جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1392 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- اووه... پســـر. اون ته رو نیگا. شاهزاده‌ی معجون‌ها... اوچ! چی‌کار می‌کنی شاخ‌دار؟!

سیریوس با نارضایتی محل سقلمه‌ی جیمز را مالید و به چشمان فندقی عصبانی او زل زد. جیمز که با دستپاچگی موهایش را مرتب می‌کرد - بهم می‌ریخت! - به او تشر زد:
- درست حرف بزن پانمدی. ممکنه بشنوه.

ریموس بدون این که سرش را از روی کتاب بالا بیاورد، نیشخندی زد:
- انگار که خودش نمی‌دونه جستجوگر پرافتخار گریفندور واسش می‌میره!

سیریوس زد زیر خنده و جیمز با امیدواری به لیلی نگاه کرد که از ته راهرو، با گام‌هایی نرم و آرام به سمتشان می‌آمد؛ بدون آن که چشمان سبز و فریبنده‌ش را متوجه جیمز و دوستان ِ... به اصطلاح خودش، "سبکسر"ش کند.

سیریوس به آرامی سوتی زد. می‌خواست لیلی بشنود و نشنود:
- هی. خوشگل ِ گریفندور. یه نیگا به این گل‌پسر بنداز... آخ! لعنتی! جیمز قسم می‌خورم دفعه‌ی بعدی به سامیرز بگم با بلاجر جای جستجوگر اسلیترین، مغز تو رو متلاشی کنه.

- باید چیزی برای متلاشی کردن باشه بلک. به سامیرز بگو تلاش الکی نکنه!

لیلی، با ملایمتی کنایه‌وار، این را گفت و بعد، سرش را بالا گرفت تا خرامان و مغرور از جلوی آن سه نفر رد شود.

خرامان و مغرور، همچو یک آهو...

و این چیزی بود که سوروس اسنیپ، کمی عقب‌تر از آنها داشت می‌دید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1392 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
((خوراک قارچ با لوبیا....چرا خوراک قارچ با لوبیا...م از خوراک قارچ و لوبیا متنفرم...))
جیمز در حالی این جملات را در سرسرا داد میزد که نیمی از دانش اموزان به او زل زده بودند و سیروس ،ریموس و دم باریک قهقه سر میدادند.جمیز با اکراه چنگالش را برداشت و شروع کرد به ضربه زدن به قارچ گویی جسمی نا شنا را که تا کنون ندیده را بررسی میکند.ریموس در حالی که میخندید گالیونی از جیبش بیرون اورد و به سیروس داد که برق شرارت از چشمانش فوران میکرد.
سیروس گفت :دیدی گفتم بدش میاد و داد میزنه...دیگه با من شرط نمی بندی ها.
جمیز سرش را از روی بشقاب بلند کرد و به تندی گفت:
-شما دوتا میدونستید نهار چی داریم و به من نگفتید(ریموس و سیروس دوباره زدند زیر خنده و جمیز گر گرفت)تازه سر واکنش من شرط بندی هم میکنید...!
سیروس با لحنی دلجویانه گفت:ای بابا...خوب ما فقط شرط بستیم که تو از خوراک قارچ و لوبیا بدت میاد یا نه...چه میدونستیم قرار سرسرا رو بزاری روی سرت...؟
-خیلی جالب شما بعد از هفت سال دوستی نمی دونید که من از خوراک قارچ و لوبیا ...متنفررررررررم...
((خوراک قارچ و لوبیا...وای من عاشق خوراک قارچ و لوبیا هستم...))
این صدای لی لی بود که تازه به همراه دوستانش وارد سرسرا شده بود .
جمیز در حالی که با نگاهش او دنبال میکرد گفت :
-...و حالا که فکر میکنم می بینم که من چقدر به خوراک قارچ و لوبیا علاقه دارم.
هر چهار نفر کرکر زند زیر خنده و لی لی در حالی که به انها بی محلی میکرد رفت .دم باریک گفت
-ببین از وقتی که اون اسنیپ مرگ خوار شده و اونا باهم قهر کردند شایعه شده که لی لی معتاد ابنبات.
-...دروغ ...همش شایعه س ...تازه اون باید از من ممنون باشه که دست اون اسنیپ دقلکار رو براش رو کردم... درسته...
-اره ولی منظورم اینکه اونا سالها باهم دوست بودند مگه نه...تو باید یه راه بی چنگ و دعوا پیدا کنی.
سیروس جواب داد:راس میگه جیمی...ببین ما تا چند ماه دیگه فارغ التحصیل میشیم ها...
جمیز گفت:اره میدونم اما اون حتی با من حرف هم نمی زنه...من فقط به یه معجزه نیاز دارم.

نهار را با هم خوردند و زمانی که داشتند به برج گیریفندور باز میگشتند متوجه اعلامیه ای شدند که درست کنار پنجره بود.دم باریک اصلا صبر نکرد که ان را بخواند و رفت اما ریموس ایستاد وثانیه ای بعد با صدای بلند گفت((هی جیمی ...جیم...بیا اینو ببین..))
-این چیه لیست تجدید شده های این ترم...؟
-چی ...نه بابا..اعلامیه جدید دامبلدور خواسته تا دانش اموزان سال اخر برای درس ماگول شناسی در گروه های دو نفری یک پروژه کار عملی انجام بدن...
-خوب...و این کجاش جالبه...؟
-اینجاش که افراد دو به دو بر اساس ترتیب حروف الف با ی لاتین باید باهم کار کنند...
خخخخخخخخخووووبببببببب..........
-اه جیم چرا نمی فهمی...؟اونز...پاتر ...حروف فامیلی اون درست بعد از تو ...یعنی باید باهم کار کنید.
جیمز که چشمانش برق میزد طوری ساکت شد که گویی دایره لغاتش را گم کرده.در همان لحظه لیلی که با غرور راه میرفت از ته راهرو پیدا شد ودر حالی که اصلا به انها نگاه نمیکرد از مقابلشان گذشت.
سیروس سکوت را شکست و گفت:
((...ال،ام ،ان،او،پی...او درست قبل از پی...شما به معجزه اعتقاد دارید)) و هر سه خندیدند و این جرقه دوستی جمیز و لیلی بود.

تمام ایراداتی که توی بازی با کلمات در موردش تذکر داده بودم اینجا هم تکرار شده. به طور میانگین توی هر خط 4-5 غلط املایی و تایپی داری و این اصلاً قابل قبول نیست.
اون تیکه ی طنز اعتیاد به آبنبات چوبی با بقیه داستان تناسبی نداره. به جز این از نظر محتوی پست نسبتاً خوبی نوشتی. اما تا اشکالات تایپی، املایی و نگارشی رو اصلاح نکنی متأسفانه تأیید نمی شی.

راستی تیکه ی آخر نوشته چندان مفهوم نبود. اوانز با حرف E نوشته می شه نه O. در نتیجه با فاصله ی خیلی زیادی قبل از P قرار می گیره. به هر حال بازم تأکید می کنم تنها عاملی که باعث رد شدن پستت می شه اشکالات تایپی، شکلی و املائیه.

تأیید نشد.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/21 23:35:44
Gizantel tangled
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1392 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز، سیریوس و ریموس در کنار یکی از پنجره های راهروی طبقه ی سوم ایستاده بودند. طبق معمول، سیریوس و جیمز مشغول کشیدن نقشه و بحث درباره ی کارهای خود بودند. ریموس نیز هر ازگاهی اظهارنظر می کرد.
جیمز که معلوم بود حوصله اش از دست ریموس سر رفته است با کلافگی گفت: ریموس، ترو قسم به ریش مرلین، میشه یه لحظه اون کتابو بزاری کنار و عین آدم نظرتو بگی؟
ریموس سرش را از روی کتاب بلند کرد و جواب داد: نه، نمیشه...به شماهم توصیه می کنم که اگه می خواین امسال از مدرسه شوت نشین بیرون، از همین الان شروع کنین به خوندن.
سیریوس دهانش را باز کرد که جواب ریموس را بدهد که جیمز به او فرصت نداد و گفت: مگه تا حالا نخوندیم چی شده که...
ریموس سرش را بلند کرد و دید که جیمز خشکش زده و به به نقطه ای خیره شده است. مسیر نگاه او را دنبال کرد و لیلی اوانز را دید که با غرور و متانت از آن سر راهرو به سوی آن ها می آمد.
سیریوس که سریع تر فهمیده بود موضوع از چه قرار است، گفت: جیمز، بس کن دیگه بابا، پس کی می خوای بهش بگی؟ هردفعه که اونو می بینی خشکت می زنه و فقط عین خنگا نگاش می کنی. د یالا دیگه پسر!
سیریوس سعی داشت با هل دادن او به سمت جلو او را مجبور به اعتراف کند اما جیمز او را پس زد و دستش را در موهایش برد،عادتی که همیشه وقتی سعی در جلب توجه دیگران داشت، به سراغش می آمد.او با افسردگی گفت: فکر میکنی قبول کنه؟
ریموس که لیلی را نگاه می کرد، جواب داد: احتمالش زیاده ولی بالاخره که چی؟ امسال سال آخره. اگه می خوای باهاش باشی دست بجنبون.
جیمز حالت تدافعی به خودش گرفت و گفت: باشه بابا، کی میدونه کی قراره بریم هاگزمید؟
سیریوس که انگار چیزی یادش افتاده باشد، جواب داد: اوه...اره، هستیا می گفت شنبه این هفتست.
جیمز که پکر شده بود گفت: ولی من آمادگی ندارم.
ریموس گفت: ولی اون تو نیستی که باید آمادگی داشته باشی، لیلی یاید آماده باشه.
جیمز که دیگر قانع شده بود، نالید: باشه...باشه...امشب بهش می گم.

آفرین!
خیلی خیلی خوب بود. تقریباً تمام نکاتی که گفتم رو رعایت کردی. توصیفات واقعاً خوب بود و پردازش خوبی داشتی.
تنها ایرادت چند تا غلط املایی و تایپی بود. امیدوارم توی پست های بعدیت در ایفای نقش، با 2-3 بار خوندن نوشته قبل از ارسال، این ایرادات کوچیک رو هم برطرف کنی.

موفق باشی.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/18 9:26:43

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1392 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و خسته نباشید
---------------------------------------------------------------------------
سیریوس:هی پسر اونجارو...
ریموس:چی...واوووووووو
جیمز:محشره...
چند ثانیه ای به کندی میگذرد و دختری زیبا از روبروی گروه غارتگران رد میشود و دل یکی از آنهارا به دنبال خود میکشد.
ریموس:خوب دیگه بسه...چشماتونو درویش کنید
سیریوس:خدایا...یعنی میشه بیفته تو گروه ما...
ریموس:ما که هنوز گروه نداریم!
سیریوس:خوب معلومه دیگه جای هممون تو کجاست؟
ریموس و سیریوس:گریفندور
سیریوس:هِی جیمی کجایی...داشتیم میگفتیم جای ما توی...
جیمز:بچه ها من یه کاری دارم که...اِ...من میرم دستشویی
جیمز با ملایمت طول سالن را سپری کرد و در اواسط راه بین خیل عظیم سال اولی ها گم شد
سیریوس:مگه اون میدونه دستشویی کجاست؟
ریموس:نه کله پوک...اگه یکم مغزتو بکار بندازی میفهمی که رفت دنبال دختره
چیمز وقتی احساس کرد که کاملا از همه طرف توسط دانش آموزان احاطه شده و راه دیدی برای دوستانش باقی نمانده با تمام سرعتش از بین دانش آموزان عبور میکرد و یکی درمیان سکندری میخورد تا جایی که دیگر داشت تعادلش را از دست میداد و با آخرین پشت پای که از قصد توسط یک دانش آموز تقریبا هم قد خودش با بینی عقابی و موهایی که برق عجیبی داشتند و اونو از ایستگاه کینگز کراس میشناخت کنترلش را به کلی از دست داد و به سمت جلو پرتاب شد و با برخورد به یک دانش آموز دیگر هردو پخش زمین شدند و توجه اطرافیان رو به خودشون جلب کردند.
جیمز با دو دستش سرش را گرفت و سعی کرد بلند شه،وقتی تونست سرپا بایستد تازه چشمانش را باز کرد و با صحنه ای که شوک بزرگی بهش داد روبرو شد.همان دختری که تا لحظاتی پیش به دنبالش میدوید حالا روبرویش ایستاده بود و درحال برداشتن کتابها و قلم پرش از روی زمین بود.
چند ثانیه ای هضم این رویداد برای جیمز طول کشید و با سپری شدن این لحظات جیمز شتاب زده تر از قبل خم شد و تمام کتابها را جمع کرد و دستانش را به سوی دختر جلو آورد و با لکنتی غیر عادی گفت:
-من...من واقعا خِ...خیلی متاسفم...باور کنید دست خودم نبود...من...
دختر لبخند آشکاری تحویل جیمز داد و کتابهارو از اون گرفت و درون کیفش جای داد.
جیمز محو تماشای دختر شده بود و نمیتوانست از او چشم بردارد.
دخترک کیفش را بست و چشمانش را به چشمان جیمز دوخت و با صدایی آرام گفت:
-اشکالی نداره...راستش من نباید وسط راه وایمیستادم...
جیمز همچنان ساکت باقی ماند و دختر که فکر میکرد جیمز صدایش را نمیشنود با صدایی بلند تر گفت:
-اِ...من لیلی ام...لیلی اوانز
جیمز اینبار لب گشود و در جواب به او گفت:
-خوب...منم جیمزم،جیمز پاتر
لیلی منتطر ماند تا جیمز صحبت را ادامه دهد ولی جیمز چیزی به فکرش نمیرسید و لیلی مجبور شد با لبخندی کمرنگ تر از قبل بگوید:
-خوب دیگه امیدوارم تو مدرسه بهت خوش بگذره.
و از کنار جیمز عبور کرد.جیمز احساس بدی نسبت به دور شدن لیلی پیدا کرد و به دنبال جمله ای گشت که باعث شود لحظات بیشتری را همراه لیلی سپری کند.
-من می خوام برم به گریفندور...یعنی امیدوارم که اینطور بشه.
لیلی که کمتر از دو متر با جیمز فاصله گرفته بود با شنیدن این صدا دوباره به سوی جیمز برگشت و جیمز هم چند قدمی به طرف لیلی برداشت.
-راستش من آشنایی زیادی با گروه ها ندارم ولی امیدوارم برم به بهترین گروه.
جیمز که احساس میکرد حالا میتواند به راحتی با لیلی صحبت کند دوباره لب به سخن گشود:
-گریفندور گروه دانش آموزای شجاع و دلیر و باهوشِ و به نظر من و دوستام بهترین گروه تو هاگوارتزه
-خوب...پس...
-(همه ی دانش آموزا جمع شن...یالا بیاین اینجا...)
این صدای پروفسور مک گوناگل بود که صحبت لیلی رو قطع کرد و آنها را وادار کرد تا ازهم دور بشن چون ریموس و سیریوس بزور جیمز رو به طرف جایی که بچه ها داشتند جمع میشدند بردن.
لیلی و جیمز از دور برای هم دستی تکان دادند و لیلی در بین دانش آموزان دیگر گم شد.
جیمز در دلش به مک گوناگل ناسزا می گفت که باعث شده بود مکالمه ی گرم بین اون و لیلی قطع بشه ولی از طرف دیگر لبخند عمیقی بر لبانش نقش بست چون در این فکر بود که میتونه سال خوبی رو در کنار لیلی در هاگوارتز سپری کنه.
***************************************
گروهبندی آغاز شد.

سیریوس بلک----------گریفندور
.
.
.
ریموس لوپین-----------گریفندور
.
.
.
جیمز پاتر-----------گریفندور
.
.
.
سوروس اسنیپ------اسلیترین
.
.
.
لیلی اوانز-----------گریفندور

یه ویرایش طولانی برات نوشته بودم که به خاطر مشکلات سخت افزاری پرید!
با یکسری شرط و شروط تأیید می شی. پست معرفی شخصیتت رو بزن. من تا امروز عصر این پست رو مجدد ویراش می کنم و ایراداتی که داشتی رو توضیح می دم. قبل از پست زدن توی ایفای نقش حتماً ویرایشی که اینجا می نویسم رو بخون.

ویرایش دوم:
(بالاخره اون عصر کذایی از راه رسید!)

زمانی به یه نویسنده می گیم قلم خوبی داره که نوشته هاش از دو نظر خیلی خوب باشن: 1) از نظر سوژه و محتوی 2) از نظر شکل و ظاهر.

با 3 نوشته ای که تا به حال ازت خوندم متوجه شدم در مورد اول بسیار قوی هستی اما در زمینه ی دوم ضعیف. این نکته می تونه لطمه ی خیلی بزرگی به نوشته هات بزنه. توی این متن سوژه رو خوب انتخاب کردی و خوب هم مورد پردازش قرار دادی، توصیفات زیبایی داشتی اما با عدم رعایت نکات نگارشی، غلط های تایپی، افعال نا متناسب و استفاده ی نادرست از ضمایر و حروف ربط به شدت به انسجام متن لطمه زدی.
من نمی تونم بیشتر از این توی کینگزکراس معطلت کنم و مجبورت کنم این نکات رو یاد بگیری. اینا چیزایی هست که خودت باید به دنبال یادگیریشون باشی. و مطمئن باش اگه شکل نوشته هات رو اصلاح کنی نه تنها توی جادوگران بلکه خارج از اینجا هم می تونی به یه نویسنده خوب تبدیل شی.
اما شرط و شروط من برای تأیید ورودت به ایفای نقش اینه که در وهله ی اول پست نویسنده های خوب سایت رو بخونی تا با نحوه ی صحیح نگارش از نظر شکلی آشنا بشی. برای این کار به موزه ی رول ها مراجعه کن.
در مرحله ی بعد هم ازت می خوام که اولین فعالیت هات در ایفای نقش رو به انجمن ویزنگاموت اختصاص بدی و توی این انجمن با کمی تمرین خودت رو برای بقیه تاپیک های رول آماده کنی. برای شروع بد نیست سری به آیینه ی ویزنگاموت بزنی و توی تالار نقد از جادوکارهای ویزنگاموت کمک بگیری.

موفق باشی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/18 9:20:46
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/19 23:19:37
به یاد روزهای هری پاتریمون
به یاد روزهایی که از طریق اینترنت،تلوزیون،رادیو،فامیل و یا حتی دوستان مدرسه ایمون با هری پاتر آشنا شدیم.به یاد روزی که چندین کتابفروشی رو گشتیم تا تونستیم هری پاتر و سنگ جادو رو بخریم.به یاد اون روزهایی که به بابامون التماس میکردیم تا ازش پول بگیریم و بریم کتاب هری پاتر بخریم.به یاد روزهایی که غصه میخوردیم که چرا هری پاتر تو ایران اکران نمی‌شه.کمی از اون روزها دور شویم...به یاد روزهایی که اینترنتو زیر و رو میکردیم و دنبال عکس و فیلم و خبرهای هری پاتری می‌گشتیم.به یاد فصل آخر کتاب شش (آرامگاه سپید)و گریه هامون برای مرگ مردی با نوای ققنوس.به یاد اشکهایی که برای مرگ دابی،فرد،سیوروس اسنیپ و خیلی های دیگه در کتاب آخر ریختیم و بیشتر از اینها برای پایان داستانمون.
به یاد این چند سال زندگیمون که هری پاتری گذشت.
حالا نوبت ماست...هرکدوم از ما باید یک هری پاتر در زندگی خودش باشه...این زندگی خنده ها و اشکهای زیادی داره اما ماهم مثل هری تا آخرش وایمیستیم تا به پیروزی و هدفمون برسیم تا برای خانواده هامون و جامعمون مایه ی افتخار باشیم. سدریک پاتر

ببخشید خیلی طولانی شد چون اولین امضام بود (موفق باشید)
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
بابت پست قبلی معذرت می خوام!نمی دونستم!
----------------------------------------
صدای خش خش قلم پر سفید سیریوس سکوت شب را می شکست. کاغذ پوستی زیر دست او مداوما در اثر فشار جادو هایی که بهش وارد می شد می درخشید و خطوط ترسیم شده را نمایان می کرد. سپس مجددا از بین می رفت. روند کار به طرز نگران کننده ای بد بود.
ریموس دستهایش را در موهایش فرو برد و آنها را پریشان کرد. درست همان قدر که واقعا بود، پریشان و خسته به نظر می رسید.
پیتر روی صندلی چوبی نشسته بود و تاب می خورد.ظاهرا متوجه نبود که صدای جیر جیر تکان خوردن صندلی سوهان روح جیمز شده است. جیمزی که متفکرانه و با انگیزه ای استوار در ذهنش جادو هایی که ممکن بود موثر باشند را بررسی می کرد. جیمز در لحظه نگاه تندی نثار پیتر کرد.
-پیتر!بس کن دیگه پسر! چته چرا این قدر وول می خوری؟
پیتر بلافاصله از تاب خوردن دست برداشت و نگاه گناهکارانه ای به سیریوس انداخت.
-می گما....من نمی خوام انرژی منفی بدم....ولی به نظرت کارمون یکم....بی فایده نیست؟
ریموس نگاه تندی به او انداخت.
-نه پیتر. ما هنوز وقت کافی براش نذاشتیم. مسلما میشه یک جوری به دستش آورد. کار نشد نداره.
پیتر چیزی نگفت. واضحا اصلا باور نکرده بود.
سیریوس با فلاکت سرش را بالا آورد و نگاهی به حاضران انداخت.
-نمی شه! نمی دونم چرا، ولی اصلا نمیشه. کم کم انرژی ای برام نمی مونه.
جیمز از تکان دادن چوب دستی اش دست برداشت و با ناباوری به سیریوس نگاه کرد.
-پانمدی؟ اصلا باورم نمیشه دارم این حرفو از دهن تو می شنوم! اصلا ازت انتظار نداشتم!
سیریوس با ناراحتی گفت:
جیمز،من همچین آدمی نیستم! ولی اینم از اون کارا نیست! شیش ماهه که سرش وقت گذاشتیم! دیگه زغالم بود الان الماس شده بود!
پیتر به سرعت گفت:
-خوب من که گفته بودم انجام نمیشه!
ریموس با بی حوصلگی و خستگی شانه بالا انداخت.
-آره پیتر. تو گفتی. تمام شیش ماه و هر هفته و هر روز ماه و هر ساعت روز! ممنون. حالا لطفا ساکت شو.
خودش را جلو کشید و روی نقشه خم شد. دستش را روی خطوط ظریفی که سیریوس با دقت و مهارت رسم کرده بود کشید و زمزمه کرد:
-اینهمه زحمت! مگه میشه؟ حتما یه چیزی رو جا انداختیم!
اتاق لحظه ای ساکت شد و همه به فکر فرو رفتند. در این بین حواس پیتر بیشتر به مشعل آتشین در حال سو سو زدن بود تا کاغذ پوستی.
صدای ساعت 3 ضربه نواخت.
دنگ....دنگ....دنگ....
سیریوس قلمش را روی کاغذ انداخت و با خستگی گفت:
-من تسلیم! برای امروز بسه!
دستش را روی کاغذ گذاشت و لبخندی به صورت متفکر جیمز زد.
-نگران نباش شاخدار.فردا من قول می دم که کار بدی انجام بدم!شاید این جوری همه مون حال بیایم!
و تا خواست از جایش بلند شود چشمش به خطوط ظریفی که روی کاغذ پدید آمده بودند خیره شد. نقاط متحرکی روی نقشه و نوشته های ریز کنارشان: "سوروس اسنیپ" .... "الایزا مالکوم" .... "پروفسور مارتین"....
ریموس و جیمز و سیریوس با شگفتی و شعف سر بالا اوردند و به هم نگاه کردند. غربو شادی شان اتاق را پر کرد.
-هووووووووووورااااااااااااا!
محکم با هم پنجه زدند و پیتر مات و گیج پرسید:
-هان؟ چی شده؟
سیریوس با خنده پیتر را در آغوش گرفت.
-پیتر عاشقتم!
پیتر با چشمهای از کاسه در آمده گفت:
-هان؟
و هر سه پسر دست یکدیگر را رفتند و به دور اتاق رقصیدند. در حالی که پیتر هنوز نمی دانست چرا شادی می کنند.
یکمرتبه جیمز دست همه را ول کرد و گفت:
-اسنولیوس این وقت شب بیرون چی کار می کنه؟
نگاه شیطنت آمیزی با سیریوس رد و بدل کرد.
-داداش،نظرت چیه آمارشو در بیاریم؟
دست مردانه ی آنها نشان از پیوند های دوستی عمیق بینشان داشت.
همه شان برادرانه پیمان دوستی بسته بودند.
پیتر دوباره پرسید:
-وایسین ببینم!سیریوس منظورت چی بود که گفتی عاشقمی؟


تأیید شد!
بسیار خوب. تعدادی اشکال شکلی و نگارشی داشتی ولی از نظر محتوا خوب بود. برای برطرف شدن اشکال های شکلی از جادوکاران ویزنگاموت کمک بگیر.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/10 22:51:02
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
من نمی دونم باید یک موضوع رو ادامه بدیم یا از خودمون هر چی خواستیم بنویسیم؟
--------------------------------
صدای زوزه ی گرگی لرزه به اندام ظریفش انداخت.
باد سردی موهایش را توی صورتش ریخت.با حرکت سرش موهایش را از جلوی چشمش کنار زد و ردایش را محکم تر به خودش پیچید.
باد سرد بعدی گویا از وسط شنل عبور کرد و سرما را نثار بدن او کرد.
همه جا تاریک بود.
دخترک با احتیاط کاغذ پوستی قدیمی را در آورد و تمرکز کرد:
-لوموس!
ابتدا نوک انگشتانش،و سپس کف دستش به رنگ آبی پرنوری درخشید.انگار که کف دستش چراغ روشن کرده باشند.نوری که از دستش ساطع می شد را روی کاغذ گرفت.
خطوط کمرنگ و قدیمی نمایان شدند و درخشیدند. خطوطی که تک تک کلماتش با خون و به بهای جان هزاران نفر نوشته شده بود.به آرامی دستش را روی کلمات کشید.خون هنوز هم تازه به نظر می آمد.
بر عکس سرمای منجمد کننده،کاغذ پوستی گرم گرم بود و مثل قلب تپنده ای،زنده بود.
سرش را بالا گرفت و سیاهی را برانداز کرد.راه زیادی نمانده بود.کاغذ پوستی را لوله کرد و در آستینش جاسازی کرد.سپس کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.گام هایش او را به جلو می برد.در حالی که چشمش به جز سیاهی هیچ نمی دید و به جز پیچیدن زنجموره ی باد در گوشهایش تنها صدای قلبش بود که سکوت را می شکست.
قلبی که نمی دانست تا چه مدت قرار است به تپیدن ادامه دهد.
زمین زیر پایش سفت تر شده بود.
موهای سیاهش را از روی صورتش کنار زد و آنها را به پشت گوشش راند.بعد پایش را بلند کرد و خواست رد شود.که یکمرتبه پایش به ریشه ی درختی گیر کرد و محکم بر زمین افتاد.دستش می سوخت.سرمای خاک به قلبش سرایت می کرد.بلند شد و دستش را تکاند و با افسوس به ردای خاکی اش خیره شد.اصلا می توانست موفق شود؟
مسلما.
مجبور بود.
مجبور بود موفق شود.
دستش را به زمین تکیه داد تا بلند شود.ولی با برخود دستش به تیزی جسمی سر جایش خشک شد.با ناباوری دستش را در امتداد جشم تیز حرکت داد و خاک را کنار زد.
همزمان احساس نگرانی و شعف می کرد.اگر خودش باشد؟
خاکها کنار زده می شد و دخترک هر لحظه بیشتر احساس هیجان می کرد.
ممکن بود به او دروغ گفته باشند.یا نگفته باشند.
دستش را دور لوله ی فلزی با سر تیزش حلقه کرد.لغزیدن ذرات خاک از اطراف آن را احساس می کرد.به آرامی طومار سرد را بالا کشید.آن را در هوا تکان داد و به نقش و نگار رویش دقیق شد.
خودش بود.
ناخودآگاه قلبش پر از شادی شد"پیدایش کردم!"
در پوشش فلزی طومار را با هیجانی سرپوشیده باز کرد و آن را تکان تکان داد تا محتویاتش در دستش بریزند.هر اپسیلون ملکول دستش با اشتیاق ذرات کاغذ کهن را لمس کردند.
لوله ی کاغذ را باز کرد.
سفید.پوسیده و قدیمی.
سفید؟
با دستش نوری ایجاد کرد و روی کاغذ انداخت.اگر این همان نقشه ی راهگشای او بود، نمی بایست واقعا سفید باشد.
این همان نقشه ای بود که در خوابش مراحل طراحی شدن آن را دیده بود.همان نقشه ای که با زحمت آن چهار نفر ساخته شده بود.چهارنفری که تصویرشان سالها بود خواب را از او سلب کرده بود.
به نرمی انگشتانش را روی لبه ی طومار کشید.بعد مجبور شد دستش را پس بکشد.طومار واقعا قدیمی و پوسیده بود و با هر تماس محکمی پودر می شد.
لب هایش را زبان زد.این همان لحظه ای بود که تمام مدت منتظرش بود.افشای راز پادزهر بیماری جادویی از بقایای مدرسه ای جادوگری کهن.مدرسه ای که متعلق به قرنی پیش بود و الان جز ویرانه هایی از آن باقی نمانده بود.
در زمان های گذشته مدرسه هاگوارتز نامیده می شد.
اگر پیشگویی درست بود،اگر خوابهایش درست بودند،اگر این نقشه واقعا برای کمک به او به وجود آمده بود،در یکی از راهرو های طبقه ی هفتم معجونی وجود داشت که پادزهر بیماری کشنده و فراگیر جادویی بود که این روز ها شیوع پیدا کرده بود.
و دخترک سخت مشتاق آن بود.
لبهایش را به کاغذ سست چسباند.
-من قسم می خورم که کار شرارت باری انجام دهم.
یک نفس عمیق.دو نفس عمیق.
اتفاقی نیفتاد.کاغذ هنوز هم به همان سفیدی و پوسیدگی قبل بود.
نفس عمیق دیگری....
و ...
خطوط باطمائنینه نمایان شدند و نفس عمیق بعدی را خنثی کردند.
وقتش بود.
به ویرانه های مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز نگاه کرد.مدرسه ای که اجدادش در آن درس خوانده بودند.
مدرسه ای که ناخودآگاه برای آینده ا نامعلوم سرنخی باقی گذاشته بود.
علاج دردش آنجا بود.
و وقت شروع جست و جو بود.
باد سرد بعدی کاملا موهایش را افشان کرد.

دوست عزیز کاش قبل از ارسال پست چند صفحه ی قبل رو خونده بودی. روال کار تاپیک به این صورته که من یا بقیه ناظرین یه عکس اینجا قرار می دیم و بعد دوستانی که می خوان وارد ایفای نقش شن یه داستان یا نمایشنامه کوتاه در موردش می نویسن. پست ها به صورت تکی ارسال می شن و دنباله دار نیستن.
متأسفانه نمی تونم نوشته ی شما رو تأیید کنم. برای دیدن عکس فعلی به چند صفحه قبل مراجعه کن.
احتمالاً یکی دو روز دیگه عکس جدید ارسال می شه.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 16:53:50
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
چون تصویرش زیباست منم یه نمایشنامه میذارم!
-------------------------------------------------------------------------
هری نوشته ی روی بطری رو که چند لحظه پیش از کمد دامبلدور در اورده بود خواند:
اخرین خاطره ای که از سیریوس گرفتم.
هری بشدت دوست داشت تا اخرین چیزی رو که سیریوس به دامبلدور داده بود ببنید. ایا این خاطره هم مثل خاطرات سوروس بود؟ یا فقط شیطنت های سیریوس بود؟ تا چند لحظه دیگر جوابش را میگیرفت. محتوای درون بطری را درون قدح خالی کرد و بعد... .

در اتاقی قرار داشت. اتاقی با سقف کوتاه و فضای کوچک و بسته. نور اتاق از فانوسی تهیه میشد. رو به رویش چهار مرد جوان، که به نظر هفده ساله میرسیدند، قرار داشتند.

یکی از انان لاغر و قد بلند بود. پولیور طوسی رنگی بر تن داشت و موهای روشنش تا شانه اش میرسید. ریموس لوپین بسیار جوان و خوش چهره و سرحال. به نظر میرسید زمان زیادی تا بدر کامل داشت. بسیار زیبا بود مثل ماه کامل و درخشان. کسی که بهترین معلم او بود و مبارزه با دیوانه ساز ها را به او یاد داده بود. کسی که در نبرد بزرگ هاگوارتز کشته شده بود.

نفر دوم حال هری را بهم میزد. خپل و چاق روی یک صندلی نشسته بود و با سو ظن به کاغذ روی میز نگاه میکرد. پیتر پتی گرو.

هری بیش تر از این به اون خیانتکار نگاه نکرد. نفر بعدی مردی با سیمای زیبا و موهای مشکی لخت بود. بسیار جوان و زیبا بود به زیبایی قرمز گریفندوری. پدر خوانده اش: سیریوس بلک. اون به خاطر اشتباه بزرگ هری در وزارتخونه کشته شده بود.

مشغول طراحی چیزی بود. هری به ان توجه نداشت فقط به نفر بعدی نگاه میکرد. پدرش: جیمز پاتر.
با یک عینک گرد. مثل خود هری، موهایش هم اشفته بود. چوبدستی اش را میان انگشتانش میچرخاند. بسیار جوان و زیبا بود. به زیبایی یک گوزن درخشان.
پدری که به دست لرد ولدمورت کشته شده بود.

سیریوس با صدایی رسا و زیبا گفت:
- بالاخره تموم شد.
- به من این افتخار را میدید؟
ریموس چوبدستی اش را در اورد و به کاغذ ضربه زد:
- قسم میخورم کار بدی انجام دهم.
نوشته هایی بر روی صفحه ظاهر شد. جیمز با صدایی که شور و شعف در ان نهفته بود گفت: درسته...
- نه! نگاه کن... جلوی اسم ما نوشته: هری جیمز پاتر.
هر چهار نفر به جلویشان خیره شدند. دقیقا به چشمان هری. ناگهان قطره ای اشک بر چشم جیمز نشست.
- باید بریم هری!
پروفسور مک گونگال بازوی هری را گرفت و بالا کشید.

هری ساعتها روی کف دفتر دامبلدور مرده نشست و گریه کرد. همه انها به خاطر او مرده بودند. او صحنه خیره شدن انان را ذهنش مرور میکرد و گریه میکرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
با این عکسی که انتخاب کردید، مگه میشه داستانی غیرمحاوره ای نوشت؟ همش میشه دیالوگ که!

==========

دیگر کلافه شده بود. مدام رویش خط و خطوط عجیب و غریب رسم می شد و با طلسم های عجیب تر، سرگیجه می گرفت! آخر این چه وضعش بود؟ مگر او دل نداشت؟

این پسربچه های شرور دست از سرش برنمی داشتند. هر روز لوله اش می کردند و به نقاط عجیب و غریبی حمل میشد و حاصل این نقل و انتقال، باز هم خطوط عجیب و وردهای عجیب تر بود.

تصمیم گرفت کاری کند که دست از سر کچلش بردارند! فهمیده بود قصد دارند تمام نقاط ساختمان محل زندگی خود را کشف و روی وی درج کنند. پس تصمیم گرفت خودش دست به کار شود و هرچه می داند، ظاهر کند.

زمانی که هر چهار پسرک دور میز نشسته بودند و با پرگار و گونیای جادویی روی بدنش سیخ سیخ می زدند، کوچکترینشان پرسید: اصن چرا داریم این نقشه رو رسم می کنیم؟

پسرک عینکی با موهای ژولیده پاسخ داد: آخه قسم خوردم که می خوام شرارت کنم!

در یک لحظه تمامی قسمت های هاگوارتز در برابر چشمانشان ظاهر شد و تمامی ساکنین در هر قسمتی از مدرسه که قرار داشتند، دیده شدند. نقشه غارتگر تصمیم گرفته بود متولد شود. کاغذ پوستی با رضایتی در دل به چهره ی شگفت زده ی پسربچه ها نگریست. حالا نوبت او بود کمی سرگرم شود و تفریح کند. "دیگه کمک بسشونه. بذار خود این فسقلیا کشف کنن چطور می تونن منو ظاهر کنن یا اطلاعاتم رو مخفی کنن!"

کاغذ پوستی درجه شرارت و هوش این بچه ها را دست کم گرفته بود.

==========

ویرایش + پی نوشت: هاااااااا... من الان بقیه پست ها رو خوندم و دیدم بچه های دیگه به راحتی داستان غیر دیالوگی نوشتن! خخخخخخخخ چه ضایع شدن بامزه ای!

تأیید شد.
پست خوبی بود و از زاویه ی قشنگی به داستان نگاه کرده بودی. از نظر شکل نوشته اینتر زدن بعد از هر دو خط صحیح نیست. بعد از اتمام هر پاراگراف یه اینتر می زنیم. حداقل تعداد خطوط برای هر پاراگراف 3 سطره. و به جز موارد خاص و استثنا نمی تونیم پاراگرافی کوتاه تر از 3 سطر داشته باشیم. پس اگه پاراگراف 2 سطری بود، باید اونو به پاراگراف قبل یا بعد متصل کنیم.
راستی چقدر از کلمه ی «پسرک» استفاده کرده بودی. مثلاً ترکیب«پسرک ها» زیاد مأنوس نیست. اگه از «پسر» یا «بچه» هم استفاده می کردی همون مفهوم رو می رسوند.

موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mr.Akhmu در 1392/8/6 19:36:28
ویرایش شده توسط Mr.Akhmu در 1392/8/6 19:38:06
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 16:58:38
هه!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز:بچه ها،بیاین.من یه جایی رو بلدم.
سیریوس:از کی تا حالا تنها تنها مکان های مخفی رو کشف میکنی؟
جیمز:خوب حالا توام....یه بار که داشتم با شنل نامرئیم...
سیریوس:چــــــــــــــــی؟!با شنل نامرئی؟خیلی بی معرفتی!
ریموس:بچه ها،ساکت.شما که تصمیم ندارین کل قلعه رو بیدار کنید.فکر کنم رسیدیم.جیمز این جاست؟
جیمز:اره، خودشه.
سیریوس زودتر از همه پرید و پشت میز نشست.
جیمز:هی!کی گفت تو رییسی؟!
سیریوس:مگه الان رییسم؟
جیمز:وقتی پشت میز می شینی یعنی رییسی دیگه!
پیتر:بهتر نیست کارمون رو شروع کنیم؟
ریموس:آفرین پیتر، یه بار تو عمرت حرف درست زدی.
سیریوس:جیمز،اون جوهر مخصوصه رو بده.
جیمز:من کار دارم.
سیریوس:مثلا چی کار؟
جیمز:دارم رو اسم نقشه فکر میکنم.
سیریوس:زحمت نکش!من قبلا انتخاب کردم.
جیمز:تو غلط......حالا چی هست؟
سیریوس:«نقشه غارتگر»
پیتر:مگه ما راهزنیم؟
سیریوس:نه،از یه منظر دیگه باید بهش نگاه کنی.
پیتر:از چه منظری؟
سیریوس:اصلا ولش کن.بچه ها،زود باشید اون مخ آکبندتونو به کار بندازید،راه های مخفی و غیر مخفی رو بگین بکشم.
هرکس شروع به گفتن راه هایی کرد که یادش بود؛فقط پیتر ساکت بود.
جیمز:میگم چطوره یه کاری کنیم که اسنیپ رو زرزروس نشون بده؟
ریموس فهمید که دوباره بحث سر اسنیپه و حالاحالاها تموم شدنی نیست پس فورا گفت:
نه،اونوقت میفهمن این نقشه ماله ماست،چون بیش تر ما از اون لقب استفاده می کنیم.
جیمز با این که ناراضی بود گفت:
واسه باز و بسته شدنش چی کار کنیم؟
ریموس:مگه قراره چی کار کنیم؟
سیریوس:منظورش اینه که یه رمزی بزاریم واسه باز و بسته شدنش که به دست هرکسی نیفته.من یکی که نمیخوام اینو تو دست زرزروس ببینم.
پیتر:باز شو،بسته شو چطوره؟
ریموس:نه،این بیش از حد سادست.به نظرم این خوبه «من قسم میخورم کار بدی انجام بدم»و«شیطنت انجام شد»
جیمز از خوشحال جیغی کشید و ریموس را بغل کرد که باعث شد ظرف مرکب روی نقشه بریزد.همه خشکشان زد.ریموس در بغل جیمز سعی کرد چیزی بگه:
اِ.........
اما فریاد سیریوس مانع به گوش رسیدن صدای او شد:
جــــــــــــــــــــــــیمز میــــــــــــــــــــــــــــــــکشــــــــــــــــــــــــمتــــــــــــــــــ

من توی بازی با کلمات چند بار در مورد علائم نگارشی و فاصله گذاشتن بعد از هر علامت توضیح دادم؟!
به هر حال در مقایسه با اونجا کمی پیشرفت داشتی ولی کافی نیست.
از طرفی کل پست دیالوگ بود. اگه می خوای از دیالوگ های زیاد استفاده کنی باید یه کم توی نحوه ی نوشتن دیالوگ ها خلاقیت به خرج بدی. این شیوه ی
اسم: دیالوگ.
اسم:دیالوگ.
اسم: دیالوگ.
پست رو به شدت یکنواخت می کنه.

به این مثال ویرایش شده توجه کن:

قبل از ویرایش:
سیریوس زودتر از همه پرید و پشت میز نشست.
جیمز:هی!کی گفت تو رییسی؟!
سیریوس:مگه الان رییسم؟
جیمز:وقتی پشت میز می شینی یعنی رییسی دیگه!
پیتر:بهتر نیست کارمون رو شروع کنیم؟
ریموس:آفرین پیتر، یه بار تو عمرت حرف درست زدی.

بعد از ویرایش:
سیریوس زودتر از همه دوید و پشت میز نشست. جیمز که نفس نفس زنان خودش را به او می رساند گفت: «
هی سیریوس!کی گفت تو رییسی؟!»
سیریوس جواب داد: «مگه الان رییسم؟»
جیمز غرغر کنان گفت: «وقتی پشت میز می شینی یعنی رییسی دیگه!»
پیتر که از این وضع کلافه شده بود وسط بحث پرید: « بهتر نیست کارمون رو شروع کنیم؟»
ریموس به نشانه ی تأیید سرش را تکان داد.

لطفاً یه پست دیگه بنویس که به جز دیالوگ، توصیف و فضا سازی هم داشته باشه.

تأیید نشد.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/8/7 17:26:12

تصویر تغییر اندازه داده شده