جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

60 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
58 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1394 10:41
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چیز به هم ریخته بود! البته کلمه بهم ریخته کفایت نمی کرد چون در حقیقت خانه ریدل همیشه پر از بهم ریختگی بود! ولی این سری شاید بهتر است بگوییم همه چیز به توان دو بهم ریخته بود!

معجون سازهایی که به کل کل ساده راضی نبودند و به سمت پاتیل پرتاب می کردند. زن و شوهر طلاق گرفته ای که موهای بلند یک دیگر را می کشیدند، اره کشی که نزدیک بود مسلسل کشی را بکشد و مسلسل کشی که نزدیک بود اره کشی را بخورد! سوروسی و وندلینی که سعی داشتند منوی مدیریتشان را در حلق یک دیگر فرو کنند و در این میان ریگولوسی که سعی در زدن جیب مردم داشت!

آملیا سوزان بونز با حالت به همگان خیره شده بود. بعد از گذشتن سه دقیقه که دیگر آخر سر یک ساطور از کنار گوشش گذشت و به دیوار پشتش برخورد کرد، صبرش را از دست داد و فریاد زد:
-من یک سوال دارم!

ورونیکا در حالی که سومین مسلسل وینکی را اره می کرد، با صدای بلند پاسخ داد:
-شکلک منو کپی نکن!عاااااااااا!

آملیا چپ چپی نثار ورونیکا کرد و این بار با انتخاب شکلک دیگری فریاد زد:
-من یک سوال دارم!

سیوروس که از اتش وندلین جاخالی داده بود، منوی مدیریتش را با شدت بر سر دخترک کوبید و گفت:
-شکلک منو بذار سرجاش!

آملیا تا خواست به حالت پوکر فیس در بیاید، ریگولوس از ته سالن در حالی که یک دستش در جیب آرسینوس و دیگری در جیب وینکی بود -مگه اصلا وینکی جیب داشت؟!-، جیغ کشید:
-پوکر فیس برای منه تقلیدکار!

آملیا پوکر فیس نیز نشد. او این سری دیوونه شد! جامه درید و سر به بیابان گذاشت. بله از پشت صحنه اشاره می کنن که شئونات آسلامی به خطر افتاد. پس بیخیال اون تیکه قبل!
آملیا پوکر فیس نیز نشد. او این سری دیوونه شد! هیچ شکلکی را انتخاب ننموده فقط فریاد زد:
-من یک سوال دارم!

ملت جادوگر و ساحره به سمت تازه وارد گروه برگشتند و به او نگاه کردند. این همه توجه به شخصی غیر از لرد معمولا سوژه ای یک بار اتفاق می افتاد و برای کسی که هنوز دو سوژه هم به عنوان مرگخوار به پایان نرسانده بود، سکته کردن مسئله عادی بود!

ولی آملیا نمی توانست سکته کند. نه حالا! او مدت زیادی منتظر این لحظه بود! پس برای همین با ارامش گفت:
-مگه اصل سوژه این نبود که مورگانا به وسیله یکی از معجونهای هکتور بچه شده؟

همه به مورگانا نگاهی انداختند و با سر تائید کردند.
آملیا با همان حالت قبلی ادامه داد:
-و مگه ارباب در دو پست نیومد و سوژه رو کاملا عوض کرد؟
-درسته.
-مگه قرار نبود هر روز یکی لرد بشه؟
-درسته!
-پس شما دارید چه غلطی می کنید الان بوقیا؟!

و این سری همه با هم دست جمعی، در حرکتی خودجوش پوکر فیس شدند. و چون منو داران نیز در میان جمعیت بودند، ریگولوس جرئت داد و بیداد نداشت.

نیم ساعت بعد

-خب فکر کنم پوکر شدن بسه؟
-اره بابا. نیم ساعت حرف نزدم می فهمی یعنی چی؟
-حالا میشه ویبره برم؟
-زیر سایه ارباب جدید ویبره برو هکتور.

همه کله هایشان را به سمت گوینده جمله چرخاندند که کسی نبود جز مرلین!

-اوهو مرلین! تو و لردیت؟ چه حرفا!
-اون وقت شب تا صبحم آیه می دی و می زنی تو سر و کلمون اره؟
-حالا که فعلا من لردم!

مورگانا با لجاجت پرسید:
-و میشه بگی دلیلت چیه؟
-من پیامبر شما هستم. من باید اولین لرد بشم!
-خب منم پیغمبره ام!
-ولی من هولوگرام دارم.
-بله؟
-هولوگرام.

و روی ردایش را نشان داد.-برای اشخاصی که الان پروفایل مرلین صغیر را در دسترس ندارند در درجه اول متاسفم و در درجه دوم عکسش ایناش! -

وینکی بعد از مشاهده تصویر به سمت مرلین برگشت و گفت:
-هولوگرام چه بود؟ آیا وینکی توانست هولوگرام مرلین را با مسلسل سوراخ سوراخ کند؟

مرلین کمی تفکر کرد و پاسخ داد:
-هولوگرام همان برچسبهای امنیتی می باشند. آنها سه بعدی با طرحهای جالب و زیبا هستند. گاها البته هولوگرامهای دوبعدی هم ساخته می شود. هولوگرام با تکنولوژی لیزر ساخته می شوند و مهمترین ویژگی آنها که باعث می شود مطمئن ترین وسیله امنیتی باشند این است که پس از ساخت یکی از آنها در جای جای دنیا مورد دیگری یافت نمی شود.

و ملت مرگخوار دوباره برای چند دقیقه به حالت پوکر فیس در آمدند. عده ای هارد دیسکشان سوخت و پنج تن نیز ری استارت شدند. وینکی با مسلسلش چند بار به سقف شکلیک کرد و جیغ کشید:
-وینکی ندانست برچسب و سه بعدی و جالب و گاها و تکنولوژی و لیزر و جای جای دنیا چه بود! وینکی فقط دانست که مسلسل چه بود. وینکی جواب سوالش را نگرفت! آیا وینکی توانست هولوگرام مرلین را با مسلسل سوراخ سوراخ کند یا باید خود مرلین را سوراخ سوراخ کند؟

مرلین برای اینکه پست بیشتر از این طولانی نشود، با وردی وینکی را تا چند پست بعد ساکت کرد و در حالتی که از بسیار بعید بود، ادامه داد:
-من پیرم. ذلیلم و هر لحظه ممکنه بمیرم! به من بینوا رحم کنید و بذارید لرد بشم.

آملیا مطمئن بود که اگر بحث لردیت به میان نبود، مرلین هیچ وقت چنین حرفی نمی زد! سیوروس برای اینکه زودتر این پیر ذلیلِ بینوا را ساکت کند، گفت:
-خب کیا راضین که مرلین فقط یکــ روز لرد بشه؟

نود و نه درصد برای اینکه زودتر به کارهای نداشته شان برسند، دستشان را بالا بردند. مورگانا در حالی که زیر لب غرغر می کرد از کادر خارج شد. ولی در لحظه آخر به سمت آملیا برگشت و گفت:
-همه این گورا از آتیش تو بلند میشه!
-من چرا؟

مورگانا انگشت اشاره اش را به طور تهدید آمیزی به سمت مرلین گرفت و گفت:
-و تو هم فکر نکن من می ذارم روزی که لردی آب خوش از گلویت پایین بره!

و بالاخره از کادر خارج شد و مرلین با افکت به سمت مرگخواران برگشت و گفت:
-خب فرزندان! لی فای را فراموش کنید. بیایید به کارهایمان برسیم!

آملیا به سمت لرد برگشت و با دیدن او که همچنان خوابیده است در دل گفت:
-مطمئنم جای ارباب الان خیلی راحت تر از جای ماست! این سری نه مرلین به خیر می کنه و نه مورگانا! فقط خدا به خیر کنه!

و بالاخره سکته ای که قرار بود چندین پاراگراف بالاتر بکند را اینجا کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/6/29 12:15:43
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/6/29 12:32:53
ویرایش شده توسط آملیا سوزان بونز در 1394/6/29 18:32:20
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 29 شهریور 1394 04:01
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که خانه ریدل در سکوت متفکرانه ای فرو رفته بود، ناگهان سرِ روونا وارد کادر شد:
- من! من! منو تو سوژه فراموش کردید!

سیوروس " نگاهی دودی" به روونا انداخت و برای لبخند زدن تلاش کرد:
- اوه.. روونا.. از پیشنهادت ممنونم!

و هیچکس هم به ویبره زدن هایِ جنِ خانگیِ مفلوکِ مسلسل به دست توجه نکرد!

وندلین دست انداخت و روونا را از حاشیه سوژه به مرکز کشید:
- پیشنهادت معرکه بود..!

رودولف هم نگاهِ تحسین آمیزی به روونا انداخت:
- من از ساحره های باهوش خوشم میاد!

بازهم هیچکس به ویبره زدن های جنِ خانگیِ مفلوکی - که تلاش میکرد با فرو کردن مسلسلش در سوراخ گوش لرد سیاه، تنها حامی خود را بیدار کند- توجهی نکرد!

روونا لبخندِ گیجی زد:
- میشه یکی به من یادآوری کنه که پیشنهادم چی بود؟

هکتور در حالی که " معجونِ ارباب برگردان" ـَش را هم میزد، گفت:
-پیشنهاد داده بودی که هر روز یکی ارباب بشه.. که اگه ارباب بیدار نشد بتونیم درست تصمیم بگیــ.. وینکی!

اینبار نگاه همه به سوی جنِ خانگی مفلوک برگشت. جن خانگی مفلوکی که سعی میکرد ویبره زنان مسلسلش را از گوشِ لردسیاه بیرون بکشد.

-ویبره نزن وینکی! این فرمت منه!

سیو بازی با منوی مدیریتش را رها کرد و برای کمک به جنِ مفلوک جلو رفت. هکتور ادامه داد:
- خب.. چی میگفتم؟ که درست تصمیم بگیریم دیگه..!

روونا همچنان با فرمت به مرگخواران زل زده بود. مدتها غایب بود و همه چیز به نظر عجیب غریب و نا آشنا می نمود.
- خب؟

-و خب البته پیشنهاد من اینه که قبل از هر اقدامی این معجون رو، روی ارباب تست کنیم!

آرسینوس که تا آن زمان مشغولِ "انتخاب نقابِ لردیت" بود نگاهی خصمانه به هکتور انداخت. او هم معجون ساز بود خب! اما هر وقت اسم معجون می آمد همه به یاد هکتورِ ویبره زن می افتادند! بزرگترین جنگ های تاریخ را همواره "حسد" به راه انداخته..!

کمی آن سوتر، بلاتریکس داشت یک به یک دورگه ها را از نظر می گذراند..

و ایفای نقش روونایی که تا آن لحظه با فرمت به همه زل زده بود، بالاخره لود شد.
ردای آسمانی رنگش را صاف کرد و نگاه عجیبی به نزدیک ترین "غیر همگروهی" ــش انداخت.
- هی.. ورونیکا.. تو واسه اسلی بودی؟

مورگانا و مرلین هم زیرچشمی به یکدیگر نگاه می کردند. تشخیص اینکه نگاه کدام یک تهدید آمیز تر بود، کار آسانی نبود!

و پیکسی همانطور که پرواز کنان از فراز سرِ مرگخواران می گذشت با خود فکر کرد:
- بدون ارباب.. چه آشوبی بشه..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/6/29 4:05:37

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه در اثر نفرین زئوس به خواب رفته و بیدار نمی شه. مرگخوارا به جای تلاش برای بیدار کردن لرد، سعی می کنن جانشینش رو انتخاب کنن!
___________________

-من یک پیشنهاد دارم!

کسی اهمیتی به پیشنهاد داشته شده، نداد! چون شخصی که پیشنهاد داشت جن مفلوک ولی مسلحی بود که همه از حضورش ناراضی بودند. ولی تا آن روز صرفا به این دلیل که این جن توسط لرد سیاه تایید شده بود، کسی جرات ابراز عقیده نداشت. ولی حالا که لرد سیاه در خواب بود...و شاید هرگز بیدار نمی شد!

-بیدار می شه!

مرگخواران این بار توجه کردند. چون گوینده سیوروس اسنیپ بود.
-با کی حرف می زنی سیو؟ فعلا که خوابن.

-من پیشنهاد خوبی دارم!

سیوروس کمی فکر کرد.
-راست می گین...شاید دیر بیدار بشن. نمی شه تا اون موقع بلا تکلیف بمونیم. کسی پیشنهادی نداره؟

وینکی به جای انگشت، مسلسلش را بالا گرفت.
-من من من من...پیشنهاد فوق العاده ای دارم. پیشنهادم حرف نداره.

-کسی نبود؟ کمی فکر کنین. حتما ایده ای به ذهنتون می رسه.
-من دارم! پیشنهادم بی نظیره... استثناییه! اگه بدم ارباب نقدش کنه کلی ازش تعریف می کنه.
-خب...ظاهرا کسی نیست.
-گوش می کنی یا شلیک کنم؟

سیوروس با دیدن مسلسلی که نوک لوله اش دقیقا در راستای بینی اش قرار گرفته بود، مجبور شد به وینکی توجه کند...تیری که به سمت بینی سیوروس شلیک می شد به احتمال زیاد خطا نمی رفت. وینکی با اطمینان از این که توجه کافی به پیشنهادش شده است شروع به صحبت کرد.
-خب...هر کدوممون می تونیم برای یک روز لرد بشیم. قوانین خودمونو بذاریم. اینجا رو طبق نظر خودمون اداره کنیم. بعدا اگه لرد بیدار نشد بهترین لرد رو با توجه به این تجربه انتخاب می کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/6/8 3:00:53
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار نگاهی به زنو فیلیوس انداختند و به فکر فرو رفتند.همه در افکار خود غرق بودند که بلاتکریس اشک هایی که برای ایفای نقش و خود شیرینی برای لرد ریخته بود را پاک کرد و گفت:
_من جانشین ارباب می شم!
ملت مرگخوار نگاهی متعجب به بلاتکریس که حالا خوشحال بود انداختند و امیدوار بودند که این حرف بلاتکریس دروغی بیش نباشد چون به نظر نمی امد که بلاتکریس بتواند به خوبی وظایف لرد را عملی کند.
_چرا اینطوری نگاه می کنید؟
ملت مرگخوار که همچنان در شوک حرف بلاتکریس بودند اینبار به جای نگاه کردن به بلاتکریس با یکدیگر نگاه می کردند و سعی داشتند از روی اشره چیزی را به یکدیگر بفهمانند.که روونا و هوش سرشارش سکوت بین ملت را شکستند.
_اونوقت می شه بپرسم چرا؟
بلاتکریس که توقع این سوال را از سوی روونای مغرور داشت گفت:
_چون منو ارباب به همدیگه علاقه داریم!
دیگه ملت مرگخوار توان حرکت نداشتند بلاتکریس چگونه با این جرئت علاقه اش را به لرد ابراز می کرد؟حالا که لرد به خوابی تقریبا ابدی رفته بود!و ممکن بود هرگز چشم باز نکند.روونا دوباره سکوت حاکم بر جمع مرگخواران را شکست و گفت:
_ولی من باید جانشین ارباب باشم!
بلاتکریس که از این حرف روونا عصبی شده بود گفت:
_اونوقت می شه بپرسم چرا شما چنین فکری پیش خودت کردی؟
روونا با قیافه ی حق به جانبی بلاتکریس را نگاه کردو گفت:
_به سه علت1)پیشنهاد یکی از فرزندان من بود2)من با هوش سرشارم می تونم شما رو از این مخمصه نجات بدم3)من با هوش ترینم و قطعا کسی باید جای ارباب رو بگیره باید دارای توانایی هایی زیادی باشه.
ملت نگاهی به یکدیگر نگاهی انداختند و ارسینوس با جمله همیشگی و به ظاهر متفکر خود گفت:
_واقعا ما داریم به کدام سو می رویم؟اگر کسی قرار باشه جای ارباب رو بگیره اون قطعا منم!
همه ملت شوکه شده بودند دیگه کم کم داشتند می پذیرفتند که باید جای لرد شخص دیگری را انخاب کنند.که یکی از جمعیت ملت مرگخوار گفت:
_عالیه انتخابات به راه می اندازیم!
و پایان این حرف با جیغ و دست و سوت همراه شد.که زنوفیلیوس که پیشنهاد را داده بود گفت:
_خب کاندیدا کیا هستن؟
ملت مرگخوار که گویی صحبت کردن را فراموش کرده بودند نگاهی به یکدیگر انداختند و همزمان دست هایشان را بالا بردند و گفتند:
_من
زنو فیلیوس که از این واکنش ملت مرگخوار شکه شده بود و باور نمی کرد که این همه خواهان قدرت بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1394 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در ادامه مکاشفات و مسامعاتش اضافه کرد:
-ولی ما نمیتونیم اینجوری سوژه رو ادامه بدیم! الان ارباب بعد از این پست یه رزرو طولانی می زنن تا این سوژه رو هرس کنن، اینطوری تاپیک به گل می نشینه!

ملت که از این دریافت های آسمانی هکتور به ستوه اومده بودن کمی به هم زل زدن و کمی به وسیله اپلیکیشن «فرهنگستان ریدل.apk» کلمات سوژه و رزرو و پست و تاپیک رو سرچ کردن ولی به نتیجه خاصی نرسیدن، بنابراین موهای هکتور رو بلند کردن، توی یه برج بلند زندانیش کردن، بلا رو با سیب سمی فرستادن سراغش و وینکی رو با هفده جن خانگی مسلح در معیت اون اعزام کردن به سوی تشکیلات فوق الذکر. بدین ترتیب دست هکتور تا پایان سوژه از تاپیک دور ماند و آرامش به جمع مرگخواران بازگشت.

پس از تبعید هکتور و سامان گرفتن نسبی اوضاع آرسینوس سوال همیشگیش رو مطرح کرد:
-حالا ما داریم به کدوم سو میریم؟

وندلین در حالی که فندکش رو با صدای اعصاب رنده کننده ای(!) روشن و خاموش می کرد، جواب داد:
-هر کاری می کنین شما رو به اجداد اصیل زاده تون نیاین هر کدوم یه راهکار بدین که سه پست طول بکشه...ارباب میزنن کل سوژه رو منهدم می کنن بعد دست همه مون می مونه تو حنا!

روونا که دست کم نهصد و بیست و سه راهکار مفید در ذهنش آماده کرده بود تا ارائه کند با غرولندی عقب نشست. نهصت و بیست و سه عدد خوبی بود. از کافی هم یکی دو قدم اونطرف تر بود. کیه که قدر بدونه! رودولف که دو بار گروهبندی شده و بالغ بر صفر دفعه به راونکلاو راه پیدا کرده بود، در حالی که با طرف کند قمه اش سرش را می خاراند پرسید:
-ارباب که الان خوابن، کی میزنه سوژه رو منهدم می کنه پس!؟

لاکرتیا که همون یک باری که گروهبندی شده بود حتی از نزدیک راونکلاو هم رد نشده بود اضافه کرد:
-سوژه چیه؟ پست کیه؟

وندلین با ابروی بالا انداخته به لاکرتیا زل زد که می دونست شب ها با گوشی الادورا کلش آو کلنز بازی می کنه و سکوت پیشه کرد. زنوفیلیوس لاوگود در حالی که گره از موهای آشفته ش باز می کرد پیشنهاد راونکلاوی ای داد تا بالاخره این گروه هم نقش مفیدی در این پست ایفا کرده باشه
-حالا که نمیشه لرد رو با روش های امتحانی خودمون به هوش بیارین، بیاین بی خیال به هوش آوردن لرد بشیم، یه جانشین از بین خودمون انتخاب کنیم و به حرکت مستقیم الخط قبلیمون ادامه بدیم. هوم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1394 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه... ارباب... ارباب... پس آینده مون چی میشه ارباب؟ ارباب به این زودی نرین. بلای شما هنوز آرزو داره... بلالردیا ارباب... ارباب... بچه هامون...
بلاتریکس هیچ متوجه جمع کثیر مرگخواران که با دهانی باز و چشمان ورقلمبیده به او نگاه می کردند نشد. وقتی زئوس رفت و حتی وقتی دهان رودولف آنقدر باز ماند که کَنده شد هم فقط داشت در مورد آرزوهای آینده اش در مورد خودش و اربابش می گفت. اینقدر گفت و گفت تا بالاخره آرسنیوس لب به سخن گشود.
-بلا میدونی الان وقت اینه که در مورد نجات ارباب حرف بزنیم نه در مورد آینده و آرزوهامون... بهتره که کمتر نفوس بد بزنی. شاید هنوز راهی برای نجات ارباب باشه.

بلاتریکس به سرعت به سمت آرسنیوس چرخید و اشک هایش را پاک کرد. با چهره ای جدی گفت:
-حق با توئه جیگر! مرلین، هکتور و رودولف و چندتای دیگه رو بردار و برو عالم بالا. شاید چیزی اونجا پیدا کردی تا بتونیم این طلسمو بشکنیم. منم با معجون سازها اینجا می مونیم و مشغول ساخت دارو میشیم. گروه 8 به منطقه ی 52 بره و یگان 13 به خانه ی هشتاد و سه اعزام میشه. افراد به پیش...

هکتور به شانه ی بلاتریکس زد.
-حالت خوبه؟ یک کم باید استراحت کنی به نظرم. داری هذیون میگی و مغزت آشفته ست. اونقدر آشفته که منو جزو معجون سازها به حساب نیاوردی.
-ئه مگه تو هم معجون ساز شدی تازگیا؟ نمیدونستم.

هکتور نابود شد! هکتور آب شد و جاری شد. همگام با جریان رفت و رفت و رفت... از جنگل های آن سوی دنیا گذشت تا اینکه جلوی رویش یک کلبه ی کوچک و کثیف دید. همینطور که در اجزای خانه دقت میکرد دخترکی را دید که داشت جلوی خانه را جارو میکرد. پوست دخترک از برف سفیدتر بود و لب هایش از خون سرخ تر. وقتی که هکتور به یاد آورد که این دخترک کیست و چه میکند، یک دل نه صد دل عاشقش شد! اما این عشق آنقدر دوام نداشت تا هکتور به ازدواجشان فکر کند و در مورد اسم بچه هایشان بیاندیشد چون یورکا گویان از فکرش بیرون پرید.
-فهمیدم. یه داستانی هست به نام برف سفیدی! تو اون داستان یه دختری هست که یه مادرخوانده ی خیلی بد داره. این مادرخوانده سه تا دختر داره که حتی تو فیلم سوم هم نمیتونه شوهرشون بده. این سه تا دختر هم با اون دختر دیگه خیلی بدن. یه روز دختر قصه ی ما که اسمش برف سفیدی بوده یه غول چراغ پیدا میکنه. غول بهش میگه سه تا آرزو کن. دختره آرزوی اولش رو میذاره از بین بردن خواهراش و مادرخونده ش. دومیشو میذاره اینکه کفش شیشه ایشو تو سالن اجتماعات پرنس چارمینگ گم کنه. سومی هم درخواست میکنه که علاءالدین کفششو پیدا کنه و بیاره و اونو به برف سفیدی بده و اونا تا آخر عمر خوشحال زندگی کنن. ولی به علت تشابه اسمی، غوله کاری میکنه که پرنس شرک کفش شیشه ای رو پیدا کنه. وقتی شرک سوار بر خر سیاهش برای خواستگاری سر میرسه، برف سفیدی خیلی ناراحت میشه و به غوله شکایت میکنه. غوله هم پیشنهاد میده موهای برف سفیدی رو بلند کنن و اونو بالای برجی زندانی کنن تا پرنس واقعی نجاتش بده. ولی برف سفیدی قبول نمیکنه. غوله جوش میاره و اونو با هفده تا کوتوله توی جنگل زندونی میکنه. همین موقع بود که یکی از خواهرای ناتنی برف سفیدی پیداش میشه و به اون یه سیب سمی میده که باعث میشه برف سفیدی به خواب بره و هرگز از خواب بیدار نشه. ما باید بدونیم چطوری برف سفیدی رو از خواب بیدار کردن تا همونجوری ارباب رو بیدار کنیم. نیازی هم نیست کسی به عالم بالا بره.

ملت:
رودولف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/4/2 22:26:41

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1394 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شب هنگام- اتاق لرد

مرگخواران خسته و بی رمق در اتاق لرد روی زمین ولو شده بودند و با خستگی به تلاش های بی وقفه بلاتریکس برای بیدار کردن لرد نگاه می کردند.تا این لحظه تمام تلاششان را برای بیدار کردن لرد به کار بسته بودند اما ظاهرا لرد خیال بیدار شدن نداشت!

ساعاتی قبل

بعد از بازگشت مورگانا به شکل همیشگی مرگخواران به امید اینکه لرد چند دقیقه دیگر بیدار خوهد شد او را به اتاقش رساندند و با احترام روی تخت خوابانیدند.ابتدا همه تصور می کردند شاید لرد برای امتحان آنها خود را به خواب زده است در نتیجه مدتی را به متواضعانه ترین شکل ممکن کنار تخت اون گذرانده بودند به امید اینکه شاید بعد از برخاستن لرد بتوانند مقام پاچه خوار اعظم را از آن خود کنند.اما زمانیکه نجینی بی توجه به سیل عظیم مرگخوارانی که کنار تخت لرد به حال سجود و رکوع افتاده بودند از پایه تخت بالا رفت و خود را دور بدن لرد پیچید بالاخره این فکر به اذهان سیاه مرگخواران خطور کرد که شاید واقعا لرد در خواب است.در نتیجه در کمال احترام اتاق اربابشان را ترک کردند تا مزاحم استراحت او نشوند.
زمان شام رسید.مرگخواران طبق معمول کنار میز غذاخوری در انتظار لرد نشستند.اما باز هم خبری از او نشد.سابقه نداشت لرد خود را برای صرف شام نرساند و یکی دو طلسم نثار مرگخوارانی نکند که قبل از او خوردن را شروع کرده بودند.مرگخواران باز هم مدتی را دندان بر بن جگر گذاشتند و با صبر و تحملی مثال زدنی در انتظار اربابشان به بشقاب های خالیشان خیره شدند تا حدیکه عده ای از ایشان در اثر تحمل گرسنگی جان دادند.اما باز هم لرد نیامد!
در نتیجه مرگخواران بالاخره متوجه شدند که یک جای کار شدیدا دچار مشکل است!

لحظه حال- اتاق لرد!

رودولف با ناامیدی به همسرش که در حال دادن تنفس مصنوعی به لرد بود نگاه کرد.
- چیکار میکنی عزیزم؟لرد که نمرده هنوز زبون مرلین لال!

بلاتریکس با صورتی برافروخته در حالیکه دانه های درشت عرق روی پیشانیش نشسته بود نگاهی از سر خشم به همسرش انداخت.
- تو ایده بهتری داری؟حیف که دستم بنده وگرنه یه کروشیو نثارت می کردم که عوض کمک کردن نشستی داری سخنرانی میکنی!

بلاتریکس این را گفت و مجددا مشغول دادن تنفس مصنوعی به لرد شد.آرسینوس با دل به هم خوردگی چشم از این منظره برداشت.
- من به معجون های هکتور مشکوکم.از کجا معلوم این لردو چیز خور نکرده باشه؟وگرنه بعد از اون همه روشی که به کار بردیم تا الان حداقل باید یه تکونی میخورد خب!

ضربه پاتیلی که به سر آرسینوس وارد شد او را از ادامه سخنرانیش بازداشت.هکتور پاتیل را برای زدن ضربه دیگری بالا برد.
-یعنی داری میگی من معجونام درست کار نمیکنن؟

رودولف بی توجه به دعوا و نزاع ایندو بار دیگر نگاهش را متوجه لرد کرد.
- من که به قضیه مورگانا و زئوس مشکوکم.نکنه بین ایندو هم علاقه ی خاصی وجود داشتـــ...

در همان لحظه آسمان بار دیگر رعد و برقی زد و صورت زئوس بر فراز خانه بی سقف ریدل ها ظاهر شد که در چند پست قبل هرا زحمت نابود کردن آن را کشیده بود.مرلین با مشاهده صورت او در میان آسمان از جا پرید تا بار دیگر رسومات چند پست قبل را به جا آورد اما با دکمه ای که اسنیپ بر روی منویش فشار داد به طور موقت از سوژه خارج شد!
- موهاهاها!پس چی فکر کردین؟فکر کردین به همین راحتی می تونین هر بلایی دلتون خواست سر پیامبر زن ما بیارین بعدم با طلسم شکنجه مجبورش کنین اثرات معجونو پشت سر بذاره و دوباره بزرگ شه؟اربابتون توسط من نفرین شده و دیگه بیدار نمیشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/2 22:44:58
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1394 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مورگانا در اثر طلسمی تبدیل به بچه شده و لرد سیاه هم در اثر همون طلسم به خواب فرو رفته. لرد در صورتی بیدار می شه که مورگانا به حالت اول برگرده.

________________

-ظاهرا فقط با کروشیو می خنده. یکی بهش کروشیو بزنه!
-من یکی که نمی تونم بچه رو شکنجه کنم.

ملت مرگخوار با نگاه های مملو از افسوس و تاسف به نارسیسا نگاه کردند. نارسیسا شانه هایش را بالا انداخت.
-چیه خب! شما ها بچه ندارین. نمی فهمین. احساس مادریه. یکیتون بچه رو شکنجه کنه. من این ارباب رو ببرم تو اتاقشون بخوابن...می ترسم اینجا سرما بخورن!

مرگخواران به هیچ عنوان تحت تاثیر احساسات غیرعادی و عجیب و غریب نارسیسا قرار نگرفتند و با خیال راحت سرگرم کروشیوی مورگانا شدند. مورگانا می دوید و در مقابل طلسم ها جاخالی می داد و با برخورد هر طلسم قهقهه می زد.
نارسیسا بازوی لرد را گرفت...ولی نتوانست بلندش کند. لرد سنگین بود!
نارسیسا پای لرد را گرفت...ولی نتوانست بلندش کند. لرد همچنان سنگین بود!
نارسیسا گردن لرد را گرفت...ولی نتوانست بلندش کند. لرد هنوز هم سنگین بود!
برای همین نارسیسا یقه لرد را گرفت و او را روی زمین کشید و اصلا هم به خودش زحمت استفاده از هیچ طلسمی را نداد.

مرگخواران شاید برای اولین بار در زندگی سیاهشان از کروشیو زدن خسته شدند. ولی مورگانا خسته نشده بود.
-هی...چی شد؟ بزنین...به بابا تامی می گما!

مرگخواران غمگین بودند...مرگخواران بچه دوست نداشتند. شاید این سزای یک عمر زندگی سیاه و پلیدشان بود. اربابی که خوابیده بود و بچه ای که هیچ طلسمی رویش تاثیر نداشت.
آرسینوس احساس کرد طاقت تحمل این غم را ندارد و کروشیویی دیگر روانه مورگانا کرد...ولی عکس العمل مورگانا این بار متفاوت بود.
-آخ!

آرسینوس دستپاچه شد. دختر بچه روی زمین افتاده بود و از شدت درد به خود می پیچید. درست در لحظه ای که نزدیک بود آرسینوس دچار عذاب وجدان شود مورگانا تغییر شکل داد و بزرگ شد. ولی آرسینوس همچنان دستپاچه بود!
-الان کله مو می کنه!

رودولف به طرف نارسیسا که خسته و کوفته به جمع مرگخواران پیوسته بود برگشت.
-نارسیسا؟ ارباب خوابه هنوز؟

نارسیسا لبخندی زد.
-بله...درست مثل یه بچه معصوم...مثل سفید برفی! مثل زیبای خفته!

رودولف برای یک لحظه به روش بیدار کردن زیبای خفته و سفید برفی فکر کرد. بسیار خوشحال بود که ارباب هرگز طعم عشق را نچشیده که حالا مجبور به امتحان چنین روش های شرم آوری شوند!
-خب...مورگانا بزرگ شد. ولی لرد هنوز خوابه. باید بیدارش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1394 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار:

چشمان لرد یک لحظه از شدت تعجب گشاد شد ولی سریعا روی تعجبش نقابی کشید و نعره زد:
- ای... این میگه عالی بود! این بچه میگه کروشیو عالی بود! حتی یک ذره هم دردش نگرفت! این یعنی چی؟! چه وضعشه؟ اینجا چه خبره؟!

هکتور که در این لحظه فرصتی برای ویبره زدن و پاچه ردا خواری پیدا کرده بود با تعظیمی جلوی لرد آمد و گفت:
- ارباب؟! ارباب؟! میخواید معجون تشدید درد کروشیو بدم؟! بدم ارباب؟!

- برو اونور هک! نیازی به معجون های تو نیست! نه وقتی که مورگانا به گردن ما آویزون شده و داره دستش رو در بینی زیبای ما میکنه!

- ارباب میخواید معجونی بدم که خوابش ببره؟

- ارباب میخواید غذای خواب آور بهش بدم؟

- ارباب میخواید با کتاب بزنم تو سرش که بخوابه؟

- همگی ساکت!

لرد که صورتش به شدت از شدت خشم سرخ شده بود دوباره نعره زد:
- همه تان رو میکشیم! فقط اگر بفهمیم کدومتون این بلای آسمانی رو به جون ما انداخت! آخه به کدامین گناه کرده ناکرده مورگانا رو به این شکل انداختید روی ما؟!

مرگخواران از شدت فریاد ها و خشم لرد به خود میلرزیدند... ولی در این بین لرد دوباره چوبدستی کشید و آرسینوس و تراورز را به شدت شکنجه کرد و پس از اینکه به دو مرگخوار در حال دست و پا زدن روی زمین نگاه کرد نگاه دیگری نیز به مورگانا کرد و دوباره چوبدستی را به سمت او گرفت و طلسم شکنجه را فریاد زد... اینبار مورگانا در حالی که به شدت میخندید لرد را رها کرد و روی زمین افتاد.

لرد که به نظر می آمد از شر مورگانا خلاص شده دستش را بالا آورد و عرق پیشانی اش را گرفت ولی مورگانا ناگاهان دوباره روی گردن او پرید و در گوش لرد فریاد زد:
- خیلی دوست دارم بابا تامی! :pretty:

لرد نزدیک بود موهای نداشته اش را بکند که ناگهان باد شدیدی وزید و رعد در آسمان غرید... آسمان تیره و تار شد و چهره ی زئوس که مشخص بود در کشمکشی با هرا است ظاهر شد و فریاد زد:
- اوه... ما گفته بودیم اربابتان به خواب میرود! ولی ظاهرا یادمان رفته بود طلسمش را اجرا کنیم! مهم نیست در هر صورت! و تو ای لرد ولدمورت کبیر... به خواب برو.

به محض اینکه زئوس این کلمات را ادا کرد رخوتی عمیق لرد را در بر گرفت، پاهایش سست شد و روی زمین افتاد.

همین که لرد به خواب رفت ناگهان ماهیتابه ای به سر زئوس برخورد کرد و زئوس را از میان ابر ها محو کرد.

مرگخواران یک لحظه با نیش باز و حالتی تمسخر آمیز به ابر ها نگاه کردند و سپس با دیدن اربابشان با وحشت به طرف او دویدند... مورگانا که همچنان روی سینه ی لرد نشسته بود با بغض سرش را بالا آورد و جیغ کر کننده ای زد:
- عررررررررر.... بابا تامی!

- حالا کی میخواد گریه ی این رو قطع کنه؟

- گریه رو بیخیال! چجوری درمانش کنیم؟

- اول گریه رو قطع کنیم بعد یه کروشیویی به سرمون میزنیم واسه درمانش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/1/5 21:57:10
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/1/5 22:01:23
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1394 17:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین روی مبل نشسته، و با پاهایش روی زمین ضرب گرفته بود.
-امکان نداره... امکان نداره!

ایرما با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد:
-به نظر میاد که مورگانا دچار یک نوع اوتیسم یا درخودماندگی حاد شده باشه. توی این بیماری، عقل و درک فرد بیماری بزرگ نمیشه!

روونا با حرص به سمت ایرما برگشت:
-تا کی میخوای توی این کتابا دنبال جواب بگردی عاخه؟ نمیبینی چی شده؟ مورگانا شده یه دختر بچه 3ساله که از همه وحشت داره غیر از لرد! مثل جوجه اردکی که دنبال مامانش راه میوفته آویزون لرده! نمیتونه یه کم از هوشت استفاده کنی؟ درسته که اسلیترینی هستی ولی یه کم هوشو که داری؟

بلاتریکس جفت پا وسط سوژه پرید و دستی به موهای پرپشتش کشید:
-حالا خوبه که با رفتن زئوس، طلسمشم باطل شد. بدون ارباب میخواستیم چیکاری کنیم؟

روونا چشم هایش را در حدقه گرداند. چقدر سخت ماجرا را به طور کامل برای لرد بازگو کرده بود. سعی کرد به واکنش وحشتناکی که لرد نشان داده بود فکر نکند و در عوض، به دنبال راهی برای درمان مورگانا باشد.

مرلین با حرص از جا بلند شد و به سمت مورگانا- یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم مورگانای آویزان شده از گردن لرد عصبانی- پیش رفت.
-ای اربابا! قدرقدرتا! ای آلبالو! ای گیلاس! ای شفتالو! ای...
-بسه مرلین! به جای این حرکات بیا و زنت رو از گردن ما جدا کن!

مرلین چند قدم جلوتر رفت. دستانش را باز کرد. همچنان با احتیاط جلو می رفت:
-مورگانا؟ مورا؟ مورای من؟ بیا... بیا اینجا... بیا بریم برات آبنبات بخرم!

چند قدم بیشتر تا مورگانا فاصله نداشت که دخترک ناگهان شروع به جیغ زدن کرد:
-نوموخوام! بابا تام واسم میخره! نوموخوام!

چهره گچی لرد آرام آرام رو به سرخی میرفت. تا هنگامی که مورگانا با خنده دستانش را در دو حفره ای که به جای دماغ داشت، کرد دیگر طاقت نیاورد:
-کــــروشیو!

نفس ها در سینه حبس شد. بچه سه ساله طاقت کروشیو نداشت. اما درست هنگامی که همه فکر می کردند مورگانا خواهد مرد، او با باطل شدن طلسم از جا برخاست و خندید:
-عالی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا راونکلاو در 1394/1/5 20:40:36

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }