جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1393 07:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-"سلام جینی"
جینی برگشت، این صدای دراکو بود.باخودش گفت:
"اه دوباره این پسره ی مزاحم"
منتظر شد دراکو مثل هر روز یه تیکه بهش بندازه و بره،اما دراکو اومد و رو صندلی روبه روی جینی نشست.
-"من یه مشکلی دارم،میتونی کمکم کنی ؟"
جینی چشماش گرد شد واقعا دراکو ازش کمک میخواست؟همون پسر پولدار ازخودراضی ؟یا اینم یکی از اون تله های احماقانه بود؟
با نارضایتی جواب داد : بگو ببینم مشکلت چیه ؟
-"میدونی؟!!! راستش ... این کتابو ببین در مورد سم های کشنده توضیح داده من میخوام اسپونزو درست کنم (سمی که هوش از سر ادم میپرونه )و تمام موادشم دارم فقط یه چیزی، من یه کم از موهاتو نیاز دارم.
این حرف مثل بمب رو سر جینی خراب شد.
بلند شد و گفت :"هرگز!"
-"پس به زور میگیرمش ، جینی ویزلی یادت باشه که کمکم نکردی منتظر عواقبش باش"
و به سرعت کتابخونه رو ترک کرد.
----------------------------------
خب امیدوارم این تایید بشه
یه سوال توی "شخصیت خودتون رو معرفی کنید"
گفتید باید وایستم تا این تایید شه بعد اون.اگه این تایید شد باید یه متن جدید اونجا بدم یا همونو تایید میکنید ؟


برای مشخص کردن دیالوگ یکی از دو نشانه ی خط فاصله در ابتدای جمله و گیومه کافیه. استفاده از چند علامت تعجب یا علامت سوال پشت سر هم صحیح نیست، یکی کافیه.
ضمنا بهتره با دو اینتر به جای یکی پاراگراف ها از هم جدا بشن.

توی ایفای تقش ارشدای گروه و اعضای با تجربه میتونن نکات بیشتری رو برای بهتر شدن نوشته ها بهت بگن ...

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/16 3:02:03
تصویر تغییر اندازه داده شده

ارزشی خونخوار
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
روز دیگری در مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز آغاز شد. جینی ویزلی جوان در کتابخانه نشسته بود و به خواندن کتابی درباره ی گیاهشناسی مشغول بود. در همان لحظه دراکو مالفوی وارد شد و به جینی نگاه کرد. پوز خندی زد و گفت: (( قشنگه نه؟ شاید پدرت بتونه یه تیکه از جلدشو برات بخره. ))
جینی نگاهی به جلد گران قیمت کتاب انداخت. سپس با عصبانیت از جایش بلند شد و کتاب را جلوی چشمان دراکو گرفت و گفت: (( فکر کنم عادت داری همه چیز رو با پول بخری. )) مالفوی خنده اش را بیش تر کرد و بعد از چند دقیقه خندیدن گفت: (( شاید. )) جینی در جواب او گفت: (( میخوای ثروتتو به رخم بکشی؟ )) در همان لحظه هری و رون وارد شدند. هری با دیدن دراکو اخم کرد و گفت: (( دست از سرش بردار مالفوی .)) دراکو نچ نچی کرد و با بشکنی کراب و گویل را خبر کرد تا از چشت قفسه ی کتاب بیرون بیایند. نچ نچی کرد و گفت: (( رفتارت دوستانه نبود پاتر .)) رون دستانش را مشت کرد و جلو دراکو ایستاد و با خشم گفت : (( میخوای رفتار غیر دوستانه رو نشونت بدم؟ )) در همن لحظه کراب و گویل دستانشان را مشت کردند و ترق و تروق انگشتانشان را در آوردند. مالفوی خنده ای کرد و گفت: (( البته باید مواظب باشی کراب و گویل رفتار غیر دوستانه رو نشونت ندن. حیف که باید الان برم وگرنه بدم نمیومد این نمایشو ببینم. )) دراکو با این حرف پشتش را به رون کرد و از آنجا دور شد. رون خواست به دنبال او برود که هری مانع او شد و گفت: (( بزار بره. اون میخواست تحریکت کنه. جینی تو خوبی؟ )) جینی ویزلی سری تکان داد و کتاب به دست از آنجا دور شد. رون گفت: (( حیف شد نذاشتی وگرنه نشونش میدادم. )) هری در جواب حرف او سری تکان داد و به همراه او به دنبال جینی رفتند.


بهتره به جای دو تا پرانتز از گیومه « » یا " " استفاده کنی.
سعی کن کمی ذهنتو فراتر از اتفاقات کتاب ها گسترش بدی و صحنه هایی جدیدتر از چیزایی که توی کتاب داشتیم خلق کنی. توی ایفای نقش با راهنمایی همگروهی هات و خوندن داستان نویسنده های خوب سایت بیشتر این موضوع برات جا میفته.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/15 2:09:41
!Only Raven
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پسری با موهای بور و چانه ای تیز که از خصوصیات ظاهری وی میشد به این نتیجه رسید که از خاندان اصیل و ثروتمند مالفوی است ؛ همانند هفت ( 7 ) ماه اخیر بدوم اینکه توجه کسی را به خود جلب کند وارد کتابخانه شد ، که دختری رنگ پریده با موهای قرمز براق را به صورت مخفی تماشا کند . البته این کار هر روز او در طی این چند ماه بود چرا که آن دختر مو قرمز ، دختر آرتور ویزلی کسی که خاندان او مشهور به خاندان خیانت کار به خون اصیل بودند . و اگر کسی از این جریان اطلاع پیدا می کرد ، موقعیت پدرش نزد لرد سیاه دچار تزلزل میشد .
ولی این بار باید دلش را به دریا میزد و درخواست خود را به آن دختر مو قرمز میگفت . دیگر نمی توانست تحمل کند جینی ویزلی با آن دین توماس (یکی از افراد گروه گریفیندر) بگردد پس راه خود را به سمت میز جینی کج کرد که نظرش را راجع به آن بگویید حالا هر اتفاقی که میخواهد بیفتد ولی .....
ناگهان رون ویزلی همراه با دوست خود وارد شدند و جینی را برای تمرین کوییدیچ به بیرون هدایت کردند .
درا کو نمی توانست باور کند چرا حالا که او میخواست به جینی ابراز علاقه کند ، باید رون ویزلی همراه با آن دوست چشم سبزش وارد کتابخانه می شدند ؟


داستان خوبی بود فقط چند مورد غلط تایپی و ایراد جمله بندی کارت رو کمی خراب کرده. بعد از نوشتن حتما خودت یک دور متنت رو با دقت بخون و اصلاح یا بازنویسی کن. ضمنا علائم نگارشی، به جز اون هایی که جفت هستن (پرانتز و کروشه و گیومه) به کلمه قبل خودشون میچسبن. با کمی ارفاق ...
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/15 2:01:08
اگر زندگی رو شاد میخوای کافیه فقط بگذری
زندگی فقط یک روزه
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
گووووووووم

کتاب جنتی الجنان محکم خورد تو سر جینی ،جینی پخش شد رو میز صدای خنده وحشیانه دراکو کل کتابخونرو پر کرد خیلی سریع تمام دانش اموزا دور جینی حلقه زدن تا ببیینن اون چه عکس العملی نشون میده
اما سر جینی به شدت درد میکرد سرش رو بلند کرد و به دراکو خیره شد و گفت: عجیجم عجقم چلا اینکارو کردی؟
که ناگهان هری پاتر سر رسید و گفت : چی؟؟ تو سر دوست عزیز من میزنی ؟ نــــفــــس کـــــش

مردی زنگ اخر وایستا جلو دروازه ی اصلی تا نشونت بدم و با عصبانیت رفت دراکو که از ترس نمیتونست چیکار کنه رفت تا نقشه ای بکشه و هری پاتر و جرواجر کنه

زنگ اخر همه جلوی دروازه بودن و دراکو و هری پاتر داشتن خودشون برای دوئل اماده میکردند که خدمتکار پیر اومد و داد زد : فرار کنید داعش به هاگوارتز حمله کرده همه فرار کنیید و اینطور شد که دراکو قسر در رفت و جون خودشو در دوئل با هری پاترنجات داد


الان که یکی دو روز از نوشتن این نمایشنامه گذشته سعی کن خودت بخونیش ... احتمالا برای خودت هم سخت بوده! علائم نگارشی (. ،) پایان جملات و مکث بین اون ها رو مشخص میکنه تا خواننده دقیقا جملات رو همون طور که توی ذهن نویسنده بوده بخونه. با یک داستان دیگه برگرد و این بار حتما پایان جملات رو با نقطه و یا ویرگول مشخص کن.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/15 1:53:23
تصویر تغییر اندازه داده شده

ارزشی خونخوار
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 04:03
نمایش جزئیات
آفلاین
اهل غر زدن نيستم واسه علايق شخصي خودم اين جا ام
علايقي كه هيچ ناظمي هيچ مديري هيچ انتظامات دانشگاهي
نتونست در دنياي هري پاتري من نفوذ كنه
دنيامو ازم بگيره
مثل زندگيم كه هر روز يك اخطار داشت يك تنبيه هايخبيثانه
حالا اين هم يك ازمايش
تمام ادم هايي كه با من دنياي هريپاتري رو تجربه كردن
الان غرق زندگي هاي خودشونن
ولي من هنوز وفادارانه
هري پاتري ام
شبها در هاگوارتز افكارم قدم ميزنم
به كتاب خانه ممنوعه ميروم
كناب ها را جابه جا ميكنم
اقاي فيلينچ منو دعوا ميكند
بعد ميخوابم ...وصبح باز كنار دنياي هريپاتري ام بيدار ميشوم
ميان ادم هايي كه روزگاري با من هري پاتر رو خوندن و بعدها فهميدم چون كلاس داشت هري پاتر رو خوندن
ولي من به فضاي كتاب عشق ورزيدم خودم رو وقف كتاب و دنياي تخيلي جي كي رولينگ عزيزم كردم
دنيايي كه منو از بوسه صدها ديوانه ساز نجات داد بله ادم هايي بودن تو زندگي من كه از هزارتا ديوانه ساز وحشتناكتر بودن و دنياي هريپاتر مثل شكلات گرمي بود كه به روح يخ زده من زندگي دوباره ميبخشيد
زيبايي دنياي جادوگراني تا قبل از اين در دنياي واقعي زشت و ترسناك بودن و حال جادوگران مهربان ميشدند و به كمك يك دختر مشنگ زاده مي امدند تا از بوسه صدها ديوانه ساز دورو برش نجاتش دهند اين خودش زيبايي محص بود
زيبايي كه هيچ وقت فراموش نميكنم


دوست عزیز در این تاپیک باید در مورد آخرین عکس قرارداده شده توسط کلاه نمایشنامه بنویسید که در حال حاضر این عکس مورد نظر ماست.
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/15 1:49:11
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1393 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای سرد و مه آلود، کل محوطه ی هاگوارتز را فرا گرفته بود. صدای پرندگان به هیچ وجه نمی آمد حتی صدای کلاغ... در کتابخانه ی ساکت و آرام دختری مو قرمز آن طرف لب پنجره نشته بود... کتابی در دست داشت! کتاب تاریخ جادوگری هاگوارتز بود. او عاشق تاریخ بود، دلش میخواست کل کتاب را از بر کند! لحظه ای بعد کتابش را ورق زد و به صفحه ی 599 رسید! 1 صفحه باقی مانده بود تا کتاب تمام شود، جینی با اینکه چندباری کتاب را خوانده بود باز هم از خواندن آن دست نمیکشید.

آن طرف تر دراکو تنها داشت قفسه هارا میگشت تا کتاب تاریخ جادوگری هاگوارتز را پیدا کند اما نتوانست آن را به دست آوّرد. به سمت قفسه ی آخر رفت... باز هم هیچ چیزی نیافت و بعد چشمش به جینی افتاد که کتاب را در دستش گرفته است و دارد آن را میخواند! به سمت او رفت. دستانش را روی شانه ی وی گذاشت و آرام دم گوش جینی گفت:

-احمقا کتاب نمیخونن!

جینی با چشمانی وحشت زده برگشت و به او نگریست، میخواست داد بزند دو سایه بزرگ مانع دید او شد! آری گراب و گویل بودند.

در کتابخانه باز شد! هری پاتر و رون ویزلی وارد کتاب خانه شدند... هری که میدانست جینی همیشه کجا مینشیند به سمت نیمکت کنار پنجره رفت! لحظه ای بعد دراکو و هری چشم در چشم روبه روی هم ایستادند... دراکو طوری ایستاده بود که هری نمیتوانست صورت سفید و رنگ پریده ی جینی را ببیند.

-ببینم دراکو، تو خبری از جینی نداری؟
-امـــــــــــــم... نه نه من هیچ خبری ندارم!
-مطمئنی؟
-آره!

صدای زنی از پشت کراب و گویل آمد!

-استوپیفای!

آری هرماینی بود! او بود که داشت با کراب و گویل تنهایی میجنگید! رخ سفید و رنگ پریده ی جینی نمایان شد!

-استوپیفای!

هری این را گفت و دراکو روی زمین افتاد! جینی با دهن بسته و طنابی دور دست! تقلا میکرد تا طناب را باز کند! هری به سرعت رفت و اورا در آغوش گرفت... دستش را باز کرد! دستمالی که در دهانش گذاشته بودند را درآورد... دراکو با صورت خونی گراب و گویل را هول داد و با آنها بیرون رفت!

-هههههه!
-خخخخ!
-ههوهو!

کل جمعیت داشتند از خنده روده بر میشدند که آن سه نفر چگونه روی زمین افتادند و بی هوش شدند!
-------------
امیدوارم تایید شه


به نظر میاد راه و رسم رول‌نویسی رو می‌دونی چون اشکال خاصی ندیدم و خیلی خوب نوشته بودی.
فقط یکم عجیبه که تو کتابخونه و به این سرعت جینی دست بسته شه و بعدم به سادگی مالفوی شکست بخوره. + اثر طلسم بیهوشی در صورتی که خنثی‌ش نکنیم به این سرعت از بین نمی‌ره.

تایید شد. » سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/10 15:41:29
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/10 15:45:18
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آبان 1393 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک روز پاییزی، عده ای از دانش آموزان هاگوارتز در کتابخانه قلعه هاگوارتز جمع شده بودند و در حال انجام تکالیفشان بودند.
رون: ای بابا خسته شدم از این تکلیف های اسنیپ. این آخر همه ی ما را می کشد.
هری: واقعا چه مشکلی دارد این اسنیپ؟ با کوچکترین اشتباه هم کلی نمره کم می کند.

در طرف دیگر کتابخانه دراکو مالفوی و دار و دسته اش جمع شده بودند و مالفوی در حال تعریف کردن چیزی بود.
مالفوی: هی بچه ها. ببینید چه کسی آمده! عشق پاتر که تو طویله ی ویزلی ها بزرگ شده.

در حالی که اسلایترینی ها زیر خنده زدند هری از جایش بلند شد و زیر نگاه نگران جینی به سمت مالفوی رفت.
هری: اگر جرئت داری یک بار دیگر حرفت را تکرار کن!
مالفوی: مثلا چه غلطی می کنی؟
هری چوبدستی اش را در آورد و فریاد زد استیوپفای!
دراکو به موقع خودش را کنار کشید و طلسم کروشیو رو به سمت هری فرستاد ولی هری آن را با پروتگو دور کرد.

در همین لحظه کراب از پشت به هری نزدیک شد و با یک کتاب به پشت سر او زد و روی زمین انداختش!


نکته‌ای که باید بهش توجه کنی اینه که دیالوگا برخلاف توصیفات و سایر قسمتای رولت، باید به زبون عامیانه نوشته بشن و نه کتابی!
مثلا» رون: ای بابا خسته شدم از این تکلیفای اسنیپ. این آخر همه ی ما رو می کشه.

یکم کوتاه نوشته بودی و بیشتر نمایشنامه‌ت باید به جینی و دراکو مربوط می‌شد درحالی‌که درگیری هری و دراکو پررنگ تر بود. باید به موضوع توجه بیشتری می‌کردی اما برای شروع قابل قبوله.
تایید شد، وقتشه بری گروهبندی شی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/8 11:44:15
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/8 11:45:38
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 مهر 1393 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی ویزلی روی صندلی کتابخانه نشسته بود و برای مشق کلاس موجودات جادویی تحقیق میکرد، از آن طرف دراکو با کراپ و گویل به سمت کتاب های علمی جادویی می آمدند. دراکو صورت سفید و بی رنگ جینی را دید و با لبخند ملیحی به سمت او رفت، کنار او نشست ودست سرد او را در دستش گذاشت. لحظه بعد که جینی تازه متوجه دراکو شده بود دستش را کشید و روی صندلی دیگری نشست. دراکو لبخند دیگری زد و دوباره به سمت دختر موقرمز رفت. تا خواست دستش را به سمت دست او ببرد جینی نگاهی پر از وحشت به او انداخت و آرام گفت:

-از جون من چی میخوای؟
-خودتو!
-چی؟
-میخوام که با من ازدواج کنی!
-امکان نداره!
-چرا؟

جینی اخمی کرد و آنجا را ترک کرد، دراکو همچونان لبخند زده بود و به یک جا خیره شده بود.

فلش بک
-نه هری نه!
-آآآ... جینی! خوا...خواهش میکنم برو... برو!
-نه هری! نمیتونم!

هری روی زمین افتاده بود و شکمش را گرفته بود. نمیتوانست حرکت کند، چون دراکو مالفوی آواداکداورا زده بود. خون او زمین را پوشانده بود، ابرهای سیاه جلوی خورشید درخشان را گرفته بودند. رون ویزلی و هرمیون گرنجر داشتند میجنگیدند و جلوی مرگخوار هارا میگرفتند. جینی سرش را روی قلب هری گذاشت، قلبش دیگر نمیزد! جسم بی جان هری پاتر روی زمین افتاده بود، توان حرکت نداشت، اصلا نفس نمیکشید. جینی فریادی زد و کنار هری دراز کشید.

-نه هری تو نباید بمیری! نه نباید...
پایان فلش بک

جینی گریه کنان به سمت قلعه ی هاگوارتز میرفت. هوا سرد و تاریک بود، مرگخوار ها کل قلعه را احاطه کرده بودند. نمیشد کاری کرد وقتی هری پاتر نبود. حتی رونال ویزلی و هرمیون هم زنده نبودند تا با سخنان آن ها انرژی بگیرند. جینی کوچه ای را گذراند و وقتی خواست بپیچد هری پاتر، هرمیون و رون ویزلی رو به رویش سبز شده بودند! اما چه طور؟

-چی؟ شما؟
-آره جینی عزیزم! ما هستیم!
-چطور؟ آخه شما ها که...
-اون یه نقشه بود، ما خواستیم اونا فکر کنن ما مردیم!
-عزیزم!

سپس جینی هری را محکم در آغوش گرفت و دوربین اوج گرفت!
-------------------------------------------
امیدوارم تایید شه!


خیلی سریع سوژه رو پیش بردی و در عین حال خیلی کم درباره تصویری که داده شده نوشتی. ربط بین فلش بکی که زدی با حضور تو کتابخونه و مواجهه ش با مالفوی رو اصلا متوجه نشدم! ضمن اینکه آواداکداورا طلسمی‌ـه که درجا آدمو می‌کشه.

با این حال تایید می‌شی. وقتی وارد ایفای نقش بشی بیشتر می‌تونی رو رول نویسیت کار کنی. می‌تونی به تاپیک سال اولیا از این طرف بری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/7/24 23:31:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1393 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی هرمیون!
-ا....هری تو اینجا چیکار میکنی؟!!اینجا کلاس ریاضیات جادوئیه!
-اره کارت داشتم!
-خب اگه بازم میخوای کمکت کنم نصف شبا باشنل نامرئیت بری تو قلعه ولگردی سخت در اشتباهی!
-چی؟! نه بابا میخوام یه چیزی برام گیربیاری
-خب من بازم متاسفم چون معجون مرکب پیچید.....
-اه هرمیون بذار حرفمو بزنم! ام...چیزه! من یکم عشقینه لازم دارم...
-چیییییییی؟؟!
-گفتم که! عشقینه ! خیلی مهمه!
-واقعا که هری! فکر نمیکردم اینجوری باشی! اینکار یه خیانت بزرگ در حق اون ادمه!....یه لحظه صبر کن!! ببینم تو عشقینه رو به کی میخوای بدی؟؟؟؟!!!
-حالا بعدا میبینی! زود تر جوابمو بده!!
- من نمیدونم و اگه میدونستم هم کمکت نمیکردم.
-تو فقط جاشو میگی هرمیون! اگه چیزی بشه پای تو وسط نیس.
-ولی...اخه ممکنه اخراج بشی!
-اره....هروقت فرد وجرج اخراج شدن منم میشم! خب کمکم میکنی؟
-احتمالا تنها جایی که بشه عشقینه پیدا کرد دخمه ی اسنیپه.
***
وقتی هری مطمئن شدکه همه خوابشان برده است از روی تختش بلند شد و نقشه ی غارتگر را باز کرد:
-من قسم میخورم که حتما کار بدی انجام بدم!
اسنیپ در دفترش نبود. اهسته شنل نامرئی اش را برداشت و از خوابگاه پسرها خارج شد.
وقتی در ساعت 3 نیمه شب دوباره روی تختش دراز کشیده بود از شادی
یک لحظه هم پلک هایش را روی هم نذاشت!
-ا...چو؟
-اوه! صبح بخیر هری!
-ام...میای بریم کنار دریاچه باهم یه چیزی بخوریم؟
-البته! با کمال میل.
در همان لحظه رون که 2 بطری نوشیدنی کره ای را در دست هری دیده بود به طرف هری وچو دوید:
-اخ جون...نوشیدنی کره ای! ا...هری؟! واقعا که! پس من چی؟؟
و بطری ای که هری به سمت چو گرفته بود را از دستش قاپید و یه نفس بالا کشید( وااایییی! فک کنین هری بیچاره اون لحظه چه حسی داشته!!!)
-هری؟ انگار حال دوستت زیاد خوب نیس.
-اوه اره رون به نوشیدنی کره ای حساسیت داره! باید ببرمش پیش خانم پامفری.
-باشه پس من میرم.
-متاسفم که اینطوری شد!
و بطری خودش را به چو داد.
-ممنون هری تو خیلی مهربونی!
و گونه ی هری را بوسید و از انها دور شد
هری که داغ کرده بود سریع رون را به دستشویی پسرها برد:
-رون؟!! رون؟!! حالت خوبه؟
-واااای هری! هیچوقت متوجه نشده بودم چقد لبات قشنگ و جذابه!!!!!
-چیییییییی؟ رون!
وبه فاصله ی یک چشم به هم زدن لب های رون به لب های هری دوخته شده بود که ناگهان دراکو وارد دستشویی شد و از دیدن ان صحنه خشکش زد
واز فردای ان روز هری بیشتر از قبل موضوع پچ پچ های دانش اموزان در گوشه و کنار هاگوارتز شد!!(قابل توجهه که طفلکی دیگه تو خوابگاهم ارامش نداره):D


شما باید نمایشنامه ت رو درباره ی عکس این پست بنویسی.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/7/17 9:40:15
I LOVE LGBT
I LOVE ADAM LAMBERT
I LOVE HARRY POTTER
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی هری یه لحظه وایسا
-چیه کالین؟
کالین که کمی مردد بود چه گونه بگوید با کمی ام و ام گفت:((میتونی برام تعریف کنی اون شب چه اتفاقی افتاد مو به مو برام بگو میخوام برای برادر کوچیم تعریف کنم.))
هری که دیگه حوصله ی فکر کردن به خاطره ی رویاروییش با ولدتمورت رو نداشت گفت:(( بذار برای بعدا فعلا خستم کالین))
همین طور که به سمت سالن عمومی گریفندور نزدیک میشدند جای زخم هری هم سوزش بیشتری میگرفت و اصرار های کالین بیشتر میشد تا به بانوی چاق رسیدند
-ماهیه مرکب
بانوی چاق کنار رفت و حفره باز شد بچه خود را بالا کشیدند و با صحنه ی ناگواری مواجه شدند لرد سیاه در حال شکنجه ی بچه ها بود حال دلیل سوزش جای زخم هری مشخص شد لردسیاه با صدای بی روح خود گفت:((خیلی خوب پاتر خوب از دست من فرار کردی ولی این دفعه دیگه کاری از دستت بر نمیاد اگه دستت سمت چوب دستیت بره با یه ورد ساده دوستاتو تبدیل به خاکستر میکنم.))
و بعد قهقهقه ای سر داد که هری را بیش از پیش عصبانی میساخت هری در جای خود خشک شده بود گویی دستی نامرئی او را به زمین چسبانده بود به یاد لحظه ای افتاد که دم باریک سدریک را کشت و خشمش بیش از پیش فرو کش کرد کالین زیر لب گفت :(( حالا باید چیکار کنیم هری؟))هری خود هم نمیدانست باید چه کند و در یک آن فکری به سرش زد چوبستی اش را در آورد و فریاد زد:((خلع سلاح شو!!))
اما همه چیز آن طور که هری میخواست پیش نرفت لرد سیه خشمگین شد و نعره زد : اجی مجی لاترجی
نور سبز خیره کننده ای از توک چوبدستی از درست به سمت هری می آمد که ناگاه هری صدای فریاد کالین رو شنید اون چشم هایش را بست و منتظر مرگ خویش شد اما یک ثانیه دو ثانیه ... اما هیچ اتفاقی نیفتاد آیا این مرگ بود؟؟هری چشم های خود را گشود کالین را دید که روی زمین بی جان افتاده و ولدتمورت که در پهنای صورت رنگ پریده خود میخندد هری در چودستی خود را که هنوز در دستش بود به سوی قلب ولتمورت نشانه گرفت و تمام عزم خود را جمع کرد و بوووم او طلسم اجی مجی لاترجی را روی لرد سیاه اجرا کردو در یک آن او را به درک روانه کرد رون و هرمیون که روی زمین بی هوش افتاده بودند اکنون بیدار شدند و از خود پرسیدند چه شده هری همه انچه اتفاق افتاده بود را برای آنها تعریف کرد


بعد از نوشتن پستت یکبار مرورش کن تا اشکالات تایپی و نگارشیش رو برطرف کنی. برای دیالوگ ها هم به جای دوتا پرانتز از گیومه استفاده کن. (کلیدهای ترکیبی شیفت + L و K)
ضمنا در روند یک پست جدی باید حوادث منطقی تر باشه، نه اینکه هری تو خوابگاه گریفندور با ولدمورت بجنگه و بعد هم با اجی مجی لاترجی بکشدش!
بنابراین این پستت رو به عنوان یک پست طنز در نظر می گیرم و تاییدش می کنم ولی بعد از ورودت به ایفای نقش بیش تر بخون و بنویس تا قلمت قوی تر شه.

تایید شد!
سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/7/13 15:48:48
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

ارزشی بدبخت D:


I Love this place