جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1392 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- شنیدین؟ شنیدین چی گفت؟ نه شنیدین؟

آلبوس سوروس با آشفتگی این جمله رو به زبون آورد و مروپی هم براش سنگ تموم گذاشت.

- ما هم مثل تو گوش داریم، تازه گوشمون بسیار هم اصیل زاده و خفنه. حاجی باید درست بشه حال و روزش.

همه ی اعضای هافل شروع کردن به نگاه کردن به همدیگه، به جز دنیس و مروپی که با چماق هاشون و به حالتی اندوهگین به سمت مجسمه ی حاجی نگاه میکردن و نیمفادورا که خیلی شیک به سقف خیره شده بود و خودشو زده بود به اون راه. آلبوس، یه نگاه به خودش کرد یه نگاه به چماق مروپ. یه نگاه به خودش کرد یه نگاه به چماق مروپ. در نهایت تمام جرئتشو جمع کرد و گفت:

- ولی آخه تقصیر ما نبوده که حاجی خودشو مجسمه کرده که

- ببین آلبوس، همینه که هست. وقت زیادی هم ندارین، من و دنیس هم که نمیذاریم حاجی همین جوری بمونه. به نفعتونه که یه فکری بکنین و یکیتون داوطلبانه خودشو به عنوان قربانی معرفی کنه. وگرنه...

مروپی یه لحظه ژن سالازاری و خشانت نواده ی اسلی بودنش زد بالا. چشماش که برق میزد رو چرخوند و ادامه داد:

- وگرنه به روش دیگه ای یکیو انتخاب میکنیم!

اعضای هافلپاف:

چند لحظه ای سکوت برقرار شد و بعدش فریاد و داد و هوار ملت رفت هوا.

-آلبوس داوطلبه!
- دروغگو! خودت داوطلبی!
- جیــــغ!
- کی بهتر از یه دگرگون نما؟
- اینجا خوابگاهه! جای قربونی کردن نیس که. کاربرد های دیگه ای داره!
- الادورا شونصد سالشه. اونو قربانی کنین!
- اِل او اِل! به من میگن تافتی. ببین چه جوری بدبختتون کردم!

- ساکت!

فریاد دنیس که معلوم نبود با چه روشی انقد بلند شده بود همهمه رو قطع کرد.

- اینجوری فایده نداره. میریم سر پلن بی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1392 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپی در حالی که شنلش رو همینجوری کجکی و دلبرانه گرفته بود، میگه:
_ما اهل گریف نیستیم حاچی تنها بماند!
و دنیس با تکان دادن سرش تایید میکنه : (خب چماق هنوز تو دستشه!)
ملت هافلی به هم نگاه ِ ناکی انداختند.
آلبوس سوروس که هنوز با کاربردهای چکش در هافل به خوبی آشنا نشده بود، ادامه داد:
_ آخه چرا تنها؟ رز و هوگو و پیوز و تافتی هم هستند تو تالار پیش حاچی خب!
دنیس چکش رو به شکل تهدید به سمت آلبوس سوروس گرفت. در این لحظه تافتی که در پست قبل کلا از حافظه ی تاریخی هافلی ها پاک شده بود، با ناله گفت:
_ارنی رو فراموش کردی!
تانکس بدون توجه به تافتی رو به دنیس کرد:
_ حالا که حاچی سنگ شده، خب نمیتونه کس دیگه ای رو سنگ کنه... همه میتونیم کارهای غیرآسلامی بکنیم... خوابگاه مختلط هافل، بدون گشت آرشاد! آخ جون بی ناموسی!

تانکس روی نقطه ضعف یا به عبارتی نقطه قوت هافلی ها دست گذاشته بود. مشخصا قند تو دل دنیس آب میشد و به فردایی پر از بی ناموسی فکر میکرد که هرکدوم از اعضای هافل با مراجعه به خانم پامفری و بهبود وضعیت الاستیکی کمرشون میتونستند مثل پروفسور تافتی با شدت هرچه تمام تر هی بکنن... کارای بیناموسی !

مروپی که وا رفتن تدریجی دنیس رو احساس کرد، چماق مخصوص خودش رو از زیر شنلش در آورد و به سر و صورت و افکار دنیس زد. و به سمت جمعیت هافل برگشت و دوباره از زیر شنلش یه چی بیرون آورد و فریاد زد:

_این نشان هلگای اعظم است! احترام بگذارید!

ملت هافلی به قوری طلایی رنگ در دستهای مروپی خیره شدند. قوری قُل قُل کرد و ازش دودی خارج شد. هلگای اعظم در برابرشون ظاهر شد:

_ نوادگان من! اگه میخواهید که تالار هافل به حالت قبل برگرده، یه نفر باید اینجا قربانی بشه! هوووووووشت (افکت برگشتن دود و اینا تو قوری)

ملت هافل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمانی که نا امید شدی به یاد بیار که تاریک ترین ساعت شب نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشید هست
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1392 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز با مشاهده‌ی این صحنه‌ها از اونجا که نیروی بومی ِ هافله و پیوسته به افتخار و الخ ِ هافل می‌اندیشه، از خود بیخود می‌شه:
- لامصــــــب! بی‌مصرف! بی‌شعور! نکـــــــــن! تو بیشتر از تافتی وارد ِ این تالار شدی! وارد تک تکمون شدی! دهنمون رو به داستان دادی! الان این پنج نفر رو ما از کجا بیاریم؟! هوگو رو بوق کردی! رز رو بوق کردی! ارنی رو بوق کردی! بی‌فکر! بی‌مغز! متحجر! بی‌ناموس!

لازم نبود دنیس که بیشتر از همه حاچی رو می‌شناسه بگه «اوپس!» تا پیوز بفهمه واقعاً گفتن ِ «بی‌ناموس!» به درک، ایده‌ی چندان خوبی نیست. چون همون لحظه یک نفر به تعداد مجسمه‌های تالار اضافه شد.

درک با نگاهی عمیق و عآرفانی به سایر اعضای هافل چشم دوخت و پرسید:
- کسی نظری، عقیده‌ای، صفتی، حرفی، حدیثی نداره نقل کنه محفل نورآنی شه؟

همه به شکل به درک خیره شدن و در همین لحظه، از ملکوت آعلی به حاچی وحی می‌شه که «ای حاچ! ننه‌تو که پیدا نکردی... هووووم؟ چیه جابرائیل؟! عع؟ اون یه بنده‌ی دیگه‌مونه؟! خیله خب دیه مزاحم نشو حالا! ای حاچ! همانا ما مسابقات دورمشترانگ را قرار دادیم تا بروید و رستگار شوید. باشد که بجنبید پیش از آن که عذاب ِ تافتی را بر شما نازل کنیم!» پاف! [ افکت صدایی ناپدید شدن وحی. ]

حاچ که بر اثر عتاب ملکوت آعلی، غرق اندوه و تنبه و افسوس شده بود، در یک حرکت کاملاً آنتاحاری خودشو...

تانکس:
- اُ هولی‌شِت! حاچی خودشو سنگ کرد!

آلبوس سوروس پاتر روی پنجه‌ی پاش بلند می‌شه و تعداد افراد حاضر رو می‌شمره:
- نیوت. الا. مروپی. تانکس. من. دنیس. به نظرم وقتشه شال و کلاه کنیم و بریم...

- تا حاچی ِ ما از این وضع در نیاد، هیشکی از این تالار بیرون نمی‌ره.

و ملت هافلی متوجه دنیس چماق به دست می‌شن که مروپی هم کنارش واساده و بسی خشن‌انگیزناک دارن به همه نگاه می‌کنن...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپی گانت در 1392/7/10 23:29:45
ویرایش شده توسط مروپی گانت در 1392/7/10 23:34:48
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1392 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز حرف پیوز تموم نشده که تافتی به سمت اون هم حمله می کنهو اون عضوی از تافتی که جلوتر از بقیه اعضای بدنش قرار داره، کاملا وارد پیوز میشه، بعد دو تا عضو بعدی هم تا ته فرو میرن و همین جور کلا تفاتی داره تو پیوز فرو میره! و سرانجام تافتی اونقدر در پیوز فرو میره که از اون طرف پیوز در میاد! (الآن دقیقا چی پیش خودتون فک کرده بودین؟ یعنی فک می کردید من حاچ درک مث این نویسنده قبلی بیناموسی می نویسم؟ برید از خدا بترسید!)
خلاصه اینکه تافتی با مخ میخوره زمین. در همین حین همه اعضای هافل با چوبدست های آخته بالای سرش صف می کشن. تافتی بلند میشه و نگاهی به جمعیت تهدید کننده می کنه و میگه:
- هووووم، شماها که همه تون مردید! فقط پیوز رو نکشتم که اونم خودش مرده
ملت هافلیکه می بینن کلا حال تافتی خوب نیست کمی چوبدستیاشونو پایین میارن و در این میان مروپی اشتباهی نابخشودنی می کنه! و اون اینکه برمیگرده که بره و نتیجتا پشتشو به تافتی می کنه
تافتی دوباره میزنه بالا... مرضش البته ... و به سمت مروپی حمله می کنه. ملت هافلی با توسل به ضرب و زور و چوبدست و چماق تافتی رو دوباره پرت می کنن رو زمین. حاچ درک جلو میاد نگاهی به تافتی می کنه:
- تافتی؟ فرزندم؟ راستشو بگومادام پامفری باهات چی کار کرده که از وقتی اومدی تو تالار مثل میمون رو کول این و اون می پری؟ حالا اون دو تا مجسمه دردشون نمیگیره، وسط راز و نیاز می پری رو کمر من پیرمرد؟ نمیگی میزنم شپلخیوست می کنم؟
تافتی:
- برو حاچی! خودم همین چند دقیقه پیش کشتمت! اون دو تا هم دیگه مجسمه نیستن، بلکه آزاد شدن ولی خودم دوباره کشتمشون!
حاچ درک:
ملت هافلی:
رز و هوگو: (خب الآن دقیقا انتظار داشتید دو تا مجسمه چه واکنشی نشون بدن؟)
تافتی از تعلل حاچ درک سواستفاده می کنن و دوباره به سمت اون حمله می کنه و حاچی این بار دیگه تصمیم بر شپلخیوس کردن تافتی میگیره و نتیجتا اینجوری واکنش نشون میده:
- (یعنی اینکه چکش مرلین رو از تو جیبش در میاره و فرو می کنه تو تافتی! به طور دقیق تر، تو پانسمان کمرش )
و این عملیات باعث میشه که تافتی از درد فریاد بزنه و برای مدتی آروم بگیره
ملت هافلی با تعجب به هم نگاه می کنن و میپرسن:
- این تافتی دقیقا چش شده؟
مروپ:
- آره! تازه فک می کرد حاچ درک و رز و هوگو هم مردن!!!
ارنی:
- فک کنم این مادام پامفری یه کم زیادی کمرشو تقویت کرده توهم داره!
تانکس:
- حاچی؟ به نظر شما پروفسور تافتی چه بلایی سرش اومده؟
حاچ درک کمی اخم می کنه و با حالتی متفکرانه و بدون نگاه کردن به ارنی میگه:
- به نظرم مادام پامفری زیادی کمرشو تقویت کرده! کلا توهم داره. من فعلا چکش مرلین رو کردم توش، این یکم آروم ترش می کنه. بعدا ببینیم چی میشه!
ارنی سعی می کنه دوباره به مغزش فشار بیاره و برای ماهی گرفتن از آب گل آلود میگیره:
- بله! منم کاملا با شما موافقم حاچ درک. حالا که این مسئله به لطف تدبیر و تدبر شما حل شد، میشه رز و هوگو رو از مجسمه بودن در بیارید که ما برای دورمشترانگ شرکت کننده داشته باشیم؟
حاچ درک کلا ارنی رو به اون قسمتی از تافتی که چکش مرلین رو فرو کرده بود توش هم حساب نمی کنه و هیچ واکنشی نشون نمیده ولی این دفعه یهو همه هافلی میگن:
- آره حاچی رز و هوگو رو از مجسمه بودن در بیار!
حاچ درک که جو رو بر علیه منافع آسلام می بینه، شاکی میشه و رو به ارنی داد میزنه:
- چطور جرات می کنی به من بگی بر خلاف اصول آسلام رفتار کنم؟
ارنی به این حالت میگه:
- حاچی فقط من نبودم که، همه گفتن!
ملت هافلی:
ارنی:
- چرا وقتی یه چیز خوب میگم هیشکی منو حساب نمیکنه، حالا همه میندازن کردن من؟
ولی حاچی بدون توجه به ارنی چکش مرلین رو از پانسمان تافتی در میاره.
ارنی:
حاچی:
و قبل از اینکه ارنی بتونه فرار کنه، ارنی هم تبدیل به مجسمه میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: شنبه 6 مهر 1392 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور دستش رو گذاشته بود دور کمرش، آه و ناله میکشید، یه سری فحش های ناموسی میداد، به فیلم های مستهجنی که پریشب نگاه کرده بود فکر میکرد، یاد بی ناموسی های دوره ی جوونیش افتاد؛ وقتی که به ارنی اندازه ی یه دسته جارو نفوذ کرده بود...

راوی: ادامــه نده نویسنده! زشــته عاقا!

نویسنده جورابشو توی حلقوم راوی فرو میکنه و یه دست عملیات بی ناموسی روش انجام میده تا یاد بگیره وسط سوژه دخالت بیجا نکنه. پروفسور یاد فشاری افتاد که موقع تجاوز به ارنی بهش وارد شده بود، وقتی که ارنی فریاد میکشیــد دو اِت، دو اِت! یعنی بکن، بکن...

ملت پشت صحنه: :worry:

بعلـــه، پروفسور تافتی همچنان فکر میکرد و فکر میکرد که یکهو نگاهش معطوف شد به ملت هافلی، بعد نگاهش معطوف شد به صورت های نگران ملت هافلی، بعد نگاهش معطوف شد به خشتک های افتاده ی ملت هافلی، بعد نگاهش معطوف شد به جای خالی خشتک ملت هافلی، بعد یک نفس عمیق کشید و شلوارشو داد پایین...

ملت پشت صحنه: استغفرالله! وا درکا، وا هاچیــا... جان من ادامه نده سوژه رو...

پروفسور تافتی آلبوس سوروس رو با یه دست بلند کرد و از کله فرو کرد توی دهن ملت پشت صحنه تا دهنشون بسته بشه کلن. بعد پرید روی ارنی و از ارنی پرید روی نیمفا و از نیمفا پرید روی دنیس و از دنیس پرید روی مروپی که ناگهــان صدا و تصویر هاچ درک با هم توی تالار ظاهر شدن:
- و همانا که تافتی آفتی بر بکارت تالار است... من نیز آن چه با رز و هوگو نمودم با او نیز مینمایم تا دهان دشمنان بسته و حلقوم دوستان کف نماید... باشد که پندی شود برای هافلپاف...

تافتی خیلی ریلکس چوبدستیشو بالا میاره و میگیره به سمت درک:
- آواداکداورا...

و درک میفته رو زمین و میمیره و تافتی که تا حالا به بدن یه مرده نفوذ نکرده بود از روی مروپی میپره روی درک... در این حین رز و هوگو از بند طلسم درک آزاد میشن، اما چون تجاوز به مرده خیلی به تافتی چسبیده بود، هوگو و رز رو قبل از اینکه به خودشون بیان میکشه و با یه جهش بلند از روی درک میپره روی رز و هوگو و هم زمان به جفتشون تجاوز میکنه.

دو ساعت بعد:

ملت همه از شدت تجاوز پروفسور به کما رفتن و سه نفر هم شهید شدن، پیوز هم از ترس چسبیده به سقف تالار و کلن زرد رنگ شده... تافتی عرقای صورتشو پاک میکنه و به نعش نیوت نگاه میکنه که دمر افتاده کنار شومینه. خیلی ریلکس و آروم شلوارشو میکشه بالا و اینا. بعد چون نمیدونه چی کار کنه پیوزو صدا میکنه:
- حالا با سوژه چه غلطی کنم روح مزاحم؟ همه مردن که!

پیوز در حالی که یکم خودشو عقب میکشه و به ورای شلوار بالاکشیده ی پروفسور فکر میکنه میگه:
- پروفســور... دورمشترانگ مونده... یعنی پنج نفر از تالار باید برون دورمشترانگ... مسابقه... یعنی چیز... یعنی همه مردن... کسی نیس...

- خوب زودتر میگفتی عنتر؛ یکم آروم تر تجاوز میکردم به ملت! حالا پنج نفر از کجا بیارم دقیقن؟! نکنه باید از اونجام در بیارم؟

ملت پشت صحنه بعد از شنیدن جمله ی آخر دسته جمعی رفتن ملکوت اعلی...

پیوز:
- ن... ن... نمیدونم پروفسور... از هر... هر... جات که دلت میخواددد در بیار ... فقط این مادام پامفری دقیقن چی کار کرد با کمرت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1392 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
با دریده شدن خشتک هافلی ها، محیط به شدت بی ناموسی شد به طوری که حتی پیوز که سردسته ی بی ناموس های تالار بود، جلوی چشم هایش رو گرفت! حاچ درک که دید با جمله ی بسیار پرگوهرش، جماعت هافل در جهت عکس از آسلام دور شدند و به بی ناموسی نزدیک شدند، فریاد زد: آهای بی ناموس های فرصت طلب! هرچه سریعتر خشتک هاتون رو بالا بکشید و به محیط های غیر بی ناموسی پناه ببرید.

جماعت هافل با بی میلی و اکراه نسبت به آسلامیک کردن محیط، اقدام کردند. در همین حین که پیوز خشتک نداشته اش رو رفع و رجوع میکرد، ارنی رو به جماعت گفت: میگم یه چیزی مشکوک نیست؟ اگه رز الان مجسمه نبود با بخش بسیار کوچک فعال مغزش میپرسید که مگه هوگو برادرش نیست؟ حیف که نیست که این سوال رو بپرسه.

جماعت هافل، همه با تاسف سر تکون دادند. تانکس که شرم و حیاش رو در بدو ورود به تالار هافل، به فنا رفته می دید، رنگ به رنگ شده و موهاش به سفیدی زد. پرسید: میگم مگه هوگو برادر رز نیست؟ چطور با هم بی ناموسی کردن؟

ارنی:
پنج نفر باقیمانده ی هافلی: عجب سوال خوبی پرسید! آفرین تانکس
ارنی:

حاچ درک به شورت های طلایی رز و هوگو اشاره کرد و گفت: امکان نداره اشتباهی شده باشه. این شورت های بی ناموس نما، تضمینی کار میکنند!

پیوز چرخی دور مجسمه ها زد و گفت: چی کار دارید حالا؟ بی ناموسی بیشتر، زندگی بهتر!

مروپی گانت حرف پیوز رو تایید کرد و گفت: گاهی برای پیش برد سوژه و بی ناموسی باید بعضی چیز ها فدا بشند.

دنیس: مهم 5 نفر ظرفیت دورمشترانگ بود که به لطف مرلین جور شد. تازه 2 نفر دیگه هم جا داره که بی ناموسی کنن و مجسمه بشن

نیوت اسکمندر سرش رو تکون داد و کاملا مشخص نبود که موافقه یا مخالف. تانکس هنوز متقاعد نشده بود که ناگهان در معروف تالار هافل باز شد و پروفسور تافتی با کمر باندپیچی شده وارد تالار شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1392/7/5 19:45:40
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1392/7/5 19:48:57
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1392/7/5 19:52:28
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1392/7/5 20:44:46
زمانی که نا امید شدی به یاد بیار که تاریک ترین ساعت شب نزدیک ترین لحظه به طلوع خورشید هست
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1392 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
همینطور که ارنی بدون توجه به خراب شدن تیپ خفن و دختر کشش (!) مشغول کندن زلف های شهلاش بود ناگهان صدای خوف و خفنی با اکوی بالا، از اینا که یهو میاد میگی اَرنجمنت بــــای شهاب اکبری، در سرتاسر تالار پیچید:
- و ای بی ناموسان، بدانید و آگاه باشید که همانا حاچ درک بر آسلام پافشار است و هی می فشارد. اگر کسی از شما بی ناموسی کند به مانند این دو نو گل بی ناموس به مجسمه تبدیل گشته و زینت بخش مجالس شما () می شود!

ارنی که سخن حاچی بر ذهن و جانش نشسته بود با حالت تضرع و زاری گفت:
- یا حاچی! ببین چه بلایی سرمون اومد بدبخت و بیچاره و فلک زده شدیم. برای دورمشترانگ 5 تا آدم میخوایم، تازه تو دوتاشونم شپلخ کردی؟ آخه این انصافه؟ خوبه هافلپاف به داستان بره؟

حاچ درک که دید اوضاع خره و نیاز به حضور فیزیکیش هست علاوه بر صدا، تصویرش رو هم ظاهر کرد و به ارنی گفت:
- پسرم، تو شعورت بیشتر می رسد یا ما؟
- شما حاچی.
- تو عقلت بیشتر می رسد یا ما؟
- شما فکر کنم.
- پس خفه شو تا دندوناتو جر ندادم!

حاچ درک به گوشه ای رفت، پنکه سقفی تالار رو خاموش کرد و شروع به راز و نیاز و عبادت با مرلین کرد.

هنوز راز و نیاز تموم نشده بود که در تالار باز شد و خیل عظیم ملت پاچیدن تو.

پیوز:
ارنی:
حاچی:
ملت تازه پاچیده شده:

ارنی بعد از کف و خون قاطی کردن گفت:
- یا مرلینزاده هلگا! نیوت اسکمندر، نیمفادورا تانکس، مروپی گانت، دنیس با من و حاچی و پیوز میشیم 7 نفر!

پیوز که هنوز چشماش در حال بیرون زدن از حدقه بودند از حاچی پرسید:
- حاچ درک، فقط بگو پنکه سقفی رو چرا خاموش کردی؟

- بعضاً حین منآجات به معراج عروج می کنم، گفتم یهو اگه اینجوری شدم به پنکه گیر نکنم.

و در این لحظه جملگی هافلیون خشتک ها دریدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مهر 1392 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی از دیدن اون صحنه کاملا هاج و واج میمونه و هیچ واکنشی نشون نمیده.
نیم ساعت بعد ارنی هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
یک ساعت بعد ارنی هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
دو ساعت بعد ارنی هنوز هم (به دلیل ادای دین نویسنده به شروع کننده سوژه) هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
چهارساعت بعد نویسنده رول دیگه حوصله ش سر میره، خودش میاد رو صحنه و به جای ارنی یه فریاد بلند می کشه و سریع فرار می کنه

فریاد نویسنده-ارنی-نما باعث میشه که پیوز، روح سرگردان، سرشو بگردونه و به اون سمت حرکت کنه.
پیوز: چته ارنی؟ تالار رو گذاشتی رو سرت. چه مرگته؟
ارنی: نتلن تن انی ایلع..... انیدت نطذتنذسن ووو یاام ... نیخی . .
البته این بالایی چیزی نیست که ارنی میگه بلکه چیزیه که پیوز از ارنی میشنوه چون اصن حواسش به ارنی نیست و محو تماشای دو مجسمه جدید تالار(رز و هوگو) شده...

ارنی: پیوز؟ پیـــــــــــــــــوز؟ اصن گوش می کنی چی میگم؟
پیوز: نه
ارنی: چته تو؟ حواست کجاست؟
پیوز: خب معلومه! به شورت این دو تا!
ارنی: (توضیح اینکه این الآن معنیش ارزشی بازی نیست، معنیش اینه که ارنی با چکش افتاد به جون پیوز)
پیوز: (این هم معنیش اینه که چون پیوز روحه، ضربه های چکش ارنی به تـ... تاندون پای چپش هم نیست)
نویسنده: (این هم یعنی اینکه نویسنده ارزشیه. دلش می خاد همر بزنه. چیه؟ نویسنده ارزشی ندید تا حالا؟ )

خلاصه بعد از مدت مدیدی همر بازی، پیوز کمی حواسشو جمع میکنه و میگه:
پیوز: حالا بگو ببینم چی شده که وسط تالار هوار... به نظرت اینا خود رز و هوگو ان که مجسمه شدن یا فقط مجسمه ان که شکل هوگو و روز شدن؟ (چیه؟ گفم یه کمی حواسشو جمع میکنه. نه که کلا حواسش جمع میشه )
ارنی: پیـــــــــــــوز!
پیوز: چیه؟
ارنی: میگم یه نامه از طرف مدیر مدرسه اومده که باید پنج تا عضو بفرستیم دورمشترانگ!
پیوز: خب این چه ربطی به شورت این مجسمه ها داره؟
ارنی:
پیوز: خب بگو دیگه. دارم گوش می کنم. باید پنج تا از این مجسمه ها بفرستیم دورمشترانگ؟!
ارنی: نه بوقی بوق زاده بوق صفت! باید 5 تا شرکت کننده بفرستیم واسه مسابقه
پیوز که داره سعی می کنه میزان نفوذ پذیری شورت مجسمه ها رو بررسی کنه و از اونجایی که خودش روحه و بسیار نفوذکننده است این کار خیلی براش سخته، باز هم با بی توجهی میگه: خب بفرستیم!
ارنی: خو لامصب! این تالار کلا 5 تا عضو بیشتر نداره، دو تاشون هم که الآن مجسمه شدن! چه جوری 5 تا شرکت کننده بفرستیم؟
پیوز لحظاتی رو به شکل سپری می کنه، بعد به شکل در میاد و میگه:
- پس اینا واقعا رز و هوگو ان! کی این بلا رو سرشون آورده؟ سر بزنگاه هم رسیده ها!
ارنی: :vay:

----------------------------------------------------------------------------------------
صرفا جهت روشن کردن سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1392 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
این درها چیزهای عجیبی‌ند. وسط رول یهو ازشون دامبول می‌پره تو، ولدک می‌پره تو، هوخشتره و ناجی ِ آسمان‌ها و زمین می‌پره تو. اصن یه وعضیه پشت این درای بسته شما نمی‌دونین که!

خلاعصه! در باز شد و ارنی به آهستگی وارد تالار شد. این آهستگی که عرض می‌کنم خدمتتون باس یه چند ماهی درست و درمون طول بکشه تا مرلین مک‌کینن و هاچ درک کلاً نیست و نابود شن و ارنی بمونه و هوگو-رز و هوز! چیز... این هوز بچه‌ی هوگو رز نی، حوضه!

ارنی یه لیست دستشه و با حالت " بدبخت شدیم رفت " و " چه خاکی تو گورمون بریزیم؟ " و " تو تالار سه نفر داریم خرپشتک می‌زنیم " بهش نگاه می‌کنه. متأسفانه مدیران کوتاهی کرده و هنوز شکلکی گویای حال ِ اون لحظه‌ی ارنی باشه، یافت نگشته. شما به همین توصیفات بنده فی‌الحال دل خوش کنید تا بعد!

- بچه‌ها بیاید مث که یه تور گذاشتن واسه مسابقات دورمشترانگ. هر گروه باس پنج نفرو واسه شرکت تو مسابقات معرفی کنـ.. بچه‌ها؟! بچه‌ها؟!

یه حساب سرانگشتی بهش یادآوری می‌کنه که لست تایم هی چکد ( ) حداقل دو عضو دیه هم به جز خودش عضو هافلپاف بودن و با عصبانیت نعره‌ای از جان برمی‌کشه:
- هوگـــــــــو! رز! هرجا قایم شدین بیــــــــــاید بیرون ببینیم چطوری... اوه شِت!

بله عزیزان من. درست متوجه شدین. مک‌میلان مجسمه‌های هوگو- رز رو وسط تالار مشاهده کرده. ارنی مونده و عملیات و هوگو و رز حتی هوزی هم در اختیارش قرار نداده، چه برسه به حوض!

_______________________________________

در راستای احیاء تاپیک و پیش‌برد سوژه و زنده باد بی‌ناموسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 10:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

پروفسور تافتی وارد تالار هافل میشه. یه لبخند پت و پهن میزنه تا خودش رو خوشحال نشون بده. در و دیوار و سقف و کف و حیاط پشتی و پنجره مجازی تالارو نگاه میکنه اما میبینه خبری از هیچ بنی بشری نیس. در نتیجه از همون راهی که اومده برمیگرده.

ملت پشت صحنه: پس چرا اصن اومد تو سوژه اگه کاری نداشت؟
نویسنده: خفه شین! درک نمیکنین شما!

بعد از این حرف ِ نویسنده، ملت پشت صحنه به روی صحنه لینک میشن و از پشت به نویسنده حمله میکنن. در این لحظات عملیات بی ناموسی ملت پشت صحنه روی نویسنده شروع میشه و انواع و اقسام صداها از حلقوم نویسنده خارج میشه.

نویسنده: عـــر!
ملت: خفه!
نویسنده: مــــاع!
ملت: خفه!
نویسنده: بـــــــــع!
ملت: خفه!
نویسنده: قوقـــولی قوقو!
ملت: اِ؟ صب شد عاقا، بریم دنبال کارمون.

در این لحظات بسیار بسیار مستهجن رز ویزلی دست در دست هوگو ویزلی وارد تالار میشن. رز اطرافو نگاه میکنه و میبینه که نویسنده با ملت پشت صحنه درگیره و هیچ کسی جز خودش و هوگو در سوژه حاضر نیست، در نتیجه با این حالت به هوگو خیره میشه. هوگو هم در حالی که خیلی خیلی تند رز رو میبوسید، اطرافو نگاه میکنه و میگه:
- آخه ما فامیلیم! درست نیست این کارا!

رز یه نگاه میندازه به هوگو، بعد خیلی خیلی رمانتیک یه کشیده میخوابونه رو صورت هوگو و میگه:
- یعنی چی این مزخرفات عزیزم؟ بیا زودتر بریم خوابگاه مختلط هانی!

و خیلی خیلی ریلکس هوگو رو میکشونه دنبال خودش.

نیم ساعت بعد:

هوگو و رز هنوز تو خوابگاهن.

یک ساعت بعد:

هوگو و روز هنوز تو خوابگاهن.

دو ساعت بعد:

هوگو و رز هنوز تو خوابگاهن.

سه ساعت بعد:

پروفسور تافتی دوباره وارد تالار میشه. خودشو پرت میکنه رو کف تالار. بعد از این حرکت ستون فقراتش به شدت درد میگیره. در نیتجه بلند میشه تا به مادام پامفری مراجعه کنه.

و هوگو و رز هنوز تو خوابگاهن.

چاهار ساعت بعد:

هوگو و رز هنوز تو خوابگاهن.

پنج ساعت بعد:

هوگو و رز از خوابگاه بیرون میان. رنگ هوگو پریده، رداش جر خورده، چشماش کاملن باباقوری شدن، رز دندوناش شکسته، دماغش کج شده، جوراباشو گم کرده. رز در حالی که فکشو گرفته خیلی آروم میگه:
- هیچکی تو تالار نیس. حالا وقتشه بریم سر و وضعمونو مرتب کنیم تا کسی بو نبره.

هوگو:
- اگه بابام بفهمه همچین کار بی ناموسی ای کردم تا ابد باهام حرف نمیزنه.

و کلن فضا این طوری بود و تالار هم کلن خالی بود و مرلین مک کنین، ناظر همیشه در صحنه رفته بود پیش ملت پشت صحنه و اصن اوضاعی بود وحشتناک. در این میان، روح هاچ درک کاملن ناگهانی وسط تالار ظاهر میشه و در حالی که هاله ی نوری اطرافش رو فرا گرفته زل میزنه به هوگو و رز. در همین لحظه هاله ای طلایی شرت های رز و هوگو رو فرا میگیره. درک با صدایی کلفت و بم و لحنی محکم شروع میکنه به حرف زدن:
- شما دو بی ناموس، رز و هوگو ویزلی، قوانین ناموسی تالارو زیر پا گذاشتین و به آرمان های طلایی هاچ درک پشت کردین. هاچ درک از شما عصبانیه. هاچ درک میخواد به نام مام هلگا شما تنبیه کنه. هاچ درک شما ویزلی ها رو تبدیل به مجسمه میکنه تا همینجا جلوی خوابگاه مختلط نتونین از جاتون تکون بخورین. یوهاهاهاها .

و بعد هاچ درک ناپدید میشه و رز و هوگو مثل مجسمه ی تفکر ساکن و ثابت میشن.

ملت پشت صحنه: به حق چیزای ندیده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!