وقتی صدای قدم های بلند و قدرتمندش درست مثل یک اژدهای خفته راهرو های خالی و غرق در سکوت مهتاب را به لرزه در آورد،چرخش و چین و شکن شنل سیاه و بلندش اوج و فرود امواج کدر و پر شکوه دریاچه سیاه را تداعی میکرد،طوریکه هر لحظه انتظار داشتی دستی سفید رنگ و نحیف از میان شنل تو را به زیر بکشد!مو های صاف و براقش که دور صورتش قاب عکس سیاه رنگی درست کرده بود روی چهره اش سایه انداخته بود و گونه های لاغرش را برجسته تر و بینی عقابی اش را شکسته تر نشان میداد...نگاه آبی ماه به شیشه ها میخورد و شاهزاده دورگه،بی هدف و ناامیدانه در میان پچ پچ های دیوانه واری که با خود میگفت زمین را زیر گام هایش میگرفت... صدای آهسته اش درون راهرو های خالی و مرده می پیچید...کاملا از خود غافل شده بود... و کلماتی نامفهوم و بی معنا بدون ترتیب خاصی بر لبانش جاری میشد...کلماتی رویا گونه که از خاطرات یک صخره ی بدون موج برمی خاست... خاطراتی دور که چنان مبهم می نمود انگار هرگز وجود نداشت و چنان دور بود که انگار به تاریخ پیوسته بود...
_دارم چهره ش رو فراموش میکنم! لی لی من... دارم فراموشت میکنم!
صدای نعره ی آسمان شنیده شد و بعد قطران باران با التماس به شیشه ها کوبیده شدند... قطراتی که نادیده گرفته شده بودند... به همه جا کوبانده می شدند ، می شکستند و آتش می گرفتند... اما فرو نمی ریختند... قطراتی که هر یک برای خود به نوعی یک "شاهزاده" بودند که بدون اسب سفید مانده بود... شاهزاده ای که حالا دیگر هرگز به زندگی بر نمیگشت...
در اولین کلاسی را که توی دست و پایش بود باز کرد و داخل رفت... دلش نمیخواست وقتی صدای باران پژواک شد و تابلو هایی را که در آرامش آسوده بودند از رویا های بی انتهایشان بیدار کرد،پرسه زنان دیده شود... به در کلاس تکیه داد... و برای اولین بار فضای کلاس را بر انداز کرد... قفسه های خالی و خاک گرفته میزبان تار عنکبوت هایی شده بودند که سال ها بود عنکبوت نداشتند... و شیشه های خالی معجون هایی که مدتها پیش دور ریخته شده بودند زیر باریکه نوری که از پنجره ی کوچک نزدیک سقف داخل می آمد برق میزدند... پنجره ای که تقریبا به اندازه یک کف دست بود... نگاه لرزانش روی نیمکت ها لغزید...و دیوار ها را در بر گرفت... و سپس روی ملافه سفیدی متوقف شد که با احتیاط و دقت روی جسمی ناشناس کشیده شده بود... گویی میخواست از جسم حفاظت کند... یا پنهانش کند!
وقتی اولین قدم را به سمت ملافه ی سفید رنگ و شبح مانند برداشت میدانست چه چیز در انتظارش است... و از همان قدم اول خود را برای صد ها دختر مو قرمز که از توی تکه های شکسته ی آینه به او لبخند میزدند آماده کرده بود.
روند تسریع سرعت قدم هایش بسرعت شدت گرفت و کسری از لحظات نگذشته بود که به آینه رسید...چشمانش را بست و دستانش آهسته روی سطح خنک و صاف ملافه به حرکت در آمد... و با حرکت سریعی شبیه شعبده باز ها ملافه را پایین کشید... چشمانش هنوز بسته بود...و تنها هدفش از نگاه به وحشتناک ترین "آرزو نما" ی جهان از یاد نبردن چهره ی تنها کسی بود که در زندگی به او دل بسته بود ...
وقتی آهسته چشمانش را باز کرد،به این فکر میکرد که زندگی اش چقدر مثل یک شمع شده بود! یا باید با یک فوت همه چیز را از یاد میبرد و یا باید تا وقتی که با خودش کنار می آمد و فوت میکرد می سوخت و خاکستر میشد... و تصویری که جلوی چشمان براق و تیره اش که مدتها بود برق مروارید مانند همیشگی را از دست داده بودند شکل گرفت،مرد جوان مقابل آینه را چنان بر افروخت که حالا دیگر هرگز خاموش شدنی بنظر نمیرسید...
با چشمان اشکبارش که حالا دوباره برق میزد،به تصویر خودش خیره شد که فرشته ی مو قرمز را تنگ در آغوش کشیده بود...و حالت آسوده ی صورت دخترک و لبخندی که چهره اش را مزین کرده بود آرامشی عجیب را منتقل میکرد...
حالا دوباره چشمانش برق میزدند... اما این با درخششی که قبلا در چشمانش وجود داشت فرق میکرد... آن درخشش قدیمی متعلق به گلوله های مرواریدی نبود که از چشمانش می چکید...
چشمانش روی فرشته ی زیبایی ثابت شد که با چهره ی بی نقص و نیازش هر چشمی را خیره میکرد و لبخند آسمانی اش هر کسی را به لبخند وا میداشت...
چشمان دخترک آسوده بسته بود و چهره اش از آرامشی وصف ناپذیر پر شده بود... این آرامش کمی... عجیب نبود؟ کمی برای یک ... روح زیاد نبود؟
آرزوی بزرگی که پیش رویش می دید با تمام آرزو هایی که تابحال از آنها شنیده بود فرق میکرد... این آرزو برای او آشنا بود... دخترک مو قرمز را در آغوش کشیده بود تا از سقوطش جلوگیری کند و چشمان دخترک بسته بود...لبخند آسوده ای میزد که نشان میداد...
"روحش جای دیگری ست..."
قبلا در این آرزو حضور نداشت؟! داشت... مطمئن بود... و این چیزی نبود که دوست داشته باشد دو بار تکرارش کند...
آهسته خم شد ... و انگشتان باریکش به ملافه ی سفید رنگ چنگ زد...
ملافه را آهسته بلند کرد و دوباره آنرا روی آینه انداخت...
گاهی بهتر بود آرزو هایش بر آورده نشوند... !
در اتاق آهسته پشت سرش بسته شد و صدای قیژ قیژ در سالن طنین انداخت... باید به یاد می داشت با فیلچ درباره روغن زدن به در ها صحبت کند!
باریکه ای از نور زرد رنگ مشعل ها از بین در داخل اتاق تابید و با بسته شدن در،همه چیز دوباره در سکوت و تاریکی غرق شد.
شما هم بد نیست بیشتر با اینتر دوست باشید!
تایید شد.سال اولیا از این طرف!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/06
تولد نقش: 1394/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 13 تیر 1398 18:54
از: یو ویش.
پستها:
279

جزئیات کاربر

صدای قدم های آهسته ام درون راهرو های خلوت هاگوارتز می پیچید... و شنل سیاه بلندم مثل همیشه پشتم پیچ و تاب میخورد...
سکوت در راهرو فریاد می کشید...از سکوت لذت می بردم...از وقتی لی لی رفته بود و درست مثل یک خورشید درخشان در اسمان قلبم غروب کرده بود، سکوت شب همه جا رو برام فرا گرفته بود.
و این سکوت هیچگاه دوباره با خنده های دخترک موقرمز باهوش شکسته نمیشد...
هوای سرد شبانه رو وارد ریه هام کردم..بی هدف و آهسته قدم می زدم...اصلا نمیدونستم توی کدام طبقه ام...
خیلی وقت بود که خودم رو گم کرده بودم...وقتی لی لی اونز با بی رحمی تمام من رو در دنیای سرد و تاریک خودم تنها گذاشته بود گم شده بودم...و می دونستم که هیچگاه نخواهم توانست از این تاریکی بی انتها بیرون بیام..
من هم همراه لی لی رفته بودم ...ناگهان صدایی رو شنیدم:
-سیو؟!
به سرعت چرخیدم...خودش بود؟!خیالاتی شده بودم ... مطمئن بودم که خیالاتی شدم...اما صدا دوباره به گوش رسید...صدایی که همراه با همان خنده های آشنای دوست داشتنی بود... خنده هایی که چهره ی دخترک زیبایی رو برام تداعی می کرد که به زیبایی و لطافت رز سرخ بود...
-سیو! نمی تونی منو بگیری!
و صدای پسر مو مشکی لاغر اندام درون ذهنم چرخ خورد:
-صبر کن لی لی!
چرخیدم و در جهت صداها حرکت کردم...حتما خیالاتی شده بودم...اما ... اما از این رویا لذت می بردم...حتی اگر در اوج به کابوسی تیره تبدیل میشد.
مقابل در چوبی ایستادم...صداها از اینجا بیش از پیش شنیده میشدند...دست رنگ پریده و سفید خودم رو دیدم که روی دستگیره متوقف شد و آرام در رو باز کرد.
وارد شدم...یک کلاس متروکه...من...چرا اینجا بودم؟!
به اطرافم نگاه کردم...مهتاب با لبخند از بین شیشه های کثیف و خاک گرفته عبور می کرد و نور درخشانش کف زمین پهن شده بود.
هیچ چیز خاصی اینجا نبود...هیچ چیز...به جز چند صندلی و میز چوبی...و یک تخته سیاه...یک کلاس کاملا عادی...چرخیدم تا خارج بشم اما دوباره صدای خنده های کودکیمون در ذهنم چرخ زد..بغض همیشگی ام به گلوم فشار آورد..
دوباره برگشتم...و اینبار چشمم به پارچه سفید و بلندی افتاد که روی شی بلندی رو پوشونده بود...جلو رفتم..با قدم هایی آرام و محتاط...
می ترسیدم...نمی خواستم صدای خنده های دختر جوان رو از دست بدم...نه ...نمی خواستم دوباره از دستش بدم.
مقابل شی ناشناس ایستادم...و دستم به پارچه چنگ زد.
لحظه ای بعد خودم رو در مقابل یک آینه ی باشکوه قدی یافتم...آینه ای که داشتنش آرزوی من بود...
به پسر مو مشکی چشم دوختم که لباس هاش به تنش زار می زدند و بیش از حد کهنه و وصله دار بودند...پسرک به دنبال دختر موقرمز میدوید و طی تلاشی بیهوده قصد داشت آهوی کوچک رو گرفتار کنه...
دختر که بالاخره از نفس افتاد و ایستاد...و خودم...خود نوجوانم که جلو رفتم و ناگهان بغلش کردم...پرده اشک دیدم رو تار کرد..
لی لی بالاخره آرام گرفت...و من با عشق دستانم رو دورش انداختم و زندانیش کردم...چقدر احمقانه...من اون رو توی قلبم زندانی کرده بودم و اون فرار کرده بود...
آهسته نجوا کردم :"لی لی"جلوتر رفتم...و دستم رو روی شیشه فشردم...شیشه ای جادویی که قلبم رو به تپشی دوباره واداشته بود...
اشک از چشمانم سرازیر شد و از روی گونه های سرد و بی حسم پاییین لغزید..."لی لی اونز"
با عذاب دستم رو روی آینه فشردم و بعد با قلبی فشرده مقابل آینه آرزو ها زانو زدم...اشک هایم روی زمین سقوط کردند...
فرشته ی موقرمز من درون آینه بود...اما چه بیهوده...چرا که من هرگز نمی تونستم دوباره اون رو در آغوش بکشم...هرگز نمی تونستم باهاش قدم بزنم...و هیچگاه دوباره صدای خنده هاش رو نمی شنیدم...
بهش خیره شدم...به دختری که با بی رحمی تمام حالا بهم نگاه می کرد و لبخند دوست داشتنی اش مثل همیشه صورتش رو زیباتر کرده بود...
آهسته بلند شدم...لی لی لبخند می زد...درست مثل من که لبخندی واقعی روی چهره ام نقش بسته بود...من...با لی لی کامل می شدم...و حالا اون رفته بود...
رد اشک روی گونه هام می سوخت...اما اهمیت ندادم...تنها روی پاشنه پا چرخیدم...تا دور بشم...از اتاق نفرین شده ای که قلبم رو بار دیگر پاره کرده بود...از اتاقی که با وجود خیالی بودنش...واقعیت تلخ رو به نمایش میکشید...واقعیتی که فریاد می زد...
فریاد می کشید...که :
"لی لی اونز رفته بود...و دیگه هرگز بر نمی گشت"
***
پایاااااان
متن زیبایی بود.فقط کمی به اینتر عشق بورزین!معموله بین دیالوگ ها و بند ها یه اندازه دوتا اینتر فاصله گذاشته بشه.بسیار کار خوبی کردین از شکلک استفاده نکردین چون متنتون کاملا ادبی و جدی بود.
تایید شد.
گام بعدی: گروهبندی!
سکوت در راهرو فریاد می کشید...از سکوت لذت می بردم...از وقتی لی لی رفته بود و درست مثل یک خورشید درخشان در اسمان قلبم غروب کرده بود، سکوت شب همه جا رو برام فرا گرفته بود.
و این سکوت هیچگاه دوباره با خنده های دخترک موقرمز باهوش شکسته نمیشد...
هوای سرد شبانه رو وارد ریه هام کردم..بی هدف و آهسته قدم می زدم...اصلا نمیدونستم توی کدام طبقه ام...
خیلی وقت بود که خودم رو گم کرده بودم...وقتی لی لی اونز با بی رحمی تمام من رو در دنیای سرد و تاریک خودم تنها گذاشته بود گم شده بودم...و می دونستم که هیچگاه نخواهم توانست از این تاریکی بی انتها بیرون بیام..
من هم همراه لی لی رفته بودم ...ناگهان صدایی رو شنیدم:
-سیو؟!
به سرعت چرخیدم...خودش بود؟!خیالاتی شده بودم ... مطمئن بودم که خیالاتی شدم...اما صدا دوباره به گوش رسید...صدایی که همراه با همان خنده های آشنای دوست داشتنی بود... خنده هایی که چهره ی دخترک زیبایی رو برام تداعی می کرد که به زیبایی و لطافت رز سرخ بود...
-سیو! نمی تونی منو بگیری!
و صدای پسر مو مشکی لاغر اندام درون ذهنم چرخ خورد:
-صبر کن لی لی!
چرخیدم و در جهت صداها حرکت کردم...حتما خیالاتی شده بودم...اما ... اما از این رویا لذت می بردم...حتی اگر در اوج به کابوسی تیره تبدیل میشد.
مقابل در چوبی ایستادم...صداها از اینجا بیش از پیش شنیده میشدند...دست رنگ پریده و سفید خودم رو دیدم که روی دستگیره متوقف شد و آرام در رو باز کرد.
وارد شدم...یک کلاس متروکه...من...چرا اینجا بودم؟!
به اطرافم نگاه کردم...مهتاب با لبخند از بین شیشه های کثیف و خاک گرفته عبور می کرد و نور درخشانش کف زمین پهن شده بود.
هیچ چیز خاصی اینجا نبود...هیچ چیز...به جز چند صندلی و میز چوبی...و یک تخته سیاه...یک کلاس کاملا عادی...چرخیدم تا خارج بشم اما دوباره صدای خنده های کودکیمون در ذهنم چرخ زد..بغض همیشگی ام به گلوم فشار آورد..
دوباره برگشتم...و اینبار چشمم به پارچه سفید و بلندی افتاد که روی شی بلندی رو پوشونده بود...جلو رفتم..با قدم هایی آرام و محتاط...
می ترسیدم...نمی خواستم صدای خنده های دختر جوان رو از دست بدم...نه ...نمی خواستم دوباره از دستش بدم.
مقابل شی ناشناس ایستادم...و دستم به پارچه چنگ زد.
لحظه ای بعد خودم رو در مقابل یک آینه ی باشکوه قدی یافتم...آینه ای که داشتنش آرزوی من بود...
به پسر مو مشکی چشم دوختم که لباس هاش به تنش زار می زدند و بیش از حد کهنه و وصله دار بودند...پسرک به دنبال دختر موقرمز میدوید و طی تلاشی بیهوده قصد داشت آهوی کوچک رو گرفتار کنه...
دختر که بالاخره از نفس افتاد و ایستاد...و خودم...خود نوجوانم که جلو رفتم و ناگهان بغلش کردم...پرده اشک دیدم رو تار کرد..
لی لی بالاخره آرام گرفت...و من با عشق دستانم رو دورش انداختم و زندانیش کردم...چقدر احمقانه...من اون رو توی قلبم زندانی کرده بودم و اون فرار کرده بود...
آهسته نجوا کردم :"لی لی"جلوتر رفتم...و دستم رو روی شیشه فشردم...شیشه ای جادویی که قلبم رو به تپشی دوباره واداشته بود...
اشک از چشمانم سرازیر شد و از روی گونه های سرد و بی حسم پاییین لغزید..."لی لی اونز"
با عذاب دستم رو روی آینه فشردم و بعد با قلبی فشرده مقابل آینه آرزو ها زانو زدم...اشک هایم روی زمین سقوط کردند...
فرشته ی موقرمز من درون آینه بود...اما چه بیهوده...چرا که من هرگز نمی تونستم دوباره اون رو در آغوش بکشم...هرگز نمی تونستم باهاش قدم بزنم...و هیچگاه دوباره صدای خنده هاش رو نمی شنیدم...
بهش خیره شدم...به دختری که با بی رحمی تمام حالا بهم نگاه می کرد و لبخند دوست داشتنی اش مثل همیشه صورتش رو زیباتر کرده بود...
آهسته بلند شدم...لی لی لبخند می زد...درست مثل من که لبخندی واقعی روی چهره ام نقش بسته بود...من...با لی لی کامل می شدم...و حالا اون رفته بود...
رد اشک روی گونه هام می سوخت...اما اهمیت ندادم...تنها روی پاشنه پا چرخیدم...تا دور بشم...از اتاق نفرین شده ای که قلبم رو بار دیگر پاره کرده بود...از اتاقی که با وجود خیالی بودنش...واقعیت تلخ رو به نمایش میکشید...واقعیتی که فریاد می زد...
فریاد می کشید...که :
"لی لی اونز رفته بود...و دیگه هرگز بر نمی گشت"
***
پایاااااان
متن زیبایی بود.فقط کمی به اینتر عشق بورزین!معموله بین دیالوگ ها و بند ها یه اندازه دوتا اینتر فاصله گذاشته بشه.بسیار کار خوبی کردین از شکلک استفاده نکردین چون متنتون کاملا ادبی و جدی بود.
تایید شد.
گام بعدی: گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/6 20:58:07
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/12/29
آخرین ورود: سهشنبه 11 فروردین 1394 02:57
از: جايي كه عرب ني انداخت
پستها:
3

به نام ایزد منان
با سلـــــــــــــــــــــــــام و درود و عرض ادب و احترام و تبریک سال نو !
هرروزتان نوروز ، نوروزتان پیروز !
انشاالله که سال بسیار خوبی برای همه باشه و همین حرفا...!
به علت زیغ وقت سریعتر بریم سر متن... !
(مهمونامون تو راهن !
)----------------------------------------------------
بعضی چیزها، آنقدر کوچکند ، که حتی فراموش میکنید ، آنهارا آرزو کنید !
آنقدر نزدیک و در دسترس ، که حتی دیده نمی شوند ...
آنقدر ملموس و روزمره ، که فراموش میکنید برای شناختنشان بکوشید ،...
اما ، مگر نه اینکه هر بنای بزرگ و باشکوه ، از ذرات کوچکی تشکیل می شود ؟
و مگر نه اینکه همین چیزهای کوچک بزرگترین اتفاقات زندگی را می سازند ؟...
تقصیر ما هم نیست...
ناگهان جایشان خالی می شود ... ناگهان در میابیم... که دیگر نیستند...که چیزی کم داریم...
که زندگیمان ، دیگر همانند زندگی نیست...که دیگر آن آدم پیشین نیستیم...که چه بسیارند
چیزهایی که دیگر ، عوض شده اند !...
بعضی چیزها...مانند یک "لبخند" !
سیوروس اسنیپ ، نگاهی به دو جوان خوشبخت و خوشحال درون آینه انداخت .
دخترک ، لی لی بود . با همان گیسوان سرخ تابدار بلندش ،...
لی لی بود ، با همان چشمان زمردین درخشان و پر از شور زندگی اش ،...
لی لی بود ، با همان لبخند گرم و زیبایش ،...
لی لی بود ، با همان نگاه مهربانش...
او قطعا لی لی بود . اما...پسرک را نمیشناخت !...پسرک ، حتی شاید برای سیوروس عجیب بود !
همان ردای بلند مشکی رنگ را به تن داشت . همان گیسوان سیاه چرب ،
همان چشمان سیاه...لکن با نگاهی متفاوت....
لبخند به لب داشت ، نمی توانست سوروس باشد .
چشمانش برق می زد ، نمی توانست سوروس باشد .
او ، گونه هایی گلگون داشت ، خیر ، نمیتوانست سیوروس باشد .
"خوشحال" بود ، نه ، سیوروس نبود .
اما سیوروس یقین داشت او را زمانی جایی دیده است...آشنا بود . ... آشنا بود همانند صدای خنده های بلند و شادان دو طفل کوچک که زمانی چون رودخانه ای بر سکوت بیشه زار جاری می شد. آشنا بود همانند نگاه لطیف چشمان زمردین دختر درون آینه .
سیوروس ، زمانی با این غریبه زندگی کرده بود . خنده ها سر داده بود...اشک ها ریخته بود... ناامید شده بود ،...امیدوار گشته بود...رویاها دیده بود ...آرزوها کرده بود...
اما ، او هم مانند لی لی ، گویی جایی در میان کوچه باغهای خاطرات جا مانده بود .
او هم ،... با لی لی .... رفته بود . آخر ، ماهی که بی آب ، زنده نمی ماند !
تمام مرده ها که زیر خاک نیستند !... و تمام افرادی که در این پهنه ی خاکی قدم میزنند ، که زنده نیستند !...
لی لی یک بار برای همیشه رفته بود و سیوروس پس از او هر روز هزاران بارجان داد .
لرد تاریکی ، آن روز ، چیزی بیش از یک انسان را کشت . او ، آن روز یک "لبخند" را گرفت . یک زندگی را از یک زنده گرفت . قلبی که در دستان لی لی اونز جا مانده بود ، آن روز همراه او از تپش بازایستاد . سیوروس اسنیپ ، آن روز همراه با لی لی اونز رفت.
و شاید ، فقط شاید ، دختر زیبای مو قرمز درون آینه ، بهانه ای برای رسیدن به آن آرزوی بزرگ اصلی سیوروس بود . به آن لبخند .
سیوروس ، بی آنکه خود آگاه باشد ، نه به دنبال عشق دیرینش ، که به دنبال بهانه ای برای لبخندش بود .
سیوروس ، شادی اش را درون آینه می جست . خوشبختی ای را که پشت آن شیشه ی جیوه اندود نقش بسته بود . حس خوبی که زمانی ، در پیچ و خم این جاده ی طولانی گم کرده بود .
عجیب است که ما انسانها برای رسیدن به چه چیزهای بزرگ دست و پا میزنیم فقط به این علت که بتوانیم به وسیله ی آنها به چیزهای کوچکی برسیم که درست نزدیک ما قرار دارند . در وجود ما ، در قلب ما . شاید به این علت که ما هیچگاه داشته های خود را نمیبینیم . این چیزهای کوچک بیش از هرچیز دیگری ارزش دارند . چیزهایی مانند ... یک حس خوب !
آن قدر ارزشمند که نمی توان آنهارا با هیچ ثروتی خرید .
لبخند را نمی توان با ثروت خرید .
شادی را نمی توان خرید .
عشق را نمی توان خرید .
زندگی را نمی توان خرید .
محبت را نمی توان خرید .
حس خوب را ،...نه ،...نمی توان خرید !
و ای دل غافل ، تا کجاها می روی ، تا کجاها می دوانی ، به کجاها می کشانی ، تا عاقبت بازگردیم به همان نقطه ی اول . تا عاقبت بفهمیم ، قهرمان قصه و شیطان بدجنس قصه و گنج پشت دیوار ...همه و همه فقط درون خودمان است . که ما همان زندگی...همان حس خوب ...همان لبخند طبیعت هستیم ... .
سیوروس ، در آن آینه چه می گشت ...که آرزویی که آنقدر در دوردست به نظر می رسید ، درست درون خودش بود . که آن خوشبختی و شادی درون قلبش بود . لی لی ، در قلبش بود .
و تا به قلب مرده اش نمی نگریست ، هیچگاه به آن سیوروس خندان درون آینه نمی رسید .
جوان سالخورده آهی کشید و آخرین نگاهش را به زوج خوشحال درون آینه انداخت . دو چشم سیاه درخشان و شاد ، غمگین و مرده برای آخرین بار نگاهشان بهم گره خورد . و سیوروس پارچه ی بالای آینه را ، روی آن کشید . اتاق بار دیگر درتاریکی کامل فرو رفت . سیوروس پشت به آینه کرد و به طرف درب اتاق به راه افتاد . صدای پای او تنها صدایی بود که سکوت سنگین را می شکافت . پس از خروج او ، درب با صدای تقی به روی اتاق تاریک و آینه ای که زیر پارچه در مرکز آن قرار داشت بسته شد .
آینه ، در انتظار قربانی بعدی اش بود ،... در انتظار فرد دیگری که درست در مقابل آرزویش ایستاده ، اما هیچگاه آن را نمی دید .
تقصیر ماهم نیست ،...آخر...
بعضی چیزها، آنقدر کوچکند ، که حتی فراموش میکنیم ، آنهارا آرزو کنیم .
----------------------------------------------------
و اما...من...از یک دیدگاه دیگه هم به این تصویر نگریستم !...
خب متن بالا ، احساسی تره و در ضمن به آرایش من و استفاده از آرایه ها بخصوص آرایه ی تکرار نیاز داره و توصیف و محاوره و روایت و اینها نمیخواد !
اما
این متن دوم بیشتر توصیف و محاوره و اینا میخواد و کمتر به آرایه احتیاج داره و حاصل تفکری عمیق تره ...ولی به قشنگی اولی نیست ! چون اولی بیشتر از قلب برمیاد....
و ضمنا" دومی یکم فازش سنگینه ، به تصوراتمون از شخصیت ها نمیخوره ، و نوشتن در مورد بدبختی و این حرفا برای من یکم سخته....
ولی بااجازه من این دیدگاه رو هم بنویسم ( فقط چون حیفم میاد ننویسم ایده ش تازه ست !
)خوشحال میشم بهم بگید کدوم دیدگاه قشنگتره ...
-----------------------------------------------------
لی لی اونز اسنیپ ، پاکشان وارد خانه شد و درب را پشت سرش به آرامی بست .
آنقدر تاریک بود که جلوی پایش را نمی دید . و سکوت چنان عمیق بود که صدای پاهای برهنه اش روی کف چوبی خانه در گوشش پژواک می شد .
ـــ شب شما به خیر خانوم اسنیپ !... دیگه نمیومدید خونه ؟!...چه زحمتی به خودتون دادید !
لی لی از جا پرید . صدای موذی و آرام همسرش از عمق تاریکی به گوش می رسید .
ـــ تو خودت این وقت شب چه غلطی میکنی که بیداری ! هاه ؟!
با تشر پاسخش را داد .
صدای سیوروس این بار خشمگین طنین انداز شد :" ارتباطش به تو چیه ؟!"
چون چشمان لی لی به تاریکی عادت کرد ، توانست سیوروس را ببیند که خصمانه به او خیره شده بود . نفس عمیقی را با سروصدا بیرون داد و به تندی گفت :" اصلا رفته بودم مقر مرگخوارا پیش فامیلامون گونت ها ! عشقم میکشه قاطیشون شم !...اصلا جادوی سیاه دوست دارم ! ببینم چه غلطی میخوای بکنی ! منتظرم!"
ـــ تو به من گفتی دست از جادوی سیاه بردارم که خودت بری سراغ جادوی سیاه ؟!؟!
لی لی به تمسخر خنده ای کرد :" آهان ، منم نرم سراغ جادوی سیاه ، دیگه از کجا میخوای نون در بیاری ! هان ؟!... همین الان چندشبه شام نداریم ! هان ؟!"
ـــ من ازت خواستم نون در بیاری ؟! تو قرار بود از یه دونه بچه...فقط از یه بچه ! مراقبت کنی...که آخر هم به کشتنش دادی...! دیگه تو کارای من دخالت نکن ! ... تو کار خودت هم نمیتونی انجام بدی !...هیسسسس...! هیس حرف نزن بزار حرف من تموم شه !....هی میخوام ب روت نیارم ، ولی خودتم میدونی ، تو بچه مو به کشتن دادی !... و جواب آزمایش هم پریروز از سنت مانگو رسید !...نخیر خانوم ، دیگه بچه دار نمیشی !
گویی شوکی به لی لی وارد شد . برای لحظاتی هیچ چیز نگفت و فقط در سکوتی آمیخته با تحیر به اسنیپ خیره شد . و ناگهان جیغ کشید :" مــــــن به کشتن دادم ؟! مــــــن بچه مو به کشتن دادم ؟!؟! اصلا میفهمی چی میگی ؟!؟! ساکت شو !...فقط ساکت شو خب ؟!؟!...خودت انقدر الکل مصرف کرده بودی که وقتی زنگ زدم بیای کمک...!"
ـــ من الکل مصرف میکنم تو چی که نون همه ی ساقیای شهرو کردی تو روغن...!
ـــ ....اصلا نفهمیدی من چی میگم...! اگه تو زودتر رسیده بودی...! ...
ـــ بیخود تقصیرو پاس نده به من ...! دهنتو ببند !
ــــ سر من داد نزن !!!
ـــ تویی که داری سر من داد میزنی !!!
ـــ ساکت شو !!!
ـــ انقدر کشیدی که حتی نمیفهمی داری چی میگی !
ـــ من ...سـ....حرف نز...ساکـ....!
سر لی لی به دوران افتاد ، چشمانش سیاهی رفت ، تعادلش را از دست داد . پیش از آنکه به زمین بیافتد سیوروس سوی او شیرجه زد و دستش را گرفت . لی لی بیهوش در آغوش او افتاد .
اسنیپ سرش را سمت آینه ای برگرداند که درست پیش روی او قرار داشت . در آن آینه اسنیپ تنهایی را دید که با افسوس و حسرت و ناراحتی به او و لی لی که در آغوشش بود خیره شده بود . لبخند تلخی به پسر جاهل درون آینه زد . برای چه افسوس می خورد ؟...آیا نمیدانست در حال حاضر این اوست که آرزوی زندگی مشارالیه را دارد ؟...
برای چه افسوس می خورد ؟ لی لی او در اوج شادی و رضایت و خوشبختی در کنار مردی که بسیار دوستش داشت ، قهرمانانه در دفاع از تنها پسرش ، که قهرمان دنیای جادوگری بود ، کشته شد . او شاد و باشرافت و زیبا زیست .
و تا آخرین لحظه ، همان لی لی مهربان و فداکار و دوستداشتنی بود .
و اسنیپ ؟... او اکنون استاد معجون سازی ، سرگروه اسلایترین ، و جادوگری لایق ، باهوش ، و فرد مورد اعتماد دامبلدور بود .
برای چه افسوس میخورد ؟
او ناراحت عشق از دست رفته اش بود . تصور می کرد اگر او زنده بود ، اگر از او روی برنگردانده بود ، اکنون مشارالیها در کناراو زندگی می کرد و خوشبخت بودند ...
اما حقیقت اینست که ، گاهی بهتر است آرزوهای ما در حد یک آرزو باقی بمانند تا زیبایی خود را حفظ کنند...گاهی آرزوهای ما نباید به حقیقت بپیوندند ....
ما پشت آینه ی نفاق انگیز را ندیده ایم...
سیوروس تنها و غمگین به تصویر خودش و لی لی ، و سیوروسی که لی لی را در آغوش داشت با لبخندی اندوه بار به تصویر غمگین خودش در آینه خیره شد .
به راستی ، چه کسی در آینه به آرزویش مینگریست ...؟
هوم...باید ابتدا به ساکن بگم از قلم قدرتمندی برخوردارین.هر دو متن شما زیبا و تاثیرگذار بودن و مشخصا در انتخاب کلمات با دقت عمل میکنین.با این وجود نیازه کمی با در نظر گرفتن میانگین رده سنی خواننده ها کلمات رو انتخاب کرد.مثلا هرکسی در این سایت با کلمه "مشارالیها" آشنایی نداره. متن دومتون هم از نظر سوژه کمی مبهم باقی مونده و همین می تونه باعث ایجاد سردرگمی برای خواننده بشه و در نتیجه از اثر بخشی نوشته ی شما کم کنه.ضمنا ضیق وقت صحیحه!
با این وجود تردیدی نیست ایرادات جزئی که در نوشته شما دیده میشه با کمی فعالیت در ایفای نقش و آشنایی با رویه حاکم بر ایفا قابل رفع و رجوع هستن.
تایید شد.گام بعدی:سال اولیا از این طرف جهت تعیین گروه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/3 18:53:42
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/3 19:01:17
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/3 19:01:17
جزئیات کاربر

- پوست قورباقه، چشم مگس ، خب یه کمی هم عصاره بینی مورچه و .... خب یه کمی هم موی روغن نخورده.موی روغن نخورده! د آخه مگه کسی هم کست که به کلش روغن نزنه!
سیوروس این را گفت و در حالی که دستش را به موهای نه چندان درازش که روغن از آن ها چکه می کرد دستی کشید. سپس نگاهی به ساعت انداخت و در حالی که زیر لب چیزی شبیه به " معجون هم معجون های قدیم" می گفت به سمت یکی از دخمه های دخمه اش به راه افتاد.
- آهوووی، سیوروس! اون پایین داری چه غلطی می کنی پسر؟
- ننه دارم .. اِ چیزه دارم دواهاتو درس می کنم!
- ای خدا با مرلین محشورت کنه پسرم که ای قد به فکر ننه پیرتی! ای همه وردای عالم بخوره تو ....
اسنیپ که دچار عذاب وجدان شده بود، سرش را پایین انداخت و به آرامی پله ها را طی کرد و در نهایت به کمد اشیای کمیابش رسید. در گنجه اش را باز کرد و از میان قفسه ها کیسه کوچکی را بیرون آورد و چند تار موی روغن نخورده از آن ها بیرون کشید. دوباره در گنجه را بست و به سمت پاتیلش برگشت که ناگهان چیزی در پشت آیینه برق زد و نگاه او را متوجه خودش کرد.آیینه قدی بزرگ با قابی چوبی و جادویی اغواگر.
اسنیپ تار موی ها را در جیبش چپاند و آیینه را بیرون کشید.پارچه را از رویش برداشت و با یک حرکت سریع چوبدستی گرد و خاکش را تکاند.
- این که هنوز این رو نشون می ده.
- خب هنوز آرزوی تو همین هستش دیگه.
اسنیپ از این که می دید آیینه حرف هم می زند تعجبی نکرد و گفت:
- نه بابا! یعنی من اینقد چیزم!
- آره بابا، تو خیلی چیزی.
- ولی من فکر نمی کردم این قد چیز باشما!
- چرا بابا هست.. اِ نه صبر کن بزار موج افکارت رو درست بگیرم.... خب درست شد، حالا چشاتو باز و بسته کن!
اسنیپ هم چشمانش را باز و بسته کرد و این بار خود را با دماغی به صافی دماغ لرد ولدمورت دید و در حالی که پوز خندی تحویل آیینه می داد گفت:
- دیدی گفتم اون قدرا هم چیز نیستم! :grin: ( گر چه گفتیم پوزخند ولی همینم قبول کنید دیگه.)
قبلا تو این سایت فعالیت نداشتین احیانا؟
رول زیبایی بود و بس پسندیدیم!فقط اینکه احیانا قرار نبود در مورد اسنیپ و لیلی و این صحبتا بنویسین؟!چون عیده با دید مسامحه تایید گردید! جهت تعیین گروه: سال اولیا از این طرف!
هوم...قبلا ما همو یه جایی ندیدیم؟
سیوروس این را گفت و در حالی که دستش را به موهای نه چندان درازش که روغن از آن ها چکه می کرد دستی کشید. سپس نگاهی به ساعت انداخت و در حالی که زیر لب چیزی شبیه به " معجون هم معجون های قدیم" می گفت به سمت یکی از دخمه های دخمه اش به راه افتاد.
- آهوووی، سیوروس! اون پایین داری چه غلطی می کنی پسر؟
- ننه دارم .. اِ چیزه دارم دواهاتو درس می کنم!
- ای خدا با مرلین محشورت کنه پسرم که ای قد به فکر ننه پیرتی! ای همه وردای عالم بخوره تو ....
اسنیپ که دچار عذاب وجدان شده بود، سرش را پایین انداخت و به آرامی پله ها را طی کرد و در نهایت به کمد اشیای کمیابش رسید. در گنجه اش را باز کرد و از میان قفسه ها کیسه کوچکی را بیرون آورد و چند تار موی روغن نخورده از آن ها بیرون کشید. دوباره در گنجه را بست و به سمت پاتیلش برگشت که ناگهان چیزی در پشت آیینه برق زد و نگاه او را متوجه خودش کرد.آیینه قدی بزرگ با قابی چوبی و جادویی اغواگر.
اسنیپ تار موی ها را در جیبش چپاند و آیینه را بیرون کشید.پارچه را از رویش برداشت و با یک حرکت سریع چوبدستی گرد و خاکش را تکاند.
- این که هنوز این رو نشون می ده.
- خب هنوز آرزوی تو همین هستش دیگه.
اسنیپ از این که می دید آیینه حرف هم می زند تعجبی نکرد و گفت:
- نه بابا! یعنی من اینقد چیزم!
- آره بابا، تو خیلی چیزی.
- ولی من فکر نمی کردم این قد چیز باشما!
- چرا بابا هست.. اِ نه صبر کن بزار موج افکارت رو درست بگیرم.... خب درست شد، حالا چشاتو باز و بسته کن!
اسنیپ هم چشمانش را باز و بسته کرد و این بار خود را با دماغی به صافی دماغ لرد ولدمورت دید و در حالی که پوز خندی تحویل آیینه می داد گفت:
- دیدی گفتم اون قدرا هم چیز نیستم! :grin: ( گر چه گفتیم پوزخند ولی همینم قبول کنید دیگه.)
قبلا تو این سایت فعالیت نداشتین احیانا؟
رول زیبایی بود و بس پسندیدیم!فقط اینکه احیانا قرار نبود در مورد اسنیپ و لیلی و این صحبتا بنویسین؟!چون عیده با دید مسامحه تایید گردید! جهت تعیین گروه: سال اولیا از این طرف!
هوم...قبلا ما همو یه جایی ندیدیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/1 23:29:57
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/1 23:33:26
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/1 23:33:26
هافل زرد و طلایی - سرور تیم مایی
!I HATE WHEN VOLDEMORTE USE MY TOILET
جزئیات کاربر

همه چی از آنجا شروع شد...
نیمه های شب که کل هاگوارتز در تاریکی به سر میبرد تنها سایه ای در راهروهای هاگوارتز دیده می شد.
او سوروس اسنیپ بود که با ردای سیاهش با همان حالت سردو جدی در راهرو ها قدم میزد.
- دنبال چه چیزی میگرده؟
انگار کسی در این راهرو بود و اسنیپ متوجه آن شده بود به عقب نگاه کرد و با کمی تامل دوباره به راهش ادامه داد.
صدا، صدای هری پاتر بود که بعد از بازگشت از اتاق دلورس آمبریج در زیر شنل نامرئی خود ناگهان اسنیپ را دیده بود.
حس کنجکاوی هری او را به دنبال اسنیپ کشانده بود. باید به آهستگی حرکت می کرد.
هری زمزمه هایی شنید...
-نه نباید به آن نگاه کنم. او مرا به یاد.....
ناگهان صدا قطع شد و سایه ای از غم و اندوه که هری پاتر نمی دانست از کجاست او را فراگرفت.
هری باخودش می گفت: به چی نباید نگاه کند؟ آن چیز چه کسی را به یاد او می آورد؟
در افکار خود غرق شده بود که خود را در روبه روی اتاقی دید، اسنیپ در اتاق را باز کرد و وارد آن اتاق شد.
- چه چیزی در این اتاق اسنیپ را به اینجا کشانده؟
این سوال هایی بود که ذهن هری پاتر را به خود مشغول کرده بود و حس کنجکاوی او را هر چه بیشتر می کرد.
اسنیپ در مقابل آیینه ای ایستاد.
او مثل همیشه صاف و خشک نبود و خمیده شده بود. موهایش جلوی صورت او را گرفته بود و قطرات اشک از چشمانش روانه شد.
هری هنوز مات و مبهوت به آیینه نگاه میکرد.
-نه امکان نداره... مادر... نه!نه!
هری پاتر با عجله و اندوه از اتاق خارج شد و به سمت برج گریفیندور رفت.
بر روی تختش دراز کشید انگار پاسخ سوال هایش را پیدا کرده بود.
به آسمان خیره شده بود و غرق در افکار بی پایان خود بود.
و اما در آن اتاق سوروس اسنیپ همچنان درمقابل آیینه نفاق انگیز ایستاده بود و با غم و اندوه به رویایی که در آیینه شکل گرفته بود نگاه میکرد.
- اوه لیلی عزیز! این سرنوشت تو نبود اون پاتر لعنتی نتونست از تو محافظت کنه...
دوباره شروع به گریه کردن کرد...
خورشید داشت طلوع می کرد که اسنیپ با خستگی و اندوه به اتاق خود بازگشت.
آن شب شبی سرد و تاریک برای اسنیپ و شبی پر از نفرت و اندوه برای هری پاتر بود.
نوشته زیبا و جالبی بود و بر دل می نشست.هرچند در مقام اسنیپ باید بگم 50 امتیاز از پاتر کم میشه پسره فضول!
بگذریم یکسری ایرادات جزئی تو نوشته تون هست از جمله قهر بودن با اینتر!یکم فاصله بین خطوط گذاشتن می تونه به زیبایی ظاهر پست کمک کنه با این همه این ایرادات با ورود به ایفا قابل حلن.
یه چیز دیگه!مگه آینه نفاق انگیز قرار نبود رویاهای شخصی که بهش نگاه میکنه رو نشون بده؟هری چطور مادرشو تو آینه دید وقتی اسنیپ بهش خیره شده بود؟تله پاتی؟
تایید شد.
مرحله بعدی:سال اولیا از این طرف!
نیمه های شب که کل هاگوارتز در تاریکی به سر میبرد تنها سایه ای در راهروهای هاگوارتز دیده می شد.
او سوروس اسنیپ بود که با ردای سیاهش با همان حالت سردو جدی در راهرو ها قدم میزد.
- دنبال چه چیزی میگرده؟
انگار کسی در این راهرو بود و اسنیپ متوجه آن شده بود به عقب نگاه کرد و با کمی تامل دوباره به راهش ادامه داد.
صدا، صدای هری پاتر بود که بعد از بازگشت از اتاق دلورس آمبریج در زیر شنل نامرئی خود ناگهان اسنیپ را دیده بود.
حس کنجکاوی هری او را به دنبال اسنیپ کشانده بود. باید به آهستگی حرکت می کرد.
هری زمزمه هایی شنید...
-نه نباید به آن نگاه کنم. او مرا به یاد.....
ناگهان صدا قطع شد و سایه ای از غم و اندوه که هری پاتر نمی دانست از کجاست او را فراگرفت.
هری باخودش می گفت: به چی نباید نگاه کند؟ آن چیز چه کسی را به یاد او می آورد؟
در افکار خود غرق شده بود که خود را در روبه روی اتاقی دید، اسنیپ در اتاق را باز کرد و وارد آن اتاق شد.
- چه چیزی در این اتاق اسنیپ را به اینجا کشانده؟
این سوال هایی بود که ذهن هری پاتر را به خود مشغول کرده بود و حس کنجکاوی او را هر چه بیشتر می کرد.
اسنیپ در مقابل آیینه ای ایستاد.
او مثل همیشه صاف و خشک نبود و خمیده شده بود. موهایش جلوی صورت او را گرفته بود و قطرات اشک از چشمانش روانه شد.
هری هنوز مات و مبهوت به آیینه نگاه میکرد.
-نه امکان نداره... مادر... نه!نه!
هری پاتر با عجله و اندوه از اتاق خارج شد و به سمت برج گریفیندور رفت.
بر روی تختش دراز کشید انگار پاسخ سوال هایش را پیدا کرده بود.
به آسمان خیره شده بود و غرق در افکار بی پایان خود بود.
و اما در آن اتاق سوروس اسنیپ همچنان درمقابل آیینه نفاق انگیز ایستاده بود و با غم و اندوه به رویایی که در آیینه شکل گرفته بود نگاه میکرد.
- اوه لیلی عزیز! این سرنوشت تو نبود اون پاتر لعنتی نتونست از تو محافظت کنه...
دوباره شروع به گریه کردن کرد...
خورشید داشت طلوع می کرد که اسنیپ با خستگی و اندوه به اتاق خود بازگشت.
آن شب شبی سرد و تاریک برای اسنیپ و شبی پر از نفرت و اندوه برای هری پاتر بود.
نوشته زیبا و جالبی بود و بر دل می نشست.هرچند در مقام اسنیپ باید بگم 50 امتیاز از پاتر کم میشه پسره فضول!
بگذریم یکسری ایرادات جزئی تو نوشته تون هست از جمله قهر بودن با اینتر!یکم فاصله بین خطوط گذاشتن می تونه به زیبایی ظاهر پست کمک کنه با این همه این ایرادات با ورود به ایفا قابل حلن.
یه چیز دیگه!مگه آینه نفاق انگیز قرار نبود رویاهای شخصی که بهش نگاه میکنه رو نشون بده؟هری چطور مادرشو تو آینه دید وقتی اسنیپ بهش خیره شده بود؟تله پاتی؟
تایید شد.
مرحله بعدی:سال اولیا از این طرف!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/1 23:23:43

ᓅــᓆـط یڪ جاـכـہ وجوכ כارכ ڪـہ ᓄـثل یڪ روכـᓘـانـہ بزرگ است: چشـᓄــہ هایش آستانـہ ے هـᓄــہ ے כرهاست و ڪورہ راهها جویبارهایے هستنـכ ڪـہ بـہ آטּ ᓄـے ریزنـכ.
جزئیات کاربر

سلام.به مدیر عزیز: من قبلا توی ایفای نقش بودم ولی به دلیل یه سری مشکلات حدود 6 ماه یا بیشتر به سایت نیومدم.ولی الان میخوام دوباره شروع کنم.خیلی وقته رول نزدم و همه چی یادم رفته!
فکر کنم اگه بخوام دوباره شناسمو بگیرم باید رول بزنم و تایید و... .
اگه نباید رول بزنم که توی ویرایشون بگید چیکار کنم اگه هم که باید بزنم، خب دارم میزنم دیگه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب بود.اسنیپ مثل همیشه در راهرو های تو در توی هاگوارتز در حال قدم زدن بود تا مچ کار آموز هارا بگیرد و دستشان را رو کند. کار جدیدی نیست! اسنیپ همیشه همینگونه بود.با ردای سیاه و بلندش و چشم هایی که بدون کمی استراحت بی وقفه در حال نگاه های خسته و خشتک به دیگرانند، طبیعتا نباید محبوبیت زیادی در بین کار آموز ها داشته باشد.
با وجود شمع هایی که در هر چند قدم بر دیوار های راهرو ها نصب شده بود، باز هم هاگوارتز بسیار غمگین و ترسناک به نظر میرسید...اما نه برای اسنیپ!
سوروس قدم هایش را تند تر کرد به طرزی که صدای انعکاس قدم هایش در سالن ها میپیچید! انگار دنبال چیزی میگشت. ناگهان صدای افتادن شیئی را شنید... از اتاق پشت سرش بود!
- وای این دیگه چیه!
- یه آینست دیگه...چی میخواستی باشه.
- آره... صبر کن! اون چیه دست من؟
- چیزی دست تو نیست!
- نه! وای... جام کوییدیچ دست منه!
- دیوونه شدی؟ من چیزی داخل...
صدای باز شدن در حرف های دو کار آموز را قطع کرد. اسنیپ نوک دماغ عقابیش را به سمت آن دو نفر گرفت و با لحن همیشه خشکش گفت: شما دو نفر اینجا چیکار میکنید؟
بعد از این جمله اش آرام آرام به سمت آن دونفر امد که یکدفعه آستین ردایش به دستگیره در گیر کرد و بدون اینکه متوجه بشود پاره شد! آنقدر غرق در رویای تنبیه آن دو نفر شده بود که یادش رفت ردای سیاه و مورد علاقه اش دیگر شبیه سوراغ دروازه های کوییدیچ شده است.
- ما؟
- بله شما.
- ما...
نگاه سوروس به آینه افتاد! کمی جلو تر رفت تا به خوبی آینه را تماشا کنید. در فکر فرو رفت. شک کرد که آیا این آینه همان آینه نفاق انگیز است که عهد کرده بود، بعد از مرگ لیلی پاتر دیگر به آن نگاه نکند؟ بار دیگر تمام آینه را زیر و رو کرد. خیلی وقت بود که به آن نگاه نکرده بود. دست راستش را بالا آورد، به آستینش نگاه کرد و غرولند کنان کمی با آن ور رفت که ببیند چقدر پاره شده است. بعد از تماشای آستینش بار دیگر به آینه نگاه کرد و چیزی جز خودش در آن ندید! رویش را بر گرداند و بدون توجهی به آینه از اتاق بیرون رفت. به در که رسید ناگهان متوجه چیزی شد!
آستینش! آستین او پاره بود ولی در آینه پاره دیده نمیشد! به سرعت برگشت و به آن جسم نگاه کرد.
- لیلی پاتر؟! چی...
لیلی به کنار اسنیپ آمد و با چشم هایش سوروس را تماشا میکرد. لحظه ای سوروس لب به لبخند باز کرد، اما ناگهان اخمهایش را در هم کشید و رویش را برگرداند. پارچه ی آبی آینه را روی آن کشید و به سرعت از اتاق خارج شد.
وقتی به انتهای سالن رسید تازه یاد آن دو کارآموز قانون شکن افتاد که وقتی غرق در تماشا بود آنجا را ترک کرده بودند!
نوشته ی جالبی بود و به نظر نمیاد خیلی از نوشتن و رول زدن فاصله گرفته باشین.نیازی هم به طی مجدد این مراحل برای شما که قبلا تو ایفا بودین نیست. فقط شناسه قبلیتون در حال حاضر دست کس دیگه ایه که در ایفا هم فعالیت داره. می تونین شناسه ی جدیدی معرفی کنید.
موفق باشید.
فکر کنم اگه بخوام دوباره شناسمو بگیرم باید رول بزنم و تایید و... .
اگه نباید رول بزنم که توی ویرایشون بگید چیکار کنم اگه هم که باید بزنم، خب دارم میزنم دیگه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب بود.اسنیپ مثل همیشه در راهرو های تو در توی هاگوارتز در حال قدم زدن بود تا مچ کار آموز هارا بگیرد و دستشان را رو کند. کار جدیدی نیست! اسنیپ همیشه همینگونه بود.با ردای سیاه و بلندش و چشم هایی که بدون کمی استراحت بی وقفه در حال نگاه های خسته و خشتک به دیگرانند، طبیعتا نباید محبوبیت زیادی در بین کار آموز ها داشته باشد.
با وجود شمع هایی که در هر چند قدم بر دیوار های راهرو ها نصب شده بود، باز هم هاگوارتز بسیار غمگین و ترسناک به نظر میرسید...اما نه برای اسنیپ!
سوروس قدم هایش را تند تر کرد به طرزی که صدای انعکاس قدم هایش در سالن ها میپیچید! انگار دنبال چیزی میگشت. ناگهان صدای افتادن شیئی را شنید... از اتاق پشت سرش بود!
- وای این دیگه چیه!
- یه آینست دیگه...چی میخواستی باشه.
- آره... صبر کن! اون چیه دست من؟
- چیزی دست تو نیست!
- نه! وای... جام کوییدیچ دست منه!
- دیوونه شدی؟ من چیزی داخل...
صدای باز شدن در حرف های دو کار آموز را قطع کرد. اسنیپ نوک دماغ عقابیش را به سمت آن دو نفر گرفت و با لحن همیشه خشکش گفت: شما دو نفر اینجا چیکار میکنید؟
بعد از این جمله اش آرام آرام به سمت آن دونفر امد که یکدفعه آستین ردایش به دستگیره در گیر کرد و بدون اینکه متوجه بشود پاره شد! آنقدر غرق در رویای تنبیه آن دو نفر شده بود که یادش رفت ردای سیاه و مورد علاقه اش دیگر شبیه سوراغ دروازه های کوییدیچ شده است.
- ما؟
- بله شما.
- ما...
نگاه سوروس به آینه افتاد! کمی جلو تر رفت تا به خوبی آینه را تماشا کنید. در فکر فرو رفت. شک کرد که آیا این آینه همان آینه نفاق انگیز است که عهد کرده بود، بعد از مرگ لیلی پاتر دیگر به آن نگاه نکند؟ بار دیگر تمام آینه را زیر و رو کرد. خیلی وقت بود که به آن نگاه نکرده بود. دست راستش را بالا آورد، به آستینش نگاه کرد و غرولند کنان کمی با آن ور رفت که ببیند چقدر پاره شده است. بعد از تماشای آستینش بار دیگر به آینه نگاه کرد و چیزی جز خودش در آن ندید! رویش را بر گرداند و بدون توجهی به آینه از اتاق بیرون رفت. به در که رسید ناگهان متوجه چیزی شد!
آستینش! آستین او پاره بود ولی در آینه پاره دیده نمیشد! به سرعت برگشت و به آن جسم نگاه کرد.
- لیلی پاتر؟! چی...
لیلی به کنار اسنیپ آمد و با چشم هایش سوروس را تماشا میکرد. لحظه ای سوروس لب به لبخند باز کرد، اما ناگهان اخمهایش را در هم کشید و رویش را برگرداند. پارچه ی آبی آینه را روی آن کشید و به سرعت از اتاق خارج شد.
وقتی به انتهای سالن رسید تازه یاد آن دو کارآموز قانون شکن افتاد که وقتی غرق در تماشا بود آنجا را ترک کرده بودند!
نوشته ی جالبی بود و به نظر نمیاد خیلی از نوشتن و رول زدن فاصله گرفته باشین.نیازی هم به طی مجدد این مراحل برای شما که قبلا تو ایفا بودین نیست. فقط شناسه قبلیتون در حال حاضر دست کس دیگه ایه که در ایفا هم فعالیت داره. می تونین شناسه ی جدیدی معرفی کنید.
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/1 23:27:57
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/1 23:37:29
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/1 23:37:29
برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .
زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!

باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.
گروهک تروریستی الهافلیه ...
زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!

باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.
گروهک تروریستی الهافلیه ...
اسنیپ با قدم های بلند در نیمه های شب در مدرسه قدم می زد و در این فکر بود که اگر ان بلید احمق را این موقع شب بیرون از خوابگاه دید جریمه سنگینی برای آن در نظر بگیرد.
از آن موقع که برای اولین بار او را دیده بود حسی از تنفر و انزجار از آن را در دل خود حس کرده بوده.
اسنیپ مطمئن بود که بلید در خوابگاه نیست چون حوالی بعد ازظهر هنگامی که از راهرو های برج گریفیندور عبور می کرد صدایش را شنیده که برای یک ماجراجویی در شب برنامه ریزی میکرد.
سوروس در افکار خود غرق بود که ناگهان صدای باز و بسته شدن دری از راهروی روبه رویی شنید...
********
اسنیپ در حالی که گوش هایش را تیز کرده بود آهسته ورد لوموس را زیر لب تکرار کرد . نوک چوب دستی سوسویی کرد و روشن شد . اسنیپ ارام به سوی در رفت و ان را وارسی کرد . تاکنون وارد این اتاق نشده بود.
آهسته درون اتاق قدم گذاشت ابتدا چیزی در اتاق جلب توجه نکرد و اسنیپ خود را عقب کشید هنگامی که میخوست از اتاق خارج شود بازتاب نور چوب دستی را از داخل اتاق دید. به درون اتاق قدم گذاشت و به سوی آینه ای که در گوشه ی اتاق رها شده بود رفت و آن را برداشت ، ابتدا بنظر چیز بی خودی می آمد اما لحظه ای موهای سرخی را که مطمئن بود متعلق به لیلی است درون آینه دید بار دیگر آینه را جلوی خود گرفت...
*********
امکان نداشت او خود لیلی پاتر بود . اسنیپ نگاه دقیق تری به آن انداخت.سپس.....
آینه را زد زمین شکوند . چن تا فوش بالای 18 سالم داد که جایز نیست بگم و گند زد به داستان ما
و رفت اون جانی بلید گریفیندور ی رو بگیره و عقده هاشو سرش خالی کنه.
در حال حاضر، تنها نکته ای که جا داره بهش اشاره کنم اینه که یک بار وقتی از یک اسمی استفاده کردیم، دیگه از دفعات بعد ضمیری متانسب با اون اسم میاریم.
در پاراگراف دوم شما، هفت هشت بار کلمه اتاق تکرار شده!
یا باید از ضمیر استفاده کرد، یا باید نوشته رو به گونه ای تغییر داد که دیگه یه کلمه توش چندین بار تکرار نشه.
در کل... تایید شد!
سال اولیا از این طرف
از آن موقع که برای اولین بار او را دیده بود حسی از تنفر و انزجار از آن را در دل خود حس کرده بوده.
اسنیپ مطمئن بود که بلید در خوابگاه نیست چون حوالی بعد ازظهر هنگامی که از راهرو های برج گریفیندور عبور می کرد صدایش را شنیده که برای یک ماجراجویی در شب برنامه ریزی میکرد.
سوروس در افکار خود غرق بود که ناگهان صدای باز و بسته شدن دری از راهروی روبه رویی شنید...
********
اسنیپ در حالی که گوش هایش را تیز کرده بود آهسته ورد لوموس را زیر لب تکرار کرد . نوک چوب دستی سوسویی کرد و روشن شد . اسنیپ ارام به سوی در رفت و ان را وارسی کرد . تاکنون وارد این اتاق نشده بود.
آهسته درون اتاق قدم گذاشت ابتدا چیزی در اتاق جلب توجه نکرد و اسنیپ خود را عقب کشید هنگامی که میخوست از اتاق خارج شود بازتاب نور چوب دستی را از داخل اتاق دید. به درون اتاق قدم گذاشت و به سوی آینه ای که در گوشه ی اتاق رها شده بود رفت و آن را برداشت ، ابتدا بنظر چیز بی خودی می آمد اما لحظه ای موهای سرخی را که مطمئن بود متعلق به لیلی است درون آینه دید بار دیگر آینه را جلوی خود گرفت...
*********
امکان نداشت او خود لیلی پاتر بود . اسنیپ نگاه دقیق تری به آن انداخت.سپس.....
آینه را زد زمین شکوند . چن تا فوش بالای 18 سالم داد که جایز نیست بگم و گند زد به داستان ما
و رفت اون جانی بلید گریفیندور ی رو بگیره و عقده هاشو سرش خالی کنه.
در حال حاضر، تنها نکته ای که جا داره بهش اشاره کنم اینه که یک بار وقتی از یک اسمی استفاده کردیم، دیگه از دفعات بعد ضمیری متانسب با اون اسم میاریم.
در پاراگراف دوم شما، هفت هشت بار کلمه اتاق تکرار شده!
یا باید از ضمیر استفاده کرد، یا باید نوشته رو به گونه ای تغییر داد که دیگه یه کلمه توش چندین بار تکرار نشه.
در کل... تایید شد!
سال اولیا از این طرف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/12/15 11:02:13
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/12/15 11:03:56
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/12/15 11:03:56
***قهرمانان همیشه در دوران سختی ظهور می کنند***
****************پس ظهور کن قهرمان******************
هوای سرد و سوزناک محوطه،تاثیری در گرمای دلنشین قلعه هاگوارتز نداشت.
اسنیپ در حال جریمه کردن دانش آموزان گریفیندور بود که متوجه صدایی از داخل انباری عجیب که تا به حال آن را ندیده بود شد.
وارد انبار شد و دید که پنجره بر اثر باد شدید بیرون باز شده،به سمت پنجره رفت و آنرا بست.اما چیزی عجیب که در زیر پارچه مخفی شده بود،او را کنجکاو کرد که پارچه را از روی آن بردارد و آن شیء را ببیند.
وقتی پارچه کهنه را برداشت با آینه ای قدیمی و با ظاهر به درد نخور رو برو شد.با عصبانیت پارچه را بر روی زمین رها کرد،اما چوبدستی اش نیز همراه پارچه به زمین افتاد.
خم شد و چوبدستی اش را برداشت.وقتی که بلند شد و دوباره به آیینه نگاه کرد.با تصویری روبرو شد که بسیاری از خاطرات او را زنده کرد.لیلی پاتر را در کنار خود دید و به سرعت بغلش را نگاه کرد اما کسی پیشش نبود.دوباره به آیینه نگاه کرد.
-آه،لیلی.
قطرات اشک بر روی چشمان خشن اسنیپ جاری شد.برای دقایق طولانی به آیینه خیره شده بود که باز شدن ناگهانی در او را به خود آورد.یکی از دانش آموزان فریاد زد:
-پروفسور!پروفسور!
اسنیپ بغضش را در سینه حبس کرد و گفت:
-چه مرگته؟
-دعوا شده میشه بیاین؟
اسنیپ در حالی که دوست نداشت از آیینه دل بکند،رفت.اما در ذهنش به آیینه فکر میکرد.
دعوا شده میشه بیاین؟ مگه ناظمه؟
ولی جالب بود. بهش میاد ناظم بشه.
تایید شد.
سال اولیا از این طرف
اسنیپ در حال جریمه کردن دانش آموزان گریفیندور بود که متوجه صدایی از داخل انباری عجیب که تا به حال آن را ندیده بود شد.
وارد انبار شد و دید که پنجره بر اثر باد شدید بیرون باز شده،به سمت پنجره رفت و آنرا بست.اما چیزی عجیب که در زیر پارچه مخفی شده بود،او را کنجکاو کرد که پارچه را از روی آن بردارد و آن شیء را ببیند.
وقتی پارچه کهنه را برداشت با آینه ای قدیمی و با ظاهر به درد نخور رو برو شد.با عصبانیت پارچه را بر روی زمین رها کرد،اما چوبدستی اش نیز همراه پارچه به زمین افتاد.
خم شد و چوبدستی اش را برداشت.وقتی که بلند شد و دوباره به آیینه نگاه کرد.با تصویری روبرو شد که بسیاری از خاطرات او را زنده کرد.لیلی پاتر را در کنار خود دید و به سرعت بغلش را نگاه کرد اما کسی پیشش نبود.دوباره به آیینه نگاه کرد.
-آه،لیلی.
قطرات اشک بر روی چشمان خشن اسنیپ جاری شد.برای دقایق طولانی به آیینه خیره شده بود که باز شدن ناگهانی در او را به خود آورد.یکی از دانش آموزان فریاد زد:
-پروفسور!پروفسور!
اسنیپ بغضش را در سینه حبس کرد و گفت:
-چه مرگته؟
-دعوا شده میشه بیاین؟
اسنیپ در حالی که دوست نداشت از آیینه دل بکند،رفت.اما در ذهنش به آیینه فکر میکرد.
دعوا شده میشه بیاین؟ مگه ناظمه؟
ولی جالب بود. بهش میاد ناظم بشه.
تایید شد.
سال اولیا از این طرف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/12/11 20:16:49
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/29
آخرین ورود: سهشنبه 10 خرداد 1401 02:31
از: شمرون تا جیحون راس راس را میرم
پستها:
4

ساعت از 12 گذاشته بود ، استرس زیادی داشت و نمی دونست واقعا میتونه این کارو بکنه یا نه .
بالاخره تصمیمشو گرفت و وسایلشو جمع کرد و به راه افتاد .
یک بار دیگه تو راه نامه را باز کرد و خوند ، باورش نمی شد که به هاگوارتز دعوت شده است .
بالاخره می توانست از دست رییس بدجنس خود که اونو توی اتاق کوچک نگه میداشت و مجبورش می کرد برایش کار کند آزاد شود .
به راه آهن رفت و از راه مخفی وارد شد و سوار قطار شد و به هاگوارتز رفت ...
5 ماه بعد ...
جنگل ممنوعه...
اکسپلیراموس!!!! استیوپفای!!!!!!
-کجا داری فرار میکنی بچه ؟؟!!
تو مال خودمی...
له وی کارپس !!!
-نهههه ، ولم کن بزار بیام پایین!!!
-هههه ، دیگه هیچ راه فراری نداری...
ناگهان شخصی با سرعت نور به سمت مرگخوار آمد و در یک لحظه او به عقب پرتاب شد .
-سنگوینی!!!تو اینجا چیکار میکنی ؟؟
سنگوینی: فکر کنم من باید اینو از تو بپرسم ایگنو ؟
ایگنو: من فقط میخواستم ببینم جنگل چجوریه که یهو...
سنگوینی: اگه من اینجا نبودم تورو میکشت ، شانس آوردی برا شکار اومده بودم...
-سکتوم سمپرا!!!!
مرگخوار با طلسم شمشیر نامریی به عقب پرتاب کرد و به سمت ایگنو رفت ...
سنگوینی در لحظه های مرگ : آوادا کداورا!!!!
و مرگخوار را با طلسم ممنوعه کشت و بعد از آن خود نیز مرد .
ایگنو با سرعت به سمت خوابگاه فرار کرد و از صحنه دور شد .
فردا خبر حمله مرگخوار به سنگوینی و استفاده از طلسم ممنوعه و کشتن مرگخوار و ... در همه مدرسه پیچیده بود و ایگنو بدون این که به کسی چیزی بگوید خیلی رلکس به کار های عادیش پرداخت و طوری رفتار می کرد که انگار از هیچی خبر ندارد .
و اینگونه بود که همین شد که شد . حتما که نباید آخرش با معنی تموم شه.
برای تایید شدن در کارگاه نمایشنامه نویسی باید نمایشنامه ای بر اساس آخرین تصویری که در این تاپیک قرار داده شده بنویسید.
آخرین تصویر
تایید نشد.
بالاخره تصمیمشو گرفت و وسایلشو جمع کرد و به راه افتاد .
یک بار دیگه تو راه نامه را باز کرد و خوند ، باورش نمی شد که به هاگوارتز دعوت شده است .
بالاخره می توانست از دست رییس بدجنس خود که اونو توی اتاق کوچک نگه میداشت و مجبورش می کرد برایش کار کند آزاد شود .
به راه آهن رفت و از راه مخفی وارد شد و سوار قطار شد و به هاگوارتز رفت ...
5 ماه بعد ...
جنگل ممنوعه...
اکسپلیراموس!!!! استیوپفای!!!!!!
-کجا داری فرار میکنی بچه ؟؟!!
تو مال خودمی...له وی کارپس !!!
-نهههه ، ولم کن بزار بیام پایین!!!
-هههه ، دیگه هیچ راه فراری نداری...
ناگهان شخصی با سرعت نور به سمت مرگخوار آمد و در یک لحظه او به عقب پرتاب شد .
-سنگوینی!!!تو اینجا چیکار میکنی ؟؟
سنگوینی: فکر کنم من باید اینو از تو بپرسم ایگنو ؟
ایگنو: من فقط میخواستم ببینم جنگل چجوریه که یهو...
سنگوینی: اگه من اینجا نبودم تورو میکشت ، شانس آوردی برا شکار اومده بودم...
-سکتوم سمپرا!!!!
مرگخوار با طلسم شمشیر نامریی به عقب پرتاب کرد و به سمت ایگنو رفت ...
سنگوینی در لحظه های مرگ : آوادا کداورا!!!!
و مرگخوار را با طلسم ممنوعه کشت و بعد از آن خود نیز مرد .
ایگنو با سرعت به سمت خوابگاه فرار کرد و از صحنه دور شد .
فردا خبر حمله مرگخوار به سنگوینی و استفاده از طلسم ممنوعه و کشتن مرگخوار و ... در همه مدرسه پیچیده بود و ایگنو بدون این که به کسی چیزی بگوید خیلی رلکس به کار های عادیش پرداخت و طوری رفتار می کرد که انگار از هیچی خبر ندارد .
و اینگونه بود که همین شد که شد . حتما که نباید آخرش با معنی تموم شه.

برای تایید شدن در کارگاه نمایشنامه نویسی باید نمایشنامه ای بر اساس آخرین تصویری که در این تاپیک قرار داده شده بنویسید.
آخرین تصویر
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/12/1 22:09:22
با ایگنو پی وی تریپ کل داری ؟؟ پس داری به جهنم بلیط مجانی... حواستون باشه دفه بعد که غصه میگین...تو غصه هاتون نباشه دیگه اسم پی وی...
آره...برو خونه...ببین برو خونه ...خب؟...برو خونه....و گرنه دفه بعد...
آره...برو خونه...ببین برو خونه ...خب؟...برو خونه....و گرنه دفه بعد...
جزئیات کاربر

چشماش داشت سنگین می شد، خواب به سراغش اومده بود...
سرش را روی میز گذاشت و خسته از این دنیا خوابید. خودشو دید که داره تو هاگوارتز قدم می زنه. این جا کجاست؟ تا حالا به این اتاق نیومده بود. صبر کن، این صدای چیه؟ سوروس...سوروس بیا اینجا. بیا پیش من. چه صدای گرمی. نه. این که صدای لیلیه!! سریع به سمت منبع صدا رفت. ولی کسی اونجا نبود. نگاهش به سمت اینه ای بزرگ چرخید. ناگهان چیزی رو دید که به سلامت چشماش شک کرد . چطور ممکنه لیلی در اغوش او باشه؟ اینجا چه خبره؟ به اطراف نگاهی انداخت. جز یک شعمدانی و چند تا جعبه چیز دیگه ای اونجا نبود. عصبانی شد. با خودش گفت: حتما یکی از حقه های مسخره دامبلدوره. اون همیشه نیروی عشقشو تحسین میکنه، حالا میخواد سر به سر من بذاره ... با عصبانیت شنل بلندش رو به هوا فرستاد و رفت. اما هرگز نشنید که صدای ارومی پشت سرش گفت: دوستت دارم...
امیدوارم راضی باشین ^_^
مهم در نوشتن اینه که خودتون ازش راضی باشین!
بگذریم...
پست خوبی بود اگر انقدر کوتاه نبود!
با یه نگاه به ظاهر پست شما چنین به ذهن خواننده القا میشه که این صرفا یه متن خبریه و نه ادبی.خاطرتون باشه در نوشتن با اینتر دوست باشید!مثلا:
نقل قول:
این جمله ایه که شما نوشتین
نقل قول:
الان ظاهر بهتری پیدا نکرد؟
نکته دیگه اینکه توجه داشته باشید شما از زبان سوم شخص درحال نگارش هستید. تغییر لحن ناگهانی و بدون دلیل به دوم شخص تمرکز خواننده رو بر هم بزنه.
جملات دیالوگی رو از توصیفی به اندازه یه اینتر جدا کنید همیشه.علاوه بر اینکه به خونده شدن بهترشون کمک میکنه به پست نظم وترتیب میده و ظاهر بهتری بهش می بخشه.
نکته دیگه اینکه اول پست فرمودین سوروس به خواب فرو رفته ولی در پایان پست اصلا اینطور به نظر نمی رسید که این یه خواب بوده باشه!
من تصور می کنم شما قادرین بهتر از این بنویسین و روی این نوشته اونقدری که باید وقت و حوصله به خرج ندادین.با نوشته ی قابل قبول تری از شما در انتظارتون خواهم بود!
فعلا تایید نشد.
سرش را روی میز گذاشت و خسته از این دنیا خوابید. خودشو دید که داره تو هاگوارتز قدم می زنه. این جا کجاست؟ تا حالا به این اتاق نیومده بود. صبر کن، این صدای چیه؟ سوروس...سوروس بیا اینجا. بیا پیش من. چه صدای گرمی. نه. این که صدای لیلیه!! سریع به سمت منبع صدا رفت. ولی کسی اونجا نبود. نگاهش به سمت اینه ای بزرگ چرخید. ناگهان چیزی رو دید که به سلامت چشماش شک کرد . چطور ممکنه لیلی در اغوش او باشه؟ اینجا چه خبره؟ به اطراف نگاهی انداخت. جز یک شعمدانی و چند تا جعبه چیز دیگه ای اونجا نبود. عصبانی شد. با خودش گفت: حتما یکی از حقه های مسخره دامبلدوره. اون همیشه نیروی عشقشو تحسین میکنه، حالا میخواد سر به سر من بذاره ... با عصبانیت شنل بلندش رو به هوا فرستاد و رفت. اما هرگز نشنید که صدای ارومی پشت سرش گفت: دوستت دارم...
امیدوارم راضی باشین ^_^
مهم در نوشتن اینه که خودتون ازش راضی باشین!
بگذریم...
پست خوبی بود اگر انقدر کوتاه نبود!
با یه نگاه به ظاهر پست شما چنین به ذهن خواننده القا میشه که این صرفا یه متن خبریه و نه ادبی.خاطرتون باشه در نوشتن با اینتر دوست باشید!مثلا:
نقل قول:
تا حالا به این اتاق نیومده بود. صبر کن، این صدای چیه؟ سوروس...سوروس بیا اینجا. بیا پیش من
این جمله ایه که شما نوشتین
نقل قول:
تا حالا به این اتاق نیومده بود. صبر کن، این صدای چیه؟
- سوروس...سوروس بیا اینجا. بیا پیش من
الان ظاهر بهتری پیدا نکرد؟
نکته دیگه اینکه توجه داشته باشید شما از زبان سوم شخص درحال نگارش هستید. تغییر لحن ناگهانی و بدون دلیل به دوم شخص تمرکز خواننده رو بر هم بزنه.
جملات دیالوگی رو از توصیفی به اندازه یه اینتر جدا کنید همیشه.علاوه بر اینکه به خونده شدن بهترشون کمک میکنه به پست نظم وترتیب میده و ظاهر بهتری بهش می بخشه.
نکته دیگه اینکه اول پست فرمودین سوروس به خواب فرو رفته ولی در پایان پست اصلا اینطور به نظر نمی رسید که این یه خواب بوده باشه!
من تصور می کنم شما قادرین بهتر از این بنویسین و روی این نوشته اونقدری که باید وقت و حوصله به خرج ندادین.با نوشته ی قابل قبول تری از شما در انتظارتون خواهم بود!
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/11/30 19:40:56
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج