جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  97 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  294 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  281 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  352 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 12 بهمن 1394 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لاکرتيا، رز و گيبن وارد راهرو شدند. لاک و رز جلوتر و گيبن از پشت سر سوت زنان دنبالشان راه افتاد. راهرو تاريک و مرطوب بود اما چراغانى. اثرى از خفاش هم نبود. صداى قدم هاى سه نواده ى هلگا در فضا منعکس مى شد. راه را ادامه دادند تا اينکه به يک درب چوبى زنجير شده رسيدند.

- اين... اين شبيه کتاباس!
- خيلي باحاله!
- اهممم! ببخشيد... ببخشيد... اجازه بديد رد شم!

گيبن در حالى که کليد دستش بود، لاکرتيا و رز را که هنوز محو اين سوژه ى فوق العاده بودند را کنار زد. كنار قفل ايستاد و شروع به صحبت كرد.
- توى کتاب نوشته...
- تبلى کار زشته!
-
- اوكي ساكت مي شم.

گيبن دست از چشم غره رفتن به رز برداشت. سرش را بالا گرفت و با حالتى نمايشى شروع به صحبت کرد.
- توى کتاب نوشته... نوشته که با اين کليد بايد در مخفى رو باز کنيم.
- خب؟
- همين ديگه.
- همين ديگه؟ ما فکر کرديم تو چيز بيشترى مى دونى!

لاكرتيا زير لب ميو ميو كنان جلو رفت و کليد را از دست گيبن گرفت.

- منم کنار شما دخترا بودم خب! چه چيز اضافه اى بايد مى دونستم؟!

لاكرتيا بي توجه روي كتاب خم شد و دوباره جمله ي مورد نظر را خواند.

" با اين كليد درب مخفي را باز كنيد!"

- هيچ چيزى درباره ي دنياي پشت در ننوشته! اگه خطرناک باشه چى؟ :worry:
- تو مي ترسي!
- من نمي ترسم گيبن!
- توووو مي تررررسي!
- گفتم من نمى ترس...

تتتتتق

با صداى تق گيبن و لاکرتيا ساکت شدند و به سمت صدا باز گشتند. با ديدن صحنه ى روبه رويشان هر دو با هم داد زدند.
- رزى!

رز زلر ويبره زنان در کنار دريچه که حالا باز شده بود باى باى مى کرد.
- بازش کردم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/11/12 15:25:03
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 11 بهمن 1394 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
درست است که هافلپاف بهترین است اما قرار نبود که وسط جنگ با قزمیت ها اعضا بروند و با کارگردان چایی بخورن و خاطره تعریف کنند و کشتن ان همه قزمیت را به گیبن بسپارند.
طلسم سبزی به قزمیتی که سعی میکرد خودش را از زیر انبوهی از کتاب ها نجات دهد برخورد کرد و متلاشی شد.
گیبن به زانو نشست و دل و روده ی قزمیت را برای پیدا کردن کلید در دست گرفت.
-اها! پیداش کردم. بهتره که....

همینکه چشم گیبن به سوزان نیمه برهنه و اسپلمن افتاد حرفش را خورد و حرف دیگری سفارش داد و به زبان اورد:
-شما اینجا چیکار میکنید؟ چجوری وارد سوژه شدین؟
-خب حوصلمون سر رفته. چیکار کنیم؟
سوزان این را گفت.

گیبن سریعا سوزان و اسپلمن را به خوابگاه فرستاد تا در وقت دیگری در سوژه استفاده شوند. اگر ننجون میفهمید که نوه های دلبندش در سرمای نیمه شب بدون لباس سالم و تمیز در راهرو ها وول میخورند مطمئنا اتفاق بدی می افتاد.
بعد از رفتن سوزان و اسپلمن کتابخانه دوباره ساکت شد. رز با چوبدستی محکم زیر دست گیبن که با کلید بازی بازی میکرد زد و کلید به هوا پرت شده را قاپید.
-خب این کلید به چه درد میخوره؟
-مطمئنا برای باز کردن دره.

رز چشم غره ای به گیبن رفت و به سوی لاکریتا برگشت و گفت:
-نظر تو چیه؟
-برای بازکردن در میتونیم از الاهمورا استفاده کنیم اما این کلید نمیدونم به چه دردی میخوره بهتره بریم سراغ کتاب.

گیبن، رز و لاکریتا با تعجب به کتاب جادویی نگاه کردند. در مقابل چشمان انها کتاب تند تند شروع به ورق خوردن کرد و در صفحه ای دیگر ارام گرفت.

شما از مرحله ی اول به سلامتی عبور کردید. از کلید برای باز کردن درب مخفی استفاده کنید.

در همین لحظه کتابخانه تکان شدیدی خورد و کتاب ها از قفسه روی زمین ریختند کف کتابخانه دایره ی بزرگی تشکیل شد و فرو رفت. راه پله ی قدیمی که به یک راهرو ختم میشد نمایان شد. چراغ های راهرو یک به یک روشن شدند و تا بی نهایت را روشن کردند.

سه عضو دلیر هافلپاف در نیمه شب سرد به همراه یک کتاب و یک کلید پا به راهروی بی انتها گذاشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/11/11 16:53:56
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 20 دی 1394 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی


یک سال بعد!

بازرسان اداره کل آموزش پرورش وزارت سحر و جادو که وظیفه سرکشی و بازرسی به مدارس جادوگری را به عهده داشتند،به دلیل آپارات ناپذیر بودن هاگوارتز،در دهکده هاگزمید ظاهر شدند!
بازرس اصلی جلو تر از همه به سمت هاگوارتز راه افتاد،اما پس از چند لحظه،از حرکت ایستاد!
_بازرس براون؟!
_بله قربان؟!
_احیانا این قلعه هاگوارتز نیست؟!
_باید همینطور باشه...پارسال و سالهای پیش هم همینجا بود!
_یکم عوض نشده؟!
_خب فکر کنم اونجا یه برج بود،اون برج شمالی اینجوری سقفش نریخته بود و....فکر کنم کلا نصفش ناپدید یا داغون شده قربان!

بازرس اصلی به فکر فرو رفت...وضعیت مدرسه از آنچه که گزارش ها به آنها اطلاع داده بودند،وخیم تر بود...پس تصمیم گرفت قبل از وارد شدن به قلعه،یک پرس و جوی محلی انجام دهد...به همین خاطر کافه سه دست جارو را برای اینکار انتخاب کرد!

قیییییژ(صدای باز شدن در چوبی!)

بازرس با تعجب به داخل کافه خیره شد...کافه خالی خالی بود و فقط متصدی بار در آن حضور داشت...پس به طرف او رفت و گفت:
_سلام خانوم....بازرس اداره اموزش و پرورش وزارت سحر و جادو هستم...میخواستم در مورد قلعه هاگوارتز ازتون سوال کنم!
_قلعه نفرین شده!
_ببخشید...چی گفتین؟!نفرین شده؟!
_آره...اون قلعه از یه سال پیش توسط ارواح نامریی و شیطانی تسخیر شده...تقریبا چند ماهی میشه که خالیه!
_اشباح رو دیدن؟!
_میگم نامریین...ولی من صداشون رو شنیدم...گاهی وقتا میان هاگزمید...یکشون روح ساحره آزاریه که سراغ ساحره ها میره و ازشون وضعیت تاهلشون رو میپرسه و ساحره ها رو میترسونه...یکیشون رو گربه ها تاثیر میذاره و گربه های دهکده رو هار میکنه...یکشون که میاد،همه جا میلرزه...یکی دیگه هست که وقتی میاد نمیذاره بریم تو راهروها...داد میزنه راهرو حق منه،سهم منه،به کسی نمیدمش...یکی دیگه هس،یه جا آتیش میگیره میفهمیم که کار اون شبحه اس...یکی هس که یکهو یه جایی رو با رنگ منفجر میکنه...حتی یکی هس که ضربه میزنه!انگار که مثلا یکی با ماهیتابه میزنه تو سروصورتمون...همه اهالی دهکده از دستشون فرار کردن!

بازرس اصلی نفس عمیقی کشید و دستیارش را صدا کرد...
_براون؟!
_ّبله قربان؟!
_زود به وزارت بگو قلعه رو پلمپ کنن و روش طلسمایی بذارن که کسی،حتی ارواح نتونن ازش خارج بشن...باید تا آخر دنیا این قلعه زندانشون بشه!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/10/20 15:54:35
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 29 آذر 1394 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لباس های سوزان چیزی نبودند که دیگر بتوان روی آن ها اسم لباس گذاشت. از ناحیه ی دست نیمی از آستین را کم داشت، ردایش هم تبدیل به کتی با علامت هافلپاف شده بود و هر دسته از موهای او یک رنگی داشت، انگار درون چند سطل رنگ افتاده بودو با چند نفری درگیر شده بود...و کسی چه می داند که این هافلپافی ها چه کار ها که نمی توانند بکنند!

- منم مانند اسپلمن، داشتم با رنگ هایم کار می کردم که صدای جیغی شنیدم و کمی که دقت کردم روی دیوار سایه های عجیبی دیدم. با چوب دستی روشن یکم جلو تر رفتم که برای اولین بار قزمیت ها رو...

در طرف دیگر کتابخانه دختری با زلزه ی خفیف میان حرف او پرید:
- سوزی فکر کنم اون قظمیط بود...نه شایدم غذمیت درستشه...شک کردم که غزمیت نباشه! یه ثانیه وایسا تو یکی از این کتابا دیدم که انگار نوشته بو قذمیط ـه. همین جا بودا...آها ایناهاش! نه این نیست که...

بعله و این هم نمونه ی دیگری از یک هافلپافی اصیل و توانایی هایش! در بین هافلیون، آریانا اولین کسی بود که دریافت از گوش دادن به حرف های رز، غول غارنشین که هیچ تسترال هم نمی شوند!

- می دونی الان چه قدر وقته که از قزمیت ها ننوشتی؟
نویسنده با هیجان ویبره ای رفت و پاسخ داد:
- نه اون قزمیت نیست غظنیط ـه...شاید هم...

کارگردان شاکی از پشت میز بلند شد و داد کشید:
- شاید و زهر نجینی! تسترال بشین عین پیوز( نسخه ی اولد هافلی) یه رول درست و درمون بزن!
-


در این بین قزمیت ها هم بیکار نبودند البته فعالیت های آنها از نوع جالبی بود. در عرض این چند دقیقه که هافلیون خود درگیری داشتند، آنها در صلح و آرامش همراه با خانواده تشریف آوردند خواستگاری!

- خواستگاری؟
- ـه نه یعنی منظورم چیز بود...چیز! چیزه...همون چیزه...یعنی...مراسمه هستا...بله برون؟...نه اونم نبودکه..
.

کارگردان بیچاره از این یکی قطع امید کرد و خودش رفت سر رول تا شاید بتواند کاری کند و نویسنده را در گیر مراسم مورد نظر، به حال خود رها کرد تا بلکه فرجی حاصل شود و ننجون هوش آبی ای بهش ببخشد!

قزمیت ها با ایل و تبار و خاندان و خانواده و هر کوفت و زهر تسترالی که داشتند بسیج شدند تا به دلیل نامعلومی حساب هافلی ها را برسند. متاسفانه قزمیت ها چیزی به نام موسیقی را تا به حال نشنیده بودند و نمی دانستند که مارش نظامی چیست. هافلیون هم که در تمام این مدت گوششان را تیز کرده بودند تا صدای آهنگی بشنوند و در روند، این بار شکست خوردند.

چه کسی گفته است که هافلپاف تنبل ترین اعضای کل جامعه ی جادوگری را دارند که حتی یک قدم نمی روند جلو تا حداقل از پنجره آمدن قزمیت ها را متوجه شوند؟ هر که بوده به هیچ عنوان هافلی ها را نمی شناخته، چون هافلی ها تنبل نیستند فقط بهره ای زیادی از هوش روونا نبرده اند!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/9/29 21:26:28
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 13 آذر 1394 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- در شکم یکی از آنها؟
- آخ جووون. جراحی.

لاکریتا که حالا دوباره با آن موجودات کریه المنظر درگیر شده بود گفت:
- رز...فعلا باید شکست شون بدیم. انقدر ویبره نرو...کمکم کن.

رز با این حرف لاکریتا کمی خود را جمع و جور کرده و دست از ویبره رفتن کشید و به سوی کمک به لاکریتا شتافت.
گیبن نیز همزمان که با تعدادی از قزمیت ها می جنگید، در بین قفسه های کتابخانه جابجا می شد و به هر موجودی که می رسید، آوادایی نثار آن می کرد.

چند دقیقه که گذشت، صدای جیغ گوش خراش و بلندی از بیرون کتابخانه شنیده شد. به دنبال آن صدای کوبیده شدن چیزی به در کتابخانه آمد. لاکریتا، رز و گیبن به یکدیگر خیره شده بودند و به آن فکر می کردند که چه اتفاقی باعث شده که از بیرون از کتابخانه، صدای جیغ به گوش برسد که ناگهان در از جا کنده شد و سوزان و اسپلمن، همراه با تعدادی قزمیت، با سر به داخل کتابخانه فرود آمدند.
سوزان با موهایی آشفته و صورتی زخمی، از جایش بلند شد و با سرعت به پشت میزی پناه برد.
اسپلمن نیز که وضعیتش دست کمی از سوزان نداشت، فریاد کشان به پشت یکی از قفسه های کتابخانه پناه برد. اما شانس با او یار نبود، چرا که دوباره فریاد کشان از پشت قفسه ها بیرون آمد در حالی که پنج قزمیت به دنبال آن می دویدند و در تکاپوی به دست آوردن وی بودند.

لاکریتا که از وضعیت موجود آشفته شده بود، با خشونت یکی از قزمیت ها را به کناری پرت کرد و گفت:
- اسپلمن. سوزان. چی شده؟ اون قزمیت ها از کجا اومدن؟
اسپلمن که همچنان در حال دویدن و فرار کردن از دست قزمیت ها بود، گفت:
- من نمی دونم. من می خواستم بخوابم که شنیدم از پشت در اتاق یه صداهایی میاد. رفتم سمت در، خواستم در رو باز کنم که شنیدم صدای جیغ اومد. بعد نمی دونم چی شد. فقط می دونم که داشتم با سوزان تو راهرو ها می دویدم و از دست اینا فرار می کردم.

هر چند حرف زدن به این طولانی، آن هم در حال دویدن به دور کتابخانه، غیر ممکن به نظر می آید، اما آدمیزاد است دیگر...
لاکریتا باز هم آشفته بود. خیلی آشفته بود. با همان آشفتگی مذکور، رو به سوزان گفت:
- سوزان...چه اتفاقی افتاد؟




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
-چیه رز؟ میخوام بخوابم، برو یه جا دیگه ویبره برو.

اعصاب رز با این حرف فلفلی شد. ظرف قدیمی را که گوشه ای افتاده بود برداشت و به اشپزخانه رفت ان را پر اب کرد و نزدیک تخت گیبن اورد.
-بلند نمیشی نه؟

فیییییییش ( )

گیبن جیغ کشان از خواب پرید.
باور کنید وقتی نصف شب یکی مثل رز در حال ویبره رفتن پارچ اب رو صورتتون خالی میکنه و وحشت زده از خواب پا میشید و فریاد میزنید دارم غرق میشم دارم غرق میشم و در حالی که سعی میکنید فرار کنید پاتون به پتو و بالش گیر میکنه و و از لبه ی تخت

بوووم


آره اصلا صحنه ی جالبی نیست.

-رز؟ چرا اینکارو ....

چشم گیبن به کاسه ای در دست رز بود خشک شد.
-با اون ظرف اب ریختی سر من ؟
-اره چطور ؟
-
-خب چی شده ؟
- اون ظرف اب گربه ی لاکریتاس.
-واقعا ؟

رز نگاهی به ظرف انداخت و سریعا ان را به طرفی پرت کرد و دستش را با دستمالی که گوشه ای افتاده بود پاک کرد.

-خب ؟
-خب چی ؟
-برا چی منو بیدار کردی نصف شبی ؟
- اها. وااااای نزدیک بود یادم بره گیبن. ببین من صدای جیغ لاکریتا رو شنیدم، از اون طرف میومد.

در یک شب تاریک که ابر ها جلوی ماه را پوشانده بودند و نور زیادی نبود گیبن و رز به دنبال لاکریتا افتادند. به در کتابخانه رسیدند.رز ارام در را باز کرد و داخل شد گیبن هم به دنبال او، اما داخل کتاب خانه اوضاع انجور که تصور میشد پیش نمیرفت.
موجودات سیاه چهره و چروکی به جان لاکریتا افتاده بودند لاکریتا در حالی که سعی میکرد یکیشان را با دست دور کند موجودی دیگر پای لاکریتا را تا زانو در دهان خود فروکرده بود. همین موقع بود که چشم لاکریتا به رز و گیبن افتاد که به حالت دابل پوکر فیس لاکریتا را تماشا میکردند.

-اوه. سلام بچه ها !
-لاکریتا کمک میخوای ؟
-
-البته که کمک میخوای.

رز و گیبن چوبدستی هایشان را کشیدند و به مقابله با موجودات مو بلند رو سیاه ناخن دراز واه واه واه پرداختند .لاکریتا خودش را از دست زشت صورتی که در حال خوردن پایش بود ازاد کرد و به سمت کتاب رفت.

قدم اول :با قزمیت ها بجنگید و انان را شکست بدهید سپس در شکم یکی از انان کلید رفتن به مرحله ی بعد را خواهید یافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/9/6 20:11:19
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
نیو!

بام بام بام...
بام بام بام...

صدای پا به آرامی شنیده میشد و کرم کتاب پیر که تقریبا همسن کنت دراکولا بود و فعلا قصد مردن نداشت، مشغول جابه جا کردن کتاب های موریانه خورده کتابخانه بود. اینجا هافلپاف، تالار سخت کوشان بود و برخلاف چیزی که انتظار دارید تنها تلاش بی نظیرشان در کارهای مختلف، درست کردن دردسرهای عظیم بود. شاید برای همین هم اگر سالی به دوازده ماه کسی به خودش زحمت باز کردن لای یکی از کتاب هارا میداد، به جای کمک به نرخ کتاب خوانی در سطح جامعه، جامعه را به آشوب میکشید و دولت دستور میداد همه کتاب هارا بسوزانند و خاکسترهایشان را هم با جوهر نمک از بین ببرند و بقایا را به آفریقا منتقل کرده و زیر خاک دفن کنند و سپس، همین باعث قحطی در آفریقا و شیوع بیماری های خطرناک میشد...بله!ننه هلگا زنی آینده نگر بود که در وصیت نامه اش ذکر کرده بود هافلپافی ها هرگز کتاب نخوانند و دست به کتابخانه عتیقه او نزنند. با این وجود همیشه فرزندان فضول و کنجکاوی وجود دارند که چاره کارشان یک کتک جانانه باشد
-اوه...چه خاکی گرفته!

لاکرتیا بلک، با حس فضولی بی نظیرش کتاب خاک گرفته و سنگینی را برداشت و به عنوان آن خیره شد."سرزمین وحشی"
شاید اگر یک ریونکلاوی چینین کتابی را میدید آن را کنار میگذاشت و به سراغ نمونه سوالات کلمچی میرفت اما برای یک هافلپافی که یک عمر در کنار ملت سرزمین بیناموسی سر کرده است، سرزمین وحشی هم میتوانست هیجان انگیز باشد.
لاکرتیا کتاب قطور و قدیمی را باز کرد و بعد از توجه به پنجه های پفکی روی صفحه اول، به سراغ دست خط خرچنگ قورباغه یک امانتدار نالایق رفت و زمزمه کرد:
هشدار!این یک اخطار جدیست...برای زنده ماندن این کتاب را نخوانید!
اگر بازی را شروع کنید تا آخر باید برای زندگی بجنگید!


دخترک بی توجه به اخطار که از نظرش یک شوخی بی مزه بود، ادامه داد:

آوربگ
موجوداتی زشت با صورت های چروک و سیاه و دندان های تیز و زرد و گوش های آویزان که موهای بلند و سفیدشان را در اطراف پریشان میکنند و با آن ها موجودات را به طعمه میندازند...روی شکم میخزند و با لبان عمودیشان لبخند میزنند و صدای نفس های خش دارشان اولین نشانه وجودشان است، آن ها....

-خسخس....هـــــــــــخـــــــــ.....خـــــــ...هــــــــهــــــــهـــــــ....خـــــــــــ...

لاکرتیا به سمت صدا برگشت...اولین نشانه وجود....و فریادی از ترس!
***
ملت!توجه داشته باشید که اعضا برای رفع کردن خطر باید به خوندن کتاب ادامه بدن و تا آخر با موجودات بجنگن...دراین بین ممکن هر اتفاقی بیفته....حتی مرگ، اسیری، گم شدن و هرچیزی که به ذهنتون میرسه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/6 18:07:02
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/6 18:11:05
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 22 دی 1393 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر هافلیون راهی نداشتند غیر از اینکه از راه باقی مانده بروند!
بالاخره انتونین لب به سخن گشود وگفت:
-بهتره راه بیوفتیم تا هرچه زودتر ازین خراب شده خارج شیم .من که دیگه طاقت ندارم.
اعضای دیگر هافل هم با سر حرف انتونین رو تایید کردند همه از ماندن در اون تونل خسته بودند.
تونل خیلی باریک وتاریک بود.برای همین انتونین جلوی همه حرکت کرد تا به عنوان ناظر بقیه هافلیون راهدایت کنه.
همه ارام پشت سرهم وارد راه شدند وفقط رز مونده بودکه وارد بشود که ناگهان صدای وحشتناکی از راه دیگربلند شد.
رز وینکی را که تازه وارد تونل شده بود صداکرد وینکی هم با مسلسلش بر شانه رودولف که جلویش بود زد.رودولف هم دورا را صدا زد.همه کنار دیوار ریخته شده جمع بودندومنتظر بودند که حادثه ای که در حال رخ دادن بود اتفاق بیافتد .
همه چشم ها به آوار دوخته شده بود .که ناگهان سوراخی در آوار نمایان شده ونور چوبدستی فردی در صورت هافلیون افتاد.
مادام هوچ چوب دستی اش را پایین آورد وچوب جارویش را اززمین برداشت .رز که از نجاتشان خوشحال بود ویبره کنان گفت:
-مادام تو مارو نجات دادی !چه جوری مارو پیدا کردی؟
مادام که اماده پرواز بود تازه هافلیون رو دیدوبا تعجب پرسید:
-ااااااا شما اینجایید بچه ها؟کجا بودید تو این مدت؟
بچه ها مختصری از ماجرا را برای مادام تعریف کردندومادام گفت:
-ولی الان انتونین کجاست ؟اونو نمیبینم؟
همه نگاه ها به سمت دورا برگشت او انتو را صدا نکرده بود وخود از تونل تنهایی برگشته بودومعلوم نبود که انتونین الان کجاست و چه کارمیکند؟
-دورا
-دورا تو انتو رواونجا تنها گذاشتی؟
-وای باید مراسمی برای انتونین بگیریم ناظر خوبی بود.
-این چه حرفیه ؟اون نمرده من مطمینم
مادام دوباره حس مدیریتش گل کرد وگفت:
-ما نباید انتو رو تو اون موقعیت تنها بزاریم .اون ناظر ودوست خوب ماست به نظرم باید گروهی روعازم کنیم تابه انتو کمک کنن واونو برگردونن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1393 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-این بود آرمان های ما واقعن؟

ملت به سمت دریچه ورودی هافل برمیگردن که منبع صداست و دست راست نامریی شون رو سایبون نامریی چشمای نامریی شون می کنن که نور مریی ساطع شده از روشنای دنیای بیرون مردمک نامریی شون رو به درد نیاره و تصویر ضد نور گوینده رو از ورای گرد و غبار و مهی که ممد لطیفی شون فوت می کرد تو صحنه تشخیص میدن. تازه وارد به شکل با ابهت و خفنی وارد میشه، دسته موهاش رو افشون می کنه و با علامت ممد لطیفی شون پروژکتور اونو در هاله ای از نور قرار میده. پیش از اینکه هافلیون ایمان بیارن و دسته دسته رای هاشون رو به صندوق های ...
[تصویر سیاه می شود، ارتباط ما با استودیو قطع شده که به دلیل تلاش همکاران برای ارسال تصویر با کیفیت برای شما عزیزان است! ]
.
.
.
[بله همکارم اشاره می کند که با تاخیر از استودیو پخش خواهیم کرد بقیه ماجرا رو! ! از کمی قبل تر ببینیم:]

تازه وارد به شکل با ابهت و خفنی وارد میشه، دسته ای از موهاش رو افشون می کنه و دریچه شترقی پشت سرش بسته میشه.
ملت:
-
تازه وارد:
-
-
-
-
-
-

در اینجا علاوه بر اینکه ترتیب ملت-تازه وارد از دست نویسنده در رفته، حوصله ی تازه وارد نیز از دست ملت سر رفته و فریاد میزنه:
-کجاست این کمیته استقبال پس؟! کجا قایم شدید شما پدرسوخته ها؟! نازلیچرررررررررررر!!!

نازلیچر از پشت سر اربابش بیرون می پره و دوان دوان به طرف انبار میره تا سریر قدرت بانوش رو (که تفاوت های شگرفی با دستمال قدرت داداش کایکو دارد که در حوصله این متن نیست! )بیاره! الا به اطراف نگاه می کنه و با بدجنسی ابرو بالا میندازه:
-صداتونو شنیدم ور پریده ها! باز من دو روز نبودم همه جا رو به خاک و خون کشیدید؟! یالا بیاین بیرون!

در اینجا هافلیون متوجه میشن که الا در واقع اصلا اونا رو نمی بینه....! ملت یه نگاه به وینکی و مسلسلش می کنن یه نگاه به الا که خب، در ظاهر چیزی جز چوبدستیش همراهش نیست، و خِرَد جمعیشون اونا رو بر این میداره که از آن، به این پناه ببرن!

چندی بعد
الا در حالی که بر سریر قدرت تکیه زده و نازلیچر اونو با ملایمت باد می زنه، حرف رز رو تکرار میکنه:
-به همین سادگی نامریی شدین، آره؟

همه به نشونه تایید سر تکون میدن که تشخیصش برای الا ناشدنیه، در نتیجه وینکی که دست و پا و دهنش رو مهر کرده ن و به یکی از صندلی ها بسته شده صدای اهوم اهوم در میاره! الا پاشو میندازه رو اون یکی پاش و دستاش رو روی زانوش قلاب می کنه:
-و بعد تصمیم گرفتین که برین کلاسا رو به هم بریزین آره؟

در اینجا پیوز که هیچیش به ارواح دیگه نرفته و به لحاظ فیزیکی توانایی اینکه از حالت transparent نامریی تر بشه رو نداشته هیچوقت(که اگه داشت ما هم مثل شما از شر گلوله های جوهریش در امان بودیم!)، به نمایندگی از بقیه لبخند موذیانه ای تحویل الا میده!

الا بادبزن نازلیچر رو به شکل شوریکن به طرف پیوز پرتاب می کنه که از درونش رد میشه و میخوره تو دهن وینکی، و تشر می زنه:
-عقلتونو به کار بندازین بچه ها!می تونیم به جای این مسخره بازی ها، قلعه رو به تسخیر خودمون در بیاریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1393/10/2 15:35:31
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1393 03:03
نمایش جزئیات
آفلاین
چکیده:
وینکی تصمیم میگیره به تنبلی اخیر بچه های هافل خاتمه بده و همه رو مجبور میکنه ورزش صبحگاهی انجام بدن و در کارهای تالار کمک کنن و خودش و رز ناهار را آماده کردند که گویا در ناهار ماده جادویی نامریی کننده ریخته بودند و اعضای تالار در حال محو شدن بودند...


بچه های هافل کاملا محو و نامریی شده بودند...
هوچ: محو شدنم بد نیستا! اینجوری هر وقت گرممون شد میتونیم لباسامونو کلا دربیاریم!
آنتو: ها! مادام راس میگه. پیشنهاد به جایی بود!
دورا: آنتو، خجالت بکش خرس گنده!

در این لحظه صدای شتــــــرخ بلندی به گوش رسید و پیرو آن...
رودولف: کی بود زد تو گوش من؟!
دورا: وای ببخشید. چون محو شدیم نفهمیدم تویی. میخواستم به آنتو شترخ بزنم!
رودولف: منو میزنی؟ الان درستت میکنم!

بوووووومپ....
فرجو: کی با مشت زد تو دهن من؟!
رز: اوووووووخ... کی موهای منو کشید!
آنتو: آآآآآآآخ اونجام!
وینکی: ووووووخ... گوش های وینکی!

در این لحظه وینکی قاطی کرد و تالار را بست به مسلسل و همه خوابیدند روی زمین...
ده دقیقه بعد که خاک ها فرونشست...
هوچ: بچه ها بنظرم محو شدن زیادم بد نیستا! به جای اینکارا میتونیم یواشکی و نامریی بریم توی هاگوارتز بچرخیم. بریم توی تالار خصوصی بقیه گروه ها یا سر کلاس های درس و خرابکاری کنیم و کیف کنیم!
رز: راس میگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!