« شومینه، افکار، تاریکی، قهوه، بی تردید، چوبدستی، پیچیده، قرمز، لبخند، گرما »
شعله های قرمز رنگ ِ آتش ِ شومینه به تاریکی و سردی اتاق، نور و گرما میبخشیدند.
- به چی فکر میکنی ؟
دخترک که غرق در افکار خود بود، به خود آمد. آرام سرش را بلند کرد و به مرد جوانی که روبه رویش نشسته بود نگاهی انداخت. مرد، فنجان قهوه ای را به سمت دخترک هل داد. دختر با لبخندی از مرد تشکر کرد و شروع به نوشیدن قهوه کرد و درحالیکه خاطرات مبهمی از گذشته را به خاطر می آورد اشک از پهنای صورتش جاری شد... :
مرد سیاه پوشی، در حالیکه دستانش را دور گردن دختر حلقه کرده بود، رو به پدر دخترک با لحن تهدید آمیزی فریاد زد :
- کارو از این پیچیده تر نکن! چوبدستیت رو کنار بذار...
دخترک با نگاهی اشکبار به پدرش التماس میکرد که تسلیم نشود. اما پیرمرد تحمل گذشتن از دخترش را نداشت. بی تردید چوبدستی اش را به طرفی پرت کرد.
- آواداکداورا
و پیرمرد با چشمانی ثابت مانده بر روی دخترش با صدای مهیبی بر زمین افتاد.
_________________
آقا ماهم بازی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




