسنیپ سالها قبلش کشته شده ! مطمئنا کادر معلمین هاگوارتز هم تغییراتی داشته. سوروس اسنیپ چطور زنده است و معلم معجون سازیه ؟! [/spoiler]


جيمز با این جمله آلبوس کمی ابروانش را بالا انداخت، كمي با خود انديشید و سپس گفت:

- خوب...من امروز...من امروز یه جغد برای بابا می فرستم... میگم که تو با علاقه خودت و تایید کلاه گروه بندی رفتی هافل. فکر نکنم بابا از این موضوع ناراحت بشه ! نظرت چیه ؟!

آلبوس در حالیکه اخم کرده بود، به دیوار سنگی راهروی کنار حیاط تکیه زد و سرش را پایین انداخت. سرفه ی آرامی کرد و به کفش هایش نگاه می کرد. جیمز آرام به کنارش نزدیک شد و به دیوار سنگی تکیه زد. آلبوس با صدایی آرام و گرفته گفت:

- بابا حتما دوست داشته که من فقط...فقط توی گریفیندور باشم ! من اشتباه کردم ! اگه بابا بفهمه خیلی عصبانی میشه ! دیگه به من افتخار نمیکنه !

این جمله را گفت و قطرات اشک از دیدگانش روی گونه های سرخش جاری گشتند. جیمز در حالیکه بر سر آلبوس دست می کشید، به آرامی اشک های روی گونه اش را پاک کرد. لبخندی روی لب های جیمز نمایان شد. با صدایی گرم و امیدوارانه پاسخ گفت:

- این حرفو نزن ! بابا هیچ وقت از دست تو به خاطر یه گروه ناراحت نمیشه... اصلا ناراحت نباشه... در مورد گروه به بابا حرفی نمیزنیم...

آلبوس در حالیکه ترس و دلهره ی دو چندان در دیدگانش نمایان بود، سرش را بالا گرفت و به چشم های برادرش زل زد. جیمز می توانست بفهمد که آلبوس می خواهد چیزی بگوید و به دنبال کلمات می گردد. بلاخره بعد از کمی مکث آلبوس پرسید:

- اگه یه وقت.. اگه یه وقت بابا بپرسه که چرا از گروهت نگفتی چی؟! اون وقت چی بگیم؟! اگه خودش از پروفسور مک گونگال بشنوه چی ؟!

جیمز در حالیکه هنوز لبخندی روی لب داشت، آرام به شانه ی آلبوس زد و با صدایی اطمینان بخش گفت:

- فعلا بابا نمی فهمه ! نگران چیزی نباش آل ! سریع باش... بدو کلاست دیر نشه ! برو آل !
و با هل آرامی، آلبوس را به سمت درب ورودی قلعه، که در انتهای راهرو بود، هدایت می کرد. آلبوس از صحبت های برادرش کمی مطمئن تر شده بود. کتاب هایش را محکم تر در دست گرفت. سرش را بالا تر گرفت و به چشم های برادرش نگاه کرد که به او چشمک میزد. با گام هایی سریع به سمت درب فرعی و ورودی قلعه که در انتهای راهرو بود گام برداشت. هنگامی که از درب ورودی عبور می کرد، ثانیه ای ایستاد و مکث کرد و به برادرش نگاه کرد که در سوی دیگر راهروی سنگی حیاط ایستاده بود و برایش دست تکان می داد. به داخل قلعه و پله ها گام برداشت.

هنوز ذهنش مشغول نامه پدر و حرف های جیمز بود، به طوری که اشتباها از پله ها بالا رفت و وارد طبقه ی سوم شد. در حالیکه محکم مشتی بر پیشانی خود زد، مشغول دویدن شد. راه بازگشت را میان پله ها پیش گرفت. نفس زنان به سمت راهرویی طولانی طبقه چهارم دوید. سکوت راهرو با صدای دویدن آلبوس در هم می شکست. با ترس در مقابل درب چوبی کلاس تغییر چهره ایستاد و آرام سه بار بر درب کوبید. صدایی نازک و دخترانه ای از داخل کلاس به گوش رسید:

- بفرمایین !

آلبوس در حالیکه ترس وجودش را فرا گرفته بود، آرام درب کلاس را باز کرد. اولین جلسه کلاس تغییر چهره را با تاخیر شروع می کرد. درب کلاس با صدای "جـــیر" مانندی گشوده شد. به داخل کلاس گام برداشت. در مقابل دیدگانش نیمکت های چوبی را دید که همگی پر از دانش آموزان سال اولی چهار گروه بودند که مشغول نوشتن مطالب و نوشته های رنگارنگی بودند که روی تخته کلاس به چشم می خوردند. روی دیوارهای سنگی کلاس، تصاویر از نقوش در هم و نا معلوم به چشم می آمد. در جستجوی صدای نازک و دخترانه معلم کلاس می گشت اما فقط یک طوطی سبز رنگ روی میز بزرگی در کنار تخته بود به دیدگانش آمد.

بی اراده خنده ی کوتاه کرد و سپس درب مقابل دانش آموزان به طوطی خیره ماند. جرقه های سرخ و زرد رنگی از طوطی بیرون جهید و در مقابل آلبوس پیکر یک ساحره به چشم آمد. موهای فرفری و قهوه ای رنگ داشت. کلاه سیاه کوچک و با مزه ای روی موهاش جای گرفته بود و شنل و پیراهن یکدست سیاه رنگی بر تن داشت. لبخندی زد و گفت:

- نگران نباش ! یک طوطی معلم تغییر چهره نیست آقای پاتر ! پروفسور گرنجر هستم ! تاخیر در خون پاترهاست؟

این جمله را گفت و با خنده ای کوتاه آلبوس را به سمت نیمکت های کلاس هدایت کرد. آلبوس از خنده ای که در مقابل طوطی کرد گونه هایش سرخ شده بود. پروفسور گرنجر در حالیکه آلبوس را در نیمکت چهارم در کنار یک دختر گریفیندوری می نشاند، آرام در کنار گوش آلبوس زمزمه کرد:

- آخر کلاس صبر کن ! کارت دارم آلبوس !

[spoiler=به اینیگو][color=0099FF]ما تو جادوگران برای دل خودمون می نویسیم فرزند.. کاری نداریم که جوآن توی کتابش چی گفته و چی نوشته، چون اگه اینطوری بود با کمی دقت می دیدی که هرمیون هم استاد نبود و شما دوست داشتی که باشه.

[/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/9 19:39:48
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/10 13:37:24
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره را باز کرد و جغد وارد شد، نامه را باز کرد و خواند:

از هری جیمز پاتر به آلبوس سوروس پاتر:

پسرم سلام

امیدوارم حالت خوب باشد و هاگوارتز برایت دلپذیر باشد و به تو خوش بگذرد، من مطمئنم که تو یک گریفیندوری قهرمان شده ای...


با خواندن این قسمت از نامه قلب آل فرو ریخت و ترسید، اکنون چگونه باید جواب پدر و مادرش را می داد....

***

خارج از هاگوارتز...خانه ي هري و جيني

جيني در آشپزخانه مشغول آماده كردن صبحانه بود.هري با خوشحالي وارد آشپزخانه شد.

جيني تا هري را ديد،با لبخندي گفت:

- صبح بخير آقاي خوشحال!

در حالي كه با تكان دادن سر گفته ي جيني را تاييد مي كرد،گفت:آره،خيلي خوشحالم!به فكر آلم،حتما الان چقدر خوشحاله كه ما براش نامه فرستاديم!الان فكر كن آل تو خوابگاهشه و جيمز حتما داره بيدارش مي كنه كه بره سر كلاساش!

هري پس از گفتن اين حرف پشت ميز غذاخوري ِ قهوه اي رنگي كه در آشپزخانه قرار داشت،نشست.

جيني گفت:

- آخي چقدر دلم براش تنگ شده!اونم به نظرت دلش براي ما تنگ مي شه؟

سپس يك ظرف پر از شيريني و كلوچه هاي خوشمزه و همچنين دو فنجان شيركاكائو ي داغ را روي ميز قرار داد و پشت ميز،روبروي هري نشست.

هري يكي از كلوچه ها را برداشت و گفت:شايد!ولي من مطمئنم گريفيندوريا نمي ذارن اصلا بهش بد بگذره...

و به جيني چشمكي زد.

***

خوابگاه هافلپاف...


آلبوس سوروس در حال آماده شدن براي رفتن به كلاس هايش بود.به نامه اي كه ديشب از پدرش به دستش رسيده بود فكر مي كرد.اگر پدرش مي فهميد او گريفيندوري نيست...
آن روز اصلا حالِ خوشي نداشت. بداخلاق و بدعنق شده بود.سر ِ كلاس ها اصلا به استاد و درسش توجهي نمي كرد.

تنها فكر و ذكرش اين بود كه چگونه به پدر و مادرش بگويد كه او مانند آنها يك گريفيندوري نيست!

در حالِ قدم زدن در حياط هاگوارتز بود كه جيمز را ديد.خيلي مي ترسيد.مي خواست مسيرش را تغيير دهد؛رويش را برگرداند تا جيمز او را نبيند.

اما جيمز او را ديده بود و هنگامي كه آلبوس سوروس را در حال فرار كردن از خودش مشاهده كرد،كمي عصباني شد.سپس به سويش دويد،محكم بر پشتش زد و گفت:

- آل! چرا از دست من فرار مي كني؟

آلبوس جوابش را نداد و به راه خود ادامه داد.ديگر اصلا نمي خواست برادرش را ببيند، زيرا حتما او مي خواست آلبوس را به خاطر رفتن به هافلپاف سرزنش كند.

جيمز به حرفش ادامه داد:

- ببين آلبوس!من برادر توئم!نمي خواي با من حرف بزني؟مي دوني پنج روزه ما همديگه رو ...

آلبوس با عصبانيت حرف جيمز را قطع كرد و گفت:

- بسه جيمز!اه...

جيمز كمي جلوتر آمد و روبروي آلبوس قرار گرفت.دستش را روي يك شانه ي او گذاشت گفت: آل!احساستو درك مي كنم.فقط بيا با هم يكم صحبت كنيم!

جيمز به چشمان درشت و زيباي آلبوس كه اشك در آنها جمع شده بود،نگريست.آلبوس بغضش شكست و گريه كنان به جيمز گفت:

- خوب من بايد چي كار مي كردم؟دوست داشتم برم هافلپاف...

جيمز اشكهاي آلبوس را از روي گونه هايش پاك كرد و گفت:

- خوب برادر عزيزم!اين كه اشكالي نداره!هافلپاف گروه مورد علاقت بود و تو هم رفتي اونجا!من سرزنشت نمي كنم...فقط دليلش رو مي خواستم ازت بپرسم كه خودت گفتي!

آلبوس با صدايي لرزان گفت:ولي ديشب بابا برام يه نامه فرستاده بود.نوشته بود كه ...اه...نوشته بود كه من مطمئنم تو يك گريفيندوري قهرمان خواهي شد!

جيمز كمي با خود انديشيد و سپس گفت:

- خوب...من امروز...

***
ادامه دهيد...


10 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/9 17:56:25
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/9 17:58:47
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 12:44:16
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1388 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آن روز هم گذشت و بالاخره صبح فرا رسید، آل مثل همیشه تنها کنار خوابگاه کز کرده بود و منتظر بود تا بقیه از خواب بیدار شوند. نگاه منتظرش هر روز را پشت پنجره میگذراند و به انتظار نامه ای از والدینش مینوشست.

اولین باری بود که او چند روز از هری و جینی دور شده بود، روز اول اضطراب همه ی وجودش را پر کرده بود اما امروز که چهارمین روز جداییش بود آن اضطراب جای خود را به انتظار بخشیده بود.

بچه های خوابگاه آل یکی یکی بیدار شدند و همگی به سمت تالار اصلی حرکت کردند تا صبحانه بخورند، باید عجله می کرد چون اولین جلسه رسمی درسی با اسنیپ را در پیش داشت.

زود تر از همه لباس پوشید و به سمت تالار دوید، تالار اصلی مانند همیشه زیبا و درخشان بود و میزها مملو از غذا های گوناگون و نوشیدنی های متنوع بودند. آل سرش را به اطراف چرخاند تا رز را بیابد، اما او را ندید.

زیر پرچم های زرد و سیاه که گورکنی را در میان نگاه میداشتند، میزی بزرگ قرار داشت، غذا عای رنگین آل را به آن سمت فرا می خواندند و او نیز ندای آنان را پاسخ داد و به آن سمت حرکت کرد.

کتابش را روی میز گذاشت و مشغول خوردن شد. داشت سیر میشد که جیمز سیریوس وارد تالار شد و آل نیز او را دید.

از زمان گروه بندی از برادرش وحشت داشت و از او دوری میکرد، جیمز مشغول حرف زدن با دوستانش بود و متوجه آل نشد، آلبوس سوروس نیز آرام از جایش بر خاست و بدون اینکه توجه برادرش را جلب کند به بیرون از تالار و به سمت کالس زیر زمینی اسنیپ حرکت کرد.

کلاس پروفسور اسنیپ مثل همیشه خشک و بی روح برگزار شد و گذشت.

کلاس های دیگر نیز یکی پس از دیگری میگذشتند و هاگوارتز برای آل عادی تر میشد.

شب به خوابگاه باز گشت و دوباره به پشت پنجره رفت و منتظر ماند، هنوز یک ساعت نشده بود که وارد خوابگاه شده بود که جغدی پرواز کنان به سمتش آمد.

پنجره را باز کرد و نجغد وارد شد، نامه را باز کرد و خواند:

از هری جیمز پاتر به آلبوس سوروس پاتر:

پسرم سلام

امیدوارم حالت خوب باشد و هاگوارتز برایت دلپذیر باشد و به تو خوش بگذرد، من مطمئنم که تو یک گریفیندوری قهرمان شده ای...


با خواندن این قسمت از نامه قلب آل فرو ریخت و ترسید، اکنون چگونه باید جواب پدر و مادرش را میداد....


9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 12:41:15
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1387 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
اون شب قبل از خواب جیمز به ستاره های بی شمار آسمون هاگوارتز نگاه می کرد. پرفسور فایرنز همیشه می گفت که ستاره ها سرنوشت آدمها رو تعیین می کنن. می گفت همه چیز از قبل تعیین شده و ناگزیر به وقوع می پیونده.

اون شب قبل از خواب جیمز به این فکر می کرد که یعنی این ستاره ها سرنوشت اون و برادرش رو هم تعیین کردن؟.. همین ستاره ی های کوچک و رنگ وارنگ!!؟.. اونا گفته بودن که آل بره تو هافلپاف؟ چه مسخره..

اون شب قبل از خواب جیمز به این فکر می کرد که آیا از تو خوابگاه زیر زمینی هافلپاف میشه آسمون رو دید و آیا ممکنه آل هم مثل اون به آسمون شب نگاه کنه؟ کاش می شد آل توی همین خوابگاه میومد و اونا تا آخرش با همدیگه بودن!


روز بعد جیمز با صدای تدی از خواب بیدار شد.

- جیمز پاشو.. امروز باید بری کلاس پرفسور گرابلی پلنک.. ما هم داریم می ریم کلاس فلیت ویک.. جیمز تورو خدا بیدار شو..دیرت میشه گرابلی سر کلاس راهت نمی ده ها!

- اه.. خب الان بیدار می شم دیگه تدی..!

بعد از داد و فریادها و اصرارهای زیاد تدی، در نهایت جیمز از خواب بلند شد و تا کلاس مراقبت از موجودات جادویی که در نزدیکی جنگل ممنوعه بود؛ دوید.


-*-

عده ای از سال اولی های ریز نقش در راهروی نزدیک آشپزخانه پشت سر ارشد گروه حرکت می کردند. هیجان و شادی خاصی در چهره ی هر کدام دیده می شد و از نظر دانش آموزان سالهای بالاتر این هیجان کاملا طبیعی بود.

گروه سال اولیهای هافلپاف در نهایت جلوی یک تابلوی نقاشی از میوه های رنگارنگ متوقف شد. ماندانگاس دستش را وارد تابلو کرد و بعد از کمی تابلو کنار رفت و تونل باریک و درازی که دیواره اش با آجرهای زرد رنگ پوشیده شده بود، نمایان شد.

سیل هافلپافی ها وارد تونل شد و تابلو پشت سرشان تونل را مخفی کرد.

آن شب آل با دابی و دیگر همسالهای خودش ساعتها گفتند و خندیدند و بعد از آن که به خوابگاه رفتند، بلافاصله خوابیدند.

-**-

کلاس معجون سازی پرفسور اسنیپ مثل همیشه مخوف به نظر می رسید. دانش آموزان پشت در بسته ی کلاس معجون سازی جمع شده بودند و منتظر باز شدن آن بودند.

کمی بعد درها باز شدند و دانش آموزان یکی پس از دیگری وارد شدند و روی نیمکتها نشستند. پرفسور اسنیپ از پشت میزش بلند شد و گفت:

- باز هم یک سال جدید و نسلی جدید.. امیدوارم نسبت به دانش آموزانی که سالهای قبل به این کلاس اومدن و رفتن و هنوز هم بعضی هاشون میان و می رن زرنگ تر باشید. چون به راحتی نمره ی افتضاح و هیپوگریف رو به دانش آموزان ضعیف می دم .. مخصوصا که فکر می کنم یه نفر مثل پدرش کاملا بی استعداده!

اسکورپیوس مالفوی نخودی خندید و آل هم لبخند کوچکی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1387 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
_________________________________________________
نوزده سال بعد




بچه ها به سوی هاگوارتز در حرکت بودند و منتظر سالی جدید و اتفاقات جدید در واگن قطار نشسته بودند .آلبوس تمام مسیر به گروهی که قرار بود در آن باشد فکر می کرد و هر از گاهی جیمز سعی می کرد که او را بخداند تا ترس را حتی برای لحظاتی از بین ببرد .رز گوشه ای نشسته بود و کتابی در دست داشت و همانند مادرش با علاقه به نوشته های کتاب چشم دوخته بود .


در واگن باز شد و پسری مو بور در جلوی در ظاهر شد .به داخل اتاق کمی نگاه کرد و به آرامی خبر نزدیک شدن به مدرسه را داد .
همه در قطار به تکاپو افتاده بودند و خود را برای ورود به قلعه ی باستانی و با شکوه هاگوارتز آماده می کردند .


آلبوس با ترس به پنجره چشم دوخته بود تا بتواند قلعه را ببیند .
- رز ، پس کی می رسیم ؟
- زود ، خیلی زود ، تا 5 دقیقه ی دیگر به قلعه می رسیم . آلبوس از چی ناراحتی ؟
- نگرانم ، نگرانم از اینکه تو اسلایترین بیفتم .
- من بهت اطمینان خاطر می دم که هر گروهی که بخوای انتخاب می شی .
- مگه ما می تونیم انتخاب بکنیم ؟ پس کلاه گروه بندی ...
- آره می شه .در مورد پدرت هم این اتفاق افتاد .وقتی کلاه اسرار داشت که اون رو به اسلایترین بندازه به اسرار خودش به گریفندور فرستاده شد .


- آخه هوگو ...
- هوگو رو ولش کن . اون همش دنبال اینه که کسی رو مسخره کنه و با باقی بخندن .
- مرسی از راهنماییت .نجاتم دادی . داشتم از ...
صدایی ترمز های قطار به صدا در آمدند . صدای هیاهوی بچه ها همه جا را فرا گرفت .
- آلبوس تو باید با هاگرید با قایق بری . مطمئنم خوشت می یاد .
- ولی من از تنهایی می ترسم .
- تو بلاخره باید یه روزی تنهایی رو تجربه کنی پس از الان سعی کن خودت رو باهاش آشنا کنی .


رز لبخندی کوتاه به آلبوس زد و از او جدا شد و به سمت کالسکه ها حرکت کرد .
پروفسور مک گونگال درب سرسرا را باز کرد و تعداد زیادی سال اولی دنبال او بودند .آن ها را به جلوی میزها راهنمایی کرد که صندلی در آنجا قرار داشت . به آن ها فرمان است داد و به کنار صندلی ایستاد .
- هر کی رو که اسمش رو صدا زدم جلو بیاد و کلاه رو بر سر بگذاره تا گروهش معلوم شه .
پروفسور شروع به خواندن اسم ها کرد تا به آلبوس رسید .
- آلبوس سوروس پاتر
آلبوس به آرامی به روی صندلی نشست و کلاه را بر روی سر گذاشت .


- تو مثل پدرت می مونی . اون خودش می دونست که توی کدوم گروه موفقتر خواهد بود .من توی تو آینده درخشانی می بینم . ما شاهد کار های خرق العاده از تو خواهیم بود .می خوام این دفعه همشانس انتخاب رو بهت بدم .تو می تونی گروهت رو خودت انتخاب کنی .
- من می خوام به هافلپاف برم .
- نظر منم همینه .
پس ، هافلپاف ...


آلبوس با لبخندی سرشار از شادی به سمت میزهافلپاف رفت و کنار دیگر هافلپافی ها نشست .
رز هم به او تبریک گفت و مشغول بحث با دوستانش شد .
جیمز با چشمانی متعجب او را تا میز همراهی کرد و در ذهن خود دنبال دلیل انتخاب آلبوس می گشت .
با صدای برخورد قاشقی به گیلاس سکوتی سرسرای اصلی را فرا گرفت .


- دوستان من توجه کنید .
- امروز روز اول سال جدید و همه منتظر جشن هستند ولی چند تا موضوع هست که قبل از شروع بحث باید گفته بشه .
من مینروا مک گونگال ، مدیر مدرسه ی جادوگری هاگوارتز . به همه شما خوشامد می گم . مخصوصا سال اولی ها که تازه وارد مدرسه شدند .

ورود به جنگل ممنوعه برای هیچ کس مجاز نیست . همه ی دانش آموزا باید قبل از ساعت 8 داخل سالن گروه خودشون باشن . همه ی گروه ها می تونا برای یک شب مهمانی از گروه دیگر داشته باشند .
در شروع سال به هر گروه 100 امتیاز داده می شه و در آخر سال امتیاز همه ی گروه ها مورد ارزیابی قرار می گیره . فکر می کنم بهتر باشه تا شما رو از انتظار در بیارم و به جشنمون بپردازیم .

صدای هیاهو دانش آموزان دوباره شروع شد اما این دفعه بیشتر مشغول خوردن بودند و از خاطرات تابستان خودشون برای یکدیگر تعریف می کردند .
وقتی شام به پایان رسید پروفسور مک گونگال دانش آموزان را به دست ارشد ها ی گروه ها سپرد و همه مشغول حرکت به تالار گروه خود شدند .
همانطور که آلبوس پشت باقی هم گروهی هاش در حال حرکت بود جیمز خود را به سختی به او می رسونه .
- چرا هافلپاف ؟ چرا گریفندور نه ؟
- بعدا با هم صحبت می کنیم .
این را گفت و با آرامی از جیمز دور شد ...





____________________________________________________
پست ها باید جدی باشن و موضوع پست :

حقایق زندگی فرزندان پاتر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1387/12/24 11:18:14
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 15:53:28
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1387 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون حال که ترومبلانی در فکر گفته های گوی پیشگویی بود نور قرمز رنگی به قلبش برخورد کرد و روی زمین افتاد .


نگاه همه ی مرگ خوار ها به سمت چهره ی بیجان ترومبلانی برگشت . سکوت همه جا را فرا گرفته بود و همه دنبال منبع افسون می گشتند .


یک دفعه مرگ خواران متوجه هجوم تعداد زیادی از اوباش شدند که مانند سیلی به سمت آن ها در حرکت بود . نور چوب دستی ها از دور سوسو می زد و به مرگ خواران نزدیک می شد .


همه ی مرگ خوار ها یک جا جمع شدند و تا با تمرکز بیشتر به جنگ بپردازند . اما دیگه برای تایین استراتژی دیر بود . اوباش به آن ها خیلی نزدیک شده بودند و راه دفاعی برای آن ها نگذاشته بودند .


هجم زیادی از افسون ها به سمت مرگ خواران حرکت کرد و پس از برخورد آن ها را روی زمین انداخت .

برد ولمورت که تک و تنها مانده بود ، باز هم از جنگ عقب نماند و به مبارزه ادامه داد و عده ی زیادی از اوباش را از بین برد اما به هر حال آن ها زیاد تر بودن و احمالا قوی تر .


لرد با خود تصمیم گرفت که به جنگ خاتمه دهد . سعی کند از آ«جا خود را دور کند .


چوب دستی خود را بالا گرفت و با بر زبان آوردن وردی ناشناس انفجاری بوجود آورد . همه جا را خاک پراکنده شده فرا گرفته بود و کسی قادر به دیدن هیچ چیز نبود .


پس از گذشت دقایقی از انفجار که خاک ها نشست کرد دیگر اثری از لرد ولدمورت نبود و فقط نوشته در آسمان هک شده بود که همه ی نگاه ها را به سوی خود کشاند :


من باز خواهم گشت .من باز خواهم گشت .


________________________________________________

پایان سوژه پایان سوژه

9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 15:37:19
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت در حالی که به میان درختان جنگل نگاه میکرد و لبخند کجی می زد فریاد زد : « آواداکداورا ! »

نور سبز رنگ به سمت درختان و اوباشی که در میان آن پنهان شده بودند هجوم برد و پیوز را مجبور به دفاع کرد : « پروتگو ! »

چهار نفر اوباش شامل آلسو ، پیوز ، آریانا و پیتر بیرون آمدند و در مقابل سیل عظیم مرگخواران قرار گرفتند ... لرد ولدمورت پوزخندی زد و نگاهش را با تمسخر بین مرگخوارانش چرخاند تا آنها را نیز به خنده وادارد ...

سپس با حرکت چوبدستی آلبوس سوروس ، نبرد آغاز شد ... ولدمورت خود را عقب کشید و هر از چند گاهی یک طلسم میفرستاد تا یکی از اوباش را هدف قرار دهد. اوباش پراکنده شدند و هرکدام مسئولیت جنگیدن با چهار-پنج مرگخوار را بر عهده گرفتند ... انوار رنگارنگ طلسم ها از هر طرف به پرواز در امده بود ...

ترومبولانی در حالی که با وحشت به صحنه جنگ خیره شده بود نگاهی گذرا و بی توجه به گوی بلورینش انداخت اما ناگهان در جا خشک شد ... یکبار دیگر با دقت به گوی نگاه کرد و زیر لب با صدایی ناله مانند و تعجب زده در جواب چیزی که در گوی پیشگویی میدید گفت :

- امکان نداره اوباش پیروز بشن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان مرگ خوارها
خیمه ی مرگ خواران به طرز هولناکی برپا شده بود. رنگ سبز و سیاه ، اسکلت و مار و از همه مهم تر هیبت با شکوه لرد سیاه و مار خوش خط و خالش نجینی حال و هوای وحشتناکی به جنگل داده بود.

لرد ولدمورت با اشاره دست به مورفین به او انجام کاری را گوشزد کرد.

مورفین تعظیم بلند بالایی کرد و برای چند ثانیه در درون خیمه ای ناپدید شد و چند بعد همراه با مردی دیگر از خیمه بیرون آمده و به طرف لرد سیاه که در حال نوازش نجینی بود حرکت کرد.

_ یا لرد! جان گامبول ترومبولانی فدایتان! بگذارید پایتان را ببوسم!

لرد : جمع کن پیر خرفت! خجالت بکش! الان نمی دونی دست بوسیدن رو بورسه؟

ترومبولانی خواست تا جمله ای دیگر را ادا کند که لرد این بار نیز لب به سخن گشود.
_ چقدر تو سیریشی! فکر کردی من مثل ضحاکم که بخوای منو بوس بکنی از اون ماسماسکا از بدنم بیرون بزنه؟ هان؟ بیا سریع پیشگوییت رو بکن کار دارم!اجنه کجا هستن؟ بادرادی که بهش دستور داده بودم سپاه اجنه رو برای من بیاره کجا هست؟! می خوام بدونم با اینکه ما تو جنگلیم چرا هنوز اوباش رو پیدا نکردیم.

ترومبولانی ( شفاف سازی : هر گونه نسبت با تریلانی تکذیب می شود!!) تعظیمی کرد و در حالیکه گوی را مقابل خود گذاشته بود چشمانش را بست تا در خلسه فرو رود.
سر ترومبولانی اندکی خم شد و دوباره بالا رفت و سپس چشمانش را گشود و به گوی نگاه کرد.
_ هممم! من اینجا چی می بینم؟ درسته . هوای مه آلود ... آبشار درخشان ... مروارید سفید و موجودات قد کوتاه گوش دراز! یکی از اونها ریش بلند بالا داره و به نظر میرسه که دارن باهاش مثل شاه ها رفتار میکنند.

ترومبولانی اندکی سکوت کرد. چهره بر افروخته لرد سیاه کاملاً دیدنی بود. گویا پیشگویی تمام شده بود که دوباره صدای خشک و خشن ترومبولانی سکوت را شکست.

_ و یک مورد ناخوشایند !جاسوس ها! اوباش ها ! همینجا هستند.شاید چند متر آن طرف تر!

این بار ترومبولانی سکوت دائمی اختیار کرد. لرد ولدمورت این بار با چشمان قرمزش به چند متر آنطرف تر در میان درختان جایی که اوباش پنهان شده بودند نگاه کرد.او دشمن نا خوانده را دوست نداشت...
همه مرگ خواران می دانستند که این چند ثانیه آرامش قبل از طوفان است...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#