جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

426 کاربر(ها) آنلاین هستند (322 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
425
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  253 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 26 فروردین 1395 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-وقت خوابه !
ویزلی ها با شنیدن این جمله همگی به سمت دامبلدور حمله کردند. رودولف و ارسینوس هاج و واج به سیل خروشانی که به سمت دامبلدور میرفت نگاه میکردند.
-هی رودولف فک کنم ویزلی ها شورش کردن. دیگه فرصتی بهتر از این گیرمون نمیاد.

ارسینوس با سر تایید کرد و هر دو فریاد زنان به سمت دامبلدور یورش بردند که با کمال تعجب دیدند دامبلدور دستان پر از عشقش را باز کرده و یکی یکی ویزلی ها در اغوش او میپرند و در پیچ و خم ریش او محو میشوند. ارسینوس سریع ترمز کرد و رودولف هم یکی از قمه هایش را در زمین فرو کرد تا قبل از بلعیده شدن توسط ریش دامبلدور متوقف شود اما دیر شده بود سیل محفلی ها از بالا و پایین و توی لباس مرگخواران به سمت دامبلدور حجوم میاوردند و رودولف و ارسینوس هم در این سیل کاری از دستشان بر نمیامد تنها با نگاهی اشک بار به همدیگه نگاه میکردند.
-رودولف! این اخر داستانه! اعتراف میکنم یکی دوتا از قمه هاتو برداشتم، منو ببخش.
-آرسینوس تو هم منو ببخش که چند بار منو تو بی اجازه برداشتم و توش ساحره اپلود کردم.

دو مرگخوار در بغل هم میگریستند و سوار بر موجی از چوب کبریت های خروشان به سمت ریش دامبلدور میرفتند.

هووووف (افکت وارد شدن به ریش دامبلدور)

رودولف سرش را از شانه ی ارسینوس که از شدت اشک ریختن خیس شده بود برداشت و به اطراف نگاهی کرد.
-اینجا کجاست؟ ما مردیم؟ البته که مردیم.

رودولف در فضایی لامتناهی از ریش های سفید و خاکستری قدم بر میداشت با هر قدم پاهایش تا زانو در ریش های پشمک مانند فرو میرفت. ارسینوس که تازه چشم هایش را باز کرده بود با تعجب ویزلی هایی را میدید که هر یک در گوشه ای دراز کشیده اند و زیر سرشان اندکی ریش کپه شده و رویشان هم ریش گلبافت دامبلدور کشیده اند و به خوابی عمیق فرو رفته اند.

ارسینوس با چشمانش دنبال رودولف گشت تا سریع راهی برای خارج شدن از ان ریش های نفرین شده پیدا کند اما هر چه گشت رودولف را پیدا نکرد. همینطور که به دنبال رودولف میدوید پایش به چیزی گیر کرد و با پوز داخل ریش ها فرو امد.
-رودولف! واسه چی خوابیدی ؟ الان وقت خواب نیست. بلند شو. بلند شو.

اما دیر شده بود رودولف بعد از خوردن ان همه سوپ پیاز نمیتوانست چشم هایش را باز نگاه دارد پس دستش را زیر سرش گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1395/1/26 10:51:39
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 25 فروردین 1395 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس و رودولف لبشان را گزیدند و به امید این که راهی برای فرار بپیدایند (!) چشم هایشان را تاب دادند و به ظاهر شورع به تحسین دکور خانه کردند
بلاتریکس چپ چپ به آرسینوس نگاه کرد اما آرسینوس آن چنان مشغول پیدا کردن راه فرار بود که اصلا متوجه بلاتریکس نشد!
رودولف و آرسینوس دیگر بر اثرمزه سوپ پیاز به زور آب دهان خود را پایین میدادند و آشوب و دلپیچه ای در آن ها در جریان بود.آرسینوس در حالی که دستش را روی شکمش گذاشته بود از روی صندلی بلند شد و گفت:
- چه غذای خوبی بود! ( ) من و رودولف که دیگه سیر شدیم مگه نه؟!
آرسینوس ابروهایش را برای اینکه به رودولف بفهماند باید بگوید "آره" ابروهایش را بالا و پایین داد البته پس از مکثی رودولف دهان گشاد (!) و گفت:
- آره دیگه خیلی سنگین بود
و دستش را روی شکمش زد
یکی دیگر از ویزلی ها از جا پرید و در حالی که انگار فنر زیرش گذاشته باشند گفت:
- شما میخواین برین؟! یه روز نشده اومدید تو قرارگاه!
- ولی ما هم... کارای خودمونو داریم
- اینجوری نمیشه. نمیشه هر وقت خواستید بیاید و برید
اگر آرسینوس یا رودولف هر حرفی راجب رفتن میزدند یک عده روی سرشان میریختند که قصد کشتن هر دوی آنها را داشتند و این افتضاح بود حتی اگر این طور نمیشد و هر طور میتوانستند از آنجا بگریزند از دست لرد دیگر نمی توانستند فرار کنند.رودولف با اکراه گفت:
- باید چیکار کنیم؟
- باید یکم خودتون رو ثابت کنید و با اینجا به طور کلی آشنا بشید چطوره شب رو اینجا بمونید!
- تو... توی قرارگاه؟!
- آره دیگه. اینجا خونه یه خاندان بوده! نگران نباشین واسه هردوتون جا خواب داریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1394 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
از آن جایی که خانه‌ی بلاتریکس درواقع همان خانه گریمولد در بچگی‌اش بود و بعد از این که از آن جا رفت و نشست ور دل لرد ولدمورت پس درنتیجه برگشت. اما او که نمیتوانست لرد سیاه را ناامید کند. او مرگخوار مورد علاقه لردسیاه بود و نمی‌شد این گونه پشت او را خالی کند.

بلاتریکس در خیابان همین طور راه می‌رفت و چند نفر را هم سرراه میکشت تا این که به کتاب فروشی‌ای رسید و کتابی در ویترین توجهش را جلب کرد:

چگونه سوپ پیاز درست کنیم؟!

نوشته: مالی ویزلی


او هیچگاه با مالی ویزلی کنار نیامده بود اما باز هم به یاد لرد سیاه افتاد و مجبور شد داخل شد تا کتاب را بردارد. اما او که قصد خریدن کتاب را نداشت پس درنتیجه یک آواداکداورا نصیب فروشنده کرد و کتاب را با خیال راحت برداشت.

او رفت و در افق محو شد تا کسی او را نبیند که دارد کتاب میخواند و درهمان جا شروع به خواندن کتاب کرد. اول از همه سراغ مواد مورد نیاز رفت:

پیاز تند: 100 عدد
فلفل: 100 گرم
موها و ریش دامبلدور: به میزان لازم(ترجیحا به اندازه پیاز)
رشته تهیه شده از نیروی پاک محفلیون: به میزان لازم
اشک ققنوس: به اندازه که موارد مذکور در آن حل شود

بلاتریکس ترجیح میداد از دست موارد لازم سوپ پیاز همان جا در افق بماند بماند و تا ابد محو شود اما امان از علاقه‌اش به لرد سیاه!

خانه گریمولد

آرسینوس و رودولف به همین دیگر نگاه کردند انگار این تنها راهشان بود اما به این راحتی ها هم نبود.

- چرا نمی‌خورین؟ بخورین بخورین! از سوپ پیاز مخصوص من بخورین و به قول پروفمون عشق بورزید!

رودولف قاشقی دیگر از سوپ خورد و به آرسینوس با حسرت نگاه کرد که به بهانه‌ی نقاب داشتن خوردن سوپ را انداخته بود. البته نگته ای وجود داشت این بود که آیا محفلیون متوجه قیافه‌ی رودولف که لو میداد او رودولف است یا نقاب معروف آسینوس نمی‌شدند؟ و همه این ها برمیگردد به نویسنده‌ای که رولی در این باره نوشته بود.

آرسینوس و رودولف زیر لب باهم صحبت میکردند و برای توصیف این وضعیت تنها ( ) مناسب بود و از شما خواننده محترم درخواست میشود که کاربرد اصلی این شکلک را نادیده بگیرید.

- آرسی سه دو یک میگم میریم به سمت شومینه خب؟
- باشه بریم.
- سه... دو...
- بچه ها به نظرتون سرد نیست؟ بذارید شومینه رو روشن کنم.

یکی از ویزلی ها این را گفت و شومینه را روشن کرد و این گونه بودکه دو مرگخوار محفلی نما تنها راه فرارشان بسته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/11/29 21:06:13
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1394 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
گریمولد.....قصر اباء اجدادی بلک
-خب درش بیار مردک!!!
ارسینوس که تعجب کرده بود قیافه ای بهت زده از پشت نقاب سیاه رنگش به رودولف که اشک میریخت نشان داد....
-چی میگی مردک!!! اون وقت شناسایی میشیم و چیزی جز مرگ نصبمون نمی کنن.....!
-قاط زدم مرد....این پیاز داغونم کرده.....اینم شد غذا؟؟کجایی ای همبر
-شکم پرست....مخ کوچیکتو به کار بنداز ببین چطور میشه از این جهنم فرار کرد!
رودولف پیر در فکر فرو رفت....چه میشد کرد؟وقتی با گله ای از ویزلی ها روبرو باشی هیچ!..با چشمانی که زیر ان نقاب مشکی اش پنهان شده بود اطراف را بررسیی جزئی کرد....یک راه پله به سوی طبقات بالا,اشپزخانه ای در گوشه ی خانه کنار ستون های ضعیف و نحیف و شومینه ای در جلو.....بعد از ان نظاره ها چون برقی 200وات او را برگرفته باشد از جای پرید ....
-ارسی......هوی با تو ام...!
-ها؟ چیه ؟
-کجایی ؟میگم بنظرت نمیشه از این شومینه در رفت؟
-حس میکنم تاحالا به شکمت دقت نکردی...
-اون قدر هم چاق نیستم!میتونم رد شم
-فکر نمی کنم.....چه نقشه ای داری حالا؟
خانه ریدل ها
-فقط سوپ پیاز میخوایم....همینو بس
لرد ولدمورت که کم کم داشت به کبودی میزد گفت:
-سوپ پیازمون کجا بود......یا همین یا دیگه غذایی نیست
-سوپ پیاز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و بعد از ان جیغ بنفش مایل به قرمز موی ویزلی ها ادامه داد
-یا سوپ رو میدین یا ما هیچی نمیگیم.....
ولدمورت تابحال جیغی به ان بلندی نشنیده بود از روی تخت اربابی بلند شد و رو به سمت بلاتریکس گفت:
-بلاا باید چیزی که اینا میگن رو درست کنی!!
-اما سرورم...
-همین الان!
بلاتریکس که شوکه شدخه بود با کمال احترام ارباب خویش را ترک و به سوی خانه اش جهید..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور
.
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 28 بهمن 1394 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیریوس و اسنیپ به دلیل بی پولی وزارت خونه، مقدار زیادی گالیون تقلبی از مکزیک وارد میکنن تا بتونن یه مقدار محبوبیت بین مردم بخرن. در همین بین لرد و مرگخوارها که به پول نیاز دارن، رودولف و آرسینوس رو میفرستن که از وزارت خونه پول بگیرن و وزیرها مجبور میشن که پول درخواستی رو بهشون بدن.
کمی اونور تر، محفلی ها از گرسنگی در حال تلف شدن هستن و به همین دلیل فلور و سیسرون رو میفرستن که اونها هم از وزارت پول بگیرن ولی سوروس و سیریوس به اونها پولی نمیدن.
در همین بین، آرسینوس و رودولف همراه پول ها، به صورت اتفاقی به خانه گریمولد میرن و مجبور میشن برای نجات خودشون و نقشه کشیدن تظاهر کنن که اومدن عضو محفل بشن.
در طرف دیگه هم سیسرون و فلورانسو به اشتباه به خانه ریدل رفتن و در حال مقاومت در مقابل خواسته های مرگخواران و لرد هستن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ورونیکای قرمزِ شنل، رفت تا با امانتی های وزرا اختراعی کند، معنای این "رفتن" این است که رفت به گوشه اتاق، یک عدد جعبه را باز کرد و یک منوی مدیریت طلاییِ متالیکِ فول آپشن را از درون آن خارج کرد. سپس لبخندی ملیح و البته شیطانی بر لب خود آورد. موفقیت را اینبار حس میکرد... ردخور نداشت دیگر!

چند کیلومتر به سمت چپ، لندن، میدان گریمولد، خانه شماره دوازده گریمولد:

همچنان که دو مرگخوار به غذا نگاه میکردند، آرسینوس سقلمه ای به رودولف زد.
- من علاوه بر اون رشته های داخل سوپ، متوجه یه نکته دیگه هم شدم رودولف!
- چی‌شده؟

البته اشک های رودولف بر طبق روایات به هیچ عنوان به دلیل چاشنیِ ریش های دامبلدور در سوپ نبودند، حتی به دلیل اینکه در میان صد ها ویزلیِ قد و نیم قد و محفلی هم گیر کرده بود نبودند، تنها دلیلشان این بود که پیاز های داخل سوپ زیادی تند بودند که البته این نیز ناشی از هنر عظیمِ مالی ویزلی در آشپزی بود.

- من نمیتونم غذا بخورم.
- وات دِ فلافل؟! یعنی چی نمیتونی غذا بخوری؟!

در آن شرایط مشخصا غذا نخوردن آرسینوس یکی از کوچکترین مشکلات دو مرگخوار به شمار میرفت. چرا که بر طبق حرف ها و تجربه ها انسان میتواند تا حداکثر چهار روز بدون غذا زنده بماند. البته، این حرف ها و تجربه ها همواره دارای استثنا بوده اند و در نتیجه، حرف مفت بوده و میتوانند بروند داخل سطل زباله بندری بزنند.

- یعنی اینکه نقابم نمیذاره غذا بخورم!
-

ده بیست کیلومتر به سمت بالا، خانه ریدل ها:

همچنان که دل فلورانسو در حال پر کشیدن به سمت آسمان بود، مغزش تلنگری به آن زد و با یک اردنگی دوستانه برش گرداند به سر جایش، سپس یک نگاه به زبان فلورانسو کرد، که در نتیجه همین نگاه، زبان گفت:
- خب اگر شما قراره مارو زنده نگه دارید باید غذا بهمون بدید!
- دادیم خب... پیتزا هست، همبرگر هست... بخورید، زنده بمونید!
- نه دیگه... من و سیسرون از این لحظه لب به فست‌فود نمیزنیم... ما سوپ پیاز میخوایم!
- نداریم!
- آی ملت شاهد باشید اینا میخوان مارو از گرسنگی بکشن!

ملت مرگخوار و لرد به فکر فرو رفتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1394 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها:

- نخور!
- خب.. گشنه ایم.. بانو! شما نمی خواهید از این ژامبون دارهایش بخورید؟

فلورانسو زیر لب غرولندی کرد و با چهره ای در هم کشیده، لرد و مرگخوارها که با ولع فست فود ها را پایین می دادند و سیسرونی که در کامل تعجب با وجود دهان کاملا پرش با فلورانسو صحبت می کرد را تماشا می کرد:

- بخورید بانو، سسش از نوع میلیون ها جزیره است. اممم، نود درصد گوشت است بانووو.خیارشورش هم سفت است و فلفلی، اممممم.
- خیارشور سفت، سس میلیون جزیره، هاااا. drool: ... نع! خجالت بکش، اینا همه گوشت قورباغه و گربه است!

یک لحظه سیسرون دست از خوردن کشید و به این شکل در آمد، اما پس از مدتی دوباره همان حالت رویایی را به خودش گرفت و باز هم مشغول خوردن شد:

- ما که در محفل روز های جشنمان هم لوبیا می خوریم.حداقل اکنون گوشت بخوریم که نخورده و عقده ای از دنیا نرویم.
- گفتم نخور!

فلورانسو هم کلافه بود و هم گشنه دلش پر می کشید برای کمی سوپ پیاز و تخم مرغ آب پز...

محفل ققنوس:

آرسینوس و رودولف برای این که غذاشیان را حفظ کنند مجبور شده بودند که روی آن چمبره بزنند و به سختی از گوشه ی کاسه هاشان سوپ را هورت بکشند.

- به قمّه من دست زدی نزدیا بچه!
- دوست دارم، دوست دارم، دستم می زنم.
- دِ دارم بِت می گم پیشته! بَهَه، از ویزلی جماعت بیشتر از اینم نباس انتظار داشت. می گم آرسی، اِ آرسی! چت شده!
- رودولــــــــــفــــــ، می گم توی سوپ پیاز رشته هم می ریزن؟
- قوی باش آرسی! یه خورده پشم دامبل واسه ما چیزی نیست!

سپس دو مرگخوار رو به هم کرده و در حالی که اشک در چشم ها و غذا در حلقشان گیر کرده بود به یکدیگر نگریستند.

جایی خیلی دورتر، خونه مادر بزرگ شنل قرمزی:

- این اختراعم رو هم رد کردن. می گن دستگاه پوست کنی سایز آدمیزاد به درد نمی خوره مامی جون. خیلی بی شعورن.
- اشکالی نداره عزیزکم، اون زمانی که منم دستگاه گرگ ریز ریزکنم ارائه دادم هم باز هم همینو گفتن، حالا مهم نیست، برو از اون امانتیای که وزیران فرستادن هرچه قدر که می خوای بردار، یه چیز دیگه درست کن گلکم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1394 16:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس و رودولف به شام نگاه کردند. هرگز چنین غذا بدبویی را ندیده بودند.
-ام... ببخشید، این چیه؟
-سوپ پیازه فرزندم.
-از چی درست شده؟
-پیاز و آب فرزندم.

رودولف با چندش به غذا نگاه کرد، سپس به آرسینوس نگاه کرد. او نیز مانند رودولف به غذا نگاه میکرد. هردو به دامبلدور نگاه کردند. وی دستش را در ریشش فرو کرده بود و آن را مثل طناب بالا میکشید. ظرف بزرگ سوپ که مقابل دامبلدور بود پر از مو شده بود. رودولف احساس حالت تهوع داشت. بالاخره دامبلدور توانست ریشش را از زیر صندلی بیرون بکشد.
-اهم اهم... فرزندانم به سخنرانی قبل از شام گوش بدین.

ملت محفلی ساکت شدند. همه با علاقه به دامبلدور خیره شدند. آرسینوس و رودولف نیز با لبخندی ساختگی به او نگاه کردند. قیافه هر دو ابلهانه شده بود.

دامبلدور همه را از نظر گذراند، وقتی به رودولف و آرسینوس رسید با تعجب به آنها نگاه کرد. سپس لبخندی زد و ریشش را تکان داد و شروع کرد:
-فرزندان روشنایی، امروز مثل هر روز ما موفقیت های زیادی داشتیم، من بالاخره ساعت یادگرفتم، همچنین الان خودم میتونم آب بخورم، همچنین یه ویزلی جدید به دنیا اومده و یکی دیگه از موفقیت ما اینه که پسر برگزیده یه روز دیگه زنده مونده.

به اینحا که رسید ملت محفلی با خوشحالی شروع به تشویق و دست زدن کردند!
-ما تونستیم یه روز دیگه با عشق زندگی کنیم و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1393 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
همچنان که فلورانسو فریاد میزد لرد غرید:
- چطور جرئت میکنی جلوی ما فریاد بزنی؟! آوادا...

همین که لرد نیمی از طلسم را فریاد زد مرگخواری مقابل لرد آمد و فریاد زد:
- ارباب! نکنید اینکارو... اینا اسیر هستن! نباید بکشیمشون...

- آواداکداورا!

جنازه ی مرگخوار مورد نظر مقابل پای لرد بر زمین افتاد و لرد غرید:
- این است سزای کسانی که در قضاوت ما دخالت کنند... مرلین، این جمله ی گهر بار ما را به عنوان آیه ی جدید ثبت کن.

مرلین از ترس جانش جرئت نکرد مقاومت کند پس یک قدم جلو آمد و آیه ی جدید را در کتابش نوشت.

لرد که لبخند سردی بر لب داشت گفت:
- هوممم... ما فکر میکنیم نباید اسرا را کشت... میتوانیم بعدا ازشان استفاده ی بهتری به عمل بیاوریم!

روونا نگاهی به لرد انداخت و گفت:
- ارباب! ما که به هرحال قرار بود زنده نگهشون داریم! :

- درست است... فقط میخواستیم کمی وحشت برشان دارد... ما هرگز فراموش نمیکنیم که قرار است فلورانسو را نگه داریم تا سیسرون برود و پول ها را بیاورد... اکنون هم زنگ بزنید تا فست فود ها را بیاورند!

همین که فلورانسو خواست دهانش را باز کند سیسرون جلوی دهان او را گرفت و در گوش او زمزمه کرد:
- مرا ببخشید بانو! همه اش برای خاطر خودتان بودندی! :worry:

فلورانسو کمی تقلا کرد و چون نتوانست خودش را آزاد کند آرام گرفت.

کمی آنطرف تر لودو با انواع فست فود برای تمام مرگخواران وارد خانه شد و با خوشحالی فریاد زد:
- سرورم! غذا ها رسیدن! به نظرم بسیار خوشمزه هستند!
- لودو... این وظیفه ی تو نیست که در مسائل مربوط به ما مثل همین مزه ی غذا دخالت کنی... این ما هستیم که تصمیم میگیریم غذا خوشمزه باشد... که اگر خوشمزه نباشد آن را در حلق شما فرو میکنیم.

لودو با شنیدن این حرف لرد به شدت آب دهانش را فرو داد و سپس سه ظرف پیتزای خانواده را مقابل لرد گذاشت.

مرگخواران که دهانشان آب افتاده بود با چشمانی گرد شده منتظر بودند تا لرد غذا را شروع کند تا آنها نیز بتوانند به غذایشان حمله کنند.

در محفل ققنوس:


آرسینوس و رودولف به طرز جالبی روی یک صندلی درست مقابل میز خالی و محقر شام نشسته بودند و به اعضای محفل لبخند های دروغین تحویل میدادند و در همان حال هزاران ویزلی ریز و درشت از سر و رویشان بالا میرفتند، بالاخره رودولف رو به آرسینوس گفت:
- قبل از اینکه با قمه بیفتم به جونشون بهم بگو راه ارتباط این ملت با بیرون از اینجا چیه؟!

آرسینوس کمی در فکر فرو رفت و سپس گفت:
- گمونم با پاترونوس بهم پیغام میفرستن.

رودولف به محض شنیدن این حرف تلاش کرد تا از جایش بلند شود ولی نتوانست از زیر وزن ویزلی های در حال بالا رفتن از سر و کولش خارج شود پس غرید:
- باید... هرچه زودتر... از زیر اینا بیایم بیرون... بعدش بریم یک طرفی و یک پاترونوس بفرستیم سمت خانه ی ریدل تا بیان نجاتمون بدن!

- با پاترونوس؟! پیغام بفرستیم به خانه ی ریدل؟! دیوونه شدی؟! ارباب پیغام پاترونوس رو نشنیده همراه با یک آوادا یا کروشیو بر میگردونن به خودمون!

- خوب پس چه غلطی بکنیم؟! میدونی من الان چند روزه با ساحره های خوشگل صحبت نکردم؟

همین که آرسینوس میخواست جواب رودولف را بدهد صدای دامبلدور به گوش رسید:
- فرزندان روشنایی... شام به زودی میرسه! همگی روی صندلی هاتون بنشینید!

به محض اینکه دامبلدور این جمله را بر زبان آورد اعضای محفل مثل قوم مغول به میز حمله کردند تا بلکه جایی برای خوشان پیدا کنند. روایت است در همین بین چندین محفلی در میان دعوا برای به دست آوردن صندلی به سختی جان باختند!

آرسینوس که مثل رودولف زیر ویزلی مدفون شده بود به سختی گفت:
- خوب شد ما زود اومدیم ها! فکر کن مثلا ما هم بین اون جمعیت بودیم!
- آره... شانس آوردیم... ولی باید هرچه زودتر پول هارو برداریم و خودمون رو از دست قبیله ی ویزلی ها نجات بدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1393 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
طرف مرگخوارا

پاق
پاق

فلورانسو به سمت سيسرون بازگشت.
- الان شام چى بخوریم؟ تخم مرغ نداريم..پول نداريم. ببین گفته باشم فست فود بى فست فود وگرنه خودم همين جا خيلى فست همه رو به فود تبدیل مى کنم.
- هر چى بانو گفتندندى همان شدندى.
- خب اعضا كجان؟

و بلاخره فلورانسو و سيسرون نگاهى به اطراف خود انداختند. مرگخوارها و اربابشان با تعجب به دو محفلى زل زده بودند. ولدمورت با عصبانیت فریاد زد.
- من به شما دوتا گفتم بريد پول بياريد بعد رفتید خودتون رو شبیه محفلى ها کرديد؟:vay:
- سي..سيسرون اينجا.. اينجا خونه ي ريدله؟

ولدمورت از جايش برخاست و به سمت سيسرون رفت.
- سريع خودتون رو به شكل اول برگردونيد!

سيسرون صورتش را به سمت فلورانسو بازگرداند. فلورانسو عينکش را صاف کرد و گفت:
- ما مرگخواراى شما نيستيم. من فلو و اين سيس هستش. اگه به ما آسيبى برسونيد سروکارتون با محفلى هاست.

ولدمورت خودش را با حرص عقب کشيد و گفت:
- ما پول هامون رو مى خوايم. فردا صبح فلورانسو رو گروگان نگه مى داريم و سيسرون بايد بره پول ما رو بياره از محفل.
سيسرون: بانو!

صحنه اسلوموشن ميشه. فلورانسو لحن فيلم هندي ميگيره.
- سيييييسرون..تو فررراااار کن..من حساب همه رو مى رسم. به دورا بگو خيلى دوسش دارم.
- نه.. من شما رو تنها نميذارنددندى.
- سيس تو برو.
- نه..
- ميگم برو.
- حوصلمون سر رفت..كروشيو!

همين طور كه فلورانسو و سيسرون درد مي كشيدند لرد ادامه داد.
- فست فود ها رو بياريد كه گشنمونه.

فلورانسو فریاد زد.
- هرگز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1393 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سیریوس و اسنیپ به دلیل بی پولی وزارت خونه ، از مکزیک میزان زیادی گالیون تقلبی وارد میکنن تا بتونن یه مقدار محبوبیت بین مردم بخرن. در همین بین مرگخوارها و ارباب که پول نیاز هستن ، رودولف و آرسینوس رو میفرستن که از وزارت خونه پول بگیرن و وزیرها مجبور میشن که پول درخواستی رو بهشون بدن.
کمی اونور تر ، محفلی ها از گرسنگی در حال تلف شدن هستن و به همین دلیل فلور و سیسرون رو میفرستن که اونها هم از وزارت پول بگیرن ولی سوروس و سیریوس به اونها پولی نمیدن.
---

آرسینوس نگاهی به لباس مشکی و پارش کرد و دستی بهش کشید و بعد به طرف رودولف برگشت و به لباس مشکی و پاره اونم نگاهی انداخت و با ناراحتی گفت:
-این داستان ارباب و لباس های مشکی و پاره پوره چیه آخه هممون رو مجبور میکنه بپوشیم. :vay:

رودولف شونه ای تکون داد و اون هم دستی به لباسش کشید تا مرتبش کنه و بعد سرش رو بالا آورد که شروع به حرکت کنه که یه دفعه خشکش زد و چشماش به اندازه بسیار زیادی بزرگ شد.
-چی شد رودولف ؟ باز هنگ کردی ؟ چند بار گفتم به ارباب اینقد کریشیو نکنه مارو ، بدنمون نمیکشه دیگه ! :vay:

رودولف به آرسینوس دستی میزنه و آرسینوس رو دعوت به نگاه کردن میکنه. آرسینوس هم بالاخره چشم از لباسش برمیداره و به جلوش نگاهی میندازه. به سرعت مشابه رودولف خشک میشه و چشماش حتی کمی بیشتر بزرگ تر میشه. سکوت سنگینی همه جا رو فرا گرفته بود و فقط صدای شکم محفلی ها بود که سکوت رو میتونست بشکنه.
جیمز سیریوس اول از همه به دو مرگخوار نزدیک شد و کمی بهشون نگاه کرد و بعد شروع به خندیدن کرد.
-اینارو نگاه کن ، سیسرون و فلور خودشون رو شبیه مرگخوارا کردن مارو اذیت کنن.

جیمز سیریوس به سمت دو مرگخوار رفت و کمی لپشون رو کشید ، سبیل های رودولف رو سعی کرد بکنه ، موهاشون رو از جا در بیاره و در آخر چند تا سیلی بهشون زد. بعد که متوجه شد که اشتباه کرده و مرگخوارها واقعی بودن ، به آهستگی عقب عقب میره و پشت جیمز از نوع شاخدارش قایم میشه.
دامبلدور که همچنان سعی در تمیز کردن ریش ها داشت ، دو تا از حیوون های وحشی قایم شده در ریشش رو در آورد نگاهی بهشون انداخت و بعد پرتشون کرد به سمت تابلوی خانم بلک و به آهستگی به مرگخوارها نزدیک شد و سعی کرد لبخندی بزنه و با آرامش گفت:
-عزیزانم چی شده که شما به اینجا آمدید ؟ به راه روشنی هدایت شدید ؟ یعنی بالاخره به این نتیجه رسیدید که قدرت اندازه عشق مهم نیست ؟ آفرین به شما ، آفرین به شما .

تد ریموس که مثل بقیه محفلی ها حوصله شنیدن حرفهای عشقولانه دامبلدور رو نداشت سریع حرفش رو برید و جلو پرید و چوب دستیش رو به طرف مرگخوارها گرفت و با اشاره به گالیون هایی که دستشون بود ، گفت:
-ها این پول ها چیه ؟ پول ها رو واسه ما آوردین ؟

آرسینوس که بالاخره تونست تکونی بخوره ، سرش رو به طرف رودولف برگردوند و چشمکی بهش زد و یه آرنجی هم بهش زد که مطمئن باشه رودولف سوتی نمیده.
-بله تد . بله پول واسه شماست. ارباب دیدن که شما نیاز به پول دارید و غذا ندارید و این صحبت ها .

رودولف که قیافه متعجب محفلی ها رو دید ، کمی جلو اومد و سعی کرد که داستان آرسینوس رو به پایان برسونه.
-چون خودشون باید هری رو بکشن و هری نباید از عواقب طبیعی مثل گرسنگی بمیره.

دامبلدور به محفلی ها نگاهی انداخت و بعد که به نظر رسید همه قانع شدن ، به طرف مرگخوار ها رفت و پول ها رو گرفت و گذاشت جیبش و بعد بغلی کردشون.
-در نتیجه شما دو تا امشب با ما شام خواهید خورد فرزندانم. از اونجایی که فلور برنگشته هنوز ، سریع یکیتون زنگ بزنه از هاگزمید غذا واسمون بیارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.