جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] خاطرات یاران ققنوس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1393 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-ندو!تدی!حواست به آلبوس باشه...هری تورو خدا لی لی رو سفت بگیر...جیمز بیا اینجا...وای مرلین!

این صدای کلافه جینورا ویزلی بود.

هری خندید:

-نترس!من حواسم بهشون هست.

-نخند!بچه ها رو با طلسم ضد آب...

هری با خنده حرفش را برید:

-بله!بله!فقط شما موندی!

جینورا اخم هایش را در هم کشید:

-خیلی دلم میخواست برم یه گوشه بشینم ببینم با 4تا بچه ی قد و نیم قد و یه همسری که یه سره مسخرت میکنه،بالای دریا و سوار جاروی ضد آبی که یکی دو دقیقه دیگه باهاش میری زیر آب،چی کار میکنی!

باد شدیدی می وزید.موهای لی لی به هم ریخت:

-دیدی گفتم هری!نباید موهاشو اینطوری کوتاه میکردیم!میشه موهاشو درست کنی؟البته قبلش هم موهای خودتو درست کن،ریخته توی صورتت!

تدی با حرص گفت:

-جینی!بسه دیگه!ما که بچه نیستیم!

هری اخطار دهنده گفت:

-مامان جینی،تد!

اما جینورا بی توجه به هری رو به تدی کرد:

-همون جینی خوبه!فقط تو بزرگ شدی تدی!

تدی با حرص سرش را پایین انداخت.بعد از چند لحظه سرش را بالا آورد:

-مامان!تو چرا فقط به من اجازه می دی جینی صدات کنم؟!

رنگ از روی جینورا پرید.با درماندگی نگاهی به هری انداخت که با چشمانش او را دعوت به آرامش می کرد.پرواز تا چند لحظه دیگر شروع می شد.جینی آخرین سفارشات را هم کرد:

-تد،حواست باشه!هری تو هم که نیاز به گفتن نیست،حواست به لونا باشه.جیمز!آروم تو بغل من بنشین!

هری با آرامشی عجیب اضافه کرد:

-جوابت رو هم بعد از پرواز میدم.فقط...

ادامه نداد.تدی هم علاقه ای به ادامه دادن پدر نداشت.آرزو می کرد که کاش نپرسیده بود.مادر و پدرش دستپاچه بودند.به همین راحتی "روزشان را خراب کرده بود!"


پس از پرواز


لی لی و جیمز با ذوق لحظات پرواز را برای هم توصیف می کردند.آلبوس هم گوشه ای آرام نشسته بود.

جینی نگران به او نگاه کرد:

-چته آلبوس؟

آلبوس همانطور که دندان هایش را هم میخورد زمزمه کرد:

-سردمه!

هری و جینی نگاهی به هم کردند.کدام یک این مسئولیت را قبول می کردند؟

-من،هری!

و بدون اینکه اجازه مخالفت به هری بدهد،به سوی تدی روانه شد.قلبش در سینه می کوبید.اضطراب وجودش را فرا گرفته بود.بچه ی نیمفادورا و لوپین...چشمانش بسته شد؛از حرکت ایستاد.از او بر می آمد؟!به خود یادآوری کرد:

"جینورا ویزلی،همه کار میتونه انجام بده!"

سرش را بالا گرفت و به سوی تدی رفت.قلبش بازهم می کوبید...

لحظاتی بعد،پس از بازگویی حقیقت


-تدی!من...مدت هاست که حتی به اون فکر هم نکردم...میدونی...تو هنوز بچه ی منی و من...دوست دارم مادر تو باشم!

اشک های هر دو سرازیر بود.آن سو تر،مرد مغروری اشک می ریخت.آلبوس رو به هری کرد و با لحن بچکانه شیرینی گفت:

-بابایی...بابا هری چرا گریه می کنه؟!

هری به او نگاه کرد؛چه میگفت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1393 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بعضی اوقات دلت میخواهد در گوشه ای از این دنیا کز کنی و ذل بزنی به آسمان و گریه کنی...گریه کنی بدون این که خودت بدانی برای چه،گریه کنی به امید یک نفر..یک نفری که منتظرش هستی تا بیاید و به تو بگوید که چه شده؟ ،گریه کنی چون یک چیزی گلویت را فشار میدهد و قلبت را به درد میاورد، گریه کنی با این که خودت هم میدانی همه این کارها فقط باعث اذیت شدن خودت است...

خانه گریمولد در نور افتاب میدرخشید،مثل همیشه خانه پراز سرو صدا بود.در سایه درختی در همان نزدیکی دختری پای درخت نشسته بود،اشک هایش بر گونه هایش میغلتیدند،وقتی از آن نزدیکی رد میشدی به وضوح صدای هق هقش را میشنیدی.شانه هایش میلرزیدند.چند وقتی میشد که دخترک اینگونه بود،روز و شب فرقی نداشت...روزها زیر درخت بزرگ و شب ها، در حالی که سرش را در بالشش فرو میبرد تا کسی صدایش را نشنود گریه میکرد...آن قدر گریه میکرد تا سوزش چشمانش بر هوشیاریش غلبه کند و به خواب برود.

امروز به درختی تکیه داد بود.به درختی که روزی با بهترین دوستش،لیندا خاطراتی داشت.خاطراتی که آدم را از بزرگ شدن پشیمان میکرد...به خنده ها کودکانه اش فکر کرد و باز هم غلتیدن گوی دلتنگی ها بر گونه....حالا به پسری فکر میکرد که وقتی دختر بچه ای بیش نبود برای اولین بار با پسرک روبه رو شده بود. همان پسر کوچک حالا برای خودش مردی شده بود و هر روز از جلوی چشمان دورا عبور میکرد.
دفترچه کوچک صورتی رنگش را از جیبش دراورد،یکی از آن خودکار مشنگی هایی را هم که پدرش از لندن خریده بود را برداشت و شروع کرد به کشیدن خطوطی که در نگاه بی معنی بودن ولی برای کسی که ان ها را میکشید معنی کمی نداشتند....
میکشید..میکشید...خط میزد...و دوباره میکشید...ناگهان صدای قدم هایی را شنید.قدم هایی را که میشناخت،قدم هایی که عاشقشان بود،قدم هایی که برایشان زندگیش را میداد،قدم هایی که اشک ها به خاطر او بود...

برگشت و به چشمان صاحب صدای گام ها نگاه کرد...به چشمان همان مرد!اشک درچشمان دورا بود و تصویر مرد میلرزید..مرد هم به او چشم دوخته بود.بالاخره پس از سکوتی سنگین مرد اهی کشید و با نگاهی خسته و نگران گفت:
-من هیچ وقت ارزش این رو نداشتم که اشکی برام ریخته بشه.

دورا با صدای لرزانی که میشد گفت به زور از گلویش بیرون می اید گفت:
-ولی برا من ارزشش رو داری...

و باز هم هق هق دوست داشتن و نگاه...نگاه به مردی که شاید معمولی نبود شاید کمی با ادم های معمولی فرق داشت اما برای دورا یک دنیا بود،نگاه به مردی که دورا پای عشقش ایستاد تا زمان مرگ،نگاه به مردی که همه شما میشناسیدش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب! نگاهم کنید لطفاًً!

-(گلرت سرش را به سمت راست خود چرخاند و نگاه بی فروغش را به چشمان شخص دوخت.) همم؟

- چشمان شما از نگاه کردن زیاد به آتش قرمز شدند... چرا با خودتون اینکار رو میکنید؟

- آریث هم مرد... کریس... میفهمی؟! اونم مثل تو و بقیه مرد! اون آخرین نفر از شما بود...

- ارباب، مرگ برای همه اتفاق میوفته ولی شما باید قوی باشید...

- برای کی قوی باشم کریستوفر؟ برای کی؟!

- ... (کریستوفر دست راستش را بر روی بازوی چپش گذاشت و دلشکسته سرش را پایین انداخت.)

- دیدی؟! (گلرت سرش را به سمت شومینه چرخاند و دوباره چشمانش را به آتش شومینه دوخت.)

- ارباب! این جور که شما خودتون رو عذاب میدید باعث میشید که ما هم توی اون دنیا عذاب بکشیم... لطفاً ارباب... به خاطر همه ی ما! ( کریستوفر که پانزده سال بیشتر نداشت ملتمسانه و زجه وار این سخنان را ادا کرد.)

- (روح قرمز پوشی که مو های بلند مشکی رنگ و هیکل تنومندی داشت، ظاهر شد.) ارباب خواهش میکنیم قوی باشید-قربان؛ شما نمیتونید اینجوری با خودتون رفتار کنید-قربان...

- کریس، باردا، من دیگه پیر شدم... خسته ام! تنها خواسته ام مرگه... فقط مرگ! من ... متأسفم...

(روح آبی پوشی که اندام زنانه و قد بلندی داشت، در حالی که دست راستش بر روی شانه ی چپ کریس بود ظاهر شد و نگاه مضطربش را به گلرت دوخت.)

- آریث تو هم اومدی؟! متأسفم که نتونستم هیچکدومتون رو نجات بدم... شما همه مُردید و من هنوز زنده ام... این شرم آورترین چیز برای یه فرماندست...

- (آریث دستش را از روی شانه ی کریس برداشت و نزدیکتر آمد.) ارباب؛ شاید مسیری که انتخواب کرده بودیم مسیر درستی نبود ولی... ( آریث رُبانی که نشان یادگاران مرگ بر آن دیده میشد را از بازوی چپش باز کرده و در حالی که آن را در مشت میفشرد، رو به گلرت آن را نشان داد.) ما افتخار میکنیم که به شما خدمت میکردیم... شما خیلی چیزها به ما یاد دادید و همواره خطرها رو به جون می خریدید ارباب!

- (گلرت چشمانش را از شعله ی آتش برگرفت و درحالی که سرش را به زیر گرفته بود، قطرات اشک بر روی گونه های چرویده اش سُر خوردند.) آریث، کریس، باردا ...

- گلرت، پاشو بریم... تو کافه ریون با کمک بچه ها کله پاچه بار گذاشتیم؛ گوشت گوسفندی هم شخصاً به سیخ کشیدم واسه کباب.

- باشه لودو، تو برو منم میام... فکر کنم داشتم خواب میدیدم...

پیرمرد سرش را به جایی که آن سه ایستاده بودد چرخاند که نگاهش با نگاه داکسی در حالی چند روبان یک شکل به دست داشت تلاقی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1393 23:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه بلایی سرش آوردی؟!!

چشمان آبی ویکی، از وحشت گرد شدند و دستانش را ناخودآگاه جلوی دهانش حائل کرد.

ویولت در حالی که دوان دوان از پله‌ها به سمت انباری گریمولد می‌دوید، با جانور خون‌آلود نیمه‌جانی در آغوشش، غرّید:
- از هیپوگریفای هاگرید بپرس!

قلبش به تندی در سینه می‌کوبید. صدای پاهای ویکی را شنید که به دنبالش می‌دوید. دستانی را حس کرد که به ردایش چنگ زدند تا نگهش دارند.
- بذار من..

بودلر ارشد اصولاً آدم خونسردی بود. ولی آن لحظه نتوانست به خودش مسلط بماند. فریادی کشید که ویکتوآر ویزلی، در تمام این سال‌ها، هرگز از او نشنیده بود:
- این که چارتا سمج گرفتی واس شفادهنده شدن، دلیل نمیشه من ماگتو بدم دسّ تو! بکش کنار ویزلی!

- چقدر زشته، نه!؟

مادرشان با خنده این را گفت و کمی خم شد تا دقیق‌تر به بچه‌ گربه‌ای که در آغوش دخترش بود، نگاه کند. بچه گربه، با خشم خرخری کرد و پنجه‌ی کوچکش را به سمت بئاتریس بودلر تکان داد. خنده‌ی مادر شدت گرفت.
- و از منم که اصلاً خوشش نمیاد ویولت.

ویولت هم خندید. بچه گربه‌ی کوچولو را در چاله‌ی آبی، نیمه‌جان پیدا کرده بود. زشت؟.. نمی‌دانست!..

کلاوس عینکش را متفکرانه روی بینی‌ش به سمت بالا هُل داد:
- در حقیقت، مفهوم "زشت" خیلی انتزاعیه. بچه گربه می‌تونه با معیارهای دیگه‌ای، زیبا تعیین شه.

ویولت با شگفتی به برادر کوچکتر همه‌چیزدان ـش خیره شد. بعد دوباره به آن موجود کوچک بد اخلاق چشم دوخت.

انگار با ماهیتابه به صورتش کوبیده بودند!

نیشخندی زد:
- اسمشو می‌ذارم ماگت!

و جسم کوچک و لرزانش را در آغوش فشرد..


سال ها از آن روز می‌گذشت. ولی ماگت.. ماگت هنوز کوچک بود. هنوز بداخلاق بود. هنوز به عالم و آدم می‌غرّید.

ماگت..

می‌لرزید..

او را محکم در آغوشش فشرد. هیپوگریف‌های لعنتی! برای چی هاگرید آنها را در حیاط پشتی گریمولد ول کرده بود؟! لعنتی ها! ماگت ِ احمق! ماگت ِ احمق!

زمزمه کرد:
- چیزی نیس! من راس و ریسِّت می‌کنم رِفیق! چیزی نیس!

معلوم بود که می‌تواند! او یک مخترع بود! او می‌توانست هرچیزی اختراع کند!

در کارگاه تاریکش را با لگد باز کرد و آرنجش، به یاری‌ش شتافت تا لامپ را روشن کند. چوبدستی به درد نخور! وِرد های به درد نخور!

با یک دست، روبات نیمه‌کاره و متعلقاتش، آچار و پیچ‌گوشتی و هرچه که روی میز بود و نبود، روی زمین ریخت..

صدای داد و هوار ویولت و جیمز باز خانه‌ی گریمولد را برداشته بود. پروفسور دامبلدور، در تلاش برای تمرکز روی گزارش‌های محفل، می‌اندیشید که آیا این که جیمز را در الف‌دال، در تیمی به سرگروهی ویولت بگذارد، تصمیم درستی بوده یا نه.

به نظر نمی‌رسید هیچکدام از آن دو، از دیگری خوششان بیاید..!

جیمز اولین شی‌ء دم دستش را به سمت ویولت پرت کرد:
- عکس مارمولک متحرک می‌ذاری لای کتابای من؟! فک کردی خیلی با مزه ای؟!

ویولت همانطور که به سرعت برق سرش را می‌دزدید، با تمسخر جواب داد:
- من از کجا باس می‌دونسّم تو فوبیای مارمولک داری جوجه پاتر؟!

ماگت ناگهان روی میز پرید و پشت به ویولت، رو به جیمز، دندان‌هایش را نشان داد و خرناس کشید. دست جیمز به سمت ماگت دراز شد تا..

- دَس به ماگت زدی نزدی پاتر!

چوبدستی ویولت، با جدیّت به سمت جیمز نشانه رفته بود. جیمز خیلی ویولت را نمی‌شناخت، ولی چشمان قهوه‌ای‌ش، بی گذشت و سخت بودند..


گربه‌ش را به آرامی روی میز گذاشت. قلبش با دیدن وضعیت وخیم پای ماگت، هُرّی ریخت.

نه.. دستانش را مُشت کرد! نه!

روی سقف گریمولد مثل همیشه، لَم داده بود و این بار، شاهد گفتگوی ویکی و لیلی در حیاط پُشتی گریمولد بود. لیلی، جست و خیز کُنان دور ویکتوآر می‌پلکید و در ارتباط با سنت‌مانگو سؤالات مختلف می‌پرسید.

- حالِت بد نمی‌شه وقتی یه عالم خون و گوشت و اینا می‌بینی ویکی؟!

ویکتوآر لبخندی زد:
- وقتی نگران بیمار باشی، دیگه وقت نداری به این چیزا فکر کنی. فقط به نجاتش فکر میکنی.

ویولت سرش را کج کرد. ویکتوآر حقیقتاً لیاقت گریفندور را داشت. او خودش هرگز جرئت نمی‌کرد به هیچ موجود خون‌آلودی نزدیک شود!


چوبدستی‌ش را به سمت ماگت که با چشم‌هایی نیمه بسته، می‌نالید؛ گرفت:
- ترجیو!

زدودن خون، هیچ کمکی نکرده بود.
- ترولا!

جیغ ماگت بلند شد و پنجه‌هاش را در میز چوبی فرو کرد ولی انگار قلب ویولت به جای آن میز بود..

در میان گوشت و استخوان نابود شده، آنچه امکانش بود، ترمیم شد. ولی..

به آرامی دستش را روی صورت گربه‌ش گذاشت.

- ماگت..

چشمان زرد و بی‌حالش خیره مانده بودند به چشمان مستأصل و آشفته‌ی صاحبش.

- ماگت.. باید.. متأسفم.. متأسفم..

- گربه؟! تو می‌خوای گربه نگه داری؟!

صدای خنده‌هایشان در گوش‌هایش پیچید. دستانش را مُشت کرد. او بهتر از همه‌ی آنها گربه‌ش را نگه می‌داشت و بهشان ثابت می‌کرد! بهشان! ثابت! می‌کرد!


چشمانش می‌سوختند. چرا؟.. چرا چشمانش می‌سوختند؟..
- من.. خیلی.. خیلی بی عرضه‌م.. باید.. قطعش کنم.. خیلی.. بی.. عُر..

صدا در گلویش شکست..

آدم ها نمی‌فهمد.. هیچ‌کس نمی‌فهمد.. ماگت.. ماگت قسمتی از روح ِ او بود..

چوبدستی را کنار گذاشت..

- تو یه جمله‌ی درست و حسابی از اون سریال بی ناموسی نقل کن تا من تأییدش کنم!

باز هم بالای پشت بوم گریمولد.. این بار، بحث همیشگی جیمز و تدی در مورد سریال محبوب تدی.

تدی با خنده، سر جیمز را بین بازویش گرفت و موهایش را بهم ریخت:
- مثلاً می‌گه کسی که حکم رو می‌ده، خودش باید شمشیرو بیاره پایین. خیره بشه تو چشمای ِ..


خیره شد به چشمان ماگت. رفیق قدیمی‌ش هم خیره شد به چشمان متلاطم و قهوه‌ای آشنای پیش رویش..

آن شب..

ویولت بودلر پای خودش بود که با دستان خودش، قطع کرد!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1393 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر خاطرات پروفسور ویکتور.
صفحه 98.


امروز دامبلدور همه ی ما اساتید رو برای یه جلسه ی ضروری دعوت کرد...
من وسط کلاس ریاضیات جادویی بودم.بچه ها خیلی خستم کرده بودن.چون میدونستن دعواشون نمیکنم همش اذیت میکردن.یه دفعه نامه با یه جغد سفید وارد کلاس شد و نامه رو روی سرم انداخت...
بچه ها همشون منتظر بودن که ببینن توی نامه چی نوشته.
منم بعد از خوندن نامه به بچه ها گفتم:«بچه ها...یه جلسه توی دفتر دامبلدوره که همین الان باید برم...»
بچه های کلاس اجازه ندادن حرفمو تا آخر بزنم و شروع کردن به جیغ زدن و دست زدن.
منم مجبور شدم برای اولین بار سر شاگردام داد بزنم.
اونا هم که تا حالا داد زدن منو نشنیده بودن مثل میخ سر جاشون خشک شدن.
صدامو صاف کردمو و ادامه دادم:«بله...تا آخر کلاس میذارم بیکار باشین ولی...خانم گرنجر...»
هرمیون سریع وایستاد و گفت:«بله پروفسور...»
گفتم:«تا وقتی زنگ پایان کلاس میخوره جیک بچه ها در نمیاد...کلاسو میسپارم به تو...»
صدای آه و ناله ی شاگردا بلند شد ولی بی توجه به اونا لبخندی تحویل گرنجر دادم و با عجله به طرف دفتر دامبلدور راه افتادم.
وقتی وارد شدم همه ی پروفسورا حاضر بودن به جز من.
سیوروس زیر لب گفت:«چه عجب...»
بدون توجه به حرفش رفتم کنارش روی صندلی نشستم.
گفتم:«پروفسور ببخشید دیر شد...امروز خیلی خستم...»
دامبلدور صداشو صاف کرد و گفت:«عیب نداره ویکتور...حالا که پروفسور ویکتور هم تشریف آوردن جلسه رو شروع میکنیم.»
بلند شد و پشت میزش وایستاد و با صدایی رسا گفت:«پروفسوران عزیز...نمیخوام زیاد وقت کلاستونو بگیرم ولی موضوع مهمی هست که باید به اطلاعتون برسونم...تا چند ساعت دیگه یک بسته دستمون میرسه که به هیچ وجه جادو آموزان مدرسه هاگوارتز نباید اونو ببینن...»
پروفسور تریلانی عینک ته استکانی و گردشو روی دماغش جا به جا کرد و پرسید:«چه بسته ای پروفسور؟»
دامبلدور گفت:«وزارت آموزش جادویی تغییراتی کرده.طبق آخرین اطلاعاتی که به من رسیده این بسته خیلی محرمانست .
توی این بسته پاسخ های تشریحی امتحانات پایان ترمه که وزارت آموزش جادویی برای راحت تر شدن اساتید اون ها رو طوری تنظیم کرده که فقط با یک ثانیه نگاه کردن به اون ها همه ی پاسخ ها توی ذهن نقش میبنده و فراموش نمیشه.برای همین نباید دست شاگردا برسه.»
اسنیپ دوباره زیر لب غر زد:«چه مسخره...»
دامبلدور گفت:«امتحانات نهایی امسالم شما اساتید گرامی طرح نمیکنید...سوالات از وزارت آموزش میاد...»
حدودا نیم ساعت در این مورد بحث کردیم و بعد برگشتیم سر کلاسمون.و ادامه ی کلاس پر سر و صدا...

دفتر خاطرات پروفسور ویکتور.
صفحه 99.


وای خدایا...الآن که یادم میاد میخوام آب بشم برم توی زمین.
نصفه شب بود که رفتم داخل راهروی مدرسه.آخه صداهای بچه ها نمیذاشت بخوابم.نمیدونستم چرا این وقت شب بیدارن.یه پیام از زیر در برام فرستاده بودن که توش نوشته بود:

پروفسور عزیز.
به دلیل خستگی شما رو بیدار نکردیم.


ننوشته بود از طرف کی...
رفتم داخل سالنا کمی سرک کشیدم تا بچه ها رو پیدا کنم و بفرستمشون توی برجشون.با اینکه خیلی زیاد بودن پیداشون نمیکردم.صداشون همه ی مدرسه رو پر کرده بود.نمیدونستم اوضاع از چه قراره و چرا پروفسورای دیگه برای سر و سامون دادن به وضع بچه ها بیرون نیومدن.انگار همه ی بچه ها مخفیانه جمع شده بودن و جلسه گذاشته بودن.
لباس خواب دراز و صورتی رنگمم زیر ردای جادوگریم دیده میشد.موهامم نبسته بودم.
همین طور که رفتم وسط راهرویی که بین دو راه پله بود یه بسته دیدم...راه پله ی پایینی به سالن عمومی و دفتر اساتید می رفت و راهروی بالایی به برج گریفندور و راونکلاو.از هر دو طرف هم نور میومد.
جلوتر رفتم و سعی کردم نوشته ی روی بسته رو بخونم.

وزارت آموزش جادویی

پاسخ تشریحی سوالات پایان ترم.


(محرمانه)


یه لحظه ترس برم داشت...با خودم گفتم:«بسته وسط راهرو چیکار میکنه؟اگه بچه ها ببیننش چی؟»
یه دفعه صدای پچ پچ از طرف برج گریفندور اومد.نگاه که کردم بالای پله ها چند تا سایه دیدم.
نمیخواستم بسته دست بچه ها بیوفته برای همین به زحمت بلندش کردم.خیلی سنگین بود.
به سرعتم اضافه کردم و رفتم طرف دفتر اساتید که پایین راه پله بود.اینقدر عجله داشتم که متوجه نشدم صدای بچه ها پایین پله بیشتره.
از پشت سرم صدای قدم های سریع رو میشنیدم.
وقتی به آخرین پیچ پله ها رسیدم تمام بدنم یخ زد.توی سالن عمومی بودم و همه ی بچه ها روی صندلی ها نشسته بودن و به حرفای دامبلدور و بقیه ی پروفسورا گوش میکردن.دامبلدور داشت میگفت:«پروفسور ویکتور خسته بودن برای همین توی این جلسه شرکت...»
یهو همه ی چشما برگشت طرف من.به زحمت نفس میکشیدم.
دمپایی هام...لباس خواب صورتیم...موهای شونه نکردم و در نهایت پاسخ ها...همه ی کسانی که توی هاگوارتز بودن داشتن به من نگاه میکردن.
از پشت سرم پروفسور مک گونگال گفت:«ویکتور...»
برگشتم طرف مک گونگال ولی قبل از اینکه بتونم چیزی بگم پام از روی پله لیز خورد و بسته ی پاسخا از دستم ول شد.
همینطور که توی هوا پرواز میکرد بهش خیره شدم و در نهایت با صدای تااااااپ بلندی وسط سالن افتاد و همه ی پاسخا روی زمین پخش شد...
دامبلدور:
مک گونگال:
اسنیپ:
هاگرید:
فلیچ:
بقیه ی پروفسورا: :hyp: t
بچه ها:

خودمم هیچی دیگه...توی زمین و زمان محو شدم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1393 09:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نام گروهش را که کلاه کهنه و قديمي فرياد زد هيچ تعجبي نكرد. با داشتن اجدادي اصيل كه همه ي ان ها به خون مشنگ ها تشنه بودند، پدرش که عمري مسىول شکنجه ى مردم بوده و مادرش که روزانه دروغ هايي را در مجله اش چاپ و زندگی مردم را خراب مى کرد، خود را لايق گروه اسليترين مي دانست. اما فلورانسو نمي توانست يك شخصيت منفي باشد. نمي توانست از ازار و اذيت مردم لذت ببرد.

صداي دست و سوت اسليتريني ها فلو را به خود اورد. كلاه را از سرش برداشت و به سمت دانش اموزان گروهش رفت. دانش اموزان اسليترين به اينكه چه کسى وارد گروه مى شد توجه نمى کردند و فقط از اضافه شدن عضو ديگرى خوشحال بودند. بعد از چند ثانيه نيز ساكت شدند و با طمع به انتخاب گروه سال اولي بعدي خيره شدند. فلو در انتهاي ميز طويل صندلي اي را عقب كشيد و نشست.

مراسم انتخاب گروه و صرف شدن شام کندتر از انچه فلو انتظار داشت مى گذشت اما بلاخره تمام شد. به همراه سال اولي هاي ديگر فردي را که خود را با افتخارسرگروه مى ناميد و نشان روي سينه اش را هر چند دقيقه يك بار مخفيانه برق مي انداخت دنبال كرد. رداي بلندش مدام از پشت سر زير پاى دانش اموزان ديگر مى ماند و فلو مجبورشد بايستد. به كناري رفت و نخ ردايش را روي گردنش محکم کرد، خاک ردايش را زدود و خواست كه به گروهش بازگردد اما راهرو خالی بود و دانش اموزان رفته بودند.

قلبش فرو ريخت و احساس تهي بودن كرد. از همان روز اول گم شده بود. شروع به دويدن در راهرو كرد. راهرو به يك راه پله و سه درب در طرفين منتهي ميشد.

-حالا چى کار مى خواى بکنى فلوى خنگ!

ناگهان سکوت راهرو را صداى خنده هاى بلندى شکست و بعد صاحبان صدا نيز در انتهاي راهرو به چشم خوردند. نشان قرمز روى سينه شان مشخص مي كرد كه متعلق به گروه گريفيندور هستند. فلو نمى خواست از ان ها کمک بگيرد اما مجبور بود.

دانش اموزان كه دو پسر بلند قد بودند با ديدن فلو صداي خنده هايشان را بريدند و به او نزديك شدند. فلو نفس عميقي كشيد، موهاي لخت و سياهش را پشت گوشش انداخت و مانند بچه هاى کوچکى که در پارک مادرشان را گم مى کنند گفت:

- ب...ببخشيد من گم شدم. مى شه کمکم کنيد؟

دو پسر به يكديگر زل زدند و بعد دوباره صداى خنده هاى عذاب اورشان بلند شد.

- اخي...گم شده.
- اره بهتره کمکش کنيم ويلبرت. اخه طفلي گناه داره.

و بعد از هر جمله از خنده ريسه مي رفتند. پسرى که ويلبرت نام داشت به فلو نزديك شد و گفت:

- تو اسليتريني هستي درسته؟

و نشان روي سينه ي فلو را كند. فلو نتوانست تحمل كند. انقدر غرور از خاندانش به ارث برده بود كه دستش را بالا ببرد و سيلي محكمي به گوش پسر بنوازد. ويلبرت خنده اش را قطع كرد و با حرص يقه ي فلو را گرفت. پسر دوم با نگرانى گفت:

-ويلي بيخيال! بيا بريم.

اما ويلبرت ادامه داد:

- همه ي اسليترين ها مثل تو بي عرضه هستن. لياقت همتون...
- ويلبرت اسلينكرد!

هرسه دانش اموز به سمت صدا بازگشتند. در کنارى راهرو باز شده بودو مرد جوانى با موهاي سياه و مواج و چشمان سبز پشت ان ديده ميشد.

- پرفسور پاتر!

ويلبرت با صدايي لرزان اين جمله را ادا و يقه ي فلو را رها كرد. پرفسور جوان با قدم هايي تند كه ردايش را پشت سرش پرواز مى داد جلو امد. نشان را از ويلبرت گرفت و گفت:

- خودت و دوستت همين حالا از جلوي چشمم دور شيد. بعدا به تنبيه تون رسيدگى مى کنم.

هر دو پسر با خشم به فلو نگاه کردند و سريع از پلکان بالا رفتند.

- شما دنبال من بيا خانم فلورانسو!

فلو چشم از پلکان برداشت و با اين فكر كه پرفسور از کجا نام او را فهميده وارد اتاق شد.

اتاق طويل و كم عرض بود و ميز بيضي شكلي در وسط، ان را مي اراست. در گوشه ى اتاق چوب لباسى اى به چشم مى خورد که رداهاى کهنه و نوى بسياري رويش ديده ميشد.دور تا دور اتاق پر بود از قاب عکس هاى متحرک که فلو توانست اسنيپ را بين ان ها بشناسد.
پرفسور يكي از صندلي ها را عقب كشيد و فلو را روي ان نشاند.

- اينجا دفتر دبيران هستش. چاى مى خورى؟

فلو چشم از عکس اسنيپ که داشت موهاس چربش را مرتب مى کرد برداشت و به چشمان سبز مرد زل زد و گفت:

- نه، ممنون.

پرفسور ليواني چاى براي خود روي ميز گذاشت و گفت:

- اسم قشنگى دارى.

و نشان را به سمت فلو دراز کرد. فلو نشان را گرفت و از اينكه نفهميده بود پرفسور از روى نشانش نامش را فهميده بار ديگر خودش را سرزنش کرد.

- بر خلاف حرف ويلبرت بايد بگم اسليترين گروه خوبيه و قهرمان هاي بزرگى داشته.

فلو بدون فکر گفت:

-مثل ولدمورت.

و وقتي پرفسور جوابى نداد سرش را بلند کرد. پرفسور به او زل زده بود. فلو سريع گفت:

- معذرت مي خوام.

پرفسور دستش را براى مخالفت در هوا تکان داد و گفت:

- نيازي به عذرخواهي نيست. داشتم فكر مي كردم. درسته اون يعني ولدمورت كسي بود كه مي تونست يه قهرمان بشه اما نخواست و يه راه ديگه رو انتخاب کرد. افرادي بودند که نام اسليترين رو ننگين كردند اما بايد دوباره اونو ساخت.

فلو باز هم بي اعتنا ادامه داد:

- چطورى؟ بيشتر اسليتريني ها ادماي خودخواهي هستند كه فقط جادوگران رو قبول دارند. منم که نمى تونم. اصلا شما خانواده منو نمى شناسين.
- اشتباه مي كني! من خيلي خوب خانواده ي تورو ميشناسم. تازه تو گفتى بيشتر اسليترين ها خب پس همه بد نيستند. بودن کسانى مثل تو كه نخواستند راه خانوادشون رو ادامه بدن. ببين فلو گنج تو خرابه ها پيدا ميشه.

فلو معني حرف او را نفهميد اما سكوت كرد.

- همه از اول خيلي خوب يا بد نبودند. تو يه اسليتريني هستي، يه بلند پرواز که مى تونى به بالاترين مقام ها برسي. همون طور كه ديدم به ويلبرت سيلي زدي و اجازه ندادي بهت توهين كنه خب از اين غرورت واسه چيزاي ديگه استفاده کن و...

حرف پرفسور نصفه ماند چون در باز شد و فلو سرگروهش را ديد.

- معذرت مي خوام من بايد اين دانش اموز رو ببرم.

پرفسور از روى صندلى بلند شد و فلو را تا کنار در همراهى کرد.

- يادت باشه اين تو هستي كه تصميم ميگيري خوب باشي يا بد.

فلو به همراه سرگروهش به راه افتاد. صداى داد و بي داد هاي سرگروهش را نمى شنيد و فقط به حرف هاي پرفسور فکر مى کرد.

- شايد هم حق با او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/20 9:28:31
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/20 17:47:20
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/6/20 17:51:14
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1393 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- یکی از بهونه های خوشبختی اینه که دختر داشته باشی!

دیگر این روزها همه رمز ورود دفتر دامبلدور را داشتند. حریم خصوصی پیرمرد سیب گاز زده ای شده بود که هرچند هنوز گران قیمت بود اما دست خیلی ها به آن می رسید.

دامبلدور تمیز و مرتب همیشه و همواره ی قدیم حالا پیرمرد ژولیده ای با موهای نا مرتب بود. ردای ارغوانی و شب کلاه بنفش یا قبای لاجوردی و کلاه جادوگری پر از ستاره ی مرلین وارش را دیگر نمی پوشید. فقط شنل ضخیم خاکستری رنگی را به دور خودش می پیچید و مو و ریش نقره ایش را با بی دقتی می بست.. و تمام لحظاتی را که در گذشته به تحقیق درباره ی جادوهای جهان و مطالعه کتب قدیمی اختصاص می داد حالا بطالت می گذراند. به گوشه نشینی و سکوت. یا مثلا تمام آن زمان هایی را که به دانش آموزان هاگوارتز و مدیریت مدرسه ی محبوبش اختصاص داده بود حالا به قدح اندیشه اش و خاطرات در پیچ و تاب درون آن خلاصه می شد.

دامبلدور موهای سپیدش را که از بند رها شده بودند با دست سیاه شده اش عقب زد و سرش را کمی بلند کرد. نیازی نبود گوینده را ببیند، تمامشان را با جزئیات خیره کننده ای می شناخت، افکار درون مغزها و احساسات درون دل هایشان را همانطور می دید که افکار خودش را.. حتی می دانست ویولت حالا روی میز مطالعه ی او، مانند جوکری پر شیطنت نشسته و سیب قرمز کوچکی را گاز می زند!!

- خوشبختی با بهونه ها بدست نمیاد..
- ولی بدبختی وقتی قوی تر میشه که بهونه دستش بیاد!

استدلال قدرتمندی بود.. با حکمتی عمیق در ریشه ها!

- طبیعیه.. همه ی چیزهای بد خیلی راحت توی جهان پا میگیرن.. مثل حشره های آزار دهنده، علف های هرز، غم ها.. پلیدی ها و همین بدبختی ها.. اما در عوضش خوبی ها.. یگانه ن!

دامبلدور کلمه ی آخر را وقتی اضافه کرد که به تخم طلایی رنگ آرمیده در میان خاکسترها نگاه می کرد. آن قدر بی توجه شده بود و بیخیال گذرانده بود که فاوکس پیر شد و شکسته.. و اندک اندک خاکستر شد. دلبرک سابقش مرده بود و به زودی دلبر جدیدی به جای او زاده می شد. یکی رفت و یکی دیگر می آمد. فقط یکی، ققنوس هم مثل همه ی خوبی های جهان یگانه بود.

- شاید به این دلیله که خوبها اون طور که لازمه پایداری نمی کنن مستر دامبلدور*.. شاید به خاطر این باشه که از تمام استعدادهاشون استفاده نمی کنن برادر!

پیرمرد دیگری که شنل و کلاه خاکستری رنگ یکدست پوشیده بود و به عصایی تکیه زده بود جمله های جدیدی به بحث اضافه کرد. دامبلدور در مقابل او سکوت کرد.

- گاهی اوقات باید خودتو آتیش بزنی پرفسور دامبلدور.. ققنوسی که می سوزه جوون تر و قوی تر میشه.. آوازهای قشنگ تری از دلش می جوشن!

جیمز سیریوس هم شخص دیگری بود که عددی به معادله ی این بحث می افزود.

- می سوزه.. جوون میشه.. دوباره می سوزه.. تا کی؟
- تا وقتی که امیدشو ببازه پرفسور.. تا اون وقتی که هیولای تاریک درونش شبهای مهتابی رو از حافظه ش بدزده.. تا اون زمان که دیگه یادش نیاد "ماه تمام" توی آسمون زیباست!

چه کس دیگری غیر از تدی ریموس لوپین می تونست راجع به هیولاهایی که شبهای مهتابی رو غم انگیز می کنن صحبت کنه؟

دامبلدور باز هم سکوت کرد. سکوت بهترین استدلال برای توضیح مفاهیمی بود که دیگران درکش نمی کردند. سکوت همان راه حل ابدی کائنات بود. جهانی که در سکوت میلیاردها سال پابرجا بود. در سکوت خلق می کرد و متولد می شد و می مرد و برمی گشت. در سکوت جدا می کرد و در سکوت به هم برمی گرداند. جهان حیله گری های تاریکی و اشک های نورانی..

راه حل دامبلدور برای توضیح تمام دلیل هایش سکوت بود. در سکوت توضیح می داد که دست بیمار سیاه شده اش او را اندک اندک می کشد. سکوت توضیح می داد که چگونه این کلمات هم قادر به تشریح هیچ چیز نیستند.. فقط سکوت توضیح می دهد.. سکوت..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1393 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هر از گاهی به دهکده مشنگی که به پناهگاه خیلی نزدیک بود می رفت تا کمی هم از مزرعه داران و باغداران مشنگ چیزهایی را که در باغچه کوچکشان کشت نمی شد تهیه کند. همیشه بازارچه کوچک دهکده پر از سبزی و میوه های تازه فصل بود که مادر بزرگ مالی عاشقشان بود.
تعطیلات تابستان بود و هوا فوق العاده گرم بود. باغچه کوچک پناهگاه مثل همیشه شلوغ، پر از سنگ و گیاهان هرس نشده بود. مالی میخواست مربای تمشک درست کند و همیشه مقدار زیادی تمشک لازم داشت تا به همه بچه هایش مربا برسد. طبق معمول فرجو تعطیلات را پناهگاه مانده بود تا از کتاب های عمو پرسی استفاده کند و باعث خوشحالی بی حد و حصر مالی و آرتور بود. چون پناهگاه بدون وجود بچه ها غرق سکوت بود.

-فرجو، عزیزم مادربزرگ تمشک لازم داره، می تونی از عهده اش بر بیای؟ یا بگم آرتور وقتی اومد این کارو انجام بده؟

مالی ویزلی در حالی که پیشبند گلداری بسته بود و در یک دستش پاتیل فلزی بزرگی بود این را گفت.
فرجو از پشت میز برخاست و به حالت خبردار ایستاد.

-هرچی مادربزرگ مالی بگه.

مالی لبخندی زدو گفت:

-واقعا خیلی خوشحالم که تو اینجایی فرد.

مالی رویش را برگرداند و بغض در گلویش را فرو برد. مالی در تمام محدود دفعاتی که فرجو را فرد صدا می زد بلا فاصله بغض می کرد و شاید بهترین دلیل برای صدا زدنش به نام فرجو همین بغض های گاه و بی گاه و آزار دهنده مالی بود.
فرجو چوبدستی اش را در جیبش گذاشت. و از آنجایی که معمولا در تعطیلات تابستانی همیشه لباس مشنگی می پو شید بدون عوض کردن لباسش به سمت دهکده را افتاد.
فاصله دهکده تا پناهگاه کم بود و از زمانی که این دهکده کوچک نزدیک پناهگاه شکل گرفته بود مجبور بودند بیشتر رعایت کنند و عملا امکان کوییدیچ بازی کردن برای بچه ها وجود نداشت.
بازارچه دهکده بسیار شلوغ بود. باغداران بسیاری مشغول فروش محصولات خود بودند و معمولا سر قیمت ها با مشتریان خسیس بحث می کردند.
فرجو وارد کوچه ای شد که می دانست همیشه پر از میوه های تازه است. تمشک های درشت و تازه روی طبق های جلویی خودنمایی می کردند. فرجو با قدم های آرام به سمت طبق ها رفت. به نظر می رسید صاحب طبق های تمشک سر کارش نیست چون دختر دیگری هم کنار طبق ها منتظر ایستاده بود. فرد کنار طبق ایستاد و به دور و برش نگاه کرد.

-چیزی میخواین آقا؟

فرد به سمت صدا برگشت. همان دختری بود که فرجو تصور کرده بود مشتری است.

-سلام من تمشک میخوام ... خع...لی ...

فرجو با دیدن دخترک که هم سن و سال خودش به نظر می رسید زبانش به گونه ای بند آمد که انگار تا به حال با هیچ دختری حرف نزده بود! دخترک همچنان کنجکاوانه به او نگاه می کرد و منتظر بود. خوشبختانه زن میانسالی آمد و فرجو را از آن وضعیت خجالت آور نجات داد. دخترک مشغول آماده کردن سفارشات زن میانسال شد و فرجو را فراموش کرد.
فرجو زیرچشمی به او چشم دوخته بود. دخترک پانزده یا شانزده ساله به نظر می رسید. هم قد فرجو ویا کمی کوتاهتر بود. صورتش سبزه و چشم هایش قهوه ای و درشت و بینی اش شبیه آسیایی های شرقی بود. موهای صاف و مشکیش تا کمر می رسید و در نسیم گرم تابستانی به آرامی تکان می خورد.

-من تمشک میخوام، خیلی هم زیاد.

فرجو خود را جمع و جور کرد و این را با صدای بلند گفت. دخترک که دوبار متوجه فرجو شده بود، سطل هایی که در قسمت جلویی طبق چیده شده و پر از تمشک بود نشان داد و گفت :

-هرکدوم رو میخوای بگو آقا.

فرجو نگاهی به سطل ها انداخت. در سه اندازه کوچک، متوسط و بزرگ کنار هم چیده شده بودند. مسلما انتخابش بزرگترین سطل بود ولی ...

-اون سطل متوسط رو میخوام. چقد میشه؟

فرجو این را گفت و احساس گناهش در صورتش سایه افکند. دخترک سطل را به فرجو داد و پول را گرفت. سپس به سمت سایر مشتری ها رفت.
فرجو سطل را گرفت و به سمت پناهگاه راه افتاد. خدا خدا می کرد تمشک های سطل برای مربای مادربزرگ مالی کم باشد!
خودش هم از دعایش خنده اش گرفت. میخواست دوباره بهانه ای برای باز گشت به بازارچه کوچک داشته باشد. برای دیدن دختر مشنگی که حتی اسمش را هم نمی دانست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرد جرج ویزلی در 1393/5/12 16:47:36
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1393 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
من درست نمیدونم تا به حال خودتون رو جای پدرتون گذاشتید یا نه؟ اون هم پدری که بچه ای داشته باشه که استعداد بی نهایتش اون رو به خیال پردازی وابداره! اما این بار من یعنی پرسیوال قصد دارم لحظاتی از زندگی خودم رو به تصویر بکشم که درسته چندین سال پیرتر جلوه گرم کرد اما به خاطر وجود آلبوس با تمام سختی های دوران کودکیش پشیمون نیستم که هیچ! بلکه به خودم افتخار می کنم.

نمیدونم از کجا باید شروع کنم و البته این ایده ی ورق زدن دفتر خاطراتم از اونجا شروع شد که حس کردم شمایی که مدت مدیدیه دارید باهاش زندگی می کنید تا حالا چقدر سوال نپرسیده از گذشته ی آلبوس در ذهنتون دارید که به خاطر رودربایستی جرئت پرسیدنش رو از پسرم ندارید...

راستش یه چیزی رو هم بهتون بگما! اون طور که پدر والفریکم تعریف می کرد خود من از بچگی آدمی بودم که با عشق سیاست و تفکر سیاسی بزرگ شدم و آرمان های بلند من گاهی اطرافیان رو به خنده مینداخت اما همونطور که دیدید به مسئولیت های بزرگی رسیدم و تونستم در جامعه جادوگری نماینده ی فوق قدرتمندی باشم از خانواده ی دامبلدور!
و
پسر ارشدم هم طبعا به خود من رفته بود! به خاطر یک سری فعالیت هاش در هاگوارتز من چندین و چند باری مجبور شدم قیافه نحس فینیاس نایجلوس بلک رو تحمل کنم اما با تمام این تفاسیر و درس هایی که پدرم بهم داده بود هیچ وقت سعی نکردم مانعی برای آلبوس باشم تا از تجربه کردن هراس و حتی وحشت پیدا کنه!

شاید باورتون نشه
اما
همین الان هم که یاد یک سری از کارهاش میفتم هم خنده م می گیره هم از دست خودم عصبانی میشم البته بماند این که علاوه بر من مادرش هم نقش عمده ای در تربیت خاص "این بچه ی لوس پررو" داشت و البته این لقبی بود که اون بلک ابله روی پسر خلاق من گذاشته بود. مردک اسکلت متحرک!

اواسط سال سوم تحصیلش بود و اون روز اتفاقا جلسه مهمی با نمایندگان ویزنگاموت در کل استان های بریتانیا داشتم که در بهبوهه ( بحبوحه؟ بهبوحه؟بحبوهه؟) ی اون جلسه پاترونوسی از طرف بلک دریافت کردم با الفاظی رکیک که البته از اون پیر خرفت بیش از این انتظار نمیرفت ...
پاترونوس بلک به صورت یک آناکوندای عظیم به سمت من خزید و دهنش رو باز کرد و بلک با صدای جیغ جیغیش من رو اینطور خطاب کرد که:
- پرسی ... به حرمت نون و نمک و رفاقت سابقه که گذاشتم این توله ی لوس پرروت در هاگوارتز ادامه بده وگرنه با یه اردنگی همون سال اول مینداختمش ور دل خودت! ... یا به سرعت خودت رو میرسونی اینجا و غلط زیادی جدید ولیعهد نسناست رو اصلاح می کنی یا همین الان با جسم یابی جانبی با حکم اخراجش میذارمش جلوی کندرا!
و صدای نحسش خفه شد.

از نگاه های نمایندگان میشد فهمید که قراره چه آشی برای من بپزن! وقتی ذهن سه تاشون رو خوندم متوجه شدم که به این دلیل که من حتی توانایی تربیت درست بچه م رو ندارم حق ندارم رییس دیوانعالی بین المللی جادوگری باشم!
( تفصیل و تفسیر این قضیه که چطور این واکنش ها شروع شد بمونه برای بعد!)

یک دقیقه بعد از پاترونوس نحس بلک جلوی دروازه گرازنشان هاگوارتز بودم که بدون حتی یک خوش آمد گویی ساده در باز شد و به سریعترین نحو ممکن خودم رو به سرسرای ورودی رسوندم که شنیدم صدای نعره و داد و فریادی از سمت پله های طبقه دفتر مدیر میاد:
- دامبلدور ... می کشمت ... خرخره ت رو میجوم ... ببین توله سگ هارش با پسر نازنین من چه کرده بلک؟! ... میبینی و هیچ عکس العملی نشون نمیدی؟... تو هم با اونی؟؟؟ .... دامبلدور... اگه مردی بیا بالا تا خودم با همین دستای خودم خفه ت کنم !

صدای رینالد پریوت بود ( پدر پدربزرگ گیدیون و مالی و فابیان)
کلا جار و جنجال در هر زمینه ای جزو شگرد های کاریش بود چوپون بدبخت! ... معلوم نبود خودش توی خونه چه بلاهایی سر این پسر و مادرش نمیاره که اینجا داشت اینطور آبروریزی می کرد!
از پله ها بالا رفتم و دقیقا جلوی ورودی دفتر مدیر با توده خشمگین پریوت ها برخورد کردم که اضافه بر بلک چهار تا از اساتید هاگوارتز هم اونجا بودند...
ابرو های به هم پیوسته بلک که در حالت عصبانیت از وسط دو نیم میشدن این قیافه ی بی نمک رو یک مقداری خنده دار می کرد و در واقع شبیه خرس تنبلی میشد که فقط کله ش مو داشت!

بعد از جار و جنجال شدیدتر رینالد و گرفتنش توسط بقیه به سبک دعواهای ایرانی و طلسم دهن بند من روی اون با بلک و اساتید هاگوارتز به سمت درمانگاه راه افتادیم...
وقتی از لوپین ( ولفگانگ لوپین .... جد اعظم تو تدی ) پرسیدم که دقیقا برای چی بلک من رو به اینجا خواست اینطور گفت که:
- غروب دیروز بعد از شام که کلوپ دوئل شبانه به راه افتاد نوبت به آلبوس تو که رسید طبق معمول با غرور خاصش از سن بالا اومد و طرف مقابلش هم آنتوان پریوت... راستش این دو تا از یک ماه قبل در کوییدیچ که آنتوان سهوا باعث شده بود تمامی استخوان های پای راست آلبوس بشکنه با هم روی دنده لج افتاده بودن و خودت هم که پسر خودت رو بهتر میشناسی! ... تا انتقام نمیگرفت ول کن معامله نبود ... هیچی دیگه ... استادا همگی ایستاده بودن که ببینن نابغه تو چیکار می کنه که یهو دیدیم اول یه سپر مدافع جلوش پدید آورد بعد چوبدستیش رو به سینه ش تکیه داد و چند ثانیه سرش رو آورد پایین و چشماش رو بست ... یکهو سرش رو بالا آورد و همزمان چوبدستیش رو و بچه ی پریوت رو دود سیاهی فرا گرفت و وقتی دود رفت دیدیم کله ش اومده روی شکمش و پاهاش هم با دستاش جابجا شده و دقیقا شد عین یک چهارپایه ی متحرک انسان نما! و هر چی تمام استادا تلاش کردن نتونستن بچه ی بیچاره رو به حال اول برگردونن! و چند ساعته که مارچ بنگز و اوگدن دارن باهاش صحبت می کنن که از خر شیطون پایین بیاد اما مث این که روی تو رو در سرتق بودن سفید کرده این بچه ت پرسیوال!

و من در تمام مدت فکم پایین تر میفتاد
----------
بعله عزیزانم
قصد دارم هر از چند گاهی برگی از خاطرات رییس و پدرمعنوی عزیزتون رو براتون بذارم اینجا تا ببینید که من بدبخت چطور گالن گالن خون دل خوردم تا این لندهور بچه بزرگ شد و شد اینی که الان می بینید!

اون روز بعد از شنیدن تفصیل وقایع اتفاقیه من برای اولین بار در عمرم از هرگونه جواب دادن و ماست مالی کردن به هر نحو درمونده شده بودم و واقعا علاوه بر فک ، ذهنم هم قفل شده بود اما دقایقی بعد از این اتفاق آلبوس کاری کرد که جای هیچ اغماضی برای تنبیه باقی نگذاشت که به دلیل این که اصلا وقت ندارم ازتون میخوام تا تموم شدن این برگ از دفتر خاطرات من پیگیر قضیه باشید!

پ.ن:
اصلا به روی آلبوس نیارید وگرنه به طور غریزی یه طلسمی به سمتتون پرت می کنه که دیگه اونجا من مسئولیت قبول نمی کنم و نمیتونید بهم شکایت کنید که بچه ی توئه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1393 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی ویولت..

می‌تونست صدای کلاوس باشه که بدون حتی یه سانتیمتر جلوتر اومدن از پنجره‌ی زیر شیروونی صداش می‌کنه. کلاوس که میومد تا تذکر بده تکلیف ماگل‎شناسی‌ش مونده. یا پروفسور کارش داره. یا گزارشای ویزنگاموت وسط اتاقش پخش و پلان و ممکنه ماگت بخورتشون و واقعاً که! ماگت خعلی با شعورتر از این حرفا بود!

ولی نه. صدای کلاوس نبود. باد بین موهای آشفته‌ش دست کشید و ویولت چشماشو بست. عاشق نور ماه روی صورتش بود. نوری که اگه چشماتو می‌بستی، چشماتو نمی‌زد و اگه چشمات باز بودن، تموم اطرافت رو روشن می‌کرد.

- هی..

می‌تونست رکس باشه. رکس هم مثل برادر کوچولوش از ارتفاع وحشت داشت. ولی ارزشش به همین بود، نه؟ از ارتفاع وحشت داشتن و دنبال ویولت میومدن تا پشت ِ بوم گریمولد.

رکس میومد تا ببینه حالش چطوره. فقط با بودنش حس خوبی بهش می‌داد. اونطوری که با شور و شوق حرف می‌زد و با هم ایده می‌دادن و عملی می‌کردن و..

ولی نه..

رکس هم نبود..

دستاشو گذاشت زیر سرش و به پشت دراز کشید روی پشت بوم. ذهنش پر بود از فکر. از نقدا و گزارشایی که باید می‌نوشت. از تکالیفی که انجام نداده بود. مسابقه‌ی کوییدیچ.. سریالی که تو فکرش بود واس ساختن.. باس دستشو می‌کرد توی جیبش و روبانش رو در میاورد تا موهاشو ببنده..

- هی.. ویولت..

یه توهم بود. متوجهید؟ از اون توهمایی که گاهی آدم می‌خواد داشته باشه. از اون توهمایی که گاهی دلتون برای یکی تنگ می‌شه و گوشه‌ی ذهنتون، انگار داره صداتون می‌کنه.

یه بار امّا یکی ازش پرسیده بود.
- تو که با موهای پریشون نمی‌تونی فکر کنی، خب کوتاشون کن جای با روبان بستن!

ویولت خندیده بود.
- اگه کوتاشون کنم، اونوخ همه‌ش باس در حال فکر کردن باشم. کِی از زندگی‌م لذت ببرم بعد؟!

و حالا خسته بود. با همه‌ی انرژی‌ش.. با همه‌ی پر سر و صدا بودنش.. احتیاج به استراحت داشت. واقعاً داشت؟ یا فقط احتیاج داشت یکی دیگه شروع کنه شلوغ کردن و خندیدن و امید و انرژی دادن، اون بشینه یه گوشه و خستگی‌ش رو در کُنه؟ یا شاید..

فقط احتیاج داشت..

یه نفر صداش کنه؟..

آدم‌ها باید گاهی خسته باشن.. گاهی یه گوشه لَم بدن.. و..

گاهی صدا بشن!..

- هى! ويولت!

چشماشو با تعجب باز کرد. اين يكى ديگه توهم نبود! سرشو چرخوند سمت پنجره ى زير شيروونى. صورت آروم ولى جدى يه رفيق قديمى رو ديد. نه ركس.. نه كلاوس..
- بسه ديگه. بيا پايين از پشت بوم.

با دستايى كه تو جيباش بودن، چرخيد و راشو كشيد بره:
- فردا همه چي بهتر ميشه.

ويولت پاشد. لبخند زد. از ته دل. آروم گفت:
- آره.. مرسى.

آروم تر ادامه داد:
- كه اومدى دنبالم.. :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/5/6 12:41:30
دلیل: يكى صدام كرد! :)