جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

77 کاربر(ها) آنلاین هستند (65 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
76 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1391 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
البوس همراه بابا پرسی راه میفته و به محل مورد نظرشون می رسن. البوس که صورتش گل انداخته با هیجان به پرسیوال میگه : پاپا ، بهتره پشت تیر برق مخفی بشیم تا مارو نبینن و یهو بپریم جلوشون و خافلگیرشون کنین . :d:
پرسیوال جیبای خالی رداشو درمیاره و میگه : من پول اضافی واسه درمون یه عروس سکته کرده ندارم. تازه باید به فکر خرج و مخارج عروسیتم باشم .

در این حین الیوس که از شدت هیجان داشت بالا پایین میپرید با دست به نقطه ای اشاره می کنه و با جیغ میگه : پاپا ، پاپا ، اومدن !

صدمتر دورتر ، کناره مغازه جواهرفروشی


لینی دست دوستش لونا رو در دستش گرفته بود و به جواهراتی که به تازگی جلوی ویترین گذاشته شده بود نگاه می کرد و در حالیکه چشمانش برق می زد به لونا گفت : لونا پول مول تو بساطت هست؟ من باید واسه عروسی ریگولوس یه سری جواهر بخرم و الا آبروم جلوی بقیه ساحره ها میره مثلا من دست راست اربابم ! :worry:

لونا با تعجب رو به لینی کرد و گفت : تو که یه هفته پیش یه ست کامل جواهر گرفتی ، پس چی شدن؟

لینی که بغض کرده بود با ناراحتی گفت : آ اوووووه ه ه .. اونا که دیگه قدیمی شدن . من جدیدشو می خوام .

لونا:



صدمتر عقب تر ، پشت تیر چراغ برق

آلبوس که شاهد ماجرا بود و رنگش پریده بود رو به پرسیوال کرد و گفت :
_ بابا پرسی من نظرم عوض شد، من لونا رو می خوام

پرسیوال : :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
پاسخ به: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391 13:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کندرا:ولی آلبوس پسر بزرگتره عزیزم.

ابرفورث: ولی نن جون این قابل قبول نیست. من شما رو بیشتر از آلبوس دوس دارم. خواهش می کنم تو رفتارتون تجدید نظر کنین.

کندرا بعد کمی مکث میگه: باشه پسرم....فقط به خاطر اینکه نگی تبعیض قائل شدم الان دوباره و با یه لحن دیگه باهاش حرف میزنم.

و روشو به آلبوس می کنه و میگه:چیــــــــــــــــــــــــــ؟ چشمم روشن! چشم سفید! حالا دیگه واسه من زن سیاه می طلبی؟

آلبوس: نن جون! مگه تو دوست نداری قبل از مرگم سر و سامون گرفتن منو ببینی؟ نکنه دلت می خواد من دوباره گیر رفقای نابابم بیفتم؟

کندرا با شنیدن "رفقای ناباب" و به یادآوری ننگی که آلبوس برای خونوادش به ارمغان آورده تسلیم میشه و میگه: حداقل یه زن انتخاب می کردی که نصف خودت سن داشته باشه! لینی هم سن نتیجه هاته!!

آلبوس: یا لینی، یا هیچکس!

مالی دهنشو باز می کنه تا حرفی بزنه ولی یه دفعه کندرا با فریاد میگه: هیچکس حق نداره تو مسائل خانوادگی دامبلدور ها دخالت کنه، شیر فهم؟؟؟

مالی پس میفته و محفلی های شنونده به طور غریزی به سرعت اتاقو ترک می کنن.

کندرا نفس عمیقی می کشه و میگه: خب پرسیوال...

پرسیوال: چرا من؟ اینجور کارا به عهده زناست که!

کندرا یه چشم غره به پرسیوال میره و حرفشو ادامه میده:ظرف(؟!) 7 روز باید کاری کنی که لینی از آلبوس خوشش بیاد و روز 8ام باید قرار خواستگاری رو بزاری. شیر فهم؟

ابرفورث: پس بز من چی؟

کندرا: اونو...از لینی می خوایم که همراه جهازش یه بزم برات بیاره. باشه پسرکم؟

ابر: باشه نن جونم.


فلش فوروارد

آلبوس وارد خونه میشه. لینی به استقبالش میاد و کلاه و رداشو ازش میگیره و آویزون می کنه. کمی بعد 5 تا پسربچه از داخل یه اتاق خواب بیرون میان و به طرف آلبوس می دون. لینی بلافاصله فریاد می زنه: مگه نمی بینین آقاتون خستس؟ برین ببینم تو اتاقتون مادرسوخته ها!

بچه ها با شنیدن صدای مادرشون جیغ و داد کنان به اتاقشون بر می گردن.

آلبوس احساس رضایت می کنه و میگه: زن چایی رو بیار.

لینی گل از گلش میشکفه و به طرف آشپز خونه می دوه.

کمی بعد لینی سینی چایی رو جلوی آلبوس میزاره و شروع می کنه به حرف زدن: وای آقا جان بمیرم برات که از صب تا شب کار می کنی تا خرج منو بچه هاتو بدی. بخدا اصلا روم نمیشه تو چشماتون نگاه کنم، امروز لوسیوس اومده بود در خونه سراغ شما رو می گرفت-

یه دفعه چایی تو گلوی آلبوس می پره.

- وای خاک به سرم! چی شد؟؟

- اهو اهو اهو(مثلا سرفه :d: ) تو چی کار کردی زن؟ مگه من نگفتم وقتی خونه نیستم درو به روی هیچ کسی باز نکنی؟ الان حالیت می کنم!

- آقا جان شما که قبل ازدواج اینطوری نبودی. خیلی مهربون بودی. من نمی دونستم شما قراره اینطور آدمی باشی. من می خوام برم خونه بابا-
اما وقتی می بینه آلبوس به سمت رداش می ره و دستشو داخل جیب رداش می بره تا چوبدستیشو برداره شروع به جیغ زدن می کنه:

- نه آقا جـــان به مرلین جوونی کردم! خامی کردم! شما به آقایی خودت منو ببخش! نههههههههههههه!

آلبوس در حالی که جلوی چشماشو خون گرفته چوبدستیشو به سمت لینی می گیره و می گه: کروشیو!

پایان فلش فوروارد


- بچه جان به خودت بیا! بیدار شو!!!

آلبوس چشماشو باز می کنه و باباشو جلو چشماش می بینه. سریع به خودش میاد و شستشو از تو دهنش در میاره.

- داشتی تو خواب حرف می زدی! چی می دیدی؟

- هیچی...داشتم خواب فلش فوروارد زندگیمو می دیدم!

- خوب پسرم تا هفته دیگه به حقیقت می پیونده. من تحقیق کردمو فهمیدم که لینی وارنر به همراه یکی از دوستاش(که دختره) امروز خرید میره. ما می تونیم تو یه موقعیت مناسب جلوشونو بگیریم و تو احساس قلبیتو بهش بگی. خب پسرم پاشو که خیلی کار داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: یکشنبه 20 فروردین 1391 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسیوال-آخه پسر من چی بگم بهت مرتیکه...

که ناگهان با چشم غره ای که کندرا بهش میره ساکت میشه.
کندرا با لحنی مادرانه-آخه پسر گلم مگه آدم قعطی بود.
آلبوس با نگرانی و نق نق میگه-من ---من--من ---یالینی یا هیچ کس.

کندرا و پرسیوال و لرد و کل ملت با دهن دو متر باز به آلبوس نگاه میکردند.
آبرفورث که فکر میکرد از تو داستان حذف شده شروع کرد به گریه کردن.
پرسیوال اخم میکنه و در همین حین کندرا یک لگدی بهش میزنه و با لحنی مهربانانه میگه-چیه پس گلم چی شده مشکل تو که حل شد برات یه بز جدید میخریم.
آبر که هنوز داشت گریه میکرد با لحنی معصومانه گفت-چرا شما همش راجب زن آلبوس حرف میزنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1391/1/20 17:57:57

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1391 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کمیته احیای ایفای نقش ‏
‏===================================‏
سوژه جدید ‏
------------
شب بود و خورشید به روشنی در آسمان می درخشید ‏،‏ پیرمردی جوان یکه و تنها به همراه خانواده اش در سکوت گوش خراش خیابان قدم زنان ایستاده بود ‏.

پیرمرد ‏
جوان ‏:‏ ‏ :worry:
در این حین دوربین به آن سوی خیابانی که اون پیرمرد جوان در اون بود بر می گرده و از پنجره طبقه دوم یه خونه سیفید می ره تو ‏.
آلبوس ‏:‏ ‏
کندرا ‏:‏ گریه نکن بوس کوچولوی مامان ‏،‏ چی شده عزیز دلم ‏،‏ چی می خوای ؟
آلبوس ‏:‏ ‏ ولم کن اه ‏.
بابا پرسی ‏:‏ ‏ اوهوی مرتیکه گنده ‏،‏ چه مرگته ؟
کندرا ‏:‏ پرسیوااااااال ‏
بابا پرسی ‏:‏ ‏ غلط کردم ‏،‏ آلبوس جون عزیزم ‏،‏ چی می خوای ؟
آلبوس ‏:‏ ‏ :aros:
کندرا و پرسیوال ‏:‏ ‏
در این حین بقیه محفلی های موجود در خانه نیز به همان حالت بالا افتادند ولی ‏:
آبرفورث ‏:‏ ‏ آهان پیدا کردم ‏ :evilsmile:
آبر ‏:‏ ‏
کندرا :‏ عزیزم تو چی می خوای ؟
آبر ‏:‏ وقتی آلبوس ‏ :aros: می خواد منم ‏ ( بز ) جدید می خوام ‏.
کل ملت محفلی ‏:‏ ‏

کندرا و پرسیوال وارد شور می شوند تا ببینند چه غلطی باید بکنند ‏:‏ ‏
پرسیوال ‏:‏ حالا چه خاکی به سرمون بریزیم ؟
کندرا ‏:‏ به من چه ‏،‏ ظرف ‏۷‏ روز آینده باید ‏ :aros: و ‏ رو آماده کنی و گرنه من می دونم و تو ‏.

پرسیوال ‏:‏ آلبوس عزیزم تو کی رو می خوای ؟
آلبوس ‏:‏ ‏ لینی وارنر رو ‏.‏ ‏ :pretty:

کل ملت محفلی و مرگخوار و لرد و ‏....‏ ‏:‏ ‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1390 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
یه دفعه چشم کندرا به عکسی که تو دست مالی بود، افتاد و به این حالت از مالی پرسید:
- چی بود؟

مالی که سعی می‌کرد با یه حرکت جانگولری عکسو قایم کنه، گفت:
- هیچی
- می‌گم چی بود؟

مالی با سر به آبر اشاره کرو و گفت:
- هیس، جیکشو در نیار الان دوباره عرعر می‌کنه
- باشه، بدو تو اتاق
- منو می‌خوای ببری مکان؟
- حرف نزن، بدو

کندرا رفت توی اتاق، مالی هم پشت سرش وارد شد و عکسو نشون کندرا داد. کندرا که جدیدا سریال سوپرنچرال زیاد دیده بود جو گیر شد و گفت:
- اول باید توی اینترنت سرچ کنیم، ببینیم این اطراف کی با بزا مشکل داشته و الان مرده، به نظر من که کار این مامان سیریوسه، از اولم از بزا بدش میومد.
- باز تو جوگیر شدی؟ باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 آذر 1390 00:48
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]
آبرفورث دامبلدور در اثر فوت بز محبوبش دچار افسردگی شده و میخواهد بهمراه خانواده دامبلدور به کلبه سپید بیاید تا آب و هوایی عوض کند. آلبوس دامبلدور هم از اعضای محفل میخواهد که آنجا را برای پذیرایی از برادرش آماده کنند. در این بین یک عکس از آبر و بزش پیدا میشود که عجیب بوده و یک شبح نیز در آن عکس وجود داشته. بعد از یک سری اتفاقات دامبلدور از سقف حمام به پایین سقوط میکند و همزمان زنگ کلبه سپید هم به صدا در می آید...
[/spoiler]

مالی که سعی میکنه عکس رو پشت سرش قایم کنه با ترس و لرز گوششو میاره کنار در و میگه: کیه؟

یه صدای نخراشیده و ترسناک میگه: منـــــــــــم!

مالی: خب تو کی ای؟

صداهه: آبـــــــر!

مالی: اگه تو آبری دستتو از لای در بکن تو ببینم!

تا مالی اینو میگه یدفعه میبینه اون صدای نخراشیده تبدیل میشه به یک صدای گریه بلند و آه و ناله. مالی که ترسیده زود درو باز میکنه و میبینه کندرا دامبلدور نشسته بالای سر پسرش آبرفورث و داره دلداریش میده. آبرم حالا گریه کن کی گریه کن!

مالی که ناراحت شده میگه: کندرا، مگه من چی گفتم؟
کندرای عصبانی: دیگه چی میخواستی بگی! یاد داستان شنگول و منگول انداختیش! یاد داستان بزبز قندی انداختیش! یاد بز مرحومش افتاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 28 آذر 1390 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



* میریم که داشته باشیم ادامه ی داستان رو آمــا از زاویه ی دیگه ... شفاف سازی نکات گفته نشده! *


ملت همگي به نوك پيكاني كه جغد فوق الذکر با بالش درست كرده بود خيره شدند ؛
عكسي از آبرفورث و بـُز كه دست در گردن هم انداخته بودند و در حالي كه لبخند مليحي بر لب داشتند براي اون ها دست تكون مي دادند ، بر ديوار مقابلشان ميخكوب شده بود .
- اينو مي گفتي فلور ؟!
فلور موهای سرش! رو خاروند و لبخند معصومانه اي تحويل ملت داد ؛
- راستش من فقط يادم مونده بود چيزي كه داشتيم دنبالش مي گشتيم توش بز و آبرفورث داشت ، ولي دقيقا نمي دونستم چي بود! درضمن مادر مالی فقط گفته چیزهایی که آبر رو یادِ گذشته میندازه جمع کنین!!! به من چه ...
رون دستی به موهاش مي كشه ؛
- ايول ! ايول ! اين عكس رو نگاه كن ، با ميخ زدنش به دیوار ، ايول !
و مي زنه زير خنده !
ملت : !
رون از خنده دچار تشنج مي شه و عده اي از ملت! بسيج شده و اونو از زمين جمع مي كنن .
در همين لحظات مالی نگاهي به عكس مي اندازه و پس از جيغ كوتاهي غش مي كنه !!!
جسي ، گودریک و جیمز با ديدن اين صحنه سربند هايي كه روش عبارت " پنجه هاي امداد " نوشته شده بود رو به سرشون مي بندند ، سه تا غلت مي زنن و جسي در يك حركت گلدون رو از رو ميز مي قاپه تا آبش رو روي صورت مالی بريزه ، در اين بين گودریک و جیمز نيم ساعتي مي شه كه گارد مخصوص پنجه گربه رو گرفتن !
- دستمون خسته شد بابا !
- گلاش مصنوعيه ، گلدونه آب نداره !
مري رو به گلدون مي كنه ؛
- ببين دوستِ من داري ساز مخالف مي زني ؟!
- WoW !
در بين اين صحبت ها گودی ليوان آبي رو ظاهر مي كنه و روي صورت مالی خالي مي كنه !
قيافه گودریک در اين لحظه --> به من مي گن گودی تيزه !
- اِ ، مامانِ گلم به هوش اووومد ، همگي بگين سلام مامانِ گلم !
ملت : !
جینی : !
ملت : WoW !
هری : !
ملت : سلام مامانیه گلش !
مالی : سلام بچه هاي عزيز محفلی تو اين مدتي كه بیهوش بودم دلم خيلي براتون تنگ شده بود اميدوارم ديگه هيچ وقت ازتون جدا نشم ...
جسي :‌ اي حرف ها رو ول كن ننه ، چرا يهو غش كردي ؟!
مالی : نفسم ... بالا نمياد ...
ملت : اين كه داشت مثل بلبل حرف مي زد ؟!
در همين حين رون كه تشنجش تقريبا بهبود پيدا كرده بود ، دوباره به عكس خيره مي شه و شروع مي كنه هر هر خنديدن !
- ايول ! اينجا رو ! عكسش لولو داره ! هر هر هر !
مالی با شنيدن اسم لولو دوباره غش مي كنه ، جغد نامبرده سريع به سمت عكس مي پره ، بعد از چند لحظه در حالي كه اين شكليه --> ! عكس رو به سمت ملت مي گيره ، جسي و گودریک و جیمز تو عكس دقيق شده و متوجه شبح موجود عجيبي مي شن كه بين بز و آبرفورث شناوره و داره دست تكون مي ده !!!


.:. کنجِ اتاق پشتی .:.

- ببینید دوستان، من با وردِ خفنی سرعت حرکتِ آبر رو اسلوموشن کردم که 10 مین دیرتر برسه، تا اونموقع هم دامبل از اون خراب شده میاد بیرون چون کفِ حموم ترک خورده و امکان ِ سقوطش هست! پس بلاخره میاد ! ... اما بحث سر اینه که اون شبح چی بود تو عکس ؟! فکر میکنین بهتر نیس به خودِ آبر نشون بدیم ؟! یا قبلش به آلبوس بگیم؟! هـــِــم ؟!


4 مین بعد؛ گــــــــــــوووفـــــــــ .... بــــــــــــــوووممممـــ ... ( افکت سقوط دامبل)

ایضن ؛

ززززیـــــــنگــــــــ ... زززیــــــــنگـــــــــ ...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا پاتر در 1390/9/28 12:20:11
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آذر 1390 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل حمام

آلبوس در حال حمام كردن بود كه يك دفعه ديد برق ها خاموش شد آلبوس بدون اينكه به برق توجه اي كند به كار خود ادامه داد

داخل خانه


مالي ويزلي:آلبوس،آلبوس،آلبوس مهمون ها رسيدن كجايي قايم موشك بازي در نيار بيا بيرون


آرتور ويزلي:مالي چه خبرته بچه كه نيست پيداش ميشه تا يكي دو ساعت ديگه


مالي ويزلي: تا چند ساعت ديگه مهمون ها اومدن و رفتن




داخل اتاق


رونالد ويزلي:مهموني اي مهموني


هري و جيني:


هرميون:

داخل خانه
مالي ويزلي:آلبــــــــــــــــــــــــــــــوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1390/9/3 17:40:05
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1390/9/3 17:50:00
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1390/9/3 17:53:02
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آذر 1390 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام افراد حاضر در اشپزخونه با دستور مالی ، با سرعت نور خود را جمع و جور کردن و از میز غذا خوری دور شدند. مالی با صدای بلندی شروع به صحبت کرد: « رون و هرمیون شما بیرون خونه رو تمیز بکنین ... جینی و هری هم شما همون چیزی که می خوایین بپزین ... آرتور تو هم سر کار نمیری باید تو کار خونه کمکم کنی ... آلبوس تو حمام و دستشویی رو تمیز کن ... چارلی و فلور ، شما هم اتاق های بالایی رو تمیز کنین ... بقیه هم خونه رو تزئین کنن »

شنوندگان: « »

مالی: « دِ یالله ... تکون بخورین »

تمامی حضار در یک آن غیب می شوند و هر کدام مشغول کار خود می شوند.


بیرون خانه


رون و هرمیون در زیر درختی نشسته بودند. رون دستش را دور گردن هرمیون کرده بودند و داشت می گفت: « هرمی من تو رو خیلی دوس دارم »

هرمیون: « منم همینطور عزیزم »


در آشپزخانه


هری به طرز خارجی جینی را بغل کرده بود و در حال تلفظ کردن کلمات عاشقانه بود و جینی نیز فکر می کرد در حال رویا دیدن است و توجهی به کیکی که در حال شوختن بود ، نداشتند.


سرویس های بهداشتی



آلبوس در حالی که لباسی بر تن نداشت ، در حال حمام کردن بود و همزمان یک آهنگ محلی را می خواند و خیلی حال می کرد.()


اتاق های بالایی


متاسفانه اجازه ورود به این قسمت را ندارید.


کم کم خورشید جایش را به ماه می داد و شب می شد. مالی و آرتور نیز که در کار کردن و تمیز کردن خانه همانند دیگر جفت های عاشق زحمت کشیده بودند () ، در حال بازرسی دیگر نقاط خانه بودند که بعد از مدتی همه متوجه لکه های سیاهی بودند که از دور به این طرف می آمدند.

مالی: « دارن میان و ما هیچ کاری نکردیم:no: »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 3 آذر 1390 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد که به زور جلوی خودش را گرفته بود به محض پایان یافتن حرفهای دامبلدور منفجر شد: بز؟!

مالی که ظرف پودینگ را روی میز صبحانه میگذاشت به پسرش چشم غره ای رفت که باعث شد خنده در گلوی فرد خشک شود و مشغول ریختن پودینگ در بشقابش شد.

- بله می گفتم، متأسفانه آّبرفورث هنوز بخاطر قضیه ی خواهرم از دست من شاکیه.. می خوام کاری کنید کارستون..!

- جرج با شیطنت پرسید: کدوم قضیه؟!
جینی از زیر میز لگدی به جرج زد و رو به جمع گفت : به نظر من بهتره یه جشن بگیریم، منو هری هم کلوچه میپزیم... مگه نه هری!؟
و دستش را روی دست هری گذاشت و با حالت پرسشگرایانه ای به هری نگاه کرد.

هری که سرخ شده بود زیرچشمی نگاهی به دوقلوهای ویزلی انداخت که زیرزیرکی میخندیدند و با صدای آرامی گفت: ..آ..آره!

- میشه ما هم از فشفشه های جدیدمون تو جشن استفاده کنیم ؟!
آلبوس نگاهی موشکافانه به دوقلوها انداخت و گفت: اگه خطری ایجاد نمیکنه، مشکلی نداره!

فرد و جرج رو به یکدیگر لبخندی زدند و دوباره مشغول صبحانه شدند.

رون: حالا چی شد که اون بز مرد؟! اونکه از عمه موریل هم سالم تر بود!!
- اهم.. اهم.. من دیگه میرم سر کار.

- کجا میری ریموس؟ الآن که خیلی زوده! تازه هنوز نصف صبحونه تو نخوردی!
- ممنون مالی، تا بعد!

ملت: این یهو چش شد ؟!!

آلبوس: در حقیقت کسی که به اون بز حمله میکنه و باعث میشه اون بمیره.. ریموس بوده!

فلور قاشق را از دهانش بیرون کشید و گفت: واو ! چه دراغماتیک ( به لحجه فرانسوی! )

- خب دیگه بسه صبحونه خوردن، الان رومیزی رو هم میخورین، پاشین برین مقدمات جشنو آماده کنین.. کریچر، بیا این ظرفارو جمع کن بیارشون تو آشپزخونه..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life.. is a Beautiful Lie!

چی فکر میکردیم! چی بشه!
[b]
من خودم طنز فراوان گفته ام
رفته ام در ز?

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.