جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  108 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  217 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 دی 1390 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا: بـــــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــــا یعنی می گی تسترالارو اینجا ول کنیم؟؟

زنوف: خوب نمی شه که اونا رو با خودمون ببریم.

لونا: بابا جوووون؟؟

زنوف: ای بوق بابا جوووون! چرا جلوی چن تا غریبه آبرومونو می بری؟ حالا مقصدو اعلام می کنم-تکرار می کنم- مقصدو اعلام می کنم: فلوریدا !

لونا که بی نهایت ذوق مرگ شده بود گفت: بابا منو ببر پارک ملی بیسکین....اونجا اسنورکک دارن!

زنوف: با شماره سه....1-2 -تکرار می کنم - 1- 2- 3

زنوف چشمانش را بست و تمرکز کرد و تصور کرد که می خواهد به سمت فلوریدا برود......

شلمپ شلمپ شلمپ شلمپ شلومپ! (افکت افتادن 5 نفر در آبی که چند لحظه پیش بر فرازش در حال پرواز بودند)

فلور: جیــــــــغ من شنا بلد نیستم!

زنوف با یک حرکت جوان مردانه هر 4 نفر را جات داد. در حالی که لونا را به دندان می کشید و شنا می کرد، ناگهان حس غریبی به باو دست داد...

زنوف: چرا اینقد دستت خیسه؟
حس غریب:مگه تو جادوگر نیستی بوقی؟

10 دقیقه بعد:
زنوف و دوستان! در حالی که بر روی قایقی نشسته بودند، رفتن 5 تسترال بدون سر نشین را نگاه می کردند.

لونا: بابا دیدی چی شد؟

آماندا: چی شد؟

زنوف: خب یادم رفته بود...که هیشکدوم از ما نمی دونیم فلوریدا کجاست و بر پایه اصول آپارات باید اونجا رو بلد باشیم تا بتونیم تصور کنیم و ما فقط افتادیم تو دریای زیر پامون.

آماندا: حالا چی کار کنیم؟؟ فلور؟ فلـــــــــــــــــــــور؟!

لینی فلور را که به طرز ضایعی در حال خود کشی بود -تا کمر زیر آب بود- نجات داد.

فلور: ولم کنین بزارین بمیرم من از این زندگی کوفتی خسته شدم. به من دست نزن بیل!

لینی:

فلور: بابا، بهتر نیست قایقو ببری به سمت ساحل؟ شاید اونجا سنگی چیزی باشه که بتونم خودمو باهاش دار بزنم.

زنوف نیز حالتی همانند لینی به خود گرفت و با تکان چوبدستی اش، آن را به سمت ساحل برد.

همانگونه که تمام اعضای گروه یکی از شکلک های ، و را بخود گرفته بودند آماندا برای اینکه کم نیاورد شکلک را دربالای سرش ایجاد کرد و گفت: یافتم....ما الان همه با هم می ریم به فرودگاه مشنگی و از اونجا می ریم فلوریدا!

فلور: فلورید..... فلور کیه هان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: یکشنبه 25 دی 1390 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور در حالی که صورتش به این تغییر می کرد گفت : شاید شما روحیتون خیلی خشن باشه و به کشتن و جسد و ... عادت داشته باشین اما روحیه ی لطیف من عادت نداره . پس منو زودتر از این جا ببرین .
و زمینو با مایع سبز رنگی تریین کرد . ( )

لینی در حالی که با انزجاز به مایع سبز رنگ نگاه می کرد گفت : روحیه ی ما هم به اینا عادت نداره .

مندی که حوصلش سر رفته بود یه ورد خوندو فلورو روی تسترال انداخت و گفت : خوب همه رو تسترالا .لینی مندی زنوف و لونا پریدن رو تسترالا.

مندی : همه به مثلث برمودا فکر کنین .

یه لحظه سکوت و بعد هر پنج تسترال پریدن رو به آسمون .
بعد از چند دقیقه که از شوک در اومدن زنوف تازه یک چیز مهمو یادش اومد و آرزو می کرد کسی ازش سوال نکنه .

اما زنوف با بد شانسی رو به رو شد چون همون لحظه فلور فریاد زد : کی می رسیم ؟؟

_: مطمئن نیستم اما بر اساس حساب کتاب های من ، با تسترال دو هفته تو راهیم .

رنگ از چهره ی فلور ، لینی، لونا و مندی پرید .

لونا با صدایی لرزان گفت : دو هفته ؟ درست شنیدم ؟ انتظار داری ما دو هفته روی این تسترالا بشینیم ؟

مندی در حالی که سعی می کرد غش نکند نالید : چه جوری جواب معلمارو بدیم ؟ از همه ی درسا میفتیم .

لینی با نگاهی خشمگین به زنوف گفت : جواب اربابو چی بدیم ؟ وقتی برگردیم تیکه تیکمون می کنه .

فلور هم داشت تصمیم می گرفت خود کشی کنه یا نه !!

زنوف داد زد : بسه . کدومتون بلده آپارات کنه ؟ خوب مسلما همتون بلدین . ما این جا از تسترالا پیاده می شیمو به میامی آپارات می کنیم چون نمیشه توی خود مثاث برمودا آپارات کرد از اونجا به بعدو با قایق می ریم . قبوله ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: یکشنبه 25 دی 1390 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی: لونا همشونو بستی؟

لونا: آره بستم حواسمم هست. ولی من چشم آب نمی خوره بتونیم با اینا پرواز کنید. احتمالا همون اولش یه بلایی سرتون میاد.

فلور: خب پس بهتره با یه چیز دیگه بریم. با.... مغز متفکر، لینی؟

لینی: همینا خوبه دیگه... من نمی دونم با...

آماندا: با کشتن یه نفر همه چی رو به راه میشه

ملت:

لینی: من عنوان مغز متفکر گروهو بتو اهدا می کنم، اگه بگی کیو بکشیم!

آماندا:

اونور قلعه - پیش زنوف

زنوف در حالی که به اصطلاح جیم شده بود به سمت دفتر پروف کوییرل دوید.

بوی سیبو، بوی سیرو، بوی کاغذ رنگی(!)، همه، از دفتر کوییرل به خارج تراوش می کرد.

زنوف برای کسب اعتماد بنفس، نفس عمیقی کشید ولی به سرعت پشیمان شد و با به داخل دفتر پرید.

- پروفسور... چهار تا دختر قصد دارن از مدرسه فرار کنن الانم کنار جنگل ممنوعه ایستادن!

پروفسور کوییرل با چهره ای بینهایت فروتنانه گفت: خب پس بریم به راه راست هدایتشون کنیم.

ده دقیقه بعد...


لونا: اونجا رو... بابا(!) زنوف داره می یاد.

کوییرل و زنوفیلیوس از دور نمایان گشتند.

فلور: چرا این معطرو با خودت آوردی؟

زنوف:

کوییرل با نگاهی دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما ناگهان توسط آماندا مورد ضربه آواداکداورا واقع شد و به دیار باقی شتافت.

آماندا : همه چی حله! حالا هم تسترالارو داریمو و هم زنوفو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 دی 1390 14:12
نمایش جزئیات
آفلاین
دخترها در امتداد جنگل ممنوعه پیش میرفتند و هر از گاهی،صدایی مخوف از دل جنگل، هر چهار نفر را از جا میپراند.

فلور در حالی که خودشو به لونا چسبونده بود با ترس گفت: صدای چی بود؟
لونا با بی خیالی جواب داد: چیزی نیست، احتمالا گراوپه! بچه ها، چند نفر میتونن تسترال ها رو ببینن؟

همه به هم نگاه کردند، اما هیچ کس جوابی نداد!

لونا آهی از ته دل کشید: یعنی پیدا کردن و دزدیدن تسترال ها همش با من؟

لینی با تکون دادن سرش حرف لونا رو تایید کرد و بقیه هم بلافاصله با همون حرکت،حرف لینی رو تایید کردند!


در آزمایشگاه


زنوف در حالی که دور خودش میچرخید،سعی داشت با حرکات چوبدستیش، آزمایشگاه رو سر و سامون بده و در همون حال هم مواظب بود که ارگ رو زیر پا له نکنه، یا اسیر چنگالهای آرنولد نشه!

لیسا و آندرو در گوشه ای از آزمایشگاه نشسته بودند و پچ پچ میکردند. بعد از چند دقیقه، لیسا مشتاقانه از جا بلند شد و از زنوف پرسید: کمک نمی خوای؟

در همون حال که از روی صندلیش بلند میشد، پاش به پایه ی صندلی گیر کرد و باعث شد که روی میزی پر از لوله های آزمایش و حشرات بیفته و همه رو با خودش نقش زمین کنه!

زنوف: نه خیلی ممنون!
لیسا: وای!واقعا ببخشید! الان درستش میکنم!

و چوبدستیش رو از جیبش بیرون آورد، که همین حرکت باعث شد بازوش به یکی از قفسه های توی دیوار بخوره و اون رو هم چپ کنه!

زنوف فریاد زد: میتونی فقط سعی کنی حرکت نکنی؟!!

لیسا در حالی که مثل مجسمه شده بود و فقط لباش حرکت میکرد گفت:خب خسته شدم از بیکاری! برای جمع کردن وسایل سفر چی؟ کمک میخوای؟

زنوف: اممم... آره! برو بگرد، هر جور شده چندتا چشم خشک شده اسنورکک برام پیدا کن! آندرو،تو هم باهاش برو! هرچی بیشتر پیدا کنین،بهتره!

- چشم اسنورکک؟به چه درد میخوره؟

- وقتی پیدا کردین براتون میگم! فعلا برید!

لیسا و آندرو خوشحال از اینکه بالاخره کاری بهشون محول شده،به دنبال چشم اسنورکک، در راهروهای هاگوارتز به راه افتادند. و زنوف خوشحال از اینکه اونا رو به دنبال نخود سیاه فرستاده، به تعمیر آزمایشگاه عزیزش مشغول شد.

بعد از بیست دقیقه، آندرو و لیسا، با پنج جفت چشم قورباغه، که به جای اسنورکک بهشون انداخته بودند، به آزمایشگاه برگشتند و متوجه شدند که هیچ اثری از زنوف به چشم نمیخوره. فقط ارگ اونجا بود که با چشم غیر مسلح به سختی دیده میشد، و عقابی که در گوشه ای برای خودش بال بال میزد.

کمی دورتر، خارج از محوطه ی هاگوارتز، لینی، مندی، لونا و فلور، با پنج تسترال، در انتظاری پایان ناپذیر برای آمدن زنوف بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: جمعه 16 دی 1390 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آندرومدا: خب پس کی میاد؟

ملت ریونی:

مدا: یعنی حتی یه نفرم نمی خواد به این دو تا هم گروهی نازنینمون کمک کنه؟؟

لینی: فقط خودتی

مدا: من؟ من؟من فقط داشتم.... اصلا کسی که مسئول این ماجراهاست باید بره و اون حشره رو پیدا کنه یعنی زنوف

بقیه هم تایید کردند.

زنوف با عصبانیت به چهره مصمم تک تک اعضا خیره شد و گفت: هنوز دو قورتو نیمتونم باقیه؟ خودتون اومدید اینجا. خودتون همه وسایلو بهم ریختید. اونوقت من برم؟

لونا با پررویی گفت: و این تو بودی که کنجکاوی مارو تحریک کردی.

بقیه هم تایید کردند.

زنوف: من نمی رم!

لیسا: دلت میاد که...

لینی وسط حرف لیسا پرید و گفت: تو مجبوری که قبول کنی. اگه قبول نکنی چوبمو تو حلقت فرو می کنم.

بقیه هم تایید کردند.

زنوف: هرگز!

در همین حال دختری ناگهان وارد آزمایشگاه شد.

لینی: آماندا!!! تو اینجا...

مندی بدون توجه به لینی گفت: ببین زنو حتی اگه همه بچه های ریونکلا هم بخوان برن به برمودا بدون راهنمایی و کمک تو نمی تونن حشره رو پیدا کنن.

لینی: تو این همه مدت داشتی گوش می کردی؟

بقیه از وقفه پیش آمده در حرف مندی استفاده کرده و حرف او را تایید کردند.

مندی: اونا بدون تو هیچن زنوف.

بقیه هم تایید کردند.

لینی: اونا؟

مندی: فکرشو بکن چقدر بین بقیه محبوب میشی....

بقیه هم تایید کردند.

زنوف پس از دقایقی تامل گفت: باشه. حالا کی با من میاد؟؟

لینی، لونا و فلور آمادگی خود را اعلام کردند.

مندی که با رضایتی گونه به سمت در آزمایشگاه در حرکت بود با صدای لینی بازایستاد.

لینی: آماندا تو هم بیا. با توجه به اینکه تو امید دادن به بقیه حرفه ای هستی وجودت لازم میشه.

مندی: اما....

اما کار از کار گذشته بود. ملت ریونی مشغول تایید حرف لینی بودند.

مندی: باشه میام.

زنوف: خب پس بریم.

فلور: با چی؟

لونا: با تسترال!!

فلور: ولی...الان همه اون ها پیش هاگرید تحت حفاظتن!

زنوف: خب پس من تا می رم وسایل سفرو جمع کنم شما برید 5 تا تسترال بدزدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مندی بروکل هرست در 1390/10/16 13:03:04
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آبان 1390 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد تو همون آزمایشگاه


زنوف در حالی که به آزمایشگاه داغون شده اش نگاه می کرد ، نالید : حالا چی کار کنیم ؟

لینی بی توجه به خرابی آزمایشگاه و ناراحتی زنوف گفت : باید از هوشمون استفاده کنیم مگه همیشه هوشمون نمیاد کمکمون ؟

ملت ریون که تو سکوت یه حرف های لینی گوش می دادند تایید می کنن .

لینی هم که جو برش داشته بود میزنه روی میز و ادامه میده : ما باید یه هم گروهیامون کمک کنیم به آرنولد بیچاره که اگه تا سه ساعت دیگه تغییر شکل نده رفتارشم مثل عقاب می شه و ارگ که هر لحظه امکان داره زیر دست و پامون له بشه .
حالا ما باید ام ... ام ...ام ...
لینی حرف کم اورد و اولین چیزی که به ذهنش رسید رو گفت : ببینیم چطوری می شه این دو همگروهیو به حالت اول در آریم .

ریونیا دوباره در سکوت فرو رفتن .

فلور بعد از کمی فکر انگار که ایده ای به ذهنش رسیده ،با لحنی هیجان زده فریاد زد : یافتم . اگه حشررو داشته باشیم می تونیم این دو تا رو به حالت اول در آریم .

لیسا نا امیدانه گفت : محض اطلاعت بگم حشره له شده .

ولی آندرومدا که نور امید تو دلش جرقه زده بود با صدایی که از شدت هیجان بالا رفته بود : ولی می تونیم پیداش کنیم و اون دو تا رو به حالت اول در آریم . مگه نه زنوف ؟

زنوف با بی حوصلگی جواب داد : آره ، می شه پیداش کرد اگه حوصله داشته باش و بتونی بری جایی که مشنگا بهش می گن مثلث برمودا و از جزیره ی وسطش یه دونه از این نوع حشره ی کمیاب پیدا کنی بعد بیاری اینجا بدون این که باهاش تماس داشته باشی تازه بعدش باید همون طوری بدون تماس باهاش بزنی به آرنولد که آنولد کوچیک بشه و حشره بزرگ ، بعد حشره باید به ارگ بخوره تا ارگ بزرگ و حشره کوچیک اونوقت حشررو نابود کنی .
حالا تو حوصله و وقت این همه کارو داری .

زنوف فرصت جواب دادنو به آندرومدا نداد و همین طور که به اعضای ریون چشم غره می رفت ادامه داد : به من ربط نداره من می رم اون حشره ی نورانی و بقیه حشراتمو جمع کنم و سعی کنم این آزمایشگاهو به حالت اول در آرم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 شهریور 1390 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
:دی ایول فلور سوژه رو عوض کرد این چند روزه ترکوندیم اینجور عوض کردن سوژه رو ها ممنون از تری که مدش کرد و خودم و فلور که ادامه اش دادیم البته یکی دیگه هم اینکار رو انجام داده بود اسمش یادم نیست از اونم تشکر
--------------------------------------------------------------------------------

ملت ریون هر حشره ای که آنجا بود را بررسی می کردند. تری حشره ای را برداشت و با انزجار آنرا روی میز آزمایشگاه گذاشت اما آن حشره به سرعت شروع به خوردن میز کرد.

زنوف فریاد زنان:

- چی کار کردی الآن همچیو بهم می زنه ....... نه .... ارگ نه!

اما دیگر دیر شده بود ارگ حشره ایی را از ظرفش خارج کرده بود؛ و در عرض یک ثانیه اندازه ارگ و حشره جابه جا شد. همه با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشتند لینی هم حشرهای را که در دستش بود به گوشه ای پرت کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد.

در این میان آرنولد برای اینکه سریعتر فرار کند تبدیل به عقاب شد؛ اما توسط چنگالهای آن حشره اسیر شده بود، سپس به طور ناگهانی حشره به اندازه طبیعی برگشت اما آرنولد در شکل عقاب به 3 برابر اندازه اش رسید بود، و حشره زیر وزن عقاب له شد.

حشره ایی که لینی پرت کرده بود مستقیم به ارگ که هنوز به همان اندازه کوچک مانده بود برخورد کرد و ناگهان ارگ مثل یک توپ تنیس درخشان درخشید.

- لینی دستت داره نور می ده!!

- آره تری یه جورایی داره می درخشه.

- ارگ کوش ؟؟

زنوف به آنتونین جواب داد:

- زیر پاته ... لهش نکنی!!

- این توپ نورانیه؟ اگه این ارگه پَــــــــ آرنولد کو؟؟

ناگهان با صدای عقاب جوابش را دریافت. عقابی با هیبتی دو برابر آنتونین روبرویش ایستاده بود.

لونا:

- دوست دارم بدونم اگه آرنولد تغییر شکل بده چه شکلی می شه؟

بعد از این حرف لونا عقاب تکانی خورد ولی اتفاقی نیافتاد.

ملت:

عقاب:

ملت:

عقاب:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد در 1390/6/16 13:29:16
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 شهریور 1390 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
زنوف فوری متوجه شد باید جواب پس بده .

لونا : خوب .

زنوف با عجله گفت : من چند روز پیش یه دونه حشره با ارزش پیدا کردم حشره ای که به هر چی برخورد کنه اون جسم تا 2 دقیقه می درخشه منم که این حشررو نمی شناختم پناه بردم به کتاب خونه ولی اونجا هیچ حشره ای به این شکل وجود نداشت منم تصمیم گرفتم خودم تشریحش کنم ،ولی من برای تشریح کردن به یه آزمایشگاه نیاز داشتم ، از اون جایی که تو هاگوارتز هر کی کمک بخواد بهش کمک می رسه منم چند روز بعد این جا رو پیدا کردم .(همین دیگه)

اما لینی که کنجکاویش گل کرده بود پرسید : پس اون حشره باعث می شد صورتت اون جوری بشه ؟

زنوف گفت : نه ، چون من متوجه شدم کشتنش بد یمنی میاره . تصمیم گرفتم ازش ازش استفاده ی مفید کنم . اخه می دونی می شه باهاش ...

اما دیگه هیچ کس به حرف زنوف گوش نمی کرد هر کدوم از اعضا مشغول کشیدن یه نقشه واسه اون حشره ی بیچاره بودن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1390/6/16 12:45:33
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مرداد 1390 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب وقتشه بريم تو ببينيم چه خبره.

- من مي گم بهتر نيست اول از خودش بپرسيم اين چيه؟

ارگ در حالي كه آرنولد را روي شونه خود حمل مي كرد، پا در ورودي راه گذاشت و گفت:

- ما كه نمي تونيم صبر كنيم، هر كي مياد بياد تو.

- منم مي خوام ببينم بابام چشه پس منم ميام.

- منم كه تو رو تنها نمي ذارم.

ماريه تا از حرفي كه لحظه اي پيش زده بود پشيمان شد و گفت:

- فك كنم بهتره همه باهم باشيم. بالاخره معلوم مي شه خودشم اينجا چي كار داره مگه نه؟

لونا ارگ را كنار زد و وارد آن محل اسرار آميز شد، ليني و بقيه هم دنبال او از پله ها پايين آمدند. در پايين پله ها فضاي بزرگ مانند يك آزمايشگاه قرار داشت. در هر گوشه بطري هايي از حشرات عجيب ديده مي شد. در وسط آن فضا ميزي بزرگ ديده مي شد كه روي آن يك جلد كتاب بسيار قديمي چوب جادوي زنوف قرار داشت.

ملت از فضاي عجيبي كه در آن قرار داشتند در تعجب بودند كه زنوف به سرعت از پله ها پايين آمد و با صحنه اي مواجه شد كه اصلا انتظارش را نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: شنبه 15 مرداد 1390 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آن ها دم دری که زنوف وارد آن شده بود شدند و راه پله ای را دیدند که به نقطه ای تاریک منتهی میشد. صدای قدم های زنوف که در حال پایین رفتن از پله ها بود را به وضوح می شنیدند و هرلحظه دورتر میشد.

در راه زنوف لحظه ای ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت، ملت ریونی به سرعت سرشان را دزدیدند و پشت در پنهان شدند و برای اطمینان در آن را بستند.

زنوف چند لحظه به در خیره شد، اما بعد از آنکه کسی را ندید دوباره به راهش ادامه داد. ریونی ها چند ثانیه صبر کردند تا مطمئن شوند که زنوف تمامی پله ها را طی کرده است و بعد از آن آماده ی ورود به آنجا شدند.

ماریه تا دستش را به سمت دستگیره برد و گفت:

- بیاین بریم!

اما لونا بلافاصله مانع او شد و گفت: بهتر نیس یکم دیگه هم صبر کنیم یا ... یا اصن بذاریم وقتی زنوف نیست وارد اونجا بشیم؟

لینی دست هایش را به کمرش گرفت و گفت:

- اینکه مچشو موقع ارتکاب جرم بگیریم خیلی بیشتر کیف میده!

ابروهای لونا درهم رفت و گفت: بابای من هیچم مجرم نیست! اتفاقا اون یه جای جدیدو توی ریون کشف کرده! این کم چیزی نیست و عالیه! یه افتخار بزرگه!

تری گوشزد کرد: البته اگه جای خوبی باشه!

لونا دوباره با اصرار گفت: جای خوبیه! اون یه ریونیه و کار بدی انجام نمیده. دفعه آخرتون باشه که از این حرفا میزنـ...

- خفه شو!

- بی تربیت! این چه طرز حرف زدنه؟

تری دستش را به نشانه ی سکوت جلوی بینی اش گرفت و گفت: یه صدایی میشنوم!

و همان موقع بود که آن ها تشخیص دادند زنوف دوباره در حال بالا آمدن از پله ها است. آن ها که به شدت هول شده بودند، بعد از پرتاب چندین وسیله در بین راه بازگشت به خوابگاه و تختشان، به زمین پرتاب کردند.

اما خوشبختانه به نظر میرسید که در مکان مخفی مانع رسیدن امواج صوتی به درون و بیرون میشود. لحظه ای بعد در باز شد و زنوف آهسته به تخت خوابش برگشت تا بخوابد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!