جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

85 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
85 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
???? ??: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1391 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ تند تند قدم برمیداشت بجز صدای نفس های هردو و صدای پایشان هیچ چیز دیگر به گوش نمیرسید
صورت اسنیپ با همیشه فرق داشت دیگر ان برق شرارت و تنفر از بین رفته بود
هری ارام پرسید:پروفسور اینجا چه خبره؟
اسنیپالان میفهمی!
انگاه دستش را بالا برد علامت شوم و مرگ خوارها روی دستش بود
کسی که پشت محفظه شیشه ای قایم شده بود جیغی کشید و بیرون پرید
- دوشیزه گرنجر شما اینجا چه کار میکنید؟
هرمیون با ترس و وحشت چوب دستی اش را بالا برد و گفت اسنیپ تنها کسی که میدونست تو یکی از یارای اسمشونبری(ولدمورت) من بودم
-ولی چرا به همه نگفتی؟
- چون روزی که کارکاروف و بچه های دور مشترانگ اینجابودن فهمیدم
در نیمه باز بود
دامبلدور اهسته داخل شد و گفت نمیخواد توضیح بدید سوروس فکر نمیکردم بخوای بهم خیانت کنی من به تو اعتماد کردم
ودر را بست


ــــــــــــــــــــــــ
یه نوشته ساده بود، بدون هیچ خلاقیت و نوآوری در دیالوگ ها و توصیف هاتون.
در اصل یکی از واقعیت های کتاب رو به گونه ای دیگه شکل دادین، این میتونه خودش خلاقیت زا باشه به شرط اینکه با حوصله و نگرش آزاد تر و فراتر از دنیای رولینگ و گره خورده با دنیاهای خیالی دیگه یا حتی دنیای واقعی خودمون پیش بره. اما شما خلاقیت چندانی به خرج ندادی. در اصل توی همین ایفای نقش راه پیشرفت همین خلاقیته که به نوشته تون جذابیت میده، مخاطب و خواننده هاتون زیاد میشه و میل به ادامه نمایشنامه های شما بین اعضا بیشتر میشه.
تنها مسئله مرگخوار بودن اسنیپ رو به شکل دیگه ای نوشتین که مثلا هرماینی فهمیده قبل از هری و دامبلدور هم تاسف میخوره که البته اگه از نقطه نظر کتاب نگاه کنیم دامبلدور 10 سال قبل از ورود هری به هاگوارتز میدونسته اسنیپ قبلا مرگخوار شده بوده ! چیز تازه ای نبوده ! مگر آنکه فرض کنیم دامبلدور در نمایشنامه شما فیلم بازی کرده و تاسفش دروغین و الکیه جلوی هری و هرماینی و قصد و منظوری داره ! اینا همه نکات نهان و بسته شده نمایشنامه تون می تونست باشه.
از نظر ادبی مشکل خاصی نداشت نوشته شما. دیالوگ ها و توصیف هاتون همه عادی بود.
پیشنهاد می کنم فواصل مناسبی رو بین دیالوگ ها و توصیف ها برقرار کنید که نوشته تون زیاد توی هم رفته و بد شکل نشه.
دو دل ام که تایید کنم یا نه. اما چون مشکل خاصی از نظر فنی و ادبی نیست و کیفیت محتوای نوشته هاتون رفته رفته با پیشرفت توی ایفای نقش میتونه بهبود پیدا کنه، امکان تایید شما وجود داره. امیدوارم خوب بتونید جا بیوفتین توی ایفای نقش.


تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1391/12/29 18:06:14
تنها اصیل زادگان و..................................خودم
???? ??: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1391 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
متقاضیان ورود به ایفای نقش برای شرکت در اینجا باید پستی ارسال کنند که حاوی نمایشنامه ای در مورد تصویر زیر باشد :

تصویر تغییر اندازه داده شده


نکات تصویر:

یک تصویری که جدی به نظر می رسد
پروفسور اسنیپ از هری پاتر رو بر می گرداند و انگار چیزی در مشت دست راستش دارد و آنرا به سمت شومینه دفترش می گیرد، یا شاید پرتاب می کند یا شاید هم می پاشد.
شخصیت ها: هری پاتر - سوروس اسنیپ
مکان: دفتر پروفسور اسنیپ، استاد معجون سازی
اشیا: شومینه - قفسه های پر از معجون - میز پروفسور اسنیپ - کاغذ پوستی بزرگی روی میز
چهره ها: چهره های شخصیت ها معلوم نیستند

٭ داستان این صحنه از نظر زمانی در کتاب سوم رخ داده است، اما شما آزاد و البته ملزم به تغییر محتوای این صحنه بر اساس خلاقیت خودتان هستید.

نکات نمایشنامه نویسی:

٭ نمایشنامه در شکل اصلی یک داستان یا حکایتی نیست که از زبان شما به عنوان نویسنده یا گوینده نقل شود، بلکه همانند فیلمنامه یک فیلم سینمایی است که علاوه بر توصیف هایی از محیط، اشیا، شخصیت ها و سوژه و داستان برقرار شده، مکالمه های میان شخصیت ها را در نیز در بر می گیرد.
٭ بهترین نمایشنامه ها الزاما طولانی و بلند نیستند. حد تعادل را رعایت کنید.
٭ رعایت نکات فنی اعم از املای صحیح کلمات، پارگراف بندی مناسب، مشخص کردن و جداسازی دیالوگ ها(مکالمه و حرف شخصیت) از توصیف ها و فضاسازی محیط، به نمایشنامه شما شکل و ساختمان خوبی می دهد.
٭ بیشتر به تصویر دقت کنید و تا جایی که امکان آن وجود دارد، با خلاقیت و تنوع خود شکل های مختلفی از سوژه و داستان را برای تصویر بالا استخراج کرده و آنها را در قالب نمایشنامه خود به کار بگیرید.
٭ در انحصار سبک یا ژانر نوشته نباشید و اول به این نگاه کنید که در درجه اول علاقه شما به چه سبکی است (طنز - جدی - ترسناک - رمانتیک و ...) سپس به تصویر نگاه کنید که بیشتر در چه سبکی می توان برای آن نمایشنامه جذاب تری نوشت یا بر اساس سبک مورد علاقه شما، چگونه می توان به آن جهت داد.
٭ در صورت استفاده از سبک طنز، بر اساس عرف در ایفای نقش سایت جادوگران، می توانید از کد شکلک ها که در اینجا آمده است داخل نمایشنامه در موقعیت پایان دیالوگ یا جمله شخصیت های نمایشنامه خود جهت بیان حالت های رفتاری و روحی و شیوه بیان جملات شخصیت ها، استفاده نمایید.


امیدواریم شما متقضیان عزیز به زودی از اینجا که دروازه ورود به ایفای نقش به حساب می آید، عبور کرده و پس از انتخاب شخصیت، پا به دنیای جادویی ایفای نقش بگذارید.


موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
No Country for Old Men


???? ??: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اسفند 1391 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو نباید بمیری اسنیپ! تو نمی تونی ما رو تنها بذاری!

- هری... من نمی تونم بمونم... بقیه منتظرم هستن... ولی تو... باید... بمونی...

اسنیپ در تلاش برای گفتن این کلمات به سختی ضعیف شده بود، دیگر توانی در بدنش باقی نمانده بود. دستانش در تلاش برای گرفتن پیراهن هری سفید شده بود. با آخرین قوایی که در بدن داشت، خاطراتی را که دامبلدور به او گفته بود تا به هری بدهد را از بدنش؛ از جای جای وجودش بیرون آورد.

- بگیرش هری...

- اینا دیگه چیه؟ هرمیون، یه بطری بهم بده!

- فقط بگیرش هری... به من نگاه کن... می خوام یه بار دیگه چشمای لیلی رو ببینم...

نگاه چشمان سیاه اسنیپ در چشمان سبز هری گره خورد، گویی چشمانشان بعد از مدت ها به همدیگر رسیده بودند؛ در هر دو می شد اشتیاقی عجیب را دید.

سکوت عجیبی قلعه ی هاگوارتز و محوطه ی اطرافش را احاطه کرده بود، ماه در پشت ابری پنهان شده بود و گویی نمی خواست این صحنه ها را نظاره گر باشد. باد سردی از دریاچه شروع به وزیدن کرده بود. درختان هاگوارتز با نوازش باد شروع به حرکت کرده بودند!
آرامش تمام محوطه را فرا گرفته بود. بدون توجه به مردی در حال مرگ و پسری مصیبت زده.

پلک های اسنیپ بر روی هم لغزید؛ سیاه ترین حامی هری، دیگر در کنارش نبود.

..............................................................................................................
فکر کنم بد شد! ممنون میشم نظرتون رو در مورد نوشته م بدین.



ـــــــــــــــــ
اتفاقا نمایشنامه خوبی بود. از نظر فنی البته. دیالوگ های دو شخصیت خوب بودن، همینطور توصیف ها. کیفیت ادبی خوب و قابل قبولی داشت نوشته شما. از این بابت مشکلی نداشت. اما چون ایفای نقش هری پاتر در سایت جادوگران یک ایفای نقش قلم محور به مفهوم واقعی کلمه هست و خلاقیت زیادی رو می پذیره، باید بگم در خصوص عکس نوشته شما چیز چندان جدیدی نداشت. متن کتاب آخر و حادثه مرگ اسنیپ بود. بیشتر هدف از دادن این عکس ها اینه که مهارت شما از نقطه نظر تغییر محتوایی داستان سنجیده بشه، چون ایفای نقش جادوگران جایی که همه چیز با هم ترکیب میشه و بازنویسی کارای رولینگ انجام نمیشه، بلکه از شخصیت ها و حوادث داستان رولینگ به شکل جدیدتر، معمولا طنز آمیزتر استفاده میشه و اونها رو توی سیر داستانی جداگانه می بریم. حوادث طنز و جدی که ساخته و پرداخته ذهن خودمون هست. شخصیت های هری پاتر رو در چنین فضاهایی می بریم در ایفای نقش.
اینه که فرضا می شد به جای بازنویسی مرگ اسنیپ بر اساس این عکس، کلا داستان رو به جای مرگ برد به سمت زخمی شدن اسنیپ یا حتی شوخی خنده دار اسنیپ با هری یا گول زدن و از این قبیل بازی با حوادث !

بازم میگم، رول خوبی بود ! اما روی تنوع بخشیدن به داستان و حوادث و خلاقیت به خرج دادن کار کن حتما وقتی وارد ایفای نقش شدی. قلم خوبی داری. امیدوارم موفق باشی.


تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1391/12/28 17:30:13
ققنوس؛ نماد سفیدی؛ باری دیگر پر می گشاید!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1391 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی آرام پیش می رفتند هیچ صدایی شنیده نمی شد جز......صدایه نفسهایه بریده بدیده خودشان.هری کمی مکث کرد چون صدایی را شنیده بود دستانش را در خاک فرو برد و رطوبت آن را حس کرد انگار باز هم قبلا اینجا آمده بود احساس می کرد می دانست در پشت این در قرار است چه رخ دهد اما چرا به یاد نمی آورد......هرمیون که پشت سرش بود نجوا گونه گفت:چوب جادوتو در بیار ولدمورت داره اسنیپ رو می کشه هری ما باید کمکش کنیم.اما هری سرش را به نشانه ی نه تکان داد و گفت:حقشه اون پروفسور دامبلدور رو کشت اون سزاواره مرگه!چیزی در دلش می گفت باز هم داشت اشتباه می کرد!!!اما در آن لحظه مغزش یاریش نمی داد.هری صدایه تقلایه سوروس را برای زنده ماندن می شنید بعد از رفتن ولدمورت هری به همراه هرمیون به سرعت خود را به داخل رساندند و...........س و ر و س ضربان قلب هری بالا رفته بود و به سختی می توانست نفس بکشد در کنار اسنیپ زانو زد و سر او را در میان دستانش گرفت و سعی کرذ سوروس را هشیار کند زمانی که اسنیپ چشمان مشکیش را گشود به سختی توانست هری را بشناسد چون آن اتاق بسیار تاریک بود و فقط نور شمعی که به خاموشی می رفت آنجا را روشن نگه داشته بود و هم سرش به خاطر زهر نیش نایجینی گیج می رفت.بعد از یک دقیقه به حرف آمد: هری.......چطور به خودت اجازه دادی به من دست بزنی؟؟؟؟ پروفسور اسنیپ استاد معجونها کسی که از نظر هری منفورترین آدم بعد از لرد سیاه بود داشت گریه می کرد!!!!! اشک های درشت بر روی گونه و بعد بر روی ردای مشکیش می غلتید.اسنیپ آرام و شمرده شمرده گفت:اشکهایم را بگیر تو حق داری همه چیز را بدانی !!!!!هرمیون به سرعت شیشه کوچکی را از درون جیبش دراورد و چند قطره از اشک سوروس را درونش ریخت.صدایه افسون ها و جیغ وحتی صدایه خنده های کریهی از بیرون می آمد وقت آن بود که بروند.اسنیپ هری را مخاطب قرار داد و گفت: چشمانت را به صورت من نزدیک کن می خواهم آخرین چیزی که می بینم چشمان زیبای لی لی عزیزم باشد..........این آخرین کلمه هایی بود که این مرد بزرگ به زبان آورد.هری اشک می ریخت و موهایه مشکی و چرب اسنیپ را نوازش می کرد هری خود را به خاطر این که نتوانسته بود نجاتش دهد سرزنش می کرد.کسی سر او را از روی صورت اسنیپ بلند کرد و موهایش را نوازش کرد و گفت:آروم آروم عزیزم چشماتو باز کن. وقتی هری چشمانش را باز کرد و به جایی که سر اسنیپ بود نگاه کرد فقط بالشتش را دید!!!جینی چراغ خواب کنار تختشان را روشن کرد و به صورت پر از عرق شوهرش نگاه کرد:هری؟دوباره خواب دیدی؟؟؟؟؟؟دوباره خواب سوروس رو دیدی؟؟بلند شو یه آبی به صورتت بزن و بخواب.هری از روی تخت بلند شد و به سمت اتاق آلبوس سوروس رفت و پیشانی پسرش را بوسید او اسم پسر دومش را به یاد پروفسور دامبلدور و اسنیپ آلبوس سوروس گذاشته بود چون می خواست آنها را همیشه در کنار خود حس کند ..............................................................پایان.......................................................



تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/23 23:10:45
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اسفند 1391 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تق! تق! تق!

-کسی نیست.
-

هری مصرانه (؟) به در زدن خودش ادامه داد. سیوروس (من ترجمه ی ویدا اسلامیه رو فقط قبول دارم. ) پاهاشو روی میز تکونی داد، اما بازهم از جایش بلند نشد. این بار صدایش را بلندتر کرد:

-بهت گفتم نیستم.
-وزیر هستم، جناب اسنیپ.
-پاتر، بروگمشو وگرنه میام همونجا...مرلین اکبر!

سیوروس با شدت در دفتر خودش رو بازکرد. یقه ی هری پاتر را، که سردرگم و وحشت زده او را نگاه میکرد گرفت و به داخل کلاس آورد.

-هان؟ چته؟
-استاد...به من گفتن بیام پیش شما کلاس چفتی دارم.
-چفتی؟ کسی به من چیزی نگفته.
-

سیوروس به ساعت جادویی خودش نگاهی انداخت. چوبدستی خود را از شیشه ی آب روی میزش درآورد و با اشاره ی تهدید آمیز چوبدستی به هری فهماند که بنشیند. هری لختان لختان به سمت صندلی کنار پنجره رفت.

-چفت کن!
-ببخشید استاد...چیو؟
- :zogh:!!

سیوروس چوبدستی اش رو به سمت هری نشانه رفت.
-مغزتو. ببند! فکر نمیکنم برات کار سختی باشه. من الان سعی میکنم بیام توت.
-استاد، من تازه از دفتر دامبلدور اومده ام...خسته ام...
-پاتر، داری صبرم رو لبریز میکنی. همه ی سوراخ هاتو همراه با مغزت چفت کن!

هری چشمانش رو بست و سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. آنقدر پلک هایش را محکم روی هم میفشرد که اشک از زیر پلک هایش سرازیر شد. در همین لحظه اسنیپ را دید، که در یکی از خاطراتش از رون و هرمیون در خوابگاه پسران ظاهر شده است...هری سعی کرد فریاد بکشد. اسنیپ دوربین جادویی از ردایش بیرون کشید و مشغول فیلمبرداری شد. هری دوباره فریاد زد، چنگ انداخت، احساس کرد سر انگشتانش به چیزی متصل شده است. هرچه بود، با آخرین قدرت آن را کشید.

در همین لحظه به جلو خیز برداشت و فقط زمانی دست از فریاد زدن برداشت که چشمانش را باز کرد. دستانش دور گردن اسنیپ حلقه زده شده بود، اسنیپ برای رهایی تقلا می کرد.

-دیگه...به...خاطرات...خصوصی من ...وارد نشو!
-دستتو بنداز! اصلا" تو واسه چی همچین خاطره ای داری؟
- !!

هری به محض اینکه کمی احساس خطر کرد، اسنیپ را رها نمور و پا به فرار گذاشت.


تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Horious در 1391/12/22 20:55:33
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/23 23:10:16
I don't hate you because you're fat, you're fat because I hate you.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 18 اسفند 1391 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دانه های درشت برف در این هوای طوفانی میرقصیدند و آرام آرام بر روی موهای لخت طلاییش می نشست.او سعی می کرد به کاری که می خواست انجام دهد فکر نکند.بسیار با خود کلنجار رفته بود و می دانست دلش چه می خواهد.از وقتی پسرش به دنیا آمده بود برای اولین بار در زندگییش گرمای محبتی را در قلبش احساس کرد و دلش می خواست مردم هم همین احساس را نسبت به او داشته باشند تا اینکه بعد این همه سال تصمیم گرفت به دیدن کسی برود که وقتی خود به سن و سال پسرش بود با او دشمن بود!پسرش دوان دوان به سمت او آمد و دست پدرش را کشید و دراکو مالفوی را از خاطرات دوردستی بیرون آورد.همسر دراکو دستکشش را در آورد و گلوله ای برفی با محارت خواصی به سمت مالفوی پرت کرد که به پشت سر او خورد._عزیزم یواشتر من خسته شدم .روبه روی آنها کلبه ای قرار داشت.که از آن صدای خنده افراد کوچک و بزرگ میامد .زنی با موهای قرمز که با سلیقه بالای سرش جمع کرده بود از پنجره آن خانه گرم و نرم بیرون را تماشا می کرد و مات و مبهوت خیره به آن خانواده سه نفره نگاه می کرد.مغزش یاریش نمیداد که دخترش با موهای قرمز پریشانش دامن او را کشید و جینی را متوجه خود کرد.لحظه ای دخترش او را به یاد کودکیش انداخت گونه کک و مکیه دخترش را بوسید لیلی به مانند کودکی خودش خجالت کشید و گونه اش سرخ شد و گفت:مامان خاله هرمیون و عمو رون و همینطور بابا باز هم از اون نوشیدنی کره ای میخوان تازه جیمز هم باز از اون پشکلهای حیوانی ریخته رو سرم میگه شبای کریسمس اگه از این پشکلا بریزی رو سرت فردا صبحش یه جارویه پرنده واقعی گیرم میاد راست میگه مامان؟؟؟؟جینی از ته دل خندید و باز دخترش را بوسید و گفت:نه دخترم اگه اینطور بود پس چرا واسه خودش نمی کنه؟؟جینی باز به یاد چیزی که در بیرون خانه اش دیده بود افتاد و به سرعت به سمت اتاق نشیمن رفت. آنجا حسابی شلوغ بود رون و هری گرم صحبت بودند هرمیون داشت میز شام را میچید جیمز و آلبوس به همراه بچه های هرمیون و رون : رز و هگو کارت بازی انفجاری می کردند.جینی همانطور که دست لیلی را می فشرد به جای نامعلومی خیره شده بود و توجه همه را به خود جلب کرد.هری به سمت او رفت و دستان همسرش را گرفت و گفت:عزیزم اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟قبل از این که ذهن پریشان جینی به او اجازه ی فکرکردن دهد زنگ در به صدا در آمد. رون گفت یعنی این وقت شب کی میتونه باشه؟؟ هری گفت:من در و باز میکنم که ناگهان جینی گفت نههههههههه!هری که یک قدم به سمت در رفته بود به طرف همسرش برگشت و چهره اش نشانگر چرا؟ بود.باز هم صدای زنگ در آمد هرمیون که آن طرف حال هنوز در حال چیدن میز بود گفت:چرا معطلید در رو باز کنید که جیمز گفت :بابا من برم ببینم کیه؟هری گفت:نه خودم میرم پسرم.وقتی در را برویشان گشودند هر سه از سرما به خود می لرزیدند هری از تعجب نمی تدانست حرف بزند!بلافاصله رون از روی کنجکاوی به سمت آنها آمد بعد چند دقیقه سکوت طولانی دراکو به حرف آمد و همسرش و پسرش را به آنها معرفی کرد هری که گیج شده بود فقط توانست جواب سلام آنها را بدهد که باز دراکو مالفوی کی اصلا شبیه دراکویی نبود که هری می شناخت گفت متاسفم پاتر!هری با تعجب گفت:چی؟؟؟؟؟واسه چی متاسفی؟مالفوی گفت؟واسه تمام کارایه بدی که گذشته با تو کردم متاسفم.و می خوام به خاطر این که جونمو19سال پیش نجات دادی ازت تشکر کنم!مالفوی دستش را به سمت هری دراز کرد و گفت:میشه ما با هم دوست باشیم؟؟دلم می خواهد پسرم دوستهای خوب و مهربونی مثل بچهای شما داشته باشه.هری بی اختیار دست او را گرفت و آنها را به داخل دعوت کرد احساس می کرد تا به حال چنین اعتراف صادقانه ای نشنیده.و گفت:برای شروع شما رو به یه شام کریسمس دوستانه دعوت می کنم.دراکو و همسرش با تردید وارد خانه شدند.جینی و هرمیون و رون حاج و واج آن صحنه را تماشا میکردند اما در دلشان بخشش هری را تحسین می گفتند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ghbh در 1391/12/18 17:45:00
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1391 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
راهروی تاریک و نمور، حس شومی که در فضای راهرو ایجاد شده بود را تشدید می کرد، هری به شخصی که پیش چشمانش در حال جان دادن بود نگاه کرد، خاطرات تلخ سالهای دور به مغذش هجوم می آورد، احساس نفرتی که نسبت به او داشت، حتی اکنون هم رهایش نکرده بود. با نگاهی در چشمان اسنیپ حس تنفر قدیمی او را نیز نسبت به خودش در چشمان سیاه او دید. حتی اکنون نیز، خاطرات لیلی هم نمی توانست باعث شود این تنفر جای خودش را به حسی نزدیک به محبت بدهد.

اسنیپ در حالی که از درد صورتش را در هم می کشید گفت:

-چشمات خیلی شبیه به مادرته هری، اما تو هیچ وقت مثل اون نبودی، حتی طرز نگاهات! یک از خود راضی، مثل پدرت.

و با انزجار رویش را برگرداند.

دوتاش ستان هری از شدت خشم مشت شدند، این بی انصافی بود! او هیچگاه از خود راضی نبود.

از بین دندان های به هم قفل شده اش گفت:

-خیلی وقته نفرت و کینه تمام وجودت رو پر کرده اسنیپ، فکر نمی کنم هیچ وقت کسی دوستت می داشت.

دستان خون آلود اسنیپ دست ردا پوش هری را چنگ زد و با نگاهی خشمگین در چشمانش زل زد و زمزمه کرد:

-چرا داشت هری! خیلیمم داشت، اما یک نفر اون رو از من گرفت. از اون به بعد زندگی من هم تموم شد.

هری به صورت خشمگین اسنیپ نگاه کرد، می دانست درباره ی چه چیزی صحبت می کند، قلبش به درد آمد، اما در هر صورت مقصر تمام اتفاقات خود اسنیپ بود.

قبل از اینکه هری حرفی بزند, اسنیپ با لحنی پر از تنفر گفت:

-از اینجا برو پاتر. نمیخوام توی لحظه ی مرگم اینجا باشی.

هری از جایش پاشد، نگاهی به مردی که سالها او را می شناخت و اکنون در حال جان دادن بود افکند، میخواست چیزی برای تسکینش بگویید اما می دانست هر کلمه ایی از جانب او درد او را بیشتر خواهد کرد، نگاهی دیگر به اسنیپ انداخت و آرام آرام از او دور شد.

قبل از اینکه از راهرو بیرون برود صدای اسنیپ باعث شد بایستد:

-هری! تو زندگیت رو مدیون من بودی.

هری به سمت اسنیپ چرخید، اسنیپ برای آخرین بار نگاهی پر معنی به او انداخت و چشمانش برای همیشه بسته شد. هری گذشتن بادی سرد را از میان بدنش احساس کرد، ردایش را بیشتر به دور خودش پیچاند و در حالی که آخرین جمله اسنیپ در سرش می پیچید از راهرو خارج شد.


تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط sashan در 1391/12/16 20:22:40
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/17 0:33:00
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1391 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدید نمیذارین؟؟؟درباره اسنیپ باید بنویسیم؟؟؟


موضوع یک ماه هست گذاشته شده ، قدیمی نیست که . با همین موضوع بنویسید که هم راحت هست هم همه میتونن خوب درکش کنن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/10 20:43:04
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1391 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات اسنیپ در ذهنش مرور میشد... کودکی پر ملالش، نوجوانی سختش و جوانی سیاهش.همه میتوانستند راحت درباره او و اینکه چطور به جبهه سیاهی پیوست قضاوت کنند ولی آنموقع که او نیاز به پشتیبان و همراه داشت هیچکس نبود و او به ناچار به سیاهی پیوسته بود و البته به سختترین شیوه ممکن و تا آخر عمرش تاوانش را پس داد.




خوشحال بود که در آخرین لحظات،...بازمانده عشقش کنارش بود و میتوانست با نگاه کردن به چشمان او لیلی را به خاطر آورد.عشق همیشگی و جاودانش.سوروس زندگی تلخی داشت. شاید تلخ ترین سرنوشتی که تا به حال جادوگری داشته است.یک عمر کتمان و مخفی نگه داشتن عشقی که همیشه در درونش زنده بود و زبانه میکشید و او را از درون میخورد.یک عمر در ظاهر سیاه بودن و در باطن سفید بودن. یک عمر جاسوس محفل بودن در بین مرگخواران.





سوروس دیگر نایی نداشت و آخرین قطرات خونش در حال خارج شدن از بدنش بود.هری پاتر جلویش نشسته بود و دستان سرد سوروس را در دستان گرمش گرفته بود.سوروس به ژرفای چشمان سبز رنگ هری به یاد لیلی خیره شد و دهانش را باز کرد تا حاصل رنج یک عمر زندگی مخفیانه اش را برای هری بگوید ولی زبان و فرصت گفتن نداشت و بهترین راه حل رشته های سفید خاطراتش بود که هری میتوانست آن ها را در قدح اندیشه ببیند.



سوروس مرد.




هری حقایق را فهمید و به استقبال مرگ رفت ولی در نهایت زنده ماند و زحمات سوروس جواب داد.


تایید شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Joanne.Kathleen.Rowling در 1391/12/4 19:30:17
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/10 20:44:52
رفتم اگر نیستم، گر نروم میرم...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 بهمن 1391 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بدن اسنيپ حرارت خود را از دست ميداد. درد عجيبی در سرش می پيچيد و وحشتی که در طول زندگی مخاطره آميزش مانند آن را تجربه نکرده بود وجودش را فرا می گرفت. اما دردناک تر از تمامی اينها افسوسی بود که از ناتوانی در تکميل ماموريتش احساس ميکرد. اگر آنجا می مرد زندگی اش معنای خود را از دست ميداد، تمام چيزهايی که به خاطرشان جنگيده و جان خودش را به خطر انداخته بود از بين ميرفت، اگر آنجا می مرد...

صدای خش خشی به گوش رسيد و اسنيپ ديگر در اتاق تنها نبود. هری با ابروهای در هم فرو رفته و در حالی که لبهايش را به آرامی روی هم ميفشرد به او نزديک شد. ناخودآگاه دستش را روی گردن دريده شده اسنيپ گذاشت و به صورتش چشم دوخت.
يعنی ممکن بود؟ آيا پاتر بعد از تمام اتفاقاتی که افتاده بود برای او دلسوزی ميکرد؟

اسنيپ به نگاه او پاسخ گفت و با آخرين توانش بر روی خاطراتی که تا چند دقيقه پيش حاضر نبود با هيچکس، مخصوصا پاتر، سهيم شود تمرکز کرد. بخاری نقره فام از دهانش بيرون آمد و او پاتر را در تقلای به دام انداختن بخار در قمقمه ای کوچک تماشا کرد. به چشمهای سبزش خيره شده بود. چشمهای سبز و شفاف، درست مثل چشمهای لی لی...
همانطور که هوشياری اش از او دور و دور تر ميشد احساس کرد موهای بلند و سرخ رنگی صورتش را نوازش ميدهد. صدای گرم و دلنشينی از دور دستها نام او را فرياد ميزد...


تایید شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/10 20:43:56

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.