شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
فرد درحالی که با پنسی یک عدد از پفک ها را نگه داشته بود گفت : - خب ، مشخصه ، میخوایم بفروشیمش.
رون به سمت یکی از غورباقه کوکی های ویترین وسط مغازه رفت ، آن را برداشت و شروع به کوک کردنش کرد. - خب چه فایده ای داره؟ مگه آبنبات های حال به هم نبود؟ با اونا دیگه کسی به اینا احتیاج نداره
فرد فوری پنسش را ول کرد ،پفک و پنس در صحنه ای اسلو مانند پوکه ی حاج کاظم در فیلم آژانس شیشه ای به زمین افتادند و پنس صدای جیرینگی داد.
- من گفتم این کارمون چقدر آشناس . واقعا متاسفم که عمرمون رو پای این کار هدر دادیم .
سپس رو به جرج کرد و گفت : - به نظرم بهتره برگردیم سرهمون پروژه ی بتا. - آره ، منم موافقم . وقتمون هم کمه ، بهتره زودتر شروع کنیم .
رون دست از کوک کردن غورباقه کشید و در حالی که شبیه علامت سوال شده بود پرسید :
- پروژه ی بتا دیگه چیه؟
فرد با انگشتش از رون خواست تا به او نزدیک شود . رون کمی جلوتر آمد و گوشش را نزدیک دهان فرد کرد . - این یه چیزه سریه به هرکسی نمیشه گفت .
سپس فرد و جرج هردو با هم به رون خندیدند .
- ما میریم تو اتاق کار، توام حواست به مغازه باشه. اگه مشتری اومد بهش رسیدگی کن .
سپس هردو با هم به سمت اتاق پشتی مغازه رفتند تا روی پروژه ی بتا کار کنند ، پروژه ای که برایشان بسیار خطرناک ولی هیجان انگیز بود . چاپ برگه های رای انتخابات وزارتخانه ، اما به روش فرد و جرج .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند. اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
فرد:سلام رون. رون:سلام فرد. فرد:خوبی رون؟ رون:آره چی شده اینقدر مهربون شدی؟ فرد:به خاطر این که تو برادر منی! رون:ها؟!؟ از کی تا حالا؟ فرد:از وقتی به دنیا اومدی. رون:نمیدونستم! فرد:به پاس قدر دانی میخواستم این آبنباتو بهت تقدیم کنم! رون:چی؟ مطمئن باشم که این یکی از اون وسایلای شوخیت نیست؟ فرد:آره یعنی تو به داداشت اطمینان نداری؟ رون:نه! فرد:چیزی گفتی؟ رون:اممممم...نه. فرد:پس بگیر! رون:اممم...باشه. سپس آبنبات را از فرد گرفت و داخل دهانش گذاشت و قورت داد. رون:اوه خدای من یه حس بدی دارم! فرد:میفهمم راستی تو اولین کسی بودی که روش این آبنباتو امتحان کردم یوهو... رون:ای لعنتی وای داره سرم کوچولو میشه! فرد:حدس میزدم همینش خوبه! رون:اه فرد شکمم چرا اینقدر داره بزرگ میشه ای وای؟ فرد:باورت میشه اینم حدس میزدم؟ رون: ای لعنتی خنثاش کن! فرد:اوه...با...با...با یه سوزن چطوری؟ هاهاها! رون:هرکاری میکنی فقط منو نجات بده! سپس فرد سوزنی از جیب خود برداشت و داخل شکم فرد فرو کرد و رون صدای((پیسسسسسسسسسسسسسسس))داد و سپس مانند بادکنکهای بدون باد روی زمین افتاد و مانند یک خط نازک به زمین چسبید در همان لحظه فرد تلمبه ای برداشت سرش را در دهن رون فرو کرد و آن را باد کرد.اینقدر باد کرد تا رون به حالت اولیه ی خود درآمد. پایان موضوع:اختراع جدید ویزلی ها :آبنبات چاق کننده توضیح:آنقدر شکم را بزرگ و سر را کوچک میکند که سرش اندازه ی یک ماوس کامپیوتر و شکم را اندازه ی یک کامیون میکند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد ویزلی در 1393/5/16 18:25:07
میجنگم، زیرا من...
یک ویزلی ام
خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پست شما اسپم محسوب میشه.پستایی که تو این تاپیک می خورن باید به صورت نمایشنامه باشن. متاسفانه ظاهرا قبل از اینکه منو ویولت ناظر اینجا بشیم کسی روی این انجمن نظارتی نداشته و در نتیجه عده ای مرتکب اشتباه شما شدن و شمارو هم در این مورد به اشتباه انداختن. اگر مایل باشین می تونین با ارسال یه نمایشنامه سوژه جدید بدین و تاپیک رو فعال کنید. این پست شما پاک میشه. با آرزوی موفقیت
خب گالیون رو از راه های مختلفی میشه بدست اورد. میتونید برای اطلاعات بیشتر به کوچه دیاگون برید.اونجا همه چی توضیح داده شده.
ادامه رول جرج:
- هی فرد، جرج چی شده که برگشتین، انتظار نداشتم دوباره شوما رو ببینم.
جرج با بی حوصلگی رو به رون برادرش که این سوال را از پرسیده میکند و میگوید: - یک دزدی رخ داده و ما رد دزد رو تا توی هاگوارتز گرفتیم.
رون سوتی بلند کشید و با هیجان گفت: - چه جالب، ما هم میتونیم کمک کنیم؛ برادران ویزلی و دوستانشان در پی دزد اشیا!!
اما هری و هرمیون به نظر از این کار خشنود نمی امدند، انها هم برای برگشت به مدرسه دلایلی جز ادامه تحصیل داشتند که البته سعی نداشتند انرا برای دوستانشان باز گو کنند.
***
- هی اولی ها از این طرف، بیایید اینجا، همراه من بیایید!!
صدای زمخت و نتراشیده ی هاگرید با صدای سوووووت بلند قطار سریع اسیر هاگوارتز در هم امیخت و فرد با یاداواری گذشته ها گفت: - چه روز های خوبی داشتیم، جرجی.
جرج که انگار هنوز در فکر ان دزد اختراعات خودشان بود، با کلافه گی گفت: - اره اره.
و دوستان قدیمی قدم به هاگوارتز گذاشتند تا ماجرای دزدی را دنبال کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛ پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
only Gryff
ما شیفتگان خدمتیم،نه تنشگان قدرت
مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده. از همه بچه ها عذر میخوام.
اما... بر می گردم؛
پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
فرد و جرج کاراگاه می شوند ! فرد و من به دنبال ان مرد اسرار امیزی که از جنس های ما سو استفاده کرد گشتیم . مدارک نشان می داد که چند قلم از خطرناک ترین ها که برای سازمان اسرار درست کرده بودیم گم شده است . ما به دنبال جواب مجبور شدیم خود دست به کار شیم زیرا خوش نداشتیم که کسی از وسایل ما جز شوخی و خنده استفاده دیگه ای بکنه . سر چشمه های مدارک نشان می داد که اجناس ما به یک مخفی گاه در هاگوارتز می ره و دیگه معلوم نبود که کجا می ره ما باید دوباره به هاگوارتز بر می گشتیم . جغدی برای البوس فرستادیم و منتظر جغد اون شدیم به بینیم می زاره ما برگردیم یا نه !؟ البوس هم نامه ای نوشته بود که می تونیم بر گردیم . ما مغازه رو به شاگرد خودمون سه پردیم و راه افتادیم به سکو 9/3 چهارم . سوار قطار شدیم و متوجه شدیم هری ، رون ، هرمیون برای سال هفتم شون بر گشتن . ما همراه با لی سوار کوپه همیشگی شدیم و به سمت هاگوارتز رفتیم . و ..... . ادامه دارد .
جرج ویزلی، به برادر کوچک ترش،کمی سوسک شکم پر داد.وقتی با صدای بلندی آن را گاز میزد،میکوشید تا جلوی خنده اش را بگیرد.برادرش نمیدانست که الان ملخ میخورد. بالاخره جیرجیرکی که به برادرش داده بود تمام شد و برادرش گفت:به به...چه پشه خوشمزه ای بود.هیچ مگسی به این خوشمزگی تاحالا نخورده بودم. فرد ویزلی،لبخندی زد و گفت:عالیه.عنکبوتش خوشمزه بود؟ رونالد لحظه ای به فرد نگاه کرد و پروانه را از دهانش تف کرد و در حالی که به فرد و جرج نگاه میکرد که از خنده شکمشان را گرفته بودند،زیر لب چند فوش داد.
صدای زنگ مغازه خنده دوقلو ها را قطع کرد.شنل پوشی سوار بر رویتسترالی قهوه ای مایل به نارنجی که در آن لکه های صورتی هم دیده میشد؛وارد مغازه شد و گفت:یک ساس لطفا...
فرد با گیجی گفت:ساس؟؟ شنل پوش از روی تسترال پایین آمد و گفت:منظورم یکی از همون هزارپاهایی بود که به خورد اون مرد جوان دادی -منظورت اینه؟ جرج یک سوسک سرگین غلطان آورد و به دست شنل پوش داد.او با گرفتن آن بدون هیچ کلمه ای از مغازه خارج شد. جرج ویزلی اما،ناکام نماند و با جادویی شنل را پایین کشید.لحظه ای چشم های او را دید و منفجر شد.به همراه او،فرد از خنده منفجر شد. شنل پوش رفت اما؛ماند هزاران سوال بی جواب در دل ما...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
اختراع جدید ویزلی ها : ساعت مسخره اور یک ساعت مچی است که کافی است به دوست خود هدیه بدهید و او .... هزاران حالت شکلک و مسخره اور قیمت : یک نمایشنامه = 45 گالیون
بیرون از مغازه هوا به شدت سرد بود ، چند روزی بود که باران به صورت مداوم بر روی لندن می بارید و کوچه ی دیاگون نیز از این قاعده مستثنی نبود . از پشت شیشه های بخار کرده ی داخل مغازه به سختی میشد بیرون را دید ولی با تمام اینها عابرانی که تند راه می رفتند تا زیاد خیس نشوند کاملا مشخص بودند .
در همین هنگام در مغازه ی ویزلی ها باز شد و پیرمردی در حالی که از لباس هایش آب می چکید وارد مغازه شد . جرج که پشت دخل ایستاده بود حوله ای برداشت و به سمت پیرمرد رفت .
- دامبلدور عزیز ، چرا توی این بارون اومدی ؟ چرا از شومینه استفاده نکردی؟
دامبلدور حوله را از جرج گرفت و مشغول پاک کردن ریش ها و موهای بلندش شد .
- تازگی یه کتاب از شاعر ایرانی خوندم که توش نوشته بود "زیر باران باید رفت " و از اینجور چیزا ، می خواستم امتحان کنم ببینم چه حکمتی داشت که این شعر رو گفت .
ناگهان برق شدیدی در چشمان جرج نقش بست .
- آلبوس ممنون تو الان یه ایده ی جدید برای مغازمون دادی ، کتاب ذهن عوض کن .
آلبوس حوله ی خیس را به جرج پس داد و گفت :
- فعلا وقت این حرفا نیست ، من برای یه مسئله ی مهم تری اینجا اومدم .
فرد که تازه از طبقه ی بالا به پایین آمده بود بعد از احوالپرسی با دامبلدور پرسید . -چه مسئله ای؟
دامبلدور عینکش را از روی بینش اش برداشت و درحالی که سعی داشت بخاز شیشه اش را با دستمالی که از جیبش در آورده بود پاک کند گفت :
- جدیدا تو یک سری از خرابکاری های دولتی از وسایل های شما استفاده شده ، من اینجا اومدم تا ببینم شما میدونید که این وسایل توسط کیا خریداری شده. . .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ." گابريل گارسيا ماركز