جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] مجموعه ورزشی غولهای غارنشین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/02/06
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: چهارشنبه 5 آذر 1404 14:46
از: مرگ برگشتم! :|
پستها:
416

نتیجه بازی دو نصفه جارو - پاپیون سیاه
دو نصفه جارو
پست یکم؛ یوآن آبرکومبی، 75
* غلط املایی نگارشی، ابهام، سوژه، پرداخت سوژه، پیشرفت سوژه.
پست دوم؛ لیلی لونا پاتر، 81
* غلط املایی نگارشی، پرداخت سوژه، پیشرفت سوژه.
پست سوم؛ رکسان ویزلی، 87
* غلط املایی نگارشی، پیشرفت سوژه.
امتیاز کل: 81
پاپیون سیاه
پست اول؛ پاپاتونده، 82
* پرداخت سوژه، پیشرفت سوژه، تغییر سبک.
پست دوم؛ باری ادوارد رایان، 0
* ویرایش بعد از مهلت قانونی.
پست سوم؛ پاپاتونده، 84
* سوژه، پایان پست، تغییر سبک.
امتیاز کل:83 => 0
برنده بازی: دو نصفه جارو
دو نصفه جارو
پست یکم؛ یوآن آبرکومبی، 75
* غلط املایی نگارشی، ابهام، سوژه، پرداخت سوژه، پیشرفت سوژه.
پست دوم؛ لیلی لونا پاتر، 81
* غلط املایی نگارشی، پرداخت سوژه، پیشرفت سوژه.
پست سوم؛ رکسان ویزلی، 87
* غلط املایی نگارشی، پیشرفت سوژه.
امتیاز کل: 81
پاپیون سیاه
پست اول؛ پاپاتونده، 82
* پرداخت سوژه، پیشرفت سوژه، تغییر سبک.
پست دوم؛ باری ادوارد رایان، 0
* ویرایش بعد از مهلت قانونی.
پست سوم؛ پاپاتونده، 84
* سوژه، پایان پست، تغییر سبک.
امتیاز کل:
برنده بازی: دو نصفه جارو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پاپیون سیاه Vs. دو نصفه جارو
پست پایانی
-فریاد های پشمی پشمی فضای ورزشگاه رو پر کرده تافتی همچنان می خنده، باید دید واقعا کی این بشر دست از خندیدن می کشه. حالا یه غول غارنشین ته جاروی ویرویدیان رو می گیره و اونو کله پا می کنه. اوه اوه!
گزارشگر با چنان التهابی بازی رو گزارش می کرد که انگار تا حالا بازی کوییدیچ ندیده، البته بیچاره تقصیری هم نداشت، کسی تا حالا همچین بازی کوییدیچ ندیده بود. ارتش غول های برره به همراه مریدان سینه چاک پشمی، ورزشگاه رو به تسخیر خودشون در آورده بودند. ماندانا، داور بازی برای اینکه زیر دست و پا نمونه، خودش رو توی یه صندقچه ی طلا که صبح از یه خونه تو لندن کش رفته بود مخفی کرده بود.
-یکی از غول ها حالا با مرلین گلاویز می شه اما مرلین با یه بلاجر به صورت این غول غارنشین می کوبه، بعدشم به سمت آلبوس دامبلدور پرواز می کنه که داره از ورزشگاه خارج می شه.
تمام این اتفاقات اما ذره ای از جدیت پاپاتونده کم نکرده بود. او با نهایت تلاش و سرعت، بلاجری رو که به سمتش میومد رو به غول های غارنشین می کوبید.
-من گفتم این بازی رو سه هیچ اعلام کنیم، گفتی نه ما این غول و رفیقاش رو می بریم، مردی اینا رو ببر!

برق دندون های سفید تافتی، پاپا رو بدجوری عصبانی می کرد. طوری که بلاجری که به سمت می اومد رو به مقصد دهان تافتی شلیک کرد.
-پووووووف(افکت صدای برخورد بلاجر با زمین چمن)
-

دودی غلیظ از سر سیاه رنگ پاپاتونده بلند شده بود. با سرعت باور نکردنی جارویش رو به سمت تافتی هدایت کرد. تافتی که چهره ی خشم آلود پاپا دید، جارو به فرار گذاشت و به سمت آسمان به پرواز در اومد.
در تیم حریف اما اتحاد بیشتر بود. شیرفرهاد فریاد می زد:
-ها وگیرید وخورید ای پاپاتونده ی قیرو! ها ای ایقد سیاه بیده که کربن جلوی ای رو سفید بیده.
ارتش غول های برره هم با شعار ای رهبر آزاده آماده ایم، آماده
گوش به فرمان شیر فرهاد بودن. لیلی هم از فرصت استفاده کرده بود و تا جایی که می تونست گل های متعدد رو به دروازه ی تیم پاپیون می زد. -حالا اسکور برد 170 به 60 رو به نفع تیم دو نصفه جارو نمایش می ده. یوآن هم به نظر میاد به دنبال اسنیچه، ببینیم این روباه مکار می تونه پایانی به این بازی عجیب بذاره یا این کار رو کلاوس انجام میده. البته کلاوس از ابتدای بازی به در و دیوار برخورد می کنه و مثل اینکه باید به چشم پزشک مراجعه کنه.
گزارشگر آب خنکی که روی میزش رو می خوره و بعد دوباره با ولع و اشتیاقی وصف ناپذیر به تماشای بازی ادامه می ده. مرلین که توی آسمون به دنبال سر دامبلدور می چرخه بالاخره خودش رو به او می رسونه.
-هی پیرمرد فکر کنم، نفسای آخرت باشه.
-چرا مرلین؟! چرا می خوای منو بزنی من که بچه ی خوبیم
تازه تو رو رو سفید هم کردم. من الان خیلی خوب جادوگرای جوان رو پرورش می دم. دارم نسل جادوگری رو گسترش می دم. اونم به خوبی! 
-خفه شو! تو باعث شدی اسم من به عنوان بهترین جادوگر ریش سفید فراموش بشه! حالا جایزه هم می خوای؟

-آره، جایزه بده من. drool:
-ده بگیر که مفت شستت!
-تررررررررررررق(افکت خورد شدن دندونای آلبوس دامبلدور
)یوآن روباه مکار تیم دو نصفه جارو، به دنبال اسنیچ چشم می چرخونه اما خبری از اسنیچ نیست. کلاوس هم برای n امین بار (که n به سمت بی نهایت می ره
) به دیوار برخورد می کنه.-بابا این بازی که داور نداره تعطیلش کنین بره دیگه!

-کور خوندی جیگر الان این اسنیچ رو می گیرم کار تمومه!
و صدای وز وز بال اسنیچ رو زیر گوش های دراز احساس کرد.
-حالا خود یوآن به دنبال اسنیچه و بله اون اسنیچ رو می گیره. بازی در عین ناباوری به نفع تیم دو نصفه جارو به پایان می رسه.
شیرفرهاد و غول های برره:

پایان!
***
فقط واسه اینکه توی لیگ حضور داشته باشیم همچنان می دونم اصلا خوب از آب در نیومده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پاپیون سیاه Vs. دو نصفه جارو
پست دوم
پروف تافتی اولین کسی بود که یک قدم جلو برداشت و با سینه جلو داده، عین تریپ ناپلئون بعد برد تو جنگ علیه انگلیس! بعد يه لبخند پت و پهن اندازه يه آپارتمان دو خوابه زد، بعد وارد مستطیل سبز شد و به بقیه علامت داد که بیان.
پشت سرش هم به ترتیب پاپا که اصلا انگار نه انگار يه مشت ترول گنده تماشاچی هستن, با تیپ همیشگی وارد زمین شد و به سمت داور رفت تا بازی رسما شروع بشه.
بعد هم بقیه اعضای تیم درست برعکس پروف تافتی و عین نیروهای انگلیس که شکست خوردن, وارد زمین شدند و با بی حوصلگی به جاروهایشان چسبیدند.
-------------
6 دقیقه بعد...
-حالا آغاز بازی اعلام میشه.توپ دست پاپیون سیاهه.تافتی سوار بر جارو با لبخندی دوبرابر صورتش و سینه سپر کرده توپ رو پاس میده به ویرویدیان. خود ویرویدیان سوار بر جارو و دست به توپ یک پرتاب انجام میده، غول گنده رو گول میزنه و....گل گل گل برای پاپیون سیاه.اولین گل توسط ویرویدیان به ثمر میرسه.
و اینجا بود که دستیار گزارشگر,با زحمت گزارشگر رو که از شدت هیجان بالا و پایین می پرید و نوشیدنی شو به سر و صورت عوامل پشت صحنه می پاشید، روی صندلیش برگردوند.
توی زمین, سوارز با عصبانیت شانه یکی از تماشاچی ها رو گاز گرفت. غول غارنشین هم نعره ای بلند کشید که موجب لرزش چند ثانیه ای زمین شد، اما چه اهمیتی داشت؟ بازیکن ها که روی هوا بودن.

جوراب کله شو خاروند و رو به تماشاچی هایی که هووو میکردن چشم غره ای رفت که باعث شد همه ملت مثل اولین آزمایش برق ادیسون که شکست خورد، خاموش بشن.

-شیرفرهاد يه چرخ بندری با جارو میزنه و با تمام سرعت میره طرف دروازه حریف.يه ضربه ناشیانه به بلاجر میخوره که فکر کنم از طرف اون مرلینه بود اما اینجاست که سوارز با دندوناش بلاجر رو می گیره و تو دهنش خردش میکنه.این پسر چماقش کو پس؟بگذریم...شوت شیرفرهاد داره به سمت دروازه میره...با سرعت...اما نه...دروازه بان که فردی رایان نام هست با نوک جاروش برگشت میده.يه ضدحمله سریع...موقعیت برای تافتی و گل دوم به ثمر میرسه.
-دیدین گفتم به اون سختی هم که فکر می کنین نیست! ما این غول گنده رو شکست می دیم، حمله!

سربازان شکست خورده ی انگلیسی یا همون بازیکنان تیم پاپیون سیاه جون تازه ای گرفتن. بعد با توکل به مدافع مسنشون امیدوارانه بازی رو ادامه دادن.
-حالا دامبلدور صاحبه سرگخون، خودش توپ رو جلو می بره، مرلین رو ببین با چماق خالی دنبالش افتاده دامبلدور از ترس سرخگون رو رها می کنه و به سمت آسمون پرواز می کنه.
شیرفرهاد که در عقب زمین کنار جوراب زیر گوشش که در ابعاد یه یخچال ساید با ساید امرسانه که هم زیبا هم جادار و هم مطمئن
زمزمه می کنه:-ها فکر وکنی الان وقت پلان بی بیده؟
غول پشمی، دستی بین شپشاش می بره و سری به نشانه رضایت تکون می ده. شیر فرهادم چشمک ریزی می زنه و می گه:
-ها وقتی یه گل دیگه وزدن، بگو ویان، وریزن ای وسط، ای یوآنم ای گوی زرد هستا شبیه زرده ی تخم مرغه، وگیره، ما وبریم!
بازی همچنان با سرعت دنبال می شه. تیم دو نصفه جارو موفق شده یه گل بزنه ولی دوباره کوافل دست پاپیون سیاه، گزارشگر که بدجوری هیجان زده اس می گه:
-کلاوس رو ببینید. شمارش اینکه این چندمین باره که می ره توی دیوار از دستم در رفته. ببینید اونور چه خبره مرلین همچنان دنبال دامبلدور کرده. از اون سمت سرخگون دست تافتیه.
تافتی توپ رو به سمت پشمی می فرسته و کوافل توی پشم هاش گیر می کنه. ماندانا دستور آوردن یه موزر رو صادر می کنه تا بتونن سرخگون رو از تن پشمی در بیارن!

-الان می گیرمت پیرمرد خرفت! تو می خوای به ما گل بزنی!
-مرلین به اعصاب خودت مسلط باش! بعد بازی تو محفل با هم می شینیم، سنگامون رو وا می کنیم.
بعد از آوردن موزر پشمی که به شدت از تبدیل لقبش به بی پشم می ترسه، پا به فرار می ذاره و با حرکت شدید بدنیش سرخگون از تنش جدا می شه و روی زمین می افته.
-حالا ویکتور کوافل بی صاحب رو صاحب می شه و گل! 60 به 20 به نفع پاپیون سیاه.
پشمی در حالی که همچنان در میره، فریاد می زنه:
-غول های غارنشین حمله کنید!

-غول های برره حمله وکنید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/5/26 0:38:16
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!
کوروساکی ایشین- بلیچ

جزئیات کاربر

پاپیون سیاه Vs. دو نصفه جارو
پست اول
نور به پنجره ی بیمارستان مشت می زد. خیلی محکم مشت می زد؛ کلاوس کاملا صداش رو می شنید، چشم های قرمزش رو مالید. دیشب خوب نخوابیده بود؛ خواب اون بلاجر که به سرش خورده بود، راحتش نمی ذاشت. در با صدای نسبتا بلندی باز شد. دکتر با سیبیل های کلفت روغن کاری شده، وارد اتاق کلاوس شد. کلاوس که به خاطر خواب های ترسناک دیشبش خوب نخوابیده بود، با دیدن دکتر کاملا مفهوم خواب رو به فراموشی سپرد. با چشم های گرد شده که رگ های سرخ دورش رو به راحتی می شد، شمرد به دکتر خیره شد.
-ممد مگه نگفتم در این بچه کور رو روغن کاری کنی؟ بیام بزنم ...

به علت ادبیات غنی دکتر از ذکر کردن حرف هاش به شدت معذوریم. ممکنه ادبیاتش برای شما خیلی سطح بالا باشه.
کلاوس در حالی که چشماش به صورت بیضی عمودی در اومده بود، با لکنتی شدید، گفت:
-دُ ... دُ ... دُ ...
-بنال دیگه بچه! دکتر، نکنه عقلتم مثل چشات کوره؟!
کلاوس، آب دهانش رو خیلی محکم قورت داد، طوری که نزدیک بود، لوزه و زبونش هم قورت داده بشه. بعد در حالی که چشم هاش از شدت فشار برای باز تر شدن داشت به صورت عمودی بسته می شد، گفت:
-دُ ... دُکت ... تُر گرامی به نَ ... ظر شما بهتر نَ ... بود در می زدین؟

-مثل اینکه تو کلا کلکسیون ایرادی بچه، لال که شکر مرلین هستی، در راه مرلین کر هم هستی، کور هم که از قدیم الایام بودی، عقلتم مث که ناقصه، من کلی در زدم.
اینجا بود که دو گالیونی کلاوس از جیبش افتاد و فهمید نور به پنجره مشت نمی زده بلکه دکتر به در مشت می زده.
-انگشتاتم از دهنت در بیار. ناخن واسه سلامتی خوب نیست، به مرلین قسم!
-کسی به من قسم خورد؟
صدای پیر و لرزان مرلین توی اتاق پیچید اما چند لحظه بعد، فضا به طور کلی تغییر کرد، نور جدی تر شد؛ هوا جدی تر شد. حتی بو ها و قیافه ها هم جدی تر شده بود. انگار طلسم خاصی در حال اجرا بود. مرلین لبخند درازی زد و گفت:
-پاپا باز تو اومدی، خشکی و جدیتت فضا رو پر کرد فرزندم.
چهره ی جدی و سیاه پاپا بیشتر از قبل کلاوس را نگران می کرد. با خودش حدس زد که کارش تمومه و از تیم اخراج شده اما زمانی که تافتی رو با اون لبخند پهن دید، نفسش یکم بالا اومد. شاید دوست نداشت به خاطر بیاره که تافتی در هر شرایطی می خنده. خاطره ی زمانی که برادر تافتی مرده بود، هنوز یه جایی توی انباری ذهن کلاوس بود. اون موقع هر کی به تافتی تسلیت می گفت، اون با یه لبخند پهن ازش تشکر می کرد. تافتی همچین آدمی بود، کسی که همیشه می خنده! کلاوس اما ترجیح داد که به خودش دلداری بده و این خاطرات رو همونجا توی انباری ذهنش نگه داره. زمانی که بقیه ی اعضای تیم هم وارد شدند، خیالش بیشتر راحت شد، کل تیم برای اخراج یه نفر نمی اومدند بیمارستان؛ قضیه مهم تر از اخراج اون بود.
-آقای دکتر فکر می کنم وقتشه ما رو با کلاوس بودلر تنها بذارین. مسائلی هست که باید در خلوت گفته بشه.
لحن پاپاتونده حتی پیکره ی طنز رو ترک می داد.
انگار کلا برای موقعیت های جدی به این دنیا آمده بود. دکتر تابی به سیبیلش داد و بعد رو به کلاوس گفت:-خب دیه سفارش نکنم؛ یه معده ی سالم داری به امید مرلین تا حالا با ناخنات سوراخ سوراخش کردی، الان دیگه آبکش شده.
بعد سری تکان داد و چشمکی به مرلین زد؛ مرلین صورت چروکیده اش رو جمع کرد. با خروج دکتر از در پاپا با همون جدیت به ویکتور نگاه کرد، ویکتور هم نگاهش رو درک کرد و به سمت در رفت تا ببنددش. بعد نگاهش رو به کلاوس که کله اش حسابی باند پیچی شده بود، دوخت و گفت:
-ویرویدیان، آنالیز تیم؟
-ما یه باخت مغرورانه داشتیم، این هفته استراحت هستیم و بعدش با دو نصفه جارو مسابقه داریم. دو نصفه جارو در هفته ی قبل در مقابل کیو.سی.ارزشی داره. ما الان یه مصدوم داریم توی تیممون، کلاوس بودلر جوان، یه نیمه مصدوم داریم، تافتی و ...
دست سیاه و بزرگ پاپاتونده که آدم رو یاده دست مکانیکا می انداخت، مانع ادامه دادن حرفای ویرویدیان شد. پاپا خیلی آروم به سمت کلاوس رفت طوری که اگه بهش نگاه می کردی، متوجه حرکت کردنش نمی شدی. دست بزرگ و سیاهش رو روی زخم عمیقه کلاوس گذاشت. بعد زمزمه کرد:
-به نظرت به بازی بعدی می رسی؟
کلاوس که کمی گیج شده بود، ساکت به چهره ی سیاه، چشم های ورقلمبیده ی پاپا خیره شد. تافتی که خنده ی پهنی به لب داشت، پرسید:
-خوشگله؟

-نه، نمی دونم، چی می گی؟
-یعنی می خوای بگی پاپا خوشگل نیست؟

-چرا این چه سوالی؟ قیافه اش چه اهمیتی داره؟

پاپا چشم غره ای به تافتی رفت که باعث شد لبخند پت و پهن تافتی یه کم آب بره، بعد دوباره به چشم های قهوه ای رنگ کلاوس خیره شد و گفت:
-سوال منو جواب ندادی.
- گمان می کنم این که در بازی با دو نصفه جارو شرکت کنم، محقق شود.
-عین آدم حرف بزن، بچه!

-تافتی!
نگاه جدی و خشمگین پاپا باعث شد، تافتی درون شلوارش احساس رطوبت کنه اما لبخندش همچنان روی صورتش پایدار بود. پاپا نگاهش رو یه بار دیگه به سمت ویرویدیان چرخوند و گفت:
-اوضاع رو چطور تخمین می زنی؟ درصد شناختت از اعضای تیم حریف چیه؟ احتمال برد چقدره؟
نیشخندی روی صورت استخوانی ویرویدیان ظاهر شد. انگار چیزی قلقلکش می داد، شاید تافتی بود. تافتی برعکس پاپا آدم شوخ طبعی بود اما نه! این احساس اطمینان برای برد بود که قلقلکش می داد.
-دروازه بان، جوراب پشمی!
صدای خنده ی تمام اعضای تیم پاپیون سیاه باعث بوجود اومدن زمین لرزه ی خفیفی در ساختمان بیمارستان شد؛ البته پاپاتونده حتی لبخندی هم نزد و بعد چند ثانیه گفت:
-ادامه بده.
-مدافع ها، رکسان ویزلی که کاپیتانشونه و لوییس سوآرز، یه ماگل که توی کوییدیچ ماگلی بسیار بسیار بازیکن حرفه ایه! شایعاتی راجع بهش هست که یه خون آشامه!
این بار لبخند محو و چراغ خاموشی روی صورت پاپا ظاهر شد. زیر لب زمزمه کرد:
-خون آشام ها رو واسه شام می خورم، بعدی.
-جست وجو گرشون یه روباهه و مهاجم ها، شیرِفرهاد، مثل اینکه شیر یه آدمه ایرانیه، لیلی لونا پاتر، به انضمام آلبوس دامبلدور، ستاره ی کم فروغ و با تجربه ی تیم، آلبوس دامبلدور. کلا با این وضیعت برد ما صد در صده!
مرلین زیر لب فحشی داد. انگار دلش نمی خواست، ستاره ی مسن دیگه ای هم در این لیگ حضور داشته باشه. بعد رو به پاپا کرد و گفت:
-اگه اون پیر خرفت رو توی مسابقه از نزدیکم رد بشه، از صحنه ی روزگار محوش می کنم. اون پیر خل مزاج رو می کشم!
-به خودت فشار نیار، سکته می کنیا!

-تو آدم بشو نیستی.

و بعد از خروج ناگهانی تافتی از در بقیه اعضا به نوبت از اتاق کلاوس خارج شده اند.
روز مسابقه، مجموعه ی ورزشی غول های غارنشین
صدای نعره ی غول های غارنشین ورزشگاه رو پر کرده بود. شاید این اولین باری بود که لبخند تافتی خیلی محو شده بود. دیدن این همه غول غارنشین، اونم یکجا باعث ایجاد رطوبت بود. بقیه ی اعضا هم کم و بیش دچار رطوبت شده بودند. ویکتور بدن لاغرش رو به تافتی چسبوند، کسی نمی دونست که به خاطر ترسیدن یا اینکه ترس فقط یه بهانه اس!
پاپا اما باز هم با همان جدیت به سمت راهرو می رفت که ناگهان صدای سوت و فریاد غول های غارنشین بلند تر شد.-پشمی! پشمی! پشمی!
یک غول غارنشین، البته نمی شد مطمئن بود که اسمش غول است یا نه چون به طور تقریبی دو الی سه برابر یک غول غارنشین عادی بود و بدنش با پشم سیاه رنگی پوشیده شده بود. غول های غارنشین انگار که این غول غارنشین تبرک باشه، (منظور رب گوجه فرنگی نیست!
) به همه جا های دست زدنی و دست نزدنیش، دست می مالیدند! لبخند بزرگ روی صورت غول نشانه ی رضایت کاملش بود. هر چه بیشتر به سمت اعضای تیم پاپیون سیاه می اومد، رطوبت سنج ها نصب شده روی شلوار های اعضای این تیم عدد بزگتری رو نشون می دادن.-من جو راب هستم ملقب به پشمی! :pashmak:
-ببین پاپا فکر کنم بهتره این بازی رو سه هیچ اعلام کنی چون من نیستم!
پاپا با اخمی گره خورده به تافتی نگاه کرد، بعد فریاد زد:
-ما این غول پشمی رو بین همه ی دوستا و اقوامش می بریم. برید لباساتون رو عوض کنید!

-داره ازت دود بلند می شه پاپا!
این جمله تافتی باعث شد که پاپا با گرفتن گوشش اون رو به سمت رختکن هدایت کنه. بقیه ی اعضا هم که گوشاشون رو محکم چسبیده بودن که به دست پاپا نیفته به سمت رختکن راه افتادند. اون ها نمی دونستند دیگه چه چیز هایی در انتظارشون بود. چیز هایی که توی بیمارستان حتی تصورش رو هم نمی کردن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/23
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 21:43
از: پسش برمیام!
پستها:
141

دو نصفه جارو
پست پایانی
-
-
- وات آر یو دویینگ؟
رکسان همون جوری که کم کم داشت آب می رفت و عرق جبین از سر و روش سرازیر بود، هنوز حالت
وارانه خودشو حفط کرده بود.
- بله شنوندگان گرامی!
دو نفر از بازیکنای پاپیون سیاه به بیرون از ورزشگاه پرتاب شدن! 
تیم مقابل که همشون یا پروفسورن یا تحصیلات آکادمیک دارن، خیلی مودبانه و با وقار به سمت دانگ میرن و تا دلیل شوت شدن بازیکناشونو بفهمن اما در طرف دیگه بازی:
-
- ها پروف منو ول وکن ببینم این چرا این کارها را وکنه؟
- چی شده فرزندم؟ راز اون چماق چیه؟
و همون طور که یوآن و لیلی جلوی شیرفرهادو گرفته بودن، رکسان روی نصفه جاروش فرار می کرد.
سمت دکترادارهای جامعه
- دانگ ما الان بدون دو تا از بازیکنامون چیکار می تونیم بکنیم؟
- به نورممد گفتم ردیابیشون کنه ببینه کجا افتادن، بریم همون جا بازی کنیم!
- دانگ تو رو ما ردیاب وصل کردی؟
- مشکلی هست؟
نورممد چی شد؟ کجا افتادن؟
و از پشت در صدایی شنیده می شه:
- آرنا دا بایشادا!
- فوش دادی؟
- اسم جاییه که افتادن دانگ!
و دانگ خیلی باوقار برمی گرده سمت پاپیون سیاهیا:
- می ریم به آرنا...بقیش چی بود نورممد؟
سمت دیپلمه های جامعه
- توضیح رکس!
- عع، خوب!
و رکس شروع می کنه به توضیح این که چیزی که باعث شده بود زمین دیاگون ترک بخوره چماق تو دستشه و برای این که میزان توانایی چماقو امتحان کنه، دندونای سوارزو مورد آزمایش قرار میده.
- خب فکر نمی کردم قدرتش این همه باشه؟
در راه ورزشگاه آرنا دا..ولش کن اصن!
- دانگ حالا نمی شد یکی از تیما رو همین جوری برنده اعلام می کردی؟
- پس پاپیون سـ..
پروف از اون سر آسمون دوون دوون می یاد سمت دانگ و لیلی و جوراب پشمی بین راه از دستش رها می شه و میوفته تو سر یکی دیگه از بازیکنای پروفسور پاپیون سیاه و پروفسور مذکور مستقیم می خوره تو یه صخره و برچسب دیوار می شه!
- اون پروفسور ویردیان بود یا پروفسور ویکتور؟
و در این بین نباید فراموش کنیم که پروف هنوز داشت دوون دوون به سمت دانگ و لیلی می یومد.
- لیلی فرزندم پاشو بشین این ور من بشینم پیش دانگ!
و همون جوری هم زیرلب زمزمه می کنه:
- اگه دو دقیقه دیر رسیده بودم، این بازی هم به فنا رفته بود!
- دانگ می شه بپرسم چرا اومدیم این جا؟
ملت دو نصفه جارو و پاپیون سیاه یه نگاه به تک دروازه استادیوم و یه نگاه به همدیگه و یه نگاه به دانگ میندازن!
- مشکلی نداریم! مهاجما کوافلو بندازین زیرپاتون، مدافعام وسط جمعیت راه برین بلاجرا رو پرتاپ کنین، جستجوگرم که تکلیفش معلومه!
ملت همه یه نگاهی به جاروها و نصفه جاروهاشون میندازن و پرتابشون می کنن یه گوشه و
وارانه می دون وسط زمین. سوارز به رسم قدیما دو سه تا گاز می گیره و نوستالژی درست می کنه واسه خودش. شیرفرهاد "ها، از دست این جاروها راحت وشدیم!" گویان وسط زمین بالا و پایین می پره و دامبلور با همون ژست همیشگیش، درحالی که جورابش رو بغل کرده، خیلی ناامید دروازه رو از نظر می گذرونه.
جوراب سرشو بالا می گیره و چشمای پراشک دامبلدور رو از نظر می گذرونه:
- چیزی شده پروف؟
- عزیزکم چجوری رو این دروازه بکشیمت؟!
و تیم حریف خیلی مودبانه سر پستاشون قرار می گیرن و کلاوس رو به بقیه تیم میگه:
- در مورد این ورزشگاه تو یکی از کتابای..
- تافتی شصتتو بکش اون طرف!
- پاپا دماغت تو چشمه!
از دور دو نفر که در هم پیچ و تاب خوردن به تیم پاپیون سیاه نزدیک می شن و مرلین که تا این جا اظهار نظری نکرده میگه:
- می دونستم نیروی مرلین شمارو برمی گردونه!
و در اون سمت زمین دانگ و رکسان در حال جر و بحثن.
- من این چماقو می برم!
- نمی بری! ما که نمی خوایم کل ورزشگاه جا به جا بشه!
- می برم!
- نتیجه بازی به نفع پاپیـ..
- باشه نمی برم!
گزارشگر که به زور خودشو از دست تخمه های پریده تو گلوش نجات داده، شروع به گزارش بازی می کنه:
- بینندگان عزیز بعد از اتفاقاتی که دیدین وارد ورزشگاه آرنا..وارد یه ورزشگاهی شدیم. بازیکنای دو تیم سر پستاشون قرار می گیرن و حالا یکی از پروفسورا گل می زنه. مثل این که جوراب پشمی مشکلی داره.
مثل این که جوراب فقط تونسته نصف دروازه رو بپوشونه و حالا گل یازدهم پاپیون سیاه!
حالا لیلی کوافلو از زیر پای یکی دیگه از پروفسورا درمیاره و پاس میده به شیرفرهاد. شیرفرهاد نگاه
وارانه نثار لیلون می کنه و کوافلو به سمت دروازه می بره. باری ادوارد رایان خودشو آماده می کنه که..
- بابا!
از سمت راست استادیوم صدای بچه ای میاد که ورزشگاه رو گذاشته رو سرش و "بابا، بابا" گویان به سمت وسط زمین می یاد. داور بازی باید بازی رو متوقف کنه ولی دانگ کجاست؟
دانگ دوون دوون به سمت رختکنا میره که بچه ی وسط زمین عربده می زنه "بابا" و با یه جهش بلند خودشو به دانگ می رسونه.
ملت وات هپند وار همدیگه رو از نظر می گذرونن و هرلحظه صدای گریه بچه بلندتر میشه. نورممد سراسیمه خودشو به بچه دانگ می رسونه و چماق مدافعا رو میده دستش. بچه چماقو می گیره و آروم میشه.
- خانم ان بچه رو چرا آوردی این جا؟ نمیگی ایفای نقش من بهم می خوره؟
و همزمان دست نوازشی بر سر بچه می کشه.
- همیشه می دونستم دوست داره مدافع بشه!
دانگ می چرخه سمت بازیکنا و دستور ادامه بازی رو میده. همزمان صداو لرزشی که از ناکجا آباد میاد، باعث صبرکردن بازیکنا میشه. دانگ خیلی آروم می چرخه سمت نورممد و می پرسه:
- کدوم چماقو دادی دستش؟
- همون چماقی که تو کیفتون بود قربان!
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
با آخرین ضربه بچه دانگ، ورزشگاه به درک می پیونده و گزارشات حاکی از اونه که مردم برزیل سال ها افسانه نابود شدن ورزشگاه آرنا نمی دونم چی چی رو به دست خدایان، سینه به سینه نقل می کردند!
Vs.
پاپیون سیاه
پست پایانی
-
-
- وات آر یو دویینگ؟
رکسان همون جوری که کم کم داشت آب می رفت و عرق جبین از سر و روش سرازیر بود، هنوز حالت
وارانه خودشو حفط کرده بود.- بله شنوندگان گرامی!
دو نفر از بازیکنای پاپیون سیاه به بیرون از ورزشگاه پرتاب شدن! 
تیم مقابل که همشون یا پروفسورن یا تحصیلات آکادمیک دارن، خیلی مودبانه و با وقار به سمت دانگ میرن و تا دلیل شوت شدن بازیکناشونو بفهمن اما در طرف دیگه بازی:
-
- ها پروف منو ول وکن ببینم این چرا این کارها را وکنه؟
- چی شده فرزندم؟ راز اون چماق چیه؟
و همون طور که یوآن و لیلی جلوی شیرفرهادو گرفته بودن، رکسان روی نصفه جاروش فرار می کرد.
سمت دکترادارهای جامعه
- دانگ ما الان بدون دو تا از بازیکنامون چیکار می تونیم بکنیم؟
- به نورممد گفتم ردیابیشون کنه ببینه کجا افتادن، بریم همون جا بازی کنیم!
- دانگ تو رو ما ردیاب وصل کردی؟
- مشکلی هست؟
نورممد چی شد؟ کجا افتادن؟و از پشت در صدایی شنیده می شه:
- آرنا دا بایشادا!
- فوش دادی؟
- اسم جاییه که افتادن دانگ!
و دانگ خیلی باوقار برمی گرده سمت پاپیون سیاهیا:
- می ریم به آرنا...بقیش چی بود نورممد؟
سمت دیپلمه های جامعه
- توضیح رکس!
- عع، خوب!
و رکس شروع می کنه به توضیح این که چیزی که باعث شده بود زمین دیاگون ترک بخوره چماق تو دستشه و برای این که میزان توانایی چماقو امتحان کنه، دندونای سوارزو مورد آزمایش قرار میده.
- خب فکر نمی کردم قدرتش این همه باشه؟

در راه ورزشگاه آرنا دا..ولش کن اصن!
- دانگ حالا نمی شد یکی از تیما رو همین جوری برنده اعلام می کردی؟
- پس پاپیون سـ..
پروف از اون سر آسمون دوون دوون می یاد سمت دانگ و لیلی و جوراب پشمی بین راه از دستش رها می شه و میوفته تو سر یکی دیگه از بازیکنای پروفسور پاپیون سیاه و پروفسور مذکور مستقیم می خوره تو یه صخره و برچسب دیوار می شه!
- اون پروفسور ویردیان بود یا پروفسور ویکتور؟
و در این بین نباید فراموش کنیم که پروف هنوز داشت دوون دوون به سمت دانگ و لیلی می یومد.
- لیلی فرزندم پاشو بشین این ور من بشینم پیش دانگ!
و همون جوری هم زیرلب زمزمه می کنه:
- اگه دو دقیقه دیر رسیده بودم، این بازی هم به فنا رفته بود!
***************
- دانگ می شه بپرسم چرا اومدیم این جا؟
ملت دو نصفه جارو و پاپیون سیاه یه نگاه به تک دروازه استادیوم و یه نگاه به همدیگه و یه نگاه به دانگ میندازن!
- مشکلی نداریم! مهاجما کوافلو بندازین زیرپاتون، مدافعام وسط جمعیت راه برین بلاجرا رو پرتاپ کنین، جستجوگرم که تکلیفش معلومه!
ملت همه یه نگاهی به جاروها و نصفه جاروهاشون میندازن و پرتابشون می کنن یه گوشه و
وارانه می دون وسط زمین. سوارز به رسم قدیما دو سه تا گاز می گیره و نوستالژی درست می کنه واسه خودش. شیرفرهاد "ها، از دست این جاروها راحت وشدیم!" گویان وسط زمین بالا و پایین می پره و دامبلور با همون ژست همیشگیش، درحالی که جورابش رو بغل کرده، خیلی ناامید دروازه رو از نظر می گذرونه.جوراب سرشو بالا می گیره و چشمای پراشک دامبلدور رو از نظر می گذرونه:
- چیزی شده پروف؟
- عزیزکم چجوری رو این دروازه بکشیمت؟!
و تیم حریف خیلی مودبانه سر پستاشون قرار می گیرن و کلاوس رو به بقیه تیم میگه:
- در مورد این ورزشگاه تو یکی از کتابای..
- تافتی شصتتو بکش اون طرف!
- پاپا دماغت تو چشمه!
از دور دو نفر که در هم پیچ و تاب خوردن به تیم پاپیون سیاه نزدیک می شن و مرلین که تا این جا اظهار نظری نکرده میگه:
- می دونستم نیروی مرلین شمارو برمی گردونه!
و در اون سمت زمین دانگ و رکسان در حال جر و بحثن.
- من این چماقو می برم!
- نمی بری! ما که نمی خوایم کل ورزشگاه جا به جا بشه!
- می برم!
- نتیجه بازی به نفع پاپیـ..
- باشه نمی برم!
گزارشگر که به زور خودشو از دست تخمه های پریده تو گلوش نجات داده، شروع به گزارش بازی می کنه:
- بینندگان عزیز بعد از اتفاقاتی که دیدین وارد ورزشگاه آرنا..وارد یه ورزشگاهی شدیم. بازیکنای دو تیم سر پستاشون قرار می گیرن و حالا یکی از پروفسورا گل می زنه. مثل این که جوراب پشمی مشکلی داره.
مثل این که جوراب فقط تونسته نصف دروازه رو بپوشونه و حالا گل یازدهم پاپیون سیاه!
حالا لیلی کوافلو از زیر پای یکی دیگه از پروفسورا درمیاره و پاس میده به شیرفرهاد. شیرفرهاد نگاه
وارانه نثار لیلون می کنه و کوافلو به سمت دروازه می بره. باری ادوارد رایان خودشو آماده می کنه که..- بابا!
از سمت راست استادیوم صدای بچه ای میاد که ورزشگاه رو گذاشته رو سرش و "بابا، بابا" گویان به سمت وسط زمین می یاد. داور بازی باید بازی رو متوقف کنه ولی دانگ کجاست؟
دانگ دوون دوون به سمت رختکنا میره که بچه ی وسط زمین عربده می زنه "بابا" و با یه جهش بلند خودشو به دانگ می رسونه.
ملت وات هپند وار همدیگه رو از نظر می گذرونن و هرلحظه صدای گریه بچه بلندتر میشه. نورممد سراسیمه خودشو به بچه دانگ می رسونه و چماق مدافعا رو میده دستش. بچه چماقو می گیره و آروم میشه.
- خانم ان بچه رو چرا آوردی این جا؟ نمیگی ایفای نقش من بهم می خوره؟
و همزمان دست نوازشی بر سر بچه می کشه.
- همیشه می دونستم دوست داره مدافع بشه!
دانگ می چرخه سمت بازیکنا و دستور ادامه بازی رو میده. همزمان صداو لرزشی که از ناکجا آباد میاد، باعث صبرکردن بازیکنا میشه. دانگ خیلی آروم می چرخه سمت نورممد و می پرسه:
- کدوم چماقو دادی دستش؟
- همون چماقی که تو کیفتون بود قربان!
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
با آخرین ضربه بچه دانگ، ورزشگاه به درک می پیونده و گزارشات حاکی از اونه که مردم برزیل سال ها افسانه نابود شدن ورزشگاه آرنا نمی دونم چی چی رو به دست خدایان، سینه به سینه نقل می کردند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
جزئیات کاربر

دو نصفه جارو
پست دوم
یعنی چی می تونه باشه؟
- درستش اینه بگی یعنی کی می تونه باشه!
- به تو ربطی نداره، تو جادوکار ویزنگاموت نیستی که منو نقد کنی!
همون طور که یوآن و لیلی به جون هم افتاده بودند و دامبلدور و شیرفرهاد و هم سعی در جداکردنشون داشتند، رکسان خیلی آروم و بی سر و صدا به سمت شی عجیبی رفت که آسفالت و سنگ فرش کوچه رو شکافته بود و کم کم داشت به آب می رسید.
- تازه همشم "می" هاتو می چسبونی!
- به خودم ربط داره!
دامبلدور که با وجود جوراب پشمی نمی تونست کاری بکنه، جوراب رو آروم و طوری که تار و پوداش آسیب نبینند، میذاره روی سنگ فرش گوشه خیابون.
- این جا تمیزه جوراب عزیزم، هیچ جا نری ها جان پدر!
بعد آستیناشو میزنه بالا و با یه دستش لیلی و با یه دستش یوآن رو میگیره و میذاره رو طاقچه!
- فرزندانم اون جا بمونین تا روش برخورد با مشکلات رو یاد
بگیرین!
حالا دیگه طاقچه از کجا اومد و دامبلدور چجوری تونست دو نفرو بزاره روش، به داستان ما ربطی نداره و بعدا جادوکارایی که منطق داستان رو بررسی می کنن به این موضوع می رسن.
یک ساعت بعد
- پروف وَیارشون پایین دیه!
پروف سرشو می گیره بالا:
- فرزندانم روش برخورد رو یاد گرفتین؟
- نــــــــــــــــــــــــــــــــه!
سه ساعت بعد
- الان چی فرزندانم؟
- نـــــــــــــــــــــــــــــــه!
دو روز بعد
- لیلون ترو به خدا وگو یاد وگرفتی!
پروف با چشم های منتظرش به لیلی و یوآن نگاه می کنه:
- آره یاد گرفتیم!
پروف از جاش بلند می شه و کش و قوسی به کمرش میده.
- رکس فرزندم بیا بریم به تمریناتمون برسیم.
-......
- رکس؟
- هـــــــا، پروف، رکس همون روز اول ورفت!
ملت یادشون می یوفته قبل از این که یوآن و لیلی به این
در بیان، یه شی عجیبی در حال شکافتن زمین و رسیدن به قنات بود. همه با هم سرشونو به سمتی که کیسه افتاده بود می چرخونن و می بینن بال هست و خبری از اسنیچ نیست!
- سوارز از جات تکون نخور!
رکس چند قدم عقب میره و خیلی منتقدانه سوارز رو از نظر می گذرونه.
- یه کم سرتو ببر بالاتر، نه زیاد رفت یه کم پایین تر.
و همزمان که فرمون می داد به سوارز، چماق جدیدشو بلند کرد و بلاجری رو که دور و برش پرواز می کرد، به سمتش هدف گرفت.
- عــــــــــــــــــــــاو!
و خب همون طور که رکسان مثل کانگورو جهش کنان و مثل جیمز جیغ زنان می گفت "اون تونست، اون تونست!
" سوارز به دندوناش روی زمین زل زده بود و امید داشت که شاید حالا دیگه فیفا قبولش کنه.
روز بازی
- رکس کجا ومونده پ؟
دو نصفه جاروها کنار نصفه جاروهاشون نشسته بودند و چشم به راه یوسف گمگشتشون بودند.
رکس که با مشقت فراوون تونسته بود چماق جدیدشو تا ورزشگاه بکشونه، جلوی در ورزشگاه نفسی تازه کرد. بعد دستی پشت سر سوارز زد و گفت:
- تو می تونی پسر، مهم نیست نصف دندونات از بین رفتن!
و خودش به این
حالت وارد ورزشگاه میشه. گزارشگر که درحال شکستن تخمه بود، با اشاره پشت صحنه که خواستار گزارش بازیَن، تخمه ها می پره تو گلوش و از سرفه قرمز میشه:
- بینندگان محترم
بازی دو نصفه جارو و
پاپیون سیاه که من تا این جا پاپیونی ندیدم ازشون رو گزارش می کنم!
پاپیون سیاهیا با دیدن دندونای سوارز که نصفشون ریخته، خوشحالی خودشونو بروز میدن که شامل یه سری دست و لبخند هست.
پروفسورای تیم پاپیون سیاه که ادب و کمالات شر و شر می ریزه ازشون دستی به سمت دوربین تکون میدن. پروفسور ویکتور و پروفسور ویردیان و پروفسور و پروفسور تافتی هر سه در گوشه ای جمع شدند و تکنیک های تیم حریف رو بررسی می کنند.
مرلین در سمت راست زمین عصاشو بالا می گیره و یه دور، دور سرش می چرخونه و در این بین عصاش می خوره تو سر کلاوس. پاپا هم خیلی مودبانه کلاهشو از سرش برمی داره و دور ورزشگاه پرواز می کنه.
دوربین به سمت بازیکنای دونصفه جارو می چرخه اما با یه سری حرکات منشوری مواجه میشه. از پشت صحنه به گزارشگر اشاره می کنن که شروع کنه:
حالا پروف به سمت دروازه ها می ره و طی یه حرکت چرخشی کوافل رو پاس میده به لیلی. ظاهرا لیلی بلاجری رو که داره به سمتش میره ندیده ولی کوافل در سه قدمی لیلی متوقف میشه و به سمت پاپاتونده پرواز می کنه.
گزارشگر ساکت میشه و به صحنه ی پیش روش چشم می دوزه.
بلاجر به سمت پاپاتونده میره و بعد از این که بهش برخورد می کنه، بلندش می کنه رو هوا در حالی که پاپا دست و پا می زنه به پروفسور تافتی می خوره و هردو رو با خودش می بره و از ورزشگاه خارج میشه!
ملت:
همه سرها هم زمان با همون استیل
به سمت رکسان برمی گردن. رکسان در حالی که سعی می کنه چماقشو پشت سرش قایم کنه میگه:
- چیزی شده؟
Vs.
پاپیون سیاه
پست دوم
یعنی چی می تونه باشه؟
- درستش اینه بگی یعنی کی می تونه باشه!
- به تو ربطی نداره، تو جادوکار ویزنگاموت نیستی که منو نقد کنی!
همون طور که یوآن و لیلی به جون هم افتاده بودند و دامبلدور و شیرفرهاد و هم سعی در جداکردنشون داشتند، رکسان خیلی آروم و بی سر و صدا به سمت شی عجیبی رفت که آسفالت و سنگ فرش کوچه رو شکافته بود و کم کم داشت به آب می رسید.
- تازه همشم "می" هاتو می چسبونی!
- به خودم ربط داره!
دامبلدور که با وجود جوراب پشمی نمی تونست کاری بکنه، جوراب رو آروم و طوری که تار و پوداش آسیب نبینند، میذاره روی سنگ فرش گوشه خیابون.
- این جا تمیزه جوراب عزیزم، هیچ جا نری ها جان پدر!
بعد آستیناشو میزنه بالا و با یه دستش لیلی و با یه دستش یوآن رو میگیره و میذاره رو طاقچه!
- فرزندانم اون جا بمونین تا روش برخورد با مشکلات رو یاد
بگیرین!حالا دیگه طاقچه از کجا اومد و دامبلدور چجوری تونست دو نفرو بزاره روش، به داستان ما ربطی نداره و بعدا جادوکارایی که منطق داستان رو بررسی می کنن به این موضوع می رسن.
یک ساعت بعد
- پروف وَیارشون پایین دیه!
پروف سرشو می گیره بالا:
- فرزندانم روش برخورد رو یاد گرفتین؟
- نــــــــــــــــــــــــــــــــه!
سه ساعت بعد
- الان چی فرزندانم؟
- نـــــــــــــــــــــــــــــــه!
دو روز بعد
- لیلون ترو به خدا وگو یاد وگرفتی!
پروف با چشم های منتظرش به لیلی و یوآن نگاه می کنه:
- آره یاد گرفتیم!
پروف از جاش بلند می شه و کش و قوسی به کمرش میده.
- رکس فرزندم بیا بریم به تمریناتمون برسیم.
-......
- رکس؟
- هـــــــا، پروف، رکس همون روز اول ورفت!
ملت یادشون می یوفته قبل از این که یوآن و لیلی به این
در بیان، یه شی عجیبی در حال شکافتن زمین و رسیدن به قنات بود. همه با هم سرشونو به سمتی که کیسه افتاده بود می چرخونن و می بینن بال هست و خبری از اسنیچ نیست!********************
- سوارز از جات تکون نخور!
رکس چند قدم عقب میره و خیلی منتقدانه سوارز رو از نظر می گذرونه.

- یه کم سرتو ببر بالاتر، نه زیاد رفت یه کم پایین تر.
و همزمان که فرمون می داد به سوارز، چماق جدیدشو بلند کرد و بلاجری رو که دور و برش پرواز می کرد، به سمتش هدف گرفت.
- عــــــــــــــــــــــاو!

و خب همون طور که رکسان مثل کانگورو جهش کنان و مثل جیمز جیغ زنان می گفت "اون تونست، اون تونست!
" سوارز به دندوناش روی زمین زل زده بود و امید داشت که شاید حالا دیگه فیفا قبولش کنه.روز بازی
- رکس کجا ومونده پ؟
دو نصفه جاروها کنار نصفه جاروهاشون نشسته بودند و چشم به راه یوسف گمگشتشون بودند.
رکس که با مشقت فراوون تونسته بود چماق جدیدشو تا ورزشگاه بکشونه، جلوی در ورزشگاه نفسی تازه کرد. بعد دستی پشت سر سوارز زد و گفت:
- تو می تونی پسر، مهم نیست نصف دندونات از بین رفتن!
و خودش به این
حالت وارد ورزشگاه میشه. گزارشگر که درحال شکستن تخمه بود، با اشاره پشت صحنه که خواستار گزارش بازیَن، تخمه ها می پره تو گلوش و از سرفه قرمز میشه:- بینندگان محترم

بازی دو نصفه جارو و

پاپیون سیاه که من تا این جا پاپیونی ندیدم ازشون رو گزارش می کنم!
پاپیون سیاهیا با دیدن دندونای سوارز که نصفشون ریخته، خوشحالی خودشونو بروز میدن که شامل یه سری دست و لبخند هست.
پروفسورای تیم پاپیون سیاه که ادب و کمالات شر و شر می ریزه ازشون دستی به سمت دوربین تکون میدن. پروفسور ویکتور و پروفسور ویردیان و پروفسور و پروفسور تافتی هر سه در گوشه ای جمع شدند و تکنیک های تیم حریف رو بررسی می کنند.
مرلین در سمت راست زمین عصاشو بالا می گیره و یه دور، دور سرش می چرخونه و در این بین عصاش می خوره تو سر کلاوس. پاپا هم خیلی مودبانه کلاهشو از سرش برمی داره و دور ورزشگاه پرواز می کنه.
دوربین به سمت بازیکنای دونصفه جارو می چرخه اما با یه سری حرکات منشوری مواجه میشه. از پشت صحنه به گزارشگر اشاره می کنن که شروع کنه:
حالا پروف به سمت دروازه ها می ره و طی یه حرکت چرخشی کوافل رو پاس میده به لیلی. ظاهرا لیلی بلاجری رو که داره به سمتش میره ندیده ولی کوافل در سه قدمی لیلی متوقف میشه و به سمت پاپاتونده پرواز می کنه.
گزارشگر ساکت میشه و به صحنه ی پیش روش چشم می دوزه.
بلاجر به سمت پاپاتونده میره و بعد از این که بهش برخورد می کنه، بلندش می کنه رو هوا در حالی که پاپا دست و پا می زنه به پروفسور تافتی می خوره و هردو رو با خودش می بره و از ورزشگاه خارج میشه!
ملت:
همه سرها هم زمان با همون استیل
به سمت رکسان برمی گردن. رکسان در حالی که سعی می کنه چماقشو پشت سرش قایم کنه میگه:- چیزی شده؟

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1393/5/25 13:48:08
I Dream to Remember
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: امروز ساعت 06:25
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

پـــــســــت نــــخــــســــت
خونه ی مشنگی در ناکجاآباد
دوربین کف اتاقی رو نشون داد که پر بود از کاسه های شکسته و پاپ کرن و پاکت های پفک نمکی و بقیه ی مخلفات! .. و بعد چهار دیوار رو از نظر گذروند که مملوء بود از پوسترهای تیم فوتبال منچستر یونایتد و یادگاری هایی با دستخط روباه-گاومیشی که در بین اونا کلماتی از قبیل "عادل فیگو" و "اس.اس شهر تهران" به چشم میومد.
و بعد دوربین روی پسری زوم کرد که درحالی که کمر عرق کرده ــشو مدام می خاروند، با ابروهای بالا آمده، به تماشای شبکه ای ماهواره ای به نام "QFC-Joca" نشسته بود.
صدای گوینده به گوش رسید:
- پیروزی یا...
و بعد صدای ضبط شده ی گزارشگر:
- و توی حلقـــــــــــــــه! توی حلقـــــــــــــــــــــــــــــــه! گل برای تیم دو نصفه جارو! چقد خوبه این شیرفرهاد!
- حسرت...؟
- کارت قـــــرمـــــز برای پاپا! باورش نمیشه پاپاتونده! انصافا خیلی سخت گرفت این داور!
- سرنوشت.. نزدیک است!
و بعد تصویر فریز شده ی کاپیتان های دو تیم به همراه دو لوگوی خوش طرح نمایان شد و درج شدن کادری نارنجی رنگ و حاوی:
دو نصفه جارو
باعث شد پسره بیشتر از قبل کمرشو خارش بده.
- این دیگه چه ورزشیه؟؟!
•••
اگه تا بحال پس از مشاهده ی فیلمهای رعب و ترسناک، نفس شلوار خراب کن برای شما مشکل ساز نبوده یا شب ها کمدها و زیر تختتون رو به دنبال لولوخرخره، زیر و رو نکرده بودید یا نه .. اصن ژانر هارور خوراک همیشگی شما بوده، پیشنهاد میکنم مستقیما شوت شید به...
خونه ی سوارز اینا
ریـــــــــــــنگ! گــــــــــــــــــاز! عــــــــــــــــاو!
سوارز پس از شنیدن زنگ موردعلاقش عینهو گوسپند [چون مشنگه!] خودشو پرت کرد رو مبل نصف و نیمه و مگزوز الگززا شده و گوشی رو خیلی خشن برداشت.
- عــــــــــــاو... الو؟... شوما؟... رکس؟ همون تی رکس که دندوناش سفت و سوفته؟
... ببخشید... باشه باشه... آدرس لطفا؟... اوکی بای! عــــــــــــــــــــاو!
و گوشی رو خیلی خشن گذاشت سرجاش. عیال سوارز سینی به دست و با ظاهری... بوقی!... اومد نزدیک شوهرش و سینی رو گذاشت رو میز روبروش. یه نگاه منشوری بهش انداخت و عینهو زنای هورنی با صدای نازک گفت:
- چی شده لویس؟
- باید برم تمرین. نمیخوام این فرصتو از دست بدم. تو این چندماه غیبت میخوام تلافی کنم! میخوام...
بغض اجازه نداد حرفشو تموم کنه و همونجور که سعی میکرد با یواش گاز گرفتن لباش مانع جاری شدن اشکاش بشه، لثه هاش یه خورده زخمی شدن.
- درکت میکنم لویس! اون رییس لعنتی فیفا...
و اونم خیلی بوقانه و البته لوسانه و فیلمانه زد زیر گریه.
سوارز با کف دستش اشکاشو پاک کرد.
- تو بهترین زن دنیایی!
و همسرشو خیلی ناز بغل کرد و دوربین لنزشو منحرف کرد سمت سقف تا به گناه نمایش تصاویر خاک بر سری آلوده نشه. البته بیشتر وحشی و ترسناک بود تا خاک بر سری، چون...
- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاو!
- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاو!
و اون لکه خونی که چسبید به سقف، گویای همه چیز بود! همیشه که نباید زود قضاوت کنیم! هووووم...
خوابگاه یوآن و دیگر بزغاله ها
یه لک لک و یه روباه نشسته بودن رو دو تا صندلی و... هوووم... این کپی رایت هم که عینهو بختک چسبیده به زندگی ما! پس.. ویرایش میشه!
یه روباه شلغم پرست و پدرمادر ندیده و ندرکیده روی تختش لم داده و به دور از گیدیون و نویل که علیرغم شخصیت خاکی و نطنز [!] ــشون، زاغ سیاهآیلین ملت رو دمپایی بارون می نمودن، پشت لپ تاپش به همراهی سیسرون هارکیس، شاعری میکرد و چت باکس رو به بوق میکشید!
تق تق تق!
- کیه کیه در میزنه؟
- منم! بتی آلوچه!
- لامصب خو یه معرفی شاعرانه از خودت در میکردی!
.. بیا تو.
بتی پس از اطاعت از فرمون یوآن اومد تو و بعد از اینکه کلی با وسایل پراکنده شده در اطراف تصادف کرد و "شوت باش تا کامرا شوی" رو از خودش بروز داد، با هر زحمتی که شده نامه ای رو رسوند دست یوآن و بعد از اینکه ضرب المثل مذکور رو برای بار دوم به نمایش گذاشت، بی توجه نسبت به مشاهده ی زنده و صحیح و سالم بودن شناسه ی قبلیش، از خوابگاه رفت بیرون.
روباه مکار بعد از تایپ "ای سوسیس! وایسندی" نامه رو باز کرد. در حالی که فکر میکرد با یه طومار مواجه میشه اما فقط یه تکزنگ تایپ توش به چشمش اومد:
بجنب!
پایین برره
در عصری دل انگیز و خوش آب و هوا، در یکی از کوچه های همیشه گلی پایین برره، کیانوش عینهو بز کوهی و با اکراه و یه ذره با حالتی در آستانه ی نالیدن به شیرفرهاد زل زده بود.
- شیرفرهاد؟
- هـــــــــــا؟
- برای بار هوفصدم.. میشه بپرسم چی از جون من میخوای؟
شیرفرهاد بالاخره از حالت زیرپوستی خارج شد.
- هـــــــــــــا اییی موضوع اینه که.. من وخوام بازیکن درست حسابی کوییدیچ وشم.. هــــــــــا ایییه!
کیانوش:
ویشت! [افکت چند دقیقه بعد برره ای]
کیانوش با هزار زور و زحمت شال گردن نارنجی رنگی رو دور گردن شیرفرهاد بست و بعد از اینکه ملتفت شد قیافه ــش هنوز با ورزشکاران حرفه ای متناسب نیس، همونجور که به چهره ی خل گشته ی شیرفرهاد خیره شده بود، به سبک خرس پو به فکر فرو رفت.
ویشت!
کیانوش با ذوق و شوق چهره ی مردی رو بررسی میکرد که حالا دیگه اون قیافه ی نویل گونه رو نداشت و با کاپشن و شلوار و کلاهی با مارک آدیداس یه پا ورزشکار و دلاور شده بود برای خودش.
یه بشکنی زد و تحسین کرد:
- پسر! خودشـــــــه!
کتابچه ای رو از جیبش در آورد و بعد از یه نگاه گذرا اما دقیق، گذاشت تو جیبش، تمرکزی کرد و دوتا دستاشو آورد بالای سر شیرفرهاد و همراه باحرکاتی نامفهوم، دور سرش تکون داد.
- هالا هالا .. هولو هولا .. هالا هالا .. هولو هولا!
میدون گریمولد
موزیک تکنویی تو میدون در حال پخش بود و دو مرد کله ــشونو از پنجره های خونه ی یازدهم و سیزدهم بیرون آورده بودن و با قیافه های مات برده و هاج و واج چشای همدیگه رو می پاییدن.
- صدا داره از بغل گوشم میاد، مطمئنی تلویزیون رو باز نذاشتی؟
- به ریشمرلین زئوس قسم!
و اون پایین هم یه پسربچه ی فضول گوششو چسبونده بود به شکاف ریز بین دو خونه و قیافش متعجب الاحوال نشون میداد.
و همه غافل از اینکه از توی...
خونه ی شماره دوازده میدون گریمولد
... همون موزیک به گوش میرسید!
- هزار و بیست و شیـــــــش.. هزار و بیست و هــــــــــــفـــت..
آلبوس دامبلدور، با زیر پیراهنی و شلوارک حرارتی، روی میز طویلی دراز کشیده و مشغول بالا بردن وزنه ای سیصد و پنجاه کیلویی بود و در کنار اون، جوراب پشمی دور وزنه ی خیلی سبکی که فولاد [همونی که تو شناسنامه اسمش پولاده!
] در بالا بردن اونا رقیب میطلبید، گره خورده و با نا امیدی سعی در بالا بردن اون داشت.
- هزار و سی و نـــــــــه.. هزار و چهــــــــل..
جوراب پشمی بعد از مشاهده ی رکوردزنی متوالی رهبر محفل که n صد سال سن داشت و به اون لقب سلطان کهولت داده بودن، از تعجب از دو جا تار و پودهاش از همدیگه فاصله گرفتن!
- آلبوس؟
- جوراب!
جوراب بالاخره وزنه رو رها کرد.
- تو چرا با این سن و سالت بازم آرنولد رو تو جیبت میذاری؟
- با نیروی عشق جورابکم.. هزار و هفتاد و شیــــــــش.. با نیروی عشق.. هزار و هفتاد و هـــــــفت.. هر چیزی امکان پذیره نازنینکم...
و در همین اثنا، دایره ای در گوشه ی تصویر باز شد و رهبر دوم محفل، جیمز جیغول سیریوس نهنگ پرست یویوباز پاتر، مخفف به ج.ج.س.ن.پ.ی.پ، با جیغی فرابنفشی اعلام حضور کرد و کله ــشو آورد تو دنیای واقعی!
- اشتباه میکنی پروف! مث اینکه یادت رفته من رکوردتو پیش بینی کرده بودم و ..
دماغشو با غرور پاترانه ای کشید بالا.
- هرچی شازده ی محفل بگه همونه!
و جوراب هم در دفاع از دامبلدور به سمت دایره ی مجازی خیز برداشت.
- تو نمیتونی ارزش پروف رو کم کنی، شازده نایلونی!
جیمز که نسبت به "شازده نایلونی" خیلی حساس نشون میداد، با اخمی تصنعی نخ یویوش رو دور انگشتاش پیچوند و...
زااارت!
جوراب به طرف عقب پرت و پخش زمین شد و رهبر الثانی با جیغ فروسرخی برگشت تو دایره و زیپ دیواره ــشو کشید بالا و کلا مفقودالاثر شد!
کوچه ی دیاگون
- چوب خــــــــــشـــــــــــــکیــــــــــــــه!
- چوبدستی، ردا، ترقه، مورفینوس، جغد، یویو، زاغ، گیتار، ساطور، شلغم، همه چی، خریداریــــــــــم!
- حلوا حلوا!
ترافیک عرابه ها، شلوغی بی سابقه ای رو تقدیم تنها کوچه ی چغندر نباش شهر لندن کرده بود. واقعا نبود مورفین گانت، اوضاع اقتصادی-فرهنگی دنیای جادویی رو زمین گیر کرده بود..!
یوآن و دامبلدور، خسته و علاف، کف پیاده رو جاخوش کرده و برای خروج لیلی و رکسان از مغازه ی بغلی، لحظه شماری میکردن.
یوآن پروفسور رو دید که جوراب پشمی رو تو دستش گرفته و با تردید به تمیزترین جوی کوچه که اونم گلی و لجن آلود بود، خیره شده بود. انگار میخواست عرق پیشونیشو پاک کنه!
- نترس پروف! فقط کثیفه، توش سیاهی نی!
- روبااان، ماگت، الخ، خریئاریم!
شلغم پرست و ققنوس پرست:
بــاور نکردنی بود! ینی حتی ویولت هم از این قاعده مستثنی نبود؟! بود، شایدم نبود! بود؟ نبـــــــــــــــود بــــــــــــود؟
خلاصه بعد از اینکه کالسکه ی بودلر ارشد بین سیل عظیم فرقون ها و عرابه ها گم و گور شد، بالاخره رکس و لیلون از مغازه بیرون اومدن، خاروار توده مانندی تو دستشون بود.
یوآن بلند شد تا هم قسمتی از وسایل رو برداره و هم باری [به این میگن خرزوخان جادویی همیشه حاضر!
] رو از رو دوش دخترا.
- چقد سنگینه.. یوآن بی زحمت اینو بگیر.
یوآن کیسه ی قهوه ای درازی رو از دست لیلی برداشت اما وزنش فوق العاده سنگین بود و در نتیجه از دستش لیز خورد و افتاد رو پاش!
- مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!
اوه اوه! [ژانر فردوس پور عادلی!
]
یوآن محکم پاشو که حالا ابعادش دو برابر شده بود، گرفته بود و لی لی کنان اونور و اونور می جهید و ناله میکرد.
لیلی خم شد تا کیسه رو برداره.
- چیزیت که نشد؟
[نفهمیدم! چیزیش که نشد؟؟! پس چرا داره عینهو کانگورو می جهه؟!]
و وقتی کیسه رو برداشت، متوجه شد که ترک نسبتا بزرگی بر اثر برخورد شیء داخل کیسه با زمین بوجود اومده...!
خونه ی مشنگی در ناکجاآباد
دوربین کف اتاقی رو نشون داد که پر بود از کاسه های شکسته و پاپ کرن و پاکت های پفک نمکی و بقیه ی مخلفات! .. و بعد چهار دیوار رو از نظر گذروند که مملوء بود از پوسترهای تیم فوتبال منچستر یونایتد و یادگاری هایی با دستخط روباه-گاومیشی که در بین اونا کلماتی از قبیل "عادل فیگو" و "اس.اس شهر تهران" به چشم میومد.
و بعد دوربین روی پسری زوم کرد که درحالی که کمر عرق کرده ــشو مدام می خاروند، با ابروهای بالا آمده، به تماشای شبکه ای ماهواره ای به نام "QFC-Joca" نشسته بود.
صدای گوینده به گوش رسید:
- پیروزی یا...
و بعد صدای ضبط شده ی گزارشگر:
- و توی حلقـــــــــــــــه! توی حلقـــــــــــــــــــــــــــــــه! گل برای تیم دو نصفه جارو! چقد خوبه این شیرفرهاد!
- حسرت...؟
- کارت قـــــرمـــــز برای پاپا! باورش نمیشه پاپاتونده! انصافا خیلی سخت گرفت این داور!
- سرنوشت.. نزدیک است!
و بعد تصویر فریز شده ی کاپیتان های دو تیم به همراه دو لوگوی خوش طرح نمایان شد و درج شدن کادری نارنجی رنگ و حاوی:
دو نصفه جارو
Vs.
پاپیون سیاه
باعث شد پسره بیشتر از قبل کمرشو خارش بده.
- این دیگه چه ورزشیه؟؟!

•••
اگه تا بحال پس از مشاهده ی فیلمهای رعب و ترسناک، نفس شلوار خراب کن برای شما مشکل ساز نبوده یا شب ها کمدها و زیر تختتون رو به دنبال لولوخرخره، زیر و رو نکرده بودید یا نه .. اصن ژانر هارور خوراک همیشگی شما بوده، پیشنهاد میکنم مستقیما شوت شید به...
خونه ی سوارز اینا
ریـــــــــــــنگ! گــــــــــــــــــاز! عــــــــــــــــاو!
سوارز پس از شنیدن زنگ موردعلاقش عینهو گوسپند [چون مشنگه!] خودشو پرت کرد رو مبل نصف و نیمه و مگزوز الگززا شده و گوشی رو خیلی خشن برداشت.
- عــــــــــــاو... الو؟... شوما؟... رکس؟ همون تی رکس که دندوناش سفت و سوفته؟
... ببخشید... باشه باشه... آدرس لطفا؟... اوکی بای! عــــــــــــــــــــاو!و گوشی رو خیلی خشن گذاشت سرجاش. عیال سوارز سینی به دست و با ظاهری... بوقی!... اومد نزدیک شوهرش و سینی رو گذاشت رو میز روبروش. یه نگاه منشوری بهش انداخت و عینهو زنای هورنی با صدای نازک گفت:
- چی شده لویس؟
- باید برم تمرین. نمیخوام این فرصتو از دست بدم. تو این چندماه غیبت میخوام تلافی کنم! میخوام...
بغض اجازه نداد حرفشو تموم کنه و همونجور که سعی میکرد با یواش گاز گرفتن لباش مانع جاری شدن اشکاش بشه، لثه هاش یه خورده زخمی شدن.
- درکت میکنم لویس! اون رییس لعنتی فیفا...
و اونم خیلی بوقانه و البته لوسانه و فیلمانه زد زیر گریه.
سوارز با کف دستش اشکاشو پاک کرد.
- تو بهترین زن دنیایی!

و همسرشو خیلی ناز بغل کرد و دوربین لنزشو منحرف کرد سمت سقف تا به گناه نمایش تصاویر خاک بر سری آلوده نشه. البته بیشتر وحشی و ترسناک بود تا خاک بر سری، چون...
- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاو!
- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاو!
و اون لکه خونی که چسبید به سقف، گویای همه چیز بود! همیشه که نباید زود قضاوت کنیم! هووووم...

خوابگاه یوآن و دیگر بزغاله ها
یه لک لک و یه روباه نشسته بودن رو دو تا صندلی و... هوووم... این کپی رایت هم که عینهو بختک چسبیده به زندگی ما! پس.. ویرایش میشه!
یه روباه شلغم پرست و پدرمادر ندیده و ندرکیده روی تختش لم داده و به دور از گیدیون و نویل که علیرغم شخصیت خاکی و نطنز [!] ــشون، زاغ سیاه
تق تق تق!
- کیه کیه در میزنه؟
- منم! بتی آلوچه!

- لامصب خو یه معرفی شاعرانه از خودت در میکردی!
.. بیا تو.بتی پس از اطاعت از فرمون یوآن اومد تو و بعد از اینکه کلی با وسایل پراکنده شده در اطراف تصادف کرد و "شوت باش تا کامرا شوی" رو از خودش بروز داد، با هر زحمتی که شده نامه ای رو رسوند دست یوآن و بعد از اینکه ضرب المثل مذکور رو برای بار دوم به نمایش گذاشت، بی توجه نسبت به مشاهده ی زنده و صحیح و سالم بودن شناسه ی قبلیش، از خوابگاه رفت بیرون.
روباه مکار بعد از تایپ "ای سوسیس! وایسندی" نامه رو باز کرد. در حالی که فکر میکرد با یه طومار مواجه میشه اما فقط یه تک
بجنب!
پایین برره
در عصری دل انگیز و خوش آب و هوا، در یکی از کوچه های همیشه گلی پایین برره، کیانوش عینهو بز کوهی و با اکراه و یه ذره با حالتی در آستانه ی نالیدن به شیرفرهاد زل زده بود.
- شیرفرهاد؟
- هـــــــــــا؟
- برای بار هوفصدم.. میشه بپرسم چی از جون من میخوای؟
شیرفرهاد بالاخره از حالت زیرپوستی خارج شد.
- هـــــــــــــا اییی موضوع اینه که.. من وخوام بازیکن درست حسابی کوییدیچ وشم.. هــــــــــا ایییه!
کیانوش:
ویشت! [افکت چند دقیقه بعد برره ای]
کیانوش با هزار زور و زحمت شال گردن نارنجی رنگی رو دور گردن شیرفرهاد بست و بعد از اینکه ملتفت شد قیافه ــش هنوز با ورزشکاران حرفه ای متناسب نیس، همونجور که به چهره ی خل گشته ی شیرفرهاد خیره شده بود، به سبک خرس پو به فکر فرو رفت.
ویشت!
کیانوش با ذوق و شوق چهره ی مردی رو بررسی میکرد که حالا دیگه اون قیافه ی نویل گونه رو نداشت و با کاپشن و شلوار و کلاهی با مارک آدیداس یه پا ورزشکار و دلاور شده بود برای خودش.
یه بشکنی زد و تحسین کرد:
- پسر! خودشـــــــه!
کتابچه ای رو از جیبش در آورد و بعد از یه نگاه گذرا اما دقیق، گذاشت تو جیبش، تمرکزی کرد و دوتا دستاشو آورد بالای سر شیرفرهاد و همراه باحرکاتی نامفهوم، دور سرش تکون داد.
- هالا هالا .. هولو هولا .. هالا هالا .. هولو هولا!
میدون گریمولد
موزیک تکنویی تو میدون در حال پخش بود و دو مرد کله ــشونو از پنجره های خونه ی یازدهم و سیزدهم بیرون آورده بودن و با قیافه های مات برده و هاج و واج چشای همدیگه رو می پاییدن.
- صدا داره از بغل گوشم میاد، مطمئنی تلویزیون رو باز نذاشتی؟

- به ریش
و اون پایین هم یه پسربچه ی فضول گوششو چسبونده بود به شکاف ریز بین دو خونه و قیافش متعجب الاحوال نشون میداد.
و همه غافل از اینکه از توی...
خونه ی شماره دوازده میدون گریمولد
... همون موزیک به گوش میرسید!
- هزار و بیست و شیـــــــش.. هزار و بیست و هــــــــــــفـــت..
آلبوس دامبلدور، با زیر پیراهنی و شلوارک حرارتی، روی میز طویلی دراز کشیده و مشغول بالا بردن وزنه ای سیصد و پنجاه کیلویی بود و در کنار اون، جوراب پشمی دور وزنه ی خیلی سبکی که فولاد [همونی که تو شناسنامه اسمش پولاده!
] در بالا بردن اونا رقیب میطلبید، گره خورده و با نا امیدی سعی در بالا بردن اون داشت.- هزار و سی و نـــــــــه.. هزار و چهــــــــل..
جوراب پشمی بعد از مشاهده ی رکوردزنی متوالی رهبر محفل که n صد سال سن داشت و به اون لقب سلطان کهولت داده بودن، از تعجب از دو جا تار و پودهاش از همدیگه فاصله گرفتن!
- آلبوس؟
- جوراب!
جوراب بالاخره وزنه رو رها کرد.
- تو چرا با این سن و سالت بازم آرنولد رو تو جیبت میذاری؟

- با نیروی عشق جورابکم.. هزار و هفتاد و شیــــــــش.. با نیروی عشق.. هزار و هفتاد و هـــــــفت.. هر چیزی امکان پذیره نازنینکم...
و در همین اثنا، دایره ای در گوشه ی تصویر باز شد و رهبر دوم محفل، جیمز جیغول سیریوس نهنگ پرست یویوباز پاتر، مخفف به ج.ج.س.ن.پ.ی.پ، با جیغی فرابنفشی اعلام حضور کرد و کله ــشو آورد تو دنیای واقعی!
- اشتباه میکنی پروف! مث اینکه یادت رفته من رکوردتو پیش بینی کرده بودم و ..
دماغشو با غرور پاترانه ای کشید بالا.
- هرچی شازده ی محفل بگه همونه!
و جوراب هم در دفاع از دامبلدور به سمت دایره ی مجازی خیز برداشت.
- تو نمیتونی ارزش پروف رو کم کنی، شازده نایلونی!
جیمز که نسبت به "شازده نایلونی" خیلی حساس نشون میداد، با اخمی تصنعی نخ یویوش رو دور انگشتاش پیچوند و...
زااارت!
جوراب به طرف عقب پرت و پخش زمین شد و رهبر الثانی با جیغ فروسرخی برگشت تو دایره و زیپ دیواره ــشو کشید بالا و کلا مفقودالاثر شد!
کوچه ی دیاگون
- چوب خــــــــــشـــــــــــــکیــــــــــــــه!
- چوبدستی، ردا، ترقه، مورفینوس، جغد، یویو، زاغ، گیتار، ساطور، شلغم، همه چی، خریداریــــــــــم!

- حلوا حلوا!
ترافیک عرابه ها، شلوغی بی سابقه ای رو تقدیم تنها کوچه ی چغندر نباش شهر لندن کرده بود. واقعا نبود مورفین گانت، اوضاع اقتصادی-فرهنگی دنیای جادویی رو زمین گیر کرده بود..!
یوآن و دامبلدور، خسته و علاف، کف پیاده رو جاخوش کرده و برای خروج لیلی و رکسان از مغازه ی بغلی، لحظه شماری میکردن.
یوآن پروفسور رو دید که جوراب پشمی رو تو دستش گرفته و با تردید به تمیزترین جوی کوچه که اونم گلی و لجن آلود بود، خیره شده بود. انگار میخواست عرق پیشونیشو پاک کنه!
- نترس پروف! فقط کثیفه، توش سیاهی نی!
- روبااان، ماگت، الخ، خریئاریم!
شلغم پرست و ققنوس پرست:

بــاور نکردنی بود! ینی حتی ویولت هم از این قاعده مستثنی نبود؟! بود، شایدم نبود! بود؟ نبـــــــــــــــود بــــــــــــود؟
خلاصه بعد از اینکه کالسکه ی بودلر ارشد بین سیل عظیم فرقون ها و عرابه ها گم و گور شد، بالاخره رکس و لیلون از مغازه بیرون اومدن، خاروار توده مانندی تو دستشون بود.
یوآن بلند شد تا هم قسمتی از وسایل رو برداره و هم باری [به این میگن خرزوخان جادویی همیشه حاضر!
] رو از رو دوش دخترا.- چقد سنگینه.. یوآن بی زحمت اینو بگیر.
یوآن کیسه ی قهوه ای درازی رو از دست لیلی برداشت اما وزنش فوق العاده سنگین بود و در نتیجه از دستش لیز خورد و افتاد رو پاش!
- مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!
اوه اوه! [ژانر فردوس پور عادلی!
]یوآن محکم پاشو که حالا ابعادش دو برابر شده بود، گرفته بود و لی لی کنان اونور و اونور می جهید و ناله میکرد.
لیلی خم شد تا کیسه رو برداره.
- چیزیت که نشد؟

و وقتی کیسه رو برداشت، متوجه شد که ترک نسبتا بزرگی بر اثر برخورد شیء داخل کیسه با زمین بوجود اومده...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/02/06
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: چهارشنبه 5 آذر 1404 14:46
از: مرگ برگشتم! :|
پستها:
416

نتیجه بازی دو نصفه جارو - خرس های تنبل
خرس های تنبل
پست یکم؛ مورفین گانت، 88
پست دوم؛ دیوید کراوکر، 83
پست سوم؛ آیلین پرنس، 85
پست چهارم؛ دیوید کراوکر، 85
امتیاز کل: 85.25
دو نصفه جارو
پست یکم؛ رکسان ویزلی، 82
پست دوم؛ لیلی لونا پاتر، 81
پست سوم؛ آلبوس دامبلدور، 90
امتیاز کل: 84.3
برنده دیدار: خرس های تنبل
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/02/06
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: چهارشنبه 5 آذر 1404 14:46
از: مرگ برگشتم! :|
پستها:
416

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/08
تولد نقش: 1393/04/09
آخرین ورود: پنجشنبه 8 اسفند 1398 20:16
از: تو عبور میکنم . . .
پستها:
26

پست چهارم خرس های تنبل
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
رولینگ ابرها را یکی پس از دیگری سوراخ و از دلشان عبور میکرد . در دلش دعا میکرد که دامبلدوری پیدا شود تا از سقوطش مانند سقوط هری (ر.ک به هری پاتر و زندانی آزکابان، اثر جی.کی رولینگ
) جلوگیری کند. در یک آن روزنه ی امیدی پیدا کرد. بله ، او دامبلدور بود که در گوشه ای از زمین پرواز میکرد . رولینگ خواست او را صدا بزند که ناگهان متوجه شد که دامبلدور ، با جوراب پشمی مشغول راز و نیاز است .
- لعنت به من با این خلق شخصیتم
و بنابراین رولینگ با صورت و با سرعت (چه جناسی شد(ر.ک به زبان فارسی سال سوم دبیرستان)
) هرچه تمام تر به زمین پوشیده از سنگ ریزه ی ورزشگاه برخورد کرد و تبدیل به نان سنگک شد . از فرش به عرش میرویم، یعنی آسمان بالای ورزشگاه
-اینجوری نمی تونیم ادامه بدیم. اگه تا الان هم گل نخوردیم به لطف هیکل هاگریده. ولی همینجوری پیش بره دستمون به یه نات از اون پول هم نمی رسه. چاره ای نداریم جز اینکه روحیه مرگخواریمون رو به کار بندازیم!
دیوید به چهره ی آیلین که خباثت ازش میبارید زل زد . او از زمانی که وارد تالار اسلایترین شده بود (ر.ک به تاریخ ورود و عضویتم در سایت
) چهره های مختلفی از آیلین دیده بود ، چهره ی خندان ، چهره ی گریان، چهره ی آیلین هنگام شستشوی هفتگی نجینی ، چهره ی آیلین قبل از دیدن سوروس، چهره ی آیلین بعد از دیدن سوروس و حتی یک بار اشتباهی چهره ی آیلین در حمام تالار اسلایترین را نیز دیده بود اما هیچگاه ، هیچوقت و هیچگاه! این چهره ی آیلین را ندیده بود . - منظورت از روحیات مرگخواری چیه؟
-منظور تو از این سوال بی مورد چیه؟
- خب مشخصا من چون مرگخوار نیستم نمیتونم این حرفت رو درک کنم .
آیلین که تازه دو ناتیش افتاده بود ضمن ابراز شرمندگی دستش را به پیشانیش کوباند تا نویسنده بهتر بتواند اوج حواس پرتی آیلین را توضیح دهد.
- ای وای ، اصلا یادم نبود تو عضو مرگخواران نیستی . منظورم اینه که بهتره یک حرکتی بزنیم ، یک شیوه ای به کار ببریم تا این بازی رو ببریم . راستی دیوید ، تو چرا هنوز مرگخوار نشدی ، بیا، من همیشه یه فرم عضویت مرگخواران همراه خودم دارم ، بیا امضاش کن.
آیلین فرم را از لباسش بیرون آورد (عمرا نمیتونم بگم کدوم قسمت ولی ر.ک به مادربزرگ های قدیمی که از یه جایی پول در میاوردن
) و جلوی دیوید گرفت تا امضایش کند. دیوید فرم را پس زد و گفت :
- بهتره برشگردونی همونجایی که بود
، من قصد ندارم عضو گروه خاصی بشم و خودم رو محدود کنم ، تازه من یک مامور نگو و نپرس و یک مامور ام آی سیکس هستم
- و حالا مدافع تیم دونصفه جارو چه ضربه ای به بلاجر زد ، مرلین خودش به خیر کنه . بلاجر همینجور داره میره ، معلوم نیست که هدفش کیه .
آیلین و دیوید با شنیدن حرف ماندانگاس به خودشان آمدند و به جریان بازی برگشتند.
- بهتره به بازی برسیم .
- موافقم
و در همین لحظه که آیلین و دیوید از هم جدا شدند ، بلاجر شلیک شده و سرگردان از میانشان گذشت و به آنها برخورد نکرد تا مشتی باشد بر دهان یاوه گویانی که گویند این تیم تنبل است .
دیوید در حرکت بسیار زیبا و مانوری با چرخشهای دورانی، خود را به مورفین رساند اما متوجه شد که حرکت قبلش کاری بسیار بیهوده بوده است ، چرا که مسیر مستقیم را میتوان راحت رفت و به قول قدیمی ها چرا لقمه را دور سرت میچرخونی بچه و در ادامه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی .
به هرحال دیوید خود را به مورفین رساند ، بسته ی کوچکی را از جیبش درآورد و با اینحالی که اصلا دوست نداشت این کار را انجام دهد و با تمام آرمانهایش منافات داشت اما مورفین را صدا کرد و بسته را به او داد .
- پیس...پیس...مورفین ، مورفین
- چی شده ادکلن؟ چرا چرتم رو پاره میکنی؟ نمیبینی حالم خوش نیشت لم دادم؟
- بیا این بسته رو بگیر .
- این چی هشت داداش؟
- چیزه خوبیه، بهش میگن کراک ، اینو تو یکی از آخرین ماموریت هام از یه مجرم به اسم هایزنبرگ گرفتم .
- داداش اون که شیشه تولید میکرد. چرا چرت میگی .
-
تو از کجا میدونی؟ حالا مهم نیست ، سریع بکش که نیاز به گل داریم . - الکل و گل و سنگم همه جا باهام
- بزن بابا ، خزوعبلات نگو لطفا
مورفین بسته ی کوچک را باز و نزدیک دماغش کرد . در یک آن آسمان تاریک شد و صحنه هایی بزرگ_سه بعدی به پخش در آمدند.
- دیجیمون، دیجیمون ، دیجیمونها دیجی . مورفین تنبل، تبدیل میشه به... مورفین خراب کن
.- بازیکنای دونصفه جارو هیچ اهمیتی به صحنه های عجیب اتفاق افتاده نمیدن و همینطور راه خودشون رو به سوی دروازه ی خرس های تنبل طی میکنند. و حالا اینجا . . . یه لحظه شاهد مزاحمت دابی و الادورایی که دنبالش افتاده بود، بودیم ولی بازیکنای حریف خیلی راحت اونا رو رد میکنند . البته به نظر میرسه که اونا هیچ کاری به کار نصفه جارو ها نداشتن و مشغول حل کردن مشکلای خودشون بودند.
حالـــــــــــا ... مهاجم نصفه جارو ها که نمیتونم تشخیص بدم کدومشونه دستش رو عقب برده تا شوتش رو بزنه. شوت رو میزنه و. . . . توپ به شکم هاگرید برمیخوره و بلوکه میشه .
در همین هنگام آیلین به سرعت توپ بلوک شده رو گرفت و شروع به حرکت کرد. رکسان ویزلی هم به دنبال او حرکت میکرد و سعی داشت کوافل رو از آیلین برباید! اما زاغی آیلین باهوش تر عمل کرد و با نوک زدن های فراوان، دست رکسان را دور میکرد تا موقعیت پاس برای آیلین ایجاد شود .
آیلین هم به زیبایی هرچه تمام تر پاس در عمقی را برای دیوید فرستاد. دیوید کوافل را ربود و به سمت راست ورزشگاه رفت .
- به عشق اسطوره ام ، آقا بکهام .
کوافل را با سانتری مواج به روی دروازه ی حریف فرستاد ، جایی که مورفین گانت ساخته شده! جایگری کرده بود. مورفین توپ ارسالی را مستقیم با دم جارویش به سمت حلقه ، دامبلدور و جوراب پشمی که جلوی حلقه بودند شلیک کرد و باعث شد که هرسه با هم به داخل دروازه روند و به کریچری که پشت دورازه پرواز میکرد برخورد کنند.
- چه کار تیمی زیبایی رو دیدیم از این خرسهای تنبل ، واقعا باورش سخته که اینا همچین کاری رو بکنن. اوه اوه ... ببینید چه سقوطی میکنند دامبلدور، جوراب با کریچر . اوخ اوخ.
اعضای هر دو تیم پایین آمدند تا جویای حال هم تیمشان شوند. هرتیم به سراغ بازیکن خودش میرفت . اما نصفه جاروها که دوبازیکن مصدوم_زمین افتاده داشتند تک آوردند تا به دو گروه تقسیم شوند، گروهی به پیش دامبل و گروهی به پیش جوراب رود.
- کریچر خوب بود ، فقط احساس کرد دماغش سنگین بود . دستمال خواست دستمال .
دیوید دستمالی از جیبش در آورد و به کریچر داد تا فین کند.
- اه اه ، کثافت ، چرا وقتی فین میکنی دوباره داخل دستمال رو نگاه میکنی ؟ زاغی تو از این چیزا یاد نگیریا.
کریچر جواب آیلین را نداد، فقط با چشمهای گرد شده به داخل دستمال نگاه میکرد.
- ایش ، ول کنم نیست ، انگار توش یاقوت پیدا کرده.
- یاقوت نبود ، کریچر گوی زرین را داشت .
درست زمانی که همه ی بازیکنان از تعجب چشمهایشان اندازه ی ماهیتابه بزرگه ی خانه ی خانم رولینگ شده بود ماندانگاس نفس نفس زنان سر رسید . قدری ایستاد تا نفسش جا بیاید. سپس گفت :
- اومده بودم برنده رو اعلام کنم ، اما این نویسنده یهو به رولینگ اشاره کرد ، یادم اومد که این بازی از اواسطش داور نداشت . بنابراین شما برنده نیستید و نتیجه ی این بازی رو استیناف مشخص میکنه .
حالا تا این غولها نریختن سرمون ، زودباشید جمع کنیم با رمزتاز ممدقلی بریم .
و اینگونه بود که نویسنده ی محترم برد را از دستان خرسهای تنبل بیرون آورد و باعث شد که آنها خشمگینانه به او نگاه کنند
و بتنبسیبندم شسینسشدیندشس ، چرا سرم رو میکوبید به کیبورد بی انص.یسندنیسین...یبسن...... جون عزیزتون من بی بیدنتسسسسسسشبصن یسنترزطشنتیزررتررذاتزرطت. من بی گناه هبرتتدطزطزنت. پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیوید کراوکر در 1393/5/19 13:52:29
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج