جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
60
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- ههه ... ئئئ ... هووو ... پ کی میرسیم؟

وزیر که رو زانوهاش خم شده بود و به زور از پله ها پایین میومد اینو گفت و ادامه داد:

- دقیقا 213 تا پله رو پایین اومدیم، مگه نگفتی دو طبقه زیر زمینه؟

مرد سرجاش وایمیسه، نور فانوسو رو صورت وزیر میندازه و جواب میده:

- زهرمار میخوای! زهرمار! اونم زهر یه مار بزرگ! انتظار داری همون بالا نگهش دارم؟ یکم دیگه بریم میرسیم!

و روشو برمیگردونه و به پایین رفتن از پله ها ادامه میده. وزیر با درماندگی یه نگاه به بلا میندازه و به حرکت میفته. اما بلا درگیر چیز دیگه ایه، اون مرد گفته بود "مار بزرگ"، این یعنی خود خود خود نجینی!

بلا لبخندی میزنه و با انرژی دو چندان پله هارو دو تا یکی طی میکنه و حتی از مرد هم جلو میزنه. مرد با دیدن بلا که جلوتر از خودش حرکت میکنه ناراحت میشه و میگه:

- هوی خانوم! صاب خونه ای گفتن مثلا. تو تاریکی که نمیتونی جلوتو ببینی! کله پا میشیا!

بلا که میدونه تنها منبع روشنایی اونجا فانوس مرده، چوبدستیشو بیرون میاره و زیر لب میگه: لومـووووووووووووووووووووو ...

وزیر با دیدن چوبدستیه بیرون اومده ی بلا، خودشو رو بلا پرت میکنه و نمیذاره اون ورد لوموسشو کامل به زبون بیاره تا لو برن و هردو قل زنان از پله ها پرت میشن پایین و مرد بدو بدو دنبال اوناس تا ازشون جا نمونه و هی داد میزنه.

- ووووووووو ... س!

بالاخره بلا و وزیر تمام پله هارو طی میکنن و رو زمین طبقه ی دوتا زیر ِ زمین میفتن. وزیر از رو زمین بلند میشه و تلو تلو خوران میره به دیوار تکیه میده تا یکم سرگیجه ش آروم شه. مرد که دنبال اونا بود، سرانجام بهشون میرسه و در حالیکه نفس نفس میزنه میگه:

- اونجاس!

و در رو به روشونو نشون میده. صدای فش فشای عجیبی از تو در بیرون میاد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا و وزیر نگاهی بهم میندازن و تصمیم میگیرن وقت رو هدر ندن. برای همین به سمت مردی که از ساختمون بیرون اومده میرن. مرد که نگاهش به اونها میفته عینک دودیش رو روی چشمم جا به جا میکنه و میگه: چیه؟ چی میخواین؟

وزیر نیشش رو تا بنا گوش باز میکنه و میگه: زهر مار!
شــــــتررررررررق!
وزیر که جای چهارتا انگشت روی نیمه سمت راست صورتش نقش بسته: مردک، دیوانه، روانی، سادیسمیک، مازوخیستیک! چته؟!
مرد پوزخندی میزنه و میگه: تا تو باشی دیگه خوشمزگی نکنی. زهر مار به قیافه ات! گفتم چی میخواین؟!

وزیر که حسابی جوش اورده یقه مرد رو میگیره و با عصبانیت میگه: زهر.....مار!
مرد نگاهی به اطرافش میندازه و میگه:هوم. شرمنده که زدمت. باید مطمئن میشدم خودتونین. کار قاچاق شوخی بردار نیست. حالا دنبالم بیاین داخل ساختمون.

بلا لبخندی میزنه و همان طوری که سعی میکنه جلوی وزیر رو بگیره تا مرده رو تیکه و پاره نکنه به همراه اون وارد ساختمون میشه. ساختمان جایی سه طبقه و قدیمی با دیوارهای سیمانی و چرک و کثیفه.
مرد به پله هایی که در سمت چپ راهرو قرار گرفتن اشاره میکنه و میگه: با من بیاین پایین. دو طبقه زیر زمینه.

بلا با سوظن میگه: چرا ما باید به تو اعتماد کنیم؟
مرد شونه هاشو رو بالا میندازه و جواب میده: میتونین نکنین و راحتون رو کج کنین و برین رد کارتون. واسه من فرقی نداره. مشتری همیشه پیدا میشه. ولی اگه اون زهر مار لعنتی رو میخواین مجبورین بیاین پایین!

وزیر با عصبانیت شونه بلا رو میکشه و میگه: چرا همینجا نمیزنی این یارو رو نفله نمیکنی که بریم نجینی رو برداریم و بریم دنبال زندگیمون؟
بلا وزیر رو به سمت پله ها هل میده و میگه: الان؟ اومدیم و نجینی اینجا نبود. بعدش میخوای چیکار کنی؟ اول مطمئن بشیم نجینی اینجاس بعد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1391 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر دنبال بلا یکی دو تا کوچه و خیابونو رد میکنه، اما یکهو نکته ی جالبی به ذهنش خطور میکنه.

- بلا؟ ...

وزیر سرعتشو زیادتر میکنه تا به بلا نزدیک تر شه و از میون جمعیت زیاد، صداش به بلا برسه.

- تو اصلا میدونی داری کجا میری؟

بلا همون طور که داره جلو میره و اطرافو از نظر میگذرونه، زیرزیرکی یه نگاه به وزیر میندازه و میپرسه:

- چطور مگه؟

وزیر که از جواب بلا به شدت تو کف مونده، سعی میکنه دهنشو که از تعجب باز مونده ببنده و با عصبانیت میگه:

- چطور مگه؟ چطور مگه؟ خودت میفهمی چی داری میگی؟ اگه نمیدونی کجا داریم میریم که در حقیقت هیچ جا نمیریم و الکی داریم وقت تلف میکنیم! :vay:

بلا سرجاش وایمیسه، به سمت وزیر برمیگرده، تو چشاش زل میزنه و میگه: چقدر رزو میشناسی؟

وزیر بدون توجه به حرف بلا آهی میکشه و با یه حرکت سریع، برگه ای که آدرس روش نوشته رو از دست بلا کش میره. بلا که از بی توجهی وزیر خوشش نیومده، ابروشو بالا میندازه و میگه:

- فقط میخواستم یادآوری کنم که خیلی پر حرف شدی. حالا تو که ادعا میکنی بلدی، بگو باید از کجا بریم؟

وزیر آدرسو نگاه میکنه و میبینه که در ابتدای آدرس نوشته خیابون فاندر. سرشو بلند میکنه، یکم اینور اونورو نگاه میکنه و چشماش روی یه تابلو متوقف میشه.

- از اون طرف!

بلا زیر لبی میگه: همش شانسکی بود.

و دنبال وزیر راه میفته.

ساعتی بعد:

بلا و وزیر، هردو نفس نفس زنان یه گوشه وایسادن و با خوش حالی به ساختمونی که رو به روشونه خیره شدن.

وزیر رو زمین ولو میشه و میگه: بالاخره ... رسیدیم.

بلا رو زانوهاش خم میشه و جواب میده: تا حالا تو عمرم ... اینقدر راه نرفته بودم ... از ترس تیکه تیکه شدن بدن تو هم که آپارات نکردیم.

وزیر که نفسش دوباره جا اومده، بلند میشه و میگه: واسه رعایت جوانب احتیاط بود! اینارو ولش کن، مث اینکه رفیقمون منتظرمونه!

و هردو به مردی که از ساختمون بیرون اومده و داره اطرافو میپائه خیره میشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 فروردین 1391 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر به بلاتریکس:
- بلا؟

بلاتریکس به وزیر:
- وزیر؟

بلا دستش رو زیر چونه اش گذاشت ولی چون فکر کردن در مورد دیالوگ هایی که چند لحظه قبل رد و بدل کرده بود به نتیجه نرسید، ترجیح داد به جای اینکه به معنی حرف هایی که زده فکر کنه دوباره با مار دزد تماس بگیره.

- الو؟ بازم که شما مزاحم ها هستین، چیکار دارین دوباره؟

بلا سرفه کوچکی کرد و بعد از چشمک زدن به وزیر گفت:
- ببخشین، آنتن رفت خط قطع شد. داشتم توضیح میدادم، ما از یه بیمارستان امراض لاعلاج میایم و دنبال کشنده ترین سم مار برای بیمارانمون که از زندگی نا امید شدن میگردیم.

مار دزد پشت تلفن کمی فکر میکنه و بعد میگه:
- مگه اونجایی که شما ازش میاین اوتانازی مشکل نداره؟

بلا نگاه ملتمسانه ای به وزیر میندازه ولی وزیر هم شونه هاش رو میندازه بالا، برای همین بلا دلش رو به دریا میزنه:
- نه هیچ مشکلی نداره.

مار دزد چند لحظه سکوت میکنه. از پست تلفن صدای خش خش به گوش میرسه. وزیر که داره ناخن هاش رو میجوه آماده است تا طرف هر لحظه گوشی رو قطع کنه اما در کمال ناباوری بلاتریکس و وزیر، مار دزد میگه:
- خیلی خب. شما چه دیوانه هایی هستین دیگه! زهر مار میخوان!حالا اصلا به درک میخواین که میخواین، بیاین به ادرسی که بهتون میگم. هرچقدر که در توان مالیتون باشه بهتون زهر مار میدم...ها ها ها!

بلا با لبخند شیطانی مشغول نوشتن آدرس میشه و بعد از تموم شدن مکالمه تلفن رو قطع میکنه و با قیافه خبیثش به وزیر میگه:
- بریم که خیلی کار داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1391 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا: :d
وزیر:

- هو... چشات رو برا من اینجوری نکنا. تو روت خندیدم پررو شدی؟

در همین حین صدایی از درون گوشی میومد:
- هـــــــوی... الــــــــــــو... زهر ماریه هــــــــــوی...

وزیر سریع موبایل رو در گوشش گذاشت و گفت:
- هان... ببخشید. یه لحظه شما رو فراموش کردیم. :d

پایپ:

ناگهان صدای ویکتور در جای جای رول پیچید و گفت:
- هوی مگان بی شعور... چی میگی برا خودت. اینا که با موبایل بودن، چطوری قیافه ی اون یارو پایپ رو دیدن؟

مگان خارج از رول نگاه عاقل اندر سفیهی به ویکتور کرد و گفت:
- هه هه... بچه ها نشونش بدین.

با اشاره ی مگان وزیر تلفن رو قطع کرد و به بلاتریکس داد. بعد هم خودش از کادر خارج شد.
بلا شروع به گرفتن شماره کرد و رو به موبایل شروع به صحبت کرد.
دوربین نشون میده که بلا در حال مکالمه ی تصویری با لرد بود.

لرد با لحنی عشقولانه گفت:
- عجقم... عسلم... تیتال می تونی اونجا؟ این وزیر اذیتت نمی تونه؟ :pretty:
- نه جیگلم... این وزیر اسکول تر از این حرفاس. می بینمت به زودی. بوس بوس بای.

وقتی مکالمه تموم شد وزیر وارد صحنه شد و گفت:
- واو... این چی بود؟ چجوری مکالمه ی تصویری انجام می دادی؟

بلا با لحن تبلیغات تلویزیون گفت:
- با نسل سوم سیم کارت های رایتل، مکالمات تصویری، اینترنت پر سرعت و خیلی چیز های دیگه امکان پذیره.

بعد صدایی شبیه غول چراغ جادو روی صحنه گفت:
- برای پیش ثبت نام این سیم کارت ها به سایت اینترنتی ما مراجعه کنید. رایتل!

مگان: :zogh:
ویکتور:

در همین حین که ویکتور داشت خارج از روول کف و خون قاطی می کرد، داخل رول وزیر در حالی که چونه اش را می خواروند گفت:
- مگان، مگان... یه سوال. الان که من این پایپ رو تلفن رو روش قطع کردم، احتمالاً زنگ هم بزنیم بر نمی داره. چجوری سوژه رو پیش ببریم؟

مگان فکر کرد و گفت:
- راست می گیا... فکر اینجاش رو نکرده بودم.

در این لحظه بلا دوباره با همون لحن تبلیغاتیش گفت:
- با مکان نمای سیم کارت های ایرانسل می توانید از عزیزان خود با خبر باشید.

با این دیالوگ آخر خارج از رول مگان و ویکتور هر دو روی زمین افتادند و شروع به قاطی کردن کف و خون کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگان جونز در 1391/1/25 11:19:13
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 24 فروردین 1391 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کرم مورد علاقه نجینی اشتباها توسط وزیر دیگر کشته میشه و همین نجینی رو دچار افسردگی میکنه.لرد که طاقت دیدن ناراحتی نجینی رو نداره به وزیر دستور میده همراه نجینی به استرالیا سفر کنه و همسر دلخواه نجینی رو براش پیدا کنه.
در استرالیا نجینی عاشق ماری که داخل بطری شیشه ای گذاشته شده میشه.فروشنده فقط به یک شرط قبول میکنه مار رو به وزیر بفروشه و اونم اینه که وزیر دو تا مار زیباتر از نجینی براش بیاره.وقتی وزیر از شکار مار برمیگرده متوجه میشه مارفروش و بند و بساطش و نجینی غیب شدن.

از طرفی لرد سیاه بلاتریکس رو دنبال وزیر میفرسته.وزیر ماجرا رو برای بلا تعریف میکنه و باهم دنبال نجینی میگردن.با دیدن آگهی فروش سم مار به این فکر میفتن که شاید بتونن نجینی رو اونجا پیدا کنن.وزیر و بلا با شماره روی آگهی تماس میگیرن.
(شخصی که باهاش تماس گرفتن همون دزد نجینیه)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وزیر با لحنی مودبانه شروع به صحبت کرد.

-بنام ملکه، من مایلم شما رو ببینم.
-به چه مناسبتی؟
-زهر مار!
-بله؟
-امم...ببخشید...منظورم سم مار بود.من به مقداری سم مار احتیاج دارم.
-میتونم بپرسم چرا باید شخصی به سم مار احتیاج داشته باشه؟حالا ما برای خنده یه آگهی دادیم.شما چرا جدی گرفتین؟

وزیر با اشاره چشم و ابرو از بلا درخواست کمک کرد.بلا گوشی را گرفت.
-بدش به من.الان از کشنده ترین سلاحم استفاده میکنم.صدای گیرا و جذابم!:pretty:...الو...آقای ماردزد؟ببخشید.ما از سنت مانگو مزاحمتون شدیم.برای درمان مانتیکورگزیدگی به این سم احتیاج داریم.ضمن اینکه بیماران لاعلاجی داریم که خب...ترجیح میدن به جای عذاب کشیدن توسط این سم به ملاقات سالازار کبیر...

وزیر صدای عصبانی مارفروش را از پشت خط شنید.
-سنت چی چی؟مانیکور؟سالار؟چی دارین میگین شما؟

بلا فورا متوجه شد که کشنده ترین سلاحش چندان هم کشنده نبود و گوشی را به همراه لبخندی زیبا تقدیم وزیر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1391 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با خودش میگه که شاید اگه بره بخوابه، ادامه ی خوابشو میبینه و میتونه اسرار نهفته تو خوابشو کشف کنه. پس از همون راهی که اومده بود برمیگرده تا به خواب عمیقی فرو بره ...

اون طرف - بلا و وزیر:

- پس چه غلطی میکنی؟ :vay:

بلا با یه حرکت سریع وسیله ای به نام موبایلو که تو دستای وزیره میقاپه و با عصبانیت میگه:

- بگو چی کارش کنم؟ این زنه کیه همش داره حرف میزنه؟ مگه پایپ مرد نبود؟

وزیر سعی میکنه دوباره موبایلشو پس بگیره و میگه: د ِ خو تو که نمیذاری کارمو بکنم. هرچی به شماره ش زنگ میزنم پیغام بیزی میده!

بلا با عصبانیت همچنان گوشی رو تو دستش محکم میگیره تا وزیر از دستش نگیرتش و میگه:

- دروغ نگو بوقی! خودم دارم میشنوم این زنه حرف میزنه. بهش بگو با پایپ کار داری ... هوی خانوم، بده پایپ ... پایپ؟ پایپ؟

همه ی جمعیت حاضر در اطراف بلا با تعجب سرشونو به سمت بلا چرخوندن و سعی میکنن جلوی افتادن فکشون رو زمینو بگیرن. وزیر صورتش سرخ و سفید و کلا یه دور همه رنگارو طی میکنه و وقتی به حالت عادی برمیگرده با دستپاچگی هرجور شده گوشی رو از دست بلا که همچنان داره توش داد میزنه میگیره و میگه:

- ولش کن بلا، الکی که نیست. تو که کار باهاشو بلد نیستی واس چی این کارو میکنی؟

وزیر با دیدن جمعیت که عینهو چی به اونا زل زدن، به سمتشون برمیگرده و میگه:

- به چی زل زدین؟ فیلم سینمایی که نیس ... پیشته، دهه !

جمعیت بیش از پیش به عقل آندو شک میکنن، اما به هر حال بیخیال و پراکنده میشن. بلا دست به کمر جلو وزیر وایمیسه و میگه:

- نه که خودت بلدی؟ یه ساعته داری بش میزنگی!

وزیر دوباره شماره ای که گرفته رو با شماره ی تو آگهی چک میکنه و در همون حال میگه: عزیزم شهر هرت ( حرت؟ ) که نیست! کم نیستن آدمایی که این سم ارزشمندو میخوان! پس همه دارن بش میزنگن و واسه همین مشغوله! ... اااا صبر کن، داره بوق آزاد میخوره.

همون موقع صدای مردی از پشت گوشی شنیده میشه که میگه: بله؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1391 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا همچنان داد میزد و میدوید:
- اویی کچل...های ... کری؟
بلا آنقدر دویده بود که دیگر تقریبا روبه روی مرد مشنگ ایستاده بود .با لحن خاصی گفت:
- آه ...چرا ...چرا گوش نمیکنی؟از قصد بود؟
ناگهان وزیر از راه میرسه و بلا رو کنار میزنه و با عجله میگه:
- ببخشید آقا سم های کم یاب رو از کجا میشه تهیه کرد؟
بلا که هنوز داشت نفس نفس میزد جلو اومد و گفت:
ـما باید صاحب این مغازه رو پیدا کنیم.
مرد مشنگ که هنوز داشت به آن دو نگاه میکرد ابرو هایش را در هم کشید . سرش را پایین انداخت و رفت.
بلا نگاهی معنی دار به وزیر انداخت.وزیر که داشت به دور و برش نگاه میکرد ناگهان متوجه جمله ی ریزی زیر آگهی شد.
- هی بلاتریکس .بیا اینجا رو ببین.
ببلاتریکس که هنوز تو شک بود به طرف وزیر حرکت کرد.
- چی میگی؟
-نگاه کن . آقای پایپ.
-که چی؟
-خوب این اسم همون مشنگیه که نجینی رو پیشش گذاشتم دیگه.روی شیشه ی مغازشم نوشته بود آقای پایپ.
-خوب؟
-خوب این همونیه که نجینی رو دزدیده.
-احمق .کروشیو ... خوب ما از اولم میدونستیم که این آقای پایپ نجینی رو دزدیده. :vay:
وزیر با صدای مهیبی به عقب پرت شد.
سپس در حالی که داشت سر شو ماساژ میداد با صدای ضعیفی گفت:
- خوب ما که مطمئن نبودیم.

>>خانه ریدل ها
لوسیوس هنوز داشت برای لرد تعریف میکرد که این مجاری به یکی از اتاق ها راه دارد که نا گهان متوجه شد ارباب اصلا به او گوش نمیدهد.پس تصمیم گرفت از آنجا برود تا ارباب کروشیو بارونش نکرده:
-ار...ارباب ...من ...من میتونم برم؟ :worry:
ارباب که تازه متوجه لوسیوس شده بود با اشاره درست او را مرخص کرد.هنوز داشت به اون صدا ها فکر میکرد.لوسیوس تعطیمی کرد و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1391/1/23 22:59:58

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
احساس سستی و ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود. سرعت نفس کشیدنش به قدری کوتاه شده بود که به نظرش می آمد جز برای زنده نگه داشتن و شکنجه شدنش کاربردی ندارند!
- ســــــــــــــــاها...ساشاها... ک....ک....مک....

ضربان دردناکی در سرش او را به مرز جنون رسانده بود. بدن مار مانندش به نحو بدی در هم تنیده شده بود....
- نــــــــــــه!!!

چشمان لرد سیاه با شنیدن صدای فریادی بلند کاملا باز شدند. درحالیکه به شدت می لرزید، با شتاب از جایش برخاست تا موقعیت آن منبع وحشت زده را دریابد.

در سکوت به دقت اطرافش را بررسی کرد. مدت کمی زمان براش کافی بود تا با این حقیقت روبرو شود که خودش از روی ترس و ناامیدی فریاد کشیده بود.

- سردی و سستی... چه اتفاقی داره برام میفته؟ نکنه به خاطر مرگ سه چهار تا جادوگر احمق دیشبی... نه... نه این نبود؟!!

تق تق( افکت در زدن)...

- سرورم اجازه ورود دارم؟

با شنیدن صدای لوسیوس، لرد سیاه به سرعت به خودش امد. نباید کوچکترین ضعیفی از خود نشان میداد مطمئننا این تنها یک توهم بوده و بس.
- بیا تو!
- سرورم

مالفوی به آرامی وارد اتاق دم گرفته و تاریک شد. از انجا که از ترس لرد سیاه -که این اواخر عصبانی بود- جرات نداشت به چهره او نگاه کند بنابراین متوجه نشد که لرد سیاه برای سرپا ماندن به صندلی چنگ انداخته است.
-س..سرورم ما تونسیم با موفقیت یه مجاری دیگه هم به وزارت خونه پیدا کنیم...

صدای لوسیوس در ذهن لرد سیاه کم کم محو شد و به جای آن صدای ناراحت کننده در گوشش پیچید. صدای هشدار امیز موجوداتی مفلوک که برای نجات خودشان از اسارت تقلا می کردند.....

همزمان در بازارچه فروش مارها

بلاتریکس و وزیر دیگر به سرعت در میان بساط مار فروشان سرک می کشیدند اما هیچ نشانی از سارق ناجینی نبود که نبود.

- خیلی عجیبه که لرد سیاه هنوز نفهمیده ناجینی دزدیده شده؟!! نکنه برای مار محبوب ارباب اتفاقی افتاده!!! :worry:

وزیر دیگر که نامیدی از صدایش به وضوح احساس میشد با صدای خفه گفت:
- اینجا هم که نیستند دیگه جایی نمونده که نگشته باشیم طلسمای تو هم که فایده ای نداشت ... اصلا چه فرقی بین من و توی جادوگره وقتی کاری با اون ماسماسکی که تو دستته نمی تونی انجام بدی! :vay:
- کروشیو.... ابله!!! همش تقصیر تو شبه ماگله که منو تو هچل انداختی. اصلا چرا نیام تو را خوراک همین ماره نکنم که تو این قفسه و بغدش به ارباب بگم تو ناپدید شدی... شاید اینجوری ملت مرگخوار یه نفسی از دست گندکاری های تو بتونن بکشن!

دست حامل چوب بلاتریکس با گفتن این جمله داشت بالا می رفت تا به فکرش جامه عمل بپوشاند که چشمانش بر روی جمله بزرگ اگهی که روی قفس مار پشت سر وزیر چسبانده شده بود قفل شد.

"فروش انواع سم مار"

-هوووم ....اون یارو ممکنه نیومده باشه ناجینی رو بفروشه اومده سم اونو بفروشه.... شاید اونو... هوی مشنگ... با توم کچل... سم مارهای کمیاب مثل رو از کجا میشه تهیه کرد؟!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1391/1/22 23:43:59
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا چند دقیقه ای سرشو با دستش میگیره و به این فکر میکنه که الان باید چی کار کنن تا از این مخمصه نجات پیدا کنن، بعد از کمی فشار آوردن به مغزش، با تردید میپرسه:

- به نظرت ورد اکسیو جواب میده؟

وزیر که در زمینه ی جادوگری تخصص چندانی نداره میگه: چی هست؟ میخوای از ملکه بخوام از جادوگراش بپرسه ببینم نتیجه میده یا نه؟

بلا با تاسف سری تکون میده و همراه وزیر به یه کوچه خلوت میره که پرنده هم پر نمیزنه. چوبدستیشو دوباره بیرون میاره و میگه:

- اکسیو نجینی!

چن تا جرقه ی کوچیک از نوک چوبدستی بیرون میزنه و همونجا تو هوا ناپدید میشه. بلا به این نتیجه میرسه که شاید این ورد اصلا تخصصش تو جمع کردن حیوونا نباشه!

بلا یکم به اطرافش نگاه میکنه و میگه: آخه چطور ممکنه یهو غیبش بزنه؟ مگه میشه تمام کار و کاسبیشو ول کنه و به خاطر یه مار بذاره بره؟

با خارج شدن این حرف از دهن بلا، لامپی رو سر وزیر روشن میشه و میگه: تنها یه امکان وجود داره و اونم اینه که ارزش نجینی بیشتر از مغازه ش بوده باشه.

بلا چشماشو تیز میکنه و میگه: پس مارو برای خودش نمیخواد، واسه فروش میخواد!!

وزیر تکمیل میکنه و میگه: و این به این معنیه که باید بگردیم ببینیم بازار سیاه (!) فروش مار کجاس!

بلا بشکنی میزنه و با سرعت شروع به دویدن میکنه. وزیر یکم اینور اونورو نگاه میکنه و بعدش با عجله دنبال بلا حرکت میکنه تا اونو گم نکنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!