ریونی ها در تالار نشسته بودند و هر کسی سرگرم کار خودش بود.
ناگهان در تالار باز شد و روونا همراه جمعی از روح ها وارد شدند.
_ هی اونا حق ندارن وارد تالار ما بشن. اینجا یه تالار خصوصیه.
بارون خون آلود خود را به لونا که این حرف را زده بود رساند و دندان هایش را نشان داد( او هنوز از دست لونا و لینی به خاطر گول زدنشان عصبانی بود)
_ چی گفتی بچه؟
در همین حین ماریه تا جلوی لونا قرار گرفت و گفت : همین که شنیدی. و دست لونا رو گرفت و دور شد.
روونا خوشحال و خندان گفت: این یه مهمونیه بچه ها چرا همتون این قدر ناراحت شدین. فکر نکنم یه مهمونی اشکالی داشته باشه.
لینی: به هر حال این تالار سه تا ناظر داره باید با ما هم مشورت میکردی.
روونا: فکر کردم سورپرایزتون کنم.و چشمکی به مرلین زد.
مرلین: اوه لینی اینقدر سخت نگیر. و به سمت روحی که ساحره ی زیبایی بود رفت. نیشش باز شده بود.رو به ترورس و بادراد و زنوف و مایکل گفت: هی بچه ها بیاین خوش بگذرونین دیگه . نمی خواین که عین برج زهر مار اون جا وایسین.
ترورس و بادراد و مایکل و زنوف به طرف او رفتند.
_ پدر تو که قصد رفتن نداری؟
_ البته که نه لونا. این چه حرفیه. در حالی که دلش می خواست با بقیه همراه بشه با قیافه ای گرفت پیش ماریه تا و لونا برگشت.
ماریه تا:

مایک!!!
ولی مایکل بی اعتنا به او همراه ترورس و بادراد رفت. ماریه تا که نزدیک بود گریه اش بگیرد با صدای لرزانی گفت : دارم برات.
لینی: روونا تو حق نداری بی ناموسی را بندازی. نه اینجا. نه تو این تالار.
اما روونا بی اعتنا به او داشت وسایل راحتی مهمان هارو فراهم میکرد.
ناگهان گیر دادن ها و کل کل ها شروع شد .
_ بذار حدس بزنم روونا، اونا طرفداراتن؟ این مهمونی هم یه بهونه بود؟
_ واقعا که نواده ی خودمی لینی.
لینی تقریبا با فریاد گفت: مرلین ، ترورس ، بادراد ، مایک زود باشین بر گردین طرف من. شما ها با من بودین.
_ ولی فکر نکنم اونا بخوان با تو باشن لینی.
_ امتحانش ضرری نداره روونا.
لینی: مرلین می خوای با من باشی؟
_ معذرت می خوام لینی فکر کنم باید تو انتخابم تجدید نظر کنم. من با روونا هستم.
چشمان روونا درخشید.
_ تو چی ترورس؟
_ فکر کنم حق با مرلینه.
_ مهم نیست. بادراد؟
بادراد که سعی داشت به طرف لینی برگردد با ترورس رو به رو و از کارش منصرف شد.
_ متاسفم لینی
_ مایک؟
مایک نگاهی به ماریه تا کرد و گفت: ترجیح میدم با پسرا باشم.
لینی که سعی میکرد خودشو حفظ کنه گفت: مهم نیست . اصلا مهم نیست. اشکالی نداره.
روونا: حالا طرفدارای من بیشتر او تو هستش. قبول کن که باختی.
ماریه تا: البته که اون نباخته. اون هنوز مارو داره.ما تا آخر باهاشیم.
لینی نگاهی از سر رضایت به او انداخت. و گفت: بهتره بریم اون ور بچه ها.و با غرور به طرف دیگه ی تالار رفت.
لونا: حالا باید چی کار کنیم؟ تو نظری نداری بابا؟
_ نه دخترم. و نگاه حسرت باری به جمع اون ور انداخت
_ من یه فکری دارم.
همه نگاه ها به ماریه تا دوخته شد.او ادامه داد: هنوز دیر نشده. ما مری و دزیره و شاید آرنولد رو هم داشته باشیم. می تونیم تو هاگ هم تبلیغ کنیم و طرفدار جمع کنیم.
چشمان لینی برقی زد. فکر خوبی بود. او باید تا می توانست طرفدار جمع میکرد...