:در برابر گريفيندور _سپتی، سپتی، پاشو! امروز بازی داری!
_ولم کن... خوابم میاد....

_نذار برم پارچ آب رو بیارم !

سپتیما
مثل برق از جایش بلند شد و در حالی که به مری ناسزا می گفت ، رفت که لباسش را عوض کند. مری هم به سراغ نفر بعد رفت....چند دقیقه بعد همه ی بچه های خواب آلود هافلی، در حالی که چرت می زدند در سرسرای اصلی ،سعی می کردند تمرکز کنند و صبحانه ی شان را بخورند.
ریتا در حال خمیازه کشیدن پرسید : مری مگه تو خواب نداری؟
_در کل شبانه روز سه ساعت خواب برای من کافیه .

بچه ها :

نیمفادورا: آخه کی به تو گفت ما رو صبح به این زودی بیدار کنی؟
مری در حالی که لیوان سپتیما را گرفت که بر رویش نریزد گفت: خب معلومه پیوز !
پیوز: من بوقیدم گفتم به تو که ساعت سه صبح ما رو بیدار کنی !

_خودت گفتی زود بیدارمون کن پروفسور اسپراوت اجازه داده بریم تمرین قبل از بازی !
کینگزلی: نگو می خوای ما رو تمرین ببری !
زاخاریس: من یکی که می رم بخوابم شب و روز بچه ها خوش .

چند دقیقه بعد زمین بازی
در حالی که گوش زاخاریس قرمز بود در جایگاه خود ایستاده بود و سعی می کرد که تمرکز کند. پیوز که نیازی به جارو نداشت ولی با این حال بر روی جاروی خود نشسته بود و در اون هوای نیمه تاریک به دنبال گوی زرین بود. ناگهان احساس کرد که چیز طلایی رنگی را دیده به همین دلیل به طرف اون شئ طلایی پیش رفت و یادش رفت که جارویش را به دنبال خودش ببرد و جارو در همان جا معلق باقی ماند.
سپتیما در حالی که توپ سرخرنگی را به سمت دروازه نشانه می رفت پلک هایش روی هم افتاد و از روی جارو به طرف زمین سقوط کرد؛ در همین هنگام ریتا با جیغ نیمفا بیدار شد. نگاهی نگران به اطراف کرد و با دیدن فردی که در حال سقوط بود یک تکان به جارویش داد و سپتیما را در میان زمین و هوا گرفت! جاروی ریتا هم به دلیل قدیمی بودن و تحمل نکردن وزن دو نفر، خود به خود سقوط کرد و هر دو با هم بر روی زمین هم افتادند ولی صدمه ای ندیدند.
در این گیر و دار توپ سرخگونی هم که زمان قرار بود توسط سپتیما به گل تبدیل شود سقوط کرد و دست بر قضا مستقیم روی سر خود سپتیما افتاد و ...
شپلخ (افکت بیهوش شدن)
ریتا گفت: این که نشد بازی پیوز باید.. پیوز داری چی کار می کنی؟

پیوز در حالی که به نقطه ی طلایی که دیده بود اشاره می کرد گفت : گوی زرین اون جاست . دارم میرم بگیرمش فقط موندم چرا لحظه به لحظه داره بزرگتر می شه؟!

ریتا و بچه های دیگه:

ریتا گفت: پیوز نگو که فکر کردی خورشید گوی زرینه!
پیوز از حرکت ایستاد چشمانش را نازک کرد و تازه متوجه شد ،به جای گوی زرین، داشته به طرف خورشید که درحال طلوع بود، می رفته !

ریتا گفت: بدون هیچ حرفی همه می ریم خوابگاه...(با به یاد آوردن وجود مری در خوابگاه نظرش تغییر کرد)یعنی به رختکن .
همه ی بچه های هافل با غرغر به سمت رختکن رفتند. پسر ها یک طرف رختکن و دختر ها در سمت مقابل (به خاطر مسائل آسلامی) ،به خواب رفتند.
ساعاتی بعد ....
مری یک پارچ آب بر روی سر سپتیما خالی کرد و با جیغ او همه ی بچه ها بیدار شدند!
سپتیما با مظلومیت تمام پرسید : چرا من ؟ 
مری : چون خوب جیغ می زنی
.بعدشم مگه شما قرار نیس تو زمین باشین ؟ زود باشین برین ، اگه یکم دیگه دیر کنین بازی کنسل می شه !پیوز: چرا زود تر نیومدین؟
مری : به خاطر اینکه در رو با هزارجور طلسم قفل کرده بودین !

پیوز: حالا چرا میزنی؟
بچه ها بیاین بریم.در زمین بازی....
پیوز که آموزش لازم برای گرفتن اجسام را بعد از دیدن فیلم قدیمی روح(Ghost) دیده بود ، با استرجس دست داد و بعد همه با سوت زنوف، معلم جدید کوییدیچ که داوری مسابقه را هم بر عهده داشت بازی را آغاز کردند. آبرفورث در همان ابتدا با یک حرکت جدید زینوفی توپ سرخگون را به دست آورد و خیلی راحت گلی به ثمر رساند. ولی بعد از گل همه ی بچه ها تعجب کردند ، به خاطر این که هیچ صدایی تا به حال بازی را گزارش نکرده بود !
همه ی سر ها به طرف جایگاه گزارشگر برگشت؛ در آن جا جنی در درون ریش خود به دنبال چیزی بود .
سپتیما: چرا اون باید اولین بازیه منو گزارش کنه؟

بادراد در حالی که زوق زده چوبدستی اش را از درون ریشش درآورده بود ، با آن صدایش را بلند کرد و گفت: خب خب خب! ما این جا تیم تازه کار هافل رو داریم که تقریبا همه ی اعضاش جدیدن و می خوان با تیم مجرب گریفیندور بازی داشته باشن . می بینم بعضی از خا...
در این مدت سپتیما هم بی کار نماند. چماق کینگزلی را از او گرفت و با فرستادن یک توپ بازدارنده به طرف جن او را ساکت کرد و قبل از این که کسی او را بیرون کند خودش محترمانه خارج شد و به سمت دفتر مدیریت رفت! مادام پامفری هم بادراد که از جایگاه گزارشگری به درمانگاه منتقل کرد ...
فلورنس خیلی سریع جای سپتیما را گرفت و پرسی ویزلی تصمیم گرفت خودش بازی را گزارش کند. و با سوتی دیگر بچه ها در درون بازی به تلاطم افتادند. جستجو گران دو تیم در نقطه ای مقابل یک دیگر ایستاده بودند. وهر از چندی بدون هدف به طرفی پرواز می کردند. (این قسمت هیجانی نیست می ریم توی بازی
)استرجس در حالی که دستش را بر روی دکمه ی بلاک روی منوی مدیریت گذاشته بود، در جلوی بچه های تیم هافل ایستاده بود و نمی گذاشت آن ها حرکتی بکنند.آبرفورث ، لی لی و تایبریوس هر کدام به نوبت توپ سرخگون را به درون دروازه پرتاپ می کردند و دابی هم خودش را مجازات می کرد که نمی تواند در این مسئله دخالتی بکند.جیمز ، مدافع گریفندور ، جیغ جیغ کنان گفت: منم می خوام گل بزنم.

استرجس هم به خاطر این که از دست صدای او کنترل اخلاقش را ازدست ندهد گفت: خیله خب برو تو هم گل بزن .
آنتونین: این منصفانه نیست!

کوییل ، هری و استرجس:

آنتونین : البته اگه از این جهت نگاه کنیم کاملا منصفانس.

پرسی ویزلی همچنان گزارش می کرد : گرفیندور 70 هافلپاف 0 ،گریفیندور 80 هافلپاف 0
، ای ای صبرکنین ببینم مثل این که ....پرسی با دیدن چهره خشمگین بچه های هافل سکوت کرد. استرجس به هافلی ها
و بعد در حالی که به پرسی نگاه می کرد که گفت: مثل این که چی؟
اما قبل از این که پرسی چیزی بگوید فریاد هافلی ها همه جا را فراگرفت ...
فلش بک
پیوز: گرابلی این یتی جزو موجودات خطرناک حساب می شه؟
گرابلی: داریم بازی می کنیم ها! الان چه وقت این چیزاست؟

_شما ها که دارین همین طور منصفانه بازی رو ادامه بدید بازی رو می برید. خواستم از وقت استفاده کنم.
_هوم.... بذار فکر کنم ... البته چرا که نه ...

در این هنگام ، پیوز که از غفلت گرابلی پلانک استفاده کرده بود ، چرخش کوچکی کرد و گوی زرین را که کمی پائین تر در حال بال زدن بود به چنگ آورد ...
پرسی فریاد زد : هافلپاف 150 به 130 گریفیندور رو برد !!!
آنتونین در حالی که دست می زد با دیدن چهره ی سه همکار نام برده (!) از دست زدن بازایستاد و گفت: اصلا بازی جالبی نبود . نذاشتن استر کاملا با رعایت قوانین بازی رو ببره.

پایان
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







