جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

74 کاربر(ها) آنلاین هستند (22 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
70 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

شبی از شب‌های ریونکلاو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 4 بهمن 1389 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه:]خلاصه:توی تالار ریون اتفاق عجیبی افتاده. زمان متوقف شده و در تالار باز نمیشه. آنتونی، بادراد، مرلین، اورگ، الکس، لینی، لونا، روونا و مری توی تالار گیر افتادن و به طرز عجیبی پیرتر از حالت عادی به نظر میرسن. توی دل بعضیا اشتیاق عجیبی برای خودکشی وجود داره. این وسط معلوم نیست لودو کجا رفته. مرلین میدونه که تنها راه نجاتشون اینه که یکی از اعضای ریون از خارج تالار بیاد تو. بنابراین همه به اومدن لودو امید دارن که از این وضع خلاص بشن. اما لودو توسط فیلچ گیر میوفته و بعد یه جوری از دستش خلاص میشه و میاد که وارد تالار بشه که روفوس بهش خبر میده که ارباب کارش داره... .[/spoiler]

داخل تالار:

ریونی ها سخت مشغول فکر کردن برای آزاد شدن از تالار هستن که مری متوجه موضعی میشه.

- میگم بچه ها ماریه تا کجاس؟

بادراد: کجا میتونه باشه جز توی تالار؟

- ولی ما باید کنار هم باشیم و فکر کنیم و از این تالار خارج بشیم! اما این دختره غیبش زده!

لینی از جاش بلند میشه و میره تا دنبال ماریه تا بگرده!

روونا پیشنهاد میده: بیاین پانتومیم بازی کنیم تا زمان زودتر بگذره و لودو خودش رو برسونه به ما!

لونا که از این بازی خوشش اومده مشتاقانه پانتومیم رو شروع میکنه.

حوالی ِ لرد!

لودو که دست و پاش به لرزه افتاده و دستش به طرز احمقانه ای شروع به خاریدن کرده وارد اتاق لرد میشه.

یه صندلی و یه هیکل وحشتناک ررو به روی لودوی لرزان قرار گرفته.

لرد در حالی که به لودو نگاه میکنه میگه: مگه نگفتم زودتر ماموریتت رو انجام بدی؟ پس چرا لفطش میدی اینقدر؟

- ببخشید لرد!

- تو چرا متوجه نیستی؟ تو باید بدون سر و صدا ریونی های مرگخوار رو از تالار بکشونی بیرون و بقیه ریونی ها رو بذاری تو تالارشون بپوسن! همه ی مرگخورای ریونی به جز روونا! اون روح دیگه به درد من نمیخوره!

- اما ارباب! من چطوری میتونم به هم گروهی هام خیانت کنم؟

اما بلافاصله بعد از نگاه خشمگین لرد دهنشو میبنده!

- زودباش! تا بیرونشون نیاوردی اینجا برنمیگردی!

لودو سعی کرد صدایش نلرزد و گفت: چرا نمیکشیمشون؟ چرا باید زندونیشون کنیم؟

لرد خنده ای وحشتناک سر داد و گفت: اونا باید با شکنجه و ذره ذره کشته بشن! من با جنازه های اونا کار دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آبان 1389 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- فكر كردي من مثل تو بي عرضم يك ساعت با اين جارو مشغول بشم؟
لودو چوبدستي اش را كشيد و با يك تكان كوچك گل ها را ناپديدكرد اما بلافاصله جيغ خانم نوريس به او فهماند كه كار را خراب تر كرده است! خانم نوريس دوان دوان دويد و از آن جا خارج شد تا با فيلچ برگردد.
- عجب غلطي كرديما! بايد سريعتر برم تو تالار.
لودو سريع محكم روي سر عقاب كوبيد تا گير فيلچ نيفتاد اما باز هم تنها صدايي كه شنيد غار غار بود.
لودو:
چند لحظه بعد فيلچ با چهره اي عصباني آمد و شروع به فرياد زدن كرد:
- گيرت آوردم، منو بگو كه رحم كردم و فقط جريمه به اين كوچيكي برات در نظر گرفتم! مگه جادو كردن تو راه پله ممنوع نيست؟ مگه من نگفته بودم پاك كردن اين جا جريمته؟ حالا كه لياقت نداري دنبال من بيا تا يك جريمه درست و حسابي برات در نظر بگيرم ... يالا تكون بخور ديگه ...

داخل تالار

- ميگم ليني تو كه ناظري بايد به فكر بقاي نسل راوني ها در هاگوارتز باشي! حالا كه ما همه داريم پير ميشيم دستور بده سريع توليد مثل كنيم كه وقتي مرديم تالار بي صاحاب نمونه ديگه!
- بادراد
- راست ميگه نكنه ما همه بميريم!
- بسه ديگه! به جاي اين حرفاي احمقانه بهتره يه راهي براي نجات پيدا كنيم. پس چرا اين لودو نيومد؟
- بايه ولي هر وقت نظرت عوض شد و حرف منو قبول كردي بگو كه من سريع وارد عمل بشم

در همين هنگام لودو گير فيلچ افتاده بود و مجبور بود به خاطرات ملال آور او درباره شكنجه هاي گذشته گوش ميكرد و منتظر بود تكليفش روشن شود.
ناگهان لودو به سرش زد و در يك عمليات كاملا انتحاري چوبدستي كشيد و فيلچ را بيهوش كرد! صداي جيغ خانم نوريس باعث شد او هم بيهوش شود و سپس لودو با تمام سرعت به سمت تالار راونكلا دويد.
چند قدم بيشتر با آنجا فاصله نداشت كه دستي بر شانه اش خورد.
انگار آب سردي را رويسرش خالي كرده باشند ايستاد و با ترس و لرز برگشت اما با ديدن چهره ي روفوس خيالش راحت شد.

- مرتيكه ي بوقي نميگي من سكته ميكنم؟
- اي بابا خوب من كه كاري نكردم.
- خيلي خوب حالا سريع بگو چي كار داري؟
- ارباب با تو كار فوري داره.
- با من؟ براي چي؟
- خودت ميفهمي، خيلي عصبانيه از من ميشنوي همين الان از همه خداحافظي آخرتو بكن.

لودو و روفوس با هم به سمت خروجي هاگوارتز حركت كردند تا از آن جا يكراست به پناهگاه مرگخواران بروند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آبان 1389 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
نصف شب ، تالار ریون:

صدای ترق ترق آتش از درون شومینه ی گرم ریون بلند میشود. تنهای روشنایی تالار همین شومینه و آتش گرمش است. بر روی کاناپه ای بزرگ در گوشه ی تالار تعدادی از پسران ریون ولو شده اند.

بادراد بر روی مبلی کنار شومینه غرق در ریش هایش فرو رفته و نوک شست پایش درون دستان ارگ جای دارد که آن را با انگشت شست خود اشتباه گرفته و در حال مکیدن آن است.

روونا بر روی هوا معلق مانده و در زیر او مبلی پر شده از دختران دیده میشود.

در این میان توده ی ریش ها و سبیل های پسران که هر لحظه در حال رشد است نکته ی قابل توجهی است.

بیرون از تالار جلوی عقاب نقره ای رنگ ریون ، لودو به دیوار تکیه داد و گردنش کاملا بر روی بدنش افتاده و در حال خر و پف عمیقی است.

در همان حال صدای خش خشی به گوش میرسد و لحظه ای بعد گربه ی لوس هاگوارتز ، خانم نوریس بر روی پله ها نمایان میشود که با اشتیاق پله ها را میگذراند و به تالار نزدیک میشود.

نوریس با دیدن تنه ی بی جان لودو میوی کوتاهی میکند و در عرض یک ثانیه از آنجا دور میشود.

چند دقیقه بعد فیلچ با قیافه ی ترسناک و مفتضحش آنجا ظاهر میشود و با دیدن جای کفش های گل آلود روی زمین با عصبانیت پایش را آرام به لودو میکوباند.

- بلند کن این هیکلو!

لودو تکانی خورد و دوباره خر و پفش به هوا رفت. فیلچ دوباره با عصبانیت گفت:

- هوی با توام!

لودو که به شدت خواب آلود چشمانش را به آرامی باز کرد و با دیدن فیلچ انگار که به برق وصل شده باشد از جا پرید. در یک چشک به هم زدن فیلچ جارویی را به دست لودو داد و گفت:

- این گلارو جمع کن. وقتی کارت تموم شد سریعا میای دفتر من.

لودو با خود در دل گفت: " به همین خیال باش " که فیلچ ادامه داد: نوریس اینجا میمونه و به کارت نظارت میکنه.

لودو با عصبانیت نفسش را بیرون داد و با گرفتن جارو ، به دور شدن فیلچ خیره شد.

******

نیازی به یادآوری بد بودن پست بهم نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 آبان 1389 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- در همین هنگام، من خارج از تالار ریونکلا...
- بزار ببینم، این موقع شب من بیرون از تالار چیکار میکنم ؟ ها؟ مــامـــان.. ببوسیم..!

- ثووو.. ثووو.. پخ.. آهای!

- ها؟ کیه ؟ کیه؟ کیه ؟ کی بود ؟ گفتم کیه ؟

- صدا تو ببر لودو تا اون اسکوئیب کثیفو رو بیدار نکردی! منم روفوس

- روفوس تویی؟ آخه داوش من، یه صدایی، بوقی، راهنمایی چیزی بزن بعد بیا جلوی آدم ! فک کردم رووناس! خو چیه؟

- مثه اینکه من و تو با هم یه قراری داشتیما!!

- نه منه؟

- پس اینجا چیکار میکنی الان؟ با من قرار داشتی دیگه!

- کی ؟ من ؟ تو کی هستی؟ من کیم؟ کی منو خورده؟ من با تو؟ این وقت شب؟ قرار ؟ هین؟ استغفرالمرلین..! از ما که گذشت

- خیلی خب، آوردیش؟

- چیو؟

- زبوون و دیگه !

- آهان آره بیا.

دست لودو در جیب ردایش فرو رفت و قطعه ای فلزی زبان شکل را به سوی روفوس دراز کرد.

- حالا مطمئنی خودشه؟
- آره بابا! بعد از چندین ماه زندگی تو تالار ریونکلا، رووش واست قسم میخورم!
- آفرین لودو. تو از خدمات ارزشمند من در مقابل ارباب بهره مند میشی.
- حالا نگفتی به چه دردت میخوره؟
- بمــــاند! تا بعد. پق !

- خب کار ماهم تمام شد، برویم بـِـخوابــــیـَــم، است!

در همین زمان، تالار ریونکلا

همه دور آتیش شومینه جمع شده بودند و سعی در از یاد بردن زمان، درباره مسابقه فوتبال دیشب صحبت میکردند و به برنامه نود از طریق رادیو!!! گوش میدادند:
- خب، آقای پیروانی ممکنه درمورد علل باخت دیشبتون در مقابل تیم مرگخوارا توضیح بدید؟
- اول که سِلام عرض میـــکنم خـــــدمت شما و شنونده هوی عزیز، اجازه بدین قبل از حرفام چن تا تشکـــر بکنم : عرض به خدمت شما که تیم ما خوب بازی کــِردن، دسشون درد نکنه، تیم اونام خوب بازی کــِردن، دسشون درد نکنه، چمن ورزشگا لیز بود، دسشون درد نکنه ولی به هر حال ..
- ما بزاعتمون (؟) همین بود، شما سیل ( نگاه ) بُکنین، تیم محفلیا سی ملیون خرج کِرده، تیم مرگخوارا سیصد ملیون خرج کِرده ولی من به جون بچه ام سیصد پنجا تومن خرج کِردَ..
- خب، مچکرم جناب پیروانی، میریم به استقبال پیام برای سی ثانیه، بعد از اون با مهمان عزیزمون جناب پیروانی و علل باخت ایشون در خدمت شما، هستیم..

بچه ها که انگار برای چند لحظه ای از گوش دادن به رادیو فارق شده بودن، شروع به بحث کردن که کی میبره و کی میبازه.. در این میان لینی و لونا:
- راس میگی؟ واقعا ارباب هم هست؟
- آره، تازه شم تریپش مورینیو رو زنده زنده میخوره!
- راستی؟ کی بازی دارن؟
- فردا ساعت 4 بعد از ظهر.
- 4؟ ساعت 4 من آبیاری گیاهان دریایی دارم، نمیرسم ببینم، نمیشد یه ساعتِ .. راستی لونا ساعت چنده؟
- ساعت؟ ساعت..! وااااای چرا یادم آوردی ؟ ما اینجا گیر افتادیم! عـــــــــــررر!

لینی که لونا را دلداری میداد رو به روونا که مانند مرده ها !! سفید شده بود کرد و گفت:
- خب روونا تو از همه ما پیرتری! بگو باید چیکار کنیم؟
- چیکار کنیم؟؟ من چه میدونم! بریم مگس شیکار کنیم..
- پایه ای ؟
- آوره!
- آرواره! ( این صدای مری بود که از بس فکر کرده بود مخش در حال دود کردن بود. ) پس این لودو کدوم گوریه؟

همین لحظه، راهروی منتهی به تالار

لودو مست از خواب کشان کشان خود را به کنار در رساند، دو بار با خشونت بر مغز عقاب روی در زد و عقاب لب به سخن گشود:
- قار قار قار ..!!
- ها؟ چی میگی؟ آهان فکر کنم باید صداشو تقلید کنم: عـــرر عــــرر عرررر!
- قار قار..
- این چش شده؟ چرا سوال نمی پرسه؟ عجبا! ولش کن بابا ماکه خوابیدیم.

ادامه دهید..


پ.ن: قبول دارم، واقعا مزخرف نوشتم!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: جمعه 30 مهر 1389 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
توی تالار ریون اتفاق عجیبی افتاده. زمان متوقف شده و در تالار باز نمیشه. آنتونی، بادراد، مرلین، اورگ، الکس، لینی، لونا، روونا و مری توی تالار گیر افتادن و به طرز عجیبی پیرتر از حالت عادی به نظر میرسن. توی دل بعضیا اشتیاق عجیبی برای خودکشی وجود داره. این وسط معلوم نیست لودو کجا رفته. مرلین میدونه که تنها راه نجاتشون اینه که یکی از اعضای ریون از خارج تالار بیاد تو. بنابراین همه به اومدن لودو امید دارن که از این وضع خلاص بشن.
_______________________________

روونا گفت: یه فکری دارم! مگه من روح نیستم؟ پس باید بتونم از دیوار بگذرم و برم لودو رو پیدا کنم!

لینی گفت: اصلا اگه بتونی دیگه چه احتیاجی به لودو داریم؟ خودت میتونی وارد تالار بشی! ایول روونا! زود امتحان کن از هیجان مردیم!

- آخه گیر افتادن توی همچین مخمصه ای هیجان داره؟!

روونا این را گفت و به دیوار رو به رویش خیره شد. سپس چشمانش را بست و به سرعت به سوی دیوار دوید (پرواز کرد!)

شترق!

اعضای ریون: هر هر هر هر هر!

روونا بلند شد و با عصبانیت گفت: اه! مرض! ساکت شین دیگه! نمیدونین این مسئله چقدر حیاطیه؟!

مرلین گفت: حیاطی غلطه! حیاتی درسته!

اما با نگاه رعدآسای روونا بلافاصله ساکت شد. روونا ادامه داد:

بهتره به جای اینکه دنبال خنده باشین به فکر یه راه نجات باشین! بهتره دعا کنین زودتر لودو پیداش بشه! اگه لودو نیاد معلوم نیست چقدر زنده بمونیم اونوقت شما دارین وقتتونو به مزاح و شوخی میگذرونین! واقعا ابلهین!

-

در همین هنگام، لودو خارج از تالار ریونکلا ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Only Raven"
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: جمعه 30 مهر 1389 10:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره مرلین گفت: این طوری نمیشه باید از این کار جلوگیری کنیم!

ارگ با حالتی غمگین روی مبل ولو شد و گفت: پیشگیری کنیم؟ احساس میکنم الان دقیقا توی وضعیت هستیم نه قبلش که پیشگیری کنیم.

مری با تاسف نگاهش را از ساعت متوقف شده ی تالار برداشت و پرسید: ادامه ی اون تاریخچه چیز دیگه ای ننوشته؟

آنتونی با عجله به سمت خوابگاه پسران رفت و لحظه ای بعد با دفترچه ای خاک گرفته برگشت.

لینی به سرعت پرسید: این دفترو از کجا آوردی؟

آنتونی نیشخندی زد و گفت: زیر شیروونی!

- هرچی بدبختی میکشیم زیر سر این وسایل زیر شیروونیه.

لونا اشاره ای به عکس گابریل که بر روی میز کنار شومینه بود کرد و گفت: پس گابریل مقصره که اونجارو کشف کرد!

آنتونی شروع به ورق زدن دفترچه کرد و با وحشت فریاد زد: نیــــست!

- هین؟

- همه صفحه هاش خالیه! نوشته ها ناپدید شدن!

ارگ دفترچه را از دست او قاپید و بعد از جستجو او نیز با تاسف سرش را پایین انداخت.

- حالا چی کار کنیم؟

مرلین دستی به ریش های ده برابر شده اسش کشید و به فکر فرو رفت.

- بادراد تو که این قدر فسیلی احیانا تو اون زمان حضور نداشتی؟

بادراد به مرلین خیره شد و گفت: من نه ولی اون شاید.

همه ی ملت ریون سرهایشان را به سمت مرلین چرخاندند. مرلین چهره ی تک تک آن ها را از نظر گذراند و گفت:

- اممم چیزه ... نه نبودم ولی ...

- ولی چی؟

- کل ماجراشو میدونم! شاید بتونیم از دانسته هام استفاده کنیم و خودمونو نجات بدیم. مهم ترین چیز اینه که من شنیدم زمانی این اتفاق درست شد که یکی از اعضای ریون که بیرون از تالار بود وارد تالار شد و همه چی درست شد.

روونا بلافاصله فریاد زد: همه به صف میخوام بشمارمتون!

دو دقیقه بعد روونا با هیجان گفت: ایول لودو نی! نجات پیدا کردیم!!!

الکساندر با ناامیدی گفت: ولی اگه حالا حالاها برنگرده چی؟ اصن چرا این موقع شب تو تالار نی؟

.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1389 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکند این رو گفت به سمت دیوار دوید و با سر رفت توی دیوار ... گرومپ ... ... و نقش بر زمین شد!

مرلین با ترس نگاهی به اطراف کرد و گفت : باب پنجره ها ، از پنجره ها بریم بیرون.

پسرا به سمت پنجره ها رفتن ولی پنجره ها هم نه باز میشد و نه شکسته میشد!

ارگ : یه راه حل ، خودمون رو میکشیم دیگه عذاب نمیکشیم!
مرلین : باب خودکشی گناه !
ارگ : راست میگی ، خب پس همدیگر و بکشیم !
بکس :

- احمقا ، چرا اینقدر سرو صدا می کنین ، این وقت شب جای این کاراست!

این صدای مری بود که به همراه دخترا از خابگاه بیرون اومده بودند و در حال تماشای کشمکش پسرا بودن.

پسرا :
مرلین : قوز بالا قوز شد !
ارگ : خب من حاضرم یه چند سالی رو اینجا زندانی باشم اما با این ساحره ها!

15 دقیقه بعد


- یعنی قرار ما چند سال توی همین تالار زندانی باشیم!

دخترا با فهمیدن موضوع همه به فکر فرو رفتند و لحظه به لحظه قیافه هاشون درهمرفته تر میشد ، انگار به وخامت اوضاع پی میبردند.

- اوه ، من بابامو می نام !

بادراد : اره عزیزم میدونم توی وضعیت سختی هستیم ، دوری از پدر و مادر دوری از ... !

لینی با گریه ادامه داد : اوه خفشو بادی ، تو میدونی توی این چند سال چه بلا هایی سر ما میاد!؟ اولش اینکه لاوزم ارایشمون به سر یک سال تموم میشه!
لونا : لباسمون دِمُدِه میشه !عــــــــــــــــــه!
مری : اه ما پیر میشیم در حالی که دخترای دیگه پیر نمیشن !عــر عـــر عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!

پسرا :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
arAm EsSa
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: جمعه 18 تیر 1389 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونی با خوندن مطالب، کاملا وحشت زده شد. اگر قرار بود تا به این صورت اتفاقات ناگواری براشون رخ بده پس شب ترسناکی رو پشت سر خواهند داشت پس با سرعت به طرف خوابگاه برگشت.
- بادراد! مرلین! اورگ! اسکندر! بیدار شین باو...
- چیه بوقی؟ برو کپتو بزار دیگه. اه... تو هم وقت گیر آوردی؟
بادراد هم با صدایی خواب آلوده حرف مرلین رو تائید کرد.
- راست میگه دیگه. تا بوق سگ بیداری بعد نمیزاری ما حداقل یک چرت بزنیم؟

آنتونی سرشو به علامت نارضایتی تکون داد و مصرانه ادامه داد.
- نه باید به من گوش بدین... من فکر کنم که یک اتفاق عجیب قراره رخ بده. اتفاقی که باعث میشه خودکشی کنیم و چهره هامون بزرگ تر نشون داده بشه.

این جمله مثل آب یخ روی پسرا ریخت و باعث شد تا بیدار بشن.
مرلین چشماشو مالید و به آرومی گفت : یعنی چی؟
آنتونی میخواست جواب مرلین رو بده که متوجه شد ریشای مرلین یک مقدار بیش از حد بزرگ شده پس فقط به مرلین اشاره کرد که خودشو تو آینه ببینه.

مرلین به آرومی خودشو جلوی آینه میندازه و با دیدن اضافه شدن چین و چروک های بیشتر وحشت زده میشه.
- یعنی یک شبه اینقدر پیر شدم؟
اورگ : بابا تو که همینجوریشم جای بابای نوحی!
مرلین میخواست یکی بخوابونه تو گوش اورگ که فریاد بادراد اونا رو ساکت کرد.
- ریش منم بلند شده! موهای زیر بغلمم شده عین ریشای دامبلدور.
اورگ : حیف زیر بغل!
آنتونی : بسه دیگه. باید یک راه چاره پیدا کنیم. باید سریعتر به دامبلدور خبر بدیم.
پس همگی پسرا با احساس مسئولیت نسبت به ساحره های گرام به طرف ورودی تالار حرکت کردند.

ورودی تالار
بادراد رو به روی در می ایسته و درو میکشه.
تلق تلق!
- باز نمیشه!
آنتونی که نگران شده بود گفت : یعنی چی باز نمیشه؟ شاید باید مثل اون ور در هم رمز بگیم؟!
مرلین : شعر نگو. ولی برای اطمینان بیا " اصغر کاپلو "!
بادراد : عه؟ رمزو عوض کردین نامردا؟
مرلین : نه... مگه رمز قبلی چی بود؟
باداراد لبخند زد و گفت : تخت سه نفره!!
آنتونی با بی حوصلگی دستاشو بهم زد.
- بسه باو. بیخیال... باید به فکر راه چاره بود. چه کنیم حالا؟ اسکندر تو چرا اینقدر ساکتی؟
اسکندر با بی تفاوتی به آرامی زمزمه کرد.
- میخوام خودکشی کنم!
بکس :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 17 تیر 1389 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

تالار ریون در سکوت آرامش بخشی فرو رفته بود و ملت ریون در تخت خواب های خود جای گرفته بودند.این تنها آنتونی بود که در کنار شومینه دیواری محو تماشای آتش بود.به نظر می رسید هیچ عاملی برای از بین بردن آرامش این شب وجود نداشت و اگر این چنین پیش می رفت دیگر سوژه ای برای رول نویسی در این تاپیک به وجود نمی آمد.
آنتونی کماکان به شعله های آتش می نگریست و غرق در افکار خود بود.
افکار آنتونی:کی نتیجه ی کنکور میاد دیگه دارم دیوونه میشم.اگه قبول نشم چی؟؟اگه یکی رو جا انداخته باشم بعد همه گزینه ها جابجا بشه چی؟؟اگه الف رو تو دال (تذکر:این الف تو دال هیچ ارتباطی با ارتش دامبلدور نداره) وارد کرده باشم چی؟؟اگه فیزیکا رو جای ریاضی وارد کرده باشم.....

ناظر:خوب بوقی یکم افکار هری پاتری داشته باش این چرت و پرتا چیه؟؟

آنتونی:خوب چیکار کنم افکار هری پاتری ندارم.

ناظر:خوب تو که افکار هری پاتری نداری اصلا غلط میکنی می خوای سوژه جدید شروع کنی.میزاشتی خودم می نوشتم. مگ نمی بینی در یک شونصدم ثانیه شصت تا سوژه جدید شروع کردم.

آنتونی:باش خوب صبر کن الان هری پاتریش میکنم.


سر انجام آنتونی از تماشای شعله های آتش خسته شد و سرش را بالا گرفت در همین لحظه ساعت دیواری تالار توجهش را جلب کرد.

آنتونی:چرا ساعت حرکت نمیکنه؟؟

ایستادن ساعت آنتونی را در فکر فرو برد.احساس می کرد مدت زیادی را صرف تماشای ساعت کرده.در همین لحظه افکار هراس انگیزی وجودش را در برگرفت.

افکار آنتونی:اگه شیمیو جای فیزیک ......

ناظر:مــــــــامــــــــان
آنتونی:باش باب گریه نکن الان درستش می کنم.


افکار آنتونی:نکنه زمان متوقف شده باشه!!!
هنوز چند ثانیه از ورود این افکار به ذهن آنتونی نگذشته بود که به سرعت به طرف خوابگاه پسران رفت.در میان ملت خوابیده به دنبال مرلین گشت تا اینکه در تاریکی مقادیر زیادی ریش و پشم را در دستان خود احساس کرد و آن را به سمت خود کشید.
آنتونی:مرلین تویی؟؟
-آااااااااااای من بادرادم دیوونه چیکار می کنی؟؟
احساس کرد ریش های بادراد بیش از حد طبیعی طویل شده و بخشی دیگر از آن را کشید.
-چه پرپشت شده ریشات بادراد؟؟
-آااااااااااای چی میگی دیوونه این ریشای منه, من مرلینم.
آنتونی:شمار چرا انقد نزدیک بهم خوابیدید نکنه دامبلم اینجاس.
مرلین که تقریبا خواب از چشمانش پریده بود و سعی می کرد تار های ریش خود را از میان ریش های بادراد جدا کند:خوب حالا چته که این وقت شب منو بیدار کردی؟
-فک کنم زمان ایستاده ساعت توی تالار متوقف شده و هوا هم روشن نمیشه.
به نظر می رسید حرف های آنتونی به شدت بر روی مرلین تاثیر گذاشته.
مرلین در حالی که به سختی حرف میزد و به کتابی که بالای تختش قرار داشت اشاره میکرد:ایستادن زمان ...تاریخ هاگوارتز صفحه 411 ...
اما قبل از اینکه بتواند ادامه دهد از هوش رفت.

تاریخ هاگوارتز صفحه 411

دیشب شب عجیبی بود بچه های تالار ریون مدعی بودند که مدت چند سال را در تاریکی شب گذرانده اند و کل شب درب تالارشان باز نمی شده.در این بین چندیدن نفر از بچه ها خود کشی کرده بودند من هیچ وقت نفهمیدم که آن شب برای دانش آموزان ریون کلاو چه اتفاقی افتاده و نمی توانستم ادعایشان که زمان متوقف شده را باور کنم.به هر حال مطئنم شب سختی را گذرانده بودند.عجیب تر از همه تغییر چهره هایشان بود که کمی بزرگ تر به نظر می رسیدند......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه های قبلی:
محمد
سوروس اسنیپ
مالسیبر
Re: شبی از شبهای راونکلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 17 تیر 1389 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا نگاهی تشکر آمیز به همه ی روح ها از جمله نیک انداخت و گفت: من دیگه باید برم. فک کنم باید فردا پس فردا جشنو برگزار کنیم تا لینی و طرفداراشو ضایع کنیم!

و از آنجا دور شد.

تالار ریون:

روونا از درون دیواری وارد تالار شد و یکراست به سمت هلنا که در گوشه ای دیگر از تالار بود رفت و هردو مشغول ترسیم نقشه ی عملشان شدند.

در گوشه ای دیگر لینی به همراه طرفداران ریونیش جلوی شومینه جمع شده بودند و در حال تمرین کردن برای ضایع کردن روونا شده بودند.

در این میان صدای قدم های محکم و استوار استر بر روی سنگفرش های هاگوارتز شنیده میشد که مستقیم به سمت تالار ریونکلاو حرکت میکرد.

ملت ریون که همه مشغول انجام دادن کاری بودند با شنیدن صدای عقاب جلوی درشان متوقف شدند و به در خیره شدند.

لینی همه ی ریونیا را از نظر گذراند و گفت: همه که اینجاییم. پس یعنی یه عضو تازه وارد اومده؟

روونا نیز با تعجب حرف لینی را تایید کرد و گفت: حق با توئه! احتمالا یه عضو جدید اومده.

لینی که از تایید شدن حرفش توسط روونا به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود رو به روونا گفت: اوه روونا کاملا حرفت درسته.

روونا نیز با خوش حالی به لینی گفت: فک نمیکردم بتونی به این خوبی بفهمی که یه عضو تازه وارد اومده.

لینی دستی به موهایش کشید و گفت: اوه روونا تو همیشه منو شرمنده کردی!

روونا آغوشش را باز کرد و گفت: خب تو نواده ی خودمی دیگه!

لینی با افتخار گفت: میدونی که تو بغلت نمیام چون روحی. اما مطمئنم اگه در این لحظه بپرم بغلت کاملا گرم و آرامش بخش هستی!

روونا با شادی گفت: اوه لینی من خیلی تورو دوس دارم!

لینی نیز به طبعیت از روونا گفت: منم خیلی دوست دارم نن جون ریون!

و همه ی ملت ریون با قیافه ی متعجب به آن دو که قرار بود به یکدیگر گیر بدهند ولی برعکس عمل میکنند خیره شدند.

استر که وارد تالار شده بود و هیچ کس متوجه ورودش نشده بود ، با دیدن این صحنه ها با خود گفت:

" ای گریفیای بوقی! منو گول میزنین؟ حسابتونو میرسم! "

و از تالار خارج شد.

× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!