نگهبان درحالی که تحت تاثیر مرگخوارا اشک تو چشاش جمع شده بود رو به لرد میکنه و سرشو بااحترام اندکی خم میکنه و میگه :
" میتونید تا یه ساعت دیگه اینجا راحت فعالیت و کمکهایی که میخوایدو جمع کنید . اما بیشتر از یه ساعت نشه . چون مراسم ویژه ای داریم تا انگشتر که نسلها از خاندانه سلطنتی دور بوده مجددا به آغوش خاندان برگشته رو به ملکه بدیم تا جلوی چشم خبرنگارا عکس بگیره و این یه مراسم مهمی محسوب میشه .
من میرم دیگه . "
لردسیاه درحالی که با خونسردی به چهره نگهبان خیره شده بود نگاه کوتاهی به بلاتریکس میندازه . بلاتریکس لبخند بدجنسانه اش رو پنهان میکنه و خودشو جلو میکشه :
" من شما رو صف بلیط همراهی میکنم . "
مرگخوارا با تاسف برای نگهبان سرشونو تکون میدن .
چند لحظه بعد .
بلاتریکس درحالی که چشماش میدرخشید برمیگرده . دست در جیب شنلش میکنه و دسته کلید نگهبان رو که بین انگشتای دستش گیر افتاده بودو به لرد نشون میده :
" سرورم . از اونجایی که وقت شما بسیار گرانبهاس ، وقت رو تلف نکردم و دستشو از مچ جدا کردم بعد طلسم مرگ رو اجرا کردم و بعدم حافظه اش رو پاک کردم . " :pretty:
لودو که درحال حرف زدن از اینکه شاید مجبور به طرح نقشه " د " بشه بود ، با دیدن دست قطع شده نگهبان یه قدم عقب میره و خودشو به ایوان میچسبونه . لرد چوبدستیشو حرکت میده و دسته کلید از بین انگشتای دست بیرون میاد . بلاتریکس پارچه سیاهی که دور دست پیچیده بودو همراه با دست غیب میکنه .
لردسیاه که به مرگخواراش که با ترس بهمراهش در گوشه ای از سالن ایستاده بود ، بی توجه به جمعیتی که با تعجب از کنارشون رد میشدن به دسته کلید خیره میشه :
-

.
.
.
ایوان درحالی که بندبند وجودش میلرزید لودو رو با لگدی از خودش دور میکنه و میپرسه :
" ارباب نمیتونین بگین کدوم کلیـــ ... !!!

دو تا از دنده های ایوان در جای خودشون میشکنن . لردسیاه درحالی که نجینی رو روی دستش جا بجا میکنه میگه :
" این تنبیه کوچیکی بود ایوان . ارباب همیشه همه چیزو میدونه . ارباب فقط کنجکاو بود اینجا چیه . تو یه نگاهی بنداز بلاتریکس :
-
. ببین اینجای چونه ام چیه . ارباب حس میکنه یه مو اینجا جوونه زده .
"مرگخوارا :

یک دقیقه بعد .
- " این کلید مربوط به اون انگشتره . یه ساعت هم بیشتر وقت نداریم تا قبل از شروع مراسم انگشترو ورداریم . پیشنهاد تمیز و مرتب خودم اینه که کلید رو به لودو میدم و لودو میره سراغ انگشتر و اونو واسم میاره . اگه هم نیاورد و گیر افتاد و کشته شد مهم نیس چون دیگه مساله منحل شدنه گورهها هم به کل منتفی میشه و ارباب میتونه برای تعطیلاته آخر تابستون به دهکده لیتل هنگلتون بره . ارباب از دست شما و دردسرایی که واسش درست میکنین خسته اس . ارباب داره شما رو تهدید میکنه . "

لودو میخواست خودشو روی پاهای لرد بندازه و ازش بخواد که پیشنهاد دیگه ای بده که آگستوس که معمولا کم حرف بود قدمی جلو میذازه و میگه :
" سرورم . اگه اجازه بدین من پیشنهادی دارم ... "
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


حیفه اون همه وقت که من برای شما هدر دادم.. حالا خوب منو نیگا کنید و یاد بگیرین!
)
بله حتما، کاملا متوجهم!



) روی نگین انگشتری ثابت ماند!
اونجا رو نگاه کنین.



