جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

54 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

**همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1393 07:19
نمایش جزئیات
آفلاین
داستان شکست گلرت گریندل والد از آلبوس دامبلدور!


حیاط قلعه ی نورمنگارد

گلرت گریندل والد امپراتور قدرتمند دنیای جادوگری، امروز میزبان نماینده ی جامعه ی جادوگری بریتانیا، آلبوس دامبلدور، دوست و همراه سابقش بود؛ آلبوس دامبلدور جادوگر میانسالی با ردایی صورتی بود که از مو و ریشهای بلند خرمایی رنگی که تا زیر کمربندش مرسید، به راحتی قابل شناسایی بود.

دو جادوگر در حال قدم زدن در حیاط قلعه ی نورمنگارد بودند و به جز صدای مردم گرسنه ای که از پشت درهای قلعه ی نورمنگارد، همانند بز به میز پر از غذا های رنگارنگ خیره شده بودند، صدایی شنیده نمیشد! آلبوس دامبلدور در حالی که لیوان آب پرتقالی در دست داشت، مشغول گفت و گو با امپراتور گریندل والد بزرگ بود. چهره ی امپراتور برافروخته بود ولی میشد آرامش و اطمینان را در چهره ی آلبوس دامبلدور مشاهده کرد.

گلرت گریندل والد در حالی که چوبدستی اش را در مشت های گره کرده اش میفشرد، رو به آلبوس دامبلدور گفت: "من با ملکه ی انگلستان صحبت کردم و بهش قول دادم که اگر خودش و مردمش رو بهم تسلیم کنه، تا جایی که ممکنه کسی رو نمیکشم؛ میدونی چی جوابم رو داد؟!"

آلبوس دامبلدور با لبخندی بر لب و نی آب میوه در دهان، در حالی که نگاهش را به مردم گرسنه ای که نگاهشان به دهانش دوخته بودند، دوخته بود، قدری آبمیوه را هورت کشیده و خطاب به گلرت گفت: "نه... چی جواب داد؟!"

گلرت نفس عمیقی کشید و قدری از خشمش را فرو خورد؛ سپس ادامه داد: "... جواب داده حاظره تمام انگلستان، بجز پسر بچه های انگلیسی رو تسلیم کنه!"

آلبوس دامبلدور به سختی جلوی خنده اش را گرفت؛ دستی در جیبش کرده و رو به گلرت گریندل والد گفت: "غصه نخور رفیق... برتی باتز بخور!"

امپراتور میان سال، دست آلبوس را کنار زده و به او تشر زد: "همش تقصیر توئه! اونا میفهمن که من و تو یه زمانی با هم دوست بودیم، رفیق بودیم؛ فکر میکنن من هم ... "

- بهت میگم غصه نخور... بیا برتی باتز بخور!

- هی بهت میگم هر شب جمعه این شاگردها ور ندار ببر بیرون مدرسه... این پسر فنچه... تام ریدل رو هر شب جمعه ور میداری میبری شکار هورکراکس، با لباس های پاره و خیس برش میگردونی... آخه این چه وضعشه؟!

- برتی باتز بخور!

- آلبوس، بهم قول بده که دیگه شاگردها رو نصفه شب از مدرسه خارج نمیکنی!

- برتی باتز؟!

- آلبوس؟!

- ؟!

گلرت گریندل والد که از سرسختی آلبوس دامبلدور به تنگ آمده بود، رو به جادوگر بزرگ گفت: "چندتا از اون برتی باتز هات رو بده من ولی دیگه اینجوری منو نگاه نکن!"

آلبوس دامبلدور یک مشت پر از برتی باتز را در دستان گلرت قرار داده و گریندل والد، تمام آن ها را در دهان گذاشت.

پنج دقیقه پس از قورت دادن برتی باتزها!

گلرت گریندل والد متوجه شد که چیزی درست نیست... فشارهایی را از درون احساس میکرد که تا مدتی پیش وجود خارجی نداشتند... او جادوگر قدرتمندی بود و هرگونه فشاری را میتوانست تحمل کند؛ او قوی ترین بود؛ هیچ چیز نمیتوانست بر اراده ی او پیروز شود؛ هیچ چیز!

گلرت چوب دستی اش را به سمت آلبوس گرفت تا به او نشان دهد که در افتادن با بزرگترین جادوگر سیاه چه پیشامد هایی را میتواند به دنبال داشته باشد ولی پس از درک این که وضعیت قهوه ای است، دوئل را فراموش کرد؛ یک نگاه به چپ انداخت... یک نگاه به راست... رو به آلبوس کرده و با لهجه ی وطنی خود گفت: "کا، دمت گرم یه لحظه وایسا، زود بر میگردم!"

پس از گفتن این جمله گلرت گریندل والد قدرتمند با سرعتی مثال زدنی راه مستراح را در پیش گرفت؛ اما آلبوس دامبلدور زیرک تر از این حرف ها بود که بگذارد این موقعیت طلایی از دست برود؛ چوب جادویش را به سمت گلرت نشانه رفته و جادوگر هراسان را خلع سلاح نمود!

اینجا بود که آلبوس دامبلدور با تکیه بر تجربه و هوش سرشار خود، و به کمک برتی باتزهای اِسهال آور سپتیموس ویزلی، بزرگترین جادوگر سیاه قرن را شکست داده و دنیای جادوگری را از شر یک جادوگر پلید نجات داد!

پ.ن: ااز دید ناظران عینیِ گرسنه، به دلیل وجود غذاهای لذیذ و خوشمزه در بک گراند این واقعه ی بزرگ تاریخی، این مصاف، 'دیدنی ترین مصاف دو جادوگر در تاریخ' لقب گرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1393/9/23 21:38:34
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 9 آذر 1393 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
چندى بود که محفل به علت مأموريت هاى پى در پى اعضا خلوت شده بود. در ميان اعضا، تنها آنان که کوچکتر بودند و قادر به انجام مأموريت نبودند در مقر مى ماندند.

ديگر مانند همیشه صداى جيغ هاى بلند جيمز به گوش نمى رسید که از ويولت مى خواست تا مارمولكش را از او دور کند. جيمزى که با وجود بزرگ شدن اما همچنان از مارمولک مى ترسید و ويولتى که با شيطنت تمام آن موجود را مدام اطراف جيمز مى چرخاند.

ديگر تدى نبود تا از هر فرصتى استفاده کند تا با ويکتوريا صحبت کند و در مقابل، دخترک هم آرام و سربه زير با او همراه شود.

و يوآن که يک گوشه بنشیند و با شلغم هايش مشغول شود؛ هرازگاهى هم يکى از آن ها را به سر گيديون بکوبد و بعد دوباره دعواى هميشگى شروع شود. در اين مواقع سروکله ى کلاوس پيدا شود که بخواهد با جملات آقامنشانه مسئله را حل کند اما چون گيديون و يوآن چيزى متوجه نشوند دوباره دعوا از سر گرفته بشود.

دورا و ليلى که مشغول خوراندن ناهارشان به عخاب تازه خریده شده شان باشند. فلورانسو و سيريوس که به بهانه حل کردن يک مسئله ى رياضيات جادويى در آشپزخانه نشسته اما مثل همیشه مشغول خندیدن باشند. دو فرد که هر دو به علت راهشان، خانواده هايشان را از دست دادند.

گلرت که در گوشه اى نشسته و اجبارا به آوازهاى بيدل گوش سپرده باشد، فقط و فقط براى اينکه قلب دوستش را نشکند. و در کنار همه ى اين ها، فرد آرام و ساکت و گرداننده ى محفل، پرفسور دامبلدور با آن " فرزندم فرزندم" گفتن هاى شيرين و بامزه اش و برتى باتز هايى که همیشه همراهش است.

درست است که محفل آرام و خلوت شده بود اما محفل، محفل ققنوس بود. وقتی ققنوس پير شود آتش مى گيرد و ققنوسى با نيروى بيشتر، خيلى بيشتر ظهور مى کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1393 04:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نوزده سال بعد
آزکابان


در باز شد و هوای سرد و گزنده وارد اتاق شد. اعضای "هیات آزادی مشروط" سعی کردند خود را بپوشانند و به دو دیوانه سازی که در کنار زندانی حرکت میکردند نگاه نکنند. سیاه، بلند قد، بدون ترحم و وحشتناک بودند. آن ها مکنده امید بودند ولی بنظر نمی آمد زندانی در اثر اینهمه سال معاشرت با آن ها بدون امید باشد!

دیوانه سازها از اتاق بیرون رفتند در حالی که با حسرت به دو مرد و دو زنی که در اتاق نشسته بودند نگاه میکردند، شاید دوست داشتند آن ها را ببوسند. زندانی روی صندلی نشسته بود و زنجیرهای آهنی محکم دور دست هایش پیچیده شده بود. آن ها از محکم ترین آهن های سرزمین های جادوگری ساخته شده بودند و آهنگران آن ها جن ها بودند. همان جن هایی که آهن های صندوق های گرینگوتز را ساخته بودند و به همین دلیل اعضای هیات احساس امنیت کامل میکردند.

مردی که موهایش قرمز رنگ بود و کمی ترسیده بود، گلویش را صاف کرد:
_ ایهیم...ایهیم...

سپس دست در جیبش کرد و سیگاری درآورد و آن را آتش زد و به زندانی گفت:
_ تو هم میکشی؟

زندانی:
_ نه مرسی. هیچوقت نکشیدم.

مرد مو قرمز گفت:
_ چه قاتل پاستوریزه ای!
زندانی:
_ کجاشو دیدی!

زنی که در کنار مرد موقرمز و روبروی زندانی نشسته بود، موهای طلاییش را پشت سرش جمع کرد و گفت:
_ اوکی آقایون، بریم سر اصل مطلب! آنتونین دالاهوف، تو نوزده ساله که تو آزکابانی درسته؟

آنتونین: _ آره!
_ و بعد از سال دهم هر سال توی این جلسه شرکت کردی ولی هر هشت سال رو رد شدی، درسته؟
_ آره!
_ و چی باعث شد باز هم امسال شرکت کنی؟!
_ امید!
_ جان؟
_ امید! همون چیزی که هنوز تو آزکابان باعث شده زنده بمونم و البته پشت کار. پشت کار هافلپافی.
_ میون اینهمه دیوانه ساز، چطور هنوز امید داری؟ فکر میکردم تا قطره آخرشو میمکن!
_ هدف!
_ چه هدفی؟
_ جبران کارهای گذشته؟
_ یعنی کارهایی که با دشمنان گروه سیاهت میکردی؟
_ بیشتر منظورم جبران کارهایی بود که با زندگی خودم کرده بودم!

مرد دیگری که در آخرین صندلی نشسته بود و موهایی سیاه رنگ داشت و به نظر خشن میرسید، گفت:
_ خیلی خودخواهی!
آنتونین: _ جانسون، تویی؟
_ فکر کن خودمم!
_ تو قبلا کارآگاه بودی من میشناسمت!
_ واقعا چه افتخاری داره که یه قاتل منو میشناسه!
_ اوووم... آره شاید خودخواهم!

دوباره زن موطلایی گفت:
_ یعنی هدفت از آزاد شدن فقط اینه که زندگی خودتو احیا کنی؟
آنتونین: _ اولین هدفم اینه!
_ و هدف های بعدی چیه؟
_ اگه زندگی خودتو احیا کنی! میتونی به احیای زندگی بقیه هم کمک کنی!

زنی که موهایی قهوه ای داشت و دندان های نیشی شبیه خرگوش داشت، خطاب به مرد موقرمز گفت:
_ رون، داشتی؟! قاتلمون فیلسوفه!
آنتونین: هرمیون منو یادته؟!
_ مگه میشه یادم نباشه! تو جنگ اول وزارتخونه داشتی منو میکشتی و البته دو سال بعد توی کافه از خجالتت در اومدم!
_ آره یادمه!

زن مو طلایی دوباره عنان صحبت را در دست گرفت و گفت:
_ آنتونین، یه سوال ساده: از کجا مطمئن باشیم اگه آزاد بشی دوباره بقیه رو نکشی یا شکنجه نکنی؟!
_ خب من عوض شدم!
_ دقیقا چطوری عوض شدی؟!
_ من الان دختر دارم!
_ دختر؟ چطور دختری؟! توی زندان چطور ازدواج کردی و بچه دار شدی؟!
_ اووووم... قضیه ش مفصله. همینقدر بگم که من با دورا تانکس نامه نگاری میکنم و الان پدرخونده ش شدم!
_ تو پدرخونده دختری شدی که توی دوئل جنگ آخر هاگوارتز با همسرش دوئل کردی؟
_ بله! من پدرخونده زن ریموس لوپین شدم!
_ جالبه! الان دقیقا متوجه شدی چی گفتی؟ یا برات واضح توضیح بدم معنی این حرف چیه؟!
_ اگه منظورت اینه که از کل گذشته م پشیمونم باید بگم نه!
_ یعنی پشیمون نیستی که عضو اون گروه سیاه شدی؟ متوجهی که حرفات تناقض داره؟ چون اگه برگردی به عقب و دوباره تصمیم بگیری عضو اون گروه سیاه بشی در نهایت دوباره با ریموس دوئل خواهی کرد!
_ من از گذشته م پشیمون نیستم! هر تصمیمی که گرفتم مربوط به اون مقطع زمانی بوده و باید پاش وایسم و اونموقع بنظرم بهترین تصمیم بوده. الان تنها چیزی که میتونم بگم اینه که میتونم آینده مو عوض کنم و خب توی آزکابان اینکار غیرقابل انجامه بنابراین دوست دارم آزاد بشم!
_ اگه آزاد بشی اولین جایی که میری کجاست؟
_ اولین جا سخت ترین جا خواهد بود. باید همه شجاعتمو جمع کنم تا به دیدن دختری برم که نوزده سال پیش با شوهرش دوئل کردم!

مرد موقرمز در حالی که سیگار میکشید رو به هرمیون کرد و گفت:
_ پیشنهاد میکنم بعدش دیدن فلیت ویک هم بره!

هرمیون خندید و آنتونین گفت:
_ پیشنهاد میکنم شما هم دیدن ویکتور کرام برید!

قبل از اینکه جو متشنج بشه، زن موطلایی گفت:
_ دوستان بحث تمامه. بیاین رای گیری کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1393 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
-مطمئنی میخوای بری عزیزم؟

صدا سکوت مطلق اتاق را شکست،زنی که سوال را پرسیده بود دستش را روی دستان همسرش که مردی چاق و بور بود گذاشت و به دختری که روی لبه پنجره نشسته بود چشم دوخت.دخترک تار موی بلوندش را از روی صورتش فوت کرد و درحالی که چشمان طوسی اش بیرون را میکاویدند آهی کشید و جواب داد:
-بله مامان..کاملا مطمئنم!

فلش بک!

اتاق سرد ونمور بود جرق جرق آتش شومینه در فضای اتاق طنین می انداخت.دخترکی با موهای صورتی و چهره ای مظترب روی یکی از صندلی ها نشسته بود پاهایش میلرزیدند به راستی ترسیده بود. در دستانش هم یک کتاب گیاه شناسی دیده میشد معلوم بود که به تازگی از کلاس گیاه شناسی می آید.
مردی که پشت میز نشسته بود دستی به ریش های جوگندمی اش کشید و با لحنی آرامش بخش گفت:
-دخترم من واقعا دلیل این ترس رو نمیدونم،میشه دلیلش رو بگی؟

دختر کتاب را آنچنان سخت فشرد که بند انگشتانش سفید شدند با هق هق ناله ای کرد و جواب داد:
-من...نمی...نمیخواستم اینجوری بشه،اون گفت که من یه دورگه کثیف وسفیدم پروفسور دامبلدور باور کنید راست میگم!

دامبلدور لبخندی زد، از روی صندلی بلند شد و قدم زنان با مهربانی به دختر چشم دوخت و گفت:
-تو زندگی از این اتفاق ها زیاد میفته همیشه هم نمیشه با خشونت و پرتاب طلسم رفتار کرد.مهم این نیست که از چه نژاد و نوعی باشی مهم اینه که بتونی راه درست رو انتخاب کنی دورا.
-چجوری میشه راه درست رو انتخاب کرد؟

دامبلدور ابروانش را بالا انداخت و گفت:
-باید درون خودت دنبالش بگردی در اعماق وجودت چیزی هست که بهت کمک میکنه.چشم نابیناست با دل باید جستجو کرد، با دلت سراغش برو و با دلت از درون تاریکی بیرون بیا و نور رو پیدا کن!

دختر جمله آخر را با خودش تکرار کرد"از درون تاریکی بیرون بیا و نور رو پیدا کن" یعنی امکان پذیر بود؟دخترک سرش را پایین انداخت و با صدایی زیر گفت:
-من بابامو خیلی دوست دارم نمیتونم به کسی اجازه بدم درباره اش بد حرف بزنه ولی این حرف ها باعث میشه...

- باعث میشه که از خانوادت بدت بیاد؟دورا نذار این افکار روت تاثیر بذاره مطمئن باش خانواده تو جزو بهترین ها هستند اونا هم دنبال روشنی ای بودن در ظلمات شب!

دخترک از سرما به خود لرزید ردایش را محکم به خود پیچید و با لبخند گفت:
-در اولین فرصت پیداش میکنم!

پایان فلش بک!

-ما واقعا نگرانتیم،میدونی که.....

دختر هیچ چیز نمیشنید نمیدانست اصرار پدرو مادرش برای چیست،مگر خود آن ها راهشان را پیدا نکرده بودند حالا چرا اجازه رفتن و پیدا کردن راه را به او نمیدادند؟باز هم آن مهر مادری یا دلیل دیگری داشت؟فکرهایش به او اجازه نمیدادند حرف های دیگری را بشنود این بار به هرقیمتی که بود باید میرفت دیگر قادر نبود تا جلوی خودش را بگیرد میرفت سراغ نور،فرزند روشنایی در راه بود!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1393 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- چیکار می کنی رکس؟!

بدون این که چشم از آسمان بردارد، جواب بودلر ارشد را داد:
- ابرا!

هر کسی در زندگی اش شانس پیدا کردن کسانی را که با یک کلمه همه چیز را می فهمند، پیدا نمی کند، رکس خوشحال بود که یکی از آن ها را دارد!

ویولت لبخندی زد و با یک پرش روی لبه ی پنجره نشست. به دنبالش ماگت نیز بالا پرید و چند لحظه بعد پنجره اشغال شده بود.
- هی! من داشتم نگاه می کردما!

شانه ای بالا انداخت و به دو سه وجب جایی که باقی مانده بود اشاره کرد.
- از این جا خیلی بهتر دیده میشه!

ماگت نگاه مغرورش را به رکسان دوخته بود. دندان هایش را روی هم فشار داد. صدایی در ذهنش فریاد می کشید " تو از ارتفاع نمی ترسی! تو از ارتفاع نمی ترسی!" نگاهی به ویولت انداخت که بی خیال پاهایش را تاب می داد و ماگت که از سر و کولش بالا می رفت.


نفس عمیقی کشید و در دورترین نقطه نسبت به ویولت نشست.
- یه کم بیا جلوتر! همه کِیفش به اینه که پاهاتو تاب بدی، بادی که می پیچه تو موهات حول و حوش همون بادیه که وقتی موتورسواری می کنی می خوره تو صورتت!

برق چشمانش از نظر ویولت پنهان نماند. کمی خود را جلوتر کشید ولی دستش را به میله ی کنار پنجره بند کرد. ماگت روی پای رکس پرید و از شانه اش بالا رفت. چشمانش را بست و میله را رها کرد. ماگت که حالا روی سرش ایستاده بود، روی پای ویولت پرید.

به دستانش تکیه کرد و سرش را بالا گرفت. ابرها هنوز آن جا بودند. رکسان ویزلی فکر نمی کرد دیگر از ارتفاع بترسد، حداقل نه به اندازه قبل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آبان 1393 10:16
نمایش جزئیات
آفلاین
می گویند اینجا مکانیست برای آرامش! برای آنکه خودت را خالی کنی. برای آنکه بتوانی فکر کنی، تصمیم بگیری و عمل کنی. می گویند باید سفید اصیل باشی تا درب اینجا برایت باز شود! یک سفید خالص. فردی که خوبی را بتوان درونش دید، لمس کرد و آن را دو دستی گرفت!

کسی نمی تواند زیبایی این صحنه را توصیف کند! اتاقی خالی، یک قدح اندیشه، یک داوطلب برای مرور خاطرات!
شاید نوبت من باشد. بیایم و قدح را امتحان کنم! برگردم به سال های دور. زمانی که یک کودک بودم. خاطرات شیرین آن روز ها.
در اتاق را باز کردم، تاریک بود! سرد بود و پر از غم! مردد شدم. ترسیدم با چیز بدی مواجعه شوم. با خاطرات تاریک که شاید آنها را پاک کرده باشم از ذهنم. ولی به امتحانش می ارزد! باید یکی باشد تا این قدح را استفاده کند.
نزدیک قدح شدم، چوب دستی ام را در آوردم و چسباندم به سرم. درست در شقیقه ام! تنم لرزید. چوب دستی من را رشته ای آبی رنگ دنبال می کرد. قدح میزبان خاطرات من بود!

فلش بک!

ویلبرت کوچک ایستاده بود. قامتش به نیم متر هم نمی رسید! در باغی ایستاده بود. گلی در دستش بود. لبخندی بر لب داشت. همان لبخند همیشگی. رو به رویش را دید. دخترکی در حال بازی بود. مو هایش در این روز سرد پاییزی در آسمان میرقصیدند. ویلبرت محو تماشای او شده بود. متوجه نشد که دخترک هم به او نگاه می کند. به خودش آمد، دید دخترک لبخند میزند! ویلبرت هم لبخند بر لبانش نقش بست. حسی عجیب داشت، بر از نشاط، شادی! شاید آن زمان مفهوم عشق را فهمیده بود! همان سلاح همیشگی دامبلدور! همان که بدی را بر خوبی پیروز می گرداند. همان نگاه های معصومانه او به دخترک یا بالعکس.
به سمت دخترک قدم برداشت. تردید داشت که چه کند. قدم هایش تند تر و تند تر می شدند. ناگهان دید دخترک نیست! اطرافش را به دقت نگاه کرد. دخترک را دید که با مادرش می رفت. برایش دست تکان می داد! دخترک دور میشد و کم کم از دید ویلبرت پنهان گشت. ویلبرت دیگر لبخند نمیزد. تنها به صورت دخترک فکر می کرد. چشمان آبی کوچکش! آن مو های طلایی اش! ویلبرت رفت و شاید تنها چیزی که از او در باغ به یادگار ماند، گل پژمرده روی زمین بود!

پایان فلش بک!

سرم را از قدح بیرون کشیدم. اطرافم را دیدم. یادم آمد کجا هستم و چه می کنم! فهمیدم خاطرات هر چقدر هم که بد باشند، باز هم در ذهن ها می ماند. شاید من دیگر آن دخترک زرین مو را ندیده باشم ولی به این را به یاد دارم که عشق چیست!
فهمیدم دامبلدور چه می گوید. فهمیدم عشق چیست. شناختم این سلاح کهنه ی دامبلدور را! چرا لرد ولدمورت فکر می کند عشق مزخرف است؟ شاید او تا به حال عاشق نشده باشد، شاید ندیده باشد که عشق چیست. شاید یک داستان غم انگیز عشقی داشته باشد. کسی نمیداند!
از اتاق بیرون خزیدم، رفتم تا استراحت کنم، شاید هم اندکی تفکر! تفکر در خلق این عشق. تفکر در امید ها و آرزو های دیگران! تفکر در اینکه چگونه می توان این حس عجیب را به دیگران انتقال داد. شاید هم منتظر این بودم تا ببینم نفر بعد من کیست. شاید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12گریمولد خیلی ساکت بود. همه در خانه بودند ولی هیچکس حرف نمیزد. در خانه زده شد ومادام به سوی در رفت پشت در ویکتوریا بود که هفته پیش به ماموریتی رفته بود.
-اوه سلام خبرای خوشی دارم اطلاعات مربوط به ولدمورت رو بدس.. چی شده چرا ماتم گرفتین ؟؟؟
اما تنها صدایی که اومد صدای محکم بسته شدن در بود.
- حرف بزنید دیگه؟؟؟تو بگو جیمز چی شده؟؟؟
اما جیمز سرش را پایین انداخت و ویکی حس کرد که جیمزداره گریه میکند.
-جیمز خوبی؟؟ چیزی شده؟؟؟
اما به جای جیمز ویولت جواب داد:یکی از اعضای محفل کشته شده
-چی ؟؟؟منظورت کیه؟؟؟
-اصرار داری بدونی ؟؟؟داداش من تدی مرده
-این چی میگه داره شوخی میکنه مگه نه مادام؟؟؟
-اما این بار واقعیت داره ویکی.
-چی داری میگی مادام . وروی زمین میافتداز حال میرود.
-ویکی ؟؟؟ویکی؟؟؟ :worry:
- ویکتوریا حالت خوبه؟؟؟
همه اعضا بالای سرش ایستادندیادش میافته که چی شده.
-نه. من باور نمیکنم شما اینو از کجا میدونید ؟؟؟ :worry: چی شواهدی برای حرفتون دارید ؟؟؟هان ؟؟؟جواب بدید دیگه؟؟؟
-ماجسدشو پیدا کردیم
-چی گفتی؟؟؟جسد الان کجاس من میخوام ببینمش.
-پایین تو زیر زمین پروفسوردامبلدورهم...
انقدر با عجله به سمت زیر زمین میره که بقیه صحبت ویولت ونمیشنوه.
بقیه اعضای محفلم یواشکی به دنبالش راه میافتن.
تدی وسط زیر زمین افتاده بودو پروفسوردامبلدور کنارش ایستاده جلوتر میره وقتی به کنار تدی میرسه ...
همه اعضای محفل: سوپرایز *تولدت مبارک ویکتوریا*

- چی ؟؟؟سوپرایز ؟؟؟
به سمت تدی میره وشروع میکنه به زدن تدی.
این...چه ...وضعه...سوپرایز کردنه....داشتی...منو میکشتی.
وبعدش تدی رو در اغوش میگیره. انها به طبقه بالا میرن
وجشنی مفصل برای تولد ویکی میگیرن.
پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام هوچ در 1393/8/2 17:58:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا روشن بود و آفتاب میدرخشید. برتی باتز ها کنار هم چیده شده بودند. آری درست حدس زده اید، شیرینی فروشی بود!

-پروفـــــــــــــــــــــــ!
-صد دفه گفتم نه فرزندم!
-آخه چرا؟
-آقا جان بهت میگم نمیتونی دیگه برتی باتز بخوری!
-چرا؟
-چاق میشی فرزندم!

فرد اخمی کرد، دلش میخواست یه آواداکداورای باحال به پروف بزند اما حیف که پروف، پروف بود. به هر حال دیگر نمیتوانست برتی باتز بردارد! رویای او به فنا رفت، پدرش در آمده بود تا 100 گالیون گیر بیاورد تا 300 برتی باتز بخرد. ناگهان روی پاشنه ی پا چرخید و با بدنی غوز کرده از شیرینی فروشی خارج شد... پروفسور دامبلدور از فرصت استفاده کرد و تمام برتی باتز ها را در کیسه ی بزرگ خودش انداخت. البته، زیاد هم از این دانه های با طعم همه چیز خوشش نمیامد. کیسه را برداشت و به راه افتاد...

از میان مردم رد شد و به طرف خانه ی ویزلی ها رفت. مطمئن شد که فرد آنجا نیست. به آرتور سلام کرد و سریعا به اتاق رون ویزلی و هری پاتر رفت! آن ها هم آنجا نبودند. پس تنهایی کیسه را باز کرد و شروع به خوردن دانه های برتی باتز با طعم یه چیز کرد...

فرد زنگ در را زد و وارد شد!

-سلام بابا!
-سلام پسرم! کجا؟
-میرم بخوسبم...
-باشه اما تونستی برتی باتز بخری؟
-نه بابا مگه پروف میذاره؟
-امممم! نمیدونم!
-بله! میدونستم.

سپس به طبقه ی بالا رفت تا اول به هری و رون سر بزند.در را باز کرد و ناگهان...

-چی؟ پروفسور؟ تو...تو...
-ببخشید!
-وایسا که اومدمـــــــــم!

ناگهان این دو نفر بدو بدو کردند، آلبوس بدو، فرد بدو،آلبوس بدو فرد بدو، حالا برعکس، فرد بدو ، آلبوس بدو ، فرد بدو، آلبوس بدو. و به هم رسیدند، گاز گیری در چه حدی؟ آقا کشتی بدبختو! فردو چیکار داری؟ دیگه بی مغازه میشیما...

بعد از چند لحظه، هردو باهم شروع به خوردن برتی باتز با طعم یه چیز کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 10:27
نمایش جزئیات
آفلاین
1قدم..2قدم..3قدم..چرخش روی پنجه پا..
1قدم..2قدم..3قدم..چرخش روی پنجه پا..

نزدیک به یک ربع بود، که این فرآیند را پشت سر هم و بدون هیچ مکثی، تکرار می کرد.

نگاه پروفسور دامبلدور هم که رو به روی لیلی پشت میز نشسته بود، همزمان با گام برداشتن لیلی، به هر جهتی که او می رفت، می چرخید و جا به جا می شد.

لیلی سرش را پایین انداخته بود و موهای قرمز رنگش، صورتش را پوشانده بودند.
در یک مسیر مشخص، قدم می زد و با حواس پرتی، زیر لب زمزمه می کرد:

- 1..2..3..چرخش..


با صدای سرفه ی پروفسور، خودش را روی صندلی جلوی او پرت کرد.
سرش را بالا آورد و چشمان سبزش را با حالتی التماس آمیز به او دوخت.

پروفسور دامبلدور، دستی به ریش های نقره فامش کشید.

- لیلی!من واقعا نمی تونم این همه اصرارت رو برای عضویت درک کنم.فقط یک ماه دیگه باید صبر کنی؛ این خیلی زیاده؟

لیلی فکش را منقبض کرد.
سرش را بالا گرفت و به ماهیتابه ها و ملاقه های فانتزی که با نخ های کوتاه وبلند، از در و دیوار آشپزخانه، آویزان شده بودند، چشم دوخت.

-می دونم، می دونم! ولی بیاین از یه طرف دیگه به قضیه نگاه کنیم؛ یک ماه زیاد تاثیر نداره، داره؟

پروفسور تبسم کوچکی کرد.

- برای عضویت تو محفل، یک ساعتم تاثیر داره لیلی! ما برای پدرتم استثنا قائل نشدیم؛ متوجه هستی که؟

لیلی صندلی اش را عقب کشید، بلند شد و سرش به یکی از ماهیتابه هایی که به سقف آویزان شده بودند، برخورد کرد.

ناله ای و برای این که حرصش را خالی کند، ماهیتابه مذکور را محکم تاب داد، ماهیتابه به دیوار خورد و صدای ناجوری تولید شد.

- بله، کاملا متوجه هستم پروفسور.
این را با دندان های بر هم فشرده گفت و آشپزخانه را به مقصد اتاقش ترک کرد.

همان طور که داشت با حالتی عصبی، تند تند از پله ها بالا می رفت، زیر لب غرغر می کرد و به زمین و زمان، بد و بیراه میگفت.

همین باعث شد، فلورانسو را که داشت از پله ها پایین می آمد، نبیند و با شدت به او برخورد کند.
نزدیک بود هر دو از پله ها، پایین پرت شوند که فلورانسو سریع با دست راستش، نرده را گرفت و دست چپش را دور کمر لیلی حلقه کرد و توانست تعادل هر دویشان را حفظ کند.

- هـــــی!تو چته لیلی؟

لیلی توجهی نکرد و بدون هیچ تشکری، به طرف اتاقش رفت و در را محکم، بر هم کوبید.

صدای جیمز از بیرون به گوش رسید:

- یاز این یادش رفته که قرصاشو بخوره!

و پشت سرش، خنده ی گیدیون و آلبوس، بلند شد.

لیلی از حرصش در را باز کرد و این دفعه، محکم تر کوبید.

وقتی مطمئن شد که جیمز دوباره قصد مسخره بازی ندارد، آهی کشید و به طرف آینه رفت.
به صورتش در آینه خیره شد..به صورت نحیف و نزارش..

نسبت به دو روز پیش، از زمین تا آسمان فرق کرده بود.آن صورت پر انرژی پژمرده شده بود..چشمانی که همیشه در آن ها، برق شیطنت می درخشید، بی فروغ شده بودند..

به هر حال..هر کس دیگری هم می فهمید که فقط یک ماه برای زندگی کردن فرصت دارد، به همین حال و روز در می آمد.

فکر لیلی به سمت آن روز شوم پرواز کرد..به آن روزی که این بلا سرش آمده بود.
اگر همراه دوستش به باغ وحش نرفته بود..اگر آن مار سمی از محفظه اش فرار نکرده بود..

لبخند تلخی زد.دیگر هیچی درست نمی شد.سم آن مار ذره، ذره در بدنش پخش می شد و در نهایت..مرگ!
متاسفانه پادزهری هم وجود نداشت..

از این موضوع فقط خودش، دوستش الکسیس و مادرش که دکتر بود، خبر داشتند.

به خانواده اش اطلاع نداده بود، چون طاغت نگاه های ترحم آمیز را نداشت.
دوست نداشت خانواده اش هم پا به پای او زجر بکشند.

به غیر از مادر الکسیس ، به دکتر دیگری هم مراجعه نکرده بود.
چون می دانست اگر یک درصد، دکتر مذکور دهن لق باشد، در عرض یک ساعت کل کشور از این قضیه با خبر می شوند.

برای همین، تصمیم گرفته بود، در این فرصت کوتاه، تا حد امکان به خواسته هایش دست پیدا کند..

یکی از بزرگترین آرزوهایش، عضویت در محفل یود. که با شواهد موجود، بر آورده شدنش کاملا محال بود.
لبخند غمگینی زد.
درست یک ماه دیگر، تولد 17 سالگی اش بود.
یک ماه دیگر به سن قانونی می رسید و می توانست درخواست عضویت بدهد؛ولی..

به ساشای عزیزش که بر تختش لمیده، و آرام خرخر می کرد، چشم دوخت. باید سریع وصیت نامه ای می نوشت و ساشا را به ویولت می سپارد. دوست نداشت سیاه گوشش، که جانش به جان او بسته بود، بعد از مرگش آواره و سرگردان شود.

با تصمیمی آنی، قلم و کاغذی برداشت و پشت میز تحریرش نشست.
چند خطی نوشت ولی منصرف شد و قلم را کنار گذاشت.قبل از آن باید..

فلش بک

- لیلی؟میشه ازت خواهش کنم اون انگشترو بذاری کنار؟آفرین دخترم!

لیلی خندید . انگشتر آب پاش پر فشارش را که تازه خریده بود، جلوی صورت جینورا گرفت.

- متاسفم ماما!ولی من الآن میخوام امتحانش کنم!به غیر از تو هم کسی خونه نیست!

صورت جینورا در هم رفت.

- امشب شب هالووینه لیلی!من کلی وقت صرف گریم صورتم کردم!اگه گریمم رو خراب کنی، کل مهمونی امشب کوفتم میشه.

لیلی نیشخندی زد و گفت:

- گریم زامبی اصلا بهت نمیاد مامان!باور کن من دارم نجاتت می دم!

انگشترش را فشار داد و صدای خنده اش در میان جیغ مادرش، گم شد..

فلش بک

ویولت نفس عمیقی کشید:

- لیلی؟
- بله ویولت؟
- هیچی!

ویولت و لیلی از پنجره ای که بیشتر اوقات، پاتوق تنهایی های ویولت بود، سر و ته آویزان شده بودند و در سکوت مطلق، به آسمان آبی چشم دوخته بودند.

مدتی گذشت..

- اممممم!لیلی؟
- بله ویولت؟
- دقیقا تا کی می خوای اینجا بمونی؟

لیلی با بیخیالی، مانند پاندول ساعت، تابی به خودش داد و گفت:

- تا وقتی که خسته شم.تو اگه بخوای می تونی بری.من مجبورت نکردم!

- نه!من به این زودیا خسته نمی شم؛ فقط..
- فقط چی؟!
- هیچی!

فلش بک

لیلی با صدایی که تا حد امکان معصومانه شده بود، گیدیون را صدا زد:

- گیـــدیـــون؟

گیدیون دستی به پیشانی اش کشید، و چشم غره ای به لیلی رفت:

- میگم نه، یعنی نه!

لیلی اخم کرد و لب و لوچه اش آویزان شد.
گیدیون به حالت های کاملا نمایشی لیلی، نگاهی انداخت و یک ابرویش را بالا برد:

- من نمی فهمم!وقتی بلد نیستی بزنی، این همه اصرارت برای چیه؟

لیلی تنها شانه هایش را بالا انداخت..

بیست دقیقه بعد

- سینیوریتا! نترس از عاشق شدن، بیا اون با من..

گیدیون سرفه ای کرد و آرام در گوش لیلی، زمزمه کرد:

- حداقل مجاز بخون!این دری وری ها چیه؟!

لیلی نیشخندی زد و به جمعیت خیره شد.
همه ی اعضای محفل - از پروفسور دامبلدور گرفته تا دابی -
را، به زور به سالن اصلی کشانده بود، تا برایشان گیتار بزند و آواز بخواند..

فلش بک

دو هفته گذشته بود.

لیلی با بی حوصلگی روی تختش لم داده بود و گوش های ساشا را نوازش می کرد.

در این دو هفته، با کارهایی که انجام داده بود، حالش تا حدودی بهتر شده بود.

مثلا به جنگل آمازون آپارات کرده بود..
دیوار چین را از نزدیک دیده بود..
به نوک برج میلاد ایران آپارات کرده بود..
دل و روده ی یویوی هوشمند جیمز را بیرون ریخته بود، تا بفهمد چطوری کار می کند..
و خیلی کار های عجیب و غریب دیگر..

نفس عمیقی کشید و سعی کرد به این که لحظه ها چقدر زود می گذرند، فکر نکند.

صدای زنگ موبایلش بلند شد.
به سختی، تکانی به خود داد و موبایلش را از ریز پنجول های ساشا بیرون کشید.

- بله اکسیس؟
- لیــلی!لیــــــــلی!لیــــــــــــــلی!

حتی صدای هیجان زده الکسیس هم نتوانست او را سرحال بیاورد.

- چی شده الکس؟

_ لیـــــــلی!پادزهر اون سمو پیدا کردن!می فهمی؟پادزهر!
مامانم گفت سریع بیای مطبش.باید..

دیگر چیزی نمی شنید.صدای زنگ داری در گوشش پیچید و بعد..سیاهی مطلق..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


لولو ارزشی

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سرش را محکم درون بالش نرم فرو کرد، چشمانش را بست تا شاید بتواند بخوابد اما نه، خواب به چشمش نمى آمد. سرش را بالا آورد و از پنجره نگاهى به بيرون انداخت، هوا گرگ و ميش بود.

آرام از تخت خواب بيرون آمد. ويولت که مانند همیشه تا دير وقت در پشت بام اوقات گذرانده بود، به علت خستگی راحت خوابیده بود. آنقدر آرام و راحت که گویا اين همان دختر شيطان و بازیگوش نبود، همان که همه او را" گردن کلفت" محفل مى دانستند و در کنارش رکسان، دختر شاد و شادى آفرین محفل و بر خلاف برادر آرامش، فردجرج، شلوغ و پر سروصدا و بعد ويرجينيا و دورا دخترهاى ساده و مهربان محفل.

از اتاق بيرون آمد. حداقل صبح ها صداى جيغ هاى جيمز نمى آمد و اين يعنى آرامش کوتاه مدت. آرام از پله ها پايين آمد و وارد آشپزخانه شد و در کمال تعجب تدى و گيديون را ديد.

- گيتار بزن گيديون!
- تدى مردم خوابن ها! حالا چى بزنم؟
- فقط بزن.
- سلام!

گيديون به عقب بازگشت، لبخندى زد و گفت:

- سلام بيا بشين.
- بيا بشين فلو.

اين هم صداى تدى که آرام و نجواگونه بود. فلورانسو کنار تدى نشست. دوست داشت بپرسد" چى شده اول صبحى ناراحتى؟" اما فقط سکوت کرد.

صداى آرامش بخش گيتار بلند شد و تدى شروع به زمزمه کردن آهنگى کرد. فلورانسو به صداى او گوش کرد، اين آهنگ را پيشتر شنیده بود و شروع کرد به خواندن آن با صداى بلند.

- کجاى زندگيتم يه رهگذر تو خوابت/ يه موجود اضافى همش رو کيبرد و تخت خوابت..

با بلند شدن صداى فلورانسو، تدى دست از زمزمه کردن برداشت، به سمت دخترک بازگشت و خنديد. و بعد هرسه با هم خندیدند. فلورانسو خوشحال از خوشحالى تدى خواست دوباره بخواند اما..

- تدى رو ببین!

همه به سمت در بازگشتند و جيمز را ديدند. گيديون گيتار را روى ميز گذاشت و گفت:

- تو اومدى؟
- من خيلى وقته اومدم اما کسى حضورم رو حس نمى کنه.
- جيمز جيغ نکش!

اين هم ويولت بود که با موهايى آشفته به جمع اضافه شد.

يک روز ديگر و جروبحث هاى هميشگى جيمز و ويولت، انفجار ترقه هاى رکسان، تلاش هاى سرسختانه ى دابى، آرامش هميشگى پروفسور، شطرنج بازى کردن هاى گيلبرت، شيطنت هاى دورا و ويرجينيا، شلغم هاى يوآن، شوخى هاى ويلبرت،لبخندهاى آرامش بخش تدى و لذت بردن فلورانسو از اين همه خوشبختى.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/7/30 19:43:44
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.