شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
شعله های قرمز رنگ ِ آتش ِ شومینه به تاریکی و سردی اتاق، نور و گرما میبخشیدند.
- به چی فکر میکنی ؟ دخترک که غرق در افکار خود بود، به خود آمد. آرام سرش را بلند کرد و به مرد جوانی که روبه رویش نشسته بود نگاهی انداخت. مرد، فنجان قهوه ای را به سمت دخترک هل داد. دختر با لبخندی از مرد تشکر کرد و شروع به نوشیدن قهوه کرد و درحالیکه خاطرات مبهمی از گذشته را به خاطر می آورد اشک از پهنای صورتش جاری شد... :
مرد سیاه پوشی، در حالیکه دستانش را دور گردن دختر حلقه کرده بود، رو به پدر دخترک با لحن تهدید آمیزی فریاد زد : - کارو از این پیچیده تر نکن! چوبدستیت رو کنار بذار... دخترک با نگاهی اشکبار به پدرش التماس میکرد که تسلیم نشود. اما پیرمرد تحمل گذشتن از دخترش را نداشت. بی تردید چوبدستی اش را به طرفی پرت کرد.
- آواداکداورا
و پیرمرد با چشمانی ثابت مانده بر روی دخترش با صدای مهیبی بر زمین افتاد.
_________________
آقا ماهم بازی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1392/7/21 20:23:57
Those who don't believe in magic,will Never find it
دختر جوان، پشت به او و جلوی شومینه ایستاده بود. شومینهای که به فضای سرد ِ میانشان، گرما میبخشید. نور شومینه، صورت مرد را روشن میکرد، ولی تاریکیافکارش فراتر از اینها بود. غمگین بود و هراسان. دلش میخواست چهرهی دخترک را ببیند. دلش میخواست لبخندش، روشنیبخش این شب ِ تار شود. ولی دختر، پیچیده در شنل ِ قرمز رنگ، این را دریغ مینمود.
مرد با موهای جوگندمی، کمی جلوتر رفت: - تو نمیای دورا ؟
دختر در اعماق قلبش میدانست. میدانست که بیتردید، هرگز بازنخواهند گشت. میدانست که وقتی برای تلف کردن ندارند، اما اگر بود، دلش میخواست با پدر ِ فرزندش، یک فنجان قهوه بنوشد. یاد فرزندش، او را غمگین کرد. جای فرزندشان امن بود، اما آیا هرگز میفهمید پدر و مادرش برای چه جنگیدهاند؟
نفس عمیقی کشید. برگشت و به مردش چشم دوخت. مردی با چوبدستی ِ کشیده، آماده برای جنگ!
لبخندی زد و بالاخره... آن شب روشن شد: - بریم ریموس! وقتشه! ______________________________________
اهم! میشد ما هم پست بزنیم؟! البته ما که همهجا میتونیم پست بزنیم. فقط خواستیم بدونیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه میتوانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
نسیم خنک شبانگاهی مو های پریشانش را به بازی گرفته بود و با هر وزش پرتو های نوازشش به صورت خسته اش می تابید...نفس عمیقی کشید و به انعکاس عکس ماه در انتهای دریاچه خیره شد...یک آن احساس دلتنگی سراسر وجودش را فرا گرفت...اما نه من چرا باید دلتنگ اون ترسو بشم؟اون مارو رها کرد...دوباره پشیمان از دلتنگی به قهرمان دوران کودکی اش اندیشید...رونالد ویزلی با اینکه چیزی نداشت و هیشه در پس پرده ی برادران و دوستانش مانده بود اما همیشه با شجاعتش بر قلب او حکم رانی میکرد و این رازی بود که تا ان زمان هرگز فاش نشد...به این فکر کرد که ایا قهرمانش هرگز فکر بازگشت دارد؟پاسخی نبود... هری:هرمیون عزیز؛ایا به من حقیر اجازه ی ورود به خلوت همایونی را میدهید؟ هرمیون پاسخ داد:مسخره بازی درنیار هری...تو اجازه لازم نداری. هری: اون برمیگرده...مگه نه؟ هرمیون: در این صورت از من یه نفرین پا ژله ای به عنوان کادوی برگشتش میگیره
تأیید شد. البته باید اون 10 تا کلمه رو بولد می کردی یا با رنگ دیگه ای می نوشتی ولی اینبار اشکالی نداره. دو تا ایراد بارز توی متن وجود داشت، یکی بولد کردن دیالوگ ها که توی ویرایش پست کارگاه نمایش نامه نویسی مفصل توضیح دادم. ایراد بعدی هم این جمله ست «هری:هرمیون عزیز؛ایا به من حقیر اجازه ی ورود به خلوت همایونی را میدهید؟» این کتابی شدن متن و استفاده از ترکیب«خلوت همایونی»، باعث شده فضای جدی متن از بین بره و حالت طنز پیدا کنه و به یکپارچگی پستت لطمه بزنه. به جز این موارد، پست خوبی بود. موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/20 15:47:14 ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/20 15:57:23
یک روز قبل از بازگشت ولدمورت و پدیدار شدن نفرین شوم او در آسمان، هری در انتهای دریاچه نشسته بود.دلتنگی برای پدر و مادرش آزارش میداد. او لازم داشت تا با یک نفر درد و دل کند که ناگهان چو وارد شد. این سوال در ذهن هری به وجود آمد که آیا او به تنهایی آمده یا نه؟و چندی پس از ورود سدریک پاسخ سوالش را گرفت. او دوست داشت قهرمان جام آتش شود تا بتواند روی سدریک را کم کند.او پس از چند دقیقه پشیمان از آمدنش به آن جا،دریاچه را ترک گفت.
تأیید شد. یه اشکال کوچیک که داشتی 5 بار استفاده ازضمیر «او» توی پست به این کوتاهی بود. بعضی وقتا می تونی برای قشنگتر شدن نوشته و جلوگیری از تکرار، به جای ضمیر از اسم استفاده کنی. موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/21 13:31:45
قدم قدم تا روشنایی،از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر. میجنگیم تا آخرین نفس! میجنگیم برای پیروزی!! برای عشق!!! برای گریفیندور
از درب بزرگ اصلی وارد شد. انتهای دریاچه زیر نور ماه جلوه زیبایی ساخته بود. دلتنگی چندین و چند ساله اش را فراموش کرد و همچنین نفرین پنهان وجودش را. نفرینی که قرار بود با ورودش، به جایی که روزی خانه اش بود، پاسخ تمام محبت ها را با ویرانی و هرجمرج بدهد. و این کار لازم بود. عدهای، منتظر بازگشت قهرمانشان بودند... نقشه ای که، ریخته شده بود تا او در هاگوارتز بپذیرند. پشیمانی را در چهره اش می دیدند؛ او خوب یاد گرفته بود احساسات اصلی اش را پنهان کند. کوییرل با قدم های استوار و چهره ای که از پس آن ولدمورت قهقهه می زد، به سمت هاگوارتز می رفت. تأیید شد. برای یه پست کوتاه بازی با کلمات سوژه و پردازش خیلی خوبی داشتی.اشکالات جزئی وجود داشت توی پستت که بیشتر به نظر غلط تایپی میومدن. لطفاً قبل از ارسال یکی دوبار پست هات رو بخون چون حیفه یه پست خوب رو با غلط تایپی و نگارشی خرابی کنیم. برای مثال: نقل قول:
نقشه ای که، ریخته شده بود تا او در هاگوارتز بپذیرند.
که درستش می شه: نقشه ای که ریخته شده بود تا او را در هاگوارتز بپذیرند. موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 2:30:07 ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/7/19 2:40:04
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !
زیر نور ماه نشسته بود. انتهای جاده ای که به دریاچه ای سیاه ختم می شد. امشب از نفرین گرگینه ها ترسی نداشت. چه بهتر! اگر لازم می شد، دلتنگی اش را با چند زوزه ی بلند و دلخراش پاسخ می گفت.
از ورود دوباره اش به دنیای جادوگران پشیمان نبود. اما می دانست تا بازگشت بهترین دوستش، هیچ اتفاقی در دنیای جادوگران خشنودش نخواهد ساخت. حتی قهرمان شدن در بازی مورد علاقه اش، کوییدیچ.....
شبی از شب ها... بعد از سال ها...از انتهای دریاچه هاگوارتز به سطح آب آمد... مانند یک شبح زنده شده... مانند یک قهرمان. بازگشته بود تا پاسخی باشد بر همه شایعه ها. بر همه دلتنگی ها. پشیمان نبود. رفتنش لازم بود و حالا بازگشتش فرخنده. ورود او مصادف با بنفش شدن و دمیدن جانی تازه در کالبد رو به موت جهان شده بود. با ظاهری جدید. با چوبدستی ای جدید بازگشته بود. او کوییرل بود.