جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1393 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-حوصلم سر رفت! بریم گردش!
-برگرد سر پستت رودولف...کجا بریم؟ مرگخواریم ما! مرگخوارا نمی گردن!
-من حال ندارم! پام پیچ خورده! استاد حذفم کرده. چرا نمی فهمین؟ خب بریم یه چیزی بخوریم حداقل!
-برگرد سر پستت! اگه ده دقیقه یه بار پله ها رو دو تا یکی نکنی و بالا نیای پات خوب می شه! ضمنا چی بخوریم؟ قبل از این که سفارشتو بیارن، مامورای وزارتخونه میریزن جمععمون می کنن! مرگخوارا نمی خورن!

رودولف آهی کشید و به دروازه خانه ریدل تکیه داد. مدتها بود که با همسرش به گردشی کوتاه هم نرفته بود. وحشتناک تر از همه این بود که به دلیل تحت تعقیب بودن، کنسرت فلورانسو را از دست داده بود. رودولف هرگز جزو طرفداران فلورانسو نبود...ولی این هم بهانه ای بود برای حسرت خوردن!

بلاتریکس کنار پنجره نشست و دستی به موهایش کشید. اصولا باید جلوی آینه می نشست...ولی چه فایده ای داشت؟ وقتی از مراجعه به بدترین آرایشگران هم محروم بود! موهای بلا با هیچ طلسم ساده ای شکل نمی گرفت.

مورگانا با عصبانیت جلوی گربه اش را گرفت.
-نه! نمی تونی بری بیرون. چرا نمی فهمی؟ باید همینجا بمونیم!...هکتور؟ چی رو داری به هم می زنی؟ اون پاتیل خالیه.

هکتور نگاه اندوهگینی به مرگخواران کرد.
-مواد معجون سازیم تموم شده...و نمی تونم برم هاگزمید! آخرین باری که رفتم هشت تا کاکتوس مرگخوار گیر تعقیبم کردن. این زندگی خیلی سخته. کاش همه چی برای ما ممنوع نبود. کاش همه ما رو نمی شناختن! تازه حین فرار یکی دو نفر هم تیکه های تمسخر آمیزی درباره ارباب گفتن! حیف که نمی تونستم وایسم و جوابشونو بدم!

بلاتریکس موهایش را فراموش کرد!
-درباره ارباب؟! چی گفتن؟

-خب...درباره ظاهر ایشون...می دونین که...مو...دماغ! راستش اگه کاکتوسی در کار نبود هم نمی دونستم چه جوابی باید بدم! کاش...ارباب...اینجوری نبود!

چوب دستی بلاتریکس کم کم داشت بالا می رفت. هکتور متوجه وخامت اوضاع شد.
-نه...من که راضیم! ولی کاش می شد این وضعیت رو تغییر بدیم که دهن بقیه هم بسته بشه. کاش می شد برگردیم به دوران جوانی ارباب! مثلا زمانی که تو مغازه بورگین کار می کرد. شاید می شد تعقیبش کنیم و جلوی اتفاقی رو که ظاهرش رو تغییر داده بگیریم! حتی شاید بتونیم قانعش کنیم که نجینی جونور مناسبی برای نگهداری در خانه نیست! می تونیم خیلی چیزا رو عوض کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1388 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز صحبتهای آن روز صبح ِ مرینا را به خاطر داشت، آنها با یکدیگر قرار گذاشته بودند تا شب را برای تفریح در مغازه بورگین سپری کنند، قراری که در آن صبح سپید بسیار دل انگیز و هیجان انگیز به نظر می‌رسید اکنون در تاریکی شب ترسناک و خوفناک جلوه میکرد. برای همین بود که مری زمانی را که در کنار در پشتی مغازه برای رسیدن مرینا گذرانده بود را سخت ترین لحظات عمرش می دانست و تمایل داشت تا هرچه سریعتر از آن محل دور شود.

عقربه های ثانیه شما و دقیقه شمار همچون دو زوج خوشبخت که لحظاتی را در خیابانهای شانز ِلیزه پاریس سپری میکنند و آرام و پیوسته قدم برمی‌دارد ، در حال حرکت بودند ، صدای هر قدمشان همچون پتکی بر سر مری فرود می آمد و باری دیگر بالا میرفت تا لحظه ای بعد همراه با فوران مایعات اسیدی فرود خود را اعلام کند. مری در همی افکار بود و آرام قرار نداشت که ناگهان دستی ازپشت او را لمس کرد...

پـــــــــــــــــــــــــــاق !

مرینا: اوووووووووووه... چرا اینطوری میکنی ؟
مری: فکر کردم شاید...
مرینا: هیچ فکری برای این موقع شب نکن، اگر جاخالی نداده بودم دیگه نمیتونستم فکر کنم...

مرینا که انتظار چنین استقبالی را از سوی بهترین دوستش نداشت، با چهره ای برافروخته به سمت در پشتی رفت و با طلسمی آن را گشود، سپس به طرف همراه خود برگشته و با حرکت سر او را ترغیب به داخل شد کرد .

مری: فکر نمیکنی...
مرینا: هرچی حرف و فکر داری بزار برای داخل ، من باید یدونه از آن سوتکهایی رو که باعث می‌شد قیافه‌ی جذابی داشته باشی رو پیدا کنم !

مری کمی با اکراه حرکت میکرد، اما این را می دانست که مرینا حتی بدون او نیز به داخل مغازه وسیع و بزرگ بورگین خواهد رفت، به همین خاطر هرگز راضی نمیشد که وی را تنها به داخل چنین محل پر هیاهویی بفرستد، محلی که هر لحظه از آن بوی وحشت و ترس بر میخاست و بایستی هر ثانیه مراقب اتفاقات قرب الوقوع اشیاء خطرناک اطراف می بودند .

مرینا در جلو حرکت میکرد و با هاله نور ٍ کوچکی که از انتهای چبدستیش به وجود آورده بود کمی اطراف را جستجو میکرد، مری نیز به دنبال او با چوب دستی آماده هر گونه مقابله با وقایع خطرناک مورد انتظار بود.

وسایل مغازه کمی درهم ریخته و بی نظم چیده شده بود، شاید این خاصیت آنجا بود زیرا همی بی نظمی هماهنگی خاصی را بوجود آورده بود، در هر طرف وسایلی با شکلهای عجیب و غریب دیده می‌شد که گویای کار آن وسیله بود، ماشینی چهارچرخ با یدک کشی که در آن مایعی زرد خودنمایی میکرد در طرف راست و انواع آدامس بادکنکی که گویی هر یک از آنها حالتی را در شخص خورنده بوجود می آورد در سمت دیگر قرار داشت.

بی نظمی وسایل در نوع هماهنگی چیده شدن وسایل نیز دیده می‌شد، گویی که ار کسی غیر از صاحب مغازه به دنبال شیء خاصی میگشت سالیان سال بایستی در آنجا به جست و جو می‌پرداخت. اما مرینا با هدف خاصی خود ر به تاریکترین قسمت مغازه می رساند.

مری: ببینم تو مطمئنی آنجاست؟
مرینا: آره... خودم صبح نشونش کردم منتهی...
مری: منتهی چی؟
مرینا: فکر کنم بورگین صبح، یه چیزایی رو با یه طلسمایی از جلوش رد میکرد !

شک و تردیدی که در صحبتهای مرینا قرار داشت لرزه های دستان مری رو بیش از پیش قوی و قویتر ساخت، اکنون دیگر وقت ِ هیچ گونه ریسکی نبودف بایستی با برنامه و خیلی دقیق پیش میرفتند، اگر اتفاقی برای مرینا رخ میداد او هیچ گاه خود را نمی‌بخشید، پس با یک ستش مرینا را از حرکت بازداشته و با دست دیگرش چوبدستی را تکان داده و به آرامی وردی را بر زبان آورد .

مری: سیسماریوس ...
مرینا: این دیگه یعی چی ؟
مری: چیزایی ر که باید شناسایی میکنه تا غافلگیر شیم!

حرف او درست از آب در آمده بود، زیرا گردی قرمز رنگ که از انتهای چوبدستی خارج گشته بود اکنون تقریباً تمامی راه جلی آنها را فراگرفته بود، اندک سویی که از چوب دستی مرینا راه را روشن می ساخت در انتهای راهرو وسیله‌ی مورد نظر را نمایان میکرد .

مرینا : فکر جالبی بود... اینجا رو یه نخ نامریی... اوه پرتابنده طلسم فراموشی...

او تک تک این سخنان را تکرار میکرد و با ضد طلسمهایی که به کار می‌برد پیش میرفت ، در این مکان پر پیچ و خم از هر گونه وسایل خطرناک و غیر مجاز دیده می‌شد که هر یک به سختی هر فردی را که در میان میگرفت به نابودی می کشاند.
کمانی که تیری خون آلود را به طرف آنها رتاب میکرد با طلسم " اکسپلیارموس" ِ مری خنثی گشته بود و کلیدی که در نامریی روبروی آنها را باز میکرد از آویخته‌ی کنار آن که یک مایع زرد رنگ بر روی آن قرار داشت، توسط مرینا جذب شده بود، مایع زرد رنگ نیز که خود یک ضد طلسم بود بعد از پاک شدن به داخل یک شیشه ریخته شده بود تا از آن در جای دیگر استفاده کند .

تک تک طلسمها از بین میرفت، مری خوب توانسته بود نقشه صاحب مغاز را خنثی کند، اکنون آخرین قطعه این پازل ِ سخت نیز حل گشته و کنار گذشته شده بود تا مرینا به آن سوتک ِ رویایی خود برسد. گرد قرمز بر روی ان نیز خودنمایی میکرد . این نشاندهنده‌ی آن بود که خود آن سوتک نیز وسیله ای بسیار خطرناک بود.

مری: تو مطمئنی میخوای ازش استفاده کنی؟
مرینا: آره من طرظ استفاده شو بلدم چییم نمیشه مطمئن باش، منتهی بعدش برای دیدن صورتم که تغییر میکنه نباید غش کنیا!

او این جمله را برزبان آورد با با تمام نیرو بدی را از داخل آن دمید، سوتک صدای ریز و گوشخراشی را سر داده و سپس آرام شد، صدایی که تعجب مرینا را نیز برانگیخته بود زیرا صبح چنین صوتی ظاهر نگشته بود، اما گویی مرینا درست عمل کرده بود زیرا اتفاق ناگواری رخ نداد، فقط صورت خودش در حال درخشیدن بود.

لحظه ای سپری شد تا انوار رد رنگ حول صورت او کنار رفته و چهره اش خودنمایی کند، اما ...

مری: ولی... ولی...
مرینا: چیه چیزی شده ؟ نکنه نتوستم...
مری: نه، فقط من مطمئن بودم هیچ سوتکی نمیتونه چیزی بهتر از هما صورتی که من سالهاست از دیدنش سیر نمیشم رو نشون بده!

صدای فریاد سوتک از ناتوانی وی برخاسته بود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری فریز باود در 1388/4/29 22:39:45
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1388 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه ی دیاگون >>فرعی ناکترن


هوا روشن و افتابی بود اما در کوچه ی مخوف و طلسم شده ی ناکترن خبری از روشنایی،امید و زندگی نبود . براستی که حقیقت جادوی سیاه در انجا به خوبی قابل رویت بود .کمتر کسی حاضر به زندگی در ان مکان می شد .پنچره های غبار گرفته ی خانه ها حاکی از این مسئله بود . معمولا جادوگران تنها به خاطر مغازه ی بورگین و بارکز به انجا می امدند .
در این میان چهره ی دو جادوگر نوجوان به چشم می خورد ! از رداهای انها کاملا مشخص بود که از دانش اموزان هاگوارتز هستند

_ ریتا گفت : بیا دیگه ..! داریم می رسیم !

ویترین مغازه با نور سبز رنگی روشن شده بود .وسایل کریستال پشت ویترین خاکی و چرک شده بودند و درخشندگی خود را از دست داده بودند و خود به تنهایی نشان از ان داشت که دکوراسیون ان همانطور با تلفیقی از جادوی سیاه در زمان اسمشو نبرسالها باقی مانده بود . بر سر در مغازه اسکلتی با دهان خون الود به چشم می خورد .علامت بورگین و بارکز به درشتی بر تابلویی چوبی حک شده بود،درست مثل اینکه کسی با انگشتی خونی ان را نوشته باشد !

فلورنس نگاهی به داخل مغازه انداخت .ظاهرا کسی در انجا نبود و این خود معجزه ای شگفت انگیز برای ان دو بود تا بدون دردسر به کارشان برسند.
_ لوموس !

چوب دستی های دو دختر روشن شد و انها توانستند نگاهی به دور و اطراف مغازه بیندازند .قفسه های انباشته از وسایل جادویی ،کمد هایی قفل شده ،اینه های قدی و بلندی که معمولا در لباس فروشی ها به چشم می خورد ،از جمله اجناس مغازه بود.

_فلورنس با ترس و لرز گفت : خوب ..ااا......میگم دیگه کارمونو شروع کنیم .نه؟ دیر می شه ها !!

و ان دو همزمان با هم طلسم سیسماریوس را اجرا کردند ! چیزی نگذشت که مغازه ی بورگین و بارکز با گرد قرمز رنگ یکی شد. جالب انکه مقداری از ان هم در هوا معلق بود و دو دختر را به سرفه انداخت ! انها چوب دستی ها را نزدیک اشیا گرفته و مشغول به بررسی انها شدند .نکته ی جالبی که انها ضمن بررسی متوجه شدند ،میزان گرد قرمز بر روی اشیا بود ! بر روی بعضی اشیا تنها هاله ای قرمز رنگ دیده می شد و بر روی برخی دیگر لایه ای قطور از ان نمایان بود !

_فلورنس با تردید گفت : استاد در تدریس خودش از این موضوع حرفی نزد !

_ریتا گفت : اره، موافقم ! می خوای یک نگاهی به کتاب طلسم های کاربردی جادوی سیاه من بنداز تا من یک چرخی بزنم .
فلورنس کتاب قدیمی و کهنه ی ریتا را گرفت ،گوشه ای نشست و ان را با نگاهی مختصر از نظر گذراند . او هیچ وقت چنین کتابی را در کتابخانه مدرسه یا نزد استاد ندیده بود و همین موضوع حس کنجکاوی او را بکار انداخت تا نگاهی به تاریخ چاپ ان بیندازد ! بند چرمی کتاب با حرکت ظریف انگشت او بر ستاره ی فلزی باز شد :

اکتبر 1950


از شگفتی نمی توانست حرفی بزند .این کتاب خیلی قدیمی بود اما صفحه های ان همانند یک کتاب نو تا نخورده بود که بوی خوبی از ان به مشام می رسید و حالا اینکه چطور به دست ریتا رسیده بود،کسی نمی دانست ! ریتا در میان انبوه وسایل غرق شده بود و امکان سین جیم کردنش فراهم نبود .فلورنس فصل نهم را باز کرد و شروع به خواندن کرد :


_ امروزه با توجه به ترویج جادوی سیاه و تمایل بسیاری از جادوگران شرور به ان، زندگی برای بسیاری از جادوگران عادی دشوار شده است .بارها و بارها گردهمایی های متعددی برای حل این موضوع تشکیل شده که متاسفانه به نتیجه نرسیده ! اما مطالعات و تحقیقات این جانب منجر به کشف جادویی بسیار کاربردی در این زمینه شد که ان را به دوستان عزیز معرفی می کنم :((طلسم سیسماریوس))


نکاتی درباره ی این طلسم :


_استفاده از ان برای شناسایی جادوی سیاه در این روزها به همه ی افرادی که به سن قانونی رسیده اند توصیه می شود .
_ هنگام استفاده از ان گردی قرمز رنگ بر محل جادو نشسته که به شما در شناسایی کمک می کند .
_میزان گرد قرمز در برخورد با وسایل جادوی سیاه متفاوت می باشد !
توضیح :در این مورد دقت کافی را به عمل بیاورید و ازوسایلی که گرد به مقدار زیادی انها را تحت تاثیر قرار داده جلوگیری کنید !


فلورنس به فکر فرو رفت .اکنون که در روشنایی با دقت بیشتری به وسایل نگاه می کرد ،می دید که بر روی وسایلی چون یک گردنبند مروارید ، اینه ای قدی، صندوقچه ای کوچک و....گرد قرمز به شکل اسکلت درامده !


ناگهان صدای جیغ وحشتناکی از انتهای دخمه ی سیاه امد .فلورنس هراسان به ان سمت دوید .صدای تپش دیوانه وار قلبش را می شنید و صدای جیغ مرتب در گوشش منعکس می شد !به انتهای دخمه رسید اما کسی انجا نبود !

چند دقیقه ایستاد تا حالش بهتر شود،در همین حین فنجانی طلایی توجه او را به خود جلب کرد ! بر روی فنجان نماد گورکن معروف هافلپاف خودنمایی می کرد و در کنار ان عکسی قدیمی از یک زن جوان که کسی جز هلگا هافلپاف نبود جذابیت ان را دوچندان کرده بود !


_فلورنس با هیجان گفت : وای خدای من ! مگه می شه ؟! تو کوچولوی خوشگل اینجا چکار می کنی ؟
و انگشتش را به دور دسته ی ان حلقه کرد اما به محض تماس ان دو با هم فلورنس نا خود اگاه بر زمین افتاد !


_خانم جوان ! متاسفانه یا شما انقدر باهوش نیستید یا راهتان را درست نیامده اید و فراموش کردید کجا پا گذاشتید ! اینجا فروشگاه اشیا خطرناک جادوی سیاه است ! بورگین و بارکز !!!!!!!!!

فلورنس نگاهی به پشت سرش انداخت ، مردی با قامت بلند در حالیکه ردای سیاهی بر تن داشت و عینکی شبیه عینک دامبلدور بر چشم زده بود چند متر ان طرف تر ایستاده بود و خیره خیر فلورنس را نگاه می کرد .دختر بیچاره نمی توانست از جایش بلند شود ! احساس می کرد دیگر نیرویی در پاهایش وجود ندارد . فنجان کوچک در دستان او به ارامی خرد شد و انقدر خرد شد که چیزی به جز گردی طلایی و البته قرمز بر لباسش باقی نماند !


_بارکز گفت : اه ..دوباره باید به حال شما احساس تاسف کنم ! متوجه می شید که ؟
و به جسم بی جانی که در کنارش افتاده بود اشاره کرد ! او ریتا بود ! ریتا

_فلورنس با خشم گفت : فکر نمی کردم تا این اندازه پست باشی ! با دوستم چی کار کردی ؟

_بارکز گفت : من کاری نکردم ! نادانی شما رو تا به اینجا کشوند که تو فلج و دوستت به جمع ارواح بپیونده ! استفاده از گردنبند نفرین شده اینکارو باهاش کرد ! من اونو برای لرد ساخته بودم ! به سفارش اون ! می فهمی ؟ تو و دوست احمقت بهترین نمونه کار منو خراب کردید و سزای شما بیشتر از این نیست !امیدوار بودم با تله ی جیغ از اینجا برید .....ولی نه خوب شد کتاب دوستت هم خوبه و به کار من هم میاد !


بارکز سراسیمه به سمت کتاب هجوم اورد و ان را از دست فلورنس گرفت . او هیچ گاه نفهمید که ریتا ان را چگونه به دست اورده ،چون اکنون همراه جسد دوستش و در کنار هزاران وسیله جادویی مدفون شده بودند و هیچ کس از انها خبری نداشت !



پی نوشته : استاد من سعی کردم ضمن استفاده از توصیف ،سبک رول رو هم رعایت کنم به همین خاطر تکلیف من یکم از بقیه ی دوستان بیشتر شد ! امیدوارم بدونید که من اگه می خواستم کوتاه تر از این بنویسم جالب نمی شد ! ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
*FLORENCE*~~~~~ ~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 28 تیر 1388 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاريكی شب پيش می رفت. زوزه باد در نيمه شب، صدای خش خش برگها كه باد حركتشان می داد و حركت شاخه ها خوف انگيز به نظر می رسيدند. می خواست مطمئن باشد به مسير اشتباهی نمی رود. چوبدستيش را از جيب گشاد ردای آبی رنگش درآورد و زمزمه وار گفت:
-لوموس!

نور طلايی رنگ و خيره كننده ای از نوك چوبدستی او خارج شد. چوبدستی را بالا برد تا نور آن بر نوشته ای كه بر سردرِ كوچه قرار گرفته بود بخواند. ناكترن، با رنگ سياه بر روی تابلوی كوچك و كثيفی نقش بسته بود. سرش را به نشانه تاييد تكان داد و در سياهی، در كوچه ناكترن پيش رفت.

اگر نور چوبدستيش نبود، تشخيص در ورودی و رنگ و رو رفته مغازه بورگين و باركز دشوار به نظر می رسيد. دستش را روی دستگيره ی ظريف و قهوه ای رنگ دربِ مغازه گذاشت و آنرا چرخاند. اينكه در باز مانده بود برايش ابهام آميز بود. فكر نمی كرد به همين راحتی بتواند وارد مغازه شود. شمعی بر روی ميزی چوبی و قهوه ای رنگ كه در وسط مغازه پيش از هر چيز ديگری جلب توجه می كرد قرار داشت و اطراف را روشن می كرد. سر بی مو و تاسش، نور شمع را به طرز شگرف و خيره كننده ای بازتاب می داد. بدون كمی معطلی چوبدستيش را بالا گرفت و گفت:
-سيسماريوس!

گرد قرمز رنگی از نوك چوبدستی او خارج شد. ابتدا به سمت سقف رفت و سپس با سرعنی وصف ناپذير به زمين آمد و اكثر قسمت های مغازه را پوشاند. جعبه ی شيشه ای كه با گرد قرمز رنگ تزيين شده بود توجه كينگزلی را بيش از هر چيز ديگری به خودش جلب كرد. به سمت محظه شيشه ای رفت و به آرامی در آنرا باز كرد. درون محفظه، انگشتری طلايی رنگ و چشم نواز قرار داشت. بر بالای آن با دستخط ظريفی نوشته بودند:

اين انگشتر طلسم شده است. تا كنون هر كس به آن دست زده مرده است. لطفا احتياط كنيد!

احساسی خوشايند وجودش را فرا گرفت. او آن انگشتر را می خواست. برايش اهميت داشت. نمی توانس خودش را كنترل كند؛ آن نوشته برايش هيچ اهميتی نداشت...

به محض تماس انگشتش با انگشتر، جسد بی جانش بر زمين افتاد. همچون عروسكی خيمشه شب بازی می مانست كه توانايی كوچكترين حركتی را نداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای دینگ دینگی در کل قلعه پیچید و این بدین معنا بود که وقت کلاس درس تموم شده .

بادراد ریشو استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه به آرامی از درب کلاس خارج ولی رنگ قرمز رنگ افسونش هنوز بر روی کوله پشتی بعضی از دانش اموزان دیده می شد !


فرد : جون من عجب افسون مزخزفیه ! شاید ادم دلش می خواد چیزی تو کیفش قایم کنه ، بعدش اونوقت من نمی دونم دیگه کیف به چه دردی می خوره ، و در حالی که داشت گرد قرمز رنگ روی کیفش پاک می کرد به سوی جرج فریاد زد : بیا بریم جرجباید یه فکری به حال این افسون بکنیم !

برادران ویزلی که داشتند نخودی می خندیدند ازدرب کلاس خارج شدن .

ریموس به این فکر می کرد که امشب چطوری به مغازه بورگین بره و این طلسم رو امتحان کنه !


نمیه شب _ کوچه ناکترن _ مغازه بورگین و بارکز

ریموس در جیب کت مندرس به دنبال چاقوی می گشت تا بتواند در رو راح باز کنه و به داخل بره !

چلیک

بعد از که صدای چیلک خفیفی امد در با صدای قژ قژ باز شد و ریموس سریع به داخل رفت تا کسی او را در این وضعیت نبیند !

ریموس بعد از این که همه جا رو خوب نگاه کرد و مطمئن شد کسی در مغازه نگهبانی نمی دهد چوب دستی خود را به سوی سقف گرفت و باصدای آرامی زمزمه کرد ، سیسماریوس!

ناگهان گرد قرمز رنگی همه جا را فرا گرفت وبعد از چند دقیقه روی همه ی اشیا گرد قرمز رنگ دیده می شد ، بعضی ها پررنگتر و بعضی ها هم کم رنگتر !

ریموس خوشحال از اینکه تکلیفشو انجام داده بی سروصدا از مازه خارج شد و درب را قفل کرد و با صدای پاقی ناپدید شد !

یک هفته بعد _ روزنامه پیام امروز _ سالن غذا خوری !

هرمیون روزنامه را به طرف ریموس گرفت و گفت : خبری اینجا در مورد بورگین چاپ شده!

طبق صحبتهای اقای بورگین هرروز صبح گرد قرمز رنگی بر روی اشیا مغازه او دیده می شود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1388 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف

این آخرین شانسش بود. فقط در صورتی می توانست به کارش در وزارت سحر و جادو ادامه دهد که موفق شود لیستی از وسایل خطرناک موجود در مغازه ی بورگین و بارکز تهیه کند.

نیمه شب بود. باد خنکی می وزید. ماه در آسمان پر ستاره می درخشید. برتا به آرامی در کوچه ی ناکترن قدم بر می داشت. در جستجوی مغازه ی بورگین و بارکز بود. بعد از عبور از چند کوچه ی فرعی بالاخره آن را پیدا کرد. جلوی در مغازه ایستاد. شنلش را در آورد و آن را در کیفش جا داد. دستش را جلو آورد و با احتیاط در را باز کرد. فضای درون مغازه گرم و تاریک بود. چوبدستی اش را در آورد و زیر لب گفت:
-لوموس.

چندین مجسمه از جادوگران سیاه نامدار را که روی قفسه ای چیده شده بودند، در نور چوبدستی اش تشخیص داد. گرد و خاک اندکی روی آن ها نشسته بود. پس این شایعه که صاحبان آنجا مدتی است که به مغازه شان سرنزده اند، درست بود. کمی جلوتر رفت و در با صدای تق آرامی در پشت سرش بسته شد.

در یکی از قفسه ها چندین کتاب کنار هم چیده شده بودند. عکس های وحشتناکی از انسانهای که در حال درد کشیدن بودند، روی آنها نقش بسته بود.در قفسه ی پایینی چندین نوع پودر در ظرف های مختلف ریخته شده بود.روی بیشتر ظرف ها، علامت خطر مرگ وجود داشت. روی قفسه ی دیگری انواع ظروف به ظاهر بی خطر دیده می شد که روی آنها با مرکب قرمز رنگ عبارت نفرین شده نوشته شده بود و سایر خصوصیات آنها روی کاغذ پوستی در زیرشان قرار داشت. برتا چند قدم دیگر برداشت و با در بسته ای مواجه شد. می دانست کار اصلی اش از آنجا شروع می شود؛ زیرا وزارت خانه از قبل لیست وسایل موجود در اتاق اولی را داشت. چوبدستی اش را به سمت در گرفت و زیر لب گفت:
-آلوهومورا.

در با صدای غیژژ اندکی باز شد. این اتاق کثیف تر از اتاق قبلی بود. علاوه بر گرد و خاک بیشتر، چندین تار عنکبوت روی سقف و دیوارهای آن مشاهده می شد.همه ی وسایل این اتاق در ظاهر بی خطر بودند. البته برتا این را نیز می دانست که بعضی از آنها واقعاً بی خطر بودند و فقط برای گمراه کردن ماموران وزارت خانه در آنجا قرار داشتند. ولی او وردی را بلد بود که با آن می توانست وسایل خطرناک را به راحتی پیدا کند. سال ها پیش آن را در کتابی خوانده بود که در قسمت ممنوعه ی کتابخانه ی هاگوارتز قرار داشت. به همین جهت چوبدستی اش را رو به سقف گرفت و گفت:
-سیسماریوس.

گرد قرمزی از چوبدستی اش خارج شد. ابتدا به هوا رفت و بعد با ملایمت روی بعضی از وسایل نشست. برتا یک کاغذ پوستی و قلم پر از کیفش در آورد و شروع به نوشتن وسایل قرمز رنگ و محل دقیق آنها کرد. در این بین دریچه ای را دید که قرمز شده بود. بدون آن ورد امکان نداشت آن دریچه دیده شود. به سمت آن رفت و درش را باز کرد. خم شد تا انتهای آن را ببیند که ناگهان پایش لیز خورد و داخل تونل زیر دریچه افتاد. با سرعت پیش می رفت و موهایش در هوا پریشان می شدند. به لبه های تونل چنگ می زد؛ اما هیچ چیزی آنجا نبود تا جلوی افتادنش را بگیرد. چشم هایش را بست و بعد از چند ثانیه روی سطح سخت زمین افتاد.

با احتیاط چشمانش را باز کرد. تالار روشنی را در پیش رویشدید. سقف آن بلند بود و چندین مشعل روی دیوارهایش قرار داشت. زمین آن پوشیده از اسکلت جانوران مختلف بود. از جایش بلند شد تا چوبدستی اش را بردارد ولی چوبدستی شکسته بود. در اطرافش هیچ راه خروجی پیدا نکرد.به سمت انتهای نامعلوم تالار رفت تا شاید راه پله ای پیدا کند. ناگهان صدای خش خش ملایمی از چند متری اش به گوش رسید. مار عظیمی از حفره ای که در دیوار وجود داشت خارج شد. طولش به بیست متر می رسید. مشکی رنگ بود و نیش های پر از زهرش را به نمایش گذاشته بود. برتا در جهت مخالف مار شروع به دویدن کرد. امیدی به فرار نداشت. بدون چوبدستی نمی توانست کاری بکند. ناگهان حفره ی دیگری را در دیوار دید. بر سرعتش افزود ولی پایش به استخان گاوی گیر کرد و با شدت به زمین خورد و چند ثانیه بعد همه چیز تمام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1388 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مشق شب !

- بوق بهت !

- بوق به خودت !

- بوق به جفتتون ، آف میشید یا نه ؟

این دعوا بین سه تا بچه بود که سعی میکردند وارد یه مخروبه خاک گرفته به اسم بورگین و بارکز شن .

- ببینم این چیز نداره ... چی میگن .. ام ... دزد گور !

دختر جلویی که یه شنل آبی پوشیده و با فرو کردن چوبدستیش سعی داشت قفل رو باز کنه ( این از همون اولش هم نمیدونست کاربرد چوبدستی چیه ، فشفشقه بدبخت ! ) در حالی که چشماش اندازه نعلبکی شده بود پرسید : چی نداره !؟

اون یکی سرش رو خاروند و شروع کرد به سوت زدن : دزد گور دیگه ، همون که مشنگا میزنن به خونه هاشون دزد نیاد . به جای این طلسم ها !

تق ( افکت صدای برخورد دست با گردن ) . سومی بعد از یه پس گردنی توپ میگه : خاک بر سرت کنن . اون دزدگیره نه دزد گور !

اولی با زبون درازی گفت : همون !

و بعد برای پیچوندن رفت جلو : ویولت میشه دقیقا بگی داری چیکار میکنی ؟! چرا اونو کردی اون تو ؟! درش بیار خنگ صاف کردی سوراخو . باب سوراخ کلید تنگه ، واقعا فکر کردی چوبدستی ِ تو توش فرو میره ؟

سومی در شرف دیوانگی : برید اونور از جلوی چشمم . منو ببین با چه ابله هایی اومدم تکلیف دفاع در برابر جادوی سیاه انجام بدم . خدا رو شکر مای لرد آموزش های لازمو به من داد . آلو هولورا ، نه ... ام ... آلو هلو را ... آلو شفتالو را . ای مرگ خبرت باز شو دیگه کروشیو !

- آلوهومورا !

این ندا از غیب جهت جلوگیری از خشم خواننده و شهید شدن نویسنده ظاهر میشه و سه کله پوک .. عذر میخوام ... سه کودک وارد مغازه میشن .

ویولت به گابریل که سعی داشت اصلا سوتی ِ دم درش رو به روی خودش نیاره گفت : خب حالا تکلیف چی بود ؟

گابر : بذار من میگم . باید یه ورد میخوندیم و تمام ِ چیزای چیز ... چیز ... چی میگن ، غیر قانونی رو کشف میکردیم . وایسا الان بهت میگم ، سُسماریوس !

لونا برای اولین بار در طول عمر بی مصرفش به درد میخوره ( ) : باب گابر ، سیسماریوس .

ویولت زیر لب گفت : باس یه کلاس طلسمات پاس کنی تو .

چوبش رو به سمت سقف گرفت و با صدای ملایمی گفت : سیسماریوس .

گرد قرمز روی همه جا میشینه . هر سه نفر هم زمان عینک آفتابی در میارن و میزنن به چشمشون . نور قرمز که از گوشه گوشه مغازه ساطع میشد در تلاش بود کورشون کنه .

ویولت : ای ول ، چه آدم جیگزی ! آآآههه ... بچه ها حتی تو مرلینگاه هم رنگ قرمز نشسته !

لونا : باز تو چرت گفتی ؟ بورگین و بارکز مرلینگاه داره آخه بوقی !؟

گابریل همونطور که ویولت داشت میگفت " پس وقتی دچار مشکلات ِ درونی میشه کجا میره " و لونا داشت جواب میداد " لابد پشت مغازه " به سمت در رفت و دستش رو دراز کرد تا در رو باز کنه .

- جیــــــــــــــــــغ ... دزد ... بورگیـــــــن ... دزد اومده . دزد اومده .

ویولت جیغ زد : آپارات کنین .

پاق !

کیلومتر ها اونورتر .

پاق !

- ایول ، بالاخره تکلیفمون رو انجام دادیم .

پاق ! ( افکت صدای برخورد دو طلسم هم زمان و فرو رفتنش توی دماغ گابر )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف!

چوبدستیش را به آرامی بالا گرفت و زمزمه کرد:
-آلوهومورا

در مغازه با صدای تق خفیفی باز شد.در را هل داد و وارد شد.هیچ چیز جز سیاهی مطلق به چشم نمی خورد. پس دوباره چوبدستیش را بالا گرفت و زمزمه کردک
-لوموس

نور لرزان چوبدستی مغازه ی تاریک و خاک گرفته را روشن کرد و باعث شد چند حیوان جادویی در قفس های خود تکان بخورند.
وقتی با دقت به اطراف نگاه می کردی چیزهای شگفت انگیز زیادی مانند جمجمه های ترک خورده و یا مغزهای لزج و لرزان و اشیای چوبی و فلزی بسیاری که شکل عجیب و غریبی داشتند توجهش را جلب می کرد ولی هیچ کدام از این ها برای او تازگی نداشت. با این حال پیدا کردن وسیله ی مورد نظرش در بین این همه وسایل سیاه غیر ممکن به نظر می رسید. البته چیزی که او را به اینجا کشانده بود بسیار سیاه تر و خطرناک تر از چند مشت مغز لزجی که کاری جز ایجاد تهوع نداشتند,بود.
با این فکر پوزخندی زد و چوبدستیش را به سمت سقف نشانه گرفت.
-سیسماریوس

گرد قرمز رنگی فضا را در برگرفت و روی بیش از نیمی از وسایل موجود در مغازه نشست با این حال تپه ای از گرد قرمز رنگ که روی جعبه ای چوبی نشسته بود بیشتر از همه چیز توجه را جلب می کرد .جعبه ای کهنه که در نظر اول چیز قابل توجهی به نظر نمی رسید.
با شتاب به طرف جعبه رفت و با عجله آن را گشود.درون جعبه چیزی جزانگشتری زمرد نشان به چشم نمی خورد.چند لحظه ای به انگشتر خیره شد.انگشتری موروثی که آن را به وسیله ی با ارزشی تبدیل کرده بود و قبل از پنهان کردنش آن را ربوده بودند.
با آرامش آن را برداشت و در انگشتش فرو کرد.
با تماس انگشتر با پوستش حسی سیراب نشدنی وجودش را فرا گرفت حسی که قابل توصیف هیچ جادوگر یا ساحره ای نبود.گویی قسمتی از وجودش که شادی را در بر می گرفت در این انگشتر پنهان شده بود و با تماس دوباره اش می خواست به صاحبش بازگردد.

در این هنگام

-همونجایی که هستی وایسا.

به آرامی به طرف صدا برگشت.با دقت او را نگاه کرد.شنلش را از روی لباس خوابش به تن کرده بود و چوبدستیش را با دستی لرزان به سمت او نشانه گرفته بود.پوزخندی زد و با صدای تهدید آمیزی گفت:
-بهتره چوبدستیت رو بزاری کنار پیرمرد!
-نه خیر جانم بهتره که....چی؟تام؟

تام پوزخندی زد و به جلو گام برداشت.با این کارش باعث شد پیرمرد شنل پوش چند قدم عقب تر برود.
-آره پیری.پس چی فکر می کردی؟فکر می کردی با اخراج کردنم دیگه پیدام نمی شه؟فکر می کردی به راحتی از دستم خلاص می شی؟

-خودت می دونی که چاره ای جز اخراج نداشتم.حالا هم بهتره اون انگشتر رو بذاری سر جاش و راهتو بکشی و بری.
صدایش می لرزید.

-چی؟ها ها. چی می گی تو.الان بهترین کار واسه تو اینه که مرلین هاتو بشماری نه این که واسه من شاخ و شونه بکشی!فکر می کردم تا حالا همه فهمیدند که لرد ولدمورت به هیچ کسی رحم نمی کنه.

با چهره ای ترسناک چوبدستیش را به سمت ارباب قبلیش نشانه گرفت و با درونی سر شار از شادی نجوا کرد:
-آواداکداورا

و بعد از آن چیزی جز نور سبز رنگ به چشم نمی خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/4/23 17:27:07
Re:تلکیف دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاریکی شب برفراز آسمان پرواز می کرد و در فکر انجام مأموریتش بود؛ با دیدن مغازه به سوی آن شیرجه رفت.

جلوی درب مغازه تغییر شکل داد و منتظر رسیدن همکارش ماند، پس از مدتی هیبت گیلدوری لاکهارت از دور نمایان شد، وقتی به هم رسیدن پس از کمی تأمل با افسون آلوهومورا درب مغازه را باز کردند.

- هی گیلدی مراقب باش ما فقط باید اون جعبه رو برداریم به چیز دیگه ای دست نزنی ممکنه خطری باشه

- نه باو اینجا که چیزی نیست یه مشت خرت و پرت الکیه

- من مطمئن نیستم یه لحظه صبرکن

چوبدستی کوچکش را به طرف سقف نشانه رفت و افسون "سیسماریوس"؛ گرد قرمز رنگی روی تمام وسایل مغازه را پر کرده بود اما از میان این غبار قرمز رنگ راه باریکی نمایان بود، در حالی که به آن مسیر اشاره می کرد گفت:

- از این طرف حدس می زنم اینجا باشه

هر دو به آن سمت رفته و در انتهای مغازه به کمدی چوبی که یک پارچه به رنگ قرمز در آمده بود رسیدند.

- خودشه همینه تو این کمده

لاکهارت با چوبدستی ضربه ای به کمد زد و گفت: آلوهومورا ناگهان کمد تکان شدیدی خورد و یه عالمه حشره عجیب غریب بر سر و رویشان ریخت، و صدای پایی از دور شنیده می شد.

لاکهارت چوبدستی اش را تکان دیگری داد و در یک چشم به هم زدن با آنجا کیلومتر ها اصله داشت؛ حال او تنها مانده بود و تا چندی دیگر باید با یک گروه مرگخوار مبارزه می کرد.

با نهایت سعی دوباره خودرا به شکل عقاب درآورد، روی کمد رفته و آنرا واژگون کرد، حشرات از توی آن تمام فضای مغازه را پر کردند.

دیگر فاصله ای بین او و مرگخواران نبود از میان در خود را به بیرون رساند و او نیز از مخمصه گریخت.

داخل مغازه:

بلاتریکس با گروهی از مرگخواران دنبال مهاجمین می گردند اما خبری از آنها نیست؛ کمدی که در آن جعبه ای مهم نگه داری می شد واژ گون شده و همه جا قرمز رنگ شده؛ بلاتریکس با عصبانیت دستور داد:

- اون کمدو هر چی زودتر درستش کنید، این حشره ها رو هم برگردونید سر جاشون

سپس چوبدستی اش را به سقف نشانه گرفت و طلسم " دیسیسماریوس توتالیوس" رو اجرا کرد، غبار قرمز رنگ در یک چشم بهم زدن ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1388 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- بادراد، بادراد ، هوووووی با توام، زود باش!
- داد نزن بچه، دارم میام دیگه!
- چی؟
- دارم میام، کری مگه؟
- چی؟
جن نگاهی به پسرک کرد، سپس دستی به لب و دهانش کشید و گفت : واقعا نشنیدی؟
- چی؟
بادراد از آرشاد پسرک نا امید شد.رو به قفسه بزرگ جلوی در کرد و گفت : بهترین جاش همینه، باید به این برسیم.زود باش درو باز کن بینم!


شب سردی بود.آسمان تیره و تار، پذیرای انبوه جغد های سرگردانی بود که با صدای هوهویشان، دو دزد ریزنقش را خوشآممد میگفتند.
پسرک زیر لب گفت : الهومورا!
در با صدای تلقی باز شد.هر دو با اکراه وارد مغازه کوچک شدند.جن ریشو، به آرامی قدم پیش گذاشت و شاخ گاوی که روی پیشخوان بود را برداشت.لایه نازکی از غبار تمام سطوح را در مغازه فراگرفته بود.بطوری ک جای شاخ گاو به زیبایی روی پیشخوان ماند!


- خوب، زود باشش دیگه، اون طلسم چی بود اسمش؟
بادراد بادی به غبغب انداخت و گفت : سیسماریوس!
گرد قرمز رنگی از نوک چوبدستی جن خارج شد و برفراز مغازه پخش گردید.لحظه ای بعد، ذرات گرد کم کم پایین آمده و روی وسایل نشستند.در یک چشم بهم زدن، تمامی گرد و غبار پیشین ناپدید شده و جای خود را به گرد قرمز رنگ داد.


پسرک نگاه نافذی به جن کرد و گفت : خوب این یعنی چی؟تو گفتی...
- بیشین بینیم باو، این یعنی هرچیزی که روش از این گرد باشه اون وسیله سیاهه و خطرناکه!
-
- اوکی جمع کن بریم اینارو بدو بدو...
پسرک بیدرنگ مشغول ریختن تمام وسایل آغشته به گرد قرمز رنگ در کوله پشتی اش شد.


فضای تاریک مغازه، کم کم در حال روشن شدن بود.جن به مست پنجره نیمه باز رفت.پرده سیاهرنگ آن را کنار زد و به بیرون نگریست.سپس رو به پسرک کرد و گفت : نزدیک صبحه، زود باش، الاناست که صاحابش بیاد...


پ.ن : والا چیزی به ذهنم نرسید بنویسم بصورت عمومی یه رولی زدیم دیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)