جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1391 03:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بخش جواهرات سلطنتی .

نگهبان درحالی که تحت تاثیر مرگخوارا اشک تو چشاش جمع شده بود رو به لرد میکنه و سرشو بااحترام اندکی خم میکنه و میگه :

" میتونید تا یه ساعت دیگه اینجا راحت فعالیت و کمکهایی که میخوایدو جمع کنید . اما بیشتر از یه ساعت نشه . چون مراسم ویژه ای داریم تا انگشتر که نسلها از خاندانه سلطنتی دور بوده مجددا به آغوش خاندان برگشته رو به ملکه بدیم تا جلوی چشم خبرنگارا عکس بگیره و این یه مراسم مهمی محسوب میشه .

من میرم دیگه . "

لردسیاه درحالی که با خونسردی به چهره نگهبان خیره شده بود نگاه کوتاهی به بلاتریکس میندازه . بلاتریکس لبخند بدجنسانه اش رو پنهان میکنه و خودشو جلو میکشه :

" من شما رو صف بلیط همراهی میکنم . "

مرگخوارا با تاسف برای نگهبان سرشونو تکون میدن .

چند لحظه بعد .

بلاتریکس درحالی که چشماش میدرخشید برمیگرده . دست در جیب شنلش میکنه و دسته کلید نگهبان رو که بین انگشتای دستش گیر افتاده بودو به لرد نشون میده :

" سرورم . از اونجایی که وقت شما بسیار گرانبهاس ، وقت رو تلف نکردم و دستشو از مچ جدا کردم بعد طلسم مرگ رو اجرا کردم و بعدم حافظه اش رو پاک کردم . " :pretty:


لودو که درحال حرف زدن از اینکه شاید مجبور به طرح نقشه " د " بشه بود ، با دیدن دست قطع شده نگهبان یه قدم عقب میره و خودشو به ایوان میچسبونه . لرد چوبدستیشو حرکت میده و دسته کلید از بین انگشتای دست بیرون میاد . بلاتریکس پارچه سیاهی که دور دست پیچیده بودو همراه با دست غیب میکنه .


لردسیاه که به مرگخواراش که با ترس بهمراهش در گوشه ای از سالن ایستاده بود ، بی توجه به جمعیتی که با تعجب از کنارشون رد میشدن به دسته کلید خیره میشه :

-

.
.
.

ایوان درحالی که بندبند وجودش میلرزید لودو رو با لگدی از خودش دور میکنه و میپرسه :

" ارباب نمیتونین بگین کدوم کلیـــ ... !!!

دو تا از دنده های ایوان در جای خودشون میشکنن . لردسیاه درحالی که نجینی رو روی دستش جا بجا میکنه میگه :

" این تنبیه کوچیکی بود ایوان . ارباب همیشه همه چیزو میدونه . ارباب فقط کنجکاو بود اینجا چیه . تو یه نگاهی بنداز بلاتریکس :

- . ببین اینجای چونه ام چیه . ارباب حس میکنه یه مو اینجا جوونه زده . "

مرگخوارا :

یک دقیقه بعد .

- " این کلید مربوط به اون انگشتره . یه ساعت هم بیشتر وقت نداریم تا قبل از شروع مراسم انگشترو ورداریم . پیشنهاد تمیز و مرتب خودم اینه که کلید رو به لودو میدم و لودو میره سراغ انگشتر و اونو واسم میاره . اگه هم نیاورد و گیر افتاد و کشته شد مهم نیس چون دیگه مساله منحل شدنه گورهها هم به کل منتفی میشه و ارباب میتونه برای تعطیلاته آخر تابستون به دهکده لیتل هنگلتون بره . ارباب از دست شما و دردسرایی که واسش درست میکنین خسته اس . ارباب داره شما رو تهدید میکنه . "

لودو میخواست خودشو روی پاهای لرد بندازه و ازش بخواد که پیشنهاد دیگه ای بده که آگستوس که معمولا کم حرف بود قدمی جلو میذازه و میگه :

" سرورم . اگه اجازه بدین من پیشنهادی دارم ... "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1391/6/28 4:45:07
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1391/6/28 4:55:54
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 شهریور 1391 01:28
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها بسرعت خسته شدند.پس از چندی به دور از قطعه گوش آلبوس دامبلدور توافق کردند که تمامی قطعات دامبلدور بجز چشم هایش و دهنش رو بندازن.
چند تا از محفلی ها که از این بحث بیمزه حوصلشون سر رفته بود کمی دهن آلبوس رو تکون دادن و بلاخره با چند قطره آب دهن قسمتی از ریش اونو شبیه بومرنگ کردن و با هم فریزبی بازی کردن.یه 2 یا 3 تایی مرگخوار هم از کنار لرد جیم شده بودن و حرکت های ماهرانه اونا رو تماشا میکردن.لودو سلقمه ای به روفوس که آب از دهانش ریخته بود کرد و گفت:منم از اینا میخوام.
-منم.ای کاش ارباب ما هم ریش داشت.
روفوس درجا بعد از گفتن این حرف کروشیو به خودش زد و زمزمه کرد:به ارباب توهین میکنی پیر هاف هافو؟بدم کروشیو بارونت کنن؟
ایوانم که میلرزید بلافاصله بعد از این که لودو اون طلسم ساکت کن رو خنثی کرد به حرف اومد.
-چرا منو اینجا آوردین؟اگه به من بخوره چی؟

-بریم.بریم.
کسانی که بازی میکردند بعد از مدتی قسمت های اضافی رو انداختن یه جای امن.(جدی نگیرینا..مثلا فاضلاب!)بعد به دنبال البوس شون راه افتادن و رفتن.ایوان و لودو و روفوس بعد از این که مطمئن شدن اونا رفتن با سرعت به طرف کیسه زباله ای که محفلیون اعضای البوس دامبلدور رو داخلش جاسازی کردن داخل فاضلاب گذاشتن شیرجه رفتن و لودو موفق شد اولین نفری باشه که اون بومرنگ رو پیدا میکنه و با خوشحالی فریاد زد:بینگو!
روفوس ناامید از زندگی سرش رو پایین انداخت و گفت:بمیری.
آب دهنشو قورت داد و گفت:بریم پیش ارباب.حتما منتظرمونه.
ایوان تمام ارادهشو میکرد که نره رو ویبریشن ولی متاسفانه تلاشش عمل نمیکرد.ایوان بیشترین فاصله ای رو که میشد از لودو و بومرنگ گرفت و زیر لب گفت:لودو،فقط مواظب باش اون به من نخوره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
در خیابان های اطراف موزه

دامبلدور و محفلیهایی که در پناه ریشش مخفی شده بودن به یه خیابون پر تردد می رسن.. دامبلدور دستی توی ریشش می ندازه تا چونه ش رو بخارونه!

- هی قربان!.. اینجا چونه تون نیس!
- هممم.. این که خیلی شبیه چونه س الفیاس.. اگه چونه نیست پس چیه!؟
- هیچی قربان.. اگه شما رو راضی می کنه من ازتون دریغ نمی کنم.. به فکر کردنتون بپردازین!

دامبلدور که از چهره ش رضایت چکه می کرد با همت و عمق بیشتری به تفکر می پردازه (!) و بعدش میگه:

- خب عزیزان دلم.. دیگه کافیه..بریزید بیرون.. من از شما فرزندان روشنایی انتظار دارم که بعد اون همه سیا ساکتی دیدن بتونین از این خیابون رد شین! :pretty:

محفلیها همه از ریش دامبلدور می ریزن بیرون و مثل چیز به یک باره از خیابون رد میشن و از اونور خیابون برای دامبلدور شادمانه دست تکون می دن!

- حیفه اون همه وقت که من برای شما هدر دادم.. حالا خوب منو نیگا کنید و یاد بگیرین!

دامبلدور به مدت یه ربع به سمت چپ نگا می کنه ( خو خیابونا تو لندن چپه ن!) بعد که می بینه ماشینی نیست و همه چی امنه ریشش رو می زنه زیر بغلش و تا نصف خیابون جلو میره.. حالا به مدت بیست دیقه ی دیگه سمت راستو نگاه می کنه.. ولی هنوز تردد ماشینا زیاد بوده..

محفلیا:
دامبلدور:

کم کم بعد از حدود یه ساعت از تعداد ماشینهای توی خیابون کم میشه و دامبلدور با زدن زیر بغل ِ ریشهاش وارد نیمه ی دوم خیابون میشه..

- شرووووووومپز!!

یه اتوبوس با تمام قوا دامبلدور رو زیر میگیره! محفلیای به سرعت به سمت بقایای دامبلدور می دون و هر کدوم گوشه ای از تیکه های بدنش رو در آغوش می کشن..

- نهههههه آلبوس.. تو نباس الان می مردی!
- به فکر من نباشید عزیزانم.. برید و اون سنگو پیدا کنین!
- ولی قربان اگه شما بمیرید که ماموریت کشک میشه!!
- راس میگیا الف! کشک شدن خیلی بده! من همراه شما به ماموریت میام! :zogh:
- خو په بزن بریم!

محفلیها و بخشهای مختلف بدن دامبلدور به سرعت به سمت موزه حرکت می کنن و در حال دویدن یه برقی روشنایی کوچکی جلوی در موزه می بینن!

- اون نور نشانی از کمک مرلین به ماست فرزندانم.. حرکت کنین.. ما پیروز میشیم!!
- البته پروفسور اون برق کله ی ولدی بود!
- صداتو نشنیدم آرسین.. به نام مرلین با تمام سرعت به پیش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نگهبان سرکی داخل راهرو کشید و گفت:

- برنااااااارد! کجایی؟ بیا کارت دارم.

مرد گردن کلفتی با روپوش سفید از داخل یکی از اتاق های انتهای راهرو بیرون اومد و به طرف نگهبان و مرگخوارها رفت. نگاه متعجبی به مرگخوارها و سر و وضعشون کرد و گفت:

- پناه بر مقدسات! اینا دیگه کین فرانسیس؟

نگهبان سرش رو بغل گوش پرستار تیمارستان میبره و میگه:

- هیششش برنارد آروم تر، اینا اومده بودن موزه. با این سر و وضع عجیب غریبشون و تازه کلی حرفای عجیب و غریب تر هم میزنن. همین طوری کله شون رو انداخته بودن پایین میخواستن وارد بخش جواهرات سلطنتی بشن. گمونم دیوونه ای چیزی باشن! برای همین آوردمشون اینجا.

برنارد با نارضایتی نگاه دیگه ای به مرگخوارا میندازه و ضمن اینکه به شدت مورفین رو که به قفسه داروها زل زده تحت نظر گرفته میگه:

- تو از اینا خوشحال تری انگار! انتظار داری من چیکار کنم؟ اینجا تیمارستان هست ولی ما که مردمو اینجا تست نمیکنیم! مراکز درمانی بیماراشون رو به ما معرفی میکنن ما هم بستریشون میکنیم.

در همین موقع که پرستار و نگهبان مشغول صحبت کردنن بلاتریکس به لرد نزدیک میشه و میگه:

- لرد میشنوین چی دارن میگن؟ این مشنگ های بی ارزش فکر میکنن ما دیوونه ایم! ما رو آوردن تیمارستان! ارباب اجازه بده همینجا خاکسترشون کنم!

- هیشش، ساکت باش ابله. نباید صداتو بشنون. خودم میدونم چه افکار احمقانه ای توی سرشونه. من رو میارن تیمارستان هان؟ با خاک یکسانشون میکنم!

بلا اعتراض کنان گفت: خب ارباب من هم که همین رو گفتم!

- یه کروشیو طلبت بلاتریکس. اینجا نمیتونم بهت بزنم. مطمئن باش ارباب فراموش نمیکنه بعدا کروشیوت کنه! حالا به جای وراجی کردن برو اون مورفین رو بگیر قبل از اینکه با رفتن سر قفسه داروها شر جدیدی به پا کنه و بذار من هم به کارم برسم.

لرد به سمت مردها میره و میگه:

- ببخشین آقایون...

هر دو مرد مقداری خودشون رو عقب میکشن و از طرف دیگه مرگخوارها هم از لحن مودبانه لرد کف میکنن! (اینطوری = )

- مثل اینکه سوتفاهمی پیش اومده. ما دیوانه نیستیم آقایون. من از طرف انجمن خیریه «نشاط برای بیماران مبتلا به بیماری های لاعلاج» اومدیم. قصدمون این بود که با این لباس های عجیب نظر مردم رو جلب کنیم تا بتونیم این فرم های همیاری رو بینشون پخش کنیم.

بعد از اون لرد با چوب جادوش توی جیبش چندتا فرم ظاهر میکنه و یکیش رو در میاره و به دست نگهبان موزه میده. نگهبان و پرستار مشغول زیر و رو کردن فرم «مشارکت در همیاری و کمک به بیماران» میشن و در همین حال مرگخواران کماکان با تعجب لرد رو نگاه میکنن. (هنوزم دقیقا به همین شکل = )
بعد از چند دقیقه نگهبان فرم رو به لرد برمیگردونه و میگه:

- واقعون ازتون عذرخواهی میکنم آقا. سوتفاهم خیلی بدی پیش اومده بود. کاش این رو از اول میگفتین. امیدوارم جسارت من رو ببخشین. با من بیاین من شما رو به بخش جواهرات سلطنتی راهنمایی میکنم. البته فقط لطف کنید که کارتون رو بی سر و صدا و بدون بهم زدن نظم موزه انجام بدین.

لرد به همراه بقیه مرگخوارها به راه میفته و میگه: بله حتما، کاملا متوجهم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1391/6/27 19:20:44
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟از ارباب سوال میکنی؟کروشیو بزنم تو حلقت؟بدم مرگخوارام جوابتو پس...
-ارباب،اینا مشنگن.
- من چی کار کنم؟مردک،وصیتتو کردی؟میخوای پادری خونم بشی یا چایی دمکن جادویی؟میخوای تو آبدارخونه واسه هوگو کار کنی یا یه چیز دیگه؟

مرد به سرعت در ذهنش دنبال چیزی میگشت که حرف ها و رفتار این جمعیت رو توجیح کنه.ایا امشب هالووین بود؟نکنه تقویم رو خوب نخونده بود؟اما اگه هالووین بود که اینهمه آدم با لباسای معمولی اینجا نمیگشتن.آها..اینا خارجی بودن و خوب نمیتونستن حرف بزنن.وگرنه واژه کروشیو چه معنی ای میتونه داشته باشه؟اما این قیافه وح-شتناکشون رو توجیح نمیکرد.نکنه نوشیدنی خورده بودن؟شاید..این احتمال هست.ولی خیلی کم...
مرد ناگهان مشکل اونا رو فهمید.مرد با احتیاط تر با اونا صحبت کرد.
-ببخشید آقایون.متاسفم که ناراحتتون کردم.داشتم با گوشی حرف میزنم.

-گوشی زنه؟
- چی میگه این؟
- تب نداری؟

با گفته های مرگخوار ها و لرد که میخواست معنی حرف اونو بفهمه مرد مطمئن شد.از این مورد ها زیاد بود.مرد با احترام گفت:منظورم بود داشتم با دوستم حرف میزدم.اما...میشه دنبالم بیاین؟
لرد سینشو جلو داد و گفت:ببینین.حتی مشنگ ها هم قدرت منو درک میکنن!
مرد با حالت گیجی گفت:بله.این شعبمون خرابه.اگه میشه همراه من بیاین تا به این ساختمون کناریمون ببرمتون.همه به همراه مرد راه افتادند و چندی به ساختمون کنازی موزه رسیدند.لرد و مرگخوار ها با عجله داخل رفتند.ایوان با دیدن عنوان ساختمون ایستاد.
اما مرگخوار هایی که با سرعت میدویدند اون رو با خودشون بردند.به محض داخل رفتن همه مرد در تیمارستان 3 ستاره لندن رو بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دوباره به آگهی نگاه میکنه.
-خب دیدم که چی؟
-ارباب اون سنگه به نظرتون آشنا نیست؟

لرد کمی به آگهی دقیقتر میشه.تمرکز میکنه و به فکر فرو میره.مرگخوارا بی صبرانه منتظر جواب لرد هستن.بالاخره بعد از چند ثانیه لرد جواب میده:نه!نیست!
مرگخوارا:
لودو با وجود اینکه حساب کروشیوهایی که از صبح خورده از دستش در رفته فداکاری میکنه و جلو میره.
-ببخشید ارباب!ما برای چی به لندن اومدیم؟
مرگخوارا انتظار دارن لرد دوباره تمرکز کنه و به فکر فرو بره.ولی لرد بدون مکث جواب میده.
-این که مشخصه!اومدیم برتری و قدرت بی پایان ارباب رو به مشنگها هم نشون بدیم.
مرگخوارا:
لودو که فداکاریش چشم بقیه مرگخوارا رو پر از اشک کرده دوباره داوطلب میشه.
-ارباب سنگ...چیزی یادتون نمیاد؟سنگ زندگی مجدد.ما اومدیم یکی از یادگارای مرگ رو پیدا کنیم و شر محفلو برای همیشه کم کنیم.
لردبا حرکت سرش تایید میکنه:آره خب...منم دوساعته دارم همینو بهت میگم.نمیفهمی.ما اومدیم سنگ رو پیدا کنیم و برنده بشیم!پیش به سوی همونجایی که اینجا نوشته!
لودو:بله ارباب.شما همیشه بهترین نقشه رو میکشین!البته اونجا همینجاست.تو آگهی هم نوشته بود نمایشگاه جواهرات سلطنتی در موزه لندن.پس اینجا موزه لندنه.ولی فکر میکنم ورودی اون قسمت جدا باشه.شاید همونجاییه که کلی مشنگ جمع شدن.

دو دقیقه بعد:

مامور جلوی در:من سه تا سوال ازتون دارم.1-بلیت لطفا ؟2-این چه سرو وضعیه برای خودتون درست کردین؟!3-صف رو ندیدین که مثل انسانهای اولیه یه راست اومدین اول صف؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1391/6/27 16:16:45
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس

دامبلدور درحالیکه هنوز با دهان باز به تبلیغ موزه ملی نگاه میکرد، گفت:

- این خیلی شبیه انگشتر منه، هری بیا یه نگاهی بکن.

هری درحالیکه داشت شنل نامرئی کننده رو توی جیبش جا میداد، با بیخیالی تمام گفت:

- هوووووم؛ کدوم انگشترت آلبوس؟

-اولا اینکه من هنوز هم استادت هستم باید بگی پروفسور دامبلدور؛ دوما همونی که از خونه ی پدری تام کش رفتم، همونی که نگینش سنگ زندگی مجدد بود! فهمیدی؟ :vay:

- نه! یادم نمیاد آلبـ... پروفسور

- یا ریش مرلین! بچه احمق، همون سنگی که وقتی داشتی میمردی باهاش پدر و مادرتو برگردوندی. چند بار بگم آخه؟
- آهان، فهمیدم کدوم رو میگین پروفسور، همونی که توی گوی زرین بود؟

دامبلدور با تکان سرش به هری جواب مثبت داد و رو کرد به آسمون و گفت:

- یا مرلین کبیر، این دیگه چه آدم فضایی هایی هستش که قسمت من کردی؟ اگه درست بشو بودند که خودت درستشون میکردی!

- آلبوس، چی شده؟ چرا گریه میکنی؟

- هیچی ریموس، چیزی نیست، بهتره بریم به موزه ی ملی تا بتونیم اون سنگ رو بدست بیاریم و به عمر تام و سیاه سوخته هاش خاتمه بدیم و برای همیشه دنیا رو از شر سیاهی نجات بدیم.

ملت محفلی:

-

از اونجایی که اگه سنگ توسط محفلی ها شکار میشد، سوژه خیلی زود تموم میشد و ماموریت هم کشک حساب میشد، پس:

مرگخواران

- زود باشین بی خاصیت ها، یا سالازار کبیر، ینی شما اینقده تنبل هستین؟

لرد درحالی این جمله رو ادا میکرد که با یک دستش داشت نجینی رو نوازش میکرد و با یک دستش هم یه بستنی میخورد و به صندلی عتیقه ی پادشاهی انگلستان لم داده بود و کراب و روفوس لرد رو باد میزدند.(ینی چی کلا؟ )

- همممم ارباب؟ میگم یه وقت زیادی خسته نشین؟

لودو این حرف رو گفت و یک سرویس از جواهرات مصری رو گذاشت توی جیبش و به روفوس چشمکی زد!

- چرا اتفاقا خیلی خسته شدم، اصلا نمیدونم چرا من باید همه ی کار های سخت رو انجام بدم و شما همینطوری الاف بگردین؟

-کدوم کارای سخت ارباب؟

- کروشیو ایوان، منظورم از کار سخت، نظارت بر شما هستش!

ایوان در حالیکه داشت از درد به خودش میپیچید، ناگهان اعلامیه ی موزه ملی رو دید و چشمش( ) روی نگین انگشتری ثابت ماند!

- ارباااااااااااب، یه لحظه صبر کنین! اونجا رو نگاه کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-کروشیو لودو.
-کروشیو لودو.
-کروشیو لودو.

سه کروشیوی که به سمت لودو اومد لحظه ای توان حرف زدن رو از اون گرفت.لرد سیاه خنده ی موذیانه ای کرد و گفت:تو دقیقا چی گفتی؟
وزیر سحر و جادو دهنش رو باز کرد تا جواب بده.اما نتونست چیزی بگه.صورت قرمز از درد لودو باعث شد که لرد کروشیو دیگه ای به لودو بزند و از خنده کبود شود.

فلش بک:

لرد ولدمورت نفس عمیقی کشید و گفت:بلا،این جا چه بویی مید که شما اینقدر ازش بدتون میاد؟
-ارباب،اون دو تا سوراخ روی صورتتون مگه بینی نیستن؟نکنه شما نمیتونین بو رو حس کنین؟
لرد سیاه سریع بحث رو عوض کرد.
-میگم اون لودو چرا پایین نمی اد؟
ایوان که تا اون لحظه ساکت مونده بود به چوبدستی ارباب نگاه کرد.یادش اومد که این درد داره.دیگه این مسواک نیست.ایوان گفت:ارباب،موافقین یه شوخی با لودو بکنیم؟
لرد سیاه بلافاصله تایید کرد و گفت:موافقم.ولی..چه شوخی ای؟
-چیز خالصی نیست.یه چند تا کروشیو بزنیم هم تمرین کرده باشیم و هم لودو رو ببینیم بخندیم.
ارباب گفت:موافقم.
بعد روشو به اونور برد و داد زد:د بنال دیگه چه خبره اون بالا؟

پاین فلش بک:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 01:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در خیابان های لندن

محفلیون دسته دسته در خیابان های لندن دنبال موزه می گشتند.هری سعی داشت دامبلدور را قانع کند که نقشه های مشنگی، خودشان راه را به آدم نشان نمی دادند. در همین هنگام سیریوس نفس نفس زنان از راه رسید و با لحنی بلند گفت:
- آلبوس! یه دیقه بیا! یه چیزی هست که باید نشونت بدم.

محفلیون به دنبال سیریوس رفتند. کمی بعد، به مکانی که سیرویس می گفت رسیدند. سیریوس به بنر تبلیغاتی بزرگی که در آن جا نصب شده بود، اشاره کرد.

-

- نه بابا اونو نمیگم. کناریش رو ببینید:vay:

دامبلدور آهی کشید وگفت:
- اونو میگی؟ به من چه که نمایشگاه جواهرات سلطنتتی با انگشتر نگین در موزه ی ملی...، صبرکن ببینم

- این بوقی چقدر شبیه انگشتر منه

در راهرو های فاضلاب

- ارباب، اینجا دیگه داره خیلی بو میده:worry:

ارباب لرد ولدمورت کبیر، نگاهی به وینسنت کرد و گفت:
- ارباب فکر همه جا رو کرده وینسنت، الان باید از این نردبون بریم بالا

لودو که داوطلبانه به عنوان اولین نفر از نردبون بالا رفت، به سختی درب چاه را باز کرد. مماغش بعد از مدت ها هوای تازه را حس کرد.

- د بنال دیگه چه خبره اون بالا؟

لودو مکان خود را شناسایی کرد. ساختمان قدیمی ای به چشم می آمد. ساختمانی که در بالا ی آن با خط درشتی نوشته بودند.

موزه ی ملی لندن


- ارباب فکر کنم یه جایی برای گشتن پیدا کردیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Modir look at that ticket
I work out
Modir look at that ticket
I work out
When I go to "contact us", this is what I see
Modirs are in bed and they wont answer me
I got passion in my head and I ain’t afraid to show it

I’m ANGRY and I know it


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1391 20:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با آرامش تمام پاسخ داد : دقيقا تا جايي كه يادم مياد من هميشه حتي وقتي كه تو رو از توي يتيم خونه آوردم بيرون بهت ميگفتم تام و بهت دستور ميدادم! الان فكر كنم كاملا متوجه شدي تام عزيزم؟

لرد كه چهره اش از عصبانيت رو به كبودي ميرفت نعره زد : ببند فكتو پيري بي ريخت شپشوي....

اما لرد بلافاصله با ديدن محفلي هايي كه يكي يكي داشتند در مهمان خانه ي پاتيل درزدار ناپديد ميشدند يك دقيقه ايستاد و نگاهي به مرگخوارانش كرد و ناگهان عربده زد : گمشيد بريد دنبالشون ما بايد اول بريم توي لندن!

كل ملت مرگخوار كه محو ابهت اربابشون شده بودند با تمام سرعت افتادند دنبال محفلي ها اما ناگهان ديدند كه در كافه با افسون قدرتمندي قفل شد!

لرد كه چوبدستيش را با حالت تهديد اميزي تكان ميداد:

ملت مرگخوار:

ملت محفلي از پشت در قفل كافه:

بلافاصله مرگخواران صد ها نوع افسون را به طرف درب فرستادند اما هيچ نتيجه اي نداشت.

لرد سريعا به فكر چاره اي افتاد و گفت : همگي ميريم به فاضلاب هاي زير شهر از اونجا راحت تر ميتونيم به شهر دسترسي داشته باشيم! پس همگي دست هم ديگه رو بگيريد.

در آن طرف دامبلدور با افسوني به سرعت لباس هاي مشنگي اي ظاهر ميكرد و به محفلي ها ميداد كه در شهر شناخته نشوند!

در آن سو زير فاضلاب هاي لندن:

- عوووقققق اينجا چقدر بو ميده!

- اه اه اه افتضاحه

اين بار اين لرد بود كه به سرعت چوبدستي اش را روشن كرد و با لبخندي چندش آور كه تن مرگخواران را نيز ميلرزاند گفت: لااقل اينجا از حفره ي اسرار تميز تره.

در آن طرف سوژه محفلي ها:


دامبلدور گفت: خوب اول بريم به موزه ي لندن! اما حالا موزه ي لندن كجاست؟؟

ملت محفلي :

پس به اين ترتيب دامبلدور ناگهان نقشه ي لندن را از درون ريش هايش بيرون اورد و گفت : خوب ايناهاش اما ميگم كه اين نقشه رو از كدوم طرف بايد بخونيمش؟؟

محفلي ها :

پس به اين ترتيب محفلي ها از كافه بيرون رفتند و شروع به جست و جو براي پيدا كردن محل موزه كردند....


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/6/26 20:53:45
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/6/26 20:55:13
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/6/26 20:58:30