سوزان،زاخی و پاپا به تازگی از کلاس موجودات جادویی آمده بودند و هرکدامشان آسیب جزئی ای دیده بودند.زاخاریاس خنده ای سر داد و روی یکی از تخت هاپرید و گفت:
-عاشق این سکوتم...حالا کجا رفتن؟حیف همگروهیامن وگرنه ارزو میکردم برن دیگه بر نگردن.

سوزان دستی به موهایش کشید و گفت:
-یکم مشکوکـــ...
-یوهاهاهاهاها...امروز روز قشنگیه!
ملت هافل دره شروع کردند به دویدن و ناگهان به یکدیگر برخورد کردند و پخش زمین شدند.پاپاتونده نالید:
-بچـ...بچه ها نترسید....
زاخی نگاه معنی داری به پاپا که سفت بازویش را چسبیده بود انداخت و گفت:
-الان معلومه کی نمیترسه!

سوزان با صدایی که آرام تر از نجوا بود گفت:
-هی بچه ها اینجارو نگاه کنید...دستمال گردن رز...
سوزان درست میگفت دستمال گردن رز در کنار همان دریچه سقوط افتاده بود...هافلی ها با نگاهشان به یکدیگر فهماندند که باید به دنبال دوستانشان بروند.
همون لحظه تالار گریف!
-ببین من و اینجوری نبین دختر متینی هستما، قاطی کنم کل تالارتون رو به آتیش میکشم!

لاکی معترضانه سقلمه ای به وندلین زد و با لحنی مهربان گفت:
-جیگر جوون اگه بگی چه نقشه ای داشتید قول میدم ازت شام نخوام!:zogh:
-زدید لالش کردید بعد میخواین براتون از نقشه هاش بگه؟نوبرید به مرلین!
آنتونین در حالی که ناخن هایش را میجوید گفت:
-هی دخترا بنظرم بهتره یه راه فراری پیدا کنیم...
رز جمله اش را کامل کرد:
-و جیگر رو هم با خودمون ببریم!
کاش هرچه زودتر دوستانشان برای نجات آن ها می رسیدند،چون گریفی ها به دنبال سرگروهشان میگشتند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



بعد از اون همه فکر نتیجه گیریت این بود؟! نه آنتو، روحی در کار نیست. همش زیر سر این گریفیای مریض بود! چقد بی خوابی کشیدم از دست اینا!
این رنگ پوست طبیعیه واسه این جور طلسما؟!!
) مانع میشد تا او بتواند پشت در را ببیند برای همین مجبور شد تا جور دیگری عمل کند...آنتو با آخرین قدرت دختر هارا به درون اتاق هل داد و خودش هم با آن ها به درون اتاق افتاد.بعد تنها چیزی که روبه رویشان بود سقف بود که به سرعت به آن ها نزدیک میشد،و شاید هم آن ها به سقف نزدیک میشدند!





).آنتونین که به این قضیه کمی شک داشت و فکر نمیکرد روح متعلق به ننه هلگا باشد به دنبال پیش مرگ میگشت در نتیجه مادام هوچ را شیر کرد و او را جلو فرستاد.مادام با چشمانی بسته و بدنی لرزان به طوری که انگار دارد از سلطان جنگل تسترال ها طلب بخشش میکند لب به سخن گشود:



