جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1387 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
اون شب قبل از خواب جیمز به ستاره های بی شمار آسمون هاگوارتز نگاه می کرد. پرفسور فایرنز همیشه می گفت که ستاره ها سرنوشت آدمها رو تعیین می کنن. می گفت همه چیز از قبل تعیین شده و ناگزیر به وقوع می پیونده.

اون شب قبل از خواب جیمز به این فکر می کرد که یعنی این ستاره ها سرنوشت اون و برادرش رو هم تعیین کردن؟.. همین ستاره ی های کوچک و رنگ وارنگ!!؟.. اونا گفته بودن که آل بره تو هافلپاف؟ چه مسخره..

اون شب قبل از خواب جیمز به این فکر می کرد که آیا از تو خوابگاه زیر زمینی هافلپاف میشه آسمون رو دید و آیا ممکنه آل هم مثل اون به آسمون شب نگاه کنه؟ کاش می شد آل توی همین خوابگاه میومد و اونا تا آخرش با همدیگه بودن!


روز بعد جیمز با صدای تدی از خواب بیدار شد.

- جیمز پاشو.. امروز باید بری کلاس پرفسور گرابلی پلنک.. ما هم داریم می ریم کلاس فلیت ویک.. جیمز تورو خدا بیدار شو..دیرت میشه گرابلی سر کلاس راهت نمی ده ها!

- اه.. خب الان بیدار می شم دیگه تدی..!

بعد از داد و فریادها و اصرارهای زیاد تدی، در نهایت جیمز از خواب بلند شد و تا کلاس مراقبت از موجودات جادویی که در نزدیکی جنگل ممنوعه بود؛ دوید.


-*-

عده ای از سال اولی های ریز نقش در راهروی نزدیک آشپزخانه پشت سر ارشد گروه حرکت می کردند. هیجان و شادی خاصی در چهره ی هر کدام دیده می شد و از نظر دانش آموزان سالهای بالاتر این هیجان کاملا طبیعی بود.

گروه سال اولیهای هافلپاف در نهایت جلوی یک تابلوی نقاشی از میوه های رنگارنگ متوقف شد. ماندانگاس دستش را وارد تابلو کرد و بعد از کمی تابلو کنار رفت و تونل باریک و درازی که دیواره اش با آجرهای زرد رنگ پوشیده شده بود، نمایان شد.

سیل هافلپافی ها وارد تونل شد و تابلو پشت سرشان تونل را مخفی کرد.

آن شب آل با دابی و دیگر همسالهای خودش ساعتها گفتند و خندیدند و بعد از آن که به خوابگاه رفتند، بلافاصله خوابیدند.

-**-

کلاس معجون سازی پرفسور اسنیپ مثل همیشه مخوف به نظر می رسید. دانش آموزان پشت در بسته ی کلاس معجون سازی جمع شده بودند و منتظر باز شدن آن بودند.

کمی بعد درها باز شدند و دانش آموزان یکی پس از دیگری وارد شدند و روی نیمکتها نشستند. پرفسور اسنیپ از پشت میزش بلند شد و گفت:

- باز هم یک سال جدید و نسلی جدید.. امیدوارم نسبت به دانش آموزانی که سالهای قبل به این کلاس اومدن و رفتن و هنوز هم بعضی هاشون میان و می رن زرنگ تر باشید. چون به راحتی نمره ی افتضاح و هیپوگریف رو به دانش آموزان ضعیف می دم .. مخصوصا که فکر می کنم یه نفر مثل پدرش کاملا بی استعداده!

اسکورپیوس مالفوی نخودی خندید و آل هم لبخند کوچکی زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1387 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
_________________________________________________
نوزده سال بعد




بچه ها به سوی هاگوارتز در حرکت بودند و منتظر سالی جدید و اتفاقات جدید در واگن قطار نشسته بودند .آلبوس تمام مسیر به گروهی که قرار بود در آن باشد فکر می کرد و هر از گاهی جیمز سعی می کرد که او را بخداند تا ترس را حتی برای لحظاتی از بین ببرد .رز گوشه ای نشسته بود و کتابی در دست داشت و همانند مادرش با علاقه به نوشته های کتاب چشم دوخته بود .


در واگن باز شد و پسری مو بور در جلوی در ظاهر شد .به داخل اتاق کمی نگاه کرد و به آرامی خبر نزدیک شدن به مدرسه را داد .
همه در قطار به تکاپو افتاده بودند و خود را برای ورود به قلعه ی باستانی و با شکوه هاگوارتز آماده می کردند .


آلبوس با ترس به پنجره چشم دوخته بود تا بتواند قلعه را ببیند .
- رز ، پس کی می رسیم ؟
- زود ، خیلی زود ، تا 5 دقیقه ی دیگر به قلعه می رسیم . آلبوس از چی ناراحتی ؟
- نگرانم ، نگرانم از اینکه تو اسلایترین بیفتم .
- من بهت اطمینان خاطر می دم که هر گروهی که بخوای انتخاب می شی .
- مگه ما می تونیم انتخاب بکنیم ؟ پس کلاه گروه بندی ...
- آره می شه .در مورد پدرت هم این اتفاق افتاد .وقتی کلاه اسرار داشت که اون رو به اسلایترین بندازه به اسرار خودش به گریفندور فرستاده شد .


- آخه هوگو ...
- هوگو رو ولش کن . اون همش دنبال اینه که کسی رو مسخره کنه و با باقی بخندن .
- مرسی از راهنماییت .نجاتم دادی . داشتم از ...
صدایی ترمز های قطار به صدا در آمدند . صدای هیاهوی بچه ها همه جا را فرا گرفت .
- آلبوس تو باید با هاگرید با قایق بری . مطمئنم خوشت می یاد .
- ولی من از تنهایی می ترسم .
- تو بلاخره باید یه روزی تنهایی رو تجربه کنی پس از الان سعی کن خودت رو باهاش آشنا کنی .


رز لبخندی کوتاه به آلبوس زد و از او جدا شد و به سمت کالسکه ها حرکت کرد .
پروفسور مک گونگال درب سرسرا را باز کرد و تعداد زیادی سال اولی دنبال او بودند .آن ها را به جلوی میزها راهنمایی کرد که صندلی در آنجا قرار داشت . به آن ها فرمان است داد و به کنار صندلی ایستاد .
- هر کی رو که اسمش رو صدا زدم جلو بیاد و کلاه رو بر سر بگذاره تا گروهش معلوم شه .
پروفسور شروع به خواندن اسم ها کرد تا به آلبوس رسید .
- آلبوس سوروس پاتر
آلبوس به آرامی به روی صندلی نشست و کلاه را بر روی سر گذاشت .


- تو مثل پدرت می مونی . اون خودش می دونست که توی کدوم گروه موفقتر خواهد بود .من توی تو آینده درخشانی می بینم . ما شاهد کار های خرق العاده از تو خواهیم بود .می خوام این دفعه همشانس انتخاب رو بهت بدم .تو می تونی گروهت رو خودت انتخاب کنی .
- من می خوام به هافلپاف برم .
- نظر منم همینه .
پس ، هافلپاف ...


آلبوس با لبخندی سرشار از شادی به سمت میزهافلپاف رفت و کنار دیگر هافلپافی ها نشست .
رز هم به او تبریک گفت و مشغول بحث با دوستانش شد .
جیمز با چشمانی متعجب او را تا میز همراهی کرد و در ذهن خود دنبال دلیل انتخاب آلبوس می گشت .
با صدای برخورد قاشقی به گیلاس سکوتی سرسرای اصلی را فرا گرفت .


- دوستان من توجه کنید .
- امروز روز اول سال جدید و همه منتظر جشن هستند ولی چند تا موضوع هست که قبل از شروع بحث باید گفته بشه .
من مینروا مک گونگال ، مدیر مدرسه ی جادوگری هاگوارتز . به همه شما خوشامد می گم . مخصوصا سال اولی ها که تازه وارد مدرسه شدند .

ورود به جنگل ممنوعه برای هیچ کس مجاز نیست . همه ی دانش آموزا باید قبل از ساعت 8 داخل سالن گروه خودشون باشن . همه ی گروه ها می تونا برای یک شب مهمانی از گروه دیگر داشته باشند .
در شروع سال به هر گروه 100 امتیاز داده می شه و در آخر سال امتیاز همه ی گروه ها مورد ارزیابی قرار می گیره . فکر می کنم بهتر باشه تا شما رو از انتظار در بیارم و به جشنمون بپردازیم .

صدای هیاهو دانش آموزان دوباره شروع شد اما این دفعه بیشتر مشغول خوردن بودند و از خاطرات تابستان خودشون برای یکدیگر تعریف می کردند .
وقتی شام به پایان رسید پروفسور مک گونگال دانش آموزان را به دست ارشد ها ی گروه ها سپرد و همه مشغول حرکت به تالار گروه خود شدند .
همانطور که آلبوس پشت باقی هم گروهی هاش در حال حرکت بود جیمز خود را به سختی به او می رسونه .
- چرا هافلپاف ؟ چرا گریفندور نه ؟
- بعدا با هم صحبت می کنیم .
این را گفت و با آرامی از جیمز دور شد ...





____________________________________________________
پست ها باید جدی باشن و موضوع پست :

حقایق زندگی فرزندان پاتر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دوركاس ميدوز در 1387/12/24 11:18:14
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 15:53:28
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1387 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون حال که ترومبلانی در فکر گفته های گوی پیشگویی بود نور قرمز رنگی به قلبش برخورد کرد و روی زمین افتاد .


نگاه همه ی مرگ خوار ها به سمت چهره ی بیجان ترومبلانی برگشت . سکوت همه جا را فرا گرفته بود و همه دنبال منبع افسون می گشتند .


یک دفعه مرگ خواران متوجه هجوم تعداد زیادی از اوباش شدند که مانند سیلی به سمت آن ها در حرکت بود . نور چوب دستی ها از دور سوسو می زد و به مرگ خواران نزدیک می شد .


همه ی مرگ خوار ها یک جا جمع شدند و تا با تمرکز بیشتر به جنگ بپردازند . اما دیگه برای تایین استراتژی دیر بود . اوباش به آن ها خیلی نزدیک شده بودند و راه دفاعی برای آن ها نگذاشته بودند .


هجم زیادی از افسون ها به سمت مرگ خواران حرکت کرد و پس از برخورد آن ها را روی زمین انداخت .

برد ولمورت که تک و تنها مانده بود ، باز هم از جنگ عقب نماند و به مبارزه ادامه داد و عده ی زیادی از اوباش را از بین برد اما به هر حال آن ها زیاد تر بودن و احمالا قوی تر .


لرد با خود تصمیم گرفت که به جنگ خاتمه دهد . سعی کند از آ«جا خود را دور کند .


چوب دستی خود را بالا گرفت و با بر زبان آوردن وردی ناشناس انفجاری بوجود آورد . همه جا را خاک پراکنده شده فرا گرفته بود و کسی قادر به دیدن هیچ چیز نبود .


پس از گذشت دقایقی از انفجار که خاک ها نشست کرد دیگر اثری از لرد ولدمورت نبود و فقط نوشته در آسمان هک شده بود که همه ی نگاه ها را به سوی خود کشاند :


من باز خواهم گشت .من باز خواهم گشت .


________________________________________________

پایان سوژه پایان سوژه

9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 15:37:19
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1387 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت در حالی که به میان درختان جنگل نگاه میکرد و لبخند کجی می زد فریاد زد : « آواداکداورا ! »

نور سبز رنگ به سمت درختان و اوباشی که در میان آن پنهان شده بودند هجوم برد و پیوز را مجبور به دفاع کرد : « پروتگو ! »

چهار نفر اوباش شامل آلسو ، پیوز ، آریانا و پیتر بیرون آمدند و در مقابل سیل عظیم مرگخواران قرار گرفتند ... لرد ولدمورت پوزخندی زد و نگاهش را با تمسخر بین مرگخوارانش چرخاند تا آنها را نیز به خنده وادارد ...

سپس با حرکت چوبدستی آلبوس سوروس ، نبرد آغاز شد ... ولدمورت خود را عقب کشید و هر از چند گاهی یک طلسم میفرستاد تا یکی از اوباش را هدف قرار دهد. اوباش پراکنده شدند و هرکدام مسئولیت جنگیدن با چهار-پنج مرگخوار را بر عهده گرفتند ... انوار رنگارنگ طلسم ها از هر طرف به پرواز در امده بود ...

ترومبولانی در حالی که با وحشت به صحنه جنگ خیره شده بود نگاهی گذرا و بی توجه به گوی بلورینش انداخت اما ناگهان در جا خشک شد ... یکبار دیگر با دقت به گوی نگاه کرد و زیر لب با صدایی ناله مانند و تعجب زده در جواب چیزی که در گوی پیشگویی میدید گفت :

- امکان نداره اوباش پیروز بشن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان مرگ خوارها
خیمه ی مرگ خواران به طرز هولناکی برپا شده بود. رنگ سبز و سیاه ، اسکلت و مار و از همه مهم تر هیبت با شکوه لرد سیاه و مار خوش خط و خالش نجینی حال و هوای وحشتناکی به جنگل داده بود.

لرد ولدمورت با اشاره دست به مورفین به او انجام کاری را گوشزد کرد.

مورفین تعظیم بلند بالایی کرد و برای چند ثانیه در درون خیمه ای ناپدید شد و چند بعد همراه با مردی دیگر از خیمه بیرون آمده و به طرف لرد سیاه که در حال نوازش نجینی بود حرکت کرد.

_ یا لرد! جان گامبول ترومبولانی فدایتان! بگذارید پایتان را ببوسم!

لرد : جمع کن پیر خرفت! خجالت بکش! الان نمی دونی دست بوسیدن رو بورسه؟

ترومبولانی خواست تا جمله ای دیگر را ادا کند که لرد این بار نیز لب به سخن گشود.
_ چقدر تو سیریشی! فکر کردی من مثل ضحاکم که بخوای منو بوس بکنی از اون ماسماسکا از بدنم بیرون بزنه؟ هان؟ بیا سریع پیشگوییت رو بکن کار دارم!اجنه کجا هستن؟ بادرادی که بهش دستور داده بودم سپاه اجنه رو برای من بیاره کجا هست؟! می خوام بدونم با اینکه ما تو جنگلیم چرا هنوز اوباش رو پیدا نکردیم.

ترومبولانی ( شفاف سازی : هر گونه نسبت با تریلانی تکذیب می شود!!) تعظیمی کرد و در حالیکه گوی را مقابل خود گذاشته بود چشمانش را بست تا در خلسه فرو رود.
سر ترومبولانی اندکی خم شد و دوباره بالا رفت و سپس چشمانش را گشود و به گوی نگاه کرد.
_ هممم! من اینجا چی می بینم؟ درسته . هوای مه آلود ... آبشار درخشان ... مروارید سفید و موجودات قد کوتاه گوش دراز! یکی از اونها ریش بلند بالا داره و به نظر میرسه که دارن باهاش مثل شاه ها رفتار میکنند.

ترومبولانی اندکی سکوت کرد. چهره بر افروخته لرد سیاه کاملاً دیدنی بود. گویا پیشگویی تمام شده بود که دوباره صدای خشک و خشن ترومبولانی سکوت را شکست.

_ و یک مورد ناخوشایند !جاسوس ها! اوباش ها ! همینجا هستند.شاید چند متر آن طرف تر!

این بار ترومبولانی سکوت دائمی اختیار کرد. لرد ولدمورت این بار با چشمان قرمزش به چند متر آنطرف تر در میان درختان جایی که اوباش پنهان شده بودند نگاه کرد.او دشمن نا خوانده را دوست نداشت...
همه مرگ خواران می دانستند که این چند ثانیه آرامش قبل از طوفان است...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: دره گودریک
ارسال شده در: شنبه 3 اسفند 1387 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
وبا صدای خفه ای گفت: لرد سیاه در کمین آنهاست.مواظب باشید که او با مرگ خوارهایش آمده است و خیلی عصبانی است.در راه مواظب دره ها باشید.آن ها در کنار رود ...

پرفسور؟!
بله؟
حالتون خوبه؟
بله.یک لحظه خوابم برد.مگه چی شده؟
شما اسم اسمشونبر را آوردین و چیز هایی در مورد مرگ خواران گفتید.
چی گفتی؟
گفتم که!شما اسم اسمشونبر را آوردین و چیز هایی در مورد مرگ خواران گفتید.تازه درباره ی جن ها هم یه چیز هایی گفتید.در جاهایی که زندگی میکنند و از این جور حرف ها.
...................................
غروب:
اوباش با هم دیگه در وسط جنگل دنبال کلبه جن ها میگردند که به یک آبشار می رسند و مرگخوارها رو می بینند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1387 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی سوژه تا بدین جا: اوباش برای بدست آوردن یک گنجینه جادویی دره گودریک رو محاصره میکنن ، اما قبل از اینکه وارد بشن متوجه میشن که یک لشکر از جن ها برای تصاحب دره گودریک حمله کردن !
اوباش از ترس از دست دادن گنجینه با جن ها مقابله میکنن ولی در این بین بادرار ریشو ، معاون اوباش ، که خودش جنه خیانت میکنه و اوباش رو به همنوعانش میفروشه ... در نتیجه اوباش شکست میخورن ... بعد از پایان جنگ جن ها ناپدید شده و اوباش به دنبال آن ها می گردند. بنابراین اوباش به سراغ تریلانی می رن و تصمیم دارن به وسیله ی اون محل دقیق جن ها رو پیدا کرده و گنج رو دوباره از اونا پس بگیرن! بهتره دو پست قبلی رو بخونین حتما!


آریانا با خوش حالی گفت: وای چیه؟

بلافاصله پیوز دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و بعد از چشم غره ای به آریانا سرش را به تریلانی نزدیک تر کرد.

- واقعا هیجان انگیزه ...

اوباش سرهای خود را به تریلانی نزدیک کرده و منتظر اتفاق هیجان انگیز بودند.

- گوی من چیز دیگه ای رو داره نشون میده ، بله ... اونا حرکت کردن و به جایی در غرب رفتن.

پیوز آرام گفت: اونا دقیقا کجا رفتن؟

تریلانی حرکات عجیب غریبی انجام داد و سپس دوباره با حالتی موشکافانه به گوی خیره شد.

دقایق دیگر نیز به همین ترتیب سپری شد و اوباش تنها منتظر نشانه ای از مکان آن ها بودند تا اینکه ...

- بله بله ... اونا دقیقا در غرب هستن ، وسط یه جنگل دیگه! هوووم به نظر میاد تو یه کلبه ن ، یه کلبه ی چوبی.

با این حرف تریلانی سرش را از روی گوی برداشت و به اوباش خیره شد.

- خب؟ چی شد؟
- گفتم که اونا وسط یه جنگلن تو یه کلبه ی چوبی!
- کدوم جنگل؟ اسمش چیه؟
- نمیدونم!
- چی؟
- نمیدونم!
- میشه دوباره تلاش کنین؟

تریلانی از روی میز بلند شد و گفت: امروز به اندازه ی کافی پیش گویی کردم ، بیشتر از اینش ممکن نیست. برین فردا بیاین!

آسپ دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما تریلانی گفت: مواظب باش از کوه نیفتی پایین! بهتره از قسمت سنگی کوه پایین بری!

بنابراین اوباش با اطلاعاتی ناقص به بیرون از خانه ی (!) تریلانی رفتند.

آریانا با بیرون آمدن از خانه ی تریلانی نفس عمیقی کشید و گفت: اون جا چه قدر دم کرده بود ، هووف خفه شدم.

پیوز: حالا با این اطلاعات ناقص چی کار کنیم؟ تا فردا منتظر شیم؟ بهتره خودمون بریم و همه ی جنگل های غرب رو بگردیم.

آسپ که جلوتر از همه در حال پایین رفتن از کوه بود گفت: گشتن تمام جنگل های غرب بیشتر از منتظر موندن برای یه روز و بدست آوردن مکان دقیق توسط تریلانی وقت میبره. بنابراین بهتره تا فردا رو منتـ...

بقیه ی حرف های آسپ در فریادش خاموش شد ، چون در حال سقوط از کوه بود ...

روز بعد:

اوباش بار دیگر در هوای دم کرده ی اتاق تریلانی نشسته و منتظر جواب تریلانی هستند.

- دارم می بینمشون ، اونا از یه چیزی خیلی خوش حالن ... انگار گنج بدست آوردن. هووم ، این همون جنگله! درسته این جنگل کامورائه. یه آبشارم انگار پونصد متر اون طرف ترشون قرار داره.

تریلانی سرش را از روی گوی بلند کرد و گفت: دیگه چیز دیگه ای نمی بینم.

اوباش با خوش حالی از بدست آوردن این اطلاعات با خوش حالی بلند شدند و آماده برای رفتن شدند.

آریانا دستگیره ی در را گرفت تا آن را باز کند که ناگهان با شنیدن صدای مرموز و عجیب و غریب تریلانی سر جایش میخکوب شد و به پشت سرش نگاه کرد.

گردن تریلانی با حالتی عجیب بر روی شانه هایش افتاده بود و در حال صحبت کردن بود ...

10 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1387/12/2 13:28:36
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1387/12/2 21:07:36
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 10:33:10
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 2 اسفند 1387 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
موش با زیرکی کامل به زیر شومینه ای رفت و همه جا را به دقت نگاه کرد ، به زیر تخت نگاهی انداخت بلکه کسی را در آن ببیند ، اما نه در آنجا فقط موشی بود که تکان میخورد اما نه یک موش جعلی ، بلکه موشی واقعی ، آهسته به سمت اتاق های دیگر رفت و از زیر در خود را به داخل کشاند ، اتاق تقریبا خالی بود ، اما پر از جن بود ، جن هایی که از سر و کول هم بالا میرفتند و جنی بزرگ تر در وسط آن ها که کسی نبود جز بادراد!

پیتر تا خواست عکس العملی انجام دهد ناگهان همگی با صدای "پاقی" غیب شدند و پیتر را در بهت باقی گذاشتند ، به شکل قبلی خود بازگشت و تمام جاها را نگاه کرد بلکه ردی از خود باقی گذاشته باشند اما نه ، پس به سمت در خانه رفت و آن را به روی دوستانش باز کرد.

آسپ بالافاصله داخل شد و گفت:چی شد؟اونا کجان؟
-تا همین چند لحظه پیش توی اتاق بقلی بودن ، اما الان...اونا غیب شدن ، همراه با گنج ، متاسفم دیر رسیدیم.
پیمز با عصبانیت مشتش را در هوا کوبید ، گویی می خواست با آن کله ی بادراد را از تنش جدا سازد.

-این بار هم از دستمون در رفتن.
آریانا که ناامید تر از بقیه به نظر میرسید گفت:بهتره بیخیال بشیم ، باید موضوع گنج رو فراموش کنیم.

-نه صبر کنید!!

پیوز در حالی که نشانه ای از امیدی در چشمانش سوسو میزد گفت:پروفسور تریلانی!!!
-چی؟!
-ما میتونیم با استفاده از پیشگویی های اون جای جن ها رو پیدا کنیم.
آریانا با نگرانی گفت:اما اون پیشگوی خوبی نیست ، یعنی تا اونجایی که یادمه توی هاگوارتز هیچکس به حرفاش گوش نمیداد.

پیوز به او یادآوری کرد:اما بعضی از پیشگویی هاش درست از آب در می اومد.اما مشکل اینه که ... اون الان کجاست؟

پیتر اینبار قدمی به جلو گذاشت و گفت:من میدونم ... بعد از این که از معلمی تو هاگوارتز استعفا داد رفت توی کوهستان مقابل دره ی گودریک و اونجا زندگی میکنه!

-پس منتظر چی هستین ... راه بیفتین.

پس سه نفری دستان یکدیگر را گرفتند و به کوهستان مورد نظر تمرکز کردند.

" پاق "

بلند ترین کوهی که میشد در آن حوالی دید همان کوه بود ، هوای آن بالا تا زمین کلی فرق میکرد ؛ پایین هوا آفتابی و این بالا هوا برفی بود و اوباش با بیشترین تلاش خود به غاری کهدهانه ی آن با استالاگمیت هایی شبیه به دندان های کوسه بود نزدیک میشدند.

داخل غار هوا گرمتر بود ، هنگامی که جلو تر رفتند نور آتشی را دیدند و هیکل لاغری را که دور آن نشسته بود و در آن نور مطالعه میکرد.

آریانا جلوتر رفت و صدایش را صاف کرد.
-اهم...
تریلانی برگشت ، خیلی پیر شده بود چین و چروک هایی به وضوح در صورتش دیده میشد.

-میتونم کمکی بهتون بکنم؟
-خب...بله...ما به کمک شما نیاز داریم.

چند ساعت بعد اوباش کنار آتشی نشسته بودن و گوشت نیمه پخته ی خرگوشی را با ولع میخوردند.

-چه کمکی از دست من بر میاد؟
پیوز شروع کرد:راستش ما میخوایم محل جن هایی رو که قبلا براتون توضیح دادم پیدا کنیم.
-باشه کمکتون میکنم.

تریلانی چند لحظه ای به انتهای غار رفت و با گویی آمد ، آن را در مقابلش گذاشت و تمرکز کرد...

همه با قیافه هایی نگران او را تماشا میکردند ، چند ساعتی بود که تریلانی سخت روی کارش تمرکز کرده بود و قطرات عرق از صورتش سرازیر بود.

بالاخره به سخن آمد:تصویر مبهمی رو دارم میبینم ، شخصی که انگار رئیسون باشه ایستاده و داره سخنرانی میکنه.

پیوز با عجله گفت:مکانش ، کجا هستن؟
-معلوم نیست درست توی یه جنگلی هستن ، نمیدونم میخوان چی کار کنن ، اما میدونم هنوز توی این کشور هستند.

-ینی ممکنه کدوم جنگل باشه؟

-نمیدونم ، اوه یه چیزی ... واقعا هیجان انگیزه....

10 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1387/12/2 12:13:16
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 10:29:32
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1387 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ نفس نفس زنان گفت: من میدونم اونا الان کجان! دنبالشون کردم و مخفیگاهشونو پیدا کردم. باید هرچه سریع تر بریم قبل از اینکه از اون جا هم برن ، زودباشـ...

پیوز حرف آسپ را قطع کرد و گفت: تو مطمئنی که میدونی کجان؟

آسپ چهره اش را درهم کشید و گفت: نکنه فکر می کنین من هم مث بادراد خیانت می کنم بهتون؟

آریانا بلافاصله گفت: نه نه منظور پیوز این نبود. حالا کجا هست اون مخفیگاه؟

همه ی اعضای اوباش سرهایشان را به یکدیگر نزدیک کردند و آسپ همه چیز را برای آنان گفت.

دوردست ها!

برای جلب توجه کمتر فقط سه نفر از اعضای اوباش با آلبوس همراه شدند. پیتر ، پیوز و آریانا!

هر سه به آرامی از حیاط مخفیگاه عبور کردند.

- جــــــــر

پای پیتر بر بوته ای گیر کرد و ردایش پاره شد. بلافاصله پیتر گفت: اوخ واقعا ببخشید حواسم نبود.

هر چهار نفر گوش هایشان را تیز کردند و به صدای اطراف گوش سپردند. کوچک ترین صدایی از آن مکان خارج نمی شد جز صدای وزش ملایم باد.

پیوز به آرامی گفت: آسپ مطمئنی که اونا اینجا بودن؟ اشتباهی نیومدیم؟

آسپ سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد و گفت: نه مطمئنم. من دقیقا پشت اون پرچینا بودم. شاید با افسونی جادوش کردن که صدای از درونش خارج نشه. دنبالم بیاین ...

همه به دنبال آسپ به سمت پرچین ها حرکت کردند و بر پشت آن پناه گرفتند. پیتر به آرامی سرش را بلند کرد و به درون خانه نگاهی انداخت.

با دیدن چهره ی پیتر همگی دریافتند که کسی درون آن نیست بنابراین سرهایشان را بلند کردند و با دقت به درون خانه نگاه کردند.

میزی در وسط اتاق قرار داشت ، بوفه ها و کتابخانه های متعددی در اطراف خانه به چشم میخورد. تا چشم کار می کرد تارهای عنکبوت بود و ظرف های شکسته و افتاده بر روی زمین. در گوشه ای از اتاق نیز تخت کوچکی قرار داشت ، به نظر می آمد که کسی در حال زیر و رو کردن اسباب زیر تخت است ... کسی در حال زیر و رو کردن اسباب زیر تخت بود ...

بلافاصله با نشانه ی سر پیوز ، پیتر تغییر شکل داد و از شکاف لای پنجره به درون خانه هجوم برد ...

9 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/23 18:48:45
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1387 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا بدون توجه به جنگ و دعواهای جن ها و اوباش به جعبه ی خالی نگریست و با عصبانیت به یک باره میخواست تمام جن ها و مخصوصا بادراد را تحویل دیوانه سازان بدهد که ناگهان پیوز متوجه آریانا شد و بدون توجه به چیزی خود را به او رساند.

-آریانا...تو زنده ای؟واقعا خوشحالم ، باورم نمیشه.
اما آریانا بی توجه به خوشحالی پیوز گفت:اما چه فایده؟جعبه ی گنجینه رو نگاه کن؟
پیوز رویش را از آریانا برگرداند و بالافاصله لبخند بر روی لبانش خشکید و تبدیل به عصبانیت شد و در همین موقع هر دو نظرشان به شخصی جلب شد ، بادراد!

بادراد در حالی که جیبش پر بود به جن ها اشاره ای کرد و آن ها بعد از دریافت اطاعت کردند و به دنبال بادراد رفتند.

پیوز نیز با دیدن بادراد و کلکی که به آن ها زده با عصبانیت رو به اندک افرادش گفت:برید دنبالشون.

اما دیگر کار از کار گذشته بود ، بادراد همراه با جن ها غیب شده بود و دیگر کاری از دست اوباش بر نمی آمد.

آریانا با عصبانیت جعبه ی خالی را به گوشه ای پرت کرد و گفت:ما جنگ رو باختیم...همین طور گنج رو از دست دادیم ، به همین سادگی.

-نه ما میتونیم اونا رو پیدا کنیم به هر قیمتی که شده بادراد رو میگیرم و انتقامم رو ازش میگیرم.

پیوز در حالی که دست بیرنگش را مشت کرده بود این حرف را زد و گفت:همتون سالمید؟

سپس به افرادش نگاه کرد و ناگهان قیافه اش از ترس سفید تر شد.

-آسپ کجاست؟!

به یک باره همه از نبود آسپ یکه خوردند و نگرانی سراسر وجودشان را فرا گرفت.

دوردست ها!

-ها ها ها...اوباش به هیچ دردی نمیخوره ما برنده شدیم و حالا این گنج ها مال ماست.

شلیک خنده و شادی جن ها در سرتاسر پاتوق کوچک جن ها پیچید و همه به خوردن و نوشیدن جشن پیروزیشان پرداختند ، غافل از آن که آسپ در همین نزدیکی ها کمین کرده بود.

با خود فکر کرد که باید به بقیه اوباش خبر بدهد که محل جن ها را یافته پس خود را به محل اوباش ظاهر کرد.


پیتر با عصبانیت گفت:یعنی ممکنه کجا رفته باشه؟باختمون بد بود گم شدن اون بدتر.

اما ناگهان در محلی نزدیک به پیوز شخصی ظاهر شد.

-تو...زندهای؟تا الان کجا بودی؟

8 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/22 13:48:44
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده