جاسوس
هوای گرم زمستانی مثل يكی از روز های تابستان می مانست. بر روی تخت دو نفره اش دراز كشيده بود. نمی توانست ماموريتی را كه به او سپرده بودند انجام دهد.
-اينكار رو بكن.
وجدانش هيچ گاه رهايش نمی كرد. حتی به او اجازه نمی داد لحظاتی خودش تصميم بگيرد. نور خورشيد روی صورتش افتاده بود. ناراحت به نظر می رسيد. ابروهايش بدون كوچكترين ظرافتی به هم گره خورده بودند. دستش را روی دلش گذاشت تا شايد وجدانش به پند دادنهايش ادامه ندهد.
-چرا كاری رو كه قبول كردی انجامش نمی دی؟
آخر چرا آن كار را قبول كرده بود؟ درست بود كه موهای بارتی را كنده بود... درست بود كه بارتی را در كمد رنگ و رو رفته ی گوشه ی اتاقش زندانی كرده بود... درست بود كه معجون را ساخته بود... همه ی اينها درست بود... اما رو به رو شدن با ولدمورت حتی در شكل بارتی هم وحشتناك به نظر می رسيد... ولدمورتی كه می توانست با چشمان سرخ رنگش تا اعماق مغز انسان نفوذ كند...
اگر پيش دامبلدور می رفت و می گفت نمی تواند آن كار را انجام دهد چه می شد؟ دامبلدوری كه به او اعتماد كرده بود... دامبلدور مو سفيدی كه با تمام مهربانی هايش عصبانی هم می شد... از همه بدتر، او جلوی همه محفلی ها قول داده بود...
-ديدی، بهتره به قولت عمل كنی...
اگر خودش را گم و گور می كرد چه؟ ديگر از شر اين ماموريت خطرناك راحت می شد... می توانست بقيه عمرش را در دوردست ها بگذراند... می توانست از اين خطر رهايی بجويد...
-نه... اين كار درست نيست... بايد به قولت عمل كنی...
غلتی زد تا آفتاب چشمانش را نزند، گرمش شده بود، كاغذی را برداشت كه سفيدِ سفيد بود. تكانش داد تا باد به صورتش بخورد... آخيش... چه قدر از گرما رها شدن لذت بخش بود...
بلوز سياهش را كند، احساس می كرد گرمايی كه به او حمله كرده بود به خاطر بلوزش بود، پيراهن سپيدی را از كمدی كه با رنگ صورتی بر رويش گل كشيده بودند برداشت و پوشيد، چه قدر راحت تر بود...
-ديدی؟ سفيد خيلی بهتر از سياهه... تو هم بايد سفيد باشی...
به طرزی غير منتظره حرف وجدانش را باور كرد، او در گروهی سفيد عضو بود، يك جاسوسی سفيد مشكلی برايش ايجاد نمی كرد، چرا بايد با تفكرات سياه سفيد بودنش را خراب می كرد... به سمت سطل زباله ی استوانه ای مانندش در گوشه ی اتاق دويد، سرش را بر روی آن خم كرد تا شايد تفكرات سياهش از مغزش به سطل زباله انتقال پيدا كنند... تمام تفكرات سياهش جايشان همانجا بود... درون سطل زباله...
-آفرين! حالا برو به سمت خونه اربابی مالفوی... برو و جاسوسی كن... برو و ماموريت سفيدت رو تموم كن... برو اطلاعات گرانبها رو مجانی از اونجا بدزد... برو! برو كينگزلی!
و رفت. در اتاق را با صدای شترقی بست. بدون آنكه پشتش را نگاه كند با بی احتياطی محض معجون را سر كشيد، احساس نا خوشايندی به او دست داد... اجزای بدنش عوض می شدند... دماغش باريك تر شد و قدش آب رفت... چه قدر درد داشت... چه قدر بی مزه بود...
-بايد اين بی مزگی ها رو بچشی... بايد به خاطر هدفت هر كاری بكنی... به خاطر هدف سفيدت!
حالا ديگر او خودش نبود... بارتی كراوچی بود كه ردايش در پشتش پيچ و تاب می خورد...لبخند موزونی زده بود و فكر می كرد... به كاری كه بايد می كرد فكر می كرد...
-آفرين، موفق باشی...برات دعا می كنم.
با صدای پاقی غيب شد و درست جلوی خانه اربابی ظاهر شد. انگشت اشاره اش را بر روی دگمه ای كه باعث می شد صدای دينگی درون خانه ايجاد شود فشار داد... احساس می كرد صدای تالاپ تولوپ قلبش تا هزارها كوچه آنورتر برسد... صدای بيروح لوسيوس مالفوی شنيده شد:
-كی هستی؟ چی كار داری؟
با صدايی كه به زور از حنجره اش خارج شد گفت:
-بارتی كراوچ.
در باز شد. پله های مرمرين و ستونهای با طلا تزيين شده خانه جلوی چشمش قرار گرفت. قبل از آنكه به پاگرد برسد در باز شد و ولدمورت شخصا در را باز كرد... ولدمورت بيرون آمد و نگاهش را با سوزن به نگاه بارتی دوخت... با صدای بيروح اما بلندی گفت:
-كجا بودی بارتی؟ يه ماهه نديدمت.
نگاهش غضبناك بود. بارتی نگاهش را با قيچی از نگاه ولدمورت بريد. تلاش كرد نترسد اما اين موضوع محال بود... گفت:
-ببخشيد سرورم...
ولدمورت خنديد... هيچ چيز نگفت و نوری كه از چوبدستيش بيرون آمده بود به سينه بارتی خورد... آه... چه قدر دردناك بود... داشت شكنجه می كشيد... احساس می كرد تا لحظاتی ديگر خون بالا بياورد... آه...
ولدمورت چوبدستش را نوازش كرد و در جيب ردای خوش دوخت سياه رنگش گذاشت. باز هم خنديد... دوباره با همان صدای بيروح هميشگی گفت:
-فردا قراره به محفل يه حمله غافل گيرانه داشته باشيم، بارتی... در مورد اين موضوع هم نمی خوام سوال پيچت كنم اما ديگه تكرار نشه.
و اين بار لبخند زد. به همين راحتی فهميده بودكه همين فردا قرار بود به محفل حمله شود... بايد اين موضوع را به دامبلدور می گفت... هر چه زودتر بايد از آنجا می رفت... هر لحظه امكان داشت معجون مركب پيچيده اش خاصيت خودش را از دست بدهد...
داخل اتاق اربابی كنار ولدمورت نشسته بود. احساس كرد اجزای صورتش بار ديگر در حال بهم ريختنند. با عجله بلند شد و دويد و در جواب نگاه متعجب ولدمورت فقط يك كلمه گفت:
-دستشويی.
در دستشويی را باز كرد... به قيافه خودش در آينه نگاه كرد... آه... آخ... دوباره بی مو شده بود... رنگ پوستش ديگر سفيد نبود بلكه سياه شده بود...
-نترس كينگزلی، بايد يه راهی پيدا كنی.
تصميم گرفت در را باز كند و مخفيانه به يكی از اتاقها پناه ببرد تا راهی برای خروج بيابد... شايد می توانست از يك پنجره بيرون بپرد... در را باز كرد و آرام آرام گام هايش را جلو نهاد... هيچكس نفهميد كه او از آنجا خارج شده...
-آفرين، هيچ كس نفهميد، فقط عجله كن...
اما ديگر عجله فايده ای نداشت زيرا صدای بيروح ولدمورت در گوشش طنين انداز شد:
-تو كی هستی؟
به خاطر هدف سفيدش با تمام شجاعت برگشت و چوبدستيش را بيرون كشيد... اما طلسم سبز بسيار زودتر از آنكه فكر می كرد بر سينه اش فرود آمد و بر زمين افتاد...
چه قدر عجيب بود... دو بال داشت و در حالی كه جسدش را نگاه می كرد به سوی آسمان پرواز می كرد... به سوی بهشتی كه هميشه در آن جاودانه می ماند...
آنلاینها
13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] باشگاه دوئل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
Re: باشگاه دوئل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









به شکل او دراومده بود. و ایشون فقط ورد طلسم مرگ رو میخوندن و همزمان یک طلسم غیرلفظی رو به کار میبردند که این کار کار بسیار مکلیه و از درس های سخت سال هفتمه. و کسایی هم که میمردند، از ترس این که فکر میکردند مردند، میمردند و یا به تشخیص خود پروفسور دامبلدور که فکر میکردند ممکنه کسی بیهوش نشه، شخص رو بیهوش میکردند. ما میخواستیم ببینیم که چه کسی ناامید نمیشه و از خودش دفاع میکنه. من تقریبا ناامید شده بودم که بالاخره آخرین نفر تونست کار موردنظر رو انجام بده. البته ما هنوز نتونستیم آقای پاتر که اول از همه بیهوش شدن رو به هوش بیاریم و لی قطعا تا فردا صبح به هوش میان. خوب یک بار دیگه به افتخار دوشیزه تانکس دست بزنین.





