جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

149 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
145 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

تالار عمومی هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1394 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
همون لحظه تالار هافل!
سوزان،زاخی و پاپا به تازگی از کلاس موجودات جادویی آمده بودند و هرکدامشان آسیب جزئی ای دیده بودند.زاخاریاس خنده ای سر داد و روی یکی از تخت هاپرید و گفت:
-عاشق این سکوتم...حالا کجا رفتن؟حیف همگروهیامن وگرنه ارزو میکردم برن دیگه بر نگردن.

سوزان دستی به موهایش کشید و گفت:
-یکم مشکوکـــ...
-یوهاهاهاهاها...امروز روز قشنگیه!

ملت هافل دره شروع کردند به دویدن و ناگهان به یکدیگر برخورد کردند و پخش زمین شدند.پاپاتونده نالید:
-بچـ...بچه ها نترسید....
زاخی نگاه معنی داری به پاپا که سفت بازویش را چسبیده بود انداخت و گفت:
-الان معلومه کی نمیترسه!

سوزان با صدایی که آرام تر از نجوا بود گفت:
-هی بچه ها اینجارو نگاه کنید...دستمال گردن رز...

سوزان درست میگفت دستمال گردن رز در کنار همان دریچه سقوط افتاده بود...هافلی ها با نگاهشان به یکدیگر فهماندند که باید به دنبال دوستانشان بروند.

همون لحظه تالار گریف!

-ببین من و اینجوری نبین دختر متینی هستما، قاطی کنم کل تالارتون رو به آتیش میکشم!

لاکی معترضانه سقلمه ای به وندلین زد و با لحنی مهربان گفت:
-جیگر جوون اگه بگی چه نقشه ای داشتید قول میدم ازت شام نخوام!:zogh:
-زدید لالش کردید بعد میخواین براتون از نقشه هاش بگه؟نوبرید به مرلین!

آنتونین در حالی که ناخن هایش را میجوید گفت:
-هی دخترا بنظرم بهتره یه راه فراری پیدا کنیم...
رز جمله اش را کامل کرد:
-و جیگر رو هم با خودمون ببریم!

کاش هرچه زودتر دوستانشان برای نجات آن ها می رسیدند،چون گریفی ها به دنبال سرگروهشان میگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1394 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتو که به طرز عجیبی هنوز در پی کشف هدف گریفی ها بود به فکر فرو رفت.

-هوممم، هدفشون یعنی چی می تونه باشه؟!

رز، وندل و لاکی هم برای مدتی با تعجب به فرآیند فکری آنتو خیره شدن.

- احساس می کنم همه ی این اتفاقات یه جوری به هم مربوط میشن، ولی نمی دونم چه جوری!...

-باو آنتو!

- آهااااا! پاتر با اون دستگاه روحو احضار میکنه! باید مخفیانه عمل کنیم!

- واقعا؟!! بعد از اون همه فکر نتیجه گیریت این بود؟! نه آنتو، روحی در کار نیست. همش زیر سر این گریفیای مریض بود! چقد بی خوابی کشیدم از دست اینا!

لاکی این را گفت و ناخودآگاه مشت محکمی به میز کوبید.

توجه یک گریفی به طرف صدا جلب شد. در حالی که سایرین هنوز مشغول خندیدن و مسخره بازی بودند، آرسینوس به خیال اینکه احتمالا گربه هرمیون یا چیزی تو همین مایه هاست به طرف میز حرکت کرد.

- لاکی! دیوونه شدی!؟ چی کار کنیم!
- دست خودم نبود، اعصاب نمیذارن واسه آدم! نمی دونم! سریع یه فکری کنید!

قبل از اینکه کاری از چهار هافلی سر بزند، آرسینوس به میز رسیده بود. آرسینوس خم شد و زیر میز را نگاه کرد.

- چطوری پیشیی! ااا... شما.

- خشکیوس!
-بیهوشیوس!
-منجمدیوس!

آرسینوس در جا از حرکت ایستاد و رنگ پوستش به طرز نگران گننده ای به سبز تیره تغییر کرد.

رز در حالی که با وحشت به آرسینوس خیره شده بود گفت: چراا؟!! چرا ما اینقدر ناهماهنگیم! یکی کافی بود! یه جادو!

- زنده است اصلا؟! این رنگ پوست طبیعیه واسه این جور طلسما؟!!

لاکی با چوبدستی اش چند سقلمه به آرسینوس زد ولی چشم های آرسینوس همچنان بسته بود.

- بیهوشیوس مینیموس!

چشم های آرسینوس به سختی باز شدند ولی هنوز تاثیر جادوهای دیگه پابرجا بود.

- خوب زندست! قبل از اینکه ببیننمون اینو بکشید زیر میز! آنتو زود باش دیگه!

خششششخشخخشش.... آنتو به سختی هیکل به نسبت بزرگ آرسینوس را زیر میز کشید.

- دقت کردید این میزه خیلی بزرگه؟! یعنی به طرز غیرعادی واسه پنج نفر جا داره! گریف واقعا چه میزایی داره!

- ببین آرسینوس! با حرکت چشم به سوالای من جواب میدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین به سمت در رفت و دستش را روی دستگیره گذاشت و...
(شترق!)
این بار افکت صدا ناشی از برخورد دست لاکی با صورت انتو نبود بلکه متعلق به پشت دستی ای بود که رز به انتو زد.رز با لحنی شاکیانه گفت:
-اگه ینفر اینجوری سرش رو بندازه پایین و بیاد تو حریم خصوصی شما چه بلایی سرش میارید؟پس امیدوارم اگه یک نفر همون بلا رو سر شما اورد ازش ناراحت نشید!
-خوب...
لاکرتیا جلو رفت با دو دستش انتو و رز را از جلوی در کنار زد و در را چارتاق باز کرد سپس با لحنی مسخره آمیز گفت:
-اوه...بیاید اینجارو داشته باشید!

کله های رز،وندل و لاکی با آن موهای لطیف و زیبایشان که بنظر آنتونین بیشتر شبیه کارامل خراب شده بود() مانع میشد تا او بتواند پشت در را ببیند برای همین مجبور شد تا جور دیگری عمل کند...آنتو با آخرین قدرت دختر هارا به درون اتاق هل داد و خودش هم با آن ها به درون اتاق افتاد.بعد تنها چیزی که روبه رویشان بود سقف بود که به سرعت به آن ها نزدیک میشد،و شاید هم آن ها به سقف نزدیک میشدند!

چند دققیقه بعد!


وندلین پخش زمین شده بود و سعی میکرد در دریچه ای را که مثل بالابر از آن بالا آمده بودند را باز کند.دیوار اطرافشان با رنگ های قرمز و طلایی مزین شده بود و تابلوی یک شیر گنده روبروی چشمشان خودنمایی میکرد...بی شک آن ها وسط تالار گریفیندور بودند.
-پیشنهاد کدوم فضولی بود که در سمت چپ رو باز کنیم؟!
-ونی زود باش...الان از خواب بیدار میشنا!:worry:

وندلین خودش را جمع و جور کرد و با بی حوصلگی گفت:
-بهتره فعلا زیر اون میزه قایم شیم...تقلا بی فایدست!
-هی بچه ها بلند شید صبح زیبایی شروع شده!

صدای آرسینوس جیگر آنقدر برای چهار هافلی آشنا بود که بدون هیچ درنگی به زیر میز هجوم بردند.هری از طبقه دوم تختش پایین پرید و با شادمانی گفت:
-میدونی چی بیشتر از یه صبحونه دبش میچسبه؟!یکم هافل آزاری!

و بعد به سمت دریچه ای مثل دریچه لوله بخاری که چیزی مانند بلندگو از درون آن به بیرون از تالار راه داشت رفت.هری درحالی که سعی میکرد صدایش را عوض کند، دهانش را به دریچه نزدیک کرد و داد زد:
-یوها ها ها...هافلی ها روز مرگتون فرا رسیده!
گریفی ها:
هافلی ها با چشمانی که در آن خشم موج میزد به یکدیگر خیره شدند.آنتو زمزمه کرد:
-هدفشون چی میتونه باشه؟...باید مخفیانه عمل کنیم!
--------------------------------------
هافلی ها تو تالار گریف گیرافتادند و گریفیندوری ها روحشونم از این قضیه خبر نداره...هافلی ها قصد دارن بدجوری حال اونارو بگیرن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1394 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوی هافلیا !

در یک لحظه هافلیون ایستادند برگشتند و به طرفی که صدا از آن می آمد نگاه کردند - این صدای مرموز همون صدای قبلی بود؟ کسی چه می داند؟ - و چون کسی را مشاهده با هیچ یک از حواس خود نکرده بودند دوباره روی سر و کله ی هم پریدند و مشغول کار خود شدند.

- هافـــلیــــا !سه ساعت دارم صداتون می کنم

ملت هافل سکوت کردند و به منظور شنیدن دوباره ی صدا گوش های خود را تیز کردند و با چشم هایشان به دنبال منبع صدا گشتند.

-چه عجب! گوش هاتون خیلی ضعیفه یه سر به سنت مانگو برین حتما![/

قطعا در آن لحظه که هافلیون سکوت کرده بودند و صدای مرموز را می شنیدند به این فکر می کردند که آیا این صدای مرموز یک نفر است یا دو نفر و شاید هم چند نفر؟! صدا هربار با بار دیگر فرق داشت حتی این اخری اندکی لهجه داشت!

- ولی حیف که وقت نمی کنید! یوهـاهـاهــا !


و این بار جمعیت هافلی به جای سکوت، سقوط کردند!
آنها به درون تونل لیز افتادند و تا قبل از سر خوردن بر روی لجن های روی دیواره ی تونل برای لحظه ای شکل نا منظمی که به نظر می رسید جاندار است را مشاهده کردند ولی خیلی سریع به طرف پایین سرخوردند و فرصت تجزیه و تحلیل را از دست دادند.

ردا های هافلیون لجن پر شده بود و همه در حال عق زدن بودند.در این بین وندلین رشته ی بلندی از جلبک و لجن را در دست داشت و مشتاقانه به ان نگاه می کرد. او با شادی نظریه اش را مطرح کرد:
- جلبک ها خیس هستند پس به احتمال زیاد تا همین 12 ساعت پیش در این تونل آب جریان داشته!
- خب که چی؟
- تا دوباره آب نیومده باید بریم؟
- کجا بریم؟
- اونجا !
وندلین به دو در کناری اشاره کرد. در طی مدتی که ملت هافل غرق در اندیشه ی انتخاب درها بودند، وینکی به طرف دری که نام اسلیترین روی آن بود پرید و با مسلسل وارد آن شد. هافلیون که نمی خواستند سر از تالار اسلیترین در بیاورند به در دیگر نزدیک شدند و آن را باز کردند و در آن اتاق ...

----------------------
توی اتاق چه شکلیه؟ حتما شرح دهید.
قضیه ی صداها چی بوده؟ توی رول نفر بعد یکی این مسئله را که صدا مال کیه گوشزد کند ولی می تواند نتیجه گیری نکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1393 20:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-روح ننه اومــــــــــــــــــــــــــــــده!
-وینکی روح عمه ی ننه رو هم سوراخ کرد.
-هـــــــــــــــــی هی هی! فن مارپیچی شوارتسوموکی گومو راپاروتوکومونه ی هفتم... گتسوگا تنشو!

در این لحظه نصف تالار به نابودی کشیده شد و ملت هافلی با دیدگاهی نو از جنس یافته های پوکرفیس به در و دیوار و وندلینِ بسیار جوگیر خیره شدند و هِی غبطه خوردند و هی غبطه خوردند و بسیار به هوششان آفتاخار کردند!

وندلین که هنوز در جوگیری و انیمه بافی مانده بود، شمشیرش را در هوا چرخاند و بانکای بانکای گویان به این طرف و آن طرف پرید و بسیار جالب، بقیه ی تالار را هم ترکاند.
در این بین دیگر ملت هافلی که با قیافه های دو نقطه صفریِ خود داشتند به خل بازیِ وندلین نگاه میکردند، بار دیگر آه کشیدند و فکر کردند که چرا یک موجود عجیب و غریب باید از دنیای انیمه ها و انیمیشن ها بیرون بیاید و حرف های نامفهوم بلغور کند!

وینکی اخم هایش را در هم کشید و با مسلسلی در هوا گفت:
-مو سبزِ انیمه بین هر چه گفت به خودش گفت. موسبز بسیار باید دهان خود را با آب و ماسه شست.

لاکی، ردای پدر قدیمیش، آنتو را کشید و گفت:
-بابا من آفنبات نمیخوام. از اینا میخوام.
-نه دختر قدیمیِ بابا... روح ننه به درون وندلین رخنه کرده. همگروهی عزیزمون جن زده شده متاسفانه.

وینکی معمولا موجودی نیست که هر چیزی را بشنود. و اینکه چرا کلمه ی «جن» را شنید هم قطعا به من و شما و بعضا عمه هایمان هم مربوط نیست.
وقتی جن خانگی حرف آنتو را شنید، طوری روی آنتو پرید و با مسلسل به حیوونکی کوبید که رستم با گرزش سهراب را نزده بود.

-دالاهوف حرف مفت زد. وینکی فک دالاهوف را پایین آورد. وینکی هرگز یه انسان را نزد. وینکی مرتبه ی خودش و انسان ها را دانست. وینکی جن خانگی نفهم بود!

رز هم که این صحنه را دید، به تبعیت از ناظر قبلیش روی هوچ پرید و به هوچ، شوک زلزله ای وارد کرد. آن طرف هم لاکرتیا، چارچوب پنجره ای را کنده بود و این طرف و آن طرف می پرید.
-من پنجره ی بی ناموسی رو به دهن آمریکا ارواح می کوبونم. من این سگ هار منطقه عامل وحشت رو از تالار بیرون میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1393/12/28 21:19:22

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اسفند 1393 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین
(در این لحظه دورا جایش را به لاکرتیا بلک میدهد و رودولف هم از شدت قبطه خوردن به بهره هوشی دوستانش سر به بیابان میگذارد و الادورا هم وارد صحنه میشود).

همه:
تابلو:

رز زلر چند قدم عقب رفت و با صدایی لرزان گفت:
-فکر...فکر کنم... ننه هلگا رو بیدار کردیم!
با این حرف رز همه تازه متوجه عمق فاجعه شدند و شروع کردند به شیون و زاری و هرکدام با استفاده از ردای بغل دستی اش دماغش را تمیز میکرد().آنتونین که به این قضیه کمی شک داشت و فکر نمیکرد روح متعلق به ننه هلگا باشد به دنبال پیش مرگ میگشت در نتیجه مادام هوچ را شیر کرد و او را جلو فرستاد.مادام با چشمانی بسته و بدنی لرزان به طوری که انگار دارد از سلطان جنگل تسترال ها طلب بخشش میکند لب به سخن گشود:
-نن جون...مارو ببخش ننه...ما جوونیم ننه...ما آرزو داریم ننه...می خوایم برای شما و هافل افتخار باشیم ننه....ننه ما...

گرومپ!دیرینگ!درونگ!(افکت یکی شدن مادام با ظروف چینی تالار)

-آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ....اوووووووووووووووه....هوووووووووووو...همه شمارو میکشم!تک تک!

هافلی ها با شنیدن صدای زمخت روح و شاید هم ننه هلگا گرخیدند.روح درحال نابود کردن تالار روی سر بچه ها بود.لاکرتیا فریاد کشید:
-هی وای ...درد و بلای ننه بخوره تو سر آنتو...روح ننه جنی شده!

آنتونین معترضانه فریاد کشید:
-هوووی!دیوار کوتاه تر از من تو این تالار پیدا نمیشه؟:vay:

از آن سر تالار هم الا با شادمانی گفت:
-لاکی،جن؟جن؟جن؟ایول!

وینکی هم مسلسل به دست تیراندازی میکرد و میخواند:
از خون جوانان هافل لاله...ننه، لاله...مرلین، لاله دمیده...مرلین،لاله دمیده!

هم زمان با این سروصدا ها صدای زیر و آرامی هم شنیده میشد...صدایی آشنا.اما حیف که هیچکدام از هافلی ها صدا را نمیشنیدند، این موضوع بی شک برایشان بد تمام میشد!
------------------------------
ادامه سوژه دست خودتونه ولی میتونه صدا متعلق به یه جونور...یا یه موجود افسانه ای باشه که مظهر بدبختی برای هافلی هاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: یکشنبه 21 دی 1393 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-قوقادتمیکضه!!!
-جان؟
-قوقاآلنتابیت!
-بله؟

رودولف که در تاریکی ظلمانی تالار گیر کرده بود و با دقت به گفتگوهای میان پدر و دختر گوش میداد، با لحنی درمانده گفت:
-شاید میگه دستت تو دهنش گیر کرده آنتو!

دالاهوف تازه متوجه قضیه شد و دستش را فورا از دهان دخترش کشید بیرون. بعدش هم کمی جابجا شد و از روی پیکر بیجان و نحیف همکارِ جن خانگی اش بلند شد.
-ویـــــی! ممنونم وینکی... صندلی خوبی بود.

رودولف مثل گوریلی که یک نارگیل فاسد خورده باشد، دستانش را محکم به سرش کوبید و گفت:
-حالا چیکار کنیم؟ توی یه شب روحی و تاریک گیر افتادیم.

دورا یک آفنبات چوبی را باز کرد و درحالیکه ملچ ملوچ کنان آنرا میجوید گفت:
-من یه مقاله خوندم که توش نوشته بود اجنه خونگی میتونن نور چشاشونو زیاد کنن. هِی وینکی سعی کن چشاتو تبدیل به یه جفت چراغ ماشین بکنی.

وینکی درحالیکه بدن له شده اش را صاف و صوف میکرد و به هفت جدش بخاطر افشای رازهای اجنه، ناسزا های بدجور میگفت، چشمانش را باز تر کرد و ناگهان نوری از آن جفت شکاف بزرگ بیرون زد.

-آورین. دیدین گفتم؟

و اینگونه بود که ملت هافل به هر بدبختی که بود، مسیری دایره ای شکل را پیش گرفتند و به فرض اینکه دارند یک ماجراجویی بسیار فوق العاده را به انجام میرسانند، دور خودشان چرخیدند و چرخیدند.
تقریبا نیم ساعتی را به همین صورت گذراندند تا اینکه وقتی از کنار تابلوی هلگا رد میشدند، بانوی هافلپافی لب به سخن گشود و گفت:
-خسته نباشید فرزندانم!

هافلیان خسته اما پر از شوق ماجراجویی هم مثل بچه های خوب و تعلیم دیده، یکصدا گفتند:
-زنده نباشی ننه!

اما هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که ایستادند. تازه فهمیدند که یک تابلو نمیتواند حرف بزند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1393/10/21 12:01:51

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1393 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
در شب هالووین که مقارن شده با شب تولد رز، فابیان پریوت وارد هافلپاف میشه. حالا اینکه چطور یهویی گروهبندی شد و وسط سال آمد، بماند. فابیان میاد و همه فکر میکنن روحی که همه شب داشتن دنبالش میگشتن همین فابیان بوده ولی فابیان میگه که با چشمای خودش یه روح دیگه تو هافلپاف دیده و البته مشخصات روح درست در خاطرش نیست چون قبلش با چوب جاروی هوچ ضربه محکمی به سرش اصابت کرده بود. خلاصه ملت هافلی در پی یافتن روح و ماجراجویی برمی آیند...


فرد جرج ویزلی که خون فرد و جرج در رگ هاشه و خیلی به ماجراجویی و شیطونی علاقه داره عنان گروه را در دست میگیره و با زمزمه لوموس و نور چوبدستیش پیشاپیش همه بچه های هافلپاف به جستجوی خوابگاه مختلط میپردازه تا روح را پیدا کند.

در پشت سر فرد، مادام هوچ حرکت میکند که به صورت کاملا مشخص چوب جارویش را بالای سر نگه داشته است و منتظر حرکت کوچکترین جنبنده ای است تا چوب را بر فرق سر آن موجود بینوا فرود آورد.

پشت سر هوچ هم دورا حرکت میکند که یک آفنفات چوبی بسیار بزرگ و جادویی که از مغازه فرد و جرج کش رفته است در دست دارد و با شجاعت و با وجود خردی سن، در گروه خود را جا داده است...

پشت سر دورا، رز با چوبدستی آماده، وینکی با مسلسل مسلح شده، رودولف با تیزی برآمده و آنتونین با اره برقی تگزاس! حرکت میکنند و آماده هستند تا روح و موجود ناشناخته ای که جرات ورود به هافلپاف را کرده از زندگی ساقط کنند.

در همین حین، ناگهان مشعل های جادویی تالار خاموش میشود و صداهایی شبیه اصابت چوب جارو و مسلسل و تیزی و اره برقی به گوش میرسد... همه جا را تاریکی محض فرا گرفته است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1393/10/13 3:37:15
تالار عمومی هافلپاف!!
ارسال شده در: شنبه 1 آذر 1393 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
رز پرسید:
-چیو راست گفتی اینکه هافل بزرگترین،بهترین،موفق ترین،سختکوش ترین و خفن ترین گروه هاگوارتزه؟

-نه اینکه روح وجود داره.
-خوب معلومه که وجود داره پس پیوز کی بود؟
-نه روح مزاحم وجود داره.
-یعنی پیوز روح خوبه؟

-نه منظورم از اینه که الان در ساعت دوازده و دوازده دقیقه و دوازده ثانیه روح در تالار عمومی و خصوصی هافلپاف وجود داره.
-الان شد دوازده و سینزده دقیقه و چارده ثانیه!

وینکی با مسلسل اش به رز و رودولف که در حال کل کل کرده بودند اشاره کرد و گفت:
-بسه دیگه!..ام...هافلیون نظرتون چیه که قید امشبو بزنیم؟

-عالیه
-عاشق ماجراجوییم!
-هافلپاف عشقه!
-چه شب تولد باحالی!

فابین که نصف چیزایی رو که هافلیون گفته بودند نفهمیده بود پرسید:
-منم بیام؟
رز گفت:
-نمی شه این نیاد؟ من از پریوت ها متنفرم! با هاشون میونه ی خوبی ندارم. شب تولدمه نمی خام بیاد
فابین با گیجی گفت:
-چرا از ما متنفری؟

دورا شترخی به آنتو(!)زد و گفت:
-چون داداشم بردش آرکابان!

آنتو با حالت رو یایی گفت:
-چرا به من می زنی به فاب باید بزنی رز راست می گه بچه رو نباید برد زندون!
دنیایی رو تصور کن که توش زندون نداشته باشه...چقدر خوبه...چقدر قشنگه...

هوچ که تازه از راه رسیده بود گفت:
-حالا از کجا شروع کنیم؟

بعله و اینگونه شد که هافلیون تصمیم گرفتن در شب تولد رز و تا قبل از غروب آفتاب به ماجراجویی
بپر دازند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: دوشنبه 19 آبان 1393 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
_دیدین راست گفتم؟!این شبحه که روی زمین افتاده...
_از کجا میدونی رودولف؟!ما که تو این تاریکی هیچی رو نمیبینیم!
_پس این که الان رو زمینه کیه؟!
_هر کی هست شبح نیست چون چوب از شبح رد میشه...
_پس بهتره یکی چوب دستیش رو بیاره و یه لومسی بزنه ببینیم این کیه!

بلاخره بعد از این دیالوگ ملت هافلی،آنتونین چوب دستیش رو پیدا کرد و گفت:
_لوموس!
_عه!این پسره کیه؟!
_نمیدونم...
_حالا چرا اینجا خوابیده؟!
_نخوابیده که...به لطف مادام بیهوش شده!
_خب بهتره به هوشش بیاریم..."با یا به هوشیوس"!(ورد به هوش اوردن!)

پسری که بیهوش بود،به هوش شد و نگاهی به ملت هافلی که دور تا دورش رو گرفته بودن و با تعجب بهش نیگاه میکردن،کرد.
رودولف بلاخره به حرف اومد گفت:
_اوهی!کی هستی؟!چرا یواشکی اومدی تو تالار ما؟!بزنم از وسط سه تا شی؟!
_من...من...چیزه...اسمم چی بود؟!آها...فابینم...فابین پریوت...تازه اومدم هافل...شما؟!
_ما؟!ما ملت هافلیم...بزرگترین،بهترین،موفق ترین،سختکوش ترین و خفن ترین گروه هاگوارتز...خوش اومدی فابین...صبر کن یه لحظه؟!تو چرا یه دفعه ای و یواشکی اومدی؟!

فابین سرش رو خاروند و یک دفعه ای گفت:
_آخ!چرا سرم درد میکنه؟!آها...یه چیزایی داره یادم میاد...من بعد از گروهبندی اومدم به سمت خوابگاه بعدش...بعدش...آها...بعدش یه روح دیدم!

ملت هافل همگی با هم گفتن:
_چیییییییی؟!

فابین هم مثل اینکه برق گرفته بودتش گفت:
_دقیقا یادم نمیاد...ولی یادمه روح بود...بعدش چی شد؟!آها...یادم اومد...بعدش من شروع کردم به دویدن...اینقدر دویدم که رسیدم یه جایی که تاریک و بود هیچی معلوم نبود...فقط صدای چند نفر می اومد که داشتن در مورد چوبدستی و مسلسل و اینجور چیزا حرف میزدن...بعدش یه چیزی خورد تو سرم...بعد چشمام رو که باز کردم شما رو دیدم که دورم حلقه زده بودین...بعد پرسیدین که کی هستم!

وینکی که گیج شده بود گفت:
_وینکی گیج شد...فابین باید به وینکی و ملت هافل گفت که روح چه شکلی بود...فابین باید گفت روح کجا بود.فابین باید جواب داد وگرنه وینکی با مسلسلش فابین رو به آبکش تبدیل کرد!

فابین که بعد از تهدید وینکی تلویحا ترسیده بود گفت:
باور کن یادم نمیاد...تنها چیزی که ازش مطمئنم و یادم میاد بودن یه روح تو این تالاره...

سکوت دوباره بر تالار خیمه افکنده بود که دوباره رودولف گفت:
_دیدین راست گفتم؟!دیدین راست گفتم؟!!دیدین راست گفتم؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.