لاکسش
ویژگی های ظاهری: چهره ای زیبا و جذاب با موهای سیاه و چشمای آبی روشن مثل جدم مرگانا و ظاهری سنگدل.علاقه مند به آموختن هر چه بیشتر.
گروه: ریونکلا
چوب جادویی: از درخت بید مجنون با مغز دندان باسیلیسک.
جاروی پرواز: من بنیان گذار فن پرواز بدون نیاز به جارو هستم این توهین بزرگیه به من!
معرفی: جادوگری سیاه از نسل مرگانا هستم. در خاندانی اصیل بزرگ شدم و به خاطر هوش زیاد کلاه گروهبندی بلافاصله منو تو گروه ریونکلا قرار داد. چنان تشنه یادگیری علوم مختلف به ویژه جادوی سیاه بودم که هرگز ازدواج نکردم و تمام عمرم رو به کشف طلسم ها و معجون های مختلف گذروندم و در این راه از هرشخص یا شیی استفاده می کردم برای همین مردم که هیچوقت اهمیت و ظرافت این کارو درک نمی کردن منو از خودشون روندن ولی من هرگز از تلاش برای کشف و گسترش دانشم دست نکشیدم. چون معتقد بودم و دنیا فقط با یه چیز میشه به موفقیت رسید و اونم قدرته! چیزی که فقط با دونستن هرچه بیشر به دست میاد.در دهه سوم زندگیم با بررسی متون تاریخی و تطبیقش با افسانه هایی که در مورد وجود یادگاران مرگ بودن به وجود این سه شی پی بردم. با این همه چوبدستی برتر چنان منو به خودش جذب کرده بود که پیدا کردن اون برام تبدیل به یه آرزو و هدف بالا شده بود. برای همین با پشتکار زیاد ردشو گرفتم تا بالاخره اونو تو دستای بارناباس دوریل پیدا کردم. من شایعه کشتن اونو رد میکنم. این وصله ها به من نمی چسبه.این حرفو مردم پشت سرم درآوردن چون به من حسودیشون میشد.
من می خواستم چوبو از بارناباس بخرم چون اون ابله حتی نمی دونست چه جوری باید چوبو دستش بگیره و لیاقت اون وسیله باارزش رو نداشت. ما سر قیمتش با هم بحثمون شد و من فقط هلش دادم همین!
تایید شد!
ویژگی های ظاهری: چهره ای زیبا و جذاب با موهای سیاه و چشمای آبی روشن مثل جدم مرگانا و ظاهری سنگدل.علاقه مند به آموختن هر چه بیشتر.
گروه: ریونکلا
چوب جادویی: از درخت بید مجنون با مغز دندان باسیلیسک.
جاروی پرواز: من بنیان گذار فن پرواز بدون نیاز به جارو هستم این توهین بزرگیه به من!
معرفی: جادوگری سیاه از نسل مرگانا هستم. در خاندانی اصیل بزرگ شدم و به خاطر هوش زیاد کلاه گروهبندی بلافاصله منو تو گروه ریونکلا قرار داد. چنان تشنه یادگیری علوم مختلف به ویژه جادوی سیاه بودم که هرگز ازدواج نکردم و تمام عمرم رو به کشف طلسم ها و معجون های مختلف گذروندم و در این راه از هرشخص یا شیی استفاده می کردم برای همین مردم که هیچوقت اهمیت و ظرافت این کارو درک نمی کردن منو از خودشون روندن ولی من هرگز از تلاش برای کشف و گسترش دانشم دست نکشیدم. چون معتقد بودم و دنیا فقط با یه چیز میشه به موفقیت رسید و اونم قدرته! چیزی که فقط با دونستن هرچه بیشر به دست میاد.در دهه سوم زندگیم با بررسی متون تاریخی و تطبیقش با افسانه هایی که در مورد وجود یادگاران مرگ بودن به وجود این سه شی پی بردم. با این همه چوبدستی برتر چنان منو به خودش جذب کرده بود که پیدا کردن اون برام تبدیل به یه آرزو و هدف بالا شده بود. برای همین با پشتکار زیاد ردشو گرفتم تا بالاخره اونو تو دستای بارناباس دوریل پیدا کردم. من شایعه کشتن اونو رد میکنم. این وصله ها به من نمی چسبه.این حرفو مردم پشت سرم درآوردن چون به من حسودیشون میشد.
من می خواستم چوبو از بارناباس بخرم چون اون ابله حتی نمی دونست چه جوری باید چوبو دستش بگیره و لیاقت اون وسیله باارزش رو نداشت. ما سر قیمتش با هم بحثمون شد و من فقط هلش دادم همین!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور کويیرل در 1392/8/1 10:00:58
when there is a will,there is a way




جن خونگیشون رو همراه لرد سیاه میفرسته تا ولدمورت بتونه گردنبندش(جان پیچ) رو توی غاری وسط دریا پنهان کنه...ولدمورت کریچر رو توی غار مجبور میکنه که از یه شربت طلسم شده بخوره. شربت باعث شکنجه روحی و تشنگی شدید کریچر میشه و سعی میکنه از اب دریاچه بنوشه تا تشنگیش رفع شه اما یه دفعه اینفری ها اون رو به زیر اب میکشن. ولدمورت هم کریچر رو با اینفری ها تنها میذاره تا بمیره اما ریگولوس کریچر رو قبل از اینکه اینفری ها تو دریاچه غرقش کنن صدا میکنه و ازش می خواد برگرده خونه...از اونجا که بالاترین چیز برای یه جن خونگی دستور اربابشه کریچر
به خونه بر میگرده.چند وقت بعد ریگولوس از کریچر میخواد که اونو به غار ولدمورت ببره.اونا به غار میرن. ریگولوس یه گردنبند قلابی اما دقیقا شبیه جان پیچ رو به کریچر میده و ازش میخواد که اون رو جای گردنبند اصلی بذاره و جان پیچو نابود کنه. ریگولوس تمام شربت توی قدح رو مینوشه و بعد...توسط اینفری ها تو دریاچه غرق...غرق میشه




