جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 3 شهریور 1393 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تکالیف:
1-پست تدریس نمونه یک پست سردستی درب و داغون سرشار از غلط می باشه. در حدی که جادوکاران ویزنگاموت نویسنده ش رو از سردر کلاس آویزون خواهند کرد. چرا اونوخ؟ (با توجه به هوش سرشار عده ای از شاگردان، ترجمه سوال اینه که لطف بفرمایید ایراد های پست رو تشریح نمایید!)


هوووم؟نقد کنیم؟باشه باو.


.
.
.
خب...

اولا...

نقل قول:
ناچاراً ادامه کل کلش با الا رو با اسمایلی مخصوص خودش ادامه داد.


ادامه کل کلش؟ اولا که فارسی را پاس بدارید و این حرفا...دوما اون کل اولی چی بود؟کل کلش؟ cell clash؟ من انگلیسیم خرابه یا اون کل اضافه ست واقعا؟

دوما...

# فضاسازی ناقص. دیالوگ های پینگ پونگی بدون فضاسازی که حتی گاهی گوینده شون معلوم نیست. مثلا: (انتقام شیرینه مثل کیک تولد! )

نقل قول:
.
-چه کسی تلفن را اختراع کرد؟
-چیز استاد...الکساندر گراهام بل استاد!
-چه کسی تلویزیون را اختراع کرد؟
-چیز استاد....جان لوگی برد استاد!
-چه کسی رادیو را اختراع کرد؟ :pretty:


یادت نره که ما اصلا نفهمیدیم اولش که تو کلاسیم یا خارجش؟

سوما...

نقل قول:
سه تا شکلک میزنی؟اینو نیگا...

-با توجه به استقبال شدید کلاس از ارتباط با خون لجنی ها و موجودات پستی مثل مشنگ ها، تکلیف این دفعه غیرعملیه!


نچ نچ نچ...


نکات مثبت:0
نکات منفی:3




2-شرح اختراع شدن یکی از فناوری های مشنگی، با دخالت یک جادوگر(که لزوما خودتون نیستید!) رو شرح بدید. بابت تک تک ایراد های پست تدریس، که توی پست شما مشاهده بشه، دوبرابر نمره کم می کنم!

این داستان مربوط به چنــــدین سال پیشه!

احتمالا تنها چیزی که در این دخمه کوچک و تاریک که با آرم های فراوان چشم تزئین شده بود، میشد دید یک ویولت بود که چیز سفید رنگی را که همین الان از تنور اختراعاتش بیرون کشیده بود،مثل مهر میتی کومان جلوی چشم برادرش تکان میداد و می گفت:
-بیا...اینو ساختم...ببین چقدر خوبه!

کلاوس که سرش در کتابی با عنوان: «شتاعارتخا و نیلکنارف نب» فرو رفته بود...-اوه نه ببخشید اسم کتاب بن فرانکلین و اختراعاتش بود - طبیعتا شاهکار ویولت را ندید اما وقتی سانی سروصدا کرد و «اوشارو اوشارو نکا پلاذر» گویان به ویولت اشاره کرد، سرش را بالا گرفت و به ویولت و اختراعش نگاه کرد.
-اسمش چیه؟
-لپ تاپ...
-چرا اونوخ؟
-چون وقتی داشتم می ساختمش لبم بریده شد...

و به لکه های خون که شبیه یک مارک تجاری روی لپ تاپ بودند اشاره کرد و ادامه داد:
-و البته تاپ ترین چیزی هست که تاحالا ساختمش!

کلاوس دوباره سرش را در کتاب کرد و با صدای خرخر مانندی گفت:
-ب من چ؟

ویولت لپ تاپ را سفت چسبید و گفت:
-چی؟
کلاوس درحالیکه سعی داشت لبخندش را پنهان کند گفت:
-به من چه؟

ویولت لپ تاپ را محکمتر چسبید و گفت:
-حالا که این طور شد من اینو میفروشم تا بهت ثابت کنم چقــــــــــــدر خوبه!

-------------
چند ماه بعد...یه جایی...


ویولت دست کلاوس را محکمتر کشید و گفت:
-بیا ببین...نگاه چقدر پرفروش شده!قیمتش شده چیزی حدود 17 گالیون!

کلاوس چشمانش را تنگ کرد و از پشت ویترین مغازه به اپ تاپ نگاه کرد و گفت:
-ها؟ولی اینکه رنگش سیاهه.تازه مارکش هم سونی ــه!

ویولت دست کلاوس را محکمتر کشید و او را به زور به داخل مغازه برد.فروشنده پشت صندوق بزرگی نشسته بود و پف فیل میخورد.
ویو گفت:
-هی باو.اونی که پشت ویترینه اسمش چیه؟

فروشنده ابتدا با تعجب به زبان بیرون آمده ویو و بعد به ویترین با تعجب نگاه کرد و گفت:
-کدوم؟اون لب تابه؟

ویو گفت:
-لب تاب یا لپ تاپ؟
-هرچی آبجی...اون سونی وایو هستش...کار اصل کره!

کلاوس نیشخندی زد و گفت:
-کره؟سونی وایو؟

ویو اخم هایش را در هم کشید و گفت:
-ولی من مخترعشم!
-تخفیف نمیدم آبجی...حتی اگه تو مخترعش باشی باید 50 دلار بدی!

و این گونه بود که ویو مجبور شد اختراع خودش را بخرد! :hyp:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1393 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال اول


بریم سراغ اشکالات رول:

نقل قول:
-یوهان کریسُستُُموس ولفگانگوس تئوفیلوس موتسارت استاد


قبل از تموم شدن جمله باید یه علامتی چیزی باشه!

نقل قول:
خیلی از پیشرفت های دنیای مشنگی با کمک جادوگر های خائنی مثل همین بودلر!!!! صورت گرفته. مثلا همین رادیو رو نگاه کنید!


استفاده زیاد از علمت تعجب! بعد از "بودلر" تعجب نمی خوایم و بعد از "نگاه کنید" هم نقطه کافیه.

نقل قول:
دانش آموز ها مطیعانه به رادیویی که جلوی استاد توی هوا ظاهر شده بود نگاه کردن.


اون همر وسط جمله چیکار می کنه؟ جمله اصلا به همر نیاز نداره!

نقل قول:
به صورت اصوات قابل شنیدن پخش میکنه .


اول نقطه بعد شکلک!

نقل قول:
با توجه به استقبال شدید کلاس از ارتباط با خون لجنی ها و موجودات پستی مثل مشنگ ها، تکلیف این دفعه غیرعملیه!


سه تا شکلک پشت سر هم یعنی چی اصن؟!

سوال دوم


دامبلدور کوچه های محله ماگلی رو پشت سر می‌گذاشت و زیرلب زمزمه هایی با خودش داشت که از دور یه نفر هل هله کنان نزدیک شد:
- اون چیه؟ اون چیه می گم!
- چی فرزندم؟
- همونی که تو دستته! مثل شمع داره نور میده!

دامبلدور نگاهی به چوبدستیش و نور کمی که ازش ساطع می شد انداخت. همین چند دقیقه پیش ورد "لوموس" رو روش اجرا کرده بود.
- ها، فرزندم اینو میگی؟ چیزی نیست، هدیه یه دوسته!

و زیر لب زمزمه کرد "دروغی که مانع از شکستن قانون بشه، مصلحتیه!"
- از کجا خریدی؟ می تونی واسه منم درست کنی؟

دامبلدور که لای منگنه مونده بود، نگاهی به کوچه های تاریک انداخت و تصمیم گرفت از روی خیرخواهی کاری برای این مشنگا انجام بده.
- اسمت چیه فرزندم؟
- توماس، توماس ادیسون!

دو هفته بعد


- تموم شد، فرزندم!

توماس دوون دوون از اون سر آشپزخونه خودشو به دامبلدور می رسونه و خیلی با احتیاط، لامپ رو از دستش بیرون می کشه.
- ایتس واندرفول دامبِلدور!
- زبونت چرا تغییر کرد فرزندم؟

همزمان که توماس لامپو زیر و و رو می کرد، دامبلدور شنلشو برداشت و به سمت در راه افتاد.
- هی آلبوس وایستا، منم برات یه چیزی درست کردم.

دامبلدور بی حوصله چیزی رو که در کف دستش قرار گرفت، در جیب شنلش گذاشت و به سمت در راه افتاد. چند دقیقه بعد بیرون شهر یادش افتاد که چیزی رو فراموش کرده، دستشو تو جیبش کرد و هدیه توماس رو بیرون آورد.
- فقط یه فندک عزیزکم؟ عیبی نداره فرزندم، هرچه از دوست رسد نکوست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1393 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
موسیقیدان گریف

1-پست تدریس نمونه یک پست سردستی درب و داغون سرشار از غلط می باشه. در حدی که جادوکاران ویزنگاموت نویسنده ش رو از سردر کلاس آویزون خواهند کرد. چرا اونوخ؟ (با توجه به هوش سرشار عده ای از شاگردان، ترجمه سوال اینه که لطف بفرمایید ایراد های پست رو تشریح نمایید!)

نقد کردن استاد چه قدر کیف داره. با اجازه ی جادوکاران ویزن ما به سبک آنان نقد میکنیم.

X نقد پست شماره ی 999 کلاس ماگل شناسی - الادورا بلک X


.
.
.
سلام الادورا، احوالات؟ خب بریم سر نقدت بدون مقدمه.

خب الادورا من واقعا تعجب کردم از پستت، از تو که نویسنده ی خوبی هستی بعیده. ( هرچند میدونم از قصد پر از غلط نوشتی، صرفا" جهت طبیعی بودن نقده. ) اشکالات زیادی داشتی.

یکی از اشکالاتی که من از هر تازه واردی انتظار دارم نوشتن یه رول پر از دیالوگه. اما تو که تازه وارد نیستی، فضا سازیات کو بلک؟ صحنه رو خب توصیف نکرده بودی فقط دیالوگ نوشته بودی. تو یه ارشدی ازت بیشتر انتظار میره.

دومین مشکلت اینکه نصف رولت فقط شکلکه. همه ی بار طنز با شکلک منتقل نمیشه، بعضی وقت ها دیالوگ های خوب میتونن بهتر از 4 تا شکلک این طنزو انتقال بدن. نمیگم شکلک نزار ولی از شکلک توی یه بخش هایی از رولت استفاده کن نه همه جاش. بعضی از شکلک ها ممکنه خیلی باحال و بامزه باشن ولی باید دربرابر وسوسه ی گذاشتن شکلک مقاومت کنی. یا مثلا مثل این جمله 3 تا شکلک پشت هم نذاری:

نقل قول:
-با توجه به استقبال شدید کلاس از ارتباط با خون لجنی ها و موجودات پستی مثل مشنگ ها، تکلیف این دفعه غیرعملیه!


وسط جمله شکلک نمیذارن، اینم باید بگم؟ فقط و فقط آخر جمله باید شکلک بزاری.
سومین مشکل؟
نقل قول:
بعد از شت و پت شدن ویولت و کلاوس-که به حمایت از خواهرش قیام کرده بود! -ادامه تدریس از سر گرفته شد.


این ( - ) چیه وسط جمله؟ به جان خودم یه ساعت داشتم به این نگاه میکردم. به جاش از ویرگول استفاده میکردی بهتر نبود؟ علامت های نگارشی شاید تو رول نویسی چیز خیلی کوچکی به نظر بیان، ولی مهمن. نذاشتنشون باعث میشه خواننده نتونه جمله رو راحت تر بفهمه. پس تو گذاشتن علامت های نگارشی دقت کن.

نقل قول:
-یوهان کریسُستُُموس ولفگانگوس تئوفیلوس موتسارت استاد


به نظرت اینجا کجاش غلط داره؟ هوم؟ اگه تیز بین باشی متوجه میشی آخر جملت نقطه نداره الادورا، همیشه یادت باشه:

>> شکلک جای نقطه رو نمی گیره. <<


و در آخر چرارولت انقدر کوتاه بود الا؟ میتونستی طولانی تر بنویسی و بیشتردرباره ی موقعیت ها توضیح بدی، هوم؟ رول بلند باشه اشکال نداره اما اگه کوتاه باشه اشکال داره. پس از ادامه دادن رول نترس.

موفق باشی الادورا بلک.


2-شرح اختراع شدن یکی از فناوری های مشنگی، با دخالت یک جادوگر(که لزوما خودتون نیستید!) رو شرح بدید. بابت تک تک ایراد های پست تدریس، که توی پست شما مشاهده بشه، دوبرابر نمره کم می کنم!

- نه نه، این جاش درست نیست.

ژوزف گیوتین نگاهی به وسیله ای که درست کرده بود، انداخت. کمی کج به نظر میرسید، اما نمیتوان از کارایی آن دستگاه بزرگ مطمئن بود. به دستیار جوانش نگاهی انداخت، به نظر میرسید جوان کم سن و سال کمی ترسیده است. به آرامی به او گفت:
- شارل، دوست جوان من، نظرت درباره ی این اختراع چیه؟

شارل سانسون، نگاهی به گیوتین بزرگ انداخت، به وضوح نقص هایی به چشم میخورد، اما قابل تعمیر بود. بعد از دقایقی نگاه کردن، به سوی دکتر فرانسوی برگشت و به آرامی گفت:
- دکتر، یکم ایراد داره، به نظرم تیغه اش نمیتونه خیلی خوب سرو جدا کنه.

دکتر با قیافه ای متفکرانه گفت:
- اینطور فکر میکنی؟ بزار امتحان کنیم.

گیوتین ( اینجا منظور انسان است ) بشکنی زد، چند نفر در حالی که گوسفندی را گرفته بودند، وارد شدند و او را به طرف دستگاه اختراعی او بردند. شاگرد رویش را به طرفی برگرداند تا شاهد این صحنه نباشد.

- بــــــــــــــــــــــــــــــــع.

دقایقی در سکوت سپری شد، ژوزف گیوتین درحالی که دستی به چانه اش میکشید گفت:
- هوممممم ... فکر کنم حق با توئه شارل، باید دوباره این تیغه اش رو درست کنیم.

پاق!

لرد ولدمورت با چشمان قرمز بی روحش به دکتر و شاگردش نگاهی انداخت. چوبدستی اش را در دستانش میفشرد و آماده ی کشتن دو مشنگ دیگر بود. دکتر با بیخیالی نگاهی به لرد تاریکی انداخت و گفت:
- هی کچل، بیا کمک کن این تیغه رو جا به جا کنیم. یه بار خواستیم یه وسیله ی اعدام بسازیما.

جمله ی آخر کافی بود تا لرد لحظه ای تردید کند، شاید با کمک کردن به مرد میتوانست غیر مستقیم تعدادی مشنگ را از بین ببرد. تا زمانی که این وسایل اعدام بود و مشنگ ها خود یکدیگر را میکشتند، دیگر نیازی به اقدام خودش نبود. به آرامی گفت:
- کروشیو!

دکتر گیوتین از درد جیغ کشید و روی زمین افتاد، به خودش میپیچید، دردی را تجربه میکرد که تا به حال نظیرش را ندیده بود. شارل بی نهایت ترسیده بود، با چشمان پر از ترسش به مرد شنل پوش نگاه میکرد. لرد ولدمورت به آرامی به دستگاه بزرگ نزدیک شد.

- این دستگاه مشکلش چیه؟

دکتر گیوتین به آرامی از جایش بلند شد و به سوی دستگاهش رفت. نگاهی به مرد شنل پوش انداخت، تا به حال چشمانی مثل او ندیده بود. با لحن ملایمی گفت:
- تیغش یکم مشکل داره، بَدَنَشَم نا صافه.

لرد سری تکان داد، سپس دستانش را در هوا تکان داد، اجزای گیوتین جدا شدند و به آرامی، اجزای آن متصل شد. دکتر فرانسوی با تعجب نگاهی به لردولدمورت انداخت، چیزی در آن مرد کچل عجیب می آمد. لرد چوبدستی اش را به طرف دکتر و شاگردش گرفت و آماده ی پاک کردن ذهن آنان شد.

- ابلیوی ات!

نوری پدیدار شد، قسمتی که جلوی آن ها جادو کرده بود را از ذهن آنان پاک کرد، سپس چوبدستی اش را در ردایش گذاشت و از آنجا دور شد، پس از چند دقیقه فریاد " عمل کرد! عمل کرد! " ژوزف گیوتین به هوا بلند شد. نیشخندی زد و به سوی خانه ی ریدل آپارات کرد.

او نمیدانست با این کار خود، تاریخ ترسناکی برای فرانسه رقم زده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
شرح نمره ها:

باری رایان:
اولا که کمترین نمره رو نگرفتی و کمترین نمره رون ویزلی بود با 13. بعد از اون هم 23، 24.

#فضاسازی ناقص. دیالوگ های پینگ پونگی بدون فضاسازی که حتی گاهی گوینده شون معلوم نیست. مثلا:

نقل قول:
دخترک با صدایش که احتمالا آن را هم با معجون تغییر داده بود، گفت:
-بله کارگردان.نمیشه که تو یه فیلم رومانس مثل این شبیه وزغ بود!من درحقیقت یه جادوگر در هیبت مشنگم!
-هیبت چیه؟
-هیچی پسرم.تو به کارت برس.


#اگه میخواستم صرفا به یکی ابراز علاقه کنید، ذکر نمیکردم که حتما یارو مشنگ باشه. درسته؟ خب what's the point?!
# استفاده از کارگردان به عنوان سوژه طنز جانبی بیشتر رواله، تا به عنوان کلیت سوژه. حضور خشک و خالیش فقط پست رو لوس میکنه، میدونی؟
# پاراگراف بندی هات بالاخره دارن شکل درست خودشون رو پیدا میکنن. تیکه های طنز جالبت هم دارن برمیگردن.

گیدیون پریوت
# دو تا اینتر بین دیالوگ ها، تعدد دیالوگ های بدون توضیح. فضاسازی ناقص...اوف، چقدر خوب نمره دادم!
#کارگردان! چرا وقتی یه نفر یه چیزی میگه تا n پست بعدی همه همونو تکرار میکنن؟! خلاقیت کجا میره؟!
# قرار بود به یه مشنگ ابراز علاقه کنید نه برعکس. اصلا چه دلیلی داشت دختره یهو بهت ابراز علاقه کنه؟

فرد ویزلی:
تمام چیزایی که بالا نوشتم بخون!

آرامنیتا ملی فوآ:
توضیحات گیدیون رو بخون!

نیمفادورا تانکس:
توضیحات گیدیون رو بخون!

دابی:
قاعدتا باید 30 میگرفت، اون لحظه که کم کردم یه ایرادی پیدا کرده بودم ولی الان حافظه م یاری نمیده. به هر حال 30 گرفتی در کل و خلاقیتت برای 5 نمره اضافی خیلی خوب بود.

رون ویزلی:
#چیز خاصی ننوشته بودی که نقد بخواد. خیلی کوتاه، خیلی سرهم بندی شده و خیلی فاقد محتوا بود. مثل خلاصه یه سکانس کوتاه. سعی کن بیشتر توضیح بدی چی میخوای بگی. چرا 13 دادم من اونوقت؟!:|

مارکوس بلبی:
#مارکوس گفت، دختر گفت، مارکوس گفت، دختر گفت، همینطوری وایساده بودین روبروی هم حرف می زدین؟ تغییر پوزیشنی، تغییر لحن صدایی، حالت صورتی، هوم؟

بتی بیسکوییت:
#روند پرداختنت به سوژه رو دوست نداشتم، یه کم ناگهانی و یه جوری ای از صبح روز اول به صبح روز دوم پریدی.
# دیالوگ نویسیات رو دوست دارم.

پاپاتونده:
#پاپای شعبده باز! جالب بود!
# وقتی یه نفر داره از بلندی به پایین میفته، قاعدتا منتظر ری اکشن شدید تری از طرف عاشقش هستم. چیزی فرا تر از نه و آهنگ فرانسوی. شاید مثلا یخ کردن، بهت، یه حسی باید پشت اون آهنگ باشه، هوم؟
# بین دیالوگ و توضیحش اینتر نمیزنیم. ذلیل مرده این همه پاراگراف بندیات درسته این یدونه رو هم درست میکردی دیگه!(آیکن دنبال کردن پاپا با جارو!)
#توصیف هات رو دوست داشتم. برای جلوگیری از تکرار کلمه هایی مثل پاپا و جولیت، با توجه به محدودیت کاراکتر های شرکت کننده، میتونی از کلمه هایی مثل «مرد»، «شعبده باز مشهور»، «دخترک»، یا جایگزین هایی مثل اینا استفاده کنی. البته صرفا پیشنهاده و اونقدری تو ذوق نمیزد.

ملت:
شما که میخواین بدونین چرا نمره تون کم شده خب بیاین یه استفاده مفیدی هم از اون دونسته ها بکنین، مثلا دفعه دیگه اشتباه این سری رو تکرارش نکنین، هوم؟ چطوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
من حوصله ي نوشتن دارم اما حوصله ي تايپ كردن ندارم براي همين هم نصف داستانام كامل نيست اما ديگه تكرار نميشه قووووووووووول

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
نکته ای که مایل به یاد آوریش هستم اینه که تکلیف جدید داده م و تکلیف قبلی تا ساعت 24 سه شنبه مهلت داشت نه بیشتر!
و ضمنا اینکه دانگ گفت دیگه نمره ندیم به تکلیف های بعد از پست تدریس. من از سری بعد تدریسم رو آخر شب ارسال میکنم ولی این سری رو چون عدم هماهنگی پیش اومد و دانگ دیر خبر داد و جلسه قبل هم من همینجوری نمره دادم و کی بود کی بود من نبودم حالا با اغماض!!!! به پاپا نمره میدم. تکلیف سارا و فلورانس نمره نمیگیره.

به ترتیب اولین شرکت کننده هر گروه:

هافلپاف:
باری رایان:26+1=27
نیمفادورا بلک نی تانکس: 27+1=28(ابتکار جالبی بود. منو دور میزنی حالا؟! که بابات مشنگه هان؟!)
ارشد با ارفاق هافلپاف،پاپاشون:29+1=30.(معمولا میگیم «قاصر از» نه «قاصر برای». البته اینو صرفا خواستم یادآوری کرده باشم)

گریفندور:
گیتار پریوت: 26+3=29
فرد ویزلی:23
جن نفرت انگیز:29+5->30
رون ویزلی: 13:| (اگه حوصله نوشتن نداری پسرم، ننویس خب مجبوری مگه؟!)
بتی بیسکوییت:27(دیالوگ نویس خوبی هستی، موقعیت نویس خوبی هم اگه بودی چه میشد!)

اسلیترین:
آرامینتا ملی فوآ:24(bff چیه راستی؟)

راونکلاو:
مارکوس بلبی:28 (عجب زبون بازی! و عجب زبونِ آویزون درازی! با ویولت بودلرشون نسبتی داری؟!)(به قضیه تکالیف روی تخته اشاره شده بود قبل از شما!)


نکته دیگه اینکه کسی اصلا توضیحایی که برای نمره ش نوشته م رو میخونه؟! من تغییری مبنی بر ایراد هایی که ازتون گرفته شد حس نمیکنم :|

اگه براتون مهمه بگین توضیح نمره هاتون رو هم بنویسم براتون، اگه نه که خب هیچی دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/5/29 15:46:12
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 01:40
نمایش جزئیات
آفلاین
به يه مشنگ ابراز علاقه كنيد:
فلورانسو در اخرين بارى که غيب شد،ناگهان خود را ميان عده اي مشنگ ديد.
يكي از انها پليس بود و ديگرى يك پسر قدبلندوچهار شانه و موهايي كه نسيم ان ها را تكان ميداد و او را شبيه قهرمان ها مي كرد.فلو محو صحنه شده بود نمي دانست در كجاست.
پليس كلت خود را بيرون اورد و به سمت قهرمان گرفت.فلو-اين قسمت صحنه اهسته مي شود-فرياد زد:ن------ه.اما دير شده بود پليس پنج تيربه قهرمان زد و بدن اورا سوراخ سوراخ كرد.
فلورانسو به سمت قهرمان دويد.خون از همه جاي او جاري بود.قهرمان درحالي كه نفس نفس ميزد گفت:من دارم مى ميرم راج...
-اما اسم من فلورانسو است!!
-اه فلو
-نه تو نبايد بميري.قهرمان سرش را روى دست فلو گذاشت و گفت:ديگر کسى مرا دوست ندارد من به ديار باقي مي شتافم.
فلو در چشمان قهرمان خيره شد وگفت: اما...من تو رو دوست دارم و بدون تو زنده نمى مانم.
-اه امان از درد دورى.وبعد چشمانش را بست.فلو از با ناراحتي بلند شدو به سمت پليس رفت.چوب دستى اش رابيرون كشيد و گفت:ليموس.پليس به روي زمين افتاد.فلو گفت:تو عشق من رو کشتى.
پليس چشمانش را باز کرد و گفت:اون يه جانيه.
فلو با تعجب گفت :تو مگه نمردى؟
-نه بابا اينجا هنده،اون قهرمان هم زنده است فقط بايد ببريش بيمارستان،البته اونجا يكم جو ميدن ولي بعد دكتر از اتاق عمل مياد بيرون يه نگاه به تو مى کنه بعد تو يه نگاه
به اون مى کنى بعد دکتر ,ميگه:عمل با موفقيت انجام شد.
فلو دست پليس رو گرفت و از زمين بلند كرد و گفت:مرسى راج.
-اما اسم من اميتا هستش!!
-اخ ببخشيد تاثير هندوستانه.
فلو قهرمان را روي دستانش به بيما ستان برد-دويدن او به سمت بيمارستان هم صحنه اهسته ميشه-و بعد اونا به خوبي و خوشي باهم زندگى مى کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول



سارا روی چمدانش پرید تا درش بسته شود.
نیمفادورا در حالی که مشغول چپاندن وسایلش در چمدانش بود گفت:
-تو به کی ابراز علاقه می کنی؟
سارا کلافه گفت:
-نمی دونم.
رز زلر دستی به موهایش کشید و گفت:
-سه روز وقت خیلی کمیه. سه روز به ما اجازه دادن که از هاگ برای اجرای تکلیفمون بریم.
-درسته رز. الان میریم و بعد از ظهر می رسیم باید استراحت کنیم و بعد فقط دو روز فرصت داریم.
رز در تایید حرف سارا سری تکان داد وگفت:
-بهتره‌بریم وگرنه از قطار جا می مونیم.
همه از خوابگاه بیرون اومدن و بعد از خداحافظی از الاوهلگا و دانگ سوار قطار شدن.

**************************************************


سارا زنگ خانه را فشرد. اما انگار زنگ خراب بود چون صدای پای کسی را شنید که برای باز کردن در آمد.
در باز شد و زنی زیبا با موها و چشمانی مشکی بیرون آمد.زن، شارلوتا مادر سارا بود.
با دیدن سارا جیغی از شادی کشید و سارا را محکم به آغوش کشید و گریه را سر داد.
سارا هم در آغوش مادرش کمی گریه کرد.
-اوه! سارا!

این صدای پدر سارا بود که پس از جیغ همسرش دوان دوان از طبقه ی بالا پایین آمده بود.
پدرش پس از مدتی سارا را از همسرش گرفت و به آغوش کشید و پیشانیش را بوسید.
بعد هم داخل خانه شدند و پدرش گفت:
-چرا بهمون نگفتی که می خوای بیای؟
سارا با خنده گفت:
-می خواستم سوپرایزتون کنم.
مادرش اشک هایش را پاک کرد و با لبخند گفت:
-که کردی.
بعد هم با بغض اضافه کرد:
-اوه،عزیزم سارا، نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.
-
سارا بقل مادرش که روی کاناپه نشسته بود پرید و گفت:
-منم همین طور ماما. خوب حالا بیاید خاطره هامو براتون تعریف کنم.
و مشغول تعریف کردن اتفاقاتی که در هاگ اتفاق افتاده بود شد.

چند ساعت بعد سارا داخل اتاقش شد و روی تخت خواب بنفش و مشکی رنگش پرید و خوابید.

*************************************************

سارا از خواب بیدار شد و دوشی گرفت و وقتی به طبقه ی پایین رفت متوجه شد که پدر و مادرش برای کار مهمی بیرون رفتند.
روی کاناپه ی جلوی تلویزیون پرید و مشغول بالا و پایین کردن کانال های تلویزیون شد تا بالاخره جایی نگه داشت که آهنگی از سریال آمریکایی «دهان لیمونادی» پخش میکرد. شروع به همخوانی و همراهی یعنی همون حرکات موزون کرد.

بعد از اتمام آهنگ به اتاقش رفت و لباسش را عوض کرد تا به خونه ی دوستش جولیا برود. هم دلش برای او تنگ شده بود و هم شاید او می توانست راهی مقابل سارا بگذارد. چون دیشب سارا چیزی از تکلیف ماگل شناسی اش به پدر و مادرش نگفت.

خانه ی جولیا یک کوچه پایین تر از‌خانه ی کلن ها قرار داشت. طبق معمول جولیا در حیاط بود و داشت با آب پاش سر به سر رهگذران یا همسایه هاشان می گذاشت.

سارا پشت سر جولیا ایستاد و گفت:
-تو درس نداری دختر؟
جول جیغی کشید و به سمت سارا برگشت در کسری از ثانیه با آب پاش کمی آب روی لباس سارا ریخت و او را بقل کرد و گفت:
-کی اومدی؟
-دیروز.
-چرا بهم نگفتی می خوای بیای؟ حالا اینا رو ولش کن بیا که کلی کار دارم باهات.

سارا و جولیا تمام روز با هم بودند. جولیا دختر شادی بود و مدام با حرف هایش آدم را به خنده می انداخت.
عصر، سارا موضوع تکلیف ماگل شناسیش را به جولیا گفت و او هم گفت:
-اووووه! خداجون داشت یادم میرفت. ما فردا یه مهمونی داریم. اونجا یکیو پیدا کن و بهش ابراز علاقه کن.
بعد هم غش غش زد زیرخنده و گفت:
-وای فکرشو بکن! سارا به یه پسر ابراز علاقه کنه. سارایی که همیشه وقتی باپسرا دعواش میشد حالشونو می گرفت.

بعد سارا از جولیا خداحافظی کرد و به خانه رفت.

*************************************************

توی آینه ی اتاق جولیا نگاهی به خودش مرد و وقتی از خودش مطمئن شد به طبقه ی پایین رفت.
همه برای خود جفتی داشتند و سارا تا موقع شام هیچ پسر تنهایی را ندید.
بعد شام جولیا به سمت سارا اومد و با خنده گفت:
-یکیو واست پیدا کردم.
سارا هیجان زده گفت:
-کی?
دلیل هیجانش این بود که امشب فرصت آخر بود و فردا به هاگوارتز بر می گشت.
جولیا گفت:
-یکی از دوستای مکسه که برای تعطیلات اومده. بهم گفت که از اول جشن چشش به تو بوده اما خجالت می کشیده.
-اه اینا رو ول کن جولیا. بریم پیشش.

جولیا سارا را پیش پسری برد با موهایی مشکی و چشمانی خاکستری.
روی هم رفته ی قیافه ی زیبایی داشت و تیپی عالی.
جولیا سارا و پسر را تنها گذاشت و رفت.
پسر جلوی سارا تعظیمی کرد و گفت:
-اسم من الکسه دوشیزه ی زیبا.
-اوه. اسم منم سارا هست.
-از آشناییتون بسیار خوشوقتم. راستش از اول میهمانی شما نظر منو جلب کردید. اگه یه چیز بگم ناراحت نمی شید?
-اوه نه.
-راستش من... من احساسمی کنم که... احساس می کنم که به شما علاقه پیدا کردم.
سارا با لبخند گفت:
-اوه خوب منم به شما علاقه پیدا کردم.
الکس خندید و مشغول حرف زدن یا سارا شد. بعد از مدتی گفت:
-یه چیز بگم بازم قول میدی دوستم داشته باشی?
-وا! خوب اول بگو.
الکس بعد از مکثی طولانی گفت:
-خوب... خوب راستش...
-بگید دیگه.
-باشه. راستش من یه جادوگرمو توی مدرسه ی بوباتون درس می خونمو....
سارا فریاد زد:
-چی؟

************★********************★*************

چون پسرا داشتن با علاقه به آسمون نگاه می کردن که هیچی توش نبود


۳-
سخت نبود
خوب بود

ولی واسه من سخت بود چون با موبایل نوشتم و نمی تونستم شکلک بذارم. به بزرگی خودتون ببخشید-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1393 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد بی چوب دستی هافلپاف


-به یه مشنگ ابراز علاقه کنید!(30)


Non, rien de rien
... Non, je ne regrette rien

موسیقی به آرامی پخش می شد و او محو بود. شعبده باز مشهور پاریس خود، مسحور شده بود. مسحور قوی ترین سحر این دنیا، زیبایی یک زن! فقط تماشا می کرد. نگاه کردن به این تصویر خسته کننده نبود؛ زیبایی مطلق در کنار عظمت مطلق! می توانست تمام عمرش را صرف آن کند. دخترک فرانسوی، جولیت، با آن دماغ سر بالا، چشم های درشت آبی، مو های کوتاه خرمایی رنگ و آن لب ها ... (کلام برای توصیف آن لب های سرخ قاصر است!) در کنار ایفل ایستاده بود. تنها کسی بود که حواس پاپا تونده را به خود متمرکز می کرد. بلوری که درخشش چشم های درشت و سیاه پاپا را خیره کرده بود.

جولیت هم انگار از او بدش نمی آمد. اینکه هر هفته به دیدن نمایش تکراری شعبده بازی او می آمد و هر بار تا انتهای آن روی یکی از صندلی های ردیف اول، متعجب و شگفت زده می نشست، خودش مایه ی دلگرمی پاپاتونده بود؛ طوری که باعث می شد امروز جرات گفتن حرف هایش را پیدا کند. بگوید که به چه اندازه غرق دریای آبی چشم هایش شده و بگوید تا چه اندازه در گره های مو های کوتاهش گیر کرده. برای این ابراز عشق چه جایی بهتر از سایه ی ایفل در غروب آفتاب!

جولیت یک هنرمند بود. به معماری ساختمان علاقه ی وافری داشت. به برج ایفل و موزه ی لوور علاقه خاصی نشان می داد. تقریبا روزی یک بار به هر کدام سر می زد و از دور آنها تماشا می کرد. پاپا از ماشینش پیاده شد. جولیت ژاکت آبی پر رنگی به تن داشت و یک کلاه کاموایی رنگارنگ که تمام مو های خرماییش را پوشانده بود. مثل پرنده ای سرش را به طرفی خم کرده بود؛ شاید در پرواز بود. پرواز در تصورات و تخیلات ...

پاپا با تردید به او نزدیک شد. متوجه پاپا در کنار خودش نشد. در بین میله های ایفل بود. انگار دوست داشت از بالای برج به خودش نگاه کند.

- دوست داری اون بالا باشی؟

دختر از خیال پردازی بیرون آمد. سرش را چرخاند و لبخند کوچک پاپا را دید. بی اختیار لبخند زد. قلب پاپا مثل پرنده ای کوچک تند تند بال می زد. خون در رگ هایش به پرواز در آمده بود. آیا معنای این لبخند یک همراهی تا پایان عمر بود یا یک لبخند عادی؟ پاپا امیدوار بود که حدس اولش درست باشد.

- اوه، پاپای شعبده باز! آره خیلی زیاد اما ...
- خب بیا بریم. من تو رو می برم اون بالا.
- راس می گی؟

برقی در هوای دریای چشم های دختر دیده می شد، برق شادی! دست سیاه و بزرگ پاپا منتظر دست کوچک و ظریف جولیت بود. جولیت با لبخندی دستش را درون دست پاپا گذاشت. پاپا با لمس دست جولیت، معنای حقیقی لطافت را درک کرد. همانطور که مفهوم زیبایی در نگاه پاپا بعد از دیدن جولیت تغییر کرده بود.

آفتاب در میان ابر های پفکی به صورت سفید جولیت می تابید. آفتاب هم می خواست آن زیبایی بیشتر دیده شود اما پاپا دختر را به سایه ها می برد.

- بلیط جناب؟

پاپا دستش را درون جیب کتش برد و وردی خواند. بعد گفت:
- بلیط رو توی کلاهم گذاشتم.

کلاهش را که برداشت، فشفشه های سرخ رنگ از آن خارج شد. بعد بلیط ها را از درون آن در آورد و گفت:
- بفرمایید. اینم دو تا بلیط.
- شما پاپا تونده ای، همون شعبده باز معروف! می تونم امضاتون رو داشته باشم.

مرد بلیط فروش با شوقی کاغذ مچاله را از جیبش در آورد و آن را صاف کرد. سپس خودکاری را به دست پاپا داد. پاپا با لبخند کاغذ را امضا کرد و با تکان دادن سری از کنار مرد بلیط فروش گذشت. جولیت چشم هایش را ریز کرد و با آرنج به پهلوی پاپا زد.

-نکنه غیبگو هم هستی؟ چطوری دو تا بلیط خریده بودی؟ نکنه با کس دیگه ای قرار داشتی؟
-بلیط نخریدم. غیبگو هم نیستم. در مورد سوال آخرت هم ... زمانی که کسی به زیبایی تو توی این شهر باشه، من هیچکس قرار نمی ذارم.

به صورت او نگاه کرد. به امید یک لبخند، نشانه ای از رضایت اما چهره ی جولیت تغییری نکرد.

-اوه تو خیلی شیرینی! کاش با من صادق هم باشی.

دستش را روی گونه های استخوانی پاپا گذاشت. پاپا چشم هایش را بست، حس کرد رویا هایش به حقیقت تبدیل شده اند. دلش نمی خواست این لحظات شیرین هرگز تمام شود.

-من به تو هرگز دروغ نمی گم. حقه ای در کار نیست. مشت این شعبده باز همیشه برای تو بازه!
-پس بهم راز شعبده هات رو بگو. من نمایش های زیادی دیدم اما نمایش های تو خیلی خاصه اینه که باعث شده دوست داشته باشم.

بعد از تمام شدن حرفش گونه ی پاپا را بوسید. چیزی در اعماق وجود پاپا به او هشدار که دخترک قصد فریب دادن او را دارد. پاپا اما فریب خوردن از جولیت را دوست داشت؛ همین که لحظه ای در کنار او نفس بکشد برایش کافی بود. همین که لب هایش را روی گونه هایش حس کند. همین که ... زیر لب زمزمه کرد:
-دوستت دارم.

با جدا شدن لب های جولیت از پاپا انگار سحر ها از ذهن پاپا برداشته شد. به خود آمد. چگونه می توانست به او بگوید که یک جادوگر است؟

-ببین اینا اسرار خصوصیه. نمی تونم برات توضیح بدم.

اخم های دختر در هم رفت. رویش را برگرداند و با صدایی غم آلود گفت:
-تو چطور می گی که منو دوست داری در حالی که حاضر نیستی حتی یه راز کوچیک رو بهم بگی.

ناگهان پاپا تصمیمی عجیب گرفت. او خواست بزرگترین راز زندگیش را با جولیت در میان بگذارد. رازی که می توانست جولیت را از هر نظر بسنجد. می توانست به مهمترین سوال پاپا تونده پاسخ دهد. آیا جولیت می تواند همسر یک جادوگر باشد؟
-من یه جادوگرم! این راز کوچیک منه، همونطوری که می بینی زیادم کوچیک نیست.

چشم های دخترک از شدت تعجب طوفانی شده بود. نمی توانست حرف پاپا را باور کند اما چوب عجیبی که در دست پاپا بود و جرقه های صورتی رنگی که از آن بیرون می آمد، او را به پاپا مشکوک می کرد. اگر راست می گفت چه؟ جولیت از خود پرسید که چه کار باید بکند؟ ترس در اندام لاغرش نفوذ کرده بود. اگر او یک جادوگر واقعی باشد ...

-چرا دروغ می گ...
-دروغ نیست، یه چیزی ازم بخواه، هر چی!
-می خوام مادرم رو ببینم.

پاپا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. بعد چوب دستی عاج فیلش را روی سر جولیت قرار داد.

-می تونم ببینمش. تو ... تو ...

دخترک جیغ کشید. تنها راهی که به نظرش می رسید، فرار بود. بی توجه به سمتی دوید که ناگهان ...

-نه ... جولیت!

دخترک از آخرین طبقه ی برج ایفل به پایین پرت شده بود. آهنگ دوباره در ذهن پاپا تونده شروع به نواختن کرد.

Non, rien de rien
Non, je ne regrette rien
Ni le bien qu’on m’a fait
Ni le mal; tout ça m’est bien égal
!

***

شنیدن این آهنگ و خواندن معنیش خالی از لطف نیست.

-چه چیز باعث شد الا به محض وارد شدن به اون شکل در بیاد؟ ایزلا که رفته بود! (5 نمره اضافی مثلندش، به جواب های شبیه هم نمره تعلق نمیگیره!)

خب چون بچه ها داشتند توی کلاس عملیات ابراز علاقه کردن به یک مشنگ رو انجام می دادن.

-نظر کلی تون در مورد تکالیف چیه؟ موضوعشون و درجه سختیشون منظورمه!

تکالیف تو مگه می شه آسون باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاپاتونده در 1393/5/28 19:46:40
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1393 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
-آقا من قوانین رو تفسیر به رای کردم، حال میکنم تا دوازده امشب هرکی نوشت نمره بدم! مشکلیه؟!(افکت پاچیدن خون گیدیون و معترضین به دیوار!)
-مدیریت مدرسه طی نامه التماس آمیزی که همراه درخواست باز شدن قفل گنجه خوراکی های اتاقشون فرستادن، اظهار فرمودن که مشکلیه:| نمره نمیدن!:|


-چه کسی تلفن را اختراع کرد؟
-چیز استاد...الکساندر گراهام بل استاد!
-چه کسی تلویزیون را اختراع کرد؟
-چیز استاد....جان لوگی برد استاد!
-چه کسی رادیو را اختراع کرد؟

ویولت دیگه نتونست خودش و زبونش رو کنترل کنه و ناچاراً ادامه کل کلش با الا رو با اسمایلی مخصوص خودش ادامه داد:
-گولیلمو مارکونی استاد!
-چه کسی دوئت K 304 رو برای ویولن و پیانو نوشته؟!
-یوهان کریسُستُُموس ولفگانگوس تئوفیلوس موتسارت استاد
-ویولت، بیــــــرووووون!

بعد از شت و پت شدن ویولت و کلاوس-که به حمایت از خواهرش قیام کرده بود! -ادامه تدریس از سر گرفته شد.
-مشنگ ها از دیرباز با جادوگر ها ارتباط داشتن، بدون اینکه خودشون بدونن چطور! خیلی از پیشرفت های دنیای مشنگی با کمک جادوگر های خائنی مثل همین بودلر!!!! صورت گرفته. مثلا همین رادیو رو نگاه کنید!

دانش آموز ها مطیعانه به رادیویی که جلوی استاد توی هوا ظاهر شده بود نگاه کردن. الا ادامه داد:
-رادیوی ما جادوگر ها البته با جادو کار میکنه. رادیوی مشنگ ها به شکل احمقانه ای تعدادی موج رادیویی با امواج مشخص رو که توی هوا جریان دارن میگیره و به صورت اصوات قابل شنیدن پخش میکنه . کروشیو!

ویولت که پریده بود توی کلاس تا توضیح غلط الا رو تصحیح کنه، مخاطب شبه جمله آخر بود، که جاخالی داد و دوباره پرید بیرون و حمله گاز انبری الا ناکام موند!
-همونطور که گفتم گولی مارکونی رادیو رو به عنوان یه رسانه جدید معرفی کرد. البته چنین فکری هوشمندانه تر از اونه که به ذهن مشنگ بی مقدار و گولی مثل گولی برسه؛ گولی اونقدر عاقل بود که حرفی از جادوگری که ایده و تئوری رادیو رو بهش داده بود نزنه فقط!

الا با خشم دانش آموزان وحشت زده رو از نظر گذروند. بدبختانه نصف بیشتر حاضرین، تکلیفی که ایزلا داده بود انجام داده بودن، و همه شون توسط الا به عصر ژوراسیک تبعید شده بودن-و بله، مدیر مدرسه هم اعتراضی نداشت، از فواید همگروهی بودن با مدیریت در عین به دست گرفتن کنترل خوابگاه ایشون! - که این جمعیت کلاس رو به تعداد قابل توجه چهار نفر کاهش داده بود.
-با توجه به استقبال شدید کلاس از ارتباط با خون لجنی ها و موجودات پستی مثل مشنگ ها، تکلیف این دفعه غیرعملیه!

----------


شاید بیشتر از 90 درصد ما، تو اوقات فراغتمون فیلم و سریال میبینیم. بعضی وقتا این فیلم وسریال ها رو هم با زندگیمون قاطی می کنیم در واقع! خیلی پیش میاد که بعد از گل کردن یه مجموعه تلویزیونی، تکیه کلام های شخصیت هاش وارد گفت و گوی روزمره ما میشن. نمونه ای که شاید خیلی هاتون یادتونه، «بید» و «وَشِد» و «خرزوخان» از سریال «شب های برره» هست! که تا مدت ها بین مردم دهن به دهن می چرخید و هنوزم گاهی شنیده میشن!

یه مسئله ای وجود داره و اون اینکه ما فکر میکنیم تکرار کردن تکیه کلام بامزه ی یکی از شخصیت های یه فیلم توی متنمون، همونقدر خنده داره که دیدنش. بعد نتیجه میشه یه چی مثل همین پست من! فکر میکنیم طنز خلق کردیم با این کارمون مثلا!! تکیه کلام اون کاراکتر اگه باعث خنده ی شما میشه، سوای پارامتر های صوتی و بصریش(مثل لحن اون شخصیت، قیافه ش و موقعیت اطرافیانش) به خاطر اینه که اون شخصیت پیش چشم شما پرورش پیدا می کنه و خودش رو بهتون میشناسونه. بنابراین وقتی سرگرد سرخی(شاهگوش) با لهجه شمالی جنوبی غربی شرقی ...ای ذلیل بمیری لودو! من کلا تشخیص لهجه م مشکل داره!! با یه لهجه ای خلاصه، کلمه ای که به خاطر نمیاره رو با «شیز» جایگزین می کنه، وقتی لیلا زبیلاری(هفت سنگ) از کلمه «شت و پت» به جای «تیر و تپر» یا «درب و داغون» استفاده می کنه، با توجه به تمام این عوامله که من و شما رو به خنده میندازه، و صرف استفاده از این تکیه کلام ها توی پست طنز، طنز نمی آفرینه!

این مسئله به نظرم خیلی مهم بود گفتنش؛ انقدری که پست تدریسم رو به باد فنا بدم بابتش!

تکالیف:
1-پست تدریس نمونه یک پست سردستی درب و داغون سرشار از غلط می باشه. در حدی که جادوکاران ویزنگاموت نویسنده ش رو از سردر کلاس آویزون خواهند کرد. چرا اونوخ؟ (با توجه به هوش سرشار عده ای از شاگردان، ترجمه سوال اینه که لطف بفرمایید ایراد های پست رو تشریح نمایید!)
2-شرح اختراع شدن یکی از فناوری های مشنگی، با دخالت یک جادوگر(که لزوما خودتون نیستید!) رو شرح بدید. بابت تک تک ایراد های پست تدریس، که توی پست شما مشاهده بشه، دوبرابر نمره کم می کنم!


تکلیف اول تقریبا نمره ای نداره. ولی ننوشتنش باعث میشه دومی نمره ای نگیره. کسی که تشخیص میده استفاده از تکیه کلام سرگرد سرخی کار بی معنی ایه، حق نداره تکیه کلام لیلا زبیلاری رو به همین طریق استفاده کنه. گاتچا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/5/28 14:27:48