جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1390 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
درك جلوی درب ورودی تالار اسليترين واستاد و به مشكل جديدی كه پيش اومده بود فكر كرد... اسم رمز تالار اسلی رو نمی‌دونست. درك به فكر فرو رفت، كلاهش رو از روی سرش برداشت، سرش رو خاروند، دستش رو گذاشت زير چونه‌اش، زير چونه‌اش رو خاروند، پيشونی‌اش رو خاروند، دستش رو كشيد روی صورتش، و به طور كلی هر چقدر به خودش فشار آورد نتونست بفهمه اسم رمز تالار اسلی چيه.

- اين رز بوقی رول ميزنه، بعد فكر اين‌جاش رو نمی‌كنه كه اگه من بيام جلوی درب تالار اسلی گير می‌كنم!

- هممم... در بزن خوب.

- تو كی‌ هستی ديگه دوباره پريدی وسط رول؟

- من بيدلم ديگه ... حالا تو به جای اين‌كه بشينی جلوی در تالار اسلی پاشو در بزن.

- باشه بابا! حالا ديگه زر نزن دوباره كل رول رو كشوندی به ديالوگ!

درك در حالی كه اطراف رو نگاه می‌كرد بلكه شايد بتونه بيدل رو ببينه و بفهمه صداش از كجا توی رول كل ملت متعكس ميشه، اما ترجيح داد بره در رو بزنه بلكه شايد بتونه فنجون رو از چنگ اسليترينی‌ها در بياره.

- تق تق تق.

دراكو در تالار رو باز كرد و با ديدن درك لبخندی زد و گفت:
- بفرمائين تو، خونه‌ی خودتونه...

- قربون شما، از مهمون نوازی‌تون ممنونم.

درك وارد تالار اسلی شد و چشمش افتاد به بلاتريكس كه مشغول چيدن ميوه و چايی روی يه ميز دايره‌ای شكل چوبی بود. كراب هم در حالی كه انگشت شستش رو كرده بود توی سوراخ دماغش و مشغول خارج كردن يه سری جرم لزج كثيف و مالوندنش به در و ديوار بود و كلا" ادب رو به بهترين شكل ممكن رعايت می‌كرد ، برای درك شيرينی های دانماركی رو توی يه بشقاب صورتی جدا می‌كرد. در اين لحظه درك جلو اومد تا شيرينی بخوره، ولی تا جلو اومد چشمش افتاد به آستوريا كه گوشه‌ی تالار اسلی توی يه پيراهن نخی صورتی خوشگل كز كرده بود...

- آستازيا! واوو !

در اين لحظه درك بی‌توجه به بقيه كه مشغول تدارك ديدن غذا بودن، به طرف آستوريا رفت و كلا" فنجون و هافلپاف و هدف اصلی‌اش رو فراموش كرد.

- جـــررررررر! ( افكت پاره شدن ديوار تالار اسلی )

برتی در حالی كه گردن كينگزلی رو گرفته بود و بالاخره از ريتا جدا شده بود، از حارج از سوژه و وسط ديوار وارد تالار شد و كينگزلی رو شوتش كرد توی شومينه:
- بچه! هی به من ميگی واسه‌ام مهمون اومده فعاليت نمی‌كنی! بسه ديگه، خسته كردی منو. بيا برو توی تالار اسلی حداقل ببينم عرضه داری فنجون رو برگردونی يا نه... بعد از اين همه بی‌فعاليتی ببينم اين كار ساده رو ميتونی انجامش بدی يا نه . من ديگه برم ريتا منتظرمه !

برتی يقه‌ی كينگز رو گرفت و كله‌اش رو از شومينه در آورد و از وسط ديواره جر خورده‌ی اسليترين برگشت به قسمت خارج سوژه پيش ريتا. كينگزلی در حالی كه دوده‌های شومينه كاملا" سياهش كرده بودن، اطراف رو نگاه كرد و فنجون هافلپاف رو توی دستای آستوريا پيدا كرد كه درك كنارش مشغول عشوه اومدن بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1390 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
بیدل: تالار اسلی؟ تالار اسلی کجاست؟

درک با پشت دست به پشت سرش کوبید و گفت:

- الان اینجا تالار هافلپافه. اونجا تالار اسلیه.

بیدل نیشخندی ابلهانه زد.

- اسلی چیه؟

درک با جلوی دست به پشت سرش کوبید و گفت:

- همون اسلیترینه. گروهی که بنیان گذارش سالازار بوده.

بیدل بینی اش را خاراند.

- سالازار کیه؟

درک با انگشت به زیر سرش کوبید.

- یکی از بنیان گذاران هاگوارتز.

بیدل سرش را خاراند.

- اونجا کجاست؟

درک :

درک سرش را به دیوار کوبید و شروع به از نظر گذراندن تالار کرد تا وضع دیگران را بفهمد. بلکه کمکی از جانب هلگا فرا برسد.

اون طرف تالار، کنار دیوار شرقی، جنب شومینه

- نه! یه تیکه از مغزم رفته لای شیار دیوار! چه جوری بیرونش بیارم؟ بدون اون نمیتونم انگشت کوچیکه ی دست چپمو بیشتر از 3 سانت جا به جا کنم!

صدای رز پس زمینه را مزین کرده بود. پس زمینه ی صحنه ای که کینگزلی در حال صحبت با ریتا را نشان میداد.

- ریتا! فنجون دزدیدن! نشونه ی اقتدارمونو دزدیدن! نشونه ی گروهمونو دزدیدن! بیا با هم بریمــ...

اما ادامه ی جمله ی کینگزلی با پس گردنی برتی به صورت خیلی ضعیف شنیده شد.

- بریم تالار اسلی.

- مرتیکه بوقی کجا میخواستی ریتا رو ببری؟

اون یکی طرف تالار، کنار دیوار غربی، رو به روی پنجره ی مجازی

گلرت ایستاده بود با نمایش عضلات و ماهیچه هایش سر تعدادی از بچه ها، همچون ویکتور و لی لی و هوگو را گرم کرده بود.

-هوم... ببین به این میگن ماهیچه ی بازو ببین ...

تمام افراد حاضر در صحنه با سوت و دست و هورا او را تشویق کردند...

طرف سوم تالار ، کنار دیوار شمالی، بالای تاقچه ای زینتی

- آی داد! ای هوااار! کمک! کمک!

پیوز توی دیوار گیر کرده و دیگه واقعا همیشه در صحنه شده!

- من روحم! گیر کردم! یه آدم بی ادب هم داره اون پشت به من لگد میزنه از اون ور دیوار!

صدای نیشخندی از طرف روفوس به گوش رسید.

- شایدم کار دیگه ای میکنه!

- پیوز:

دوباره همون طرف اول تالار


درک با لبخندی شجاعانه کلاهش را روی سرش صاف کرد. هیچ کس نمیتوانست کمکش کند. خودش تنها باید دست به کار میشد!

_____________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/5/13 19:24:23

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1390 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگز: جماعت به پا خیزید، فنجون هافلپاف نیست!

برتی در حالی که هنوز ریتا رو تو بغلش چسبیده: چرا بابا هست، ایناهاش، تو بغل منه!

رز که گوشه دیوار جسبیده و مغزش ریخته کف زمین: فنجون هلگا به جهنم، مغز من نیست!

بیدل که کلا نیست و فقط صداست و نقش راوی رو داره: تو که از همون اولش هم مغز نداشتی!

نویسنده که خودشم نمیدونه این بیدل از کجا پیداش شده: هوی، بیدل، برو تو پستای خودت راویگری بکن، اینجا صداتو نشنوم که کلاهمون میره تو هم ها!!!

اما که هنوز کنار در مرلینگاه خابیده: من که بوشو میشنوم!

درک که هنوز گوشه اون طرف تالار افتاده و در غم آناستازیا(!) زیر لب زمزمه می کنه: راس میگه دیگه! فنجون نیست، زود باشید برید پیداش کنید، یه فنجون نوشیدنی به من بدید بخورم

گلرت که نویسنده حال نداره بگه در چه حالی بوده: ولی بچه ها نکنه جدی جدی فنجون رو دزدیده باشن، من یه بار چوبدستمو دزدین خیلی حس بدی داشت

بیدل: ا؟ گلرت دقیقا چه حسی داشت؟ بگو من به عنوان یه راوی خیلی دلم می خواد حس تو رو در اون لحظه بدونم

نویسنده: بیدل پا میشی بری یا بزنم شپلخت کنم؟ اصن گند زدی به پست من! ببین همش شد دیالوگ! اصن پاشو یه نقشی تو پست داشته باش بینم، پاشو، این جماعت همشون دیشب تا خرخره خوردن، تو که نخوردی جمعشون کن برین تالار اسلی فنجون رو پس بگیرین! یالا!

-------------------------------------------------------------------

نویسنده:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1390/5/13 16:18:18
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1390 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
/\ همان موقع تالار اسلیترین /\

بلاتريكس: ما بلاخره موفق شدیم فنجون هافلپافو بدزدیم ...
ملت: هوراااا ... ای ول ...
بلاتریکس: دوستان پایان دنیا نزدیکه ... بلاخره سیاهی بر همه جا چیره میشه ...
ملت: ای ول ... احسنت ...
بیدل: پس تولیدی لامپ و مستقلاتش بازار گرمی پیدا میکنه ، باید بزنم تو این کار ...
کراب: بچه ها شما هم شنیدین ؟! این کی بود داشت حرف میزد !!!
دراکو:کراب میشه یه دقیقه فکتو ببندی !!! .. بچه ها ... یه موضوعی هست که باید بهتون بگم !!! بهمون رو دست زدن ، یه نفر قاب آویز اسلیترین رو ازمون دزدیده ... همه نقشه هامون به باد رفت ....
جماعت یک صدا: حتما کار اون هافلپافی های کثیفه ... اره درسته جز اونا کی میتونه باشه !!!
کراب: کو هاهاهاهاهاها ... نگران نباشید ، من دیدم ما همه ی نشان ها رو داریم الا نشان اسلیترین برای همین امروز اونم به تنهایی دزدیم ... ایناهاش ، کو هاهاهاهاها
ملت: !!!!

/$#&*؟#بنگ!#%$%شپلخ@#/////3؟$دیییییشششش؟$$؟%؟آآآآآآیییییی%؟؟^؟^؟؟&؟؟!!؟////

کراب:
دراکو: هووووف .. خیالم راحت شد ، کراب امیدوارم تو هم ادب شده باشی و دیگه کار احمقانه ای نکنی ، راستی کسی گویل رو ندیده ...
کراب:
دراکو:کراب چیزی میخوای بگی ؟!!!
کراب: نه !!!
دراکو: کراب ؟!!!
کراب: گویل در راه دزدیدن قاب آویز اسلیترین کشته شد !!!
ملت: !!!!

/$#&*؟#بنگ!#%$%شپلخ@#/////3؟$دیییییشششش؟$$؟%؟آآآآآآیییییی%؟؟^؟^؟؟&؟؟!!؟////

کراب:
آستوریا: این چیزا رو ول کنید ... ما الان نشان های چهار گانه رو در اختیار داریم ...
ملت: هوراااا .. اره ... ای ول ...
دراکو: هورااااا ما نشان های چهار گانه رو در اختیار داریم ...
ملت: بله ... هوراااااا
بلاتریکس: پایان دنیا نزدیکه ...
ملت: بله ... ای ول ... هوراااااا
دراکو: خب ...
بلاتریکس: هورااا ...
کراب: ببخشید بچه ها الان من از ابتدای این ماموریت تا الان یه سوالی هعی میخوام بپرسم هعی نمیشه ، الان دقیقا ما با این نشان ها چی کار میخوایم بکنیم ؟!!!
دراکو: هه .. چه سوال احمقانه ای ... چی کار میخوایم بکنیم ؟! خب معلومه چی کار میخوایم بکنیم ... الان بلاتریکس برامون توضیح میده !!!
بلاتریکس: من ؟!!!! این نقشه تو بود که نشان ها رو بدزدیم ...
دراکو: پس چی میگی پایان دنیا نزدیکه و این حرفا ... من فکر کردم نقشه ای داری !!!
بلاترکیس: یعنی چی ؟! تو که میدونی من کلا جو میدم !!! یعنی تو نقشه ای نداری ؟!
دراکو: !!! وایسا فکر کنم ، حتما یه دلیلی داشته ، اما الان یادم نمیاد ...
ملت: !!!
بیدل: مگه مردم مضحکه شمان ؟! خب من کلنگ تولیدی کارخونه لامپ و مستقلاتش رو زدم !!! هر چی سرمایه داشتم ریختم تو این کار ، بعد الان بهم میگین سیاهی و ... همش الکی بوده ؟!!!
کراب: اااا ... شماها هم شنیدین ؟!!! این کیه !!
ملت:!!!
دراکو: تو کی هستی ؟!
بیدل: من کسی نیستم ، من بیدلم ، من راوی ام ، وجود خارجی هم ندارم فقط صدام هست ، همه جا هم هستم !!!!
ملت: !!!!

/\ همان موقع تالار هافلپاف /\

گینگزلی: جماعت به پا خیزید ، فنجون هافلپاف نیست !!!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بیدل آوازه خوان در 1390/5/13 15:44:05
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مرداد 1390 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
جفت پا درک دقیقا رفت تو حلق رز و از پشت گردنش زد بیرون! کلا شدت ضربه به حدی زیاد بود که رز پرت شد خورد به دیوار و نصف مغزش متلاشی شد و مثل کاغذ پهن شد رو زمین

صدای جیغ و داد ملت:
ریتا: اه اه... یکی بره اینو جمعش کنه!
اما: جیــــــــــغ! خووووون!
گلرت: بوووووق (این یکی هنوز حالش جا نیومده نمیفهمه چی میگه
کینگزلی: هی هی هی ... رز مرد!
برتی: ریتا ریتا تو بودی خوردی به دیوار؟!

تو این آشفته بازاری که همه حواسشون به رز جمع شده بود، دراکو یه چیزی درگوش آستوریا گفت بعد هردو پشت گردن کراب و گویل رو گرفتند و با بقیه اسلیترینی ها بدون اینکه حواس کسی رو جمع کنن، بی سر و صدا از تالار خارج شدند.

فردا صبح

تالار هافلپاف مثل چند ماه پیش چرنوبیل شده بود انواع و اقسام بطری های نوشیدنی خالی هر گوشه ی تالار افتاده بود. کف تالار پر از کاغذ های رنگی دونه های همه مزه بود. روی استیج بیناموسی نصف بطری ها خورد و خاکشیر شده بودند! اصن یه وضعی

هرکدوم از بچه ها یه گوشه ی تالار افتاده بودند و به خواب فرو رفته بودند. اما دم مرلینگاه خوابش برده بود و به نظر میرسید بیهوش شده روفوس کف زمین افتاده بود و هنوز یک بطری خالی تو دستش بود. گلرت که دمر رو زمین افتاده بود و پاهاش روی یکی از مبل ها بود وسط خروپفش من من کنان گفت: آی... نکن... ول کن پامو الاغ! نکن میگم... بوووق!

نویسنده پست میبینه که گلرت هنوز و حالش خوش نیس پس میره سراغ یکی دیگه! رز همچنان روی زمین افتاده بود، نصف مغزش بیرون زده بود و چشماش هم چپ شده بود! دهنش هی باز و بسته میشد که چیزی بگه منتها چون جفت پای درک حنجره اش رو نابود کرده بود هیچ صدایی از دهنش خارج نمیشد!

برتی و ریتا هر دو پایین میدان بیناموسی تالار خوابشون برده بود اما حتی تو خواب هم ریتا تقلا میکرد خودش از زیر دست و پای برتی نجات بده اما موفق نمیشد

آفتاب از پنجره ی مجازی افتاده بود رو صورت کینگزلی و کم کم رو همه بدنش پخش میشد و به نظر میرسید یک هاله ی نورانی داره اهاتش (؟!) میکنه! بالاخره کینگزلی از خواب بیدار شد و حالی که پاچه شلوارشو درست میکرد به طرف مرلینگاه رفت:

-اما؟ اما؟ پاشو میخوام برم دستشویی... اوی اما؟ با توام! بی هوش شدی؟ هی هی هی... بیهوش شده!

همینجور که داشت میخندید یهو چشمش افتاد به گنجینه ی یادبود های تالار که نصف چیشش خورد شده بود.

- اع... این چرا اینجوریه؟ فنجون هلگا هم که نیست... هی هی هی! فنجون هلگا؟.. نیست... فنجون هلگا نیست.. نیست؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مرداد 1390 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام ای غروب قریبانه ی دل... سلام ای طلوع سحرگاه رفتن... سلام ای غم لحظه های جدایی... خداحافظ ای شعر شب های روشن... خدا حافظ ای شعر شب های روشن... خداحافظ ای قصه ی عاشقانه... خداحافظ ای آبی روشن عشق... خداحافظ ای عطر شعر شبانه

درک در گوشه ی اون ور سمت راست تالار نشسته بود و در حالی که مثل شیلنگ آب اشک می ریخت شعر سلام آخر احسان خواجه امیری رو با بدترین ریتم ممکن می خوند.

اما در اون ور سمت چپ تالار هافلی ها جمع شده و در حال تصمیم گیری برای اسلایترینی ها بودند که از این ور سمت چپ به این ور سمت راست یعنی جای فنجون هافلپاف نگاه می کردند.

رز که از همه با طمأنینه تر خورده بود و یه کم اسکولش کمتر از بقیه می خارید سعی کرد ریاست جلسه رو به عهده بگیره:
- خب بچه ها به نظر شما باید با اینا چی کار کنیم؟

برتی که هنوز به ریتا چسبیده بود() گفت: می خواین بفرستیمشون توی سرزمین بی ناموسی.

ریتا که سعی می کرد برتی رو از خودش جدا کنه گفت: نه بابا اون که فعلاً در دسترس نمی باشد. باید با گیوتین کلشون رو بزنیم.

سدریک گفت: نه بابا. اونطوری که ما نمی فهمیم اینا می خوان چیکار کنن. ما باید ازشون بازجویی کنیم.

- اونو بذارین به عهده ی من.

رز که تنها مرگخوار فعلی گروه بود با خنده ای شیطانی این را گفت و وقتی در حال گفتن بود پشتش چند رعد و برق زد تا فضای صحنه رو وحشتناک کند.

رز در حالی که همچنان شیطانی می خندید و پشتش همچنان رعد و برق می زد از اون ور سمت چپ به این ور سمت چپ اومد.
ملت هافل هم که رعد و برق های رز توی سر و کلشون می خورد دوان دوان به اون ور سمت راست رفتند تا پشت هاله ی نور درک پناه بگیرن.

درک هم که همچنان در حال خوندن بود:
- تو رو می سپارم به مینای مهتاب... تو را می سپارم به دامان دریا... اگر شب نشینم اگر شب شکسته... تو رو می سپارم به رویای فردا

ملت هافل که علاوه بر پاره شدن پرده ی گوششون حالت تهوع بدی هم بهشون دست داده بود دوان دوان به اون ور سمت چپ برگشتند تا زیر رعد و برق های رز قرار بگیرن.

اما در این ور سمت چپ چه می گذشت؟

از اونجایی که استفاده از طلسم های نابخشودنی در تالار عمومی هافل ممنوع بود رز با استفاده از وسایل مشنگی در حال اعتراف گیری بود.

رز با کمربند به جون ملت افتاد. کراب و گویل که اصلاً شعورشون به درد و اینا نمی رسید. بنابراین مغور نیامدند.بلاتریکس و دراکو هم که از طلسمی باستانی استفاده می کردند که سلاح های مشنگی روشون تأثیری نداشت. در نتیجه رز به جون ریگولوس افتاد تا بالاخره بعد از یک ربع ریگولوس گفت:
- باشه باشه. میگم. ما اومده بودیم فنجون هافلپاف رو بدزدیم.
ملت اسلایترین:
رز:
ریگولوس با ترس گفت:
- به جون جسی راست میگم. ما اومده بودیم فنجونو بدزدیم. مدارکشم موجوده.

رز که دید ریگول خیلی از مرحله پرته به سمت آستوریا رفت. اما همین که کمربند را بالا برد درک با یک خیز بلند جفت پا رفت تو حلقش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1390/5/12 13:08:00
میون یه مشت مرگخوار/ زیر علامتی شوم
توی خ�
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 10 مرداد 1390 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار کامل ساکت و ساکن شده بود. تنها چیزی که حرکت میکرد، قلب هایی بود که از درک بیرون می زد و ناخن هایی که آستوریا می جوید. صدای هق هق سدریک هم تنها صدایی بود که شنیده می شد.

-حالا چند سالته؟ فکر میکردم موهات قرمز باشه! تو کتاب سه بعدیم این طوری کشیده بودت!آهان! پسرک مو بور مغرور تو گفتی اسمت چیه؟

دراکو آب دهانش را قورت داد و پلک هایش را به هم زد و دستانش را روی سرش گذاشت و بالاخره گفت:

- دی...د... راکو!

درک دستی به سبیلش کشید( نویسنده: اینو دیگه از کجا آوردم؟) و موهایش را به هم ریخت.

- میدونستم! میدونستم که تو همون مرتیکه سوسول دیمیتری هستی! خدمتکار قصر!

آستوریا یکی از دو حرکت اشتباهش در زندگی اش را انجام داد.

- امم... درک جان ایشون همسر بنده هستن. شما اذیتشون نکنین.

درک بار دیگر دکمه های پیراهنش را شکافت و کتش را روی دوشش انداخت و شروع به چرخاندن زنجیری در دستش کرد. با دست دیگرش هم پارچه ای زرشکی رنگ از لباس رز کند و دور دستش پیچید.

- آی نفس کش! شوهرت؟ تو کتاب ننوشته بود با دیمیتری ازدواج کردی!

رز که اوضاع را خیط می دید، در حالی که با یک دست لباسش را نگه داشته بود تا با کنده شدن بندش توسط درک پایین نیوفتد، دستش را روی شانه ی درک گذاشت و گفت:

- درک جان! شما الان حالیت نیس! بیا برو فنجون رو بگیر من اینا رو همین جا نگه میدارم.

آستوریا دومین حرکت اشتباه زندگی اش را انجام داد.

- نه دیگه ما رفع زحمت میکنیم! پاشو! پاشین دیگه!

ملت هافلپاف:

درک:

ملت اسلی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لجظه ای سکوت برقرار میشه و ناگهان همه هافلی ها با تمام وجود جیغ می کشن.

درک: هووووووووووووووی! کی موزیکو قطع کرد؟! بیام شپلخش کنم؟ (نویسنده: هان؟ نکنه انتظار داشتید بعد از خوردن سه گلون و نیم نوشیدنی مثلا داد بزنه آی دزد؟ نه عاامووو! )

اما: چراغا رو خاموش کنید، نور چشممو می زنه!

پیوز: واااااااااااااااای! چه خرگوش خانوم بانمکی، شما چجوری مردی که روح شدی خانوم خرگوشی؟ (نویسنده: گفتم کینگزلی خودش که نیست، یه نقشی به سپر مدافعش بدم توی رول )

گلرت: بووووووووووووووووووووووووق! (نویسنده: خو بوقی تو خودت بغل بی اف یا جی افت بودی، اینقدرم خرده بودی، جیغی که می زدنی قابل نوشتن بود؟ )

ریتا: یکی بیاد منو از دست برتی نجات بدههههههههه! (نویسنده: بدون شرح! )

رز: آهای! یکی بیاد جلوی اینا رو بگیره، دارن فنجون هلگا رو می دزدن! (نویسنده: آها! اینجاست که باید به پست قبلی توجه کنی، رز برخلاف بقیه پرخوری نکرده بود و داشت با طمأنینه(برتی یاد بگیر!) می خورد، در نتیجه حواسش یکمی سر جاشه )

ناگهان نور چشمک زن زردی همه تالارو پر می کنه و آژیر خطر خوفی با صدای گورکن پخش میشه و صدای هلگا هافلپاف کبیر از ورای همه این صداها به گوش می رسه که میگه:
- نواده دلبندم، هرگز در تالار هافلپاف کسی که کمک بخواد به حال خودش رها نمیشه!
یهو یه گوی عجیب غریب وسط زمین و هوا بالای استیج بیناموسی ظاهر میشه که تو زاویه های مختلف، انواع و اقسام چوبدستی ازش زده بیرون. دوباره صدای آزیر خطر گورکنی پخش میشه و همزمان گوی شروع می کنه با سرعت چرخیدن و انواع و اقسام طلسم ها رو به طرف اسلایترینی ها می فرسته.

دراکو، ریگولوس، بلاتریکس و آستوریا پشت کراب و گویل قایم میشن و اونا هم بدلیل گوریل بودن طلسم ها هیچ تاثیری روشون نمیزاره. البته کم کم داشت تاثیر می ذاشت ها، ولی برتی نذاشت! در واقع برتی سرشو بلند کرد و در حالی که احتمالا درست متوجه نبود چی به چیه و مطمئنا متوجه نبود که دو تا دختر جدید توی تالارن، چوبدستشو به طرف گوی محافظ میگیره که بر اثر این حرکتش برای چند ثانیه ریتا پدیدار میشه و میگه:
- خفه شو دیگه گوی عوضی! بذار به راز و نیازمون برسیم، آرپیجیوس!

و بدین ترتیب گوی محافظ تالار کن فیکون میشه! رز که می بینه فنجون هلگا داره از دست میره، جیغ می زنه:
- گلرت، گلرت! دارن فنجون هلگا رو می دزدن، جلوشونو بگیر

ولی دامبل دست گلرتو میگیره و میگه:
- عزیزم تو خودتو درگیر این قضیه ها نکن، اصن بیا با هم بریم یه جای خوش آب و هوا، تو تا حالا بندری زدن منو دیدی؟
و بدین ترتیب دامبل و گلرت غیب شدند و در سواحل هاوایی ظاهر شدند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند! (ببخشید این تیکه رو، بالاخره نویسنده پست هم تو جشن بوده و چن قلپی هم نصیبش شده، شما جدی نگیرید!)

رز ناامید از همه جا و همه کس، سر بیابون ها می ذاره، نه ببخشید، میره آپادانا یا یه همچین جایی که آدرس دقیق ترشو بعدا از پیوز می تونید بپرسید دنبال خواهرش که بیاد کمک ولی اما یکی می زنه پس کله اش که آخه بوقی، تا تو بری خواهرتو بیاری و اون عضو ایفای نقش بشه و اینا که اسلایترینی ها فنجون رو بردن، نفری یه قلب هم باش نوشیدنی خوردن که!

رز: خو چرا می زنی خو حالا لااقل بیا کمک کن جلوی اینا رو بگیریم!
اما: نه دیگه شرمنده رزی جون، من تا همین جا هم خیلی کمک کردم، تو اصن می دونی چقد سخت بود من حساب کنم چقد طول می کشه که خواهرت عضو ایفای نقش بشه و اینا؟

در نتیجه رز میره ریتا رو از زیر دست و پای برتی نجات میده و نویسنده هم از فرصت استفاده می کنه و توضیح میده که علت اینکه ریتا زیر برتی بوده فقط این بوده که اون دو تا چون زیاد خورده بودن، بعد از زمین خوردن نتونستن بلند شن و اصن فک نکنین که درجه پست از +16 به +18 رسیده!

ریتا رو به اسلایترینی ها: هوی! یالا همین الآن فنجون هلگا رو بذارید سر جاش! وگرنه به شکل جانورنمام تبدیل میشم و همه تون رو می خورم! شکل جانورنمای من گودزیلاست!
اسلایترینی ها رو به ریتا:

رز خسته و درمونده، به عنوان آخرین امیدش و بر خلاف میل ظاهری و باطنیش میگه:
- درک! درک! تو بیا جلوشونو بگیر!

ناگهان موزیک حماسی میشه، درک هم به نشانه تغییر موزیک، تی شرت یقه چاک خورده و عینک آفتابی سبک فیلم هندیش رو در میاره، بعد یه لحظه صفحه تاریک میشه تا دختربچه هایی که رول رو می خونن با دیدن هیکل ورزیده درک از خود بی خود نشن، بعد دوباره صفحه روشن میشه و درک در حالی که یه شلوار مشکی و یه پیرهن سفید با یقه تا نیمه باز و در حالی که یه کت رو شونه اش انداخته، کلاهشو رو به رز بر می داره و میگه:
- نوکرم آبجی! تو جون بخواه! کجان اون نامردایی که می خواستن فنجون ننه هلگا رو بدزدن؟ هان؟ آآآآآآآییییییی نفس کش!

درک در همون حالت جوگیزر به طرف اسلایترینی های حمله ور میشه. اسلایترینی ها دوباره پشت کراب و گویل قایم میشن ولی درک به حول و قوه نویسنده پست بودن، هر کدوم از اونا رو به یه طرف پرت می کنه!!!

در دقیقه بعد ملت اسلایترینی همه دست و پا بسه یه گوشه تالار افتادن و درک داره به فنجون ور میره! (نویسنده: باب با فنجون ور رفتن در حد همون +16 است!) درک فنجون رو روی میز میذاره و چاقوی دسته زنجانیش رو در میاره و میگه:
- به خاطر اهانت به تالار، یکیتون رو سر می برم تا درس عبرتی بشه برای سایرین، آره! حالا زود باشین بگین اسماتون چیه؟ و بهتره دعا کنین از اسمتون خوشم بیاد، چون از اسم هر کی خوشم نیاد، اونو می کشم!

- در... در... دراکو
- ریگو...ووو...لوس
- بلا...ترترترتر...یکس
- کرررررراب
- گو...یل
- آس...آس...آستوریا
- چی؟ آناستازیا؟
- آســـتوریا!

اما درک به جواب دوباره آستوریا گوش نمی کرد، بلکه به سرعت کت و کلاه و ... را در آورد و به همان تیریپ هندی قبلی بازگشت و با چشمانی به این شکل به آستوریا خیره شد
- وااای! آناستازیا! عشق گم شده من! این همه سال کجا بودی؟ من از همون بچگی که مامانم برام قصه آناستازیا رو می گفت عاشق تو بودم! ولی خودمونیم ها، اون موقع ها که من نی نی بودم تو وقت شوهرت بود، خوب موندی ها! چن سالته خانومی؟

آستوریا: بوقی! مگه پروفایل منو نخوندی؟ ادب حکم می کنه سن خانما رو نپرسن! اگه راست میگی دست و پامو باز کن تا بت بگم!

درک بلافاصله دست و پای آستوریا رو باز می کنه و اونو بغل می کنه! ولی آستوریا طی یه حرکت خفن، فنجون هلگا رو می کوبه تو سر درک! درک کمی به آستوریا نگاه می کنه و کمی به فنجون و بعد بلافاصله به طرف میز میره تا فنجون رو از نوشیدنی پر کنه و برای آستوریا میاره.

- وای منو ببخش آناستازیا! اصلا حواسم نبود که به تو هم تعارف کنم!
- اسم من آناستازی نیست، آستوریاست!
- می دونم آناستازیا جون

جماعت اسلایترینی و هافلی در یک اقدام هماهنگ:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 8 مرداد 1390 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نکات مهم: (لطفا قبل از خواندن رول اصلی مطالعه کنید.)

پست قبلی طولانی شد، به خاطر همین یه پست جدید می‌زنم. ناظر اگه خواست بعدا پاک کنه.

خب دوستان، برای نوشتن سوژه وقت زیادی گذاشته شده، سعی کنید به نکاتی که در پست اشاره شده توجه کنید. دقت کنید که هافلی‌ها الان تعادل درست و حسابی ندارن و نمی‌تونن ژانگولر بازی در بیارن یا جلوی اسلی‌ها مقاومت کنن، حتی وحشت‌زده هم شدن. میتونید سوژه رو اینطوری جلو ببرید که دراکو با دوستاش فنجون رو می‌دزدن و هافلی‌ها بعدش تلاش می‌کنن فنجون رو پس بگیرن یا هر ایده‌ی مناسب دیگه‌ای که در ذهن دارید.

حتی این وسط درگیری گروه‌های دیگه برای گرفتن وسایل ارزشمند گروهشون از اسلی‌ها هم میتونه سوژه‌های فرعی خوبی ایجاد کنه.

برای خواندن اون قسمت از رول که شعر توشه یکم احساس به خرج بدید با ریتم بخونید. حتی میتونید برای تاثیر گذاری بیشتر، آهنگ "میدون" TM Bax رو هم هم‌زمان با خوندن رول گوش کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: شنبه 8 مرداد 1390 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

ساعت: شش عصر
مکان: تالار اسلیترین


دراکو مالفوی به همراه ریگولوس، بلاتریکس و آستوریا دور یه میز حلقه زدن اما ... اشتباه نکنید میزه گرد نیست‌ها. اما اینکه چطور اینا حلقه زدن بر هیچکس روشن نیست. کراب و گویل که فیگور خفنی گرفتن پشت سر دراکو ایستادن. یه کیسه هم بینشون قرار داره که هر از گاهی تکون میخوره اما با تیپاهای نوبتی کراب و گویل دوباره حالت سکون به خودش میگیره.

دراکو: امشب جشن مهمی قراره در تالار هافلپاف برگزار بشه ... بهترین فرصته که به اونجا بریم و فنجون هافلپاف رو بدزدیم.

بلاتریکس که جو ایفای نقش گرفته بودتش میگه: اجازه بدید من هری پاتر رو بکشم ارباب.

ریگولوس: الان این چه ربطی به جشن هافلپاف و فنجون هلگا داشت؟

بلاتریکس: ها؟ آها ... هیچی.

آستوریا: ما تونستیم شمشیر گریف و تاج ریون رو ازشون بدزدیم. فقط مونده فنجون هلگا. دراکو نمی‌خوای بگی ما چطور میتونیم وارد تالار هافل بشیم؟

دراکو برای تاثیر گذاری بیشتر یه عینک آفتابی از جیبش در میاره و به چشم‌هاش میزنه:
-کراب و گویل! کیسه رو بزارید روی میز ...

کراب و گویل کیسه رو برمیدارن و پرت میکنن رو میز. از درون کیسه صدای اعتراضی به گوش میرسه:
-آآآیییی ... مادرتو ...

بوم!

مشتی از طرف بلاتریکس به سمت کیسه حواله میشه و محتویات درون کیسه به طور کامل خفه میشه. دراکو بلند میشه و در کیسه رو باز می‌کنه. کینگزلی در حالی که زبونش از حلقش در اومده و دهنشم کف کرده از کیسه بیرون میاد و کف میز پهن میشه.

دراکو چوبدستیش رو بیرون میاره و به سمت کینگزلی میگیره:
-این شیر کاکائو کلید ورود ما به تالار هافلپافه. کروشیو!

ساعت: ده شب
مکان: تالار هافلپاف


*خواندن ادامه‌ی پست برای افراد زیر شانزده سال توصیه نمی‌شود. لطفا اگر کمتر از شانزده سال سن دارید و بر خواندن ادامه‌ی پست اصرار می‌ورزید، کپی رضایت‌نامه‌ی والدین به همراه سه قطعه عکس تمام اندام به برتی بات یا درک ارسال نمائید.

مبل‌های راحتی، میزها و وسائل تزئیناتی از تالار عمومی هافلپاف جمع شدن و یه stage دایره‌ای شکل به ارتفاع نیم متر و پهنای تقریبی سی متر مربع وسط تالار قرار داده شده که در وسط آن میز دایره‌ای شکل دیگری قرار گرفته. بر روی میز انواع و اقسام بطری‌های نوشیدنی به همراه تعداد زیادی جام (تعداد جام‌ها به علت زیاد بودن از دست نویسنده پست خارج شده) دیده میشه. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. هر نوع نوشیدنی که فکر کنید روی میز بوده. از پشت اشاره می‌کنن نویسنده داره خودشو جر میده که روی عبارت "هر نوع" تاکید بورزه. در کناره‌های stage با خطوط طلایی رنگی نوشته شده:

میدان بیناموسی
ایده‌ی طرح: ادوارد جک
مشاور طرح: لودو بگمن
اسپانسر مالی طرح: پیوز
مجریان طرح: برتی بات، درک
ویژه جشن‌ها و پارتی‌های درون تالاری


درب خوابگاه مختلط باز میشه و سدریک به همراه رز میان بیرون. لباسی که بر تن رز هست بی‌نهایت زیباست اما چون توصیف لباسش باعث میشه از محدوده‌ی مثبت شانزده به مثبت هجده وارد بشیم و رضایت‌نامه‌هایی هم که بدست ما رسیده مربوط به افراد شانزده ساله از توصیف اون صرف‌نظر میشه.

سدریک: کینگزلی هنوز نیمده؟
رز: حتما دوباره واسشون مهمون اومده نتونسته بیاد.

سدریک و رز به روی میدون بیناموسی میرن و به صرف نوشیدنی آلبالویی رنگی مشغول میشن. سدریک همون اول سه تا جام رو یه جا میندازه تو دهنش اما رز خیلی آرام و با طومئنینه (؟) قلپ قلپ قلپ میخوره. اِما، درک، برتی، ریتا و روفوس هم از خوابگاه میان بیرون و به سمت میدون بیناموسی میرن. پشت سر اونها گلرت به همراه آلبوس دامبلدور در حالی که دست همو گرفتن و از دیدن منظره مقابلشون (نوشیدنی‌ها، نه ساحره‌ها!) ذوق مرگ شدن پیداشون میشه. بر روی ریش‌های دامبلدور اِتیکت طلایی رنگی چسبونده شده که روش نوشته: Special Guest

ده دقیقه بعد ...

تالار به شدت کم نور شده و تنها نور طلایی رنگی به حالت رقص و دَنس داره به میدون بیناموسی می‌تابه. تمام هافلی‌ها دور تا دور میز وسط میدون بیناموسی جمع شدن و در حالی که جام‌ها دستشونه و لپ‌هاشون سرخ شده آماده‌ی انفجار هستن. رز چوبدستیشو بیرون میاره و عربده میکشه:
-موزیکوس ماکسیموس!

صدای انفجاری به گوش میرسه و ترانه‌ی گولاخی سرتاسر تالار هافلپاف رو در بر میگیره:

خوش اومدین به این جمع ...
جمعن همه ی هافلیا ...

بوم!

صدای انفجار دیگه‌ای به گوش میرسه و از سقف تالار همینجوری پیچک میریزه رو ملت. هافلیا جام‌هاشون رو بالا میگیرن و میزنن به هم. گلرت و دامبلدور از بس محکم می‌کوبن جام‌هاشون خرد میشه.


هِلِه هِلِی لووونه
بوق زنی تو میدونه

همه جا هم چراغونه
وای عله دنبالمونه

خانوم آقا نرو خونه
همه چی ضد قانونه


هافلیا: هوووووووووووو ....

همه يكی شدن تو اين تاريكی
اين پارتی هم ميشه تاريخی

مهم نیست جشن هست مال کی
امشــــــــــــــــب ... همه مالكید

زدن سیم آخر همه قر و قاطی
همه دارن به هم حس تله پاتی


ملت دیگه دارن از خود بی‌خود میشن، لیوان‌هاشون رو پرت می‌کنن کنار و شروع می‌کنن به تکون دادن دست‌ها و کمرشون. اون سمت تالار تابلوی ورودی کنار میره و شش اسلیترینی در حالی که ماسک زدن وارد تالار میشن. همه جا تاریکه و کسی متوجه اونا نمیشه. تاریک هم نبود باز با این حالشون متوجه نمیشدن.

دور و برم نيست تاپیک ارزشی
دارن همه سوژه‌های چرخشی

همه قيد و ميد بلاکو زدن
توی هافلاویز رول میزنن

نگو اينجوريه هافلو ديدم
بايد باشی ببینی بی‌راه نمیگم


رز سرشو به صورت دورانی تکون میده و باعث میشه موهاش صورت همه رو مورد نوازش قرار بده. درک استعدادشو در حرکات کمر به رخ همه میکشه، ریتا داره اسپانیایی میرقصه و دامبلدور و گلرت هم همدیگرو بغل کردن قاه قاه میخندن. برتی هم که می‌بینه سدریک تازه‌وارده و خجالت میکشه یکی میزنه پس گردنش و هلش میده وسط جمع.

حال بده برو یه راست حموم
بده بالا بالا مکس ولووم

تا بیناموسی بشه باز شروع
رفاقت‌ها بکنه بازم طلوع

ریتا دوستت دارم نميگم دروغ
همه در به در و شلوغ پلوغ


در اون سمت اسلیترینی‌ها به حالت سینه‌خیز دارن به سمت تالار یادبودها میرن. لحظه‌ای متوقف میشن، دراکو یه چراغ قوه و یه کاغذ از زیر سینه‌ش (دقت کنید گفتم دراکو، نگفتم بلاتریکس یا مثلا آستوریا) در میاره، نور میندازه رو کاغذه و وقتی از درستی مسیر مطمئن میشه به سینه‌خیز رفتنش ادامه میده. بقیه در حالی که سعی می‌کنن پای دراکو نره تو حلقشون پشت سرش حرکت می‌کنن. کراب و گویل هم به علت گوریل بودن هنوز نزدیک ورودی تالار هستن و به ازای هر پونصد کیلوکالری که انرژی میسوزونن یه سانت میان جلوتر.

وای مدیرا پستو ديدن
عيب نداره رشوه ميدم

ارواح هم واسم خواب ديدن
كه هافلو دارم من تاب ميدم

هِلِه هِلِی لووونه
بوق زنی تو میدونه

همه جا هم چراغونه
وای عله دنبالمونه

خانوم آقا نرو خونه
همه چی ضد قانونه


برتی جو می‌گیرتش و میپره رو میز و پای سمت راستش تا نصفه میره تو یکی از نوشیدنی‌ها اما اصن حالیش نیس. یه میکروفون از غیب ظاهر می‌کنه و شروع می‌کنه به انجام حرکات موزون.

خانم‌ها آقايون نرين خونه
خودم با ناظرا ميزنم چک و چونه

قراره جشن تا ساعت 5 بمونه
دوباره برتی واست تا صبح بخونه


درک هم به روی میز میپره و باعث میشه نصف جام‌ها خرد بشه. میکروفون رو از برتی میگیره و سرشو به شدت عقب جلو می‌کنه.

برتی داری پارتی بازی؟
كه واسه خودت شر میسازی؟


برتی میزنه پس گردن درک و میکروفون رو پس میگیره:

درک باش از اين پارتی راضی
جای اینكه واسه ما می‌نازی

فکر کردی مزه‌ی دونه‌هام نمکیه؟
همه طعم بودنش الکیه؟


و برای اینکه بزنه تو پوز درک چوبدستیشو به صورت مارپیچ تکون میده و هزاران دانه‌ی همه‌مزه از سقف شروع می‌کنه به باریدن. درک هم واسه اینکه کم نیاره یه بطری از روی میز بر میداره، به شدت تکون میده و وقتی درشو باز می‌کنه گازش میریزه رو ملت. هافلیا ذوق مرگ میشن و وحشی‌بازی در میارن.

بيا بشين دور و ور ما ببين
جادوگران داره بالا و پايين

تو هافلپاف جمع شديم
خوب و شاد و شنگوليم

هاگ رو هم که دور زدیم
تو روح پادمور بوق زدیم

الان دور هم جمعيم
مدیرا هم كردن كمين

حتي اگه بلاک شيم
تا آخرش همه با هميم


کراب: داره تگرگ میاد.
گویل: آره دراکو نگفته بود هافل تگرگ میاد.
کراب: اما تگرگ‌های خوبیه، من یکیشو خوردم مزه نوشابه میداد.
گویل: اما تگرگ من مزه‌ی پای مرغ میداد.
کراب: چه جالب، تگرگ‌هاشون همه مزه‌ست.

هِلِه هِلِی لووونه
بوق زنی تو میدونه

همه جا هم چراغونه
وای عله دنبالمونه

خانوم آقا نرو خونه
همه چی ضد قانونه


ریتا که کل لباسش خیس شده از خوشالی شیرجه میزنه به سمت درک که بطری رو ازش بگیره. اما چون حواس درست و حسابی نداشته اشتباهی میپره رو برتی و جفتشون از روی میز پرت میشن اونور و به علت تاریکی بیش از حد تالار نویسنده پست هم قادر نیست بگه بعدش چه اتفاقاتی میفته، اما هر چی که هست دیگه پیداشون نمیشه.

همه جمعيم ...

پس با ما بمون
حالا بلند بخون !


دراکو: لوموس!

نور همه جا رو فرا می‌گیره و به روی جام‌های هاگوارتز، مدال‌های کوییدیچ و یه سری اشیا بیناموسی میفته که درون جایگاه‌هایی شیشه‌ای قرار داشتن. جایگاه‌ها در دو ردیف امتداد داشتن و در انتهایی ترین قسمت، بر روی یه جایگاه بزرگ‌تر و کلفت‌تر که دور تا دورش هاله‌ی طلایی رنگی مشاهده میشده ... فنجان هافلپاف!

دراکو و رفقاش: موهاهاهاها ...

ستاره بارونه ... تو تو تو ميدون
هلگا تو یادمونه ... تو تو تو ميدون
در و داف فراووونه ... تو تو تو ميدون


کراب و گویل همچنان در مسیر تالار یادبودها سینه‌خیز دارن میرن که یه کرم فلوبر از کنارشون رد میشه و ازشون جلو میزنه.

ستاره بارونه ... تو تو تو ميدون
هلگا تو یادمونه ... تو تو تو ميدون
در و داف فراووونه ... تو تو تو ميدون


کراب: یعن ما از این کرمه نمیتونیم سریع‌تر بریم؟
گویل: میتونیم اما تاریکه همه‌جا ... اوه من نور می‌بینم.
کراب: آره نور ... اما چرا داره حرکت می‌کنه؟
گویل: شکل خرگوش هم هست.
گویل: و نقره‌ای رنگ.

هاله‌ای نور به شکل خرگوش نقره‌ای رنگی از کنار کراب و گویل رد میشه و به وسط میدون بیناموسی میره. موزیک بلافاصله قطع میشه و هافلی‌ها سر جاشون میخکوب میشن. صدای لرزان کینگزلی از درون خرگوش نقره‌ای رنگ همه جا رو فرا می‌گیره:
-اسلیترینی‌ها تو تالار هستن. فنجون هافلپاف در خطره. از میراث هلگا محافظت کنید.

لحظه‌ای سکوت برقرار میشه و ناگهان همه هافلی‌ها با تمام وجود جیغ میکشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!