جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

78 کاربر(ها) آنلاین هستند (65 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
77
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1391 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا: :d
وزیر:

- هو... چشات رو برا من اینجوری نکنا. تو روت خندیدم پررو شدی؟

در همین حین صدایی از درون گوشی میومد:
- هـــــــوی... الــــــــــــو... زهر ماریه هــــــــــوی...

وزیر سریع موبایل رو در گوشش گذاشت و گفت:
- هان... ببخشید. یه لحظه شما رو فراموش کردیم. :d

پایپ:

ناگهان صدای ویکتور در جای جای رول پیچید و گفت:
- هوی مگان بی شعور... چی میگی برا خودت. اینا که با موبایل بودن، چطوری قیافه ی اون یارو پایپ رو دیدن؟

مگان خارج از رول نگاه عاقل اندر سفیهی به ویکتور کرد و گفت:
- هه هه... بچه ها نشونش بدین.

با اشاره ی مگان وزیر تلفن رو قطع کرد و به بلاتریکس داد. بعد هم خودش از کادر خارج شد.
بلا شروع به گرفتن شماره کرد و رو به موبایل شروع به صحبت کرد.
دوربین نشون میده که بلا در حال مکالمه ی تصویری با لرد بود.

لرد با لحنی عشقولانه گفت:
- عجقم... عسلم... تیتال می تونی اونجا؟ این وزیر اذیتت نمی تونه؟ :pretty:
- نه جیگلم... این وزیر اسکول تر از این حرفاس. می بینمت به زودی. بوس بوس بای.

وقتی مکالمه تموم شد وزیر وارد صحنه شد و گفت:
- واو... این چی بود؟ چجوری مکالمه ی تصویری انجام می دادی؟

بلا با لحن تبلیغات تلویزیون گفت:
- با نسل سوم سیم کارت های رایتل، مکالمات تصویری، اینترنت پر سرعت و خیلی چیز های دیگه امکان پذیره.

بعد صدایی شبیه غول چراغ جادو روی صحنه گفت:
- برای پیش ثبت نام این سیم کارت ها به سایت اینترنتی ما مراجعه کنید. رایتل!

مگان: :zogh:
ویکتور:

در همین حین که ویکتور داشت خارج از روول کف و خون قاطی می کرد، داخل رول وزیر در حالی که چونه اش را می خواروند گفت:
- مگان، مگان... یه سوال. الان که من این پایپ رو تلفن رو روش قطع کردم، احتمالاً زنگ هم بزنیم بر نمی داره. چجوری سوژه رو پیش ببریم؟

مگان فکر کرد و گفت:
- راست می گیا... فکر اینجاش رو نکرده بودم.

در این لحظه بلا دوباره با همون لحن تبلیغاتیش گفت:
- با مکان نمای سیم کارت های ایرانسل می توانید از عزیزان خود با خبر باشید.

با این دیالوگ آخر خارج از رول مگان و ویکتور هر دو روی زمین افتادند و شروع به قاطی کردن کف و خون کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگان جونز در 1391/1/25 11:19:13
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 24 فروردین 1391 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کرم مورد علاقه نجینی اشتباها توسط وزیر دیگر کشته میشه و همین نجینی رو دچار افسردگی میکنه.لرد که طاقت دیدن ناراحتی نجینی رو نداره به وزیر دستور میده همراه نجینی به استرالیا سفر کنه و همسر دلخواه نجینی رو براش پیدا کنه.
در استرالیا نجینی عاشق ماری که داخل بطری شیشه ای گذاشته شده میشه.فروشنده فقط به یک شرط قبول میکنه مار رو به وزیر بفروشه و اونم اینه که وزیر دو تا مار زیباتر از نجینی براش بیاره.وقتی وزیر از شکار مار برمیگرده متوجه میشه مارفروش و بند و بساطش و نجینی غیب شدن.

از طرفی لرد سیاه بلاتریکس رو دنبال وزیر میفرسته.وزیر ماجرا رو برای بلا تعریف میکنه و باهم دنبال نجینی میگردن.با دیدن آگهی فروش سم مار به این فکر میفتن که شاید بتونن نجینی رو اونجا پیدا کنن.وزیر و بلا با شماره روی آگهی تماس میگیرن.
(شخصی که باهاش تماس گرفتن همون دزد نجینیه)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وزیر با لحنی مودبانه شروع به صحبت کرد.

-بنام ملکه، من مایلم شما رو ببینم.
-به چه مناسبتی؟
-زهر مار!
-بله؟
-امم...ببخشید...منظورم سم مار بود.من به مقداری سم مار احتیاج دارم.
-میتونم بپرسم چرا باید شخصی به سم مار احتیاج داشته باشه؟حالا ما برای خنده یه آگهی دادیم.شما چرا جدی گرفتین؟

وزیر با اشاره چشم و ابرو از بلا درخواست کمک کرد.بلا گوشی را گرفت.
-بدش به من.الان از کشنده ترین سلاحم استفاده میکنم.صدای گیرا و جذابم!:pretty:...الو...آقای ماردزد؟ببخشید.ما از سنت مانگو مزاحمتون شدیم.برای درمان مانتیکورگزیدگی به این سم احتیاج داریم.ضمن اینکه بیماران لاعلاجی داریم که خب...ترجیح میدن به جای عذاب کشیدن توسط این سم به ملاقات سالازار کبیر...

وزیر صدای عصبانی مارفروش را از پشت خط شنید.
-سنت چی چی؟مانیکور؟سالار؟چی دارین میگین شما؟

بلا فورا متوجه شد که کشنده ترین سلاحش چندان هم کشنده نبود و گوشی را به همراه لبخندی زیبا تقدیم وزیر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1391 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با خودش میگه که شاید اگه بره بخوابه، ادامه ی خوابشو میبینه و میتونه اسرار نهفته تو خوابشو کشف کنه. پس از همون راهی که اومده بود برمیگرده تا به خواب عمیقی فرو بره ...

اون طرف - بلا و وزیر:

- پس چه غلطی میکنی؟ :vay:

بلا با یه حرکت سریع وسیله ای به نام موبایلو که تو دستای وزیره میقاپه و با عصبانیت میگه:

- بگو چی کارش کنم؟ این زنه کیه همش داره حرف میزنه؟ مگه پایپ مرد نبود؟

وزیر سعی میکنه دوباره موبایلشو پس بگیره و میگه: د ِ خو تو که نمیذاری کارمو بکنم. هرچی به شماره ش زنگ میزنم پیغام بیزی میده!

بلا با عصبانیت همچنان گوشی رو تو دستش محکم میگیره تا وزیر از دستش نگیرتش و میگه:

- دروغ نگو بوقی! خودم دارم میشنوم این زنه حرف میزنه. بهش بگو با پایپ کار داری ... هوی خانوم، بده پایپ ... پایپ؟ پایپ؟

همه ی جمعیت حاضر در اطراف بلا با تعجب سرشونو به سمت بلا چرخوندن و سعی میکنن جلوی افتادن فکشون رو زمینو بگیرن. وزیر صورتش سرخ و سفید و کلا یه دور همه رنگارو طی میکنه و وقتی به حالت عادی برمیگرده با دستپاچگی هرجور شده گوشی رو از دست بلا که همچنان داره توش داد میزنه میگیره و میگه:

- ولش کن بلا، الکی که نیست. تو که کار باهاشو بلد نیستی واس چی این کارو میکنی؟

وزیر با دیدن جمعیت که عینهو چی به اونا زل زدن، به سمتشون برمیگرده و میگه:

- به چی زل زدین؟ فیلم سینمایی که نیس ... پیشته، دهه !

جمعیت بیش از پیش به عقل آندو شک میکنن، اما به هر حال بیخیال و پراکنده میشن. بلا دست به کمر جلو وزیر وایمیسه و میگه:

- نه که خودت بلدی؟ یه ساعته داری بش میزنگی!

وزیر دوباره شماره ای که گرفته رو با شماره ی تو آگهی چک میکنه و در همون حال میگه: عزیزم شهر هرت ( حرت؟ ) که نیست! کم نیستن آدمایی که این سم ارزشمندو میخوان! پس همه دارن بش میزنگن و واسه همین مشغوله! ... اااا صبر کن، داره بوق آزاد میخوره.

همون موقع صدای مردی از پشت گوشی شنیده میشه که میگه: بله؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1391 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا همچنان داد میزد و میدوید:
- اویی کچل...های ... کری؟
بلا آنقدر دویده بود که دیگر تقریبا روبه روی مرد مشنگ ایستاده بود .با لحن خاصی گفت:
- آه ...چرا ...چرا گوش نمیکنی؟از قصد بود؟
ناگهان وزیر از راه میرسه و بلا رو کنار میزنه و با عجله میگه:
- ببخشید آقا سم های کم یاب رو از کجا میشه تهیه کرد؟
بلا که هنوز داشت نفس نفس میزد جلو اومد و گفت:
ـما باید صاحب این مغازه رو پیدا کنیم.
مرد مشنگ که هنوز داشت به آن دو نگاه میکرد ابرو هایش را در هم کشید . سرش را پایین انداخت و رفت.
بلا نگاهی معنی دار به وزیر انداخت.وزیر که داشت به دور و برش نگاه میکرد ناگهان متوجه جمله ی ریزی زیر آگهی شد.
- هی بلاتریکس .بیا اینجا رو ببین.
ببلاتریکس که هنوز تو شک بود به طرف وزیر حرکت کرد.
- چی میگی؟
-نگاه کن . آقای پایپ.
-که چی؟
-خوب این اسم همون مشنگیه که نجینی رو پیشش گذاشتم دیگه.روی شیشه ی مغازشم نوشته بود آقای پایپ.
-خوب؟
-خوب این همونیه که نجینی رو دزدیده.
-احمق .کروشیو ... خوب ما از اولم میدونستیم که این آقای پایپ نجینی رو دزدیده. :vay:
وزیر با صدای مهیبی به عقب پرت شد.
سپس در حالی که داشت سر شو ماساژ میداد با صدای ضعیفی گفت:
- خوب ما که مطمئن نبودیم.

>>خانه ریدل ها
لوسیوس هنوز داشت برای لرد تعریف میکرد که این مجاری به یکی از اتاق ها راه دارد که نا گهان متوجه شد ارباب اصلا به او گوش نمیدهد.پس تصمیم گرفت از آنجا برود تا ارباب کروشیو بارونش نکرده:
-ار...ارباب ...من ...من میتونم برم؟ :worry:
ارباب که تازه متوجه لوسیوس شده بود با اشاره درست او را مرخص کرد.هنوز داشت به اون صدا ها فکر میکرد.لوسیوس تعطیمی کرد و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1391/1/23 22:59:58

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
احساس سستی و ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود. سرعت نفس کشیدنش به قدری کوتاه شده بود که به نظرش می آمد جز برای زنده نگه داشتن و شکنجه شدنش کاربردی ندارند!
- ســــــــــــــــاها...ساشاها... ک....ک....مک....

ضربان دردناکی در سرش او را به مرز جنون رسانده بود. بدن مار مانندش به نحو بدی در هم تنیده شده بود....
- نــــــــــــه!!!

چشمان لرد سیاه با شنیدن صدای فریادی بلند کاملا باز شدند. درحالیکه به شدت می لرزید، با شتاب از جایش برخاست تا موقعیت آن منبع وحشت زده را دریابد.

در سکوت به دقت اطرافش را بررسی کرد. مدت کمی زمان براش کافی بود تا با این حقیقت روبرو شود که خودش از روی ترس و ناامیدی فریاد کشیده بود.

- سردی و سستی... چه اتفاقی داره برام میفته؟ نکنه به خاطر مرگ سه چهار تا جادوگر احمق دیشبی... نه... نه این نبود؟!!

تق تق( افکت در زدن)...

- سرورم اجازه ورود دارم؟

با شنیدن صدای لوسیوس، لرد سیاه به سرعت به خودش امد. نباید کوچکترین ضعیفی از خود نشان میداد مطمئننا این تنها یک توهم بوده و بس.
- بیا تو!
- سرورم

مالفوی به آرامی وارد اتاق دم گرفته و تاریک شد. از انجا که از ترس لرد سیاه -که این اواخر عصبانی بود- جرات نداشت به چهره او نگاه کند بنابراین متوجه نشد که لرد سیاه برای سرپا ماندن به صندلی چنگ انداخته است.
-س..سرورم ما تونسیم با موفقیت یه مجاری دیگه هم به وزارت خونه پیدا کنیم...

صدای لوسیوس در ذهن لرد سیاه کم کم محو شد و به جای آن صدای ناراحت کننده در گوشش پیچید. صدای هشدار امیز موجوداتی مفلوک که برای نجات خودشان از اسارت تقلا می کردند.....

همزمان در بازارچه فروش مارها

بلاتریکس و وزیر دیگر به سرعت در میان بساط مار فروشان سرک می کشیدند اما هیچ نشانی از سارق ناجینی نبود که نبود.

- خیلی عجیبه که لرد سیاه هنوز نفهمیده ناجینی دزدیده شده؟!! نکنه برای مار محبوب ارباب اتفاقی افتاده!!! :worry:

وزیر دیگر که نامیدی از صدایش به وضوح احساس میشد با صدای خفه گفت:
- اینجا هم که نیستند دیگه جایی نمونده که نگشته باشیم طلسمای تو هم که فایده ای نداشت ... اصلا چه فرقی بین من و توی جادوگره وقتی کاری با اون ماسماسکی که تو دستته نمی تونی انجام بدی! :vay:
- کروشیو.... ابله!!! همش تقصیر تو شبه ماگله که منو تو هچل انداختی. اصلا چرا نیام تو را خوراک همین ماره نکنم که تو این قفسه و بغدش به ارباب بگم تو ناپدید شدی... شاید اینجوری ملت مرگخوار یه نفسی از دست گندکاری های تو بتونن بکشن!

دست حامل چوب بلاتریکس با گفتن این جمله داشت بالا می رفت تا به فکرش جامه عمل بپوشاند که چشمانش بر روی جمله بزرگ اگهی که روی قفس مار پشت سر وزیر چسبانده شده بود قفل شد.

"فروش انواع سم مار"

-هوووم ....اون یارو ممکنه نیومده باشه ناجینی رو بفروشه اومده سم اونو بفروشه.... شاید اونو... هوی مشنگ... با توم کچل... سم مارهای کمیاب مثل رو از کجا میشه تهیه کرد؟!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1391/1/22 23:43:59
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا چند دقیقه ای سرشو با دستش میگیره و به این فکر میکنه که الان باید چی کار کنن تا از این مخمصه نجات پیدا کنن، بعد از کمی فشار آوردن به مغزش، با تردید میپرسه:

- به نظرت ورد اکسیو جواب میده؟

وزیر که در زمینه ی جادوگری تخصص چندانی نداره میگه: چی هست؟ میخوای از ملکه بخوام از جادوگراش بپرسه ببینم نتیجه میده یا نه؟

بلا با تاسف سری تکون میده و همراه وزیر به یه کوچه خلوت میره که پرنده هم پر نمیزنه. چوبدستیشو دوباره بیرون میاره و میگه:

- اکسیو نجینی!

چن تا جرقه ی کوچیک از نوک چوبدستی بیرون میزنه و همونجا تو هوا ناپدید میشه. بلا به این نتیجه میرسه که شاید این ورد اصلا تخصصش تو جمع کردن حیوونا نباشه!

بلا یکم به اطرافش نگاه میکنه و میگه: آخه چطور ممکنه یهو غیبش بزنه؟ مگه میشه تمام کار و کاسبیشو ول کنه و به خاطر یه مار بذاره بره؟

با خارج شدن این حرف از دهن بلا، لامپی رو سر وزیر روشن میشه و میگه: تنها یه امکان وجود داره و اونم اینه که ارزش نجینی بیشتر از مغازه ش بوده باشه.

بلا چشماشو تیز میکنه و میگه: پس مارو برای خودش نمیخواد، واسه فروش میخواد!!

وزیر تکمیل میکنه و میگه: و این به این معنیه که باید بگردیم ببینیم بازار سیاه (!) فروش مار کجاس!

بلا بشکنی میزنه و با سرعت شروع به دویدن میکنه. وزیر یکم اینور اونورو نگاه میکنه و بعدش با عجله دنبال بلا حرکت میکنه تا اونو گم نکنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1391 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر با کروشیو بلا چند متر اونورتر پرت شد. به ماگل هایی که دورش جمع شده بودند لبخند زد و تظاهر کرد که پاش لیز خورده و افتاده و سعی کرد جمعیت رو پراکنده کنه. نگاهی به بلا انداخت و فکر کرد.

باید راست ماجرا رو به بلا می گفت؟
اون می تونه کمکی به پیدا شدن نجینی بکنه؟
سرزنش و کروشیوی بلا دردناک تره یا کروشیوی لرد؟


وزیر به سرعت جواب همه رو پیدا کرد و با خود فکر کرد کروشیو و سرزنش های بلا هر چه قدر هم وحشتناک باشه از مال لرد خیلی قابل تحمل تره!

وزیر به سمت بلا رفت و سعی کرد براش ماجرا رو توضیح بده اما بلا فرصتی برای حرف زدن به او نداد.
- جواب منو بده! بگو ببینم کجا بودی؟؟ مار نازنین ارباب کجاس؟؟؟ کروشیوو! جواب بده ببینم!

وزیر در حالی که ترس از تو صداش معلوم بود رو به بلا کرد.

چند دقیقه بعد

-تو!! تو چطور جرئت کردی پرنسس ارباب رو بذاری پیش اون؟؟ الان چطور روت میشه بیای الان اینو به من بگی و درخواست کمک کنی؟؟ کروشیووو!! همین الان میریم پیش ارباب تا اون تکلیف تو رو مشخص کنه!! آه نجینییی!!!! عروسک من!!!!!

وزیر در حالی که با خودش فکر کرد که کاش از همون اول چیزی به بلا نمی گفت و خودش یه جوری نجینی رو پیدا می کرد رو به بلا کرد.

- اا بلا یه دقیقه گوش کن خوب! الان اگه لرد ما رو ببینه بدون نجینی دیگه فقط منو تنبیه نمی کنه, براش که مهم نیست کی این کارو کرده, همه رو تنبیه و کروشیو می کنه!

بلا نگاهی به وزیر دیگر انداخت, دلش می خواست قوی ترین کروشیوی دنیا رو نصیب اون کنه و یه آواداکداورا هم بغلش بزنه, ولی متاسفانه به این نتیجه رسید که تنها راهی که خودش و همه از خشم لرد سیاه در امان بمونن اینه که به وزیر دیگر کمک کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1391 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در گرماگرم بازار کهنه و قدیمی، در گوشه ای خلوت و نیمه تاریک، زنی سیه پوش با موهایی تیره و وز مانند از هیچ ظاهر شد.
بلاتریکس نگاهی چندشناک به اطراف انداخت. این آخرین آدرسی بود که لرد سیاه از روی علائم سیاه دریافت شده یقین داشت -شاید هم حدس می زد- که وزیر دیگر در آن حوالی به سر می برد.
بلا در حالیکه مراقب بود تا هیچ گونه تماسی با ماگل ها نداشته باشد به سمت پایین خیابان به راه افتاد.

نیم ساعت بعد

- هیـــع.... آقا ببخشید،شما نمی دونید صاحب اون مغازه ای که مار و اینجور چیزا میفروشه کجا رفته؟
- کدوم مغازه رو میگی؟!
- همون چهل مغازه اونورتر از تقاطع اول رو می گم!
- برو بابا! مارو مسخره کردی!

وزیر دیگر با دیدن کارد قصابی به سرعت از مغازه خارج شد اما چند قدمی که رفت ناگهان روی زمین ولو شد و با نا امیدی بر سر خودش کوفت:
- حالا چه خاکی به سرم بریزم! کاش لااقل یه اپسیلون مهارت ذهن جویی داشتم اینطوری شاید میتونستم ردی از اون دزد ناجنس پیدا کنم....آآآآآآآآیییی............ گوشم کنده شد!!

بلاتریکس که وزیر دیگر را حین خروج از مغازه قصابی دیده بود خودش را به وزیر دیگر رسانده بود و چون نمی خواست جلوی اون همه ماگل، وزیر را کروشیو باران کند، با تمام قدرت گوش او را گرفته بود و می پیچاند.
- معلومه کدوم گوری رفتی!!! حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به پیامای ارباب جواب نمیدی!!!

وزیر دیگر با شنیدن صدای بلاتریکس و اجساس کندگی گوش، گویی فرشته نجاتش را دیده باشد از جایش جست و بازو های بلاتریکس را چسبید و وقتی مطمئن شد که خواب نمی بیند گفت:
- بلاتریکس!!! تو ...تو همون فرشته نجات منی.... تو همون سکاندار کشتی بلاگرفته منی... تو....آآآآآآخخخخخخخخخخخخخ!

- ارباب منو بخاطر این کار ببخش ولی لازمه این یه بارو مخفی کاری رو بذارم کنار...... کروشیـــــــــــــو!!! به من دست میزنی ابله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1391/1/18 16:03:33
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 18 فروردین 1391 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر یکم سرجاش وایمیسه و آه و ناله میکنه و تو همین حین فکرشم به کار میندازه، اما در نهایت به هیچ نتیجه ای نمیرسه.

برای همین حیرون و ویرون و در حالیکه دستشو به سرش میکوبه میره مغازه های بغلی و با مشت شیشه هاشونو به لرزه در میاره و جویای حال مغازه ای که نجینی باید توش میبود اما نیست، میشه! تیریپ این آدمای فلک زده تو فیلمارو داره!

خیلی آنورتر - خانه ریدل:

لرد با تکونی از خواب بیدار میشه و چهره ی بلارو درست بالا سرش میبینه که تو چشاش زل زده و در اثر شوک دیدن چهره ی خوفناک بلا، ناخودآگاه به کناری میپره!

لرد بعد از بدست آوردن آرامشش، گرد و خاک رداشو میتکونه و صاف میره میشینه رو کرسیش! همون صندلی. یه نگاه به بلا میکنه و میگه:

- به چه جراتی ارباب رو در هنگام خواب تماشا میکردی؟

بلا به شدت سعی میکنه چهره ی معصومانه ای به خودش بگیره اما موفق نمیشه پس در همون حالت میگه:

- ارباب، یک حسی درون من میگفت که یک حسی درون شما میگه که واقعه ی نسبتا بدی رخ داده!

- خب که چی؟

بلا با تعجب میگه: خب اومدم دلداریتون بدم دیه. برای آرامش روح نداشته تون! :pretty:

لرد که تازه متوجه ندای درونیش شده، بیخیال بحث کردن با بلا میشه و به یک کروشیو ساده غنایت میکنه و بعد از اون میگه:

- یه چیزی عین مار داره توم راه میره!

بلا لبخندی میزنه و میگه: مای لرد! یه چیزی عین قلب هم داره تو وجود من راه عشق رو طی میکنـ...

لرد وسط حرف بلا میپره و میگه: درسته! درسته! نکنه بلایی سر نجینی من اومده؟ بلا سریع تر آپارات کن برو ببین وزیر اونجا داره چه غلطی میکنه! از سلامت نجینی منم مطمئن شو.

قلبای وجود بلا با صدای پقی ناپدید میشن و میگه: من ارباب؟

- پ ن پ بقالی سر کوچه مون. برو تا دیر نشده!

بلا با بدخلقی میگه: اما ارباب من برا دلداری شما اومده بودم!

اما با دیدن چهره ی سرشار از عصبانیت لرد و چوبدستی ای که درون دستان لرزان لرد فشرده میشه، با بیشترین سرعتی که میتونه از اونجا خارج میشه تا جانش را به جان آفرین تقدیم نکنه.

همون ور تر - نزد وزیر:

- ببخشید آقا! شما نمیدونی این مغازه چهارتا بغلیتون چی شد؟ کجا رفته؟

وزیر همچنان سرگردان به دنبال اثری از نجینی میگشت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 14 فروردین 1391 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر از درخت خداحافظی میکنه و در مسیر پر خطرش گام میذاره، اما اون هیچ ترسی نداره چرا که سایه ی لرد سیاه همیشه بالای سرشه.
وزیر اینقدر راه میره که بلاخره حوالی ظهر به صخره های کنار برکه میرسه و این ساعت هم ساعتیه که مارها همه خوابند.
وزیر هم موقعیت رو مناسب میبینه و راه میفته میره و از بین مارهایی که روی صخره خوابیدن دو تا از خوشگل تریناش رو انتخاب میکنه و میندازه توی توبره اش و برمیگرده.

مخاطبین پست:
مخاطب عامی:اااا چی شد، چه کشکی چه فلان ...
مخاطب هنرمند: وا حسرتا ... حیرت کردم از این پست اوانگارد .. چی بود این از کجا اومده بود، چقدر متفاوت...
مخاطب زیرک:شما ها ساده این این حتما در مسیر برگشت براش اتفاقات بدی میفته

اره خلاصه وزیر از صخره های کنار برکه و مارهای پر خطرش فاصله میگیره و به سلامت از جنگل بیرون میاد ...

مخاطب عامی و هنرمند به ریش مخاطب زیرک:
مخاطب زیرک که الان دیگر ابله مینمود:

جونم براتون بگه که وزیر خوشحال میره به بساط مار فروشه، که ناگهان متوجه میشه که جا تره و بچه نیست، همین باعث میشه که یاد خاطره ای بیفته.

ماجرای خاطره ای که یادش افتاده

یک روز وزیر داشته از مزرعه ای رد میشده که میبینه یک دهقانی یه تیکه عکس از جوونی های لرد گرفته دستش و داره یه حرفایی میزنه، وزیر میره پشت درخت پشت سر دهقان قایم میشه تا اگر حرف ناروایی زد اون رو بکشه.

دهقان: ای لرد ... ای جانم به فدای تو ... کاش میشد من بیام بمالم پایَکت... بشونم مویَکت ... بگیرم فین اون دماغ مبارکت ...

وزیر خیلی عصبانی میشه و از پشت درخت بیرون میپره و میگه: مرتیکه عوضی لرد که نه مو داره نه دماغ تو داری اربابو مسخره میکنی؟!

و با لگد میزنه توی سینه دهقان

دهقان: نزن ... نزن ... من اگبرت انگشت نما ام .. من نه یکی دو گرم بلکه چند کیلوگرمی لرد رو دوست دارم.

وزیر چند تا کروشیو نثارش میکنه و میره این داستان را برای لرد تعریف میکنه ، لرد ابتدا خود نا چیزش رو کمی کروشیو میکنه.

لرد:هر چند باید اواداکداورا رو همونجا حرومش میکردی، اما بازم کارت زیاد بد نبود.

پایان ماجرای خاطره ای که یادش اومده

وزیر که یادش میاد لرد عجب ادم بی رحمیه و بعدم یادش میاد که این فروشنده هه سرشو کلاه گذاشته و نجینی رو دو در کرده به فکر فرو میره.

وزیر دیگر باید چه کار کند؟!
ایا او نجینی را پیدا میکند؟!
ایا ارباب از اتفاق به وقوع پیوسته با خبر میشود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:50:47
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:56:33
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:57:57
ویرایش شده توسط اگبرت انگشت نما در 1391/1/14 18:58:56