جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آبان 1390 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده:کراب!
گیرنده:شناسه کراب!
آدرس:کراب!


موضوع:نامه ای دوستانه به شناسه عزیزم


خیلی وقت بود میخواستم باهات حرف بزنم.ولی مگه جادوگر عاقل با شناسه حرف میزنه؟کمی فکر کردم و یادم افتاد که من کلا هرگز عقل درست و حسابی نداشتم!برای همین تصمیم گرفتم باهات حرف بزنم.
ازت ممنونم که با تایپ چند عدد و حرف ظاهر میشی و با ذوق و شوق از ورود تکراری من تشکر هم میکنی! سابقه نداشته کسی از دیدن هر روزه من(حتی گاهی چند بار در روز)تا این حد خوشحال بشه! خسته نمیشی...ولی گاهی خسته کننده میشی...این همه وقت آزاد داری.مثلا وقتایی که وارد سایت نمیشم.بشین فکر کن و یه خوش آمد گویی جدید پیدا کن خب.چقدر وابستگی به مدیرا؟آدم باید نوآوری داشته باشه.البته آدم نیستی...ولی شناسه که هستی!
همونقدر که از ورودم خوشحال میشی، از خروجم ناراحت و غمگین میشی...تا حدی که گاهی وقتی دکمه خروج رو میزنم از شدت ناراحتی جملات بی معنی مانند " از ورود شما متشکریم آبنبات چوبی پاتر" و "از ورود شما متشکریم اسب آبی " نمایش میدی.اینجاست که دلم برات میسوزه.حتی گاهی میزنی به سیم آخر و میگی از ورود شما متشکریم پروفسور کوییرل!که مثلا من با وسوسه دست یافتن به منوی مدیریت از خروج منصرف بشم و بمونم؟عمرا اگه گول بخورم!...نمیدونم...شایدم از سر دلتنگیه.شایدم واقعا نمیخوای برم.خب این جنگولک بازیا برای چیه؟ به زبون آدم بگو بمون خب!البته گفتم که...آدم نیستی...ولی شناسه که هستی!
تازه گاهی یه جور دیگه میزنه به سرت.یه عدد یک(1) قرمز خوش آب و رنگ میذاری کنار قسمت پیام شخصی ها.خب آدم دست خودش که نیست.ذوق میکنه!کلی امیدوار میشه.میپرم تو پیام شخصیام و میبینم خبری نیست و یکه هم خودبخود غیب شده و تو احتمالا اون پشت از خنده غش میکنی.این کارتم تکراری شده.خلاقیت داشته باش.آدم باید خلاقیتم داشته باشه.حتما لازم نیست تکرار کنم که آدم نیستی...ولی شناسه که هستی.خوب نیست با احساسات یکی بازی کنی.

گاهی شوخیای ناجور میکنی.البته این یکی دست تو نیست.قانونه.ولی خب.گاهی احساس میکنم خودتم تو این کار دست داری.دو ساعت مغزمو بکار میندازم و مینویسم.مینویسم و مینویسم...و وقتی در اوج اعتماد به نفس و با اطمینان کامل دکمه ارسالو میزنم اون صفحه آبی رنگ لعنتی ظاهر میشه(آخه قالب من آبی نیست) و میفهمم که از سایت پرتم کردی بیرون.باید کلی شانس بیارم که نوشته هام نپریده باشه.هر بار میگی قبل از فرستادن سیو کن.یادم میره خب...لطف کن قبل از شوت کردن بپرس که قصد رفتن دارم یا نه.ناسلامتی نون و نمک همدیگه رو خوردیم.اگه من نبودم تو هم نبودی دیگه.میخوای دو ماه بهت سر نزنم ببینیم چه بلایی سرت میاد؟الان دیگه فکر میکنم شرمنده شده باشی.

گاهی دیگه جدی جدی قهر میکنی و کلا راهم نمیدی تو!
دهها بار همون حروف و اعداد رو وارد میکنم.آخر یه خمیازه میکشی و ورود موفقیت آمیزمو تبریک میگی.اینجور وقتا دلم میخواد همچین با مشت...هیچی...ولش کن...دهن نداری که!

گاهی میزنم به سیم آخر.یه چیز ناجور میگم.مثلا تو چت باکس یا یه جای دیگه.تاوانشو تو میدی.باید منو ببخشی.چه کنم!جلوی زبونمو نمیتونم بگیرم!مدیرا هم که زورشون به تو میرسه.ازشون دلخور نشو...جوگیر میشن گاهی!


حرف و حدیث زیاده...ولی برم تا مدیرا باز قصد جونتو نکردن!

مواظب خودت باش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینست کراب در 1390/8/26 1:01:24
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: یکشنبه 10 مهر 1390 09:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده : تدی لوپین

گیرنده : جیمز سیریوس پاتر

رونوشت: تدی لویپن

موضوع: چهار



سلین!!

غرض از مزاحمت اینکه من یک سری قوانین کشف کردم که خواستم در این نامه اونا رو به حضور انورتون برسونم، باشد که وزارت نباشد ما هم جزو نخبگان شویم!

قانون اول) دو قطب بوقی یکدیگر را جذب می کنن.


حالا از اینکه با هم توی یه تیم توپ زدیم و رفیق گرمابه و گلستان همدیگه بودیم و ملتی و وبلاگهایی و چتر باکسهایی رو به بوق کشیدیم که بگذریم می رسیم به سر آغاذ داستان و اونهم تاریخ مشترک ورود به سایته! به جان خودش این یه جور تله پاتی پیش آگاهانه است، فردا دانشمندا به اسم خودشون ملاقه میدن، نوبل میگیرن ولی کسی نمیگه کفشش کار تدی بوده!

قانون دوم) یک بوقی از بین نمیره، بلکه با استفاده از save دوباره به بوقی بازی برمیگرده.


مهم نیس بوقی ها چقدر از هم دور بشن، بالاخره یه راهی پیدا میکنن که دوباره به بوقی بازی و رفاقت بوقیشون برگردن! مسئله اینه که بقیه اونا رو به چشم بوقی میبینن و فکر میکنن بوقی بیش نیستن ولی این دقیقا نقطه قوت بوقی هاست که برای غلبه بر غیر بوقی ها همیشه استفاده کردن و موفقیت بوقی داشتن!

قانون سوم) هر عملی با عکس العمل بوقیانه ای همراه است!

قضیه چیه؟ قضیه اینه که یک بوقی ممکنه توی یک عمل انجام شده قرار بگیره، فکر کردی جا میزنه؟ فکر کردی گریه میکنه؟ فکر میکنه عله شو میخواد؟ نه! بوقی به بوقیانه ترین شیوه ممکن عکس العمل نشون میده مثلا جیغ بنفش مایل به یویوی صورتی میکشه یا زوزه ای ملوس از خودش در میکنه و بعد دندوناش رو توی حلقوم طرف فرو میکنه! در نتیجه غیر بوقی هایی که عاقل ترن سعی میکنن خودشون رو توی یک عکس العمل بوقیانه قرار ندن!

.
.
.

دهم مهر، چهارمین تولد جیمزتدیا مبارک.

توله گرگ زشت!

تصویر تغییر اندازه داده شده



پ.ن. اگه من از تو بزرگترم، چرا هم سن تو هستم؟ این معمای بعدیه که باید حل بشه... مخلصت.. تدی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1390 06:13
نمایش جزئیات
آفلاین
از : بلا

به : لردسیاه


سرورم ... سلام .

دلم واستون تنگ شده . میدونم اونجا حال مرگخوارا خوبه . اصولا هر جا شما هستین حال مرگخوارتون خوبه . دلم میخواد چشای آنی مونیو که الان به بهونه ریختن نمک توی ظرف سوپتون زیرچشمی داره نامه منو میخونه از جا دربیارم . یکی دو تا روش جدید شکنجه از سفرم به مصر از جادوگرای مصری یاد گرفتم . که با لذت روی خودشون اجرا کردم .

دیروز کنار دریای سیاه پوستم حسابی برنزه شد . بومی های اینجا معجون سیاهی دارن که وقتی اونو روی پوست کف دست میذارن مو ریشه میزنه و در عرض یک روز رشد میکنه و این زمان اگر با شن و ماسه های ساحلی ماساژ داده بشه به نصف کاهش پیدا میکنه و تا عصر به اندازه ده سانتی متر رشد میکنه . این موها بمدت سه ماه موندگارن و بعد میریزن . ساختش کمی وقت گیره و هفت روز باید صبر کنن تا معجون بعمل بیاد . ولی من به اندازه مصرف یکسال واستون سفارش دادم . اگر خوشتون بیاد این قسمت از ساحل و بومیهاشو میخریم و یه تولیدی شخصی توش میزنیم و هم واسه مصرف خودتون ورمیدارین هم اضافشو میفروشین و به طلاهای گرینگوتزتون اضافه میکنید . من درهرحالی حامی منافع شمام .

براتون یکی دو تا سوغاتی جالب و سیاه دیگه هم میارم . بعلاوه یه وسیله شکنجه خیلی جالب که کاتالوگ طرز استفاده اش یک هفته دیگه بدستم میرسه . قصد دارم آنتونین و رودولفو باهاش امتحان کنم .

فردا بسمت خونه حرکت میکنم . به لینی و رز بگید وسایل و یادگاریای شما که از تو اتاقم کش رفتن بذارن سرجاش .


دوستدارتون بلا .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 شهریور 1390 06:23
نمایش جزئیات
آفلاین
نامه سر گشاده

از: ماری مکدونالد- تالار خصوصی گریفیندور، کنار شومینه

به: جادوگران

تاریخ: امروز، دیروز، فردا


سلام، خوبی؟ انگار هنوز‌م خیلی‌ شلوغ پلوغی، واقعا انگار یه نیروی جادویی داری که هر کی‌ میاد سمتت دیگه نمیتونه ازت دلش بکنه! راستش خیلی‌ خاطره دارم ازت اما فکر کنم تو هیچ خاطره‌ای از من نداری. هیچ وقت هیچ کار مهمی‌ نکردم و فقط یه جای اضافی پر کردم اما راستش تو همدم تنهایی‌‌ام بودی، میومدم و با خوندن پستات سرگرم می‌‌شدم و در اون لحظه دنیای خودمو فراموش می‌کردم و در دنیای تو غرق می‌‌شدم، بعضی‌ وقت‌ها می‌خندیدم بعضی‌ وقت‌ها هم غصه میخوردم. چه قدر دلم می‌خواست منم یه روزی یه ساحره اصیل بشم نمیگم پیش نیومد چون خودم تلاش نکردم. یادش بخیر هر روز میومدم، یه گوشه قایم می‌‌شدم و فقط میدیدم، دوستی‌ هایی ارزشمندی که وجود داشت، چه قدر حسرت میخوردم که چرا من بینشون نیستم. دعوا هایی پیش میومد و دلم می‌خواست یه کاری بکنم اما من نه سر پیاز بودم نه ته پیاز! اون روزا رو یادت میاد؟ روزایی که محفل ققنوست رو اوج بود، اون کل کلای توی چت باکس، وای چقدر می‌خندیدم! اون باشد تا وزارت نباشد‌ها ، ملت چه پستایی میزدن، هالی‌ ویزارد و مصاحبه‌هایی‌ که پرسی میکرد، میدیدم بی‌چاره مهموناش پدرشون در میومد سر جواب دادن! چه روزایی خوبی بود! با اینکه هیچ کس منو نمیشناخت اما من همه‌رو شناخته بودم از پستاشون. هر روز میومدم سر میزدم ببینم کی‌ چی‌ نوشته، سر بعضی‌ پست‌ها انقدر می‌خندیدم که همه توی خونه فکر میکردن دیوونه شدم! خاطرات بدم بود، دعوا‌ها و تفرقه‌ها اما بالاخره تموم شد. میدونی‌، واقعا خوشحالم اون روز توی گوگل درباره هری پاتر سرچ کردم و اسم تو اومد و من وارد دنیای کاملا جادویی تو شدم، آره واقعا دنیای تو جادوییه، درسته هیچ فعالیتی نکردم و هیچ کس منو نمیشناخت( و الانم نمیشناسه!) اما خیلی‌ لحظات خوبی گذروندم. یه تشکر گنده بهت بدهکارم، که توی این دنیای صمیمی‌ و دوستانت واسه من فشفشه یه جایی‌ بود. خیلی‌ خیلی‌ ازت ممنونم و از همه اعضات هم تشکر کن، میدونم هیچ کس منو نمیشناسه اما من همشونو خیلی‌ دوست دارم... آخ... جوهرم داره تموم میشه، دیگه شبم از نیمه شب گذشته، میرم بخوابم میترسم جن هایی خونگی بیان واسه تمیز کردن تالار و من ببینمشون آخه از بچگی‌ فکر می‌کردم اونا یه روح خبیثم دارن و به خاطره همین یه کم ازشون میترسم،مسخرست، نه؟! فردا صبح این نامه رو میبرم پست خانه هاگزمید که با اولین جغد بفرستم.

شبت خوش!
ماری


پ. ن : راستی‌ یادم رفت بگم، ازت خواهش می‌کنم دوباره بدون خبر ۱ هفته نابود نشو! خواهش می‌کنم همیشه بمون!

پ. ن ۲: استرجس پادمور شیرینی‌ بچه هایی گریف چی‌ شد؟! میدونم هیچ وقت ندادی بهشون!

پ. ن ۳: بچه هایی قدیمی‌ سایت، یه مدت بر گردین و خاطره‌ها رو دوباره زنده کنید، حیفه واقعا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1390/6/15 6:28:09
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1390 08:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پیش گفتار: این تاپیک تک پستیه و توش به هر کی که بخواین نامه سرگشاده مینویسین منتها با اجازه ناظر برای مدت کوتاهی قراره توش رول بنویسیم و بعد به حالت قبل برگرده.

سوژه جدید

نزدیک ترین چراغ روشن مربوط به خانه ای در انتهای خیابان اصلی هاگزمید بود که آخرین سوسوی خود را هم زد و خاموش شد.
زیر نور هلال ماه حتی اگر کسی هم بیدار بود چشمش به دو جفت پایی که از زیر یک شنل سیاه رنگ بیرون زده بود نمیخورد.

شنل سیاه رنگ تلو تلو خوران به وسط جاده ی اصلی هاگزمید رفت و به سمت پایین ده حرکت کرد.

- جـیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

- هـیــــــــــــــــــــــــــــــس ... میخوای کلّ دهکده بریزن دورمون؟

- چی کار کنم خوب؟ با لقد زدی تو [توسط ناظر آستاکباری سانسور شد] میخوای جیغ نزنم؟

- خوب چی کار کنم تو این تاریکی زیر شنل متوجه نشدم دیگه! آروم باش ... الان میرسیم.



پس از مدتی شنل سیاه و ساکنانش به مقصد خود رسیدند. فردی که موهای زرد رنگ و قدّ بلند تر داشت چوبدستی کشید و با حرکت کوچکی در ساختمان بزرگی که پستخانه هاگزید نام داشت را باز کرد.
هر دو مهاجم از زیر شنل خارج شدند و وارد پستخانه شدند.
نگهبانی که صدای خر پفش را حتی از بیرون در هم میشنیدند را بیهوش کردند و مشغول کار شدند ...


چند ساعت بعد - شیون آوارگان

در بزرگترین اتاق مخروبه اوباشی ها جلسه ای محرمانه گرفته بودند.
لودو بالای میز نشسته بود و با شادمانی به سدریک و آگوستوس خیره شده بود و منتظر بود ببیند آن ها چه کرده اند!

- حلّه! اول همه ی تابلو ها رو جابه جا کردیم، بعد همه ی جغد ها رو طلسم کردیم و آخرش هم محض احتیاط مسئول اونجا رو هم با طلسم فرمان تحط کنترل گرفتیم که متجه اوضاع نشه

همه ی اعضای گروهک گیلاس هایشان را بالا گرفتند و به هم زدند و گفتند: شرارت!
و پیک یک را نوشیدند ...


_______________________________

دار و دسته ی اوباش کاری کرده اند که نامه هایی که از این پستخانه میگذرد جابه جا شوند.

آیا نامه ی فوق محرمانه ی وزارتخانه به دست مسئولین پیام امروز میرسد؟
آیا نامه ی دامبلدور به گریندل والد به دست ریتا اسکیتر میرسد؟
آیا نامه ای که اسنیپ برای دامبلدور نوشته به دست اسمشونبر میرسد؟
آیا نامه ای که هری برای چو نوشته به دست جینی خواهد رسید؟
آیا نامه هایی که آنتونین برای مافلدا مینویسد به دست علّه خواهد رسید؟
آیا نامه های علّه و کوییرل پخش خواهد شد؟


این ها را شما مشخص خواهید کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/6/1 8:14:04
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/6/1 8:54:24
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1390/6/1 9:03:58
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 31 تیر 1390 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین

از: رز ویزلی
به: هلگا هافلپاف

تاریخ: زمان زندگی
مکان: نالار طلایی رنگ


-----------------------------------------------------------------

سلام نن جون!
خوبی؟ هنوز مغزت و چشمات تجزیه نشدن؟ میتونی این نامه رو بخونی؟

ما نوه نواده هات خیلی هوات رو داریم! عکستو زدیم به دیوار تالار. درست همونجایی که میگن همیشه دوست داشتی بشینی. سمت چپ شومینه. بالای اون کاناپه ای که پشتش عکس گورکن برجسته بافته شده. میدونی میشه کجا؟ درست رو به روی اون ستونی که با رنگ زرد روش نقش کشیدیم! میدونی ما به احترامت هنوز جای وسایل رو عوض نکردیم. دو سه بار پیشنهاد فنگ شویی داده شد و یه بارش هم اجرا شد. اما بعدش دیدیم همه اون طوری راحت تر بودیم!

کاش بودی و میدیدی که تالارت چقدر پست میخوره! کاش بودی و میدیدی که چقدر نوه نواده هات میخندن! کاش بودی و می دیدی که داریم روی تموم تاپیک های قدیمی آب و کف و صابون می ریزیم!

خوشحالم که نیستی تا ببینی چطوری بعضی نوه هات میرن گروه های دیگه!

خلاصه میخواستم بگم که...

دلم خیلی برات تنگ شده! وقت کردی سر بزن بهمون!

خدافظ مامان بزرگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/31 15:44:53

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1390 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
از : جیمز سیریوس پاتر
به : عله پاتر

سلام بابا.
کجایی نمیدونم، حتما رفتی تو سایت زوپس و هنوز در تلاشی اونو به یک سی ام اس برتر تبدیل کنی. از وقتی که یادم میاد بزرگترین آرزوت همین بود. همیشه به فکر کارت بودی. شام و ناهارمون جای اسپاگتی منوی مدیریت بود. جای کوییدیچ کار با ویکی یادم دادی، جایزه ی نمره هام تو هاگوارتز، منوی نظارت بود نه یویوهای خفن جدید.

آره بابا. دلم خفن گرفته ازت.
چجور پدری بودی! من تهدید به بلاک شدم حتی!
یادته باهام مصاحبه کردی زدی تو خبرنامه؟ یادته آخرای مصاحبه رو سانسور کردی؟ یادته چندبار پا گذاشتی رو سیم سرور؟

خدا از سر تقصیراتت بگذره بابا، شرمنده دو عالمم کردی، هر جا میرم سر م پایینه، هر کی میبینه میگه این پسر عله س، این پسر عله س، بچه ها بهش بخندین!

ولی بابا یه خبری دارم برات. یکی اومد جات. بابای خوبیه، قدرمو میدونه، اسمش عله نیست، هری میگن بهش. آشنا نیس برات؟
خلاصه بگم. هیچوقت یکی از حرفاتو یادم نمیره، میگفتی اونی که برج میلاد ساخته، دیگه سراغ ِ ساختمون های آجری رو نمیگیره!

برو سراغ ِ سی ام اس برتر میلادت، جادوگران آجری رو ما میسازیم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 19 آذر 1389 20:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جغد سفید قلبی شکل، رفت و رفت تا به بالای برج خوابگاه مدیران رسید. از یک پنجره باز، وارد خوابگاه شد و مستقیم بسمت تخت خواب یکی از وبمستران رفت. جغد، نوک خود را روی گونه وبمستر گذاشت و آن را بوسید. وبمستر مورد نظر در حالی که چشمش را میمالید و تعجب کرده بود از خواب بیدارشد و متعجب به جغد نگاه کرد! سپس متوجه نامه ای که به چنگالش بود شد و آن را برداشت. سر جغد را نوازش کرد و با کنجکاوی از اینکه چه دیوانه ای! پنج صبح و قبل از قوقولی لی قوقوی خروس ها برایش نامه فرستاده شروع به خواندن کاغذ پوستی ای که پاپیون صورتی قلبی شکلی روی آن بود کرد:

به: ... (جوهر پخش شده بود) ...، خوابگاه مدیران، بخش گردانندگان

از: آنتونین دالاهوف - مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز، تالار خصوصی هافلپاف، خوابگاه پسران

ای جغده که میروی به سویش/ از جانب من ببوس رویش

صبح بخیر!
اگر از حال ما خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما. غم فراق و دوری یار ما را چون پوست و استخوان کرده. عزیزم، دلم برات قد یه بچه جغد شده. پنجشنبه هفته آینده قراره ببرنمون هاگزمید اگه تو هم بیایی میتونیم با هم یه نوشیدنی بخوریم. توی هاگوارتز هم اوضاع خوبه. یه پسره اومده که اسمش تام ریدله! خیلی حالیشه. یه گروه تشکیل داده که منم رفتم توش. شب ها هم جات خالی همش میریم مهمونی های اسلاگهورن. چند شب پیش تام، کرمش گرفت و گفت بچه ها بریم آلبوس دامبلی رو اذیت کنیم. منم پیشنهاد کردم یه لولوخرخره بذاریم تو دفترش. خیلی خنده بود، نمیدونم لولوخرخره خودشو چه شکلی درآورده بود که دامبلدور جیغ میزد و میگفت: نه لطفا نکشش، اونو نکش، منو بکش!
من عذاب وجدان گرفته بودم و میخواستم برم از آلبوس دامبلی معذرت بخوام، بالاخره یکی از استادامونه، نه؟ ولی تام نذاشت و گفت خجالت بکش! به تو هم میگن مرد؟!
منم پشیمون شدم.

خیلی دوســــــــتت دارم. مواظبت باش.

---------

وبمستر جواب نامه را نوشت و آن را لای چنگال جغد گذاشت. جغد پر زد و رفت تا به دالاهوف رسید. دالاهوف کاغذ پوستی را باز کرد و جواب نامه اش را خواند:

به: آنتونین دالاهوف - مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز، تالار خصوصی هافلپاف، خوابگاه پسران

از: مافلدا هاپکرک، خوابگاه مدیران، بخش گردانندگان

دیوانه!
دیــــــــــوانه!

آخه اینوقت صبح نامه میدن؟ بعدم شعر بلد نیستی برا چی مینویسی؟ میگن: ای "نامه" که میروی به سویش! نه ای "جغده" که میروی به سویش!

نمیدونم جغدت سواد داره یا چیه قضیه در هر صورت گیر داده بود منو بوس کنه!

هاگزمید هم بله میتونم بیام! میخوام بیام یه کتک سیر بت بزنم! آقا ما خاطرخواه نخوایم باید کیو ببینیم؟

کار خوبی نمیکنی با تام ریدل میگردی. من که نمیدونم کیه ولی معلومه آدم بدجنسیه. کسی که پرفسور دامبلدور محترم را اذیت کنه صد در صد آدم خوبی نیست!

یادم باشه تولدت یه لولوخرخره یا دیوانه ساز برات بفرستم!

تو مهمونی های اسلاگهورن نبینم لپ کسی رو بکشی ها!

مواظبمم هستم!
همه رو برق میگیره ما رو جادوگر سیاه! شانس که نداریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1388 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
نامه و یویوت رسید تدی.

بابت یویو ممنونم، میدونی که قبلی شکسته و این یکی رو واقعا لازمش داشتم. یویویی که فرستادی مستقیم اومد تو دهن ِ نهنگ و خب چون نمیخواستم بلایی که سر قبلی اومد سر اینم بیاد زود از دهنش کشیدم بیرون. در مورد کدوم بائوباب حرف میزنی؟ ما هیچ وقت نمیذاریم زیادی بزرگ شن، خودت که میدونی، بزرگ شدن کلا کار خطرناکیه چه در مورد بائوباب ها و چه در موارد دیگه..

حالا که قول دادی سر هیچکدومشون بلایی نمیاد چرا که نه؟ نگران جا نباش، اخترک ِ پر برکتیه! اول اینجا فقط یه گل سرخ بود، ولی حالا ما چندتا نهنگ داریم که هر کدومشون برای تغذیه ی سالم روزانه شون، فقط و فقط ماهی مرکب پیچیده میخوان.
گوسفند رو فراموش نکن، البته الان نمیدونم کجاس..ولی نگران نباش، راست شکمشو هم که بگیره و بره جای دوری نمیتونه بره.
احتیاجی نیس بری تو آتش فشان ها، آدم که کف دستشو بو نکرده!

برای برگشتن پرنده های وحشی مهاجر کمکت میکنن.
اونا زمین به هوان..

پ.ن1 :

دوست همیشگی من باقی می مانی و دلت میخواهد با من بخندی و پاره ئی از وقت هام همین جوری واسه تفریح پنجره ی اتاقت را وا میکنی...دوستانت از اینکه می بینند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی تعجب میکنند آن وقت تو به شان می گویی: « آره، ستاره ها همیشه منو به خنده میندازن!» و آن وقت آن ها یقین شان میشود که تو پاک عقلت را از دست داده ای.
جان! می بینی چه کلکی بهت زده ام...؟


پ.ن2 :

قصه ی ولدک راست بود..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نامه سفارشی، برسد به دست جیمز
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1388 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
به: جیمز سیریوس پاتر - اخترک ب 612

از: تد ریموس لوپین - کره خاکی

تاریخ: روزهای بی خاطره


سلام شازده کوچولو!

هیچ جغدی پیدا نمیشد که تا اخترک ب 612 پرواز کنه، میگفتن کارت سوختشون به همچین پروازی قد نمیده. دنبال یه چند تا ستاره دنباله دار گشتم ولی تازه فهمیدم که اونا هوا به زمین هستن و هنوز مدل زمین به هواشون درست نشده. آخرش نامه رو تصمیم گرفتم ببندم به یه یویوی جدید، یه یویوی سالم و اونقدر بچرخونم و بچرخونم تا شتابش به حد کافی واسه شوت شدن تا اخترک برسه، امیدوارم توی سر تو یا روی گل سرخ نیفته ولی عوضش این بائوباب ها رو حسابی لت و پار کنه!

راستی امیدوارم نهنگت اونجا جاش خوب باشه و دیگه خشمگین نباشه... امیدوارم کمتر از روزی 43 بار به تماشای غروب خورشید چشم بدوزی.

میدونی دارم فکر میکنم با نهنگهای خشمگین و یویوی جدید بازم من اون تو جا میشم یا نه! قول میدم ماهی یه بار خودم برم توی یکی از آتشفشان ها قایم شم تا هیچ بلایی سر هیچ کدوم از هم اخترکی هامون نیاد، از همون قولای جیمز تدیا!

فکر میکنم شاید بهتره منم برم می بزنم؛ خیله خب بابا اینطوری نگاه نکن! میدونی که خلاف سنگینم پشم و موی اضافی موقع ماه کامله!

هی شازده کوچولوی بوقی! من گرگم، روباه نیستم. دیدن رنگ گندم یا یه عالمه ستاره خندون واسم کافی نیست، بیشتر دلتنگ و غمگینم میکنه اما به یادم میاره که ...

- نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند...
- ارزش گلم به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام...
- تا زنده ام نسبت به اونی که اهلی اش کردم مسئولم...
- من مسئول گلمم....

یه جوری جوابتو بهم برسون، اگه اونجا هنوز واسه یه توله گرگ زشت جا داری یه بوق بزن، من آماده ام تا پرواز کنم.

فعلا ( از همون شکلکای ارزشی که خودت میدونی!)

پ.ن. قیافه ات رو هم اون شکلی نکن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده