
به چی نازیده بود؟ به سلاحهای پیشرفتهشون؟ حقهبازای بیمقدار! گوشهی کاغذ نوشت: "تجهیز جامعه به سلاحهای تراز اول مشنگی~~> وارنر." و یهو، یه فکر عالی به ذهنش رسید:
- به بهونهی آماده شدن واشه ژنگ، قدرتمو بهش نشون میدم!
شروع کرد به نوشتن:
جامعهی آگاه و آزادهی جادویی. جادوگران. ساحرگان...
جیمز و تدی که با دمشون [ در مورد جیمز مجازاً، در مورد تدی، واقعاً!
] گردو میشکستن، از در اومدن توو و بلافاصله متوجه شدن که یه فاجعهای رخ داده. البته نه به خاطر صحنهی پیش روشون.ننه هلگا گلدون دم دستش رو سمت لارتن پرتاب کرد و جیغ زد:
- به من میگی حق ندارم به همهشون درس بدم و مجانی کلاس بذارم؟

- دورگههای پاتر پرست!!

لارتن دستشو گذاشت روی سرش و فیـــشت! نشست و گفت:
- جونم در اومد از بس فحشتون دادم!

[ نه، این نه، بعدی! بعدی!
]- ننه من میگم..
- من کلاسمو همینجا تشکیل میدم، فهمیدین یا نـــــه؟!

بوشومف!!
- ننه گریمولد مقرّ محفله!!
- یه عمره فخط نقشم فحش دادنه توی رولا!

شپلخ!!
- مگه من از ازل تا ابد عضو این محفل نبودم؟!

- ننه نمیشه به روح ِ مرلیـــن!!
مرگخوارا میریزن اینجا!! 
و البته وسطی و گرگم به هوا بازی کردن و گیس و گیسکشی عمو لارتن و ننه هلگا که به شکل دو تودهی زرد و نارنجی، منظرهی قشنگی از غروب خورشید رو رقم زده بودند، چیزی نبود که جیمز و تدی رو نگران کنه. چیزی که نگرانشون میکرد، پسزمینهی این غروب دلانگیز بود: ویولت، با یه نیشخند کج که هر پاتر/لوپین ـی، به صورت غریزی با دیدنش تشخیص میداد الان وقتیه که باس بزنه به چاک!
بعد از این که جیمز و تدی به سبک بازیهای هرکول [ اون قسمتایی که جا خالی میداد از لا به لای موانع و اینا! ] از صحنهی جنگ گذر کردند، ویولت همونطور که لم داده بود به راه پله و چشماش از شدت خنده برق میزدن، پرسید:
- کلاس چطور بود رفقا؟!

تدی هر لحظه بیشتر نگران امنیت مالی و حتی جانی خودش و جیمز میشد. "رفقا" ؟!!
- خوب.
بعد خیلی مشکوک به کاغذی که ویولت داش خودنمایانه خودشو باش باد میزد نگاه کرد:
- اون چیه دستت؟!

ویولت انگار که تازه متوجهش شده، نگاش کرد و گفت:
- این؟! این آخرین بیانیهی وزیر گانته.
با توجه به جنگ احتمالی با چکمه، پسرای.. هممم.. فارغالتحصیل شده از هاگوارتزو به خدمت نظام فرا خونده. 
-

-

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


)












