جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1389 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ذهن استرجس خيلي مشغول شده بود. مگر چه اتفاق مهمي در ريون افتاده بود كه اعضاي گريفيندور هم حتي درگير آن شده بودند؟تصميم گرفت از زبان خود اعضاي گريفيندور دليل را بشنود ؛ بنابراين با قدم هايي محكم تر به طرف تالار گريفيندور رفت. نفس عميقي كشيد و سپس وارد تالار شد. نگاه خشمگين او، گريفيندوري ها را متوجه خود كرد.

- اينجــــا چه خبـــــره ؟!

تالار لرزيد.اين رفتار از استرجس بعيــد بود ! صداي ساييده شدن دندان هاي گريفيندوري ها به هم به راحتي شنيده مي شد. جيمز هم از جيغ بنفش خود غافل نشد.

جسيكا سعي كرد خونسرديش را حفظ كند، سپس به طرف استرجس رفت و پرسيد : هي ..چيزي شده؟! چرا اينقدر عـَصـَبا...

استرجس دستش را مشت كرد و گفت : مي خواي نباشم؟! شما با چه جراتي دارين ناظر ريون رو آزار مي دين؟!

يكي از دختراني كه به ليسا امضا داده بود، از جاي خود بلند شد و صدايش را صاف كرد.

- خودشون ازمون خواستن خوب !

استر پوزخندي زد و گفت : هاه.. آره ! ازتون خواستن ناظر خودشون رو اذيت كنيد نه ؟!

دخترك يكي از ابروهايش را بالا برد و گفت : باو مث اينكه تو تالارشون جنگ شده ! ليني و روونا در مقابل هم ! مثل اينكه دارن يار كشي مي كنن كه كله همو بعداً بكنن !

استرجس تعجب كرد و نگاهي ناباورانه به گريفي ها انداخت.

- باو تقصير ما نيس خو !

رداي خود را محكم تكان داد و سرش را خاراند.سپس شانه بالا انداخت و گفت : نه !مثل اينكه بايد برم پيش ريوني ها و ببينم قضيه اين لوس بازيا چيه !

گريفي ها هم لبخندي زدند و به يكديگر نگاه كردند.

- ديگه كسي به ريونيا و در خواستشون توجه نبايد بكنه ! امضا و عهد و اينا هم نمي دين !

سپس با سرعت از تالار خارج شد.


اون ور ترا ، روونا و رفقا !


نيك با غرور به طرف روونا رفته بود و ماجرا را مو به مو برايش تعريف كرده بود و به او اطمينان داد كه طرفداران ليني مطمئناً مي بازند. روونا هم بسيار خرسند و خشنود بود و تصميم گرفت برنامه اي را بچيند تا جنگ بزرگش را آغاز كند ! اما از شدت عصبانيت و تصميمات استرجس براي هر دو آنها- يعني ليني و روونا- اطلاع داشت آيــا؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 6 تیر 1389 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
..::خلاصه داستان تا به اینجا ::..

لینی و لونا تصمیم میگیرن که دوباره به هم گیر بدن و این تصمیمشون رو به ریونی ها میگن و تمام ریونی ها طرفداری لینی رو می کنن اما روونا نا امید نمی شه و میره از روح های هاگوارتز کمک میگیره , روح ها هم تمام دوستانشون رو میارن طرف روونا در این بین بادراد , ترورس , مرلین و مایکل میرن سمت روونا در همین حین لینی هم بیکار نمی شینه و شروع میکنه به جمع کردن طرفدار از بین بچه های هاگوارتز و چند تا از اعضای از قلم افتاده ریون از بین اینا مری پیشنهاد لینی رو قبول میکنه , دریزه کمی فرست می خواد تا فکراشو بکنه و ارنولد هم خودشو وارد ما جرا نمی کنه , تعداد زیادی از بچه های گریفندور هم قبول می کنن که با لینی باشن ولی دست بر قضا نیک از تصمیم اونا مطلع میشه و میره جای مدیر مدرسه و مدیر رو تحریک می کنه که مانع جهت گیری بچه های گریفیندور به سمت لینی بشن و ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1389 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نیک با خود فکر کرد : « این جوری که نمی شه ! حتی بچه های گریف هم دارن می رن سمت لینی ! باید یه کاری کنم ! »

نیک فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد ، تا بالاخره نقشه ای به ذهنش رسید . او درحالی که این جوری شده بود به سمت تالار گریفندور به راه افتاد . نیک رفت و رفت ، تا به اتاق مدیر هاگوارتز رسید . او بدون گفتن رمز در از دیوار اتاق گذشت و ناگهان جلوی استرجس که پشت میزش نشسته بود ، ظاهر شد .

استرجس که سنگ کوب کرده بود از جا پرید و داد زد : « واااای ! تو کی هس . . . اِ تویی نیک ؟ دفعه آخرت باشه اینطوری منو میترسونی ها ! »

نیک گفت : « استر جان ، شما زیادی خودتو ناراحت نکن . یه خبری برات دارم که اگه بفهمی خیلی ناراحت تر میشی ! »

استرجس گفت : « یه خبر ؟ چه خبری ؟ ببینم ، نکنه اسمشونبر برگشته ؟! یا نکنه زبونم لال اسنیپ دامبلدورو کشته ؟! یا نکنه . . . »

نیک گفت : « نه باو ! تو چرا میری توی کتابای رولینگ ؟! می دونی چی شده ؟! بچه های گروهت ، یعنی گریفندور دارن نقشه می چینن که روونا ریونکلا ، یکی از ناظرای ریونکلا رو آزار بدن ! »

- چی ؟!

- جون تو راست میگم ! باید یه کاری کنیم ! وگرنه بچه های گریف باعث سرافکندگی گریفندور میشن و احترام و اعتبار شما رو که ناظر گریفندور هستی پایین میارن !

- باید زودتر یه کاری کنم !

استرجس بعد از گفتن این جمله به سرعت از در دفتر بیرون رفت و نیک را که بار دیگر به این حالت می خندید تنها گذاشت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Only Raven"
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1389 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از برج های هاگوارتز:

روونا ، نیک ، بارون و راهب چاق در راهروهای یکی از برج های هاگوارتز ایستاده بودند و منتظر بقیه ی روح ها بودند.

روونا رو به سه روح دیگر گفت: هلنا هم الانا میرسه. قبل از اینکه بقیه برسن بیاین حساب کنیم ببینیم چند نفر شدیم!

بارون با صدای بی روح خودش پاسخ داد: من اون روح اسب سواره رو با تمامی اسباش طرف خودمون کردم.

راهب چاق با تعجب از بارون پرسید: به نظرت اسبا میتونن کاری کنن این وسط؟

بارون با بی میلی پاسخ داد: اون بدون اسباش جایی نمیاد. اما اسباش میتونن در موقع نیاز به سمت اونا بتازن و همه شونو یخ بزنن.

روونا سریع گفت: فکر عالی کردی بارون. خب دیگه کیارو با خودمون داریم؟

نیک سرش را روی تنش محکم کرد و پاسخ داد: میتونیم بهت قول بدیم که تا آخر این هفته ، همه ی روحا با ما هستن.

هلنا از درون دیواری نمایان شد و گفت: تعداد روحای هاگ همچنینم کم نیست. پس فک کنم ما آماده تر از اوناییم.

راهب چاق نگاهی به بانوی خاکستری انداخت و گفت: آره اونا فقط یه عده ریونی بوقی هستن.

اما با دیدن چشم غره ی هلنا و روونا بلافاصله ساکت شد و به روح هایی که به سمتشان می آمدند خیره شد.

راهروی هاگوارتز - جلوی در ورودی گریف:

لیسا دور تعدادی دختر گریفندوری جمع شده بود و در حال امضا گرفتن از آن ها بود که مطمئن شود آن ها با لینی هستند و جا نمیزنند.

نیک که تازه از بالای برج بازگشته بود با بیخیالی در حال عبور بود که با دیدن گریفندوری ها در کنار لیسا لحظه ای ایستاد و به حرف های آن ها گوش داد.

یکی از دختران گریفندوری با هیجان گفت: من تو مسابقه های حرف زدنی خیلی ماهرم! همچین دهن روونارو سرویس کنم که حال کنه.

دوستش نیز به طبعیت از او گفت: آره اون خیلی ماهره. ما هم از اون یه چیزایی یاد گرفتیم.

لیسا برای آخرین بار پرسید: پس تا آخرین لحظه با ما هستین؟

آن ها با سر حرف او را تایید کردند و لیسا به سرعت از آن ها دور شد. دختران گریفندور خواستند به تالار برگردند که با دیدن نیک لحظه ای متوقف شدند.

نیک که فراموش کرده بود پنهان شود ، نیشخندی به آن ها زد و راهش را برگرداند و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1389 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظات مری و ماریه تا دزیره را پیدا کردند و با هم دنبال آرنولد می گشتند.

- اه اینو چه جوری پیدا کنیم

- ماریه تا من می گم بی خیال آرنولد

- آره حق با مریه اون حتی از بادراد هم کوچیکتره

- نه باید پیداش کنیم

پس از مدتی تلاش طاقت فرسا آرنولد را در کتابخانه در حال بازی شطرنج پیدا کردند. همه سر یک میز نشستند و ماریه تا شروع کرد و داستان را تمام و کمال گفت، مری بعد از اتمام حرفهای ماریه تا گفت:

- خب به لینی بگو رو من می تونه حساب کنه

ماریه تا سرش را به طرف دزیره چرخاند دزیره که سخت در حال فک کردن بود گفت:

-خب می دونی من وقت می خوام باید فک کنم

آرنولد هم پس از چند دقیقه تفکر چهره اش را در هم کشید و با لحن غم باری گفت:

- من زندگیمو برای تک تک ریونیا می دم تو نظر من ریون یه نفره که از چندتا عضو تشکیل شده حالا تو از من می خوای طرفداری یکی رو در برابر اون یکی بکنم، می دونی اگه هر کدوم از اعضا کمک بخوان حتی جونمو می دم اما ... نه.
مکثی کرد تا بغض گلویش را پنهان کند اما نتوانست و ادامه داد:
- من بهت پیشنهاد می کنم تو هم خودتو از این ماجرا بکش بیرون بعدها پشیمون میشی.

ماریه تا در حالی که افکارش آشفته بود پیش لینی آمد و گفت:

- می خوای بی خیال شی لینی آخه این کار...

- آخه نداره بگو ببینم چی شد مری دزیر و آرنولد با من هستن

- مری موافقت کرد و دزیرم داره فک می کنه اما آرنولد گفت من خودمو قاطی نمی کنم

- مهم نی کی به اون پف کوتوله ی احمق اهمیت می ده بدو برو دنبال بقیه

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1389 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی کارها رو تقسیم کرد:

- ماریه تا تو میری مری و دزیره و آرنولد رو راضی میکنی طرفِ من باشن ، لونا هم میره عکس منو با چند تا جمله رو کاغذا چاپ میکنه میده به بچه های هاگ و منم...ام منم...جاسوسی ِ بقیه رو میکنم

لینی نگاهی به آن طرف یعنی گروه مقابل انداخت و وقتی نیشخند روونا و طرفدارنش را دید دندان قروچه ای کرد و گفت:

- زود باشین دیگه! من اگه نتونم روونا رو شکست بدم لینی نیستم!!

لونا و ماریه تا به سرعت از آنجا دور شدند و لینی هم به دنبال جای مناسبی برای زیر نظر گرفتن روونا و طرفدارانش گشت.

حیاط:

ماریه تا به امید پیدا کردن مری و دزیره و آرنولد به حیاط رفت تا بلکه آن ها را آنجا بیابد و بلاخره مری را نزدیک مرلین گاه یافت.

سپس به سمت او دوید و گفت: مری یه لحظه وقت داری؟

مری به سمت ماریه تا برگشت و گفت: البته ماریه تا! اتفاقی افتاده؟

ماریه تا به سرعت گفت: اول باید بگردیم دزیره و آرنولد رو پیدا کنیم بعدش واسه هر سه تاتون تعریف کنیم.

در راهرو های هاگ:

لونا که دو تا از بچه های گریفی رو پیدا کرده بود به هر کدومشون برگه ی تبلیغاتی رو داد و گفت:

- اگه میخواین طرفدار لینی بشین به تالار بیاین و اسمتونو بنویسین!

دو دانش آموز گریفی برگه را گرفتند و از آنجا دور شدند همان لحظه کوییرل سر رسید و گفت:

- لاوگود؟داری چی کار میکنی؟

لونا با نگرانی گفت: هیچی پروفسور

کوییرل به برگه هاییی که لونا پشتش پنهان کرده بود اشاره کرد و گفت: پس اونا چیه؟

لونا با دستپاچگی گفت: اِ...پروفسور من چند تا از وسایلمو گم کردم دارم به بچه ها میدم تا اگه پیداش کردن بهم بدن.

کوییرل که قانع شده بود از آنجا رفت و لونا با خیال راحت به راه افتاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونی ها در تالار نشسته بودند و هر کسی سرگرم کار خودش بود.
ناگهان در تالار باز شد و روونا همراه جمعی از روح ها وارد شدند.

_ هی اونا حق ندارن وارد تالار ما بشن. اینجا یه تالار خصوصیه.
بارون خون آلود خود را به لونا که این حرف را زده بود رساند و دندان هایش را نشان داد( او هنوز از دست لونا و لینی به خاطر گول زدنشان عصبانی بود)

_ چی گفتی بچه؟

در همین حین ماریه تا جلوی لونا قرار گرفت و گفت : همین که شنیدی. و دست لونا رو گرفت و دور شد.

روونا خوشحال و خندان گفت: این یه مهمونیه بچه ها چرا همتون این قدر ناراحت شدین. فکر نکنم یه مهمونی اشکالی داشته باشه.

لینی: به هر حال این تالار سه تا ناظر داره باید با ما هم مشورت میکردی.

روونا: فکر کردم سورپرایزتون کنم.و چشمکی به مرلین زد.

مرلین: اوه لینی اینقدر سخت نگیر. و به سمت روحی که ساحره ی زیبایی بود رفت. نیشش باز شده بود.رو به ترورس و بادراد و زنوف و مایکل گفت: هی بچه ها بیاین خوش بگذرونین دیگه . نمی خواین که عین برج زهر مار اون جا وایسین.
ترورس و بادراد و مایکل و زنوف به طرف او رفتند.

_ پدر تو که قصد رفتن نداری؟

_ البته که نه لونا. این چه حرفیه. در حالی که دلش می خواست با بقیه همراه بشه با قیافه ای گرفت پیش ماریه تا و لونا برگشت.

ماریه تا: مایک!!!
ولی مایکل بی اعتنا به او همراه ترورس و بادراد رفت. ماریه تا که نزدیک بود گریه اش بگیرد با صدای لرزانی گفت : دارم برات.

لینی: روونا تو حق نداری بی ناموسی را بندازی. نه اینجا. نه تو این تالار.
اما روونا بی اعتنا به او داشت وسایل راحتی مهمان هارو فراهم میکرد.
ناگهان گیر دادن ها و کل کل ها شروع شد .

_ بذار حدس بزنم روونا، اونا طرفداراتن؟ این مهمونی هم یه بهونه بود؟

_ واقعا که نواده ی خودمی لینی.

لینی تقریبا با فریاد گفت: مرلین ، ترورس ، بادراد ، مایک زود باشین بر گردین طرف من. شما ها با من بودین.

_ ولی فکر نکنم اونا بخوان با تو باشن لینی.

_ امتحانش ضرری نداره روونا.

لینی: مرلین می خوای با من باشی؟

_ معذرت می خوام لینی فکر کنم باید تو انتخابم تجدید نظر کنم. من با روونا هستم.
چشمان روونا درخشید.

_ تو چی ترورس؟

_ فکر کنم حق با مرلینه.

_ مهم نیست. بادراد؟
بادراد که سعی داشت به طرف لینی برگردد با ترورس رو به رو و از کارش منصرف شد.
_ متاسفم لینی

_ مایک؟
مایک نگاهی به ماریه تا کرد و گفت: ترجیح میدم با پسرا باشم.

لینی که سعی میکرد خودشو حفظ کنه گفت: مهم نیست . اصلا مهم نیست. اشکالی نداره.

روونا: حالا طرفدارای من بیشتر او تو هستش. قبول کن که باختی.

ماریه تا: البته که اون نباخته. اون هنوز مارو داره.ما تا آخر باهاشیم.

لینی نگاهی از سر رضایت به او انداخت. و گفت: بهتره بریم اون ور بچه ها.و با غرور به طرف دیگه ی تالار رفت.

لونا: حالا باید چی کار کنیم؟ تو نظری نداری بابا؟

_ نه دخترم. و نگاه حسرت باری به جمع اون ور انداخت

_ من یه فکری دارم.
همه نگاه ها به ماریه تا دوخته شد.او ادامه داد: هنوز دیر نشده. ما مری و دزیره و شاید آرنولد رو هم داشته باشیم. می تونیم تو هاگ هم تبلیغ کنیم و طرفدار جمع کنیم.

چشمان لینی برقی زد. فکر خوبی بود. او باید تا می توانست طرفدار جمع میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
با این فکر لبخندی بر لبان روونا نشست و به دنبال سه روح ، در راهروهای هاگوارتز شروع به حرکت کرد.

بعد از مدتی ، روونا که از گشتن خسته شده بود ، سرش را به سمت یکی از تابلوهای هاگوارتز برگرداند و پرسید:

- تو میدونی نیک ، بارون یا راهب چاق کجان؟

مرد درون تابلو که ریشش به قدری بلند بود که تا روی پاهایش اومده بود و فکل (fokol) موهایش تا روی چشمانش آمده بود و عینکی ته استکانی بر چشم داشت ، عینکش را تکان داد و با دقت بیشتر به روونا نگاهی انداخت و پاسخ داد:

- بانویی به زیبایی شما این سه روحو ندیده اونوقت از من انتظار دارین اونارو دیده باشم؟

روونا چشم غره ای به تابلو رفت و از او دور شد. با دیدن رد شدن شال گردنی از درون دیواری فریاد زد:

- هوی نیک! صب کن کارت دارم!

و از دیوار رد شد تا سریع تر به نیک برسد. نیک با شنیدن فریادهای روونا بالاخره ایستاد و با خوش حالی گفت: آه روونا! خیلی وفته که ندیدمت! چه خبر از اینورا!

روونا نفس عمیقی کشید تا ضربان قلبش آهسته شود و پاسخ داد: میتونی طرف من باشی؟

نیک با تعجب سرش را روی تنش محکم کرد و پرسید: منظورتو درس نمیفهمم. طرفداری؟ به چه دلیل؟ چرا؟ مگه چیزی شده؟

روونا بلافاصله گفت: من و لینی قرار شده به هم گیر بدیم بعد همه ریونیا رفتن طرف اون. منم تنها موندم و گفتم چه دوستایی بهتر از شما میتونه ازم دفاع کنه؟

نیک خنده ای کرد و گفت: این بچه ها همیشه از این کارا میکنن. باشه من میتونم بارون و راهب چاق رو هم بیارم. اما جز تو و دخترت هلنـ...

روونا با خوش حالی بشکنی زد و وسط حرف نیک پرید و گفت: ایول راس میگی! هلنا هم هس! فکر چه طوری اومدنو نکن. تو برو دو تا روح دیگه رو با هر روح دیگه ای که دیدی راضی کن بیان ازم طرفداری کنن ، بعد یه جشن تو ریون میذاریم و شمارم من دعوت میکنم و این طوری میتونیم به اونا گیر بدیم!

نیک شال گردنش را محکم کرد تا سرش دوباره حرکت نکند و گفت: باشه فکر خوبیه. پس من میرم راضیشون کنم. فعلا!

و از روونا دور شد. روونا ته دلش به لینی و هوادارانش خندید و در فکر جشن فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
مایکل: اخه این جوری که نامردیه. روونا هیچ کسی رو نداره.

ماریه تا در حالی که به مایکل چشم غره می رفت گفت: تو به اون کاری نداشته باش الان ما باید لینی رو واسه کل کل بعدی اماده کنیم.


ترورس و بادراد مشغول حرف زدن با هم بودن و همچنان در صدد رواج بی ناموسی بودند.


_لینی من حتم دارم که تو می بری.

_مرسی لیسا.


روونا در حالی که ناراحت و بی هدف در راهرو ها پرسه میزد به درو دیوار فحش میداد.
از دوستانش چنین توقعی نداشت.از دستشان ناراحت و گرفته بود.
تازه می فهمید که لینی بین انها محبوبیت بیش تری دارد.
غرق در افکار خود بود که ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد.


_اره خودشه. درسته که همه ی ریونی ها طرف لینی رو گرفتن ولی من هنوز دوستانی دارم.
و به فکر سه روح افتاد.


بارون خون الود، راهب چاق و نیک سر بریده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1389 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه داستان..

بادراد که انگار بالاخره به آرزوی قلبیش رسیده بود، از شوق قرمز شد و داد زد: من که با لینی ام، ترورس تو هم که با مائی! لونا هم که دوقلوی لینیه! ماریه تا هم که قبلا موفقیت لینی رو تضمین کرده، مایکل هم که هر جا ماریه تا بره میره، گابر و لیسا و دزیره و بینز هم که یه گروهن که مطلقا با ما َن! بقیه هم با روونا!

روونا با ناخوشی رویش را به جمع طرفداران لینی برگرداند و گفت: بوق تو کله ات! مگه دیگه بقیه ای هم وجود داره؟

مایک با لحن تمسخر آمیزی به روونا گفت: با این هم پیمان هایی که داری حتما موفق میشی

- من اصلا قبول ندارم. این چجورشه دیگه؟ خوبه من بودم که استارت این تالارو زدم ها !!! اینه جواب خوبیهای من ؟

- ملت: اما ما با این حرفا ... نمی شیم! خودتی و خودت، برو بینیم چیکار میکنی !

روونا نگاهی معصومانه به لینی انداخت و لینی شیطان گرایانه نگاهش را پاسخ داد .


روونا با شدید از دیوار تالار بیرون رفت.


ادامه بدین..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!