جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  185 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1388 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

الف دالی ها که همه عینک های آفتابی زده بودند وارد کافه شدند.
همه با دیدن این جمعیت عینک به چشم متعجب شدند.

دیدالوس رفت تا برای همه ی الف دالی ها نوشیدنی کره ای سفارش بدهد.اما چون یادش رفته بود عینکش را در بیاورد به زمین خورد و مایه ی آبرو ریزی الف دالی ها شد.

دیدالوس:

الف دالی ها:

به هر ترتیب دیدالوس به کمک بقیه نوشابه ها را گرفت و همه شروع به نوشیدن کردند که صدایی به گوش رسید!

شلپ!


پروفسور گرابلی پلنک بلافاصله پرسید:چی بود؟

همه پاسخ دادند که نمی دانند.اما جیمز گفت:هیچی بابا یویو ی من بود که توی نوشابه افتاد...

پروفسور دامبلدور پرسید:چرا؟از دستت ول شد؟

جیمز گفت:نه...یعنی آره از دستم ول شد.

بعد از یک مدت که همه چیزی خوردند تصمیم بر این شد که دوباره دیدالوس بیچاره بره نوشابه سفارش بده تا همه با هم در مورد الف دال صحبت کنند.


سر میز الف دال

الف دالی ها همه داشتند از الف دال صحبت می کردند و اهدافشون.دیدالوس در تمام این مدت به پروفسور اسپراوت چشم دوسته بود که داشت نفس های عمیق می کشید تا بتواند لیوانش را یک ضرب سر بکشد.

سر انجام اسپراوت::pint:

قرار شد که دیدا یک بار دیگر برود و نوشیدنی بیاورد.(ای بترکین هی
)

در همان هنگام گروهی دیگر وارد کافه شدند.

گروهی که همه عینک آفتابی زده بودند و در جلوی همه ی اونا زنی خپل و چاق راه می رفت...آمبریج!

الف دالی ها که همه از اعضای جوخه بدشان میامد به آنها اعتنا نکردند.

پروفسور گفت:نکنه اومدن شر درست کنن؟نه؟

آلبوس به معنی این که نمیدونم سری تکان داد.

دیدالوس با این قیافه به اونا نگاه کرد و گفت:به احتمال زیاد همین کارو می کنند.

آمبریج برگشت و به دیدالوس لبخندی شیطانی زد...

اتمام...ولی ادامه دار.

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/5/15 16:22:39


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1388 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

باشد که الف دال پیروز باشد

هوای سرد و برفی زمستانی با بادهای تند سرد بدن هر انسانی را میلرزاند. اما آفتاب با تمام قدرت بر این سرما حکومت میکرد و گرما را به زمینیان اهدا مینمود.

اتاق ضروریات شلوغ تر از همیشه شده بود و همه الف دالی ها جمع شده بودند. گرابلی پلنک لباسش را صاف کرد و روی پله ها ایستاد. سپس شروع به سخنرانی کرد:
- گوش کنید...سلام، همونطور که توی برنامه بود امروز میخوایم بریم استراحت...میخوایم بریم هاگزمید و کافه سه دسته جارو تا یه آب و هوایی عوض کنیم. همه موافقین؟

صدای الف دالی ها به نشانه تایید اتاق رو پر کرد و همه آماده رفتن شدند. آلبوس که از همه بزرگتر بود جلو تر راه افتاد و بقیه پشت سرش حرکت کردند.

صدای همهمه و گفتگو قلعه را پر کرده بود. و همگی به طرف در هاگوارتز حرکت میکردند.

گرابلی در حال سر و کله زدن با گودریک بود. آلبوس نیز دست مینروا را گرفته و حرکت میکردند. دیدا، لیسا و روونا نیز با هم حرکت میکردند.

برف سفید یک دست پشت سر آنها کوبیده و کثیف شده بود و سفیدیش را از داست داده بود. بازتاب آفتاب رو برفها چشم ها را میزد و به همین دلیل اکثر الف دالی ها به صورت عینک های آفتابی خود را درست کردند و به راه خود ادامه دادند.

نزدیکای هاگزمید بودند که پای لبوس به ریشهاش گیر کرد و با دماغ به زمین افتاد. از اونجایی که دماغ قلمی داشت(.) هیچ اتفاقی واسش نیفتاد فقط چند تار ریش کنده شد و روی برها افتاد. جیمز یکی از انها را برداشت و دستش را تا جایی که میتوانست بالا برد اما تار ریش از قدش هم بلند تر بود.

جیمز:جیــــغ، عمو آلبوس چقدر ریشات درازه!

آلبوس:

بالاخره الف دالی ها به کافه رسیدند و هر کس میزی را برای خودش انتخاب کرد.
------------------------------------

سوژه: الف دالی ها برای خوش گذرونی میرن به کافه سه دسته جارو و طی اتفاقاتی که میفته با جوخه ای ها رو به رو میشن. بعد از یه مدت مبارزه مرگخوارا هم به اونا می پیوند و وقتی میبینن یکم مبارزه داره طول میکشه و هیچ کس نمیتونه پیروز بشه. همشون غیب میشن و میرن به پطبقه بالای پاتیل درزدار.واسه آموزش علوم و فنون رزم واینا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/5/15 12:46:15
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1388 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
... دوباره به هوا رفت...

لرد : یو هاهاها حالا موهای سرت مونده،میخوام تموم عقده هایی که این مدت به داشتمو سرت خالی کنم یوهاهاهاهاهاها
دامبل : بابا جان آخه این چه کاریه،خوب تو مو و ریش میخوای؟بیا من خودم با یه جادو واست درست میکنم باب.
لرد : واقعا؟توروخدا؟ویژدانا؟
- آره باب چی فکر کردی پس!

لرد اندکی اندیشید و سپس با قاطعیت تمام گفت : نخیرم،دروغ میگه.ایوان با تمام قوا...

تق تق تق تق

دست ایوان که در حال رفتن به سوی ریش دامبلدور بود خشک شد و لرد به سرعت گفت : چی؟چی شد؟کیه؟

سکوت

- کیـــــــــــــــــــــــه؟
بازم سکوت
لرد ؟: مورگانا برو ببین کیه.
مورگانا با ترس و لرز فراوان به سمت در رفت و آرام گفت : کـ...یه؟
صدای محزون و آرامی گفت : منم،باز کن لطفا مورگانا.
مورگانا که به شدت متعجب شده بود دوباره پرسید : ببخشید شما؟
- آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور...!

مورگانا که همان اول از آن صدای آرام و محزون بو برده بود که ممکن است آن سوی در دامبلدوری ایستاده باشد اینبار دیگر نتوانست از اصابت فکش با زمین جلوگیری کند
به آرامی در را باز کرد و به چهره او نگریست.
- هـــــــــــــــــه سلام مورگی چطور مطوری؟
تدی لوپین چنان با تمسخر این جمله را ادا کرد که مورگانا در کسری از ثانیه از آن حالت بهت آمیز به حالتی عصبی آمیخته با ضرب و شتم تغییر کرد.
- بله؟با من بودی؟تو چطور جرعت میکنی توله گرگ؟
دامبل : اوه،عزیزان خواهش میکنم،بزارین بریم پیش تام.

دامبلدور با قدمهایی کشیده به سمت اتاق کوچک گوشه اتاق حرکت کرد و مورگانا نیز به دنبال او رفت.

محفل ققنوس

جیمز : گرابلی به نظرت میتونه؟
گرابلی : هووم
جیمز : میتونه؟
گرابلی : هوووووم
جیمز : بابا خوب مثل آدم بگو دیگه.
گرابلی : هوووووووووم آره بابا اون داداششه میتونه نقششو خوب بازی کنه دیگه هووووووم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1388 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز همراه با اعضای محفل از کافه خارج میشن. باد ملایم و بهاری در کوچه میوزید. جیمز نگاهی به دور وبر خود انداخت و سپس گفت:پس ولدمورت و دامبلدور کجا هستن؟
گرابلی دستی به موهای خود کشید و پاسخ داد: نمیدونم.گمونم رفتن یک جای دیگه.
ناگهان، نامه ای با وزش باد بصورت جیمز برخورد کرد. جیمز با تعجب نامه را گرفت و آن را باز کرد.بعد شروع به خواندن دست خط زشت و خرچنگ قورباغه شد:
محفلی ها، دامبلدور پیش من اسیر شده! سعی برای نجات دادنش نکنید وگرنههمتون اسیر میشید...من برای دامبل نقشهای بزرگی دارم
لرد سیاه[


محفلیها با نگرانی نگاهی به یک دیگر کردند. ریموس آهی کشید و رو به سایرین گفت:حالا چکار کنیم؟ مرگخوارا همشون غیب شدن. حتما رفتن پیش ولدمورت.
کیرنگزلی کله کچل خود را خاراند و با قاطعیت گفت:میریم نجاتش میدیم...البته اول باید نقشه بکشیم که چجوری نجاتش بدیم.


خانه ریدل

صدای فریادهای پیرمرد از بیرون خانه شنیده میشد. دامبلدور همان طور که سعی میکرد خود را از زنجیر آزاد کند فریاد کشید:
دیگه نه تام...دیگه نه...خواهش میکنم!من برای جمع آوری اونا زحمت کشیدم!تمام عمرم رو براشون گذاشتم! دیگه نکن...دیگه نه.

لرد ولدمورت لبخند شیطانی زد و بعد رو به ایوان گفت:دوباره بکش!
ایوان نزدیک به دامبلدور شد و یک تار دیگر از ریش وی را بیرون کشید. فریاد دامبلدور دوباره به هوا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1388 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت:

ولدمورت که تقریبا خیلی ضایع شده بود برای تخلیه ی عقده یه اردنگی زد به بارتی و با قیافه ای عصبانی داد زد:«الان اینو گفتم تا بخندیم!»

ملت:

-خوبه! حالا شوخی کافیه!برید اونا رو بگیرید و زندانیشون کنید و بعدش هم برام یه کافه گلاسه ی مشنگی همراه با پودر کاکائو و مقداری خون یونیکورن تازه بیارین!!

همهمه ی آرومی میون ملت میفته که با داد ولدمورت خاتمه پیدا میکنه.بلا و مورگانا میرن سراغ دامبل و افرادش و بارتی و تره ور میرن به سمت آشپزخونه تا برای ولدی کافه گلاسه ی مشنگی هم...بیارن!

بلا یه نیم نگاهی به مورگان میندازه و بلاخره یه استیوپفای به دامبلدور میزنه و...

دامبل:

-این که از نیش یه پشه هم کند تره!!حالا شوخی بسه!!یا از جلوی چشم ما دور میشین یا از جلوی چشممون دورتون میکنم!!

مورگان و بلا با نگرانی به هم نگاه میکنند و جیغ کشان میرن طرف ولدی.
ولدمورت داشت اون معجونی که بارتی و تره ور براش آورده بودن رو میخورد و کم کم داشت خوابش میگرفت.

-ارباب!ارباب!دامبلدور ما رو تهدید کرد!

ولدمورت خمیازه ای بلند کشید و بلند شد و بدون این که حرفی بزنه به طرف در رفت...

دامبلدور:تام!چه طوری رفیق؟!ما میخواستیم این کافه رو به بوق ببریم و بریم!لطف میکنی بری کنار؟!

-چرا که نه؟!بفرما تو!میگم بیا یه کم با هم گفتمان کنیم! بلا،مورگان،بیاین از این محفلیای عزیز یه کم پذیرایی کنید!(چشمک به بلا!)

و دامبلدور و ولدی از کافه بیرون میرن و بلا و مورگان از مهمونا پذیرایی میکنن!

یک ساعت بعد:

گرابلی با نگرانی به معجون جلوی چشمش نگاه میکنه و یه تنه ای به جیمز میزنه...

-جیـــــــــمز!الان یه ساعته دامبل نیومده!نکنه ولدی...

-نگران نباش باو!

ناگهان صدایی از بیرون به گوش میرسه و تمام ملت رو هاج و واج میکنه....!صدایی از بیرون به گوش میرسه...صدایی آشنا برای محفلی ها....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جديد:

كينگزلی با عجله به سمت اتاق دامبلدور دويد. در جلوی در اتاق سوروس اسنيپ ايستاده بود و نوشيدنی نامعلومی را می نوشيد. كينگزلی برای اسنيپ سر تكان داد و در اتاق را زد. صدای پير و خرفت دامبلدور گفت:
-بفرماييد داخل.

كينگزلی نفس نفس زنان گفت:
-سلام... سلام پروفسور.

اتاق دامبلدور بسيار زيبا بود. قالی نسبتا بزرگی سطح اتاق را پوشانده بود. زير آن كاشی های مرمرين می درخشيدند. پرتوی طلايی از آفتاب اتاق را روشن كرده بود. دامبلدور به همان آرامی هميشگی اش گفت:
-سلام. كاری داشتی.

دامبلدور متفكرانه بر ريش بلند و نقره ای اش دست كشيد. نگاهش روی كينگزلی ثابت مانده بود. گفت:
-خوب؟

كينگزلی گفت:
-مرگخورا و ولدمورت تو كافه ی سه دسته جارو اند.

دامبل متعجب شد و گفت:
-زود برو محفليا رو آماده كن. منم باهاتون ميام. بايد بريم كافه ی سه دسته جارو.

در كافه ی دسته جارو:

بلاتريكس گفت:
-مای لرد، اونجا رو ببين كی اومده؟

لوسيوس پوزخند زنان گفت:
-دامبل منگل و محفليا اومدن!

ادامه دهيد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1387 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان رو به تاریکی می رفت. دانه های ریز برف، آرام آرام بر هاگزمید فرود می آمد و کف سنگفرش شده کوچه و خیابان های آن را پر می کند. درختان های عریان از برگ سفید می پوش می شدند. صدای ذوق و شادی چند کودک شنل پوش که گلوله های برف به سوی یکدیگر پرتاب می کردند، به گوش میرسید که با اشاره مادرشان رهسپار خانه می شدند. دکان های یکی پس از دیگری بسته می شدند و صاحبانشان نیز به سوی منازل و عمارت های قدیمی هاگزمید حرکت می کردند. تقریبا انگار فقط من بودم که در خیابان اصلی هاگزمید گام بر می داشتم.هوا دیگر کاملا تاریک شده بود. لحظه ای در کنار تیر چراغ برق قدیمی ای ایستادم و دکمه های پالتویم را بستم، سپس با گام های سریع تری به راه افتادم.

تیر های چراغ برق با چندین بار روشن-خاموش شدن بلاخره همگی روشن شدند. برف همچنان می بارید. از دور روشنایی کافه سه دسته جارو به چشمم می آمد. دلم هوس یک نوشیدنی داغ کرده بود. سریع تر به سمت کافه حرکت کردم. به مقابل کافه رسیدم. شیشه های آن بخار گرفته بود و چیزی از داخل کافه آشکار نبود؛ فقط نور زرد رنگ چراغ ها و شمع ها که به بیرون ساطع می شد. دستم را از جیب پالتویم بیرون کشیدم و روی دستگیره درب کافه چرخاندم. درب کافه با صدای "جیـــر" مانندی باز شد.

در یک آن گرمای درون کافه را حس کردم. چند جادوگر نسبتا پیر در کافه نشسته بودند و سرگرم بحث بودند که با ورود من و صدای درب، اندک زمانی بحث شان متوقف شد و دیدگان شان پیکر من را ور انداز می کرد. سریعا نگاه هایشان را جمع کردند و به بحث خودشان ادامه دادند. صدایشان گرفته و نا مفهوم بود.بدون توجه، دکمه های پالتویم را باز کردم و آن را از تن در آوردم و به سمت پیشخوان حرکت کردم. کلاه نوک تیز رزمرتا از بالای روزنامه ای که در مقابلش گرفته بود، نمایان بود. روی صندلی مقابل پیشخوان نشستم و پالتویم را روی صندلی کنارم گذاشتم. روزنامه پایین آمد و چهره ی رزمرتا نمایان شد.

با دیدن من، لبخند زورکی روی لبش نمایان شد. کلاه نوک تیز سیاه را از روی سرش برداشت. موهای فر و بلندش نمایان گشت. سارافون ارغوانی رنگی بر تن داشت. از جایش بلند شد و در مقابل من ایستاد، با صدای بلند و جیغ جیغویش گفت:

«یادی از من کردی دیوید؟ بعد از این همه گشت و بازرسی تو هاگزمید، چی شد که اومدی سه دسته جارو؟!»

و به دنبال کلامش خنده ای زورکی سر داد. در حالیکه همچنان با لبخندی مصنوعی به من خیره شده بود، دستش را دراز کرد و روی موهایم چند بار تکان داد و دانه های سفید برف را از روی موهایم کنار ریخت. به زور لبخندی کوتاه زدم و پاسخ گفتم:

«ممنون، به هر حال گرفتار بودم رزی، الان فرصت کردم یه نوشیدنی داغ بخورم. قهوه داری؟!»

بدون مکث چرخید و از میان قفسه های پشت سرش که پر از لیوان و پاکت های رنگانگ بود، فنجانی بیرون آورد و مشغول درست کردن قهوه شد. کمی روی صندلی چرخیدم تا به مجمع پیرمردها که مشغول بحث بودند، نگاه کنم. بسیار آرام صحبت می کردند و هر از گاهی چند خنده و پوزخند متوالی زورکی سر میدادند. پنج نفر بوددند که حول یک میز دایره ای نشسته بودند. چهار نفر آنها آشنا بودند، اما پر حرف ترین آنها که به نظر پیرتر از سایرین بود به نظرم آشنا نیامد. انگار بار اولی بود که می دیدمش.

مو و ریش کوتاه سفیدی داشت. چشمانش ریز بود و پوست صورتش بسیار سفید و البته چروکیده بود. با هر خنده ای که سر میداد، دندان های زرد و زشتش نمایان می شد. بی دلیل، یک لحظه حس نفرت به من دست داد. دوباره چرخیدم که همان لحظه رزمرتا فنجان سفید را مقابلم، روی پیشخوان قرار داد و دوباره پشت روزنامه اش قایم شد. در حالیکه یک جرعه از قهوه را می نوشیدم با صدای نسبتا آرومی پرسیدم:

«رزی، این پیرمرده که اون دست میز نشسته، الان هم داره بلبل زبونی میکنه کیه؟! تا حاالا ندیدمش این طرفا !»

رزمرتا در حالیکه خمیازه ای می کشید و رورنامه را ورق می زد، با صدایی خواب آلود گفت:

«اشتباه نمیکنی دیوید؟ اون فردریکه دیگه... بیش از شصت ساله تو هاگزمید زندگی میکنه...چطور ندیدیش تا حالا؟!»
«من که ندیدمش تو این همه مدت؟ ببینم این همونی نبود که می گفتین مریضه..از خونش بیرون نمیاد؟!»

از روی تکان خوردن کلاه رزمرتا از بالای روزنامه تونستنم تایید اون را با حرکت سر تشخیص بدم. در حالیکه همچنان جرعه ی دیگری از قهوه را سر می کشیدم، به پیرمردی که فردریک نام داشت خیره شدم. در گمانم آمد که یک لحظه چشمان ریزش، گرد شده و از حدقه بیرون زده. به طور غیر ارادی سرم را پایین گرفتم و به منظره تخیلی خودم پوزخندی زدم. نزدیک بود فنجان قهوه داغ را روی پایم بریزم.

دوباره سرم را چرخاندم و به صورت پیرمرد خیره شدم. به نظر می آمد که من نبودم که فقط آن صحنه چشمان فردریک را مشاهده کردم. صدای های تعجب پیرمردهای اطرافش نیز بلند شد که یکی پس از دیگری از پیرامون میز دایره ای بلند شدند و با چهره هایی وحشت زده به او خیره شده بودند. منظره ای وحشتناک به دیدگانم آشکار شدم. موهای سفید و کوتاه فردریک رو به سیاهی می رفت. لکه های خون خشکی رو گونه هایش پدیدار می گشت. چشمانش حقیقتا از حدقه بیرون زده بودند. در یک لحظه حالت تهوع به من دست داد. یقین داشتم که از آن شوخی هاست. قطرات خون همچنان روی پیکرش نقش می بستند. در دستش چیزی شبیه به شاخه ی درخت مشاهده می شد. لحظه ی کوتاهی سرم را پایین گرفتم.

رزمرتا رزونامه را کنار گرفت و به لبه پیشخوان نزدیک شده بود و با دهانی باز به فردریک تغییر یافته خیره شده بود. با صدای نعره های پی در پی که کافه را می لرزاند، با وحشت سرم را بالا گرفتم. با سرعتی خیره کننده، شاخه نوک تیز درخت را در صورت و پیکر پیرمردهای مقابلش فرو کرد. صحنه هایی را که می دیدم باور نمی کردم. قطرات خون در هوا آشکار بود که روی زمین نقش می گرفتند.

صدای جیغ گوشخراش رزرمرتا از پشت سرم، مرا به شدت تا چند قدمی تکان داد. فنجان قهوه از دست رها شد و به زمین افتاد و خرد شد. آب دهانم را قورت دادم و به اجساد پیرمردها که هنوز صدای نعره هایش در گوشم طنین می انداخت خیره شدم. عقب عقب رفتم تا به لبه ی پیشخوان اصابت کردم. فردریک اکنون به من خیره شده بود. می توانستم ببینم که آرام آرام به سوی من گام بر می دارد. رزمرتا در حالیکه همچنان با جیغ کشیدن های خودش ادامه میداد، فریاد میزد:

« ﭐل ! ﭐل ! اون یه ﭐله ! »

رزمرتا با گام هایی سریع به سمت درب پشتی پیشخوان فرار کرد. نمی دانستم چه باید می کردم. ﭐل نزدیک و نزدیک تر می شد. بی اختیار دستم رو جلو آوردم و لبه میز دو نفره ی مقابل پیشخوان گذاشتم و آن را محکم به سمت ﭐل هل دادم. میز از کنار ﭐل گذشت و پس از اصابت به میزی دیگری، با صدای بلندی روی زمین افتاد. پالتویم را از روی صندلی کناری برداشتم و سریع چوبدستی را از آن بیرون کشیدم. فشار عجیبی بر مغزم حاکم بود. نمی توانستم افسون کاربردی ای را به خاطر بیاورم. شاخه درخت را که از آن قطرات خون می چکید بلند کرد تا بر سر من فرود بیاورد. به سرعت در حالیکه خودمو پرت می کردم، روی یک میز افتادم.

گویی که افکارم را برای لحظه ای گشوده بودند. چرخیدم و صورت ﭐل را هدف قرار دادم و زمزمه کردم: «مولیاس !»

تا ثانیه ای بعد، سر و پیکر ﭐل متورم شد. فقط به یاد دارم که قطرات خون ﭐل بود که از او باقی مانده بود و روی دیوارها،میزها و کف زمین کافه را سراسر از نقوش نامنظمی کرده بود. رزمرتا از حال رفته بود و من در وسط کافه نشسته بودم و به جسد ﭐل که اکنون یک خمیر بود خیره شده بودم. هنوز هیچ چیز برایم قابل درک نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1387 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین بار بود که به کافه دعوتش می کرد. هیجان شیرینی تمام وجودش را فرا گرفته بود و مدام صحنه ای را مجسم می کرد که باعث شادیش شده بود:

آفتاب می درخشید و نورش را روی موهای طلایی رنگش پخش می کرد. مژگان پرپشت و خمیده اش را روی هم گذاشته بود و با تمام وجود نور آفتاب را جذب می کرد. کریستوفر محو زیبائیش شده بود و چشم از او بر نمیداشت. چه لحظۀ باشکوهی. زمانی که نسیم و آفتاب دست در دست یکدیگر نهاده بودند و زیبایی دلنشین مارگریت محبوبش را صدچندان می کردند.

- مگی، میشه برای نهار فردا دعوتت کنم؟

پاسخ محبوبش را در کمال ناباوری شنید:

- کجا؟

از شادی بال درآورد. دیگر خبری از رد سریع پیشنهادش نبود. مگی اسم مکان را پرسیده بود. آه! مرلینا! از تو سپاسگزارم.

- کافۀ سه دسته جارو. شنیدم یه گروه نمایشی فردا قراره بیان که حتی میز و صندلیاشونم با خودشون آوردن، و قول دادن بهترین نمایش زندگیمونو ببینیم. میگن صندلی هاشون جادوئین و نمایش اونا رو زیباتر جلوه میدن.

نگاه زیبا و سپاسگزار مارگریت، تمام وجودش را گرم می کرد:
- اوه کریس! تو چقدر وقت شناسی. منم توصیف اون نمایشنامه رو شنیدم ولی پاپا اجازه نمی ده تنهایی برم به کافه. اگه بهش بگم تو منو همراهی می کنی حتما موافقت می کنه.


به چشمان زیبایش خیره شد که از آن سوی میز به او می نگریست. لبخندی شیرین بر لبانش نشست و در هیاهوی نمایش باشکوهی که درحال اجرا بود، دستانشان یکدیگر را جستند و سرانجام به هم پیوستند. فارغ از دنیا و آنچه در آنست، فارغ از فریادها و ضجه هایی که از نمایشنامه به گوش می رسید.

چه چیز باعث هشیاریش شد؟ چنان محو نگاه مگی بود که به خاطر نمی آورد هشیاری خود را مدیون چه بود. جیغی غیرطبیعی و گوشخراش که از میز کناری به گوش رسید و با نگاهی سریع به آن، حنجرۀ تکه پاره شدۀ مشتری میز کناری را نظاره گر شد؟

یا حرکت غیرطبیعی میز، در زیر دستانش که ناگهان به جای میز، موجودی انسان مانند را دید که با پنجه های باریکش گلوی ظریف مگی را می فشرد؟ و یا جویبار خونینی که از سقف بر روی سرش جاری شد و با نگاهی به آن، اجساد همسایگانش را می دید که از چنگکی تیز، آویخته از سقف، به او می نگریستند؟

ناخودآگاه چوبدستیش را بیرون کشید. موجودی که گلوی مگی را می فشرد هدف قرار داد و هرچه ورد به خاطر می آورد، زمزمه کرد. آشفته و پریشان متوجه شد مغزش خالی شده و هیچ چیزی به یاد نمی آورد. مگی با دستان بی حس کلمه ای را روی هوا ترسیم کرد:

- اُل ها!


اشک در چشمان کریستوفر حلقه زد. دخترک باهوش اولین کسی بود که ماهیت این موجودات را دریافته بود. کریس سعی کرد خونسردی خود را به دست آورد که با وجود دیدن صحنۀ دلخراش پیش رو و مناظر هولناک اطراف، عمل بسیار شاقی بود. چوبدستی خود را بالا آورد و رو به اُل حمله کننده به مگی فریاد زد:
- مولیاس!

اثر ورد معجزه آسا بود. اُل کم کم متورم شد و همچنان که باد می کرد، دستش را از گلوی مگی برداشت. به ثانیه نکشید که مثل بادکنک ترکید و ذراتش به اطراف پراکنده شدند.

کسانی که زنده مانده بودند، با دیدن این منظره راه مبارزه را یافتند. در هر گوشه ای از کافه، و پس از آن در سراسر هاگزمید فریادهای «مولیاس» به گوش می رسید و کمی بعد، سراسر هاگزمید پر از ذرات غبارمانند سفیدی بود که زمانی اُل نام داشتند.


ملکه کتاب را بست. نگاهی مهربان به نوۀ شیرین و زیبایش انداخت که دست کوچکش را زیر گونه اش نهاده بود و به همان شکل به خواب رفته بود. زیر لب زمزمه کرد:
- مورگانای عزیزم! امیدوارم هیچ وقت به تجربه ای مث اون روز که پدر و مادرت توی کافۀ سه دسته جارو گذروندن، دست پیدا نکنی عزیزم. کابوس اون روز هیچ وقت از ذهنشون پاک نشد.

دو جن خانگی به آرامی تخت روانی را به اتاق آوردند و پرنسس کوچک خود را روی آن قرار دادند. زمانیکه ملکۀ پیر از نقل مکان مورگانا به اتاق خوابش مطمئن شد، پاترونوسی به شکل بچه اژدها ظاهر کرد و پیامی را با آن فرستاد. کمی بعد پاترونوس دیگری به شکل سمور به نزدش آمد که با صدای آرتور ویزلی گفت:
- پسر و عروستون به من گفتن دیگه به آوالان برنمی گردن بانوی من. میگن ممنون و متشکرن که از فرزندشون به خوبی نگهداری می کنین. اونا هنوزم روی تصمیمشون برای نابودی کامل اُل ها پابرجا هستن و نمی خوان ازش منصرف بشن. منو ببخشین ملکه. ولی واقعا نتونستم متقاعدشون کنم.

سمور براق پس از گفتن این جملات ناپدید شد. ملکه آهی از اعماق وجودش برآورد و از پنجره به تاریکی بیرون خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/12/14 1:14:49
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/12/14 1:20:49
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 14 اسفند 1387 00:34
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای دنگ دنگ بهم خوردن جام ها ، هیاهوی صحبت کردن افراد و موسیقی آرامی که از پشت پیشخوان مادام رزمرتا شنیده میشد ! یک روز فوق العاده نبود ، اما برای خوش گذراندن مناسب بود !

کافه سه دسته جارو پر بود از هیاهویی که اعصاب من را خرد میکرد ، بلند شدم و از کافه بیرون زدم ! صدای هوهوی باد در گوشم میپیچید ، باد شدید بود ، اما آنچنان هم سرد و گزنده نبود ! صدایش اعصابم را خرد میکرد ....

و بعد ...

مثل یک کابوس بود : صدای جیغ و افرادی که در خیابان های هاگزمید از یک سو به سوی دیگر میدویدند ! مردی که عاجزانه فریاد میزد و دست قطع شده اش را جلویش گرفته بود. زنی که جیغ میکشید و دخترک کوچکش را صدای میکرد. پسرکی که سعی میکرد از گربه کوچک و ملوسی که پشت سرش بود فرار کند.

به سمت دیگر خیابان که سرچشمه همه این هیاهو ها بود چشم دوختم . دو - سه عدد گربه متوسط و یک توله گرگ کوچک داشتند به سمت مرکز هاگزمید حرکت میکردند.

یک لحظه پوزخند زدم ! چه مردم بزدلی ، از یک مشت بچه گربه و توله گرگ میترسند. چهره های وحشت زده و افرادی که میدویدند را به یاد آوردم و زیر لب خندیدم ! فکر نمیکردم ساکنان تنها دهکده جادویی تا این حد بزدل باشند. بعد در میان تصویر هایی که در ذهنم مرور میشد یک دست قطع شده دیدم و مکث کردم ، یک بچه گربه نمیتواند دست یک انسان را قطع کند ... حیوانات داشتند به من نزدیک میشدند و هر از گاهی یک انسان وحشت زده از آن سمت به طرف من میدوید. مغزم با سرعت زیادی کار میکرد تا سرانجام به یک نتیجه وحشتناک رسیدم » اُل ها !

سریع چوبدستی ام را کشیدم. نزدیکترین بچه گربه را که داشت به سمت یک پسربچه وحشت زده سه-چهار ساله میرفت نشانه رفتنم و فریاد زدم : « استیوپفای ! »

گربه چند متر به عقب پرت شد و روی زمین بی حرکت ماند. به سمت پسر بچه رفتنم که بی صبرانه گریه میکرد و مادرش را میخواند. او را داخل کوچه ای هل دادم و باز برگشتم. حالا گربه ای که زده بودم در حال بلند شدن بود !

به سمت او دوباره نشانه گرفتم ، سعی کردم ترس را از خودم دور کنم و تمام تمرکزم را متوجه نیرویی کنم که از چوبدستی ام خارج میشود و سر انجام گفتم : « مولیاس ! »

طلسم طلایی رنگی از چوبدستی من خارج شد و مستقیم به بدن گربه خورد ، در کسری از ثانیه صحنه لجنی رنگی دیدم و بعد کل بدن اُل نابود شد و به صورت دود سبزی به هوا رفت !

بلافاصله برگشتم ! خدای من ...

موجودی که در مقابل من بود توله گرگ به ظاهر نازنینی بود که با تمام سرعت میدوید و دندان هایش را به من نشان میداد. فرصتی نداشتم. توله گرگ پرش بلندی کرد و در میان زمین و هوا کم کم تغییر شکل داد ، دست ها و پاهایش بلند و باریک شد و سرش گویی در بدنش فرو رفت و لحظاتی بعد ، پیکر سبز لجنی رنگی در مقابل من بود که سر نداشت و چشمها و دهانش در قسمت فوقانی بدنش بود. دست های بلند و باریک داشت و با پاهای بلندش داشت روی سینه من فرود می آمد. در یک لحظه در مقابلم دندان های تیز و وحشتناکی رو دیدم و متوجه شدم که به صورت غریزی چوبدستی ام را در چشم زرد رنگ اُل فرو میبرم !

اُل جیغ نازکی کشید و عقب جست. سپس دوباره قصد حمله کرد ، اینبار سعی کردم تمام قوای مغزم را به کار بگیرم و چوبدستی ام را به سمتش گرفتم و درست وقتی که داشت با دندان هایش چوبدستی را می بلعید فریاد زدم : « مولیاس !»

دود سبز رنگ ، بوق تعفن میداد ...

سه بچه گربه دیگر احاطه ام کرده بودند ، یکی یکی و با احتیاط آنها را نیز از بین بردم و برگشتم ...

آن کابوس ، مثل همه روز های دیگر من بود ... خسته کننده و زجرآور ... باید به وضع مجروحان میرسیدم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی در را باز کرد و فوجی از برف و باد سردی وارد کافه شد . رزمرتا سرش را به سمت مشتری های تازه چرخاند . مرد تازه وارد که خیلی چاق بود و به زحمت راه می رفت و زن همراهش که درست برعکس او لاغر مردنی به نظر می رسید کت های پوشیده از برفشان را تکاندند و به سمت میزی رفتند که کمترین فاصله را با پیشخوان داشت . مادام با ناخشنودی به جاپاهای گلی و برف های در حال آب شدن روی زمین نگاه کرد و با تکانی به چوبدستی اش آن ها را پاک کرد . دفترچه اش را برداشت و به سمت دو مشتری تازه اش رفت و سعی کرد شاد به نظر برسد . هرچند که از آدم های بی فکر که از پادری دم در استفاده نمی کردند خوشش نمی آمد .

-به کافه سه دسته جارو خوش اومدین ! می تونم کمکی بهتون بکنم؟
آن دو به هم نگاه کردند مرد چاق دستش را به سمت مادام دراز کرد:
-بوزو و بتی بریسوئیت از پیام امروز .
رزمرتا نگاهی به دست او کرد و او دستش را پایین آورد . هیچ وقت از خبر نگارها خوشش نمی آمد . بوزو حالا داشت دوربین عکاسی اش را در می آورد ، و آن یارو، « بیسکوییت ؟! » قلم پر تند نویسش را آماده نگه داشته بود . تکرار کرد :
-از پیام امروز ... خوب ، در هر صورت محل زندگیتون رو نمیخواستم . چیزی لازم داشتین؟
این بار «بیسکوییت» پیش دستی کرد و جواب داد:
-برای یه مصاحبه کوچیک اومدیم . برای صفحه« روزها»ی پیام امروز . می دونین ، هفته دیگه سالگرد روزیه که اون ال ها به کافه شما حمله....
زیر نگاه رزمرتا سرخ شد و کلمه آخر را به آرامی به زبان آورد : ...کردن .

مادام برگشت و به سمت پیشخوان رفت .
-در این صورت نمی تونم کمکی بهتون بکنم . چرا درباره یه چیز جذاب تر تحقیق نمی کنید؟ این کافه از اون روز تقریبا متروک شده . دیگه کسی اون ماجرا رو حتی به یاد هم نمیاره !
بتی به دنبال او راه افتاد . بوزو با بی علاقگی این بازی را تماشا می کرد .
-ما می خوایم به یاد مردم بیاریم! اصلا برای همین این صفحه رو راه انداختیم ! فکرش رو بکن رزمرتا...دوباره کافه ت پر میشه از مشتری های جور وا جور....فقط برامون تعریف کن که چی شد!
رزمرتا رویش را برگرداند و اشک هایش را با پشت دست پاک کرد . بتی او را به سمت میز برد و روی صندلی نشاند . بوزو بیرون رفته بود تا از سردر کافه عکس بگیرد . رزمرتا دست هایش را روی سرش گذاشت .

- اون روز کافه خلوت بود . یه میز بیشتر پر نشده بود . فکر می کردم مشتری ان . چهار تا بودن . چهار تا مرد هیکلی و درشت . نوشیدنی کره ای سفارش دادن . یکی شون که یکی از چشم هاش رو با چشم بند پوشونده بود همه جا رو زیر نظر داشت و تک تک مشتری ها رو با دقت نگاه کرد . چشمش روی یکیشون ثابت موند . یه پسر جوون لاغر مردنی با موهای سیاه و چشم های آبی . داشت با یه دختر حرف می زد .
داشتم سفارششون رو می بردم که متوجه شدم دارن با سوء ظن به پسره نگاه می کنن . با هم پچ پچ می کردن و پسره رو دید می زدن . وقتی نوشیدنی رو روی میز گذاشتم یکیشون دستم رو گرفت و با صدای ضمختی درباره اون پسر پرسید . گفتم مشتریه؛ چیز زیادی درباره ش نمی دونم . اون وقت اون سه تا بلند شدن و به سمت پسره رفتن . گفتم:
- صبر کنین ! چی کارش دارین ؟!
اونی که منو نگه داشته بود بلند شد و تغییر کرد به...به...یه چیز سفید و....بزرگ ... وحشتناک ...

حالا داشت هق هق می کرد و می لرزید . بتی دستش را به نشانه همدردی پشت او گذاشت . رزمرتا دستی به جای زخم روی گلویش کشید و صدایش دورگه شد .
-در واقع..همه شون داشتن تغییر می کردن . وقتی دستش رو ...جلو آورد و...گلوم رو گرفت ... هق ... . سرمای .. خـ..خیلی شدیدی رو احساس... کردم . تا مغز استخون ..هق...یخ کرده بودم . فهمیدم که اونا...هق...ال..هستن . و..ولی دیگه نمی تونستم چوبدستیم رو از توی ...هق...پیش ...بندم ..در بیارم... داشتم می مردم که..اون پسره..به دادم رسید . بالاخره...هق... فهمیده بود که...اونا دنبالشن.

دستمال گلداری در آورد و تویش فین کرد . دنباله حرفش را گرفت . حالا صدایش محکم تر شده بود . با نگاهش تمام کافه را زیر نظر گرفت . زمانی اینجا مملو از جمعیت بود ، و حالا....
- اون سه تا رو از سر راهش کنار زد . همه شون تبدیل شده بودن به ستون های دود سفیدی که شیفته کشتن بودن . چوبدستیش رو به سمت اونا گرفت و نابودشون کرد. بعد به کمک من اومد . اون اله ، فکر می کرد من همدست اونم . داشت منو می کشت . پسره فریاد زد:مولیاس! و اون ال من رو رها کرد . داشت به خودش می پیچید...ذوب می شد و به شکل یه حوضچه سفید جوشان در می اومد .اون از بین رفت و من روی زمین افتادم . توان تکون خوردن نداشتم . دختره که تا حالا ساکت مونده بود و حرکتی نمی کرد ، به سمت من دوید ، منو کنار آتیش برد ، و بعد با اون پسره غیب شدن .
از اون روز تا حالا دیگه هیچ کس وارد این کافه نشده . مردم می ترسن که به اینجا بیان . افسانه هایی سرهم می کنن و میگن که روح ال ها اینجا محبوس شده....

بتی لبخندی زد و گفت :
-خوب، ما هم که نشونه ای از ال ندیدیم رزمرتا . همه داستان رو نوشتم . مطمئنم بعد از چاپش دوباره اینجا پر از مشتری میشه . دیگه باید بریم . بوزو کجاست؟! رفته بود دوتا عکس بگیره ...
هر دو از پنجره های بزرگ کافه به بیرون خیره شدند . بوزو آنجا نبود . بتی به سمت در رفت و آن را باز کرد .
-بوزو؟....می خوایم بریم....کجاییییی؟بــــــوزووو.....

ناگهان دست سفید و سردی گلوی بتی را چسبید.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/12/8 17:52:27
[b]دامبلدو?