جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1388 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :
اوباش برای بدست آوردن وسایل قیمتی جاسم آل کاپون وارد موزه جادو و تاریخ جادوگری شدند. در آنجا در حال پیدا کردن وسایل جاسم آل کاپون بودند که ناگهان روحی آنهارا غافلگیر کرده و از آنها خواست تا برای اینکه نجات یابند هویت واقعی او را پیدا کنند.

موزه جادو و تاریخ جادوگری
لیسا پچ پچ کنان به لینی گفت : باو حالا مگه چرا باید به حرفش گوش کنیم و ببینیم این چه خری بوده؟!
روح : هوی! دهنت رو ببند! خودت خوب می دونی که اگه نتونین متوجه بشین من کی هستم ، شما می میرید!

لینی : و اگه تونستیم بفهمیم کی هستی؟
روح : بهتون جای مخفی وسایل جاسم آل کاپون رو میگم!

اوباش یکم چونه می خوارونن و فکر می کنن و بعدش متوجه میشن که معامله خوبیه.
زنوف : چطوره بیست سوالی بپرسیم؟
روح : هومممم فکر خوبیه!
- کجا میتونیم پیدات کنیم؟
- همینجا!
- چند سالته؟
- دو هزار سال!
- خونت کجاست؟
- تو باغچه!
- چندتا بچه داری؟
- به توچه!
و...

ده دقیقه بعد!

بیست تا سوال پرسیده شده و حالا همه بچه ها تو فکرن که زنوف با فریادش سکوت تالار رو میشکونه.
- هــــا! یافتم! فهمیدم تو کی هستی...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
جسم شفاف و بزرگ درحالی که زنجیر شفافی رو در دستش می چرخوند مدام به آن ها نزدیک تر می شد.

-واو!تو كي هستي؟

روح با شنيدن اين حرف، ديگه حركت نكرد و با خشم به زمين نگاه كرد.

-هويييييي با توام!

ملت با تعجب به زنوف نگا مي كنن!عجب جراتي واقعا...!

اما ناگهان روح، صداي وحشتناكي از خودش درآورد.سپس سرش رو بالا آورد و زنجيرش رو محكم كوبوند تو سر ...بادراد!

بادراد هم كه شوكه شده بود،در حالي كه از سرش هيچ خوني هم نمي ريخت،افتاد روي زمين و غش كرد!

ملت اوباشم با نگراني به بادراد نگاه مي كردن و سعي مي كردن به هوشش بيارن!

-مرد؟
-اهه!آخه چرا زد تو سر بادراد؟
-مي خواستي بزنه تو سر من پس؟
-اِهِه!چرا خون نمياد از سرش؟

در اين ميان روح همينطوري وايستاده جلوي ملت و با تعجب و در حالي كه واقعا به عقلشون شك كرده،بهشون خيره مي شه.البته يه لبخند شيطانيَم روي لباش به وضوح ديده مي شه!

ليسا كه يه دفعه متوجه يه چيزي(!) مي شه ،ميگه:
-هوي بوقيا!اون زنجيره شفاف بودا

ادامه مي ده:
- باديَم داره فيلم بازي مي كنه!

ملت با چهره ي خشانت بار،يه لگدي به بادراد مي زنن و از اين كه تمام مدت سر كار بودن،لجشون مي گيره.

-هوي بادراد!نمي خواي بيدار شي؟
-فيلم تموم شده ها!

اما بادراد بيدار نشد...
روح قهقهه اي سرداد و گفت:
-اون هرگز بيدار نخواهد شد!هاهاهاها...

ليسا با نگراني مي پرسه:
-واو!چرا؟

روح با لبخند غرورآميزي جوابش رو ميده:
- خودتون بايد بفهميد!رازش در همينجا ،يعني موزه نهفت است!شما بايد بفهميد كه من روح چه جادوگري هستم!آري ديگر...!از قيافم هم كه اصلا معلوم نمي باشد...

زنوف با بي حوصلگي به روح گفت:
-حالا چرا كتابي حرف مي زني؟

روح جوابي نداد!

ليسا سرش رو خاروند و گفت:
-هي بچه ها!برين تمام وسايل و ايناي اين موزه رو بگردين؛شايد بفهميم اين يارو كيه!منم مي رم از...

-نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/4/20 23:37:54
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 06:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- بدش به من!!ماله منه!!
- آآآی!
بوم!
بعد از شنیدن جیغ بلند،بادراد از روی نردبان،با سر روی زمین افتاد،اما به علت سیستم ای بی اسِ ریش هایش سالم روی زمین قرار گرفت!بعد از افتادن او،همه ی اوباش برگشتند و نگاه سریعی به اطرافشان انداختند.
لیسا در حالی که بادراد را از ریش هاش بلند میکرد تا از کف زمین جمع شود،زمزمه کنان گفت:چرا جیغ میکشی وحشی؟کی گفته این مال تو هست؟
بادراد که مثل گچ سفید شده،نفس نفس زد و گفت:اون...من نبودم!من اینو نگفتم!یکی اینجاست!
بعد از شنیدن حرف بادراد ،اوباش فورا چوبدستی هایشان به دست گرفته و در حالت آماده باش،محیط اطراف را بررسی میکردند.در همین لحظه های خوفناک،خنده زنوفیلیوس در فضا پیچید.
- هندونه!باز داری به اسنوکر تک شاخ چروکیده میخندی؟!
زنوفیلیوس دست را به نشان منفی تکان داد و گفت:حتما اسکریم جیور اومده!
پروفسور اسپروات که تا حدودی خیالش راحت شده بود به مجسمه سنگی ای تکیه داد و گفت:حق با اونه...
- هیکل گنده تو از رو مجسمه من بکش کنار بشکه...بشکه..که ..که!
اوباش:
دراکو نگاه کوتاهی به اطراف انداخت.لینی و لیسا پشت ستون عظیمی پنهان شده بودند.زنوف کف زمین نشسته و دست هایش را روی گوش هایش گذاشته بود.کینگزلی،بیدل و ویکتور زیر میزی پناه گرفته و بادراد زیر ریش هایش قایم شده بود!در گوشه ای از سالن موزه،جسم شفافی روی هوا به سمت آن ها می آمد.
صدای فریاد دراکو در تمام موزه پیچید:روح!!
جسم شفاف و بزرگ درحالی که زنجیر شفافی را در دستش میچرخاند مدام به آن ها نزدیک تر میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/4/20 7:14:18
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1388 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ليني شلنگ تخته اندازان به سمت محفظه ي شيشه اي جلبي رفت و دماغش رو بهش چسبوند و نيشش رو تا بناگوش باز كرد:

- واااي!! بادراد اين چقدر قشنگه، ميشه برش دارم براي خودم؟!

بادرداد درحالي كه دست كينگزلي رو از جيب مالفوي خارج ميكرد، به ليني نزديك شد و همانطور كه با ريشش ور ميرفت، اخمش رو درهم كرد و به گردنبند زيبايي كه با الماسهاي باشكوهي زينت يافته بود، نگاه كرد و گفت:

- يادم نمياد جاسم آل كاپون، گردنبند به گردن مي بسته؛ حتما حالا كه همه ي موزه رو ديدي، ميخواي بگي اون گوشوارهه، با اون چارقد مصري هم مال جاسم بوده؛ ليني! فقط جاسم آل كاپون وجود داره و كساني كه از پيدا كردن وسايلش عاجزن!!

اميدوارم فصل الخطاب بوده باشه!!

بادراد اين رو ميگه و درحالي كه سرش رو بالا گرفته، از ليني دور ميشه.

ليني:

بادراد همچنان در بين قسمتهاي مختلف موزه قدم ميزنه و به جز محفظه هاي تمام شيشه، بقيه ي محفظه ها رو نميتونه ببينه و يه لحظه در دل آرزو ميكنه كه اي كاش قد بلندتري ميداشت كه ناگهان چشمش به مجسمه ي زره پوش قد بلندي ميفته:

-

بادراد زيرچشمي نگاهي به روفوس ميندازه كه پشت به او ايستاده و سعي ميكنه بدون جلب توجه به سمت مجسمه بره؛ پاورچين پاورچين حركت ميكنه، از كنار تابلوي شون پن فقيد عبور ميكنه، يه شيرسنگي متعلق به تخت جمشيد رو پشت سر ميذاره، از كنار دندونهاي يه سگ ميگذره كه يه عينك شكسته رو به دندون گرفته ( )، پاش روي يه تيكه آدامش خرسي ميره و خرچ صدا ميكنه. درحالي كه قلبش تند تند ميزنه مي ايسته، اطرافش رو چك ميكنه، و با لذت سرش رو بلند ميكنه و به مجسمه كه درست رو به روشه نگاه ميكنه:

-

بادراد چوب دستيش رو درمياره و سعي ميكنه يه نردبان معلق تا قسمت سر مجسمه ظاهر كنه تا بتونه وارد مجسمه بشه!!


- بدش به من!! ماله منه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موندنی شو!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1388 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
اوباش دوباره شروع به حرکت به سمت موزه کردند در راه:
بادراد : هی اسکریم بهتره بری سحرو جادو و اون طلسم رو روی مسئول یارانه انجام بدی
ملت اوباش :
بادارد : خب بابا نارایه
ملت اوباش :
بادراد : اههه بابا منظورم همون رانایه هست
ملت اوباش:
بادراد :
ملت اوباش:
روفوس : بابا باشه خودم فهمیدم من رفتم.... پاق
و با یک حرکت انتحاری اسکریم از ملت جدا شده و ملت کماکان در راه موزه بودند...
دقایقی بعد
ویکی : خب ریشو میگی چیکار کنیم؟
باردارد : لیسا این دفعه دوباره میری ولی جان مامان ماگلت خراب نکنی ها
لیسا : اوکی فهمیدم رئیس و به سمت نگهبانان در میره
نگهبان : چوبدستیتون خانم
لیسا : خیلی خب چشششششم
نگهبان : ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم
لیسا : بابا نمی تونم عجله دارم اییییششش
در آن طرف اوباش به سرعت بین مردم قاطی شده و به سمت داخل حرکت می کنند. لیسا با دیدن این صحنه به سرعت چوبدستی قلابیشو تحویل میده و میاد تو
ویکی : هی لیسا واسه یه بار کارت عالی بود
بارداد : خب الان باید به سرعت وسایل جاسم آلکاپون رو بدزدیم
اسپروات :رئیس بهتر نیست توی موزه مخفی بشیم تا شب بشه ؟ اینجوری بهتر میشه دزدید
بارداد : خودم میخواستم همین رو بگم
و ملت اوباش پشت پرده ها، زیر میز ها ، درون مجسمه های و در مکان های مختلف مخفی میشن پس از ساعتها با صدای قرچ که معنای قفل شدن در بود ملت از جای مخفی خود خارج شده و به سمت وسایل جاسم آلکاپون رهسپار شدند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1388/4/19 11:57:48
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1388/4/19 15:48:18
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- اما بادراد خودت خوب میدونی که 100% شکست میخوریم و حتی شاید کشته هم بدیم. بهتر نیست تسلیم بشیم؟

- این ننگ بزرگیه. اوباش هاگزمید،گروهی که رعشه بر تن هر کسی توی هاگزمید مینداخته همین طوری تسلیم بشه؟

اسپراوت با نگرانی به لشکر 100 نفره نگاه کرد که مداوما نزدیک تر میشدن و گفت: اما شاید بتونیم بعدا فرار کنیم و به اینجا بیایم و سریعا وسایل جاسم آلکاپون رو بدزدیم!

بادراد با عصبانیت رو به اسپراوت کرد و گفت: اما بعدش فراری محسوب میشیم و دیر یا زود ما رو میگیرن.

- نه خب دقیقا!

همه با تعجب به اسکریم جیور که به این حالت ( ) به اونها نگاه میکرد، نگاه کردند.

- یعنی چی اونوقت؟

- یعنی اینکه من یه زمانی وزیر بودم ناسلامتیا! میدونم که وزارت خونه برای ضبط اطلاعاتش از یه وسیله مشنگی استفاده میکنه. فک کنم اسمش یه چیزی بود مث یارانه! یا نه، نارایه، آها آها فهمیدم. رایانه!

- خب؟!

- خب که خب! کافیه مسئولشو تحت طلسم فرمان در بیاریم و بهش بگیم اسم و عکسامونو پاک کنه. فقط باید مواظب باشیم نتونن ازمون عکس بگیرن. باید ماکس بزنیم.

بادراد و بقیه ملت:

دقایقی بعد

تمامی اوباش در میان ارتش وزارت اسیر شده و درحال آپارات متصل با مسئولین وزارت خانه بودند!

تــــاق!

روز بعد در بازداشتگاه وزارت

- بادراد معلومه داری چیکار میکنی؟

- خب چیکار کنم باید شدیدا قایمش میکردم! در نمیاد اه! فـیــــــن!

پس از حدود 2 دقیقه بادراد موفق میشه چوبدستی مینیاتوری رو از درون دماغش بیرون بیاره و سپس با ظاهر کردن یک دستمال تمام اجزای کثیف شده رو تمیز میکنه و پس از از بین بردن دستمال، آماده اجرای طلسم میشه:
- ریداک....

- نه بوقی، نـــه! مگه میخوای همه بفهمن؟ باو خوبه اون نگهبانه جلوته ها. عین آدم یه ایمپریو بزن دیه!

دقایقی بعد

- عالیه!

بادراد لبخندی به دیگر اوباش زد و با خوشحالی از زندان خارج شد و درست قبل از دور شدن نگهبان از نقطه دید آخرین دستورشو صادر کرد: بخواب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 18 تیر 1388 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چوبدستي ها را از ردا در آوردند و به سمت مامورين حمله ور
شدند.معموران هم که چوب دستی زیاد آورده بودند(چوب دستی های مردم)نمی دونستند با کدوم چوب دستی دفاع کنند از همه طرف اوباش به آنها حمله کردند و آنها را شکست دادند و وارد موزه شدند.

در موزه

همه ی اوباش به دنبال وسایل جاسم می گردند و مردم جیغ می کشند تا این که صدای کینگزلی و بادراد از آنطرف می آید که می گویند:وای

همه ی اوباش می روند ببینند چی شده می بینند که کینگزلی به زور روی دماغش را گرفته و بادراد می خندد وبوی بدی هوارا پر کرده و کینگزلی با قیافه ی اینجوری روبه بقیه می کند ومی گوید بادراد به خودش فشار آورده

همه:الانه که بریم هوا

بعد پروفسور اسپراوت جیغ زد وگفت:معمورین وزارت خانه دارند میان حالا چی کار کنیم

کینگزلی گفت:ما از اونا قوی تریم وبا هاشون میجنگیم

بادراد:نه کینگزلی ما با این کار فقط به خودمون صدمه می زنیم باید یه کار دیگه بکنیم بهتره از اینجا بریم با غیب و ظاهر شدن باشه؟

همگی:باشه

همه خواستند غیب و ظاهر بشند ولی نتوانستند و اسپراوت گفت:تازه فهمیدم تو این موزه نمی شه غیب و ظاهر شد

بادراد:حالا چی کار کنیم؟

بعد به لشکر 100 نفری اونا نگاه انداخت وگفت:ما هیچ شانسی نداریم به جز جنگیدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دیدگاه هر کس نشان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها در آستانه ي رسيدن به ايست بازرسي بودند . در آنجا دو مامور وجود داشت كه وظيفه ي يكي از آن ها گرفتن چوبدستي ها بود و وظيفه ي ديگري بازرسي افرادي كه به ميخواستند وارد موزه شوند، بود .
ليسا قبل از ورود به اوباش گفت : نميشه روشون طلسم فرمان رو اجرا كنم ؟
دراكو گفت : نه ، هميشه پدرم به من ميگفت كه فقط دو محل وجود داره كه نگهبان هاي اونجا روشون طلسم فرمان اثري نداره . يكي از اونا گرينگوتزه و يكي ديگه موزه ي جادو و تاريخ جادوگريه .

قبل از آنها عده اي بازرسي شده بودند و در حال ورود به موزه بودند.
سپس زنوفيليوس به ليسا گفت : زود باش ديگه ممكنه بهمون شك كنن . حواسشون رو پرت كن تا ما هم قاطي اونا بشيم . چوبدستيت رو بده به من و با اين چوبدستي برو داخل .
سپس زنوفيليوس چوبدستي ديگري از درون ردايش درآورد و به ليسا داد و
گفت : اجازه بده كه چوبدستيت رو بگيرن ولي تا جايي كه ميتوني حواسشون رو پرت كن . بيا اين ساندويچ ها رو هم بهشون بده .
سپس ليسا به طرف ايست بازرسي رفت و به يكي از آنها گفت : روز بخير آقا ،‌ واقعا صبح خوبيه !! شما چيزي خورديد ؟
يكي از مامورها به علامت منفي سري تكان داد . سپس ليسا بالافاصله دو ساندويچ از توي ردايش دراورد .
يكي از مامورين گفت : مايكل ، تو نبايد از غذاي اين زن بخوري . فهميدي ؟
در همان لحظه اوباش به جمعيتي كه از قبل بازرسي شده بودند و در حال ورود به موزه بودند ؛ پيوستند كه ناگهان ماموري كه به مايكل هشدار داده بود ، فرياد زد: ايست .
ناگهان اوباش متوجه شدند كه لو رفته اند. سپس همه چوبدستي ها را از ردا در آوردند و به سمت مامورين حمله ور شدند و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!
لطفا برای پی بردن به سوژه کامل به این جا بروید

- اینجا همون جایی هستش که بادراد می گفت توش وسایل جاسم آلکاپون هست؟
- آره دیگه لیسا! مگه تا حالا موزه به این بزرگی رو ندیده بودی؟
اوباش در حالیکه سیصد متر جلوتر از موزه قرار داشتند هر ازگاهی نیم نگاهی به آن می انداختند.

موزه ی بزرگ و قدیمی ، با نگهبانان ورزیده ای که مدام از این سو به آن سو می رفتند مشخص بود که بیشتر یک مکان نظامی برای محافظت از یک چیز مهم و ارزشمند است تا جایی برای تفریح!

زنوفیلوس مرموزانه در حالیکه زیر چشمی نگهبان جلوی در موزه را زیر نظر داشت گفت.
- خب برای ورود ما رو میگردن و اون نگهبانی که اونجاست چوب دستی ها رو میگیره! باید یکی از شماها سرش رو گرم بکنه که بره و ما بتونیم با چوب دستی هامون وارد بشیم.خب ، لیسا ما میتونیم به کمکت امیدوارم باشیم؟

لیسا سرش رو به نشانه موافقت تکون میده و به همراه بقیه اوباش به سمت موزه حرکت می کنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1387 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان پنجره شکست و کنت دراکولا وارد شد...

تق...(افکت پریدن کنت از لبه پنجره)
لرد : س...سلااااااااااااام
کنت با حالت تحقیر آمیزی دستشو به نشانه ی جواب سلام لرد تکان داد و نگاهش رو روی مورگان متمرکز کرد که در دقیقه به 30 رنگ مختلف در میومد.
کنت : هوووم اوهوم!
لرد : من نوکرتم خبری نیست امن و امان.
کنت : اهم اهم
لرد : این حرفا چیه داش بیا بشین یه چایی بزنیم.
لرد که فکر میکرد دیگه با کنت جور شده به طرفش رفت تا بغلش کنه.
کنت : هووووووووی کجا میای؟
لرد :
کنت : که از ابهت تو در رفتن آره؟ بچه ی مردمو شکنجه میدی؟ بی ناموس!!!
لرد : من...؟من کی...؟ اصلا تو...؟اصلا به من...؟چی؟با منی؟ دزد خودتی...
کنت : تو اون لرد سیاهه ای که میگن؟ چه قدر با مزه ای ناااااااازی!
مورگان : ار...ارب... ارباب....؟
کنت که دید حال مورگان کمی بهتر شده و از 30رنگ به 15 رنگ رسیده رو به لرد کرد و گفت : هوی بی ناموس با تو ام.پاشو بریم بگردیم دنبال این... چیز... چی میگن...؟ همین چیزا دیگه!
مورگان : چیز؟چیز چیه؟
لرد که کمی عزت نفسشو بدس آورده بود گفت : وای اوه مای هورکراکس! کنتیوس جون تو ام با مایی؟
کنت : خفه! بی ناموس گوشت تلخ پاشو بینم!
لرد که مثل بچه گیاش شده بود بلند شو و با اخم به کنت نگاه کرد.
کنت : خوب خوب خوب حالا راه میفتیم.هوووی بی ناموس اگه فاصلت با این یارو از 3 متر کمتر بشه یه حالی بهت میدما.
لرد با چشمانی مظلوم مثل چشمای اون گربه هه تو شرک به کنت نگاه کرد و به راه افتاد.
در همین حال که جلو میرفتن مورگان زیر چشمی به کنت نگاه میکرد و هی بهش چشمک میزد.
کنت تو دلش : عجبا پس مقصر این یکی بوده اون یارو لرده خیلیم بی ناموس نیست!!
در همین افکار بود که لرد یه دفعه شرجه زد و روی یه کپه از آتا آشغالای گوشه دیوار افتاد.
کنت : آخییییییییییی الهی.به حق جد بزرگوارتون مر...مری...مریلن... یا حالا هرچی خدا شفاش بده!
لرد : وای نگاه کن سیاه ترین چیزی که به عمرم دیدم.هم ظاهری هم باطنی،واااای وااااااای نگاه کن مورگان!
مورگان : اون چیه ارباب؟
لرد : خاک تو سرت این آخرین کش تمبونه سالازار اسلیترینه!میبینی؟واقعا محشره،بی نظیره.
لرد که قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شده بود رو به کنت کرد و گفت : کنتیوس ببین چه قدر ناز و رویاییه؟نیست؟بی خود کردی میگی نیست! چه طور جرعت میکنی؟ خیلی نامردی!!!!!
لرد زد زیر گریه(آهنگ غمگین پخش میشه)
کنت که دیگه داشت کفری میشد گفت : وای جیگرم کباب شد!سگ گازت بگیره! پاشو بابا خجالت بکش....
اما لرد رفته رفته گریش بیشتر شد و تا اینکه شروع به خود زنی کرد.چوبدستیشو گرفت طرف خودشو فریاد زد : کروشیو...!
مورگان که از اد و اطوارای لرد ترسیده بود دوباره شروع به افزایش رنگ کرد.
لرد هم که مشغول دست با زدن بود و خودشو میکوبید به در و دیوار و کنت هم آروم داشت این صحنه رو نگاه میکرد.
لرد همچنان داشت با سر به دیوار میکوبید که یییییییییی هوووووووووووووو کلش رفت تو دیوار.دیوار ترک برداشت و کم کم فرو ریخت.لرد که خودزنیشو متوقف کرده بود با چشمای قلنبه به اونور دیوار نگاه کرد :
اونور پر بود از اشیای عتیقه،مجسمه های بزرگ و انواع و اقسام مسائل جادویی و ازین حرفا...!


-----------------------------------------------------------------
پ.ن.: نقد کنین لطفا شدیدا عمیقا انصافا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ابرفورث دامبلدور در 1387/10/30 15:05:10
seems it never ends... the magic of the wizards :)