جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1389 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینطور شد که دامبلدور رفت تا بواسطه پارتی بازی رنکینگ گلرت گریندل والد را ارتقا بدهد و او را به صدر جدول سیاه ترین جادوگران تاریخ و بالاتر از لرد ولدمورت بیاورد ...

-------

خانه ریدل - اتاق نجینی
نجینی گوشه ای کز کرده بود و به دور خود چمبره زده بود و با صدای غمگین میخواند:
باد سحر ناله سحر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...

نجینی در حال خواندن بود که ناگهان متوجه صدایی دیگر شد و از زیر در اتاق یواشکی به بیرون خزید تا سر و گوشی آب بدهد که درست جلوی پنجره اتاق کبری (مار گلرت) فاوکس را دید که با عشوه و ناز میخواند و کبری هم از داخل اتاق جوابش را میداد:

_ کبری خوشگله؟
_بله؟
_کبری خوشگله؟
_ بهلـــــــه؟
_ زنم میشی؟
_ نخیر!
_ کروات بزنم؟
_ نخیر!
_ خودمو دار بزنم؟
_ نخیر!
_ برم تموم حرفارو با گلرت بزنم؟
_ نخـــــیر!

ناگهان نجینی قاطی کرد و غیرتی شد و هیکل بزرگ خود را که اندازه سه مار بوآی بالغ بود جلوی فاوکس انداخت و گفت:
_ چشمم روشن! تو ققی دامبلی؟

فاوکس: بله. فرمایش؟
نجینی: تو خودت مگه ناموس نداری؟ جلو در اتاق کبری خانم چیکار میکنی؟
فاوکس: به توچه! تو مگه داروغه محلی؟

نجینی عنان اختیار از کف داد و بسمت فاوکس حمله ور شد و او را درسته قورت داد. البته چون فاوکس پرنده درشت و سنگینی بود در گلوی نجینی گیر کرده بود و یک قسمت از بدن مار شکل او کاملا برجسته شده بود. در همین حال کبری که دیگر صدای فاوکس را نمیشنید کنجکاو شد و از اتاقش بیرون آمد تا ببیند چه خبر است که نجینی را دید ...

نجینی: سلام ملیکم کبری خانم.
کبری: سلام و مرض!
نجینی: جــــــان؟
کبری: قورتش دادی؟
نجینی: چی؟ کی؟
کبری: آره، فاوکس رو قورت دادی دیگه تابلوئه. شکمت زده بیرون. زود تفش کن بیرون.

نجینی، فاوکس را به بیرون تف کرد. فاوکس که مثل موش آب کشیده شده بود متحیر و حیران، دو مار را نگاه میکرد.

نجینی: چیزه، آخه کبری خانم این داشت برای شما مزاحمت ایجاد میکرد!
کبری: این فضولیا به تو نیومده. من وکیل وصی نمیخوام. دفعه آخرت باشه ها! ... آخی، ببین فاوکس بیچاره چطور شده. بیا فاوکس جان، بیا بریم تو اتاق من خودتو خشک کن.

کبری بهمراه فاوکس بداخل اتاقش رفت و در را روی نجینی بست. البته فاوکس قبل از رفتن به داخل اتاق برای نجینی زبان درآورد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 دی 1389 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- شما غلط میکنید.
صدای فریاد گلرت در فضای خانه پیچید.
همینطور که از روی صندلی دسته داری که پشت یک میز 12 نفره بود، بلند می شد چند تا از بشقاب ها را به روی زمین انداخت و ادامه داد:
اصلاً کی به شما اجازه داد با همدیگه صحبت کنید؟
لرد که تا آن لحظه ساکت بود خیلی خونسرد گفت: من اجازه دادم. مگه با عروسی این دوتا مشکلی داری؟
- بله که مشکل دارم. خیلی هم مشکل دارم. من مار عزیزم رو به مار هر دزد رتبه ای نمیدم. تو توی رنکینگ سیاه ترین ها رتبه ی منو دزدیدی. تو به داورا پول دادی. در ضمن من قول کبری را به ققنوس رفیق قدیمیم دامبلدور دادم.
با این حرف آخر گلرت، لرد حسابی عصبانی شد و گفت: چی؟ تو میخوای مارت رو به فاوکس بدی؟
گلرت با شجاعتی که خودش هم نمیدونست از کجا آورده گفت: آره. مشکلی داری؟

چند ساعت بعد لرد که نجینی را در اتاقش حبس کرده بود داشت برای تمرد اعصاب به مرگخوارانش کروشیو میزد.
گلرت هم کبری را درون ماشین لباسشویی زندانی کرده بود و خودش هم داشت از طریق شومینه ی قصرش با دامبلدور که در هاگوارتز بود صحبت میکرد.
گلرت گفت: باشه قبوله... اگه میتونی این کار رو بکنی من اجازه میدم بیاین برای خواستگاری.
دامبلدور جواب داد: میتونم؟ معلومه که میتونم. میدونی من چقدر رفیق توی کمیسیون آمار و ارقام ویزنگاموت دارم؟ البته تو هم نباید قولی که دادی رو یادت بره.
- گفتم که قبوله... تو فقط من رو بیار صدر جدول تا ببینم بعدش کدوم از این مرگخوارا دیگه از لرد اطاعت میکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 دی 1389 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
و بدین ترتیب اون شب گلرت و مارش کبری برای شام به خونه ی لرد مشرف شدن.
-خوش اومدی.
-باعث افتخارمه سرورم.

و همون موقعی که گلرت و لرد در حال صحبت بودن،نجینی در حال زدن مخ کبری بود!
-فس فیسوس سوس.(افتخار دادی که اومدی.)
-هاس سیسو.(خودم میدونم.)
-ها...هسفس هوس؟(آها...دماغتو عمل کردی؟)
-هس.هسا فیوس؟(آره...خوب شده؟)
-هـــــــــاس.(بــــــــله)
-هیوس سوهاس.(من حوصلم داره سر میره.)
-هیفوسیاس؟هیوسوس.(مگه من مردم؟بیا بریم یه دوری تو خونه ی ما بزنیم.)

و نجینی به آرزوش رسید و تونست یه دوری با کبری بزنه.

سر میز شام
-فیو هیوسیوس کبسیوس.(کبری بابایی،بیا شام بخور.)

ولی خبری از کبری نشد.
-سرورم احیاناً شما کبری رو ندیدین؟
-داشت با نجینی حرف میزد.
-خب میشه نجینی رو صدا کنین؟
-نه.

گلرت که توانایی مقابله با لرد رو در خودش نمیدید،ساکت شد.ولی چند دقیقه بعد،نجینی و کبری پیداشون شد.
-فس هیوس؟(بابایی کجا بودی؟)
-هیسیوس نهجیوس هیس.(بابا نجینی میخواد یه چیزی به همه بگه.)
-هیوس سیوس کاهبروس.(من و کبری یه تصمیمی گرفتیم که میخوایم بهتون بگیم.)
-هیسوس هیوس.(ما میخوایم ازدواج کنیم.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 دی 1389 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

- آهای آنتونین... سریع بیا به اتاق من.
با صدای فریاد لرد که از طبقه ی دوم خانه ی ریدل توی نشیمن میپیچید آنتونین چند متر به هوا پرید و جیک ثانیه بعد در حالی که نفس نفس می زد در اتاق لرد ولدمورت رو باز کرد.
- چی شده ارباب؟ چه خدمتی میتونم بکنم.
لرد در حالی که به تخت رو به رویش اشاره می کرد گفت: نجینی کسل شده زود باش سر حالش بیار.
آنتونین چاپلوسانه گفت: حتماً... این که از تخصص های خودمه.
بعد آستین های ردایش را بالا زد و سعی در اجرای حرکات ژانگولر و شعبده بازی کرد. اما هر کاری می کرد نجینی مثل بز در چشمانش زل می زد.

آنتونین که کم کم متوجه خشم احتمالی لرد شده بود تصمیم به تغییر برنامه گرفت.
به همین منظور از رفوس دعوت کرد که به اتاق لرد بیاید و با صدای آهنگی که از چوبدستی اش خارج می کرد به دست به حرکات قبیحی زدند! :banana:

دقایقی بعد مرگخوارانی که هنوز در اتاق نشیمن بودند شاهد سقوط آنتونین و رفوس از پلکان خانه ی ریدل شدند.
سپس دوباره صدای لرد در خانه پیچید: اگه تا 1 ساعت دیگه نجینی سر حال نیاد منتظر خشم ارباب باشید.

در طول 1 ساعت ایوان سعی کرد با نجینی مار پله بازی کند که منجر به از دست دادن 4 تا از انگشتانش شد.
اسکورپیوس میخواست به زور زاخاریاس اسمیت را به خورد نجینی بدهد که لرد زاخی را از دماغ وارد اسکورپ کرد.
بلیز زابینی برای نجینی جک میگفت ولی لرد اعتقاد داشت که این جک ها برای نجینی مناسب نیست و او را با کله به باغ پرت کرد.

کار به همین منوال ادامه پیدا کرد که در دقایق آخر پس از شکست مفتضحانه ی آگوستوس پای در بازی لی لی با نجینی، گلرت وارد شد تا سعی کند مار لرد سیاه را بخنداند.
از آنجایی که او دل خوشی از لرد نداشت و فکر میکرد ولدمورت حق او را در رنکینگ جادوگران سیاه خورده به خاطر ترس از آواداکداوراهای او تصمیم گرفته بود سعیش را بکند.
به محض اینکه گلرت اولین شکلک را در آورد قهقه ی نجینی به آسمان رفت.
گریندل والد که فکر نمی کرد این قدر جالب باشد و از خودش خوشش آمده بود شروع کرد به در آوردن شکلک های جدید. بعد از چند دقیقه که دیگر نجینی داشت از خنده منفجر میشد لرد دستور به ختم برنامه داد.
سپس رو به گلرت کرد و گفت: ارباب از تو راضیه گلرت... از تو و مارت کبری دعوت میکنم که به عنوان پاداش امشب شام را با من و نجینی بخورید.
نجینی:

ماجرا از این قرار بود که امروز صبح کبری، مار گلرت، با فیس و افاده در حال خزیدن در راهروی خانه ی ریدل بود. در همین حال نجینی او را دید و متوجه شد که کبری دماغش را عمل کرد و بسیار دلفریب شده.
از این رو یک دل نه صد دل عاشقش شد.
اما در همین حال دید که فاوکس، ققنوس دامبلدور، نیز از پنجره در حال دید زدن کبری خانم است، برای همین هم خود را به بی حالی زده بود تا گلرت و مارش مهمان لرد شوند و خودش را از ققنوس جلو بیاندازد.
----------------------------------------------------
به تقلید از لودو (ره)
آیا نجینی موفق به بدست آوردن کبری می شود؟
آیا با توجه به خصومتی که لرد و گلرت داشتند خانواده ها راضی به این وصلت هستند؟
آیا فاوکس بی کار می نشیند؟
همه و همه به شما بستگی دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1389/10/28 1:04:23
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1389 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ملیندا با تعجب بسیار، رفت سمت راه پله ها!


او از پشت سرش صداهای پچ پچ می شنید!

_ ئه؟ جدی؟
_ آره بابا! خیلی خودشیرینه!
_ پس باید سر به نیستش کنیم!
_ بهلــه... بهـــله... کیـــــــــــــــــــــــــــــــه؟!!!

در همین لحظه پیرمردی با شنل سبز، دوان دوان از جلوی ملیندا رد شد! ( این سالازار بود ها!)

بعد ملیندا، یواشکی، قدم زنان، تق تق کنان، رفت زیر زیمین!

از پشت درآهنی ِ زیر زمین، صداهای وحشتناک و رقت باری به گوش می رسید:

_ جـــــان مادرت! عررررر!!
_ موهاهاهاها! دستتو بیار جلو ببینم!
_ یا مرلیییییییییییین!!!


ملیندا که احساس می کرد" عجب غلطی کردم!" ، در را باز کرد و اینبار برای عوض شدن فضا و اینکه خسته شده بود اینقدر در پستها ترسو و با ملاحظه جلوه داده شده بود، جفت پا، پرید در زیر زمین و باز ژنراتور را روشن کرد!!

اما تا همه جا روشن شد، تصمیم گرفت دوباره ژنراتور را خاموش کند!

در این لحظه ایوان دوباره چراغ ها را روشن می کند:
_ همچی خاموش میکنه انگار اینجا چه خبره! اون نویسنده بوقی هم که زود همر میزنه!

ملیندا سرشو می ندازه پائین!

خارج رول:

ایوان: زود باش توضیح بده اونجا ملیندا چی دیده! ما که اینجا چیزای ناجور نداریم که اینجوری می نویسی!!
فرد: به جون ایوان نمی تونم!
ایوان: ببین بلاکت میکنما! بخوای خانه ریدل رو ارزشی نشون بدیف خونت پای خودته!
فرد: پستای منتخب کو؟!
در این لحظه ایوان سوسک میشه و فرد میگه:

_ من پدرم مرگخوار بوده یا مادرم؟؟ خب آخه چمیدونم اونجا چه خبره که بخوام توصیف کنم!!

داخل رول:

ایوان دوباره چراغ ها رو روشن میکنه!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1389 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ملیندا با دو به سمت انتهای سالن دوید و به سمت چپ پیچید. در مقابلش بن بستی بود که به روی دیوارهایش کاغذ دیواری هایی با طرح مار شش کله خود نمایی میکرد و در گوشه و کنار آن جای شکافت و پاره شدن دیده می شد. در آن بین هم سه درب چوبی و ترک خورده دیده می شد که روی آن علائم و منبت کاری دیده می شد. روی یک درب نشان تو در تو و در هم مردی با قامت بلند خودنمایی میکرد و روی درب دیگر هم نشان زنی قد کوتاه به همراه دو ایر بگ برجسته ! درب سوم هم نمایانگر ترکیبی از دو نشان قبل بود. به قدری منبت کاری پیشرفته و زیبا بود که ملیندا استفراغ ناشی از مشاهده دالاهوف را بلعید و راهش را به سمت تالار اصلی خانه ریدل پیش گرفت.

هنوز از پله های خانه یک گام هم بر نداشته بود که دوباره همان چهره ی کشیده دالاهوف در برابر دیدگانش نمایان شد. انگار درون توده های از ابر معلق بود. پاهاش روی پله ها نبود و با آن فاصله داشت. دماغش به اندازه ته سوزن گرد با دماغ ملیندا فاصله داشت. دالاهوف با صدایی نفرت انگیز و خشونت بار پرسید:

«اسمت چیه ضعیفه ؟! »

«ممممم...ملیـــندا ! »

ابر دالاهوف متراکم شد و ناگهان ترکید و دالاهوف در میان آن ناپدید شد. بارش حاصل از جو ناپایدار و ابر، زنی با صورتی به سفیدی گچ، موهای فرفری به فری پشم گوسفند و لباسی ضخیم به ضخامت پوست اژدها بود. بلاتریکس لسترنج ! در مقابل چشمان ملیندا روی اولین پله ایستاده بود و چوبدستی به دست او را نظاره می کرد. با جیغی مردانه پرسید:

«چی میخوای اینجاااااا »
و با تاکید و ادا در آوردن ادامه داد: «ممممم...ملیـــندا ؟! »

ملیندا نفسش رو توی سینه حبس کرد. به نوک چوبدستی سر به زیر لسترنج نگاه می کرد که بخارهایی از آن به بیرون می جهید. آب دهانش را قورت داد و با صدایی آرام گفت: «اممم... لرد..لرد سیاه منو دعوت کردن..ئه...برای گفتگو... »

«کروشیــــو ! »

ملیندا روی حرف "ک" دستش را روی سرش برد اما فقط حرف بود و هیچ اثری از شکنجه لسترانج را روی بدنش حس کرد. او هم به مانند دالاهوف میان اخگرهایی غیب شد و تبدیل به چند قطره آب گشت. ملیندا هنوز نمی دونست که چه کند. بعد از لسترنج دیگر کسی ظاهر نشده بود تا ازش سوال و جواب کنه. با عجله از روی پله هایی که جیر جیر صدا می دادند عبور کرد تا به طبقه دوم رسید. در راهروی طبقه دوم چندین درب بود که به فاصله های کمی از هم واقع بودند و روی هر کدام نام و علاقه هر یک از یاران لرد سیاه کنده کاری شده بود. اولین دربی که دید درب اتاق بارتی کراوچ بود که با بادکنک منبت کاری شده بود و نام وی نیز با فونتی کودکانه در زیر آن حک گشته بود.

ملیندا از همه درب ها گذشت تا به انتهای راهرو رسید. در مقابلش یک درب بزرگ چوبی قرار داشت. روی آن هیچ چیزی حک نشده بود. فقط کله ی عریان لرد سیاه بود. چشم های سرخش نمایان بود و با هر قدمی که ملیندا بر می داشت، روشن و خاموش می شد. با دستانی لرزانی سه ضربه متوالی به درب وارد کرد. منتظر جواب شد. هیچ صدایی نیامد. خواست ضربه دیگری بزند که پیکری را پشت خود حس کرد. حتی فرصت نشد تا برگرد و نگاه کند که کیست. چرا که با نیروی همان پیکر درب با لگد گشوده شد و ملیندا به داخل و با دقت روی یک مبل سیاه و چرمی پرتاب شد.

می توانست پارگی کامل مبل و بیرون زدگی ابرهای آن را حس کند. قبل از این که سر خود را بچرخاند، درب دوباره بسته شد. در اتاقی نسبتا تاریک بود. منشا نوری در مقابلش بود اما هنوز چشم دیدنش را نداشت. در بین او منشا نور میز بزرگ و آهنی ای قرار داشت که روی آن پرونده های منگوله دار، جمجمه ، فسیل مار، شش دست چوبدستی و یک پارچ شیر و بیسکوییت مادر به چشم می خورد. ملیندا هنوز نمی دانست چه باید بگوید. در مقابلش نور بود که اجازه نمی داد فیس تو فیس اند آی تو آی با لرد گفتگو و ملاقات کند. نگاهش را دزدید و به دیوار سنگی و دز قسمت هایی چوبی اتاق نگاه کرد. روی دیوار بُردی نصب شده بود و بالای آن با خون نوشته شده بود : "تابلوی عبرت" ! و در زیر آن تصاویر پاترها، لانگ باتم ها و بقیه به چشم می خورد.

بلاخره منبع نور قطع شد و لرد سیاه با چشمان قرمز در مقابل ملیندا روی صندلی چرخانش نشسته بود و سر نجینی را که روی پاهایش نشسته بود، ماساژ میداد. با لبخندی مرموز و صدایی سرد گفت:
«کار خوبی کردی که دعوت منو پذیرفتی ! فک نکنم نیاز به توضیح اضافه باشه ! »

در همین حین نجینی به حالتی شبیه به جنون روی میز خزید تا نزدیک ملیندا آمد، "فیسسسس فوووسیی" نمود، دهان گشود و مایعی سبز رنگ را روی صورت ملیندا پاشید که نیمچه جیغ ملیندا را رقم زد. سپس دوباره به درون آغوش لرد سیاه خزید.

«هوووم ! نگران نباش ملیندا ! زهر نبود ! این محبت نجینی بود و صد البته غسل ورود به جمع مرگخوارای من ! خوش اومدی ! »

ملیندا سعی میکرد چیزی نگه و خودشو خونسرد نگه داره. لبخندی مصنوعی تحویل لرد سیاه داد. در همین حین آنی مونی در کنار ملیندا ظاهر شد و یک جام را به او تعارف کرد. ملیندا به موهای بلند، بافته شده و سیاه آنی مونی با نفرت نگاه میکرد و با اکراه جام را از دستش قاپید و به درون آن نگاه کرد. خون به راحتی قابل تشخیص بود اما بی توجه آن را سر کشید.

آنی مونی: «نگران نباش عروسک خانوم... خون گلاسه مرغوبه...از رگ های آلبوس دامبلدور... کاملا هم تصفیه اش کردم... »

در همین حین ملیندا تمام خون سر کشیده را روی سر آنی مونی به صورت موج دریا تف کرد. لبخندی تحویلش داد و جام را به دستش داد.
لرد سیاه ایستاده بود، بار دیگر پشتش را به ملیندا کرده بود و باز جریان نور برقرار شد که از پس کله عریانش ساطع می شد. به بیرون نگاه می کرد. این بار با لحنی مهربان تر لب گشود:

«باید خودتو نشون بدی...شنیدم مردای زیادی رو شکنجه دادی...ما هم توی شکنجه گاهمون در زیر زیمین زیاد زندانی داریم... برو همین حالا مشغول شو... در ضمن واسه خالکوبی برو خودتو به شامپو. معرفی کن.. ده برو دیگه... میخوام شام بخورم... »

و با سر به روی میزش پرید و مشغول سر کشیدن پارچ شیر و جویدن بیسکوییت مادر شد. «کجایی ننه مروپ! »

و ملیندا با تعجب سریعا از درب اتاق بیرون می رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1389/8/13 11:45:49
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آبان 1389 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دخترک به آرامی در را فشار داد و در با صدای غژغژ ضایعی! باز شد...

و به ارامی گام در خانه نهاد...

تق
تق
تق
تق
تق
تق
تق
تق
تق

انگار کفش هایش زیادی پاشنه دار بودند!

به ارامی صدا زد:

_ اهای! کسی اینجا نیست؟!

کسی جوابی نداد. می توانست آوار سالها سکوت را حس کند...

دخترک که انگار تنش یک کم که چه عرض کنم، زیادی می خارید، تصمیم گرفت حداقل چراغی بیفروزد که ببیند در چگونه مکانی قرار دارد!

پس به ارامی گفت:

_ برقا روشنیوس!


صدای به کار افتادن ژنراتور قدیمی، واقعا وحشتناک بود! آنقدر که هم خود دخترک از ترس جیغی به بلندای جیغ جیمز سر داد! و هم از طبقه ی بالا صدای جیغ و دادهای زیادی به گوش رسید!


_ کدوم جادوگر ایکیو بالائی به جای لوموس، برقا رو روشن کرد؟!

دخترک سرش را برگرداند،و با چهره ی کریه، زشت، چندش و اه اه ِ انتونین!( ) قالب تهی کرد و گفت:

_ من! ... دستشوئی کجاست؟!

_ انتهای سالن دست چپ!



---

نویسنده: قربون نبوغ و خلاقیت خودم برم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org/modules/profile/userinfo.php?
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آبان 1389 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
اين چه وضعيت جمع كردن سوژه است؟!
________________________________________________
نيو سوژه:

درب سياه رنگ فلزي كه به نظر مي آمد تا آنطرف ابرها را نيز محصور كرده است... برگ هايي كه خش خش كنان بر زمين كشيده ميشدند و تاب مقاومت در برابر نسيم سرد زمستاني را نداشتند... آسماني كه حتي آبي رنگ بودن خود را از دخترك متشوش دريغ كرده بود.

زانوهايش با حالتي عصبي و غير ارادي تكان ميخورد. صداي غارغار كلاغي كه تمام مدت روي شاخه ي آن درخت فكسني و لخت با سماجت بدو خيره شده بود اعصابش را متشنج تر ميكرد. ميدانست كه يكي از محافظان تغيير شكل داده ي خانه بود و در صورت انجام كوچكترين تلاشي براي ورود به آن دژ مورد حمله قرار ميگرفت اما علت درنگ چند ساعته اش پشت در تنها حفظ آرامش از دست رفته اش بودو بس. چيزي براي از دست دادن نداشت. نه از مرگ ميترسيد و نه از درد كشيدن... اين دو عنصر به وقايع روزمره ي زندگي اش تبديل شده بود. هنوز 18 سالگي را پشت سر نگذاشته بود اما ميدانست كه شايستگي اش را دارد. مدت ها بود كه با خود كلنجار ميرفت... آيا بخاطر علاقه اي كه به لرد داشت اين كار را ميكرد يا تنها ميخواست عطش قدرت طلبي مطلقش را سير آب كند؟! سوالي كه بي جواب مانده بود.

صداي غارغارهاي ممتد تمركزش را به هم ميريخت.
- اي مرض!!

و با يك حركت چوب دستي سريع محافظ بدبخت را منفجر كرد!! حقيقتا كلاغ احمقي بود و استرس و فشار حاكم بر دخترك را درك نميكرد.

به اندازه ي كافي وقتش را براي پرداختن به اين موضوع كليشه اي هدر داده بود. جواب آن سوال هر چيزي ميتوانست باشد؛ مهم اين بود كه با رسيدن به مقصدش تنها چند قدم فاصله داشت.

دعوتنامه را در دستان عرق كرده اش فشرد و به طرف در حركت كرد. ميدانست كه دري وجود ندارد اين حيله اي براي فراري دادن مزاحم هاست اما ظاهرش به قدري طبيعي و ترسناك بود كه با چشمان بسته از ميان آن سراب گذشت؛ حال در حياط خانه اي قدم گذاشته بود كه به نظر ميآمد سالها خالي از سكنه به حال خود رها شده.

بلاخره دعوتنامه ي مفلوك از ميان انگشتان گره كرده اش رهايي يافت و در ميان برگ هايي كه سنگفرش مشكي رنگ را پوشش ميدادند گم شد. عظمت خانه و سياهي سنگ هاي تشكيل دهنده اش لبخندي پر حرارت را بر چهره ي بي احساسش دواند... درست مانند اين بود كه در خانه ي خود قدم گذاشته است.

با نفس هاي عميق به طرف ساختمان اصلي حركت ميكرد كه ناگهان در باز و زني آشفته و شلخته تر از خودش، در حالي كه جيغ ميكشيد و جملاتي را بلغور ميكرد بيرون دويد:
- دارم بهت ميگم ايوان! بوجمون ته كشيده!! اين همه شامپو رو ميخواي تو كجات فرو كني هان؟! اون قبلي ها رو به كي دادي هان؟؟

مردي بلند قامت و استخواني كه رداي مشكي رنگش به او ظاهري ديوانه ساز مانند ميداد نيز از در بيرون دويد:
- اذيت نكن ديگه مري.. مرمري... مرمر من!!

مليندا با ديدن دو مرگخواري كه در گذشته عكسشان هم شعله هاي شرارت را در وجودش ميدواند و اكنون ظاهري كوچه بازاري را به نمايش ميگذاشتند شكه شده بود. ناگهان مري هم متوجه ي دخترك نحيف و به هم ريخته كه به دكوراسيون هميشگي حياط اضافه شده بود شد و حتي در نوع راه رفتنش هم تغييرات جديي به وجود آمد. با دماغي فر خورده و قدم هايي بلند عرض حياط را براي رسيدن به درب خروج طي كرد. ايوان هم با تقليد از حركات مري و اضافه كردن نگاهي تحقير آميز به دخترك هاجوواج در ميان آن مه در مانند گم شد.

مليندا با تعجب چند پلك زد و باز هم با كشيدن نفس هاي عميق به طرف در حركت كرد. دلشوره اش شدت گرافته بود چرا كه اكنون واقعا نميدانست چه چيز در پشت آن درهاي سياه و پنجره هاي كدر انتظارش را ميكشند...

_______________________________________________
لرد گفتين بيام... اومدم:دي!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملیندا بوبین در 1389/8/11 13:00:50
ویرایش شده توسط ملیندا بوبین در 1389/8/11 13:04:48
تفاوت را احساس کنید:
این ----» :-| مثالی مناسب از همه ی انسان هاست.
این -----» : | لرد سیاه است.

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 8 آبان 1389 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]خلاصه: لرد تصميم ميگيرد فيلم زندگي اش را بسازد. لوكيشن قسمت هايي از فيلم هاگوارتز است و به همين خاطر مرگخواران وارد هاگوارتز ميشوند. طي يك اشتبا طي يك اشتباه اسرجس (مدير هاگوارتز) مدرسه را به لرد ميبازد و لرد همه را براي فيلم برداري بيرون ميكند.[/spoiler]


و اينك ادامه داستان :

لرد كه روي صندلي باشوه مديريت نشسته بودكمي به جلو خم شد و نامه را به لودو (معاون مدرسه) داد.

- اين اين متن رو توي همون كاغذ هايي كه گفتم مينويسيد و براي همه اونايي كه ظاهرا اصيل زاده اند ميفرستيد.

لودو تعظيم بلندبالايي كرد و از دفتر مدير خارج شد و همين كه داخل آسانسور دفتر مديريت شد شروع به خواندن نامه كرد:

نقل قول:

...
به همين دليل در تاريخ 1 اكتبر 2011 تمام دانش آموزان بايد در مدرسه رده بندي خوني شوند تا در گروه مناسب خود جاي بگيرند.
لازم به ذكر است به واسطه حضور لرد كبير به عنوان مديريت در هاگوارتز همه روزه دانش آموزان ميتوانند در كلاس هاي فوق برنامه و فعاليت هاي فرهنگي مدرسه شركت كنند.
ليست برنامه ها و هزينه ها:
دوره جادوي سياه فوق پيشرفته با تدريس خود لرد ولدمورت ---- مبلغ: 50 گاليون
دوره هاي پخش فيلم با فيلم هايي مانند لردسياه1 ، لردسياه دو ، لرد سياه 3 ---- مبلغ: 30 گاليون
...


پايان فوق ارزشي سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 30 مهر 1389 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت ها از آخرین برداشت و گرفتن سکانس های لازم از گوشه و کنار هاگوارتز می گذشت.

نولان آشفته و عصبی در چادر سفری که به او و اکیپ فیلم برداری داده بودند قدم میزد.

- یعنی چی؟!! چرا ما حق خوابیدن در داخل ساختمون رو نداریم!

یکی از دستیارهای فیلم برداری در حالیکه سعی می کرد پتویی را محکم تر دور خود بپیچد گفت:

اون مرگخواره که ساعت دیجیتالیم رو به زور ازم گرفت، میگفت چون ما ماگلیم نمی تونیم وارد هیچ تالار گروهی بشیم.

- اَه ... توی چه هچلی افتادیما

یکی دیگر از اعضای اکیپ در ادامه حرف نولان اضافه کرد:

- و توی چه دردسری میافتیم اگه فیلم باب میل اون یارو لردِ نباشه!

همه با شنیدن این حرف و یا از تصور اتفاقی که قرار بود بر سرشان بیاید بر خود لرزیدند.


صبح روز هشتم فیلم برداری؛ سال ششم تحصیلی لرد سیاه؛ هاگوارتز

- اصلا و ابدا... من اجازه چنین برداشتیو نمیدم!

- دیگه چه مشکلی پبش اومده سرورم؟

- من کی توی عمرم این جلف بازیا کردم که حالا بخوام بکنم.

- اما سرورم، الان اینجور صحنه ها توی همه فیلم ها مدِ! حتی توی خشن ترین فیلم ها هم بایستی یه صحنه درماتیک یا عاشقانه وجود داشه باشه و گرنه حوصله تماشاچی ها سر میره! تازه شما که نقش بازی نمیکنید دراکو جای شما این کارو می کنه.

- کروشیو... بدل من هم اجازه نداره کسی رو ببوسه...اَی، گفتنشم حالمو بهم میزنه! من اون زمان بجای این مسخره بازیا کارهای بزرگی کردم. ساخت اولین هورکرا... اهم ... اهوم... کروشیو... کارهای بزرگ دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power