جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1389 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خب منم بعد زا 13648264847 (ببخشید نجومیه!!!)اومدم پست بزنم....قاعدتا زیاد جالب نمیشه....
----------------------------------------------------------------------------
فلش بک:
ملت هافل رحیمو روی دست میبرن بندازنش بیرون...
لورا هنوز داره دماغشو به یاد پتروس فدا کار حفظ میکنه و ریتا هم که کلا هیچی....(برای اطلاعات بیشتر به خود ریتا مراجعه شود!!!)
_مرتیکه ی بوق بوق بوقیییییییی.....(سانسور!!!)برو هر وقت دکترا گرفتی و خوش تیپ شدی بیا خواستگاری دختر من....نا سلامتی دختر من هلگا هافلپافه....خجالت بکش....میگم سالازار بیاد بخورتت ها....برو گمشو....
هلگا در حال دویدن به سمت در اتاقش:
_من دیگه نمیخوام...میرم خودمو میکشم...میرم 10 ویژویژوو با هم میخورم خودمو میکشم...اوهو اوهو اوهو(شفاف میسازیم:صدای گریه ی نن جون!!!)

در همین لحظه لودو میزنه به پیوز اونور دفترچه:
-پیست...الو؟؟؟..اوییی....هوووش....پیشت...عجب بابا...پیوز...؟؟؟؟
پیوز:
-هان هان؟؟
-مگه ویژویژو خوردنیه؟؟؟

لورا:
-لودو...
-جانم؟
-خفو شو!!!
_نمیخوام...
-نمیخوای؟؟؟
-نه...
-تعلیق شدی از تالار....
پیوز از اون ور:
-چقدر حرف میزنی لورا....جو میدی؟؟؟؟حالا تو خفو شو...
لورا:
-

هلگا در حالی که از پنجره داره با حسرت به بیرون نیگا میکنه دهمین ویژویژوو رو هم قورت میده و زیر لبی میگه:
-بای فرار کنم...نمیتونم صبر کنم....نه....نمیتونم صبر کنم تا بچه ها ی خودمو رحیمو ببنیم..(چه جو گیر بود!!!)باور کن بچه هامون خیلی خوگل میشن...
چشماشون به من میره و اون پاهای نازک قلمیشون به باباشون...
ملت:
-موهاشو به میره و هیکل اسپرتشون به باباشون....
ملت:

دماغشون به من میره...

ماتیلدا از وسط جمع داد زد:(باز من عین گلابی پریدم وسط!!)
-اه بابا لودو پازشو بزن حالمو بد شد....
پیوز از بالای دفترچه:
-ماتیلدا؟
-هان؟
-زنده ای تو؟
مگه قرار بود مرده باشم؟؟؟

- ای واییییییی!!!!

-چیه؟
-بابا ما واست مجلس ترحیم گرفته بودیم....
-شما غلط کردین....بابا دگمه ی پازو بزن حالمون بد شد....
در همین حین پیوز طی یک حرکت داغان! بر میگرده به سمت ماتیلدا(مگه بیرون دفترچه نبود؟؟؟)
-ماتیلدا؟
-هان؟
-خفه شو!!!
-بله؟؟؟
-خفه!!!بعد دوسال اومدی توی تالار یه زری زدی...ببند ببند...تا بعد اومدین بالا به خدمتت برسم...وایسا ای سوژه تموم شه...حالتو میگیرم...بعد 10263537 اومده یه پست داده حرفم میزنه....

-...
ماتیلدا تا میاد جی بزنه لورا یک طلسم خفه سیوس(!) نثار مایتلدا میکنه و دهن ماتیلدا رو میبنده....

در همین حین هلگا داره توی چمدونش وسایلش رو میریزه و به سمت پنجره حرکت میکنه....
تا میخواد بپره بیرو پدرش دررو باز میکنه:
-چه غلطی میکنی؟؟!؟!؟!؟!؟
-هیچی!!!
-اون چیه؟؟؟
-هیچی وسایل اضافیه دارم از پنجره میریزم بیرون...
اما دیگه دیر شده بود بابا ی هلگا دکمه ی ر چمدونو فشار میده و یک سری لباس های زیر قرمز میریزه بیرون...
درک:
-استغفرالله.....استغفرالله....
-دختره ی بوقی!میخواستی در بری؟؟؟


ادامه ی داستان.....
--------------------------------------------------------------------------
دوستان جدی نگیرید...من کلانمیدونم چرا فضا سازی نمیشه پستام....همش دیالوگه....جدی نگیرید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1389/3/31 13:31:00
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1389/3/31 13:32:12
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1389/3/31 15:01:29
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1389/4/1 11:07:40
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1389 04:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله همه ملت هافل از دفترچه بيرون پريدند و با تعجب دور هم حلقه زدند.
پيوز كه چون روح بود هر بار به جاي ورود به دفترچه از آن عبور ميكرد هنوز بيرون منتظر بود و با ديدن بقيه پرسيد: چه طور بود؟
اما همه به قدري عصبي بودند كه حال جواب دادن به پيوز را نداشتند و مشغول صحبت خودشان شدند.


- رحيم اين بود؟
- من كه باورم نميشه هلگا عاشق اين مشنگ بوق صفت بي ادب شده باشه!
- خيلي عجيبه، آخه توصيفات هلگا زمين تا آسمون با اين فرق داشت!
- لابد اين قدر عاشق شده كه طر رو زيبا ميبينه! شايدم يارو از معجون عشق استفاده كرده.
- بزار همين قسمت كه الان توش بوديم رو بخونم ببينم چه توصيفاتي نوشته.
لورا به سمت دفترچه رفت و شرع به خواندن كرد:

بخش چهارم: خواستگاري (مولتي مديا)

بالاخرهبعد از يك هفته طاقت فرسا كه براي خواستگار هاي هر نوبت بهانه اي مي آوردم تا ردشان كنم روز رحيم رسيد.
آن روز جمعه بود و در نتيجه به جاي دو نوبت هر روز سه نوبت خواستگار داشتم.
خواستگار نوبت اول كه قابل توصيف نبود! (با رفتن به قسمت مولتي مدايا خودتون متوجه ميشيد) توي اين سيصد و چهل تا خواستگاري كه داشتم اين وحشتناك ترينشون بود. حس كردم زودتر بايد به يك نفر جواب بله بدهم چون كم كم داشت خواستگارهاي دكتر و داراي مدال مرلين به خواستگارهاي طويله دار تبديل ميشد چون من هم از آن دختر تپل مپل خوشگل و ناز كم كم داشتم به زني گنده تبديل ميشدم (البته با اين حال هم بين همه همسالانم تك بودم) و خوشبختانه رحيم هم در همين دوران سررسيده بود...


- اين يارو كه رحيم نبوده!
- بپرين تو بروبچ...
همه وارد شدند و ديدند كه دوباره خواستگار بوقي وارد شد.
- اه اين كه از اوله! كسي كنترلشو نداره بزنيم جلو؟
- خفه شو بزار ببينيم. ميخوام بفهمم هلگا چرا براي اين بوس فرستاده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1389 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت غیور هافل به ابعاد علامت تعجب و به حالت علامت سوال درآمده بودند و به صحنه ی کپه گرد و غبار نگاه می کردند
-فین فیــــــــــــن فیننننننننننننننننننن( افکت بالا کشیدن دماغ و ناگهان پایین کشیدنش)
همه ی هافلی ها برگشتند و به لورا نگاه کردند که در حالی که اشک می ریخت و دستش را تا ته درون یکی از سوراخ های دماغش کرده بود تا مانع از ریختن آب دماغش بشه به صحنه ی کتک خوردن رحیم نگاه می کرد. زاخار کمی سرش را خاراند و گفت: باو لورا! این صحنه الان اکشنه!
ریتا که مثل شیلنگ آب اشک می ریخت به جای لورا جواب داد: باو اون مهم نی! مهم اینکه یه جنتلمنی رو که خیلی هم شبیه بردپیته () دارن می زنن!
ملت هافل اول نگاهی به پیرهن گل منگلی کثیف، یه کت چروکیده و پیژامه راحتی یه گل پژمرده با مقدار زیادی علف ملف رحیم نگاه کردند و چون تا حالا بردپیتو ندیده بودند بی خیال شدند!
ده مین بعد.
40 تا دست همزمان کت رحیمو که البته چیزی به اسم رحیم قبلا توش بوده رو گرفتند و به سمت در حرکت می کردند و چهل تا پا با هم بر باسن مبارکش فرود اومد و از خونه پرتش کردن بیرون.
چیزی به شکل و شمایل رحیم وسط خیابون ولو شد پدر هلگا بی خیال از نعره های دختر غول پیکرش فریاد زد: هوی! یارو! هروقت دکتراتو گرفتی، عشقت به صد در صد رسید، خوشتیب شدی اونوقت حق داری بیای اینجا!
ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 24 خرداد 1389 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رحیم با یه پیرهن گل منگلی کثیف، یه کت چروکیده و پیژامه راحتی یه گل پژمرده با مقدار زیادی علف ملف و گل رو تو دستش مچاله کرده و همونجا عینهو ابلها داشت به هلگا نگاه می کرد.زاخاریاس از شدت عصبانیت یه حرف بالای 18 سال زد و انگشت بالای 18 سالشو توی یه جای بالای 18 سال رحیم فرو کرد که آخر سر کینگزلی مجبور شد با زور اونو بیرون بکشه!!

ملت همچنان مات و مبهوت به صحنه خیره شده بودن.هلگا با لبخند ملیحی پرید بغل رحیم و در همین حال رحیم یه بادی از یه جاش بیرون اومد!!هلگا بدون هیچ توجهی رحیمو با خودش آورد تو!توی اتاق مملو از فک و فامیلای هلگا بودن که میخواستن این خواستگاری تاریخی رو از نزدیک تماشا کنند.

رحیم لبخند پت و پهنی تحویل مهمونا داد و در همون حال دندونای کثیف و کرم خورده ش زیر تابش نور لامپ نمایان شدن!

ملت هافلی یه گوشه ای جا خوش کرده بودن و این صحنه اکشن رو مشاهده می کردن.

بابای هلگا:بفرمائید بشینید!

رحیم پیژامه شو بالا کشید و در حالی که همه چشم ها به اون دوخته شده بودن نشست.در همین حال مادر هلگا پیش دستی کرد و گفت:«آقا رحیم از خودتون بگید!»

-والله بنده دار و ندارم یه گاوداریه که شبا توش میخوابم و اگه اجازه بدین دخترتونو هم همونجا می برم چون مطمئنم من مرد زندگیشم

(در همین لحظه هلگا برای رحیم بوس میفرسته!!)

پدره سرفه ای کرد و گفت:«برای چی دخترمو میخوای؟ »

رحیم سرفه ای کرد و خلتشو بالا آورد و با دهنش خلتشو در آورد و مالید به مبل!!مادر هلگا که از این حرکت حرصش در اومده بود صورتش به رنگ قرمز در اومد!!

-والله خدمتتون عرض شه که من هلگا رو به خاطر (مشترک گرامی، دسترسی به این قسمت امکان پذیر نمی باشد!لطفاً هر وقت 18 سالتان شد به اینجا مراجعه نمایید!!) دوست دارم نه چیز دیگه!!

در همین حال پدره از شدت عصبانیت بلند شد، آستینشو بالا زد و چماغ صحراییشو برداشت و عربده زنان گفت:«حسابتو می رسم مرتیکه بوقی! آهای ملت!!بیاین ببینین چی داره میگه

در همین حال ملت طی یه صحنه اکشن چماغاشونو بیرون آوردن و آروم آروم به سمت رحیم حمله ور شدن!!!

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
خیلی وقت بود رول نزده بودم کم و کاستی داشت ببخشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1389/3/24 13:59:54
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

مرحوم زاخارياس دفترچه خاطرات دوران عشق و عاشقي هلگا با مردي به نام رحيم رو پيدا ميكنه كه البته بعضي خاطرات اون تصويريه يعني ميشه داخلش شد(مثل خاطرات تام ريدل) . پيوز و لورا به عنوان ناظر ميرن تو دفتر و شروع به خوندن اون ميكنند. از متن دفترچه مشخص ميشه كه هلگا در بيست و دو سالگي و دروران تحصيلش در دانشگاه مشنگي با رحيم آشنا ميشه و رحيم هم پس از مدتي و بعد از يكي از كلاس هاي استاد گريفيندور درخواست ميكنه كه بياد خواستگاري هلگا.
_______________________________________________
ادامه داستان:

پيوز ناگهان دفترچه را بست و گفت: صبر كن لورا!
لورا كه محو داستان شده بود با خشم گفت: چي شده؟
پيوز با لحني شيطاني و كشدار آرام آرام گفت: لـورّا، ميّاي بريم ...
- كجا بريم؟
- ميگم دوتايي بريم ...
- گفتم كجا بريم
- چرا قاطي ميكني عزيزم! بابا من منظورم اينه كه اين خاطرات هويت ملت هافلپافه! بايد بريم بيرون و اين رو براي همه بخونيم، دوتايي!
- موافقم!

لورا و پيوز به سوي در رفتند و رو به ملت مشتاق هافل گفتند: اي مردم! بشتابيد به سوي خاطرات جده تان، هلگاي بزرگ!
و سپس پيوز شروع به خواندن كرد و همه خاطرات را تا همان جا كه خوانده بودند دوباره خواند. سپس آن را به لورا داد تا ادامه دهد:

من به شدت قافلگير شده بودم اما خودم را از تك و تا نينداختم و گفتم: خوب راستش ميتوني دو هفته ديگه بياي ولي مطمئن نيستم مامان و بابام رضايت بدن. اصلا ممكنه تا اون موقع به يكي ديگه از خواستگارا جواب بدن. آخه ميدوني، استاد گيزيفيندور هم قراره فردا بياد خونه مون براي... بسه ديگه! خداحافظ!
زياد داشتم حرف ميزدم! بهتر بود سريع تر بروم و رحيم را تنها بگذارم. اين جوري بهتر بود. نزديك بود همه خواستگار هاي قبلي را لو بدهم!


- چرا قطع كردي لورا؟آخه ميدوني؟ صفحه بعدي كه مجلس خواستگاريه تصويريه!
ملت كه بسيار ذوق زده شده بودند به سمت دفترچه هجوم آوردند و يكي پس از ديگري وارد آن شدند. پيوز و لورا كه خيلي هيجان زده بودند هم دفترچه را روي زمين گذاشتند و با هم به عنوان آخرين هافلپافي ها وارد شدند.
شلوغ ترين مجلس خواستگاري دنيا روبه روي آن ها بود! علاوه بر خانواده ي هلگا چهل هافلپافي هم آنجا بودند.
زنگ در به صدا درآمد و هلگا با ذوق در را باز كرد.
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 اسفند 1388 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی سرم رو برگردوندم ، یک لحظه ماتم برد . وای ... خدای من ... چی میدیدم ؟ یه پسر با موهای بلوند و چشمانی سبز به من خیره شده بود و تمام جزواتم رو توی دستاش نگه داشته بود . او به من زل زده بود و چشم از من بر میداشت . من هم به او خیره شده بودم ...
پسر :
من :
او سکوت رو شکست و شروع کرد به صحبت کردن ...
- ببخشید ، اسم شما چیه ؟
- ام ... اسم من ؟ من ... اسم من هلگاست !
- واو ... اسم من هم رحیمه !
همون لحظه دستش رو آورد جلو تا با من دست بده . من هم فکر کردم که اگر چه دوز بیناموسی اش بالا میره ولی بخیال ... و من هم بهش دست دادم و امواج عشقولانه بین من و اون بیشتر میشد ... خلاصه من رفتم سر کلاس و ...


- لورا ، داشتیم میخوندیم ها !
- حرف اضافه موقوف ... بریم روز بعد ... حال و حوصله جریانات دانشگاهش رو ندارم ... بحث اصلی بین رحیم و هلگاس .
و لورا بلافاصله یک صفحه ورق زد و شروع کرد به خواندن ...

باز هم دیر میرسیدم ... کمی که جلوتر رفتم باز هم ... بازهم رحیم را دیدم ... البته اینبار با یه شاخه گل !
- سلام هلی !
من هم اصلا جا نزدم و پاسخ دادم ...
- سلام رحی !
- هلی جون ، مزاحمت نمیشم فقط خواستم یه خبر خوش بهت بدم و برم . امشب میخوایم بیایم خواستگاری ، اگه میشه آدرس خونتون رو بده !
من : خواستگاری ؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/12/13 22:06:47
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 7 اسفند 1388 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز درحالی که سرش را می خاراند گفت:هوممم! من فکر می کردم ننه هلگا رو تو نه سالگی به زور شوور دادن

لورا در حالی که از چشمانش قلب می زد بیرون گفت: این خیلی رمانتیکه! فک کن هلگا و رحیم یه روزی لیلی و مجنون بودند!

_ببینم لورا، این لیلی و جنون که می گی همون پدر و پسری نیستند که پدره پسرشو توی جنگ می کشه بعد سیم کارتی که قبلا بسته بوده به موبایل پسره رو می بینه بعد میفهمه پسرش عاشقه ژولیته؟*
_ ببینم تو مگه اون روز به من نگفتی تو همه ی کتاب های عاشقانه اینا رو خوندی و کلی رمانتیکی؟
_
ده مین بعد.
لورا به پیوز که تمام بدنش باند پیچی شده نگاه غضب آلود دیگری انداخت.سپس دفترچه خاطرات را باز کرد. در صفحه اول دفترچه، هلگا با دست خط تحریری نوشته بود
یاد آن روز که در عرصه ی شطرنج دلت، شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم! سلام به دفترچه خاطرات عزیزم. دلم می خواهد بدانی که من چون زیادی گولاخم بعضی خاطرات این دفترچه لمسیه!یعنی با جادو یه کاریش کردم که اگه به ورقه هاش دست بزنی می ری تو خاطره و از نزدیک می بینی اون خاطره رو!
لورا با سرعت به خاطره ی اول رفت:آشنایی من و رحیم. ولی هر چه دست زد هیچ اتفاقی نیفتاد.آهی کشید و گفت: اه! انگار این خاطره فقط خوندنیه. سپس با صدای بلند شروع به خواندن کرد:

دفترچه خاطرات عزیزم:
هوای بهاری، بهترین چیزی بود که از پنجره ی باز اتاقم وارد می شد.بالاخره کتاب جادوگران عاشق می شوند ، به نوشته ی ج. جادوگرپور( )رو تموم کردم. کم کم داشتم فکر می کردم چه می شد اگر من هم مردی را پیدا می کردم که مرا دوست داشته باشد. ناگهان یادم افتاد که باید سریعا به دانشگاه بروم. من آن موقع تنها 20 سالم بود و سال اولی بودم. بین خودمان بماند ولی خودت می دانی که من 2 سال پشت کنکور مانده ام. بالاخره بعد از دو ساعت به دانشگاه رسیدم. می دانستم که اواسط کلاس می رسیدم و استاد گودریگ گریفیندور حتما مرا دعوا خواهد کرد.پس با سرعت هرچه تمام تر در راهرو می دویدم که ناگهان نمی دانم چه شد که به او برخورد کردم. تمام جزواتم که در دستم بود، بر روی زمین ریخت.با عصبانیت گفتم: مواظب خودت باش آقا. چشمانم را بسته بودم تا وقتی آن را باز میکنم پسری مو طلایی جلوی چشمانم ببینم . از آن پسر خوشگلا که با چشمان آبی خود به تو نگاه می کنند و همیشه در فیلم ها هستند! بالاخره چشمانم را بازکردم و ناگهان جیغی از وحشت کشیدم. فراش دانشگاه، درحالی که با آن جوش های چرکین به اندازه ی کف دست به من نگاه می کرد گفت:می خواین کمکتون کنم خانم هافلپاف؟ سرم را با ناامیدی پایین انداختم که ناگهان صدای دلنواری از پشت گفت: من کمکشون می کنم..


ناگهان پیوز دفترچه ی خاطرات را با وحشت بست و گفت: تو چرا اینقدر چشمات باد کرده لورا؟
_فیـــن(افکت گرفتن دماغ) بوقی چرا تو این جای حساس کتابو بستی؟ خیلی تا الانش عاشقانه بود برای همین گریم گرفته...اوععه!اوعهه!
پیوز نگاهی به لورا انداخت و گفت: تا الان به نکات جالبی رسیدیم.1- هلگا اینقدر سختکوش بوده که فقط 2 سال پشت کنکور مونده. 2- گودریک گریفیندور استاد دانشگاهی مشنگا بوده..
_خب که چی؟ میزاری بقیه شو بخونیم یا نه؟ بوق!

ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1388/12/7 15:41:16
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 5 اسفند 1388 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید :

در جمام باز شد، لورا مدلی فریاد زنان در حال که میگفت : « یافتم ! یافتم ! » از حمام عمومی هافلپاف خارج شد ...
همانطور لخت وسط تالار دوید و شروع کرد به حرکان موزون و ...

بووووووووووووووووووووووق ! دنگ ! دوووف ! شترق ! زررررت

مشترک گرامی
دسترسی به این صحنه امکان پذیر نمیباشد.


لطفا در صورتی که این صحنه به اشتباه فیتلر شده است خفه بشین و به کسی چیزی نگین وگرنه خودمون خفتون میکنیم !


در جمام باز شد، زاخاریاس فریاد زنان در حال که میگفت : « یافتم ! یافتم ! » از حمام عمومی هافلپاف خارج شد ...
همانطور لخت وسط تالار دوید و شروع کرد به حرکان موزون و بندری شدن !

ملت که شدیدا کنجکاو شده بودن همه به تالار هجوم آوردند و با دیدن زاخاریاس در جای خودشون خشک شدند !

پسر های جلوی چشم نوامیسشون رو میگرفتند تا این صحنه کثیف و قبیح رو فقط خودشون ببنن و دختر های سال اولی تالار در حالی که زیر لب نخودی میخندیدند زاخاریاس رو به هم نشون میدادند !

در این لحظه صدای قدرتمندی همه تالار رو فراگرفت : «آسلامیوس !»
با این صدا همه دختر ها و پسر ها از هم جدا شده و در دو گروه در دو طرف تالار دسته بندی شدند، یک دست لباس بلند با پیرهن بسته و عبا به تن زاخاریاس فرو رفت و در نهایت لودو از شدت وحشتی که کرده بود بادی از شکمش خارج شد که فضا رو به شدت معنوی کرد ...

حاچ درک، در حالی که ریشش در باد تاب میخوردو عبای بلندش دور بدنش پیچیده بود، در آستانه تالار ایستاده بود ...

با صدایی که مشخص بود خشم خود را فرو میخورد پرسید : « چه چیز یافتی ای جوان ؟ »

زاخی : آقا اجازه آقا ... بخدا ما نبودیم آقا ... اقا غلط کردیم آقا ... آقا چیز خوردیم اقا ....

_ « بگو ای نور چشم آسلام ... بگو چه یافته ای !»

_ آقا بخدا فقط یه دفترچه خاطرات بود آقا ... کار ما نبود آقا ... یکی گذاشته بود زیر سوراخ وان حمام !! مام پیداش کردیم آقا !!!

زاخاریاس دفترچه قدیمی و پوسیده ای را به سمت حاچ درک دراز کرد ... اما ناگهان پیوز از ناکجا پیدا شد و دفترچه را گرفت و گفت : « این دفترچه زیر وان حمام عمومی پیدا شده و جزء اموال عمومی تالار محسوب میشه ... من و لورا باید بریم توی دفتر نظارت بررسیش کنیم ... بریم لورا ؟ »

لورا : دوتایی ؟ توی دفتر ؟

پیوز : آره دیگه !!!!

لحظاتی بعد - دفتر نظارت هافلپاف

پیوز به آرامی صفحه اول دفتر را گشود :

دفترچه خاطرات هلگا هافلپاف

پیوز در حالی که به شدت هول شده بود یک ورق دیگر به دفتر زد و نگاهی به صفحه بعد کرد، عنوان صفحه این بود :


22 ماه اوت 548 میلادی - اولین دیدار من و رحیم


پیوز صفحه را باز کرد و شروع به خواندن کرد ...

<><><><><><><><><><><><><><><><><><>
سوژه : دفترچه خاطرات عاشقانه هلگا هافلپاف با دوست پسرش ، رحیم پیدا شده .... پیوز و لورا هردفعه یه صفحه اش رو میخونن که شامل کلی سوژه طنزه ! تازه میتونیم اتفاقاتی که برای خود دفترچه توی تالار میافته رو هم جداگونه بنویسید ! ....
اول میخواستم یه تاپیک بزنم ولی بعد دیدم همینجا بهتره که هروقت هم سوژه کهنه شد عوضش کنیم !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1388/12/5 21:36:20
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند دقیقه بالاخره بتی و گابر بعد از بیهوش کردن پسرا اونا رو تو خوابگاه پسرای راون محبوس کردن و یک نفس راحت کشیدن .گابر: بیا اینا رو برگردونیم.

بتی:نخیرشم پس چه جوری از هم بپاشیمشون ؟

گابر:چرا خودمون فقط باید سختیاشو بکشیم ؟ این همه پسر تو تالار ما هستن.من یه فکری دارم.

بر می گردیم تالار خودمون

لورادر حالی که هر چی دم دستش می رسید به طرف پیوز پرت می کردجیغ زد:یعنی چی که مرد نیستی ؟

پیوز هم که نیاز به جاخالی نداشت گفت: من مذکرم دیگه؟! چرا این جوری می کنی تو؟

_اگه مذکری پس چرا معجونه رو تو اثر نکرد؟ببین چی روش نوشتی؟

پیوز جلو رفت وبعد از خواندن متن روی شیشه ی معجون گفت: واسه چی تو وسایل من ازینا نریخن؟یعنی از من خوششون نمیاد؟

لورا که رنگ صورتش قرمز شده بود با جیغ به مدت 30 ثانیه حرف هایی زد که قابل نوشتن نیستن().ولی یک دفعه متوقف شد و مانند بقیه ی دخترا به طرف در سرش برگردوند ،چشمانش رو بست ، بویید و زمزمه کرد:من عاشق این بو هستم.

و به طرف در رفت . بقیه ی دخترا هم به دنبایش رفتند.مری در رو باز کرد. پسرای ریونی در حالی که شیشه های معجونی رو در دست داشتند ،هر کدوم دست دخترا رو گرفتند و به تالار ریون رفتن. هوکی (بعد از تحقیقات فهمیدم ایشون شده ناظر جدید)قبل از این که در بسته بشه ،د ر حالی که دست لورا رو گرفته بود برای پیوز دست تکون داد.پیوز همون طور هاج و واج میان زمین و آسمون تنها در تالار هافلپاف باقی موند و وقتی خواست مشتی روانه او بکنه به هیچ عنوان موفق نشد.

تالار راون

پسرا راون ، دخترای هافلی رو آوردن تو تالار خودشون بعد گابر و بتی همه ی دخترا رو بیهوش کردن. مرلین: حالا چرا بیهوششون کردید؟

بتی: برای این که شما زیاد خوشتون نیاد. هر چی باشه اینا هم گروهیای قبلی من بودن !الان هم دخترا می رن تو خوابگاه ما. بیخود دوتا خوابگاه درست نکردن که پسرا و دخترا یه جا باشن.

پسرا:

بتی:چیه؟

لحظاتی بعد بتی در حالی که هشت تا طلسم بیهوشی بهش خورده بود، در درون خوابگاه دخترا بر روی زمین قرار گرفت. پسرا رو به گابر کردن و گفتن:تو که مشکلی در این رابطه نداری؟

گابر:حکومت استبدادیه؟

در همون لحظه در تالار هافل

پیوز که تازه خودشو جمع و جور کرده بود با خودش گفت: باید هر چه زود تر یه کاری بکنم.

.....

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

می دونم اصلا قشنگ نشد .گفتم داستان تا یه جایی پیش بره. بعدشم پستم کوتاه باشه مثل سوژه قبلیه داستان به فنا نره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1388 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز قبل در تالار ریونکلاو


گابریل در حالی که از عصبانیت قرمز شده،رو به بتی نعره زد:هافلی ها ی احمق!امسال هم کوئیدیچ رو بردن و هم تو هاگوارتز اول شدن.دیگه نمی تونم تحمل کنم.

بتی عکس دست جمعی هافلی ها را برای صدمین بار برانداز کرد و گفت:باید یکجوری از هم بپاشونیمشون.ببینم گابریل، حاضری برای پاشوندشون خود رو معشوقه نشون بدی؟

_اه!نه!در ضمن من خودم شوهر دارما....
بتی نگاه عاقل اند سفیهی به او کرد و با تندی گفت:گابریل!
گابریل لبخندی زد و گفت:قبول!

_نگاه کن این معجون با معجونای دیه فرق می کنه..هیشکی هم نمی دونه از این چطوری باید استفاده کرد.
باید یه قطره رو عکس یا یکی از وسایل شخصی یارو بزنی تا در دو سوت عاشقت بشه...
امروز در تالار هافلپاف.

بلافاصله تمام پسران بلند شدند و دست در دست راونی ها به سوی در خروجی رفتند.

_پاقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!(افکت خوردن فک دختران هافل و پیوز به زمین)

ناگهان تالار به هم می ریزد.مری بر گوشه ای دچار تشنج می شود.لورا در کنار در حمام قش می کند.ریتا سکته می کند و آلتید هم در جلوی پای پیوز خون بالا می آورد.
بالاخره سپتیما از زدن رگ خود توسط کرفس دست بر می دارد و از پیوز می پرسد:یه سوال فنی.پیوز تو مذکری یا مونث؟
پیوز با عصبانیت به او نگاه می کند و با بی حوصلگی جواب می دهد:معلومه که مذکرم.این چه سوالی که می پرسی؟

_پس چرا معجون بر روی تو اثر نکرد؟
و با این سوال دختران هافل دست از مردن، قش و هر کاری که می کردند بر می دارند و به سرعت از جایشان بلند می شوند.

_خو شاید چون مردم. دخترا!این حرفا رو ول کنید خواهشاً.بچه ها ی هافل الان رفتن تو تالار خز ریون بعد شما دارید...

آلتیدا مقداری سس قرمز بر روی لبش را پاک کرد و با قیافه ی جدی به پیوز چشم دوخت.لورا معجون رو از تو ی جیبش بیرون آورد و آن را به پیوز داد.بر گوشه ای از آن نوشته شده بود:

اخطار: استفاده از این معجون بر روی محیطی که روح مذکر وجود دارد به شدت ممنوع است چون باعث می شود که عاشقتان شود.و این برای دنیای جادوگری به شدت خطرناک است.

لورا در حالی که اشک در چشمانش جمع شد بود فریاد زد:بوقـــــــــــــــی!یعنی تو مرد نیستی؟
آنطرف تر در تالار ریونکلاو

گابریل در حالی که سعی می کرد کمی زاخار را از خود دور کند به طرف بتی رفت و گفت:به نظرت یه ذره زیادی از این معجون استفاده نکردیم؟
بتی گردنش را از درون دست های کینگزلی بیرون آورد و گفت:نه!فقط یه گندی زدیم.یادمون رفت که از این معجون بریزیم رو وسایل پبوز.اشتباهی دوباره ریختیم رو عکس کینگزلی.داره منو از عشق زیادی خفه می کنه.

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1388/6/5 17:03:51