خانه شماره دوازده گریمولد
همه خوشحال بودند. همه حق داشتند که خوشحال باشند. محفلی ها چندین سال بود که متظر این فرصت بودند تا کار ولدمورت و دار و دسته اش را یکسره کنند. جنب و جوش عجیبی در خانه محفل بر پا بود. دامبلدور و بیست نفر از اعضای محفل ققنوس آماده آپارات کردن به خانه ریدل بودند که آرگوس گفت:
_ صبر کنید! بنظر من یه حیله ای در کاره آقای مدیر!
کینگزلی سریع برآشفت و پاسخ داد:
_ آرگوس با نهایت احترام باید بگم تو یه فشفشه ای و از این چیزا سر در نمیاری!
گربه فیلچ صدایی کرد و دندان هایش را به نشانه خشم نشان داد. دامبلدور دستی بر ریش هایش کشید و سر جایش متوقف شد و گفت:
_ صبرداشته باش کینگزلی! آرگوس سال ها سرایدار مورد اعتماد من در هاگوارتز بوده. حتما دلیلی داره که حرف میزنه.
آرگوس: بله دلیل دارم آقای مدیر و اون اینکه ولدمورتی که من میشناسم اینقد ساده نیست که باین راحتی ها یک مرگخوارش را بکشه چه برسه به چندین مرگخوار. اونم با حرف یک مرگخوار تازه وارد مثل گلرت!
کینگزلی: آرگوس، گلرت گریندلوالد از سیاهترین و قویترین جادوگران تمام اعصار بوده و ولدمورت هم به راحتی بهش اعتماد میکنه!
هری پاتر، کندرا و پرسیوال دامبلدور و گودریک گریفندور به نشانه موافقت به کنار آرگوس رفتند و بقیه محفلی ها به کنار کینگزلی رفتند. اعضای محفل دوپاره شده بودند و دامبلدور نیز میان آن ها قرار گرفته بود.
سه احتمال وجود داشت:
یک اینکه گلرت درست گفته بود و ولدمورت چند تن از مرگخوارانش را به اشتباه کشته بود و الان بهترین زمان حمله به خانه ریدل بود.
دوم اینکه ولدمورت چند مشنگ را تغییر چهره داده بود و برای آزمایش گلرت و برای فریب او بعنوان مرگخواران آن ها را کشته بود.
و سوم اینکه گلرت جاسوس مرگخواران بود و برای فریب اعضای محفل و کشاندن آن ها به خانه ریدل این خبر را داده بود ...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] محفل به روایت فتح
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

بچه ها خداوکیلی این سوژه خیلی جالبه! دیگه این یکی رو به طنز نکشونید! ممنون.
_______________________
سکوت سنگینی بر فضای اتاق پرتشویش و نیمه تاریک خانه ریدل حکم فرما شده بود. تنها صدایی که شنیده می شد ، ترق و تروق آتش شومینه ی دیواری ِ رنگ و رو رفته ای بود ، که در حال سوختن بود...
همه ی مرگخواران با نگاهی پر ابهام به اربابشان زل زده بودند و هیچ کدام حرفی نمیزدند.
ولدمورت چهره ی مار مانندش را با نفرت به مرگخوارانش دوخت و برای دومین بار فریاد کشید: " مگه کر شدید؟!!! گفتم نقابتون رو بردارید!"
مرگخواران که به نظر می رسید ، تازه متوجه حرف اربابشان شده بودند ، با گیجی نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس ، یکی پس از دیگری ، نقابهای ترسناکشان را چهره هایشان برداشتند و با ترس و لرز به چهره ی خشمگین ولدمورت که به نظر می رسید سردتر و بی روح تر از همیشه بود ، چشم دوختند.
ولدمورت با هیبت ترسناکش به گلرت نزدیک شد و آرام در گوشش زمزمه کرد:" حالا میتونی تشخیص بدی؟"
گلرت به پهنای صورتش خندید و دستی به چانه اش کشید ، سپس در حالی که سعی میکرد ، چهره اش را تصنعی و آرام جلوه دهد ، دستانش را به سمت چندتن از مرگخواران ولدمورت نشانه گرفت و آرام زمزمه کرد:" خودشون هستند!"
مایل ها آنطرفتر ، مقر محفل ققنوس ، خانه ی شماره ی 12 گریمولد
در آنسوی دیگر ماجرا ، نگرانی و اضطراب محفلی ها را تنها نمیگذاشت. ریموس لوپین در حالی که طول و عرض اتاق را طی میکرد با درماندگی گفت: " آلبوس! من نگرانم. تا حالا باید ازش یه خبری میشد. اسمشو نبر خیلی زرنگه ! اون به این راحتیا خام نمی شه! بهتر نیست یکی از ماها بره اونجا و یه سر گوشی آب بده؟
هری سرش را به نشانه تایید تکان داد و در تایید حرف لوپین ، رو کرد به دامبلدور و گفت:" پرفسور دامبلدور ، لوپین راست میگه! من میتونم با شنل نامرئی کننده برم اون...
"ساکت باشید!"
این را دامبلدور خشمگین خطاب به همه ی محفلیان گفت ، سپس در حالی که عینک نیم دایره ایش را به چشمانش نزدیک میکرد ، بلند شد و به سمت پنجره رفت.
دلش نمیخواست دیگران متوجه ی طوفان درونی اش شوند ، همیشه سعی داشت جو را آرام نگه دارد ، با وجود آنکه خودش هم از تاخیر گلرت نگران شده بود ، با آرامشی تصنعی ، بدون آنکه برگرد ، زمزمه کرد: " اون برمیگرده. سالم و زنده! به من اعتماد کنید. من سالهای زیادی رو با گلرت گذروندم و خیلی خوب به خلقیاتش آشنایی دارم. خواهش میکنم صبر داشته باشید.
در همین لحظه در اتاق باز شد و کینگزیلی شکلبوت با چهره ای آشفته که با رضایتمندی همراه بود ، وارد اتاق شد و در حالی که نفس نفس میزد ، رو به دامبلدور گفت:" پرفسور یه خبر دارم واستون! همین حالا گلرت با عقابش یه پیغام داد!( در اینجا منظور از عقاب پرنده ای است که به وسیله ی جادوی پاترونوس گلرت بوجود می آید) اون گفت، اوضاع اونجا خیلی داغونه! ولدمورت چندتا از مرگخواراشو کشته! وقت حمله است."
لبخندی چهره ی پیروزمندانه ی دامبلدور را پوشاند و رو به محفلیان متعجب و گیج گفت:" آماده باشید!"
_______________________
سکوت سنگینی بر فضای اتاق پرتشویش و نیمه تاریک خانه ریدل حکم فرما شده بود. تنها صدایی که شنیده می شد ، ترق و تروق آتش شومینه ی دیواری ِ رنگ و رو رفته ای بود ، که در حال سوختن بود...
همه ی مرگخواران با نگاهی پر ابهام به اربابشان زل زده بودند و هیچ کدام حرفی نمیزدند.
ولدمورت چهره ی مار مانندش را با نفرت به مرگخوارانش دوخت و برای دومین بار فریاد کشید: " مگه کر شدید؟!!! گفتم نقابتون رو بردارید!"
مرگخواران که به نظر می رسید ، تازه متوجه حرف اربابشان شده بودند ، با گیجی نگاهی به یکدیگر انداختند و سپس ، یکی پس از دیگری ، نقابهای ترسناکشان را چهره هایشان برداشتند و با ترس و لرز به چهره ی خشمگین ولدمورت که به نظر می رسید سردتر و بی روح تر از همیشه بود ، چشم دوختند.
ولدمورت با هیبت ترسناکش به گلرت نزدیک شد و آرام در گوشش زمزمه کرد:" حالا میتونی تشخیص بدی؟"
گلرت به پهنای صورتش خندید و دستی به چانه اش کشید ، سپس در حالی که سعی میکرد ، چهره اش را تصنعی و آرام جلوه دهد ، دستانش را به سمت چندتن از مرگخواران ولدمورت نشانه گرفت و آرام زمزمه کرد:" خودشون هستند!"
مایل ها آنطرفتر ، مقر محفل ققنوس ، خانه ی شماره ی 12 گریمولد
در آنسوی دیگر ماجرا ، نگرانی و اضطراب محفلی ها را تنها نمیگذاشت. ریموس لوپین در حالی که طول و عرض اتاق را طی میکرد با درماندگی گفت: " آلبوس! من نگرانم. تا حالا باید ازش یه خبری میشد. اسمشو نبر خیلی زرنگه ! اون به این راحتیا خام نمی شه! بهتر نیست یکی از ماها بره اونجا و یه سر گوشی آب بده؟
هری سرش را به نشانه تایید تکان داد و در تایید حرف لوپین ، رو کرد به دامبلدور و گفت:" پرفسور دامبلدور ، لوپین راست میگه! من میتونم با شنل نامرئی کننده برم اون...
"ساکت باشید!"
این را دامبلدور خشمگین خطاب به همه ی محفلیان گفت ، سپس در حالی که عینک نیم دایره ایش را به چشمانش نزدیک میکرد ، بلند شد و به سمت پنجره رفت.
دلش نمیخواست دیگران متوجه ی طوفان درونی اش شوند ، همیشه سعی داشت جو را آرام نگه دارد ، با وجود آنکه خودش هم از تاخیر گلرت نگران شده بود ، با آرامشی تصنعی ، بدون آنکه برگرد ، زمزمه کرد: " اون برمیگرده. سالم و زنده! به من اعتماد کنید. من سالهای زیادی رو با گلرت گذروندم و خیلی خوب به خلقیاتش آشنایی دارم. خواهش میکنم صبر داشته باشید.
در همین لحظه در اتاق باز شد و کینگزیلی شکلبوت با چهره ای آشفته که با رضایتمندی همراه بود ، وارد اتاق شد و در حالی که نفس نفس میزد ، رو به دامبلدور گفت:" پرفسور یه خبر دارم واستون! همین حالا گلرت با عقابش یه پیغام داد!( در اینجا منظور از عقاب پرنده ای است که به وسیله ی جادوی پاترونوس گلرت بوجود می آید) اون گفت، اوضاع اونجا خیلی داغونه! ولدمورت چندتا از مرگخواراشو کشته! وقت حمله است."
لبخندی چهره ی پیروزمندانه ی دامبلدور را پوشاند و رو به محفلیان متعجب و گیج گفت:" آماده باشید!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/27 15:23:41
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/27 15:28:14
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/27 15:28:14
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
جزئیات کاربر

[spoiler=خلاصه سوژه]دامبلدور خودش را مقصر این که ولدمورت این همه آدم کشته میدونه. به خاطر همین تصمیم میگریه که دیگه به صورت جدی با اون ها بجنگه و برای این کار گلرت را به عنوانن جاسوس به خونه ریدل میفرسته. ولدمورت تا میبینه گلرت اومده اون را به عنوان یک مرگخوار قبول میکنه و از وضعیت محفل از اون سوال میپرسه. از طرفی هری و بقیه محفلی ها به گلرت شک کرده اند چون سه روزه که خبری از گلرت ندارند.[/spoiler]
گلرت دوباره به سرعت شروع به حرف زدن کرد و گفت:
- سرورم. همون طوری که داشتم میگفتم از این موضوع می تونیم به عنوان برگ برنده استفاده کنیم. یه نکته دیگه هم اینه که محفل جاسوس داره.
ولدمورت ناگهان چهره اش گرفته شد و فوری گفت:
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که من وقتی توی خونه گریمولد بودم همیشه چند نفر بودند که یه هفته یه بار میمدن و مسقیم به دفتر دامبلدور می رفتند با اون حرف میزدند. امروز که اومدم اینجا اون ها را شناختم.
- اونا کی بودن؟
- ارباب راستش چند تا از همین مرگخوار هاتون بودند.
ولدمورت چهره اش گرفته تر از قبل شد و گفت:
- مرگخوارهاب من؟! کدوماشون؟ زود بگو تا همین الان یه طلسم مرگ حرومشون کنم.
گلرت داشت به خوبی نقشه اش را اجرا می کرد و به هدف نهایی اش نزدیک می شد. او برای این که ولدمورت به او شک نکند شروع به حرف زدن کرد:
- ارباب. نمی خواد خودتون را ناراحت کنید. من همه کار ها را درست می کنم. ولی من اسم این مرگخوار هاتون را نمی دونم. فکر کنم بهتر باشه یه جا جمعشون کنید تا بهتون بگم کیا بودن. من با شکل بهتر میشناسمشون.
ولددمورت سریع دستش را روی علامت شوم کشید تا مرگخوار ها را به خانه اش احظار کند.
یک ربع بعد
آخرین مرگخوار وارد خانه ریدل شد و به جمعه بقیه مرگخواران پیوست که درباره این که چرا ااربابشان آن ها را احظار کرده بحث می کردند.
ولدمورت تا آخرین مرگخوارش را دید رویش را به گرتت کرد و با لحن ارامی گفت:
- گلرت. همشون اومدن.
گلرت نگاهی به مرگخواران کرد و گفت:
- ارباب ولی اینا که ماسک دارن. من نمی تونم تشخیص بدهم.
ولدمورت فریاد زنان رویش را به مرگخواران کرد و گفت:
- زود باشین همه ماسکاتون را بردارید و اینجا بایستید.
پس از تمام شدن حرف ولدمورت همه ماسک هایشان را برداشتند. سپس ولدمورت نگاهی به گلرت انداخختت که نشاان دهنده یه این بود کع باید کارش را شروع کند. گلرت هم به صورت رندوم مشغول انتخاب چند مرگخوار شد.
گلرت دوباره به سرعت شروع به حرف زدن کرد و گفت:
- سرورم. همون طوری که داشتم میگفتم از این موضوع می تونیم به عنوان برگ برنده استفاده کنیم. یه نکته دیگه هم اینه که محفل جاسوس داره.
ولدمورت ناگهان چهره اش گرفته شد و فوری گفت:
- منظورت چیه؟
- منظورم اینه که من وقتی توی خونه گریمولد بودم همیشه چند نفر بودند که یه هفته یه بار میمدن و مسقیم به دفتر دامبلدور می رفتند با اون حرف میزدند. امروز که اومدم اینجا اون ها را شناختم.
- اونا کی بودن؟
- ارباب راستش چند تا از همین مرگخوار هاتون بودند.
ولدمورت چهره اش گرفته تر از قبل شد و گفت:
- مرگخوارهاب من؟! کدوماشون؟ زود بگو تا همین الان یه طلسم مرگ حرومشون کنم.
گلرت داشت به خوبی نقشه اش را اجرا می کرد و به هدف نهایی اش نزدیک می شد. او برای این که ولدمورت به او شک نکند شروع به حرف زدن کرد:
- ارباب. نمی خواد خودتون را ناراحت کنید. من همه کار ها را درست می کنم. ولی من اسم این مرگخوار هاتون را نمی دونم. فکر کنم بهتر باشه یه جا جمعشون کنید تا بهتون بگم کیا بودن. من با شکل بهتر میشناسمشون.
ولددمورت سریع دستش را روی علامت شوم کشید تا مرگخوار ها را به خانه اش احظار کند.
یک ربع بعد
آخرین مرگخوار وارد خانه ریدل شد و به جمعه بقیه مرگخواران پیوست که درباره این که چرا ااربابشان آن ها را احظار کرده بحث می کردند.
ولدمورت تا آخرین مرگخوارش را دید رویش را به گرتت کرد و با لحن ارامی گفت:
- گلرت. همشون اومدن.
گلرت نگاهی به مرگخواران کرد و گفت:
- ارباب ولی اینا که ماسک دارن. من نمی تونم تشخیص بدهم.
ولدمورت فریاد زنان رویش را به مرگخواران کرد و گفت:
- زود باشین همه ماسکاتون را بردارید و اینجا بایستید.
پس از تمام شدن حرف ولدمورت همه ماسک هایشان را برداشتند. سپس ولدمورت نگاهی به گلرت انداخختت که نشاان دهنده یه این بود کع باید کارش را شروع کند. گلرت هم به صورت رندوم مشغول انتخاب چند مرگخوار شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه قبلیمه
شناسه جدیدمه
ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک
ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

شناسه جدیدمه
ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک
ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

جزئیات کاربر

طنز بود یا جدی؟:دی
----------------------------------------------------------
اکنون سه روز از رفتن گلرت به خانه ی تام می گذشت و هنوز هیچ خبری از او نشده بود، هری بسیار نگران می نمود. هیچوقت نتوانسته بود آنطور که باید دامبلدور را درک کند، همیشه به همه اعتماد می کرد. البته هیچوقت اشتباه نکرده بود، مثل اینکه می دانست در فکر هر کسی چه چیز می گذرد.
دامبلدور که بی تابی هری را می دید رو به او کرد و گفت: « بسه دیگه، من می دونم گلرت برامون خبر های خوبی میاره و می تونیم اون کپک زده هارو بفرستیم به درک. »
هری مثل همیشه به دامبلدور ایمان داشت، اما باز هم از ترسش کاسته نشد.
_____________________________________
همان موقع خانه ی ریدل
باد وحشیانه زوزه می کشید، گویی او هم از کار های ولدمورت خسته شده بود و سعی در بلعیدن او داشت. گلرت در افکار خود غرق شده بود، می دانست که ولدمورت همه جوره او را زیر نظر گرفته است و اگر سعی در تماس گرفتن با محفل را داشته باشد، همه چیز به هم خواهد و او خیلی سریع لو می رود، پس هیچ تلاشی برای اینکار نکرد، اما به راحتی می توانست اعضای محفل را تصور کند، که مدام به دامبلدور می گویند: « نباید به او اعتماد می کردی.»
گلرت می خواست این بار خودش را به تمام محفلی ها اثبات کند و جواب محبت و اعتماد دامبلدور را به خوبی بدهد، پس صحبت رو به ولدمورت کرد و گفت: « سرورو امیدوارم از خبر هایی که برایتان از محفل آورده ام راضی باشید...»
ولدمورت نگاهی به او انداخت و با لحن مشتاقی گفت: « آره گلرت، کارت خوب بود، اما می خوام این اخطار رو بهت بدم که مبادا دست از پا خطا کنی، امیدوارم دیگه فکر خیانت به من رو در سر نداشته باشی و گرنه یه طلسم مرگ حرومت می کنم، خودت می دونی که مرگخوار ها خیلی باهات موافق نیستن و من دارم ریسک بزرگی رو قبول می کنم...»
«بله سرورم، کاملا متوجه هستم که چی می گین، سرورم برنامه ای برای محفلی ها ندارید؟ من به خوبی از موقعیت اونا آگاه هستم می تونیم از این موضوع به عنوان به برگ برنده استفاده کنیم.»
با گفت این حرف، ولدمورت در فکر فرو رفت، گلرت خوشحال بود برای اینکه نقشه ی خوبی برنامه را برنامه ریزی کرده بود، می دانست اگر ولدمورت موافقت کند، مرگخوار ها در دامی که محفلی ها آن را اماده کرده بودند می افتادند....
----------------------------------------------------------
اکنون سه روز از رفتن گلرت به خانه ی تام می گذشت و هنوز هیچ خبری از او نشده بود، هری بسیار نگران می نمود. هیچوقت نتوانسته بود آنطور که باید دامبلدور را درک کند، همیشه به همه اعتماد می کرد. البته هیچوقت اشتباه نکرده بود، مثل اینکه می دانست در فکر هر کسی چه چیز می گذرد.
دامبلدور که بی تابی هری را می دید رو به او کرد و گفت: « بسه دیگه، من می دونم گلرت برامون خبر های خوبی میاره و می تونیم اون کپک زده هارو بفرستیم به درک. »
هری مثل همیشه به دامبلدور ایمان داشت، اما باز هم از ترسش کاسته نشد.
_____________________________________
همان موقع خانه ی ریدل
باد وحشیانه زوزه می کشید، گویی او هم از کار های ولدمورت خسته شده بود و سعی در بلعیدن او داشت. گلرت در افکار خود غرق شده بود، می دانست که ولدمورت همه جوره او را زیر نظر گرفته است و اگر سعی در تماس گرفتن با محفل را داشته باشد، همه چیز به هم خواهد و او خیلی سریع لو می رود، پس هیچ تلاشی برای اینکار نکرد، اما به راحتی می توانست اعضای محفل را تصور کند، که مدام به دامبلدور می گویند: « نباید به او اعتماد می کردی.»
گلرت می خواست این بار خودش را به تمام محفلی ها اثبات کند و جواب محبت و اعتماد دامبلدور را به خوبی بدهد، پس صحبت رو به ولدمورت کرد و گفت: « سرورو امیدوارم از خبر هایی که برایتان از محفل آورده ام راضی باشید...»
ولدمورت نگاهی به او انداخت و با لحن مشتاقی گفت: « آره گلرت، کارت خوب بود، اما می خوام این اخطار رو بهت بدم که مبادا دست از پا خطا کنی، امیدوارم دیگه فکر خیانت به من رو در سر نداشته باشی و گرنه یه طلسم مرگ حرومت می کنم، خودت می دونی که مرگخوار ها خیلی باهات موافق نیستن و من دارم ریسک بزرگی رو قبول می کنم...»
«بله سرورم، کاملا متوجه هستم که چی می گین، سرورم برنامه ای برای محفلی ها ندارید؟ من به خوبی از موقعیت اونا آگاه هستم می تونیم از این موضوع به عنوان به برگ برنده استفاده کنیم.»
با گفت این حرف، ولدمورت در فکر فرو رفت، گلرت خوشحال بود برای اینکه نقشه ی خوبی برنامه را برنامه ریزی کرده بود، می دانست اگر ولدمورت موافقت کند، مرگخوار ها در دامی که محفلی ها آن را اماده کرده بودند می افتادند....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

گلرت در حالی که از زن فاصله میگرفت با نفرت گفت:
_ یکی بیاد اینو بندازه بیرون!
دوتا از مرگخوارهای گمنام بلافاصله زن رو که هنوز داشت به هق هق دروغینش ادامه میداد،بیرون بردند.
لرد که سعی داشت آرامش خودشو به دست بیاره،پارچ آب قندی رو که بلا براش آماده کرده بود یه نفس سر کشید و بعد از چند نفس عمیق و به دست آوردن دوباره ی اقتدارش،با لحن سرد همیشگیش گفت:
_ خوشحالم که دوباره سر بلندم کردی گلرت!نشون دادی که همیشه یه مرگخوار واقعی میمونی!
خب حالا بگو ببینم،واسه اربابت چه خبرهایی از محفل داری؟
_ خبر که زیاده ارباب!اما بهتره که به صورت خصوصی بهتون بگم.
لرد:همه بیرون!
همه مرگخوارا در عرض یک ثانیه از اتاق بیرون رفتند.به جز بلاتریکس:
_ ای ارباب پر آوازه!ای قدرتمند!من هم برم؟!!
لرد داد زد: گفتم بیرون!
بلاتریکس در حالی که با خشم به گلرت نگاه میکرد،به آرومی از اتاق بیرون رفت.
گلرت نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد....
خانه شماره 12:
هری: سه روز از رفتن گلرت میگذره و هنوز هیچ خبری ازش نیست!میترسم دوباره ....
دامبلدور:بس کن هری!من به گلرت اعتماد کامل دارم!
_ یکی بیاد اینو بندازه بیرون!
دوتا از مرگخوارهای گمنام بلافاصله زن رو که هنوز داشت به هق هق دروغینش ادامه میداد،بیرون بردند.
لرد که سعی داشت آرامش خودشو به دست بیاره،پارچ آب قندی رو که بلا براش آماده کرده بود یه نفس سر کشید و بعد از چند نفس عمیق و به دست آوردن دوباره ی اقتدارش،با لحن سرد همیشگیش گفت:
_ خوشحالم که دوباره سر بلندم کردی گلرت!نشون دادی که همیشه یه مرگخوار واقعی میمونی!
خب حالا بگو ببینم،واسه اربابت چه خبرهایی از محفل داری؟
_ خبر که زیاده ارباب!اما بهتره که به صورت خصوصی بهتون بگم.
لرد:همه بیرون!
همه مرگخوارا در عرض یک ثانیه از اتاق بیرون رفتند.به جز بلاتریکس:
_ ای ارباب پر آوازه!ای قدرتمند!من هم برم؟!!
لرد داد زد: گفتم بیرون!
بلاتریکس در حالی که با خشم به گلرت نگاه میکرد،به آرومی از اتاق بیرون رفت.
گلرت نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد....
خانه شماره 12:
هری: سه روز از رفتن گلرت میگذره و هنوز هیچ خبری ازش نیست!میترسم دوباره ....
دامبلدور:بس کن هری!من به گلرت اعتماد کامل دارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

شب بود و هوا تاریک بود. سرما هم مزید بر علت شده بود، اما اگر حتی هیچ کدام هم نبودند باز خانه ریدل به تنهایی هراس انگیز بود. لرد ولدمورت و سایر مرگخواران در ورودی خانه ریدل ایستاده بودند و گلرت گریندلوالد چوبدستی به دست را تماشا میکردند.
گلرت آب دهانش را قورت داد و با اضطراب به زنی نگاه کرد که بر روی زمین افتاده بود و کلید راهیابی مجدد او به خانه ریدل و مرگخوار شدن بود.
سی ثانیه گدشت و لرد که بی تاب شده بود به گلرت گفت:
_ تو سیاهترین جادوگر زمان خودت بودی. چیه؟ نکنه میترسی یه زنو شکنجه بدی؟
گلرت سریع جوب داد:
_ لرد سیاه، من ترسی ندارم اما اگه اجازه بدید قبل اینکه این زنو شکنجه بدم برم و آخرین وصیتشو بشنوم چون ممکنه زیر شکنجه من دووم نیاره!
لرد اجازه داد و گلرت سرش را نزدیک سر زن برد و گفت:
_ ببین وقتی من چوبدستیمو گرفتم طرف تو و گفتم کروشیو تا میتونی جیغ و داد و عجز و لابه کن. فهمیدی؟ اگه جونتو دوس داری این کارو بکن!
گلرت از زن فاصله گرفت و رو به لرد کرد و گفت: من آماده م!
لرد: پس بشکنج!
گلرت چوبدستیشو گرفت طرف آن زن و فریاد زد: کروشیو!
زن هم شروع کرد به عجز و لابه و جیغ و داد
گلرت که تظاهر به شکنجه کردن زن میکرد همچنان ادامه میداد و زن هم فریاد میکشید
و گلرت همچنان ادامه میداد(
) و زن هم التماس میکرد(
)
اینقدر اینکار ادامه یافت که لرد ولدمورت دستش را برد بالا و در حالی که ایوان به عنوان دست راست ارباب(لقبی که لرد به او داده بود) در حال گرفتن آب بینی او بود به گلرت گفت:
_ بابا بسه کافیه. دلم ریش شد. حتی منم یه زنو تو عمرم اینقد شکنجه نکرده بودم. تو چه یزیدی هستی دیگه. به مرگخوارا دوباره خوش آمدی. الانه اشکم در بیاد. این زن بیچاره رو مداوا کنید و بعد آزادش کنید. خیر نبینی گلرت!
گلرت آب دهانش را قورت داد و با اضطراب به زنی نگاه کرد که بر روی زمین افتاده بود و کلید راهیابی مجدد او به خانه ریدل و مرگخوار شدن بود.
سی ثانیه گدشت و لرد که بی تاب شده بود به گلرت گفت:
_ تو سیاهترین جادوگر زمان خودت بودی. چیه؟ نکنه میترسی یه زنو شکنجه بدی؟
گلرت سریع جوب داد:
_ لرد سیاه، من ترسی ندارم اما اگه اجازه بدید قبل اینکه این زنو شکنجه بدم برم و آخرین وصیتشو بشنوم چون ممکنه زیر شکنجه من دووم نیاره!
لرد اجازه داد و گلرت سرش را نزدیک سر زن برد و گفت:
_ ببین وقتی من چوبدستیمو گرفتم طرف تو و گفتم کروشیو تا میتونی جیغ و داد و عجز و لابه کن. فهمیدی؟ اگه جونتو دوس داری این کارو بکن!
گلرت از زن فاصله گرفت و رو به لرد کرد و گفت: من آماده م!
لرد: پس بشکنج!
گلرت چوبدستیشو گرفت طرف آن زن و فریاد زد: کروشیو!
زن هم شروع کرد به عجز و لابه و جیغ و داد

گلرت که تظاهر به شکنجه کردن زن میکرد همچنان ادامه میداد و زن هم فریاد میکشید

و گلرت همچنان ادامه میداد(
) و زن هم التماس میکرد(
)اینقدر اینکار ادامه یافت که لرد ولدمورت دستش را برد بالا و در حالی که ایوان به عنوان دست راست ارباب(لقبی که لرد به او داده بود) در حال گرفتن آب بینی او بود به گلرت گفت:
_ بابا بسه کافیه. دلم ریش شد. حتی منم یه زنو تو عمرم اینقد شکنجه نکرده بودم. تو چه یزیدی هستی دیگه. به مرگخوارا دوباره خوش آمدی. الانه اشکم در بیاد. این زن بیچاره رو مداوا کنید و بعد آزادش کنید. خیر نبینی گلرت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/10/12
تولد نقش: 1389/10/13
آخرین ورود: جمعه 9 خرداد 1404 11:34
از: تالار گریفندور
پستها:
976

گلرت از جایش برخاست و رو به آلبوس کرد و گفت: « میرم حاضر بشم » و بعد از اشپزخانه به مقصد اتاقش ، خارج شد.
تمامی محفلی ها با چشمانشان او را تا خروج دنبال کردند و زمانی که از دور شدن او اطمینان پیدا کردند ، شروع به پچ پچ کردن. مدتی بعد هری بلند شد و از البوس پرسید: « دامبلدور ... این خیلی خطرناکه »
آلبوس در کمال خونسردی گفت: « نگران نباش ... اون خوب بلده نقش بازی کنه »
جسیکا نیز بلند شد و گفت: « این دلیل نمیشه ... اگر در همان قدم اول گلرت رو نابود کردن چی؟ »
آلبوس که چهره اعتراض آمیز تمام محفلیان را مشاهده کرد ، سعی کرد آنها را آرام کند. شروع به قدم زدن دور میز غذا خوری کرد و گفت: « اگه اون مثل همیشه بتونه نقش بازی کنه ، هیچ اتفاقی نمی افته ... اینو بهتون قول می دم »
محفلیان هنوز قانع نشده بودند اما دیگر حرفی نزدند چون گلرت وارد آشپزخانه شده بود و همراهش تمام وسایلش را آورده بود. دم در آشپزخانه ایستاده بود و به محفلیان نگاه می کرد که تک تک به سمتش می آمدند تا او را بدرقه بکنند.
همان شب - خانه ی ریدل
آسمان همانند دیگر شب ها تاریک بود اما هیچ ستاره ای در آسمان وجود نداشت چون ابر ها مانع از آن می شدند و خبر از زمستانی سرد می دادند و به هر مناظره کننده ای می فهماندند که دیگر شب ها پر ستاره تابستان به پایان رسیده و حالا سردی حکمفرما است.
گلرت بالاخره از نگاه کردن به آسمان منصرف شد و دستش را جلو تر برد تا بر در خانه ی ریدل بکوبد اما ناگهان به طور اتفاقی ، دستش را عقب برگرداند. بوی بدی و سیاهی به مشامش خوب نمی آمد و او را آزار می داد. برگشت و چند قدمی از آنجا دور شد اما برای بار دهم ، ماموریت خودش را به یاد آورد و برگشت.
اینبار نیز در کوبیدن در تردید داشت اما قبل از اینکه او کاری بکند ، صدایی زنی آمد که می گفت: « نه ... خواهش می کنم »
دیری نگذشت که در خانه ی ریدل باز شد و تمامی مرگخواران از آنجا خارج شدند اما توجهی به گلرت نکردند چون تمام حواسشان به زنی بود که جلوی چشمهایشان زجر می کشید. زن فریاد می زد و از آنها درخواست می کرد تا دست از شکنجه بردارند و او را خلاص کنند.
در همین هنگام یکی از مرگخواران متوجه گلرت شد و با صدای بلندی گفت: « ببینید کی اینجاست ... گلرت »
تمامی مرگخواران به گلرت چشم دوختند و از میان آنها ولدمورت نیز او را نظاره می کرد. گلرت در حالی که می لرزید و ترس در وجودش چیره شده بود ، گفت: « من برگشتم ... و می خوام دوباره ... برای لرد سیاه ... خدمت کنم »
نیمی از مرگخواران شروع به خندیدن کردند اما ولدمورت بجای خنده به گلرت نزدیک تر شد و گفت: « محفل خوش گذشت؟ » گلرت حرفی نزد و ولدمورت ادامه داد: « قول می دهی به من وفادار باشی؟! »
گلرت با تکان دادن سرش ، حرف او را تایید کرد. ولدمورت از او دور شد و به طرف زنی رفت که روی زمین در حال زجر کشیدن بود. بعد از کمی سکوت رو به گلرت کرد و گفت: « پس ای مرگخوار ... برای نشان دادن وفاداریت این زنیکه مشنگ دوست را بکش »
تمامی محفلی ها با چشمانشان او را تا خروج دنبال کردند و زمانی که از دور شدن او اطمینان پیدا کردند ، شروع به پچ پچ کردن. مدتی بعد هری بلند شد و از البوس پرسید: « دامبلدور ... این خیلی خطرناکه »
آلبوس در کمال خونسردی گفت: « نگران نباش ... اون خوب بلده نقش بازی کنه »
جسیکا نیز بلند شد و گفت: « این دلیل نمیشه ... اگر در همان قدم اول گلرت رو نابود کردن چی؟ »
آلبوس که چهره اعتراض آمیز تمام محفلیان را مشاهده کرد ، سعی کرد آنها را آرام کند. شروع به قدم زدن دور میز غذا خوری کرد و گفت: « اگه اون مثل همیشه بتونه نقش بازی کنه ، هیچ اتفاقی نمی افته ... اینو بهتون قول می دم »
محفلیان هنوز قانع نشده بودند اما دیگر حرفی نزدند چون گلرت وارد آشپزخانه شده بود و همراهش تمام وسایلش را آورده بود. دم در آشپزخانه ایستاده بود و به محفلیان نگاه می کرد که تک تک به سمتش می آمدند تا او را بدرقه بکنند.
همان شب - خانه ی ریدل
آسمان همانند دیگر شب ها تاریک بود اما هیچ ستاره ای در آسمان وجود نداشت چون ابر ها مانع از آن می شدند و خبر از زمستانی سرد می دادند و به هر مناظره کننده ای می فهماندند که دیگر شب ها پر ستاره تابستان به پایان رسیده و حالا سردی حکمفرما است.
گلرت بالاخره از نگاه کردن به آسمان منصرف شد و دستش را جلو تر برد تا بر در خانه ی ریدل بکوبد اما ناگهان به طور اتفاقی ، دستش را عقب برگرداند. بوی بدی و سیاهی به مشامش خوب نمی آمد و او را آزار می داد. برگشت و چند قدمی از آنجا دور شد اما برای بار دهم ، ماموریت خودش را به یاد آورد و برگشت.
اینبار نیز در کوبیدن در تردید داشت اما قبل از اینکه او کاری بکند ، صدایی زنی آمد که می گفت: « نه ... خواهش می کنم »
دیری نگذشت که در خانه ی ریدل باز شد و تمامی مرگخواران از آنجا خارج شدند اما توجهی به گلرت نکردند چون تمام حواسشان به زنی بود که جلوی چشمهایشان زجر می کشید. زن فریاد می زد و از آنها درخواست می کرد تا دست از شکنجه بردارند و او را خلاص کنند.
در همین هنگام یکی از مرگخواران متوجه گلرت شد و با صدای بلندی گفت: « ببینید کی اینجاست ... گلرت »
تمامی مرگخواران به گلرت چشم دوختند و از میان آنها ولدمورت نیز او را نظاره می کرد. گلرت در حالی که می لرزید و ترس در وجودش چیره شده بود ، گفت: « من برگشتم ... و می خوام دوباره ... برای لرد سیاه ... خدمت کنم »
نیمی از مرگخواران شروع به خندیدن کردند اما ولدمورت بجای خنده به گلرت نزدیک تر شد و گفت: « محفل خوش گذشت؟ » گلرت حرفی نزد و ولدمورت ادامه داد: « قول می دهی به من وفادار باشی؟! »
گلرت با تکان دادن سرش ، حرف او را تایید کرد. ولدمورت از او دور شد و به طرف زنی رفت که روی زمین در حال زجر کشیدن بود. بعد از کمی سکوت رو به گلرت کرد و گفت: « پس ای مرگخوار ... برای نشان دادن وفاداریت این زنیکه مشنگ دوست را بکش »
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/7/20 16:47:30
جزئیات کاربر

سوژه جدید
دامبلدور در اتاقش نشسته بود و در حالی که با ریش های صورتش بازی می کرد به فکر فرو رفت. موقعی که به پرورشگاه رفت و تام ریدل را به مدرسه آورد را به خاطر آورد. قتل هایی که ولدمورت انجام داده بود و شکنجه هایی که انجام داده بود. دامبلدور خودش را مقصر می دانست. اگر او تام ریدل را به مدرسه دعوت نمی کرد ولدمورت نمی توانست دست به همچین کار هایی بزند. او تام ریدل را وارد دنیای جادوگری کرده بود. دامبلدور بعد از کمی فکر کردن تصمیم نهایی خود را گرفت و به آشپزخانه رفت تا با بقیه هم هماهنگ کند.
در آشپزخانه محفل ققنوس
دامبلدور همه را در آشپزخانه جمع کرده بود. اعضا محفل دور یک میز مستطیل شکل بزرگ نشسته بودند. دامبلدور نگاهی به اعضا کرد تا مطمئن شود همه در جلسه حضور دارند. پس از این که مطمئن شد همه هستند صدایش را صاف کرد و گفت:
- ما باید دیگه کار را با مرگخوار ها تموم کنیم. این همه آدم بی گناه دارند به خاطر ما می میرند. یا ما باید زنده باشیم یا مرگخوارها. من تصمیم خودم را گرفتم. شما با من همکاری می کنید؟
بعد از تموم شدن حرف های دامبلدور هری گفت:
- این کار خیلی سختیه. باید خیلی تلاش کنیم که همه اون ها را بکشیم. ما سال هاست که با مرگخوار ها در جنگیم. شما نقشه ای برای این کار کشیدید؟
دامبلدور بدون معطلی جواب هری را داد و گفت:
- ما باید یه جاسوس بفرستیم اونجا. وقتی که اونها امادگی لازم برای جنگیدن ندارن حمله را شروع می کنیم. من می خواستم اسنیپ را به عنوان جاسوس بفرستم. ولی ولدمورت به اسنیپ مشکوک شده. فکر کنم گلرت بهترین گزینه باشه. البته اگه خودش قبول کنه. قبول می کنی گلرت؟
گلرت بعد از حرف های دامبلدور به خود لرزید. او نمی خواست که دوباره در اون خونه که پر از بدی و سیاهی بود پا بگذارد. ولی اگر می رفت فرصت خوبی بود که اشتباه های گذشته اش را جبران کند. به خاطر همین گفت:
- قبوله.
همه محفلی ها برای او دست محکمی زدند و برای او آرزوی موفقیت کردند. سپس دامبلدور گفت:
- پس بهتره همین الان کارتا شروع کنی به خانه ریدل بری.
دامبلدور در اتاقش نشسته بود و در حالی که با ریش های صورتش بازی می کرد به فکر فرو رفت. موقعی که به پرورشگاه رفت و تام ریدل را به مدرسه آورد را به خاطر آورد. قتل هایی که ولدمورت انجام داده بود و شکنجه هایی که انجام داده بود. دامبلدور خودش را مقصر می دانست. اگر او تام ریدل را به مدرسه دعوت نمی کرد ولدمورت نمی توانست دست به همچین کار هایی بزند. او تام ریدل را وارد دنیای جادوگری کرده بود. دامبلدور بعد از کمی فکر کردن تصمیم نهایی خود را گرفت و به آشپزخانه رفت تا با بقیه هم هماهنگ کند.
در آشپزخانه محفل ققنوس
دامبلدور همه را در آشپزخانه جمع کرده بود. اعضا محفل دور یک میز مستطیل شکل بزرگ نشسته بودند. دامبلدور نگاهی به اعضا کرد تا مطمئن شود همه در جلسه حضور دارند. پس از این که مطمئن شد همه هستند صدایش را صاف کرد و گفت:
- ما باید دیگه کار را با مرگخوار ها تموم کنیم. این همه آدم بی گناه دارند به خاطر ما می میرند. یا ما باید زنده باشیم یا مرگخوارها. من تصمیم خودم را گرفتم. شما با من همکاری می کنید؟
بعد از تموم شدن حرف های دامبلدور هری گفت:
- این کار خیلی سختیه. باید خیلی تلاش کنیم که همه اون ها را بکشیم. ما سال هاست که با مرگخوار ها در جنگیم. شما نقشه ای برای این کار کشیدید؟
دامبلدور بدون معطلی جواب هری را داد و گفت:
- ما باید یه جاسوس بفرستیم اونجا. وقتی که اونها امادگی لازم برای جنگیدن ندارن حمله را شروع می کنیم. من می خواستم اسنیپ را به عنوان جاسوس بفرستم. ولی ولدمورت به اسنیپ مشکوک شده. فکر کنم گلرت بهترین گزینه باشه. البته اگه خودش قبول کنه. قبول می کنی گلرت؟
گلرت بعد از حرف های دامبلدور به خود لرزید. او نمی خواست که دوباره در اون خونه که پر از بدی و سیاهی بود پا بگذارد. ولی اگر می رفت فرصت خوبی بود که اشتباه های گذشته اش را جبران کند. به خاطر همین گفت:
- قبوله.
همه محفلی ها برای او دست محکمی زدند و برای او آرزوی موفقیت کردند. سپس دامبلدور گفت:
- پس بهتره همین الان کارتا شروع کنی به خانه ریدل بری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری جیمز پاتر در 1390/7/20 16:13:58
این شناسه قبلیمه
شناسه جدیدمه
ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک
ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

شناسه جدیدمه
ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک
ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

یاهو
.:. همان مکان؛ مراسم عزاداری .:.
رخوت محفلی ها را رو فراگرفته بود .
جو ، بسي سنگين بود ...
پارچه هاي سياه اتاق را پوشانده بود و شمع ها پيوسته مي سوختند و كوچكتر مي شدند .
همه به نشانه ي ابراز غم خود سرها را پايين انداخته و در سكوت فرو رفته بودند .
ایوان تكه روباني مشكي را برداشت و به صورت اريب به پيشاني ریگولوس چسباند .
همه تك تك به سمت ریگولوس مي آمدند و به او تسليت مي گفتند .
سدریک دم در ايستاده بود و به صف جمعيت خوش آمد مي گفت .
- غم آخرتون باشه !
- تو چندمين بارته تو صف وايستادي گلرت ؟
- آخه مي خوام خيلي تو غمتون شريك باشم !!
- اسکان محفلی ها اينجاست پسرم ؟!
- بله !
- غمگين نبينمت ؟
سدریک با سر اشاره اي به ریگولوس كه در افسردگي حاد به سر مي برد ، كرد ؛
- من براي حل اين مشكل به اينجا فراخوانده شدم فرزندم !!
همه جا نوراني مي شه .
همه به سمت نور بر مي گردند و حتي ریگولوس از حالت خيرگي خارج مي شه .
چشمان استر از خوشحالي برق مي زنه ؛
- شما كي هستين استاد ؟
- گریندل والد ! جواد گریندل والد !
لحظه اي سكوت برقرار مي شه و فقط صداي يك مگس به گوش مي رسه !!
مگس در اين لحظه :
- مرلین بيا منو بكـــــــــــــش
! چرا اومدي اينجا ؟!
- راستش قضيه اش طولانيه ؛
- " اون موقع كه وارد ذهن راوی شدم ، خيلي مهيج از آب دراومدم و حتی در گذشته تو تالارشون خیلی طرفدار داشتم ! ناظرا با وجودم خيلي حال كردن
، گفتن بيام شما رو از اين حال در بیارم و روحيه بدم بهتون ! آخه مي دونين من خيلي جوون تر از سنمم ، در حالي كه صورت شما کم کم داره چروك ميشه! "
رز با نگراني آينه شو در مياره و به صورتش نگاهي مي اندازه و دنبال چروك مي گرده . بعد كرم ضدچروكشو در مياره و به صورت دونه هاي برف روي پوستش مي زنه !
" خلاصه اش اينه كه شما لذت هاي زندگي رو درك نكردين يا نمي خواين بكنين ! ! لذت هايي كه زندگي آدم رو مي سازه مثل صفا ، صميميت ، دوستي و عشق . مثلا همين گلرت ! ثمره ي يه عشقه ! بين من و مادرش "
ازواج مرتب!
!
ملت :
!
گلرت: همه جا آبرومو مي بري !
جواد: آه فرزندم! این حرفو نزن، من برای کارمهمتری اینجام! و اون هم اینکه میدونم گودریک الان کدوم سوراخ موشی قایم شده، ببین این دست خط اونه، بی شک موقع آپارات کردن از جیبش افتاده!

متن نوشته شده روی کاغذ :
"لا لا، لا لا، بخواب آروم، لا لا، لا لا، منو یادت نره یک وقت، در اون وقتی که شونه م مامن خواب تو بودش، باس همون موقع.."
ملت: خـــب ؟!
جواد آهی میکشه و در مدح هوش بالای حضار حاضر در صحنه میگه:
- " این خیلی واضحه ! این لالایی هست که مادر گودریک براش میخونده، وقتی گودریک بعد از این همه سال همچین چیزی رو بیاد آورده پس یعنی رفته زادگاه مادریش! نه دره گودریک! حالا کسی میدونه گودریک کجا دنیا اومده ؟!؟
- جستجوی مورد نظر یافت نشد !!!
ریگولوس با حرفهای جواد، از جا بلند میشه و ربان رو روی پیشونیش گره میزنه و میگه:
- آآمم... روستای گریفیندور آباد سفلی! فکر میکنم اسمش همین بود!
- اووووه! صحیح است! صحیح است!
و ملت پس از خوردن خرما و شیرینی میکادو که جهت تجدید قوا بود، به سمت خانه ی گودی یورش میبرند!!
.:. روستای گریفیندور آباد سفلی .:.
گودریک درحالی که به نبرد ناموسی دو خروس خیره شده بود ، درپی یافتن راهی برای گشودن پنج قفل دیگر بود!
- هعی جسی! بیا بریم تو باغ قدم بزنیم!!
- باوش!
.:. همان مکان؛ مراسم عزاداری .:.
رخوت محفلی ها را رو فراگرفته بود .
جو ، بسي سنگين بود ...
پارچه هاي سياه اتاق را پوشانده بود و شمع ها پيوسته مي سوختند و كوچكتر مي شدند .
همه به نشانه ي ابراز غم خود سرها را پايين انداخته و در سكوت فرو رفته بودند .
ایوان تكه روباني مشكي را برداشت و به صورت اريب به پيشاني ریگولوس چسباند .
همه تك تك به سمت ریگولوس مي آمدند و به او تسليت مي گفتند .
سدریک دم در ايستاده بود و به صف جمعيت خوش آمد مي گفت .
- غم آخرتون باشه !
- تو چندمين بارته تو صف وايستادي گلرت ؟
- آخه مي خوام خيلي تو غمتون شريك باشم !!

- اسکان محفلی ها اينجاست پسرم ؟!
- بله !
- غمگين نبينمت ؟
سدریک با سر اشاره اي به ریگولوس كه در افسردگي حاد به سر مي برد ، كرد ؛
- من براي حل اين مشكل به اينجا فراخوانده شدم فرزندم !!
همه جا نوراني مي شه .
همه به سمت نور بر مي گردند و حتي ریگولوس از حالت خيرگي خارج مي شه .
چشمان استر از خوشحالي برق مي زنه ؛
- شما كي هستين استاد ؟

- گریندل والد ! جواد گریندل والد !

لحظه اي سكوت برقرار مي شه و فقط صداي يك مگس به گوش مي رسه !!
مگس در اين لحظه :

- مرلین بيا منو بكـــــــــــــش
! چرا اومدي اينجا ؟!
- راستش قضيه اش طولانيه ؛
- " اون موقع كه وارد ذهن راوی شدم ، خيلي مهيج از آب دراومدم و حتی در گذشته تو تالارشون خیلی طرفدار داشتم ! ناظرا با وجودم خيلي حال كردن
، گفتن بيام شما رو از اين حال در بیارم و روحيه بدم بهتون ! آخه مي دونين من خيلي جوون تر از سنمم ، در حالي كه صورت شما کم کم داره چروك ميشه! "رز با نگراني آينه شو در مياره و به صورتش نگاهي مي اندازه و دنبال چروك مي گرده . بعد كرم ضدچروكشو در مياره و به صورت دونه هاي برف روي پوستش مي زنه !

" خلاصه اش اينه كه شما لذت هاي زندگي رو درك نكردين يا نمي خواين بكنين ! ! لذت هايي كه زندگي آدم رو مي سازه مثل صفا ، صميميت ، دوستي و عشق . مثلا همين گلرت ! ثمره ي يه عشقه ! بين من و مادرش "
ازواج مرتب!
!ملت :
!گلرت: همه جا آبرومو مي بري !
جواد: آه فرزندم! این حرفو نزن، من برای کارمهمتری اینجام! و اون هم اینکه میدونم گودریک الان کدوم سوراخ موشی قایم شده، ببین این دست خط اونه، بی شک موقع آپارات کردن از جیبش افتاده!

متن نوشته شده روی کاغذ :
"لا لا، لا لا، بخواب آروم، لا لا، لا لا، منو یادت نره یک وقت، در اون وقتی که شونه م مامن خواب تو بودش، باس همون موقع.."
ملت: خـــب ؟!
جواد آهی میکشه و در مدح هوش بالای حضار حاضر در صحنه میگه:
- " این خیلی واضحه ! این لالایی هست که مادر گودریک براش میخونده، وقتی گودریک بعد از این همه سال همچین چیزی رو بیاد آورده پس یعنی رفته زادگاه مادریش! نه دره گودریک! حالا کسی میدونه گودریک کجا دنیا اومده ؟!؟
- جستجوی مورد نظر یافت نشد !!!

ریگولوس با حرفهای جواد، از جا بلند میشه و ربان رو روی پیشونیش گره میزنه و میگه:
- آآمم... روستای گریفیندور آباد سفلی! فکر میکنم اسمش همین بود!
- اووووه! صحیح است! صحیح است!
و ملت پس از خوردن خرما و شیرینی میکادو که جهت تجدید قوا بود، به سمت خانه ی گودی یورش میبرند!!
.:. روستای گریفیندور آباد سفلی .:.
گودریک درحالی که به نبرد ناموسی دو خروس خیره شده بود ، درپی یافتن راهی برای گشودن پنج قفل دیگر بود!
- هعی جسی! بیا بریم تو باغ قدم بزنیم!!
- باوش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

آن سو:
گودریک برای اینکه جسیکا دردسری برایش بوجود نیاورد، طلسم فرمان روی او اجرا کرد و همراه او به مخفیگاه اولیه ی خود بازگشت.
جسیکا نگاهی به اطراف انداخت و گفت: واو!
گودریک سریعا جسیکا را به سمت صندوقچه برد و گفت: باید بهم کمک کنی! قفل دوم این صندوق رو به تنهایی نمیتونم باز کنم و طبق دستورالعمل مغزم باید با یکی این کارو بکنم.
و بعد با ناراحتی نگاهی به جسیکا که حالا مخفیگاهش را کشف کرده بود انداخت و با خودش گفت: آخه اون موقع یکی نبود بهم بگه اینم شد دستورالعمل!
نزد محفلی ها و مرگخواران:
- عجب صدای خوفناکی!
لونا این را بیان کرد و با ترس به بوته ای که تکان میخورد خیره شد. بوته کنار رفت و مردی شعله به دست نمایان شد. با دیدن هزاران چوبدستی که به سمتش نشانه رفته بود، دستپاچه شد و گفت:
- من پلیسم! شایدم نگهبان. صدا اومد، گفتم شاید گرگان! خیالم راحت شد.
و با بیشترین سرعتی که میتوانست از آنجا دور شد. رز جیغ زنان گفت: کجای حرف زدن ما شبیه صدای گرگه؟
ریگولوس به تاریکی شب زل زد و پرسید: یعنی جسیکا کجاست؟
ریموس یک قدم به جلو برداشت تا از به جمع مرگخواران نزدیک تر شود و گفت: بهتر نیست متحد شیم؟
بلا سریعا واکنش نشان داد و گفت: چی؟ اتحاد؟ امکان نداره!
سیریوس که چوب باریکی را درون دهانش قرار داده بود و با آن بازی میکرد گفت: ما اطلاعاتمون در مورد گودریک بیشتره!
سوروس چشم غره ای به سیریوس رفت و گفت: ما به تنهایی میتونیم پیداش کنیم! بیاین بریم مشورت!
و همه ی مرگخواران با صدای پقی ناپدید شدند.
بازهم آن سو:
گودریک جلوی صندوقچه زانو زده بود و سه قفل باز کنارش افتاده بود.
- خب اینم از قفل بعدی.
و با حسرت به هفت قفل باقیمانده خیره شد. برای باز کردن هرکدام از آنها باید یک کار خاصی میکرد.
گودریک برای اینکه جسیکا دردسری برایش بوجود نیاورد، طلسم فرمان روی او اجرا کرد و همراه او به مخفیگاه اولیه ی خود بازگشت.
جسیکا نگاهی به اطراف انداخت و گفت: واو!

گودریک سریعا جسیکا را به سمت صندوقچه برد و گفت: باید بهم کمک کنی! قفل دوم این صندوق رو به تنهایی نمیتونم باز کنم و طبق دستورالعمل مغزم باید با یکی این کارو بکنم.
و بعد با ناراحتی نگاهی به جسیکا که حالا مخفیگاهش را کشف کرده بود انداخت و با خودش گفت: آخه اون موقع یکی نبود بهم بگه اینم شد دستورالعمل!
نزد محفلی ها و مرگخواران:
- عجب صدای خوفناکی!

لونا این را بیان کرد و با ترس به بوته ای که تکان میخورد خیره شد. بوته کنار رفت و مردی شعله به دست نمایان شد. با دیدن هزاران چوبدستی که به سمتش نشانه رفته بود، دستپاچه شد و گفت:
- من پلیسم! شایدم نگهبان. صدا اومد، گفتم شاید گرگان! خیالم راحت شد.
و با بیشترین سرعتی که میتوانست از آنجا دور شد. رز جیغ زنان گفت: کجای حرف زدن ما شبیه صدای گرگه؟

ریگولوس به تاریکی شب زل زد و پرسید: یعنی جسیکا کجاست؟
ریموس یک قدم به جلو برداشت تا از به جمع مرگخواران نزدیک تر شود و گفت: بهتر نیست متحد شیم؟
بلا سریعا واکنش نشان داد و گفت: چی؟ اتحاد؟ امکان نداره!
سیریوس که چوب باریکی را درون دهانش قرار داده بود و با آن بازی میکرد گفت: ما اطلاعاتمون در مورد گودریک بیشتره!
سوروس چشم غره ای به سیریوس رفت و گفت: ما به تنهایی میتونیم پیداش کنیم! بیاین بریم مشورت!

و همه ی مرگخواران با صدای پقی ناپدید شدند.
بازهم آن سو:
گودریک جلوی صندوقچه زانو زده بود و سه قفل باز کنارش افتاده بود.
- خب اینم از قفل بعدی.
و با حسرت به هفت قفل باقیمانده خیره شد. برای باز کردن هرکدام از آنها باید یک کار خاصی میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/6/15 23:22:05
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
