جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

190 کاربر(ها) آنلاین هستند (139 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
182 مهمانان 8 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 4 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1394 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای هق هق دراکو سکوت دستشویی میرتل را می شکست.
روز ها بود که میرتل شاهد مرواریدی شدن گونه های پسر مو طلایی در قلمروی خود بود.
شانه های دراکو به طور منظم بالا و پایین می رفتند.
اگر کسی صدای هق هق را نمی شنید حتما فکر می کرد که دراکو در حال خندیدن است.اخر چه کسی حتی فکرش را میکند که دراکو مالفوی اصیل زاده گریه کند؟
دراکو...؟گریه...؟محال است.
حس کنجکاوی میرتل را از درون می خورد.دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد.
سعی کرد حدس بزند.
حدس و گمان ها مثل ذرت های بو داده از مغزش بیرون می پریدند.
ناگهان فکری مثل ماهی در اقیانوس مغزش به سطح امد.
نکند...!
نه همچین چیزی غیر ممکن است.پس چیست؟
دل را به دریا زد و اماده شد یکی از ان جیغ های مرگبارش را نثار دراکو کند.
-هی...اصیل زاده! چی باعث شده فکر کنی این دستشویی واسه گریه های جفتمون جا داره؟
دراکو درجا روی پاشنه پا چرخید.
-کی اونجاست؟
_هی من این بالام روی تاقچه.
_نزدیک بود زهره ترک شم احمق.دفعه بعد با همین دستام خفت میکنم.
_هه...حرف خنده داری میزنی.به هر حال... هنوز به سوالم جواب ندادی.
-چیه ؟مگه دستشویی رو خریدی؟
میرتل بدون اینکه حرف اضافه ی دیگری بزند.مستقیم به سمت در دستشویی رفت.
-فکر کنم خبر گریه کردن دراکو مالفوی مثل بمب تو هاگووارتز صداکنه.
اگه بابات بفهمه چی میشه!
-نه...نه...خواهش میکنم.باشه.. باشه همه چی رو بهت میگم فقط از این ماجرا هیچکی
نباید خبر دار بشه.
میرتل درجا چرخید وگفت:مطمئن باش.من حتی از یه مرد لال هم راز دار ترم.
-من چند شبه مرگخوار شدم.
ناگهان اندازه چشم های میرتل دوبرابر شدند و او به فکر عمیقی فرو رفت.
تابه خودش امد فهمید که دراکو دیگر انجا نیست و اورا غرق در افکار اشفته اش تنها
گذاشته است.





توضیح:من یه تازه کارم. امید وارم این پست تایید بشه تا بتونم سطح خودمو تو ایفا بالا ببرم.ممنون.

متن زیبایی بود.بعضی از توصیفای شما واقعا دلنشین بودن.فقط کمی با اینتر مهربانانه تر برخورد کنین.

تایید شد.


گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/25 23:31:58
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1394 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ميرتل در حال رژه رفتن دو دستشويي بود كه ناگهان صداي گريه ي پسركي را شنيد.
دنبال صدا رفت،با صحنه اي باورنكردني روبه رو شد.
دراكو!
نزديك شد و آرام پرسيد:((تو اينجا چكار ميكني؟))
دراكو گفت:((به تو ربطي نداره.راحتم بذار.))
ميرتل بدون اهميت دادن به او گفت:((برات بهتر نبود ميرفتي توي دستشويي پسرا؟))
دراكو فرياد زد:((دست از سر من بردار.))
ميرتل كمي فكر كرد و گفت:((باشه.اما اگه بهم نگي ميرم به همه ميگم!))
لرزه اي به جان دراكو افتاد.ميرتل كه با سكوت او مواجه شد شانه اي بالا انداخت و برگشت تا برود كه دراكو گفت:((وايسا.))
ميرتل برگشت و منتظر دراكو ماند.
دراكو گفت:((من ديشب مرگخوار شدم.))
ميرتل فرساد خفه اي زد و دستانش را جلوي دهانش گذاشت.كمي عقب رفت و گفت:((مرگخوار؟تو...يه مرگخواري؟))
دراكو گفت:((نميخواستم.مجبور شدم.))
ميرتل سكوت كرد.دراكو گفت:((به كسي نگو كه منو در اين حال ديدي.فهميدي؟))
ميرتل باز هم سكوت كرد.دراكو فرياد زد:((فهميدي؟))
ميرتل آرام گفت:((فهميدم.))
دراكو بلند شد تا برود.ميرتل خداحافظي آرامي كرد و رفت.
دراكو هم غرق در افكار پريشانش آنجا را ترك مرد.

این یکی بهتر شد.با این همه هنوز ایراداتی تو پستتون مشاهده میشه.مثلا اجباری نیست حتما دیالوگ هارو بذارین تو گیومه.با یه خط تیره هم میشه مشخصشون کرد در ضمن بعد از اتمام بند یه اینتر بزنین تا دیالوگ بره پایین.زیاد نمود قشنگ نداره به جمله چسبیده باشه.و دیگه اینکه با اینتر مهربان باشین!
هنوزم با سوژه نمی تونید به اون خوبی که انتظار میره برخورد کنین ولی تصور میکنم فعالیت تو بخش ایفا بتونه کمک کننده باشه پس...

تایید شد.


گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/25 23:26:56
not only wizards,witches are here too

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ميرتل در حالي كه طبق معمول درحال غصه خوردن بود صداي گريه كردن كسي را شنيد.كجكاو از جاي خود بلند شد و به سمت صدا رفت.دهانش از فرط تعجب باز مانده بود،با صداي خفه اي گفت:((مالفوي،تو اينجا چيكار ميكني؟))
مالفوي فرياد زد:((برو بيرون.چيكار به من داري.))
ميرتل با موهايش بازي كرد و آرام گفت:((من كه چيز بدي نگفتم.))
دراكو نگاه غضبناكي به او كرد و رويش را برگرداند.پس از مدتي كه ديد ميرتل نرفته فرياد زد:((چرا هنوز اينجايي.))
ميرتل با طعنه گفت:((داشتم فكر ميكردم اين صحنه رو كه ديدم به كيا بگم.))
چشمان دراكو از فرط عصبانيت سرخ شد و بار ديگر فرياد زد:((تو همچين كاري نميكني.))
ميرتل كه از لحن دراكو و عصبانيتش ترسيده بود سكوت كرد و بيخيال دراكو شد و راهش را كشيد و رفت.

هوم...خب حقیقتش رو بخواین پست شما خیلی برای یه داستانک کوتاهه.سوزه خیلی ناگهانی شروع شد.دیالوگ ها رو هم بهتره از بندها جدا کنین تا ظاهر پست زیباتر بشه.
داستان گذشته از اینکه موضوع تازه ای نداشت خیلی ناگهانی هم تموم شده.می تونستین خیلی بهتر پردازشش کنین.کمی حالات شخصیت هارو بیشتر توصیف کنین و فضایی که توش قرار داشتن.
من تصور میکنم بهتره برگردین و بیشتر روی داستانتون کار کنین.


تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/24 14:28:52
not only wizards,witches are here too

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1394 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
در دستشویی پسرانه صدای گریه ی خفه ای به گوش می رسید.انگار کسی که گریه می کرد سعی داشت گریه اش را پنهان کند اما این مانع از آن نشد که میرتل روح مزاحم صدای او را نشنود.میرتل که حس کنجکاوی اش بر او غلبه کرده بود سرش را مخفیانه از یکی از توالت ها بیرون آورد و اطراف را نگاه کرد.پسری را دید که گریه می کرد و از موهای بور و چربش و پوست رنگ و رو رفته اش معلوم بود که از خانواده ی مالفوی است.
اما این امکان نداشت که یک مالفوی گریه کند.شاید او اشتباه می دید اما نه او دراکو مالفوی بود یکی از قلدر ترین پسر های مدرسه!
میرتل قدمی جلو گذاشت و به دراکو گفت:
-هی مالفوی!چرا گریه می کنی؟
-به تو مربوط نیست.
-چرا هست.اگه به من نگی می رم کل مدرسه رو پر میکنم که تو داشتی گریه می کردی.
-اگه این کارو بکنی پشیمون می شی!
-مثلا چی کار می کنی؟
میرتل این را گفت و با قیافه ای حق به جانب به دراکو خیره شد.میرتل یک روح بود بنابراین دراکو نمی توانست به او آسیبی بزند.
دراکو با خود فکر کرد که اگر موضوع را به میرتل نگوید میرتل آبرویش را میبرد و از طرفی او احتیاج داشت با کسی صحبت کند.
-میرتل اگه یه چیزی بهت بگم قول می دی به کسی نگی؟
-آره قول می دم.
-من دیروز به اجبار پدرم مرگخوار شدم و لرد سیاه هم به من یه ماموریت دادن و اون ماموریت اینه که...
دراکو نفس عمیقی کشید و خواست ماموریتش را شرح دهد که میرتل جیغ زد:
-تو یه مرگخواری؟کمک یه مرگخوار این جاست!کمک!
و بلافاصله به طرف یک توالت رفت و در آن شیرجه زد.دراکو داد زد:
-ولی تو قول دادی!
اما میرتل رفته بود و دراکو با خود فکر کرد که ای کاش رازش را به میرتل نگفته بود.



ببخشید می دونم خیلی بد شد انتظار ندارم تاییدش کنید.

هوم...خب به این نوشته نمیشد گفت بد!ولی در واقع موضوع خیلی جدیدی برای گفتن نداشت.پست کاملا جدی بود و کار خوبی کردین از شکلک توش استفاده نکردین.
راستی موهای چرب نشانه منه نه مالفوی ها!

تایید شد!


گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/17 18:46:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1394 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل دید که پسری در دستشویی گریه می کند. تعجب کرد. میرتل تا به حال ندیده بود کسی بیشتر از او گریه کند!!! آنهم یک پسر!!! پس جلو رفت دستش را روی شانه ی او گذاشت. چون اون یک روح بود وقتی دستش به بدن پسر خورد بدنش لرزید. احساس سرمای شدید کرد. او فکر کرد که این سرما یک طلسم است. پس برگشت و برای دفا از خود یک طلسمی فرستاد: پریفتیکوس توتالوس!!! اما دید که عامل آن سرما میرتل است. کمی خیالش راحت شد اما از دست میرتل هم عصبانی بود که چرا این کار را کرده؟!! به او گفت: چیکار می کنی؟ چرا نمی گذاری راحت باشم؟ میرتل گفت: ببخشیدا!!! اینجا دستشویی منه. دراکو اشکهایش را پاک کرد و گفت: خب حالا چون تو اینجا مردی یعنی اینجا مال تو شده است؟ دراکو یک ورد خواند و میرتل اخم کرد. اگر روح نبود می شد گفت که درد می کشد اما تاثیر این ورد روی روح چطوری است که باعث می شود اخم کند هیچکس نمی داند!!! خلاصه اینکه میرتل زد زیر گریه و رفت توی یک کاسه ی توالت. دراکو هم چون دید میرتل رفته دوباره شروع کرد به فکر کردن و اوهم گریه اش گرفت. پیش خودش می گفت: خدایا من چقدر بدبختم!!! میرتل دوباره آمد. به او گفت: من که با تو کاری ندارم. به من بگو چی شده؟ و آنقدر اینطوری گفت تا اینکه دراکو راضی شد و شروع کرد به تعریف کردن:
من یک اصیل زاده هستم!!! پدرم هم اینقدر آدم مهمی است!!! بعد یک مشنگ آمده و یه کتاب نوشته به اسم هری پاتر. اصلا چرا هری؟ اون یه دورگست!!! از بچگی با مشنگ ها بزرگ شده. چرا برای من کسی کتاب نمی نویسه؟!! چرا از روی من فیلم نمی سازن؟!! منم می خوام!!!
و با شدت بیشتری زد زیر گریه. میرتل دلش سوخت. اما خواست دلداری بدهد: عیبی ندارد! که چی؟ مثلا از روی هیتلر فیلم درست می کنن یعنی هیتلر آدم خوبیه؟!! هری هم پسر یتیمه این مشنگ ها دوست دارند که همش در مورد یتیم ها و بدبخت بیچاره ها کتاب بنویسن. دراکو اما فکرش جای دیگری بود. داد زد: خب اونا همشون به درک. جادوگران چی؟!! میرتل با تعجب گفت: مگه جادوگران هم در مورد هری کتاب نوشتن؟ دراکو گفت: نه بابا!!! سایت جادوگران. بزرگترین سایت فارسی هری پاتری. منم سایت می خواااااام!!! میرتل گفت: اوخ اوخ اوخ. تو راست میگی. دیگه اینو نمیشه کاری کرد. برو یه فکری به حال خودت بکن بیچاره.

و این شد که دراکو رفت و یک سایت زد:www.saheregan.org و خودش مدیر آن شد و آن سایت هم بزرگترین سایت دراکو مالفویی است و خیلی هم پرطرفدار تر از جادوگران است!!! دلتان هم بسوزد!!!

شما که سر همه ارفاق کردید سر منم هم ارفاق کنید دیگر!!!

هوم...خب ارفاق کردن بستگی به یه چیزایی داره.پست شما باید یه حداقل هایی رو داشته باشه.ببینین مثلا شما به ارفاق کردن من دقت کردین ولی به این نکته که گفتم با اینتر مهربان باشین و چپ و راست بزنین تو سرش توجه نکردین!
نوشته شما الان خیلی در همه و خوندنش برای خواننده واقعا خسته کننده ست.حتی بین جملات دیالوگی و غیر اون یه فاصله وجود نداره تا خواننده متوجه بشه اون قسمت خاص رو مثل نوشته عادی نخونه.بدونه اونجا یه دیالوگه نه قسمتی از متن و همین باعث میشه مجبور شه برگرده دوباره متنو بخونه و طبیعتا براش جالب نیست اینکار.کار شما به عنوان یه نویسنده اینه که خوندن رو برای خواننده تون تا حد ممکن راحت و جذاب کنین وگرنه دیگه سراغ نوشته های شما نمیاد.
مورد دیگه استفاده بی رویه از علامت(!) هست.چند پست پایین تر هم توضیح دادم در موردش زیر پست یکی از دوستان.هرچیزی جای خودشو تو نوشته می طلبه حتی اگر یه علامت نگارشی ساده باشه.علامت (!) هم دقیقا همین وضعیتو داره باید نویسنده بدونه ازش کی و کجای داستان استفاده کنه و استفاده بی رویه از اون میتونه از زیبایی نوشته شما کم کنه.با این همه ایده ی شمارو در مورد تصمیم دراکو پسند نمودیم و تصور میکنیم که با حضور در ایفای نقش بتوین به ایرادات موجودی که در پستتون هست فایق بیاین. لذا شما هم با ارفاق تایید می گردید!

گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mr.noki در 1394/3/16 17:13:10
ویرایش شده توسط mr.noki در 1394/3/16 18:09:24
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/16 21:08:59
"عمه ریتا پاره ی تن من است! دوستش بدارید! ... فقط باهاش مصاحبه نرین، خطرناکه! "

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
رستاخیز ققنوس!

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
کاراگاه ارشد
ریاست دایره‌ی کاراگاهان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1394 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل صدای گریه ای شنید و به دنبال صدا رفت. از داخل یکی از دستشویی ها پسری گریه میکرد.میرتل در دستشویی را باز کردولی آن پسر جیغ زنان در رابست وگفت از این جا بروووووو!میرتل که خیلی کنجکاو شده بود از بالای دستشویی وارد شد و وقتی دید که چه کسی در دستشویی است جیغ زد و گفت توییییییییییی او دراکو مالفوی بود که با ناراحتی گریه می کرد و در همان حال چوبدستی اش را بالا آورد که بدترین ورد نا بخوشنودی رااجرا کند ولی متوجه شد که او قبلا یکبار مرده است و از این کار صرف نظر کرد. میرتل که خیلی جا خورده بود که مالفوی دارد گریه میکند توجهی به واکنش او نشان نداد و با تعجب پرسید :چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟!!!!!!!! مالفوی که نمی خواست رازش را بایک شبح جیغ جیغو درمیان بگذارد هیچ حرفی نزد ولی بعد از مدت مدیدی احساس کرد که لازم دارد باکسی صحبت کند وبا این فکر آهسته به میرتل گفت:اگر به تو چیزی بگویم قول مردانه میدهی که به کسی چیزی نگویی؟؟؟؟؟میرتل نیشخندی زد وگفت:آره.... مالفوی خوشحال شد وماجرا را برای میرتل گفت. ماجرا از این قرار بود که همه فکر می کردند هری پاتر نواده ی اسلایترین است در صورتی که مالفوی نواده ی اسلایترین بود و او بود که هیولای درون حفره ی اسرار را آزاد کرده بود ولی نمی نوانست که به همه بگوید که خودش نواده ی اسلایترین است زیرا او را از مدرسه اخراج میکردند.میرتل که ماجرای او را شنیده بود با تعجب گفت:واقعا؟؟؟؟ مالفوی باناراحتی گفت:اوهوووووووم.میرتل ناگهان باخوشحالی از جا برخواست وگفت:الان میروم و تمام مدرسی را پر میکنم.مالفوی جیغ کوتاهی کشید و با صدای گرفته گفت:ولی تو قول دادی!! قول مردانه دادی.میرتل گفت:من قول مردانه دادم ولی مرد که نیستم. زن ها قول زنانه می دهند.هه هه هه!!!!!!!!وبه قیافه ی مالفوی خندید و رفت تمام مدرسه را از حرف های مالفوی پر کرد و مالفوی هم از مدرسه اخراج شد و به خانه بازگشت ولی به خواسته ی خود رسید وهمه ی مدرسه فهمیدند که او نواده ی اسلایترین است.
ببخشید اگه کم بوداصلا وقت نداشتم ولی چون دوست داشتم در سایت خوب شما شرکت کنم این داستان را نوشتم.
اگه قبول کردید در قسمت بعدی جبران می کنم قول میدم.ممنون
سپهر آشوری دوست دار هری پاترو شما

هوم...خب کار کمی سخت شد الان!تو پست شما ایراداتی دیده میشه از جمله نداشتن روابط حسنه با اینتر!اینو بارها تکرار کردم و باز هم می کنم.بین بندها و همینطور برای جدا کردن دیالوگ ها از جملات غیر دیالوگی دو بار روش کلیک کنین.آخر پست سوژه رو خیلی ناگهانی و سریع جلو بردین و پایانش خوب پردازش نشده.با این همه ایده نواده اسلیترین بودن مالفوی به رغم غیر واقعی بودنش جالب بود.تصورم اینه که ورود به بخش ایفا بتونه کمک کنه این ایرادات رو رفع کنین.

پس با ارفاق تایید شد!

گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/10 21:14:25
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1394 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
میرتل از پشت در بیرون آمد...با تعجب به دراکو نگاه می کرد.سعی می کرد باور کند که دراکو دارد گریه می کند.کمی فکر کرد و بعد آرام به طرف دراکو رفت!دراکو با دیدن میرتل ساکت شد و نفس خود را نگه داشت!میرتل جلو رفت و با صدایی که به جیغ زدن شباهت داشت گفت:
_چته?چرا گریه می کنی?
دراکو سعی کرد گریه کردنش را پنهان کند و به آن روح سرگردان که همیشه در حال جیغ کشیدن بود جوابی دندان شکن بدهد!اما فکر کرد آن طوری مجبور می شود همه چیز را به میرتل نالان بگوید.دراکو با عصبانیت تمام به طرف میرتل رفت.میرتل جیغی کشید و به داخل یکی از توالت ها پرید!آب به اطراف پاشید و دراکو عقب پرید!چند دقیقه گذشت و دراکو بی خیال میرتل شد و به طرف شیر آب رفت.آبی به صورتش زد اما دوباره قطره های اشک روی صورتش سرازیر شد و سپس روی کاشی های دستشویی ریخت.به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست.چند دقیقه بعد با صدای جیغ و ناله از جا پرید!میرتل بود که مثل همیشه در حال جیغ زدن بود!میرتل از پشت سر دراکو رد شد و دوباره جیغ زد!دراکو بلند شد و با عصبانیت گفت:
_چرا ولم نمیکنی?از اینجا برو بیرون!
می خواست چوبدستی اش را از زیر ردایش بیرون بکشد اما به این نتیجه رسید که تکان دادن چوبدستی به طرف میرتل فایده ندارد!میرتل گفت:
_پسره ی احمق!مثل بچه های لوس و ننر گریه می کند!
دراکو پیش خودش فکر کرد کل مدرسه در یک ثانیه ماجرای گریه کردن اورا می فهمند!پیش خودش گفت(کارم تمومه!)در همان لحظه فکری به سرش زد و دست از گریه کردن برداشت صورتش را شست و به طرف بیرون راه افتاد که غولی سر راهش سبز شد و دنبالش افتاد!غول بلند و چاق بود و ظاهر احمقانه ای داشت!چماق را بلند کرد تا ضربه ای به دراکو بزند اما در همان لحظه دراکو به خودش جرئت داد و چوبدستی اش را به طرف غول گرفت و گفت:
_آواراکداورا!!!
غول به زمین افتاد و دوباره بلند شد!غول سرگیجه داشت و نمی توانست همه جا را خوب ببیند!دراکو را هدف گرفت و محکم به او ضربه ای زد و دراکو به طرف بیرون پرت شد!درد در تمام بدنش می پیچید سعی کرد بلند شود و برود که ناگهان غول دوباره بر زمین افتاد!زمین کمی لرزید و دراکو به طرف پله ها و راهرو ها دوید!
زود تایید کنین!ممنون

برای تایید شدن خیلی عجله دارین عزیزم!
این در حالیه که من باید یه سری نکاتی رو بهتون گوشزد کنم بعد تصمیم بگیرم تایید شدین یا نه!
نکته اول اینکه مثل بسیاری از تازه واردین با اینتر رابطه خیلی خوبی ندارین.جا داره بعد از بندها به جای یه بار دوبار فشارش بدین تا پست ظاهری خواناتر و مرتب تر به خودش بگیره.
نکته بعد اینکه چرا انقدر از شکلک(!) استفاده شده تو پست؟یادتون باشه هرچیزی جای خودش قشنگه حتی اگر اون چیز یه علامت نگارشی ساده مثل (! باشه.از این علامت در پایان جملاتی که لازمه تعجب یا تاکید یا حالت افسوس و...شخصیت رو برسونین استفاده میشه درحالیکه تو پست شما به شکل بی نتاسبی ازش استفاده شده و این برای خواننده ناخوشاینده.
پستتون موضوع چندان جدیدی نداشت و لازمه اشاره کنم ورود ناگهانی یه شخصیت اونم غول! وسط سوژه خوب پردازش نشده.یعنی وسط یه مدرسه پر از دانش آموز و استاد و پرسنل حضور یه غول انقدر ساده و پیش پا افتاده ست که غول به سادگی تو راهروها پرسه می زنه و دست بر قضا هم با دارکو رو به رو میشه؟بد نبود بیشتر رو این قسمت کار میشد تا خواننده گیج و سردرگم نشه.آخر داستانتون رو هم یکمرتبه رها کردین به حال خودش و معلوم نشد چی به سر غول و دراکو اومد و خواننده رو با یه علامت بزرگ سوال در پایان پست رو به رو کردین!یادتون باشه این یه سوژه دنباله دار نیست که ادامه ش رو بشه به اشخاص دیگه سپرد.شما اینجا یه نمایشنامه می نویسین که باید آغاز و پایان داشته باشه.

با این همه تصور میکنم با ورود به ایفا بتونین این ایرادات رو رفع کنین.
پس. تایید میشه.

گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ☆Melonia☆ در 1394/3/10 9:18:27
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/10 15:16:35
☆Mlonia black☆
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ناله های مارتل که روی لبه پنجره نشسته بود، مانند آوازی خش دار و زوزه باد همه جا را فرا- -میگرفت.وقتی به آبی که روی زمین مینگریست چشمانی زرد را که نشان گر مرگش بود میدید.
آواز گریانش با کوبیده شدن در قطع شد.پسری اسلیترینی با موهای کرم رنگ که هر روز صد بار به دستشویی می آمد و با خیال اینکه تنهاست تا ساعت ها میگریست، آمد و مانند دختر های سال اولی روی زمین نشست و آبغوره گرفت.
مارتل که این بار خونش از قطع شدن رشته افکارش به جوش آمده بود ،جیغی گوش خراش کشید و باعث شد پسرک اسلیترنی مانند گربه ای ترسیده از چا بپرد و موهای تن سیخ شده اش به شکل خنده داری بلرزد.
مارتل با صدای خش دار جیغ جیغی فریاد زد"دراکووو مالفووییی،اینجا چیکار میکنی؟"
- به تو چه؟ روح جیغ جیغو.
-با چه جرعتی اینو به من میگی؟
- ولم کن مارتل.
و مارتل خود را درون یکی از کاسه های توالت انداخت و یواشکی مخفی شد.صدای دراکو که زیر لب ور ور میکرد را بخوبی میشنید:
"من نمیتونم اینکار رو برای لرد تاریکی انجام بدم ...من نمی ..نه من نمی خوام اینکار رو بکنم ..."
و ناله و زاری میکرد.
" من نمیتونم دامبل دور رو...من نمیخوام...نه...کاش میتونستم ازش کمک بگیرم باید از دامب..."
و صدایش با صدای در که دوباره باز میشد قطع شد، کراب و گویل دم در ایستاده و منتظر دراکو.
دراکو سریع اشک هایش را پاک کرد و طوری که معمولی به نظر آید گفت"اوهوم اوهوم خب،کراب،گویل من میرم توی اتاق ضروریات مواظب اون گند زاده،پاتر و دوست احمقش باشید."
و هر سه از دستشویی خارج شدند.مارتل که همه چیز را شنیده بود از مخفیگاهش در آمد و با خود گفت"این اسلیترینی چی میگفت؟ ...اااااااا ...ااااا (جیغغغغغغغغغ )
پایان
من خودم نویسندم امیدوارم قبولم کنید من بدردتون میخورم مرسی جوابشو لطفا بهم پیام کنید خیلی ازتون ممنونم.

نیازی به زدن پیام نیست.نه تا وقتی گزینه ویرایش دم دسته!
تو نوشته تون خلاقیت چندانی به کار نرفته و چیزی عوض نشده.نمی دونم.اجباری در کار نبود حتما مثل داستان کتاب باشه.
به نظر می رسه پستو خیلی با عجله نوشتین نویسنده عزیز!متنتون در عین کوتاهی مشخصا بازخوانی نشده و توش غلط های نگارشی و بی توجهی به زمان افعال و...به چشم میخوره.یه قسمت هایی هم مشخصه جمله رو خط زدین و جمله جدید نوشتین ولی هنوز یه سری کلمه از جمله قبلیه باقی مونده!قبل از ارسال ست همیشه یه دور بخونیدش تا این ایرادات به حداقل برسن.
شما هم با اینتر قهرین آیا؟بین دیالوگ ها و جملات غیر از اون یه فاصله بذارین تا هم نوشته زیباتر به نظر بیاد و هم خواننده در اثر تو هم رفتگی متن موقع خودندن دچار مشکل نشه.

ضمنا استفاده از شکلک در پست های جدی مثل نوشته شما اکیدا ممنوعه.شکلک ها مختص پست هایی با درون مایه طنزن.

با این همه تصور میکنم با فعالیت تو ایفای نقش بتونید این ایراداتو رفع کنید.پس با ارفاق تایید شد.

گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/28 19:33:37
سلام
،
خوبی
؟
چه جالب
!
من نیستم
...
خخخخخ


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 12:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید من میخوام توی ایفای نقش شرکت کنم میشه کمکم کنید من تازه واردم بهم پیام بدید ممنون میشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سلام
،
خوبی
؟
چه جالب
!
من نیستم
...
خخخخخ


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو ناراحت گریان وارد دستشویی شد .انگار این دستشویی جایگاهی برای افراد ناخوش است باشد
دراکوی ناراحت و درماندهنمیدانست با چه کسی میتواند صحبت کند البته اگر نجواهایش شنونده داشت، معلوم میشد دارد زیر لب به سدریک ناسزا میگوید.داستان از چه قراربود
چند ساعت قبل
با پانسی قرار داشت تصمیم گرفته بود بلاخره حرف دلش را به او بگوید میخواست به خاطر او هم که شده از این پیمان لعنتی خلاص شود اما زمانی که دید پانسیدست در دست سدریک در محل قرار منتظر اوست خونش به جوش آمد .
باهرحرف پانسی،که گویی عمدا ًدرفاصله ای پنج متری از سدریک قرارداشت، انگار پتکی بر سرش فرود می آمد!یعنی چه؟ او و پانسی؟ خواهر و برادر؟
پانسی:دراکو میدونی من و تو با هم بزرگ شدیم من همیشه تو رو به عنوان برادر دوست داشتم همیشه بهم کمک کردی میدونی خیلی زود تر میخواستم بهت بگم من سدریک رو دوست دارم اونم همین طور ما عاشق همیم ما میخوایم بعد از فارغ التحصیلی با هم ازدواج کنیم!و میخوام تو هم باشی!
دراکو خیلی تلاش کرد که غرورش را حفظ کرده و حرفی نزند، اما وقتی دید پانسی و سدریک یکدیگر را در آغوش گرفتند و به یکدیگر نزدیکتر شدند، ودوستانشانهم دورشان جمع شدند تا تشویقشان کننددر بین جمعیت محو شد ....
زمان حال
میرتل :اه بازم یکی دیگه واسه آبغوره گرفتن اومده اینجا !چه خبره تونه همه واسه گریه کردن میان اینجا!
میرتل با دقت بیشتری به جوان گریان نگاه کرد.
- اه دراکو تویی خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت اما نمیشد. خوشحالم میبینمت
دراکو نگاهی به او انداخت افکار متفاوتی از ذهنش میگذشت.شاید باید خودش را خلاص میکرد...شاید باید یک بار دیگر به گذشته نگاه میکرد.آیا واقعا پانسی را دوست داشت یا به جایگاه سدریک حسودی می کرد؟ احساس واقعی اش چه بود؟ آیا تا به حال در این چند سال حرفی از علاقه اش به پانسی به او زده بود؟ یا فقط...اصلاپانسی از کجا باید در مورد علاقه ی او چیزی می فهمید؟البته نمی شد منکر کوتاهی خود دراکو هم بود ولی... با خود نجوا کرد"حالا که پانسی خوشحاله منم به خاطرش خوش حالم"

پانسی با سدریک؟یا خدا!
بعد وقتی با دراکو قرار داشته با سدریکم همزمان قرار گذاشته؟!
بگذریم از این حرفا که سخن از دوست خوش تر است!خب...پست شما دارای یه سری ایراداتیه که با اجازه براتون بیان می کنم در ادامه:
اول اینکه چندان به علایم نگارشی توجهی ندارین موقع پست زدن.این ایراد کوچکیه ولی وقتی مرتب تکرار میشه خواننده رو عاصی میکنه و در درک درست مفهوم شما با مشکل مواجه میشه.

دوم اینکه آیا شما با اینتر قهرین؟!بعد از جملات دیالوگی و همینطور جملاتی که مشخص کننده زمان و مکان پست بد نیست دوبار صمیمانه فشارش داد جای دوری نمیره!و نکته بعد اینکه برای نوشتن دیالوگ تو سایت رویه اینه با یک اینتر و سپس زدن یه خط فاصله کنار اون، از قسمت غیر دیالوگی جدا و مشخصش کرد.
همیشه قبل از ارسال یک دور پستو بازخوانی کنین تا ایرادات نگارشی و تایپی و... موجود درش به حداقل برسه.متاسفانه تو پست شما از این دست ایرادات زیاد به چشم میاد.

با این همه تصور میکنم ورودتون به ایفا بتونه بهتون کمک کنه البته به شرط فعالیت داشتن.

تایید شد!

گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/28 19:15:43

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.