جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1393 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خسته بود، خیلی خسته! هرروز به هری پرخاش میکرد... دلش نمیخواست او را ببیند. پروفسور دامبلدور برای انجام معموریتی به مدرسه ی دورمشترانگ رفته بود و به جای او خانم مک گوناگل مدیریت را به عهده گرفت!

-هی اسنیپ!

-بله پروفسور؟

-به انبار برو و آینه ی نفاق انگیزو برام بیار که میخوام اونو نابودش کنم!

-چرا پروفسور؟

-بچه ها این روزا همش میرن سمت اون! هری هم داره دیوونه میشه، پس برو بیارش!

-چشم قربان!

اسنیپ در را باز کرد، صدای قدم هایشبه گوش میرسید. به انبار نزدیکو نزدیک تری میشد، عرق کرده بود. هوا سنگین و تاریک بود، در انبار را باز میکند... پارچه ی روی نفاق را میکشد و به آینه خیره میشود.
رویای او این بود که لیلی اوانس را در آغوش خود ببیند... چشمانش تنگ شده بود، اشک از چشمانش میریخت. قلبش به تاپ تاپ افتاده بود! میخواست در رویا غرق نشود اما نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

اتاق پروفسور مک گوناگل

-این اسنیپ چرا نیومد؟ باید سریع هری رو...

پروفسور نتوانست حرفش را تمام کند چون هری پاتر در اتاق را باز کرد و گفت:

-سلام پروفسور، یه سوالی داشتم!

-فعلا سوالو بذار کنار! برو به سمت انبار و پروفسور اسنیپو بیار.

-من؟ خانم اگه من برم اونجا که یه آوادا سر میده و کله ی من بر باد میره، بعدا باید یه فیلم بسازن به نام کله برباد رفته!

-این فیلمو ساختن!

هری که دیگر چیزی نداشت که بگوید سراسیمه به سمت انبار شتافت! وقتی به در انبار رسید...

انبار...
-اوه لیلی عزیزم!

اسنیپ دست خود را روی شانه اش گذاشته بود، چون فکر میکرد دستان لیلی روی شانه هایش است، اما وقت دستش را گذاشت...

-نه اینکارو نکن!

-ها؟ هری پاتر؟

-بله پروفسور! بهتره که دیگه به اون آینه نگاه نکنی!

-چرا؟ چون که تو میترسی از این که من خودمو با مادر زیبات ببینم؟

-پروفسور اون مرده، بهتره که راجع به اون اینجوری حرف نزنی!

-اصلا هرجور دوست دارم حرف میزنم!

-آینه تو روعوض کرده! تو اینجوری نبودی!

اشکی از چشمان اسنیپ سرازیر شد! دیگر نتوانست تحمل کند و گفت:

-ریداکتو!

آینه فرو ریخت و نابود شد!


شخصیت‌های نمایشنامه‌ت یکم با اون شناختی که ازشون داشتیم متفاوت بود. درسته که سعی کردی طنز بنویسی، ولی طنز واقعیات رو تغییر نمی‌ده، فقط در برخی زمینه‌ها بزرگ‌نمایی یا ... می‌کنه. واقعا تصور بعضی قسمتا مثل اینکه مک‌گونگال بخواد این‌طوری با اسنیپ حرف بزنه سخته.
حتما بعد از اتمام پستت یه دور از روش بخون. اشکالاتی داشتی که با یه دور خوندن به سادگی رفع می‌شدن. جمله‌بندی‌های نادرست، غلط‌های نگارشی و املایی و ...
تایید شد. می‌تونی کلاهو روی سرت بذاری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/9/7 19:00:46
زندگی در دو چیز خلاصه میشود یکی عشق به هافل یکی دیوانه بودن برای هافل

پس زندگی بر مدار هافلپاف میچرخد

این است هافل پاف!


charlos potter
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 آبان 1393 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اعصابش خرد بود. داشت به خودش بد و بیراه می گفت و تو دلش خودشو سرزنش می کرد که چرا اینقدر بزدل بوده.
چرا وقتی اونقدر لیلی رو دوست داشته هیچی بهش نگفته و از همه بدتر چرا ناخواسته باعث مرگ عزیزترین فرد
زندگیش شده. به اولین کلاس خالی که رسید رفت تو . درو بست و همونجا شروع کرد به گریه کردن . حالش از خودشو
و همه ی دنیا مخصوصا جیمز پاتربه هم میخورد. شاید اگه جیمز نبود الان لیلی در کنار او بود .مطمئنا همین طوره.
اگر جیمز نبود هری پاتری هم نبود که لیلی بخواد خودشو فدای اون کنه. بعد از مدتی گریه کردن به خودش گفت که خجالت بکشه و مثل بچه ها رفتار نکنه.بلند شد به سمت آینه رفت. میخواست مطمئن شه صورتش تمیزه تا کسی به رازش پی نبره.
ولی چیز جالبی دید. یک دختر بود ولی اون کیه ؟ صبر کن . این....ای...ن لیلی اونسه.خودشه! چطور ممکنه؟ دستشو جلو
برد و اینه رو لمس کرد. لیلی سرشو روی شونش گذاشت وبه اون لبخند زد. قلبش داشت از شدت شادی منفجر میشد. دیگه به هیچ چیز فکر نکرد و همونجا نشست و به صورت لیل خیره شد . دیگه به آرزوش رسیده بود.


جالب بود فقط یکم با روحیات معمولی که از اسنیپ انتظار داریم فاصله داشت.
بازم تاکید می‌کنم که لطفا بعد از اتمام متنتون حتما یک دور از روش بخونین و اشکالات ریزی که با یه دور خوندن رفع می‌شنو برطرف کنین.
همین‌طور بعضی قسمتای پستت اینتر اضافی زدی. وقتی به انتهای خط توی باکسی که متنو تایپ می‌کنی می‌رسی نیازی نیست برای رفتن به خط بعد اینتر بزنی. همین‌طور به نوشتن ادامه بده خودش خود به خود به سطر بعدی انتقال پیدا می‌کنه.
تایید شد. سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/30 23:53:29
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/30 23:53:58
فقط اصیلزادگان دارای قدرتند
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 آبان 1393 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با خشم وغضب دنبال صدایی می گشت که نیمه شب موقع گشت و گذار (نگهبانی) در هاگوارتز شنیده بود.
وارد اتاقی شد که به نظر می رسید صدا از درون آن بیرون ه‍ بودآمده بود. درون اتاق جز یک آیینه قدیمی و خاک گرفته چیزی نبود. کمی کنجکاو شده بود که آن آیینه چیست و در اینجا چه میکند. جلو تر رفت تا آن را بازرسی کند. تکاه‍ هن کوچکی به چوبش داد تا خاک ان را پاک کرده باشد. جلوتر رفت وقتی درون آن را نگاه کرد در تعجب و حیرت ماند . قطرو اشکی از چشمش رها شد و به زمین افتاد.
او در ان تصویری اعجاب آور و باور نکردنی دید. از خود پرسید: من خوابم یابیدار.ای امكان نداره. آخه ....... لیلی.... لیلی که.... . ساعت ها خیره ان تصویر شد. انگار از نگاه کردن به ان سیر نمی شد.ناگهان با صدایی دیگر به خود امد. مجبور شد از ان دل بکند و دنبال صدا برود . بیرون که امد هوا روشن شده بود. بی توجه به ان دنبال صدا رفت.
امیدوارم تایید شه.


تایید نشد.
ازت می‌خوام که روی متنت کار کنی و یک‌بار دیگه همینو با رفع اشکالاتی که می‌گم بفرستی.
اول اینکه قبل از ارسال پست حتما یک دور از روی اون بخون تا اشکالات نگارشی و تایپیتو متوجه بشی و رفعشون کنی.
دوم اینکه دیالوگا باید به زبان عامیانه نوشته بشن و با پایان یافتن دیالوگ به خط بعدی بری و بعد توضیحات و توصیفات ادامه‌ی متنت رو بنویسی.
و سومین مورد هم اینکه خیلی سریع سوژه‌رو پیش بردی. یکم بیشتر در مورد حس و حال اسنیپ و رویاروییش با آینه بنویس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/30 12:50:29
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/30 12:51:47
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آبان 1393 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
►عکس جدید کارگاه نمایشنامه نویسی◄


تصویر تغییر اندازه داده شده



برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.

توضیحات: اسنیپ در حال نگاه کردن به آینه نفاق انگیز

* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.

* چی می‌شه که اسنیپ خودش رو در مقابل آینه نفاق انگیز پیدا می‌کنه و بعدش تصمیم می‌گیره به درون اون نگاه کنه؟ آینه‌ای که نیم‌نگاهی به خواسته‌های خاموش درون ما داره و تصویری از لیلی پاتر، مادر پسری که زنده ماند در آغوش اسنیپ رو به نمایش گذاشته. دختری که اسنیپ از دوران کودکی می‌شناخت و در کنارش آرزوهای بزرگی برای خودش می‌دید اما در نهایت این جیمز پاتر بود که قلب لیلی رو تصاحب کرد. ماجراهای قبل یا بعد از مواجهه با آینه و احساساتی که در تمام این مدت به اسنیپ دست می‌ده و حتی خاطراتی که ممکنه به ذهنش خطور کنه، همه دست شماست ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آبان 1393 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
روی صندلی نشسته بود،ردای سیاهش مانند دریای خروشان موج داشت در ان لحظه تنها کاری که می توانست انجام دهد این بود که کتاب را بالا تر بگیرد و سعی کند سخنان زننده دراکو را نشنیده بگیرد ، در دلش مرلین مرلین می کرد که یکی بیاید و نجاتش دهد.
:«با اون کاری نداشته باش»
دراکو مانند شیری که اماده حمله باشد اماده بود و بدنبال حریفش می گشت،جینی با شنیدن صدا کمی ارام تر شدولی زمانی که متوجه شد صدا صدای برادرش است که از دور ، نزدیک میشود دوباره به حالت اولش بازگشت در دلش می گفت « ای وای من آلان دوباره جنگ می شود» و از جای خود بر می خیزد و به سمت برادرش میرود و را به سمت در خروجی کتابخانه می برد.
رون :«چرا نذاشتی یه مشت و مال حسابی بهش بدم؟»
جینی ساکت به راهش ادامه می دهد.
رون :« چرا خودت هیچی بهش نگفتی؟»
جینی بی حوصله تر می شود اما سکوتش را نمی شکند.
رون :« چرا جواب من رو نمی دی ؟نمی فهمی میگو تو باید به اون پسره از خود راضی نشون بدی که زیادی خودش رو بالا گرفته و اعتماد به سقف داره»
جینی این بار با نگاه زننده ای جواب رون را می دهد ، رون بلاخره سکوت اختیار می کند
................................................................
سر میز شام تمام خاطرات امروزش را مرور می کرد و با خودش می گفت:«مگه میشه من دلم نخواد که جواب این پسره از خود راضی رو بدم ، چرا هیچ کس من رو درک نمی کنه؟ این بار که ببینمش، اه یا مرلین خودت کمکم کن که جوابش رو بدم»
«به به ببین کی اینجاست؟ دختر منگل»
رون از جاش بلند می شود که به کمک خواهرش برود ولی جینی که اعصابش خورد شده بود جایش بلند می شود و می گوید :« بازم اقای از خود راضی ، برو کنار بذار باد بیاد ، در ذمن میز گروه اسلایترین اونجاس ، برو دیگه هم اینورا نیا منتفت شدی؟ »
:« به به نمی دونستم زبونم داری اما حالا فهمیدم نتنها زبون داری بلکه چه زبون درازی هم داری »
:« مثل اینکه نفهمیدی گفتم شرت رو کم کن » و نگاهی بس غذب ناک به او می اندازد، دراکو با افاده خاصی که سرشار از خشم بود راهش را کج می کند، جینی فورا از سرسرا خارج شده و دوان دوان به خوابگاه می رود..........
تمام روز از ذهنش گذر می کرد واقعا از رفتار و طریقه صحبتش بسیار ناراحت بود ولی زمانی که به یاد می ورد که رو به روی دراکو ایستاده است خوش حالی از چهره اش نمایان می شد ،پلک هایش دیگر سنگین شده بودند و جینی جوان را به خوابی عمیق دعوت می کردند.



««اگر تایید شود ممنون خواهم شد.»»


با وجود اینکه اشکالات زیادی داشتی، اما نمایشنامه خوبی نوشتی.
حتما بعد از نوشتن متنت یه دور از روش بخون تا متوجه اشکالات نگارشی و تایپی‌ بشی و اونارو تصحیح کنی » غضبناک، در ضمن، ملتفت ...
درست نیست که دیالوگارو وسط توضیحاتت بیاری و دوباره بعد از اتمام دیالوگ به ادامه‌ی توضیحاتت مشغول شی. باید با اینتر بینشون فاصله بندازی.
خیلی جاها چندین جمله‌رو پشت سر هم نوشتی بدون اینکه بینشون علائم نگارشی بذاری یا از کلمات ربط استفاده کنی. ضمن اینکه وقتی جملاتت به پایان می‌رسن لازمه که با " . ! " بهشون پایان بدی.
با ورود به ایفای نقش بهتر می‌تونی به رفع اشکالاتت بپردازی و پیشرفت کنی.
تایید شد. وقتشه گروهبندی شی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/29 12:17:56
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/29 12:18:38
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آبان 1393 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی بدون حوصله وارد کتابخانه شد و یک کتاب رو بدون نگاه کردن بهش برداشت،از چهره اش بی حوصلگی نمایان بود.

رفت و روی یک میز نشست و شروع کرد به خوندن کتاب(با بی حوصلگی و بدون توجه به اطراف) همین طور که جینی در حال کتاب خوندن بود، ناگهان دراکوی مغرور وارد کتابخانه شد ،جینی با اینکه متوجه ورود دراکو شده بود ولی اصلا به روی خودش نیاورد ،دراکو با اخلاق همیشگی اش یعنی مغرور بودن چند تا کتاب برداشت.

و پیش جینی رفت جینی هیچ توجهی نکرد فقط بی حوصله تر از قبل شده بود،دراکو سرش رو جلو آورد تا ببینه که جینی چه کتابی می خونه .

جینی خیلی آروم سرش رو برگردوند و زل زد توی چشمای دراکو ،دراکو که دست و پاش رو گم کرده بود باز هم با مغرور بودن گفت : سلام !
جینی: که چی؟
دراکو : چه بی اعصاب !
جینی: همینه که هست .

خب امید وارم که تایید بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


اولشو خوب شروع کردی، اما بعدش سریع داستانو پیش بردی و خیلی کوتاه نوشتی.
بعضی جاها که نیاز به ویرگول داشتی ازش استفاده نکردی "و پیش جینی رفت جینی هیچ توجهی نکرد فقط بی حوصله تر از قبل شده بود" و به جاش یه جا که نیاز نبوده ازش بهره بردی. "جینی با اینکه متوجه ورود دراکو شده بود ولی اصلا به روی خودش نیاورد ،دراکو با اخلاق همیشگی اش یعنی مغرور بودن چند تا کتاب برداشت."
پیام‌شخصی‌ای که دادم رو بخون و بعدش می‌تونی برای گروهبندی بری.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/8/28 22:00:10
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1393 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی ویزلی پشت میز کتابخانه نشسته بود و کتاب دفاع ابتدایی در برابر جادوی سیاه را مطالعه می کرد و از دور مراقب رفتار برادر و دوستان او بود که صدای دراکو مالفوی اورا به خود آورد که می گفت:
_هی ویزی فکر نمی کنی خواهر کوچولوت دیگه داره داره زیادی زاغ سیاه شما رو چوب میزنه؟
جینی که با شنیدن این حرف از خجالت و عصبانیت رنگ صورتش مثل موهایش شده بود چوب خود را درآورد و رو به مالفوی گرفت و گفت:
_تو به چه جراتی یه همچین حرفی میزنی؟
_ویزی فکر نمی کنم به خواهرت ادب یاد داده باشید؟البته از خانواده شما بعیده چون مثل یه اصیل زاده فکر نمی کنید!
رون که از این حرف عصبانی شده بود روبه جینی کردو گفت:
جینی برو بیرون تا ماهم بیایم.
جینی با اکراه قبول کرد وبعد رون با مشت محکمی برای هدیه این حرف مالفوی بهش تقدیدم کرد( )
هری خواست رون را به بیرون ببرد ولی همان موقع پرفسور اسنیپ وارد کتابخانه شد و با نگاه کردن به صورت مالفوی با صدای بلندی گفت:10 امتیاز به خاطر این کارتون از گیریفیندور کم میشه!وشما آقای ویزلی برای جریمه همراه پاتر ساعت 8 در دفتر من باشید.
سپس راه خود به سمت بخش ممنوعه کج کرد و رفت.

تایید شد ... سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/16 21:50:14
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 آبان 1393 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظهری خنک و پاییزی و محیط کتابخانه آرام و ساکت بود، همه مشفول مطالعه بودند و یا به دنبال کتابی برای خواندن. جینی مطابق معمول بعد از تمام شدن کلاس ها به کتابخانه پناه آورده بود تا دور از مشغله های فکری و صحبت بقیه به کتاب مشغول شود، به سختی در کتاب فرو رفته بود که صدایی پرافاده و سرد افکارش را از هم گسست.
-هی ویزلی! چی میخونی؟؟"چگونه یک اصیل زاده ی پولدار تور کنیم؟"

جینی سرش را بلند کرد و همانطور که انتظار داشت پسری بلندقد و موطلایی، دراکو مالفوی، را کنار خود دید که با چشمان خاکستریش او را برانداز میکند.
-نه مالفوی، دارم نحوه درمان کردن خودشیفتگی مفرطو یاد میگیرم! آخه تازگیا بین اصیل زاده ها خیلی واگیر پیدا کرده! توام یاد بگیری بد نیست ممکنه بقیه فامیلاتونم مثل خودت باشن!

دراکو دندان قروچه ای کرد.
-حیف که دختری و اینجام کتابخونست! وگرنه الان سرپا نبودی، بهتره دنبال یه طلسم بگردی که تو و اون خونواده عشق مشنگتو سریع پولدار کنه!
-تو لازم نیست نگران من و خونوادم و پولمون باشی، فکر این باش چجوری پدرتو از آزکابان در بیاری!

دست دراکو ناگهان به زیر ردا و به سمت چوبدستیش رفت که تیزی نوک چوب دیگری را روی کمرش حس کرد.
-اگه من جای تو بودم اینکارو نمیکردم مالفوی.

رون ویزلی در حالی که پشت سر مالفوی ایستاده بود دستش را روی شانه ی او گذاشت و ادامه داد:
-من یه طلسم جدید یاد گرفتم که طی 24 ساعت تو شکمتو پر وزغ میکنه، فک نکنم خیلی خوشت بیاد که رو تو تستش کنم، مگه نه مالفوی؟؟ پس چطوری کم کم کتاباتو برداری و بری خوابگاهتون؟

مالفوی با خشم نفسش را بیرون داد، کتاب هایش را از روی میز برداشت و در حالی که مستقیم از رون و جینی دور میشد با صدای بلند ، طوری که سر همه ی حاضران داخل کتابخانه به سمت دراکو برگشت، فریاد زد:
-تقاص این کارتو پس میدی ویزلی! از این به بعد همیشه حواست به پشت سرت باشه!!

رون پوزخندی زد و در جواب گفت:
-میدونم که شما اسلیترینیا جرات دوئل رو در رو ندارین، تو نگران خودت باش!

اما صدای او به دراکو نرسید، تنها چیزی که از مالفوی در آن لحظه دیده میشد پیچش ردایش دور چهارچوب خروجی بود...


برای اعضایی که سابقه عضویت در ایفا دارنگذروندن این مراحل لازم نیست. میتونید معرفی شخصیت کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mahyarlp در 1393/8/16 16:20:45
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/16 16:45:12
ex Marcus Flint
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1393 07:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-"سلام جینی"
جینی برگشت، این صدای دراکو بود.باخودش گفت:
"اه دوباره این پسره ی مزاحم"
منتظر شد دراکو مثل هر روز یه تیکه بهش بندازه و بره،اما دراکو اومد و رو صندلی روبه روی جینی نشست.
-"من یه مشکلی دارم،میتونی کمکم کنی ؟"
جینی چشماش گرد شد واقعا دراکو ازش کمک میخواست؟همون پسر پولدار ازخودراضی ؟یا اینم یکی از اون تله های احماقانه بود؟
با نارضایتی جواب داد : بگو ببینم مشکلت چیه ؟
-"میدونی؟!!! راستش ... این کتابو ببین در مورد سم های کشنده توضیح داده من میخوام اسپونزو درست کنم (سمی که هوش از سر ادم میپرونه )و تمام موادشم دارم فقط یه چیزی، من یه کم از موهاتو نیاز دارم.
این حرف مثل بمب رو سر جینی خراب شد.
بلند شد و گفت :"هرگز!"
-"پس به زور میگیرمش ، جینی ویزلی یادت باشه که کمکم نکردی منتظر عواقبش باش"
و به سرعت کتابخونه رو ترک کرد.
----------------------------------
خب امیدوارم این تایید بشه
یه سوال توی "شخصیت خودتون رو معرفی کنید"
گفتید باید وایستم تا این تایید شه بعد اون.اگه این تایید شد باید یه متن جدید اونجا بدم یا همونو تایید میکنید ؟


برای مشخص کردن دیالوگ یکی از دو نشانه ی خط فاصله در ابتدای جمله و گیومه کافیه. استفاده از چند علامت تعجب یا علامت سوال پشت سر هم صحیح نیست، یکی کافیه.
ضمنا بهتره با دو اینتر به جای یکی پاراگراف ها از هم جدا بشن.

توی ایفای تقش ارشدای گروه و اعضای با تجربه میتونن نکات بیشتری رو برای بهتر شدن نوشته ها بهت بگن ...

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/16 3:02:03
تصویر تغییر اندازه داده شده

ارزشی خونخوار
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1393 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
روز دیگری در مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز آغاز شد. جینی ویزلی جوان در کتابخانه نشسته بود و به خواندن کتابی درباره ی گیاهشناسی مشغول بود. در همان لحظه دراکو مالفوی وارد شد و به جینی نگاه کرد. پوز خندی زد و گفت: (( قشنگه نه؟ شاید پدرت بتونه یه تیکه از جلدشو برات بخره. ))
جینی نگاهی به جلد گران قیمت کتاب انداخت. سپس با عصبانیت از جایش بلند شد و کتاب را جلوی چشمان دراکو گرفت و گفت: (( فکر کنم عادت داری همه چیز رو با پول بخری. )) مالفوی خنده اش را بیش تر کرد و بعد از چند دقیقه خندیدن گفت: (( شاید. )) جینی در جواب او گفت: (( میخوای ثروتتو به رخم بکشی؟ )) در همان لحظه هری و رون وارد شدند. هری با دیدن دراکو اخم کرد و گفت: (( دست از سرش بردار مالفوی .)) دراکو نچ نچی کرد و با بشکنی کراب و گویل را خبر کرد تا از چشت قفسه ی کتاب بیرون بیایند. نچ نچی کرد و گفت: (( رفتارت دوستانه نبود پاتر .)) رون دستانش را مشت کرد و جلو دراکو ایستاد و با خشم گفت : (( میخوای رفتار غیر دوستانه رو نشونت بدم؟ )) در همن لحظه کراب و گویل دستانشان را مشت کردند و ترق و تروق انگشتانشان را در آوردند. مالفوی خنده ای کرد و گفت: (( البته باید مواظب باشی کراب و گویل رفتار غیر دوستانه رو نشونت ندن. حیف که باید الان برم وگرنه بدم نمیومد این نمایشو ببینم. )) دراکو با این حرف پشتش را به رون کرد و از آنجا دور شد. رون خواست به دنبال او برود که هری مانع او شد و گفت: (( بزار بره. اون میخواست تحریکت کنه. جینی تو خوبی؟ )) جینی ویزلی سری تکان داد و کتاب به دست از آنجا دور شد. رون گفت: (( حیف شد نذاشتی وگرنه نشونش میدادم. )) هری در جواب حرف او سری تکان داد و به همراه او به دنبال جینی رفتند.


بهتره به جای دو تا پرانتز از گیومه « » یا " " استفاده کنی.
سعی کن کمی ذهنتو فراتر از اتفاقات کتاب ها گسترش بدی و صحنه هایی جدیدتر از چیزایی که توی کتاب داشتیم خلق کنی. توی ایفای نقش با راهنمایی همگروهی هات و خوندن داستان نویسنده های خوب سایت بیشتر این موضوع برات جا میفته.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1393/8/15 2:09:41
!Only Raven