جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1392 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
رون و هری، هر دو پشت در چوبی ایستاده بودند و اجازه ی ورود می خواستند. رون که کمی ترسیده بود رو به هری گفت:
-به نظرت... چی کارمون داره؟؟؟
هری عینکش را جابه جا کرد و با نگاهی متفکرانه گفت:
-نمیدونم....ولی مطمئنم هر چی باشه به گند کاری های تو مربوطه!
رون از عصبانیت سرخ شد و خواست جواب دندان شکنی به هری دهد ولی با باز شدن در ناکام ماند.
اسنیپ مانند ببر زخمی در چارچوب در ایستاده بود و مانند ببر زخمی، با خشم به آن دو نگاه میکرد. رون لبانش را تر کرد و رو به اسنیپ گفت:
-ما رو خواسته بودین؟؟؟
اسنیپ سرد و جدی گفت:
-بیایین تو!
رون زیر لب، طوری که اسنیپ نشنود رو به هری گفت:
-برو تو که گاومون اژدها زاییده!!!!
هری و رون از مقابل اسنیپ گذشتند و وارد دخمه ی سرد و بی روح او شدند، ولی ظاهرا اسنیپ تنها نبود و فلیچ نیز آن جا بود و گربه یپشمالو اش را در دست داشت و او را ناز میکرد. رون سرش را برگرداند و با دهن کجی گفت:
-اه....چندش!
هری خواست بخندد ولی با امدن اسنیپ به لبخندی اکتفا کرد، اسنیپ جلوی آن دو قرار گرفت و با خشم توپید:
-باز هم شما دوتا و باز هم قانون شکنی، فلیچ دیده که شما دیروز یواشکی به بیرون از مدرسه رفتید، چه دلیل قانع کننده ای دارید؟؟؟
رون و هری هر دو میدانستند که آن روز به اصرار هرمیون به خارج از مدرسه رفته بودند چون هرمیون برای جبران کردن شوخی رون، که با او کرده بود ان ها را پی نخود سیاه فرستاده بود آن هم به بهانه ی این که هاگرید با ان ها کار دارد.
رون شانه ای بالا انداخت و گفت:
-ما فقط رفته بودیم هواخوری!!
اسنیپ که از سر خشم در حال منفجر شدن بود، دستانش را محکم به میزی که صد ها معجون جور وا جور رویش داشت کوبید و گفت:
-یعنی اینجا هوا نداره؟؟؟؟
رون که فهمید گند زده است با من و من گفت:
-اخه بیرون هواش بهتره، هم درخت زیاد داره، هواشم که پاکه، منم که شخصا به هوای آلوده آلرژی دارم و این شد که....
اسنیپ که دیگر کلافه شده بود سرش را با دو دست گرفت و فریاد زد:
-بیرووووووووووون!!!!!
رون و هری که از ترس تقریبا چسبیده بودند به سقف، هر دو لرزان از دخمه بیرون امدند و رون موقع بیرون آمدند زبانش را برای فلیچ بیرون آورد که از چشم اسنیپ دور نماند سپس هر دو بیرون آمدند که رون شروع کرد:
-اخه یکی نیست بیاد به این دختره ی چی چی بگه این دیوونه بازیا چیه که میکنه؟؟؟ نمیدونه اینا یه تختشون کمه؟؟؟ لاقل میخواست تلافی کنه یه کم درجه شو میاورد پایین
هری شانه ای بالا انداخت و گفت:
-الآن همه چیزو روشن میکنم
و سپس هر دو به طرف خوابگاه دختران حرکت کردند.......

تأیید شد.


از نظر توصیف و فضاسازی خیلی خوب بودی. تا دو سوم اول متن همه چیز خوب بود. البته به جز چند تا غلط تایپی و این جمله که تکرار صفت ببر زخمی برای اسنیپ دو بار پشت سر هم چندان جالب نبود :«اسنیپ مانند ببر زخمی در چارچوب در ایستاده بود و مانند ببر زخمی، با خشم به آن دو نگاه میکرد.»

اما یک سوم آخر متن که در واقع محتوای اصلی و منطق حاکم بر داستانت بود، چندان چنگی به دل نمی زد. دلیل بیرون رفتن هری و رون اصلاً منطقی نبود و غیر منطقی تر از اون واکنش اسنیپ بود.
اون ببر زخمی که توی پاراگراف اول توصیف کرده بودی، به همین سادگی وقتی می شنوه رون به هوای آلوده آلرژی داره، فقط با کلافگی داد می زنه بیرون و بیخیال ماجرا می شه؟!
اسنیپی که ما می شناسیم هیچ فرصتی رو برای تنبیه از دست نمی ده. حداقل می تونست چند امتیاز از گریفیندور کم کنه.

من حدس زدم چون می خواستی داستانت کوتاه باشه زیاد روی ارتباط منطقی و محتوا وقت نذاشتی. اما این به هیچ وجه کار درستی نیست. امیدوارم بعد از این بیشتر روی محتوای پست هات کار کنی.

موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/11/7 20:25:01
some times I want to speak but I prefer to smoke......
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1392 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- عَععععععععَی..ول کن گوشو!!
- دهنتو ببند ویزلی!

سرایدار این را گفت و گوش رون را محکمتر چسبید و در حالیکه از پلکان پایین می رفت و آن دو را به همراه خود می کشید، غرولند کرد:
- بلاخره مجوز ِ شلاق صادر شده. کمر یکی دوتاتون که تو سرسرای ورودی صاف شه، بقیه حساب کار دستشون میاد!

هری آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی به رون نگاه کرد که گوش هایش سرخ شده بود و البته گوشی که در چنگ سرایدار بود، سرخ تر.
بدون شک بعد از مرگ دامبلدور، هاگوارتز تغییر کرده بود.
هاگوارتز خیلی تغییر کرده بود.
شاید بهتر بود به توصیه ی نویل از تابلوی آریانا وارد هاگوارتز می شدند. نه مثل اسنورکک های شاخ چروکیده ی احمق، از در اصلی!

خنده های سرایدار رشته ی افکارش را پاره کرد:
- دیگه تو دردسر افتادی پاتر! مستقیم می برمت پیش آقای مدیر. چه فکری کردی که از تابلوی آریانا نیومدی و مثل اسنورکک های شاخ چروکیده ی احمق از در اصلی اومدی تو؟ خوبه می دونی تحت تعقیبی و انقد بی پروا عمل می کنی. می خوای بگی خیلی خفنی؟!

سرایدار مقابل ورودی یکی از دخمه ها ایستاد و در زد و بدون آن که منتظر جواب باشد با اشتیاق فریاد زد:
- جناب مدیر! پاترو آوردم!!
- بیا تو.

در باز شد و سرایدار، هری و رون را به داخل راند. رون در حالیکه گوشش را می مالید زیرلب ناسزا گفت و هری در جستجوی مدیر جدید در اتاق چشم گرداند.

و او را یافت.
رو به شومینه بر روی مبل راحتی نشسته و پشتش به آن ها بود. هری برگشت و به سرایدار نگاه کرد که به زنجیرهای آویخته کنار در خیره شده بود و چشم هایش برق می زدند.

- شلاق..زنجیر..از سقف آویزونتون می کنم.. جیغ و دادتون کل ِ مدرسه رو می گیره!..کاری میکنم که از به دنیا اومدنتون..
- کافیه!..
- ولی جناب مدیر..
صندلی مدیر چرخید.
- تو دیگه برو.. خودم به کارهاشون رسیدگی می کنم!..

سوروس اسنیپ نگاهی لبریز از خشم و نفرت به هری و رون انداخت. سرش را تکان داد.سلانه سلانه از دخمه خارج شد و هری و رون را با آرگوس فیلچ تنها گذاشت که بی توجه به آن ها، خانوم نوریس را نوازش می کرد که بر روی پاهایش به خواب رفته بود.

چشم هری روی ساعد چپ فیلچ ثابت ماند.
اسنیپ حق داشت...
اینبار دیگر به دردسر افتاده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1392/11/6 17:05:16
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 بهمن 1392 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ: باز هم شما دوتا. موضوع چیه فلیچ ؟
فلیچ که داشت گربه اش را نوازش می کرد با صدایی که تویش (در آن) بدجنسی موج می زد و خوشحال بود که آن دو را به جای مک گوناگل پیش اسنیپ آورده. (ویرگول) گفت :
این موقع شب داشتن تو راهرو ها پرسه می زدند پروفسور.
هری داشت در ذهنش به رون بد و بیراه می گفت که نفشه را درست چک نکرده بود .چطور می شود اسم فلیچ را روی نقشه ندید ؟؟؟
رون: پرسه نمی زدیم پروفسور تا دیر وقت توی کتابخانه بودیم .
اسنیپ: کتابخانه ؟ الان ؟؟تو واقعاً هیچی راجع بهش نمی دونی.توصیه می کنم راجع به این موضوع کمی با خانم گرنجر صحبت کنی ویزلی.
اسنیپ کمی سکوت کرد و بعد رو به هری کرد و گفت:
داشتین چی کار می کردین پاتر ؟
هری می دانست جواب ِ رون احمقانه بود ولی نمی خواست او را تنها بگذارد به ناچار گفت:
فکر می کنم ویزلی به این سوال جواب داد پروفسور .
اسنیپ:فکر می کردم با هوش تر از اینها باشی پاتر ولی مثل ِ این که بقیه کارهات هم مثل یاد گرفتن ِ چفت شدگیته !
نگاهی به چشم ها و سپس سر تا پای هری انداخت و یک دفعه صدایش بالا رفت و ادامه داد :
تو خیلی شبیه پدرت هستی اونم مثل ِ تو بود یه احمق ِ کله خر که لیاقت ِ هیچ چیزُ نداشت. 20 امتیاز از گریفیندور کم می شه .
رون می خواست حرفی بزند اما تا آمد دهانش را باز کند اسنیپ فریاد زد:
همین که گفتم .بیرون !
هری تعجب کرده بود و نمی دانست چرا اسنیپ به همین سادگی و بدون این که بفهمد چرا بیرون خوابگاه بودند ولشان کرد.اما خوش حال (خوشحال) بود که به خیر گذشت . می دانست اگر اسنیپ از کار های الف دال سر در بیاور خیلی بد خواهد (بد خواهد شد) سریع رون را که داشت برای آن 20 امتیاز آتش می گرفت را (را باید حذف شود) از آنجا بیرون برد .

تأیید شد.

چند تا از غلط ها رو با آندرلاین مشخص کردم و درستش رو توی پرانتز نوشتم.
3 تا مورد دیگه رو هم باید رعایت کنی:
1) در بعضی از قسمت های متن، لحن محاوره و لحن کتابی با هم به کار رفته بود. باید تفکیک این دو لحن رو رعایت کنی.
2) قبل از علامت نگارشی (نقطه، ویرگول، علامت سؤال و ...) نیازی به فاصله نیست اما بعدش باید فاصله بذاری.
3) روی پاراگراف بندی باید بیشتر کار کنی.

موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/11/5 19:45:27
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1392 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
فلیچ ناراحتر از همیشه هری پاتر و رونالد ویزلی رو پیش پروفسور اسنیپ برد . سوروس همین که اون دو تا رو دید با قیافه ای بسیار خشن با همان سبک حرف زدن آرامش گفت:
-ای احمق ها بخاطر این که دیروز شما رو به علت تقلب کردن تو امتحان تنبیه کردم اومدین تمام مواد کمیابم بالاخص مواد اولیه چهل گیاه رو دزدین ؟ خودتون رو لایق چه تنبیهی می دونــــید؟ و صد البته می بینم که خانم گرنجر همرا شما نیست. اگر بفهمم اون مشغول ساختن معجون با مــــواد منه ، عاقبت خیلی بدی در انتظارتونه.
فلیچ: نمی دونم چرا هر وقت یه اتفاقی میوفته پای این سه تا در میونه.
رون: باور کنید یا نکنید آفای فلیچ چهار ساله که دارم این سوالو از خودم میپرسم .
سورس: دروغ گفتن بســـه ویزلی ، اعترافـــــ کنید.
هری : ولی پروفسور باور کنید کار ما نبوده.
سورس: منو مجبور کردید قانون رو زیر پا بذارم. آرگـوس!
فلیچ: بله قربان.
سورس: اون معجون صداقت رو از اون صندوقچه بده به من.
فلیچ: چشــــم پروفسور.
سورس یک قطره از معجونو توی دهن هر کدوم ریخت و گفت :
-دیروز چه اتفاقی تو آزمیشگاهم افتاد؟
اون دو تا دستشونو به سمت فلیچ نشانه رفتنو مثل غول ها گفتن :
-آرگوس فلیچ بعد از شام دیشب با یه جعبه ای که ازش صدای برخورد شیشه میومد از آزمایشگاه شما بیرون اومد.
سورس جریانو از آرگوس جویا شد و اون اعتراف کرد که گربش مریض شده بود و اینم بخاطر دوا درمون اون ، اونا رو برده بود که معجون درست کنه که موفق نشده بود و قرار بود بعد از ظهر موادو بزاره سر جاش. سورس که به نیت فلیچ پی برده بود اونو بخشید و جریان به خوشی تموم شد غافل از اونکه پروفسور معجون خنثی کننده رو بهشون نداد و هرمیون تا فردای اون روز هری و رون رو سوال پیچ کرده و از زیر و بم زندیگیشون آگاه شد.


تأیید شد.
پست کوتاه و خوبی بود. چند تا غلط تایپی داشتی که با رنگ قرمز مشخص کردم. امیدوارم باز هم دقتت رو توی نوشتن بیشتر کنی.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/30 3:03:56
پارسال ایفای نقش هرماینی گرنجر بودم!! بیکارم کردن !!بـــــــیکار!!
(البته از بروبچ جادوگران متشکرم چون واقعا زمان برای ایفای نقش نداشتم، رول نباید بیکار بمونه)

تصویر تغییر اندازه داده شده


به توئیترم هم سری بزنید!!
https://twitter.com/hamed__n
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 دی 1392 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه های شب بود پروفسور در اتاق تاریک و پر از وحشت خود که با معجون های جادویی پر شده بود نشسته بود و در همین حال هری و رون که بعد از وقت مجاز به خانه ی هاگرید رفته بودند حالا با تمام وجود میدویدند تا از دست آقای فلیچ فرار کنند
رون : هری نقشه ای داری ؟ من نمیخوام اخراج بشم ! همش تقصیر تو بود .

هری : فعلا بدو ! بعدا راجب این که تقصیر کی بود صحبت میکنیم .

در حال دویدن بودن که فهمیدن راهی که آمدن بن بست است و به انبار پروفسور اسنیپ ختم میشود !

فلیچ : خوب دیگه گرفتمتون ! بازم میخواین در برین بچه های بی عقل بی ادب

فلیچ به طرف رون هجوم آورد ولی رون جا خالی داد و فلیچ و گربه ی نازنینش داخل انبار اسنیپ افتادن و با برخورد گربه ی آقای فلیچ به یکی از معجون ها معجون بر روی گربه ریخته شد و گربه به طور وحشتناکی جهش یافته شد !

در همین حوالی بود که اسنیپ دوان دوان از راه می رسد و با چهره ای خشمگین نعره ای بر سر هری و رون میزند

اسنیپ : وووواااااییی ! باز هم این دو خرابکار ! خدایا کمک ! اخه بچه های دست و پا چلفتی میدونید همین الان چه دسته گلی رو به آب دادین ؟


هری و رون لبخند میزنن و به پروفسور نگاه میکنن انگار که اتفاقی نیوفتاده

اسنیپ : شما همین الان یه گربه رو به یکی از وحشت ناک ترین موجودات دنیا تبدیل کردین که به تنهایی میتونه کل هاگوارتز رو نابود کنه ای بی عقل های دست و پا چلفتی ! پادزهرش هم معجون ساقه ی گل سرخابی تپه های شیب دار دره ی ویزارد وار هست که با پای پیاده حدود دو هفته راهه و تا اون موقع هاگوارتز توسط این موجود جهش یافته خورده شده !

فلیچ از زیر معجون ها با صدایی خسته میگوید : خدایا شکرت ! من هنوز زنده ارم ! من هنوز زنده ام !
فلیچ هی این جملات را میگوید تا این که یکی دیگر از معجون های طبقه آخر قفسه بر روی سرش میوفتد و فلیچ بیهوش میشود

در همین لحظات بود که رون داد میزند : ارهههه ! ارههه ! ماشین پرنده ! ما میتونیم از ماشین پرنده استفاده کنیم با ماشین پرنده ما یک روزه میرسیم

پروفسور که کمی گیج شده بود قبول کرد و آن ها با بد اخلاق ترین معلمشان به سفری برای نجات هاگوارتز رفتند . . .

آن سه سوار بر ماشین پرنده به سمت دره ی ویزارد وار میرفتند بلاخره بعد از یک روز به دره رسیدند و ساقه ها را جدا و معجون خاصش را ساختند و به سمت هاگوارتز برگشتند در لحظه ای که به هاگوارتز رسیدند دیدند که گربه ی فلیچ که حالا به هیولایی جهش یافته تبدیل شده بود به سمت دانش آموزان در حال حمله بود که ناگهان هری معجون رو به سمت هیولا پرت میکند و هیولا دوباره به شکل گربه در میاید و همان گربه ی آقای فلیچ میشود

بعد از تمامی این ماجرا ها اسنیپ به فلیچ دستور داد که هری و رون را به اتاقش ببرند

هری : چیزی شده پروفسور ؟

اسنیپ : نه فقط تمام ذخایر معجونم به فنا رفت شما دو تا به خاطر این کارتون دو تا تنبیه دارید یکی به خاطر گربه ی آقای فلیچ و مجبور کردن من برای سفر با دو خل و چل و دیگری برای معجون های من !

در همین حوالی بود که فلیچ گفت : نه پروفسور ! با این که به خاطر این دو نفر یک آب خوش از گلوم پایین نرفته ولی همین که گربه ام رو برگردوندن کافیه من ازشون شکایتی ندارم

اسنیپ : خوب حالا که این طوره لطف میکنید و تمام معجون ها رو بر میگردونین !

بعد از تمام شدن حرف اسنیپ اسلاگهورن در را باز کرد و گفت : اسنیپ دوست عزیزم ! دیدم انبارت خالیه همه رو با توجه به لیستی که اون جا بود پرش کردم ! موفق باشی دوست عزیز !

و بعد در را بست و رفت در این لحظه بود که پروفسور به شدت عصبانی شد و حرص خورد ! (دقیقا
عین توی تصویر ) پایان

راستی چرا سایت اینگلیسی شد ؟


تأیید شد!

یکی از ایرادات خیلی جالب پستت نذاشتن نقطه آخر جمله ها بود. من توی پست قبل تذکر دادم زیاد از علامت تعجب استفاده نکنی. زمانی که علامت تعجب یا علامت سؤال آخر جمله نداریم، خیلی ساده از نقطه استفاده می کنیم!

چند تا غلط املایی هم داشتی. مثلاً بالاخره این شکلی نوشته می شه.

اما از نظر محتوا این جمله خیلی جالب بود!
«با پای پیاده حدود دو هفته راهه و تا اون موقع هاگوارتز توسط این موجود جهش یافته خورده شده !»

دقیقاً چرا با پای پیاده؟!

اینا مثلاً جادوگر هستن و به جز ماشین پرنده آقای ویزلی، هزار راه جادویی دیگه برای رفتن به اون دره وجود داره مثلاً غیب و ظاهر شدن!
حالا بگذریم از این که وسایل نقلیه مشنگی مثل اتومبیل، قطار و هواپیما هم مطمئناً بهتر از پای پیاده هستن!

با همه ی این احوال چون نسبت به پست قبل پیشرفت خوبی داشتی و اشتیاق خاصی برای ورود به ایفای نقش توی پستت دیدم تأیید می شی.
امیدوارم با تمرین و خوندن پست های خوب خیلی زود پیشرفت کنی.
حتماً به انجمن ویزنگاموت سر بزن. سایت هم احتمالاً به این خاطر انگلیسی شده که زبانش رو تغییر دادی.

موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/21 4:01:24
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/21 4:15:28
________________________________________

you shall not pass ! :D
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 دی 1392 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ : واااااای ! خدایا من رو از دست اینا بکش !

پاتر ! رون ! برای این کارتون توضیجی هم دارین ؟
با تو هم هستم فلیچ !

هری : ولی قربان ما از انبارتون دزدی نکردیم !

اسنیپ : تو حرف نزن هری ! این از شما دو تا بی خاصیت این هم از این سرایدار مفت خور ! فلیچ فقط کافیه گربت یک بار دیگه به خاطر گرفتن موش های آزمایشگاهی داخل انبارم بیاد و کل انبار رو بترکونه اونوقت که من تو و دانش اموزا و دامبلدور و خودمو میترکونم فهمیدی ؟

رون دم گوش هری : این معجونی مصرف کرده یا این که بازم معجوناش خراب از اب در اومدن !

اسنیپ : رون کافیه به جای زر زدن باید تا بعد از ظهر انبارم مرتب باشه ! وگرنه . . . وگرنه . . .

هری : باشه استاد مرتبش میکنیم !

رون : ولی ما که نمیتونیم اون همه معجون بسازیم !

هری : یه فکری دارم ! خودشه ! اقای اسلاگهورن !

هری و رون به پیش اسلاگهورن میرن

هری : اقای اسلاگهورن . . .

اسلاگهورن : هری ! چی شده ؟

هری : خوب گربه ی فلیچ انبار اقای اسنیپ رو ترکونده و اون کر میکنه ما هم دزد انبار هستیم و اون گفت اگه ما اون معجون ها رو تا بعد از ظهر برنگردونیم خوب یه تنبیه خیلی خیلی شدید داریم خواستم بدونم میتونید کمکمون کنید ! (به جای علامت تعجب باید علامت سؤال استفاده بشه)

اسلاگهورن : معلومه هری دنبالم بیا !

اسلاگهورن و هری به انبار اسلاگهورن میرن و بعد اسلاگهورن یک دکمه رو شار میده و یک در مخفی باز میشه واااااااییی ! بی نظیر بود شهری پر از معجون ! هری لیست معجون ها رو باز کرد و همه رو تهیه و به انبار اسنیپ برگردوندن و باز هم اسنیپ بیچاره کم اورد . . .


قبوله دیگه . . . نیست ؟

خیلی زیاد از علامت (!) استفاده کردی. بیشتر اوقات لازم نبود. غلط تایپی و املایی زیاد داشتی. از نظر دستوری پست نسبتاً خوبی بود و پاراگراف بندی خوبی هم داشت. اما سوژه رو خیلی خوب پردازش نکرده بودی. نه روند منطقیش اونقدر خوب بود که بشه به عنوان یه پست جدی در نظر گرفتش و نه طنز پر رنگی داشت.
لطفاً یه پست دیگه بزن و نکاتی که گفتم رو رعایت کن. بعضی از قسمت هایی که توش غلط تایپی،املایی یا نگارشی داشتی رو با رنگ قرمز مشخص کردم. اگه ابهامی وجود داشت پیام شخصی بزن.

موفق باشی


تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/20 14:33:06
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/20 14:43:49
________________________________________

you shall not pass ! :D
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 دی 1392 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- اه! بازم که اینا رو اینجا آوردین! اصلا چرا باید اینجا باشید؟ نمی ذارین یه آب خوش از تو گلوی من پایین بره؟

چند دقیقه ای می شد که پروفسور اسنیپ در حال دعوا کردن با رون و هری بود و به هیچ کدام از آنها اجازه ی حرف زدن نداده بود!
پروفسور اسنیپ بعد از دیدن هری و رون که همراه با فیلچ وارد اتاقش شده بودند و قیافه ی ناراضی فیلچ، شروع کرده بودند به دعوا با هری و رون. قیافه ی اولیه ی هری و رون با اینکه خیلی خوب و خوشحال می نمود، ولی حالا بعد از شنیدن این همه غر زدن از طرف پروفسور اسنیپ، جای خود را به ناراحتی می داد.
- خب، نمی خواین هیچکدومتون حرف بزنید؟ باید به زور متوسل بشم؟

- پروفسور، ما می خواستیم ...

- نمی خواد حرف بزنی! می دونم که دروغ میگی؛ فیلچ تو بگو!

فیلچ نگاهی شیطانی به هری و رون کرد و می خواست مثل همیشه کار را برای آنها سخت تر از قبل کند، برای همین تصمیم گرفت دلیل آمدن آنها را از اسنیپ مخفی کند!
- اونا یه ورود غیر قانونی داشتن، سعی داشتن با یه ماشین وارد محوطه بشن و دزدکی برن سرسرای اصلی که گرفتمشون!

هری و رون با چهره ای بهت زده به فیلچ نگاه می کردند و نمی توانستند چیزی بگویند! چهره ی اسنیپ با هر کلمه ی فیلچ عصبانی تر و وحشی تر میشد، ولی چیزی در صدای فیلچ توجهش را به خود جلب کرد.
- چرا صدات میلرزه؟ اتفاقی افتاده که میخوای از من پنهون کنی؟

- ن ن ن نه پروفسور، هیچچچی نیست!

- میفهمم خودم! لجی لیمنس (؟)!

خاطره ای در برابر چشمان اسنیپ جان گرفت، هری و رون دوان دوان به سمت دخمه ها می آمدند و در حال قایم کردن چیزی با در داخل جیبشان بودند که ناگهان فیلچ جلوی راه آنها سبز شد و بعد از دعواهای همیشگی اش، هر دوی آنها را کشان کشان به سمت اسنیپ آورد!
- اون چیزی که داشتین قایم میکردین چی بود؟

- هیچی! :worry:

- آکسیو!

جعبه ای مکعبی شکل از داخل جیب شلوار هری بیرون آمد و همینطور یک بسته ی باریک از جیب پیراهن رون به سمت اسنیپ پرواز کرد و با وجود تلاش هری و رون برای گرفتن آنها، دستان استاد معجون سازی آنها را در هوا قاپید!
- خب، ببینیم چی اینجا داریم! اینا برای کی هستن؟ میخواستین ...

حرف اسنیپ با دیدن یادداشت های روی بسته ها نا تمام ماند و قیافه ی عصبانی چند لحظه پیش جای خود را چهره ی بهت زده ای داد!

نقل قول:
ما اینا رو برای شما آوردیم پروفسور، میدونیم یکی از بزرگترین مشکلاتی که دارین همین موهاتون بوده که همیشه چرب بوده، واسه همین من و رون خواستیم که دو تا هدیه براتون بیاریم که دیگه هیچوقتِ هیچوقت هیچکسی نتونه شمارو به خاطر موهاتون مسخره کنه! تو یکیشون یه جعبه شامپو ایوان هست و تو اون یکی هم یکی از آخرین مدل های شانه ی مو، امیدواریم که خوشتون بیاد.

هری و رون!


اسنیپ با چشمانی که اشک در آنها حلقه زده بود به سمت هری و رون برگشت.
- شما چطوری میدونستین که تنها مشکل من همین نداشتن شامپو و شانه بود که همیشه موهام اینطوری بود؟

هری و رون لبخندی زدند و اسنیپ در طی اقدامی که هیچ کس در مدرسه ندیده بود، هر دوی آنها را در آغوش گرفت و از آنها تشکر کرد و سپس با خودش به مراسم برد.
پروفسور اسنیپ بعد از اون واقعه دیگه هرگز با هری و رون و هیچکدام از گریفیندوری ها مشکلی نداشت و در نهایت تعجب همگان، بیشتر طرف آنها را میگرفت. اسنیپ بعد از تمام شدن آن سال در حالیکه روز به روز خوش تیپ تر و جذاب تر میشد، از تدریس استعفا داد و علی رغم اصرار های آلبوس دامبلدور در مورد نقشه هایشان، قلعه را ترک گفت و هیچ کس از وی خبری بدست نیاورد!
بعد از این موضوع آلبوس دامبلدور در ابتدای سال ششم تحصیل هری پاتر، بدلیل نبودن اسنیپ در کنارش از شت جراحت وارده به دستش جان باخت و یک ماه بعد لرد ولدمورت، هری پاتر و تمامی دنیای جادوگری را زیر سلطه ی خود آورد و هری در انظار عموم اعدام شد!

نتیجه ی اخلاقی:
اگه فیلچ مثل آدم حرف میزد، دنیای جادوگری نجات پیدا میکرد!

تأیید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1392 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز- سیریوس و ریموس پشت پنجره ای که رو به جنگل ممنوعه بود ایستاده بودند... ریموس کمی رنگ پریده به نظر میرسید و مشغول خواندن کتابی در مورد تغییر شکل بود. جیمز مثل همیشه و از روی عادت موهایش را پریشان می کرد، بنظرش با این کار، چهره اش حذاب تر می شد و سیریوس که لباسی ساده پوشیده بود و موهای بلندی داشت به این موضوع می خندید.
مهتابی مطالب جدیدی تو کتاب هست که داری با این دقت می خونیش؟ این را جیمز گفت که دیگر از پریشان کردن موهایش دست برداشته بود! ریموس که به این شوخی ها عادت داشت، فقط نگاهی به او کرد و دوباره مشغول خواندن شد.
سیریوس: تو که میدونی چقدر تو تغییر شکل مشکل داره، باید چند بار بخونه تا متوجه بشه و شروع کرد به بلند بلند خندیدن!
ریموس کتاب را بست و با لحن جدی رو به سیروس گفت: نکنه میخوای تمام بچه ها متوجه بشن؟!
-جیمز بهتره ما در مورد کارائی که امشب قراره انجام بدیم صحبت کنیم و او به نشانه تائید، سری تکان داد.
در ان لحظه دختری با موهای قرمز و چشمانی سبز که کیفش را روی دوشش گذاشته بود از جلوی انها گذشت و جیمز برای جلب توجه لیلی، طوری که او بشنود رو به سیریوس و ریموس گفت: امشب میریم جنگله ممنوعه و هر کی هم خواست میتونه بیاد، اما لیلی بدون توجه به حرفش به راه خود ادامه داد!!


پ.ن: نمیدونستم عکس عوض شده

داستان کوتاه خوبی بود اما متأسفانه نمی تونم تأییدش کنم.
با توجه به قوانین تاپیک باید بر اساس عکس جدید یه پست دیگه بزنی.
موفق باشی.


تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/7 23:23:17
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1392 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مسخره ترین چیز توی زندگی اینه که بخوای بنویسی ولی ندونی با چه کلمه ای شروع کنی، میخوای حس کنی ولی ندونی با چه احساسی درونت رو خالی کنی، میخوای اشک بریزی ولی ندونی به چه بهانه ای چشمات رو تر کنی، میخوای بخندی ولی ندونی چطور غم ها و غصه هات رو جایگزین لبخندت کنی... اینجاست که حتی مغز پر استعدادت یه آن از حرکت میاسته و تو تنها کاری که میتونی بکنی اینه که یه بند خیره بشی به صفحه ی سفید کاغذت، بدون اینکه حتی بدونی، کلمه اولت جملت با چه حروف الفبایی شروع می شه...

اسنیپ با عصبانیت:

- هری، تمومش کن این خزئبلات رو، پسره ی... تو رو در حالی به اینجا آوردن که با اون دوست مو قرمز کچلت...

هری: رون پرفسور!!!

- حالا هر کی که هست، فرسنگ ها از هاگوارتز دور شده بودین، اونوقت خیلی راحت و آسوده، راست راست وایستادی جلوی من، دری بری تحویلم می دی، نذار فکر کنم هری پاتر شماره یک هاگوارتز، همون آدم رمانتیکی هستش که جلوی اسمشو نبر جون سالم به در برده!!! قیافت رو واسه من یکی دلبر نکن که این یه نمونه اصلا به تیپ و قیافت نمی خوره، مخصوصا با اون عینک باباقوریت و اون دوست، مو قرمزه کچلت...!

هری: رون پرفسور!!!

- گفتم که، هر کی که هست...!

رون با حالتی بغض آلود:

- پرفسور، به خدا ما رفته بودیم فقط یه قدمی با هم بزنیم، همین! اصلا به تیپ و قیافه ما می خوره بخوایم از مدرسه گنده ای مثل هاگوارتز که اسمش زبانزد خاص و عامه فرار کنیم؟؟؟ اصلا دارییم؟؟؟

فلیچ: پرفسور دروغ میگه، حرفاشو باور نکنید، خودم با همین دوتا چشمام دیدم چطور داشتن یواشکی از بالای دیوار مدرسه می پریدن پایین، تازشم نمی دونید با چه مکافاتی تونستم اینها رو بگیرمشون و بیارمشون اینجا...

هری: پرفسور، حق با رون هستش... آخه چه دلیلی داره بخوایم از این مدرسه به این گندددددگی فرار کنیم، یه نگاه به این فلیچ بیچاره بندازید، اصلا نگاه نکرده متوجه می شید با بچه های ازکابان، آخر شبا میرن بالا پشتبوم چیز میز میزنن...

اسنیپ باحالتی خشم آلوده، حاصل از تیک عصبی زیر پلک:

- ای پسره ی چیز!!! چطوری میتونی جلوی من تا این درجه از خودت چیز نشون بدی... مردک بیچاره اگر می تونست چیزی مصرف کنه که الان تو فضا بود... چطور می تونی اینقدر با وقاحت تمام وایسی جلوی چشمای من، به این و اون انگ مصرف چیز بزنی... نذار زنگ بزنم به پدر و ... اهههه! لعنتی! یادم نبود تو پدر و مادر نداری...

رون: پرفسور، نگران نباشید، میتونید زنگ بزنید به پدر و مادر من! می دونید چند وقته ندیدمشون... خیلی دلم براشون تنگ شده، پرفسوووووووور خواهش می کنم، این بار رو زنگ بزنید، قول می دیم دیگه از این به بعد، کار اشتباهی نکنیم...!

اسنیپ: ها؟! خدایا، ما رو با کیا کردی هفتاد و پنج میلیون نفر، فلیچ، این بدبختا رو ببر به خوابگاهشون که من روی خر سرمایه گذاری کرده بودم، الان مثل طوطی، برام بلبل زبونی می کردن!!! اینها رو از جلوی چشمام دورشون کن که دیگه حالم از دیدن تک تکشون به هم می خوره... بندازشون بیرون...

رون در حالی از در بیرون می رفت که التماس کنان فریاد می زد:

- پرفسوووووووووور، خواهش می کنم، خواهش می کنم زنگ بزنید به پدر و مادرممممم، پرفسوووووووووور...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتیوس پورال در 1392/10/6 2:20:08
ویرایش شده توسط آنتیوس پورال در 1392/10/6 10:22:41
شايد اون کسي که داره ميره من باشم ولي اين تو هستي که منو تنها گذاشت
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- پرفسور آوردمشون ... بگم بیان تو ؟

پرفسور اسنیپ، خشمگین و غمزده به میز تکیه داده بود. انگشتانش با رتیم عجیبی روی میز بالا و پایین می رفتند و این اصلا نشانه ای خوبی نبود؛ حتی فلیچ هم با دیدن حرکات اسنیپ، برای دو مجرم جدید مدرسه دلسوزی می کرد !

فلیچ برای بار دوم درخواستش را تکرار کرد:

- قربان، چیکار کنم ؟ بیارمشون یا نه ؟

گربه فلیچ صدای عجیبی از خودش درآورد؛ اسنیپ به خود آمد. او تا آن لحظه حتی متوجه فلیچ هم نشده بود، این دلیلی جز عشقش لیلی ایوانز و مرگش نمی توانست داشته باشد.

- بگو بیان تو ... بعدم برو دنبال مک گونگال، زود تر !

فلیچ به سرعت و به طرز احمقانه ای دخمه را ترک کرد. دخمه نمور، دفتر اسنیپ بود که بوی مرگ به وضوح در آن استشمام می شدم؛ این حس را همه نسبت به آن دخمه تاریک و نمناک داشتند، گویی آن همه بوهای مختلف، حسی عجیب را برای همه تداعی می کرد.

سوروس اسنیپ با شنیدن صدای قدم های دو نفر، رویش را برگرداند و به آن دو شخص تازه وارد نگاه کرد اما جای آن دو فقط یک سایه بیرنگ اما خاص می دید؛ او لیلی ایوانز را در پشت مهی سنگین می دید!

قطرات اشک از گونه های اسنیپ سرازیر شدند. اما او به سرعت خودش را کنترل کرد. دستانش را مشت کرد و سپس دستی بر موهای چربش کشید. دو دانش آموزی که اکنون روبریش ایستاده اند را به یاد آورد و به سرعت به سمت پله های مخفی پشت میزش رفت و چند ثانیه بعد، در آرامش به لیلی فکر می کرد!

عشق معجزه عجیبی است و اسنیپ تا سالها آن ماجرا فراموش نکرد؛ روزی که عشقش را پس از سال ها دوباره مشاهده کرد! هر چه بود، توهم، رویا یا واقعیت، برای اسنیپ حقیقی ترین رویای ممکن بود !


-----------
عشقی نمی نویسم ولی خب به نظرم نگاه کردن به یک قضیه با یکسری تفاوت ها، چیز بدی نیست؛ دیدی با زاویه ای متفاوت !

+ درخواست یک نکته ای، صحبتی چیزی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟