جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

53 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
51 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس پرواز و كوییدیچ

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1394 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد ریونکلاو


1.
لینی که تا آن لحظه لیستی از تمام کارهای بدی که انجام داده تهیه کرده بود، با مروری بر آن به این نتیجه می‌رسد که هرگز مستحق چنین مجازاتی نبوده است. با ناامیدی تکانی به سرش می‌دهد تا این افکار از سرش خارج شود و خودش را در میان شش ریونکلاوی دیگر می‌یابد. در مقابل آن‌ها نیز هفت بازیکن اسلیترینی سوار بر جارو منتظر ایستاده بودند.

- استاد اینجا بمون آبم می‌دین؟

لینی با شنیدن این حرف مشتاقانه برمی‌گردد و به پروفسور پاتر چشم می‌دوزد. البته دلیل این نگاه هیچ ربطی به زخم روی پیشانی هری پاتر یا پسر برگزیده بودنش نداشت، بلکه فقط برمی‌گشت به منافع شخصی و مسلما آب!

هری نگاهش را از چهره‌های سرتاسر امید دانش‌آموزان که همه بدون استثنا به او زل زده بودند برمی‌دارد و دست به سینه می‌ایستد.
- نخیر! از مهم‌ترین ویژگی‌های بیابون در کنار هوای گرم، همین کم شدن آب بدن و نیاز به آب داشتنه. اگه بخوام اینو حذف کنم دیگه چه سختی‌ای می‌مونه؟

صدای فریاد یکی از دانش‌آموزان از نقطه‌ای دور به هوا بلند می‌شود.
- گرما! نور شدید خورشید! منظره‌ی خشک و بی آب و علف!

هری بی‌توجه به دانش‌آموزی که این را گفته بود، در سوتش می‌دمد و بازیکنان ریونکلاو که هنوز حتی سوار بر جارو هم نشده بودند سراسیمه و همزمان با رها شدن توپ‌ها به آسمان می‌پیوندند. هرچه بالاتر می‌روند، بر سایز خورشید افزوده شده و گرمای هوا بیشتر می‌شود!

- سلام! این صدای ریتا اسکیتر دروازه‌بان ریونکلاو و گزارشگر مسابقه‌س که گوش‌هاتون رو نوازش می‌کنه. همونطور که می‌بینین یا شاید نمیبینین چون نمی‌خواین ببینین، شایدم می‌خواین ببینین ولی امکانات عالی ورزشگاه(!) مانع می‌شه یا حتی می‌خواین ببینین ولی نور شدید خورشید مانع می‌شه...

لینی که می‌بیند ریتا بیش از حد چرت‌وپرت می‌گوید، دست‌ از گوش دادن به حرف‌های او برمی‌دارد و چشم‌هایش را تیز می‌کند بلکه اسنیچ را بیابد. ناگفته نماند که در این میان صدهزار مرتبه مرلین را شکر می‌گوید که مهاجم یا مدافع‌ِ همواره در حال تکاپو نیست تا هم انرژی بیشتری مصرف کند و هم سریع‌تر آب بدنش توسط عرق‌های بی‌وقفه خالی شود.
- عه!

لینی با چشم‌های گشاد شده به ریگولوسی چشم می‌دوزد که گویا حرف‌های ذهنش را شنیده بود و بر اثر کمبود آب سقوط کرده و بر روی زمین داغ بیابان ولو می‌شود.
- من چیزی نگفتم. به من چه.

لینی این را می‌گوید و به سمتی دیگر پرواز می‌کند. سعی می‌کند با اوج گرفتن و برخورد باد با بدنش، کمی خنک شود. اما حتی بادی که ایجاد می‌شد نیز گرم‌تر از آنی بود که فشفشه بگوید آواداکداورا! (برگرفته از کور بگه شفا! )

نیم ساعت به همین ترتیب می‌گذرد و لینی هربار با این خیال که اسنیچ را دیده است به سمتی هجوم می‌برد، اما تنها چیزی که دستگیرش می‌شد انعکاس نور خورشید بود که همه چیز را درخشان کرده بود. صدای گزارشگر بار دیگر به گوشش برخورد می‌کند.
- ایرما بعد از صاف کردن عینکش، کوافلو برای مورگانا می‌فرسته. مورگانا هنوز کوافلو نگرفته دوباره به ایرما برمی‌گردونه و این روند بده و بگیر همینطور ادامه پیدا می‌کنه و هر لحظه به دروازه ریون نزدیک‌تر می‌شن. یه ثانیه از حضورتون مرخص می‌شم تا جلوی گلی که الانه که بخوریمو بگیرم.

صدای ریتا یک ثانیه قطع می‌شود و بعد صدای بی‌روحش به هوا برمی‌خیزد:
- 80، 60 به نفع اسلیترین! مهم نیست که عقبیم، چیزی که زیاده وقته... رودولف که معلوم نیست چرا به جای چماق، قمه دستشه، بلاجری که مورگانارو نشونه گرفته بودو از وسط نصف می‌کنه و در این لحظه بلاجر مرحوم از دور مسابقات حذف می‌شن. یک دقیقه سکوت به احترامشون.

لینی بعد از اطلاع از نتیجه بازی دوباره گوشش را به روی حرف‌های ریتا می‌بندد. او که شدیدا احساس گرما و تشنگی و کلافگی می‌کرد، به خود قول می‌دهد که اگر جستجوگر تیم حریف سریع‌تر اسنیچ را دید هیچ سنگ‌اندازی‌ای نکند و بگذارد با گرفتن اسنیچ این بازی عذاب‌آور به اتمام برسد.
- اوپس! الان باید خوش‌حال باشم یا ناراحت؟

بار دیگر نویسنده به تخیلات لینی جواب مثبت می‌دهد! دیالوگ لینی زمانی از دهانش خارج می‌شود که فلورانسو جستجوگر اسلیترین را می‌بیند که با خوش‌حالی بر سرعتش افزوده بود و به هوا چنگ می‌زد.

لینی جارویش را کج کرده و به سمت او حرکت می‌کند. البته نه با این هدف که خودش زودتر اسنیچ را بگیرد، به هر حال آن بالا قولی داده بود، بلکه به این دلیل که... اممم... مهم نیست! در هر صورت لینی به آن سمت خیز برمی‌دارد! اما هنوز چند متر جلو نرفته بود که جارویش را متوقف می‌کند. زیرا پسری را که زیرپایشان ایستاده بود و با جادو سنگی را در آسمان هدایت می‌کرد تا فلورانسو به خیال اسنیچ به دنبالش برود را می‌بیند.

فلورانسو هم همان گولی را خورده بود که لینی در طی این نیم ساعت کذایی خورده بود. لینی با بدخلقی ارتفاعش را از زمین کم می‌کند و فریاد بلندی سر آن پسر تازه‌وارد بوقی می‌کشد.
- هوی ابله! اینطوری که بازی زودتر تموم نمی‌شه. اگه راست می‌گی اسنیچو پیدا کن و جادوش کن!

پسر تازه‌وارد با فریاد لینی سرجایش خشک شده و سنگی که هدایت می‌کرد به صورت یکهویی سقوط کرده و بر فرق سر مبارک پروفسور پاتر فرود می‌آید. مسلما حدس اینکه پروفسور پاتر بر اثر این ضربه بیهوش می‌شود سخت نیست. ضمن اینکه فلورانسو هم که به دنبال سنگ در حرکت بود، در تغییر جهتش در انتهای زمین ناموفق بوده و سرش درون ترکی بزرگ اندرون زمینِ بیابون فرو می‌رود.

صدای جیغ و داد و فریاد دانش‌آموزان به هوا برخاسته و همگی به سمت پروفسور پاتر شیرجه می‌روند تا او را به هوش بیاورند. در این میان چند دانش‌آموز زیر دست و پا، و عده‌ای دیگر بر اثر کمبود آب تلف می‌شوند و به خیل عظیم جنازه‌های روی زمین افزوده می‌شن. لینی که ذوب شدن خودش همراه تمامی آب باقی‌مانده در بدنش را دور نمی‌دید، از جارو پایین آمده و دست و پا زنان خودش را به کاکتوس کلفتی که بسیار دورتر از پروفسور پاتر و حلقه‌ی فداییِ دورش بود می‌رساند.
- خودشه... بگو که آب داری! (این شکلکه خودش مشکل داره فک نکنین من اشتباه تایپی دارم :| برای فهمیدنش یکبار امتحان کافیه!)

لینی با جادو کاکتوس را از جا کنده و با احتیاط ریشه‌ی آن را بیرون می‌کشد. چند قطره بیشتر نبود، ولی به هر حال آب بود که از ریشه‌اش می‌چکید! لینی همچون آب‌ندیده‌ها دهانش را جلو می‌برد تا آن را بنوشد اما صدایی که می‌شنود او را میخکوب می‌کند.
- بی ادب!

لینی چندین بار چشم‌هایش را باز و بسته می‌کند تا مطمئن شود آنچه را که می‌بیند درست است. چیزی شبیه به موش خرما و البته بسیار بزرگ‌تر از سوراخِ ایجاد شده زیرِ کاکتوس، سرش را بیرون آورده بود و این را بر زبان رانده بود. لینی نمی‌دانست این چه موجودی است و حدس می‌زد که کمبود آب و گرمای بیش از حد این توهم شنیداری و دیداری را بوجود آورده است، اما نویسنده خوب می‌داند که این موجود جروی است و از خالی شدن سقف بالای سرش عصبانی است.

جروی جلو می‌آید و با سر ضربه‌ای به دست لینی می‌زند. لینی از ترس، و نه از درد، ریشه‌ی آب‌داری که در دست داشت را می‌اندازد و سریعا جروی مذکور آن را قاپیده و به درون همان سوراخی که از آن بیرون آمده بود برمی‌گردد. بعد از چند ثانیه ریشه‌ی خالی شده از آب به بالا پرتاب می‌شود بلکه بتواند سقف جدیدی برای خانه‌ی خراب شده‌ی جروی باشد!

در همان لحظه لینی هم به دلیل آنچه دیده بود و هم به دلیل کمبود آب سرش گیجی ویجی می‌رود که با برخورد اسنیچ به فرق سرش همه چیز کامل شده و پخش زمین می‌شود. اسنیچ بی‌جان که بال‌هایش در حال ذوب شدن بود نیز همان‌جا آرام می‌گیرد...

2.
تصور! خیال! تلقین! انرژی مثبت!
کافیه اونقد قوی تصویرذهنی از برف و کولاک و سرمای قطب بسازی، اونوقته که سرما تو تک تک سلولای بدنت نفوذ می‌کنن و واقعا سردت می‌شه!
هر آب و هوایی که جلوش(!) می‌ذاشتی، ایشون خیلی راحت خلافش رو تصور می‌کرد و بعد از اینکه بدنش ایمن می‌شد پا تو زمین مسابقه می‌ذاشت و بازیشو می‌کرد. از اونجایی هم که جستجوگر تشریف داشت (کی گفته جستجوگر بوده؟ خودم! تحقیق کردم فهمیدم. شمام می‌کردین تا بفهمین. ) هروقت حس می‌کرد سپر ذهنی بدنش رو به زواله برای دقایقی توقف می‌کرد و خودشو بازسازی می‌کرد.
مطمئنا این یه ذره وقت تلف کردن در مقابل اون همه بازیکن بی‌جانی که به زور با شرایط کنار میومدن و جنازه‌های متحرکی بیش نبودن، مشکل بزرگی نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/4/16 20:53:32
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/4/16 20:55:01
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/4/16 23:52:35
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1394 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد اسلیترین


همینقدر متوجه شد که پایش از روی زمین کنده شده. به نظر می رسید در خلاء سرگردان شده اند. به اولین چیزی که جلوی دستش رسید چنگ زد و متوجه شد آزاریس را به دست گرفته. ولی خب شما این کار را در خانه امتحان نکنید. شاید اولین چیزی که بهش چنگ زدید دم تد ریموس لوپین یا ریش هاگرید بود. و من مطمئنم شما علاقه ای ندارید یک نیمه گرگینه گازتان بگیرد یا با شکاربان نیمه غول هاگواتز در بیفتید! و خوب علی رغم همه این ریسک ها، مورگانا علاقه داشت بفهمد کجاست.
مجبور شد پلک بزند چون نور شدیدی به چشم هایش می تابید. متوجه آرسینوس، غردولف و اگستوس شد که کنارش ایستاده بودند. و هر کس به نحوی غر می زد.

- اینجا کجاست؟
- آخه ما تو بیابون چکار میکنیم؟
- زخم سرش روی عقلشم تاثیر گذاشته؟

روونا به اطرافش نگاه کرد. هر کس جارویی به دست داشت. اما برای شناختن دکوراسیون زمین کوییدیچ، نیاز چندانی به هوش ریونی وجود نداشت. مورگانا جلوی یک تابلوی چوبی مکث کرد

" تنها زمانی به مدرسه باز می گردید که یک بار کوییدیچ بازی کرده باشید"

- داره شوخی میکنه؟ کوییدچ؟ ما قرار بود کلاس پرواز داشته باشیم. اصن چه تضمینی هست که ما بتونیم کوییدیچ بازی کنیم؟

مورگانا به فلورانسو چشم غره رفت.
- فلو ممکنه تو فامیلی نداشته باشی یا ندونی جد و آبادت کین ولی فکر میکنم اونقدر سن داشته باشی که کوییدیچ بلد باشی بدون اینکه لازم باشه آقای ترک خورده اینو برات توضیح داده باشه.

فلورانسو حرفی برای گفتن نداشت. در واقع حق با مورگانا بود. هرکسی که در این جمع حضور داشت، حداقل برای یک بار در عمرش، کوییدیچ بازی کرده بود.هکتور ویبره زنان خودش را وارد گفتگو کرد
- میخواین معجون کوییدیچ سریع بدم بهتون؟

شاگردان با اندیشیدن به اینکه، علی رغم همه عشقشان به کوییدیچ، هیچ کدام تصمیم نداشتند باقی عمرشان را به بازی مدام کوییدیچ بگذارنند، سریعا دو تیم تشکیل دادند. لاکریتا، رودولف، اگستوس، آرسینوس، تراورز و آملیا، فورا دور هم گرد آمدند. چند ویزلی و فلورانسو و هاگرید هم همینطور.

مورگانا چند لحظه ای سرگردان میان جمع ایستاده بود تا اینکه متوجه شد وسط جماعتی مانده که هر کدام به سمتی متمایلند. اهسته یک قدم عقب رفت و در جمع دوستان مرگخوارش قرار گرفت که دقیقا شش نفر بودند. لبخندی روی لبهایش شکل گرفت. خانواده برای همین بود. مرگخواران هرگز تنها نمی ماندند و هرگز یکدیگر را رها نمی کردند. ممکن است شما برای مدتی از خانه خود دور باشید ولی آنجا همیشه خانه شما خواهد ماند.مورگانا با آرامش به میان خانواده عقب کشید. تیمشان کامل شده بود. و از آنجا که هیچکس، خود را به لونا لاوگود نیازمند ندیده بود، لونا با لبخند موقری خود را روی جارویش صاف کرد.
- خوب من داورم.

نگاه دانش آموزان می گفت که بیش از کوییدیچ بازی کردن در صحرا، به گریختن علاقه دارند. شاید گریختن تا نقطه ای که لونا موفق به یافتن آنها نشود.
مورگانا وقتی وارد زمین شد به این فکر کرد که شاید بهتر بود می گریختند. چون ظاهرا بلوجرها علاقه خاصی به شکستن دماغ جستجوگر تیم مرگخواران داشتند. و این چیزی نبود که مورگانا بخواهد.

- خب ظاهرا بلوجرها به پیغمبره و بازی اش علاقه خاصی دارن. درست مثل رودولف که داره اطراف فلورانسو سواری میکنه و هیچ معلوم هست که کی توی دروازه اس؟

مورگانا بهت زده به زمین خیره شد. یا لااقل به جایی در نزدیکی زمین. به نیمچه کوهی که سیریوس بلک روی آن، زیر یک چتر آفتابی لم داده و این بازی کذایی را گزارش میکرد.
چتر؟
چتــــر؟
چتــــــــــر؟
در کمتر از دو دقیقه چتری از گل های رز سیاه رنگ بالای سر مورگانا تشکیل شد. سیاه را انتخاب کرده بود تا رنگ گوی را تشخیص دهد. لایه زیرین چتر هم یک ردیف رز سفید بود تا گرما را دفع کند.مایکل با فریاد به لونا اعتراض کرد.
- چرا ما نمیتونیم چتر داشته باشیم؟

مورگانا خودش پاسخ داد
-چون من بدون چوبدستی این کارو کردم و چون تو نمیتونی مانع فرو رفتن لبه های تیز چترت به چشم بقیه شی. و هی... به من نزدیک نشو. من تو رو بغل نمی کنم.

صدای خنده بازیکنان آسمان را پر کرد.

- خب من روند این بازی رو درک نمیکنم. ما بهتر از داور آمار گل های بازی رو می دونیم،و من نمیدونم اونا چین بالای سر لونا لاوگود. هی.... رودولف اونی که پشت سرشی نارسیسا نیست...لوسیوسه. اوه من شما رو دعوت میکنم جنگ جستجوگرها رو تماشا کنید. من نمیدونم ازاریس از چی ساخته شده اما با سرعت عجیبی خودشو به نیمبوس فلورانسو می رسونه. عجب رقابتی! مورگانا حتی چترشو محو کرده. دست هاشونو ببینید....

مورگانا باقی حرف های او را نشنید چون حس عجیب اپارات او را در بر گرفته بود.
وقتی در محوطه هاگوارتز ظاهر شدند، مورگانا بابت اینکه روی آزاریس نشسته، از خودش سپاسگدار بود.




سوال دوم: خب من میتونم احتمالات زیادی رو در نظر بگیرم اما به نظرم قوی ترین تصور اینه که اون یه جانورنمای خونسرد داشته و از اون تر قوی تر اینکه معجون تطابق دما داشته بوده می خورده (ادبیات نابود شد. دی:)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/4/16 11:12:33
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/4/16 14:27:02
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/4/16 14:35:19
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/4/17 0:33:23
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1394 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف:

1. در یک رول، تو صحرا کوییدیچ بازی کنین ( 25 نمره )
توضیح: همون طور که میدونین صحرا شرایط خاص خودشه داره، هوای گرم، گیاهای جادویی گرمسیری، حیوانات جادویی گرمسیری، تو یه صحرا کلی اتفاق میتونه بیفته، از خلاقیتتون استفاده کنین.


ای به روح این پاتر و خاندانش بوووووق !! آخه صحرا ؟ تو دمای 70 درجه بالای صفر مشنگا ؟ اصن اینا به کنار ... کدوم بوق زاده تسترال خورده ای جرئت می کنه چنین بلایی سر فرزند پیغمبره مملکت و آشپز لردسیاه بیاره ؟
حالا اشکال نداره ... بعدا به حساب این گستاخ با یه ساطور میرسم . الان بزرگترین مشکل ، دووم آوردن تو این گرمای خرما پزون بود . نه فقط من ... بلکه خیلی از دانش آموزای دیگه هم در حال انجام عرق گیری [!] بودند . راونکلایی ها بیشترین سهم رو گالن های پر از عرق داشتند .
گریفی ها هم گوشه ای با هافلپافی ها سرگرم مقایسه جاروها بودند . این وسط ما اسلیترینی ها فقط مونده بودیم و فکر اینکه با این صحرا و جاروهای آخرین سیستممون ، چه جوری کوییدیچ بازی کنیم . ریگول رو از اول حضورمون ندیدم تا اینکه بالاخره با یه بغل از انواع غنیمت جنگی هاش برگشت .
_ بوقی تسترال تو روحت !! آخه الان وقت دزدیه ؟ اصن آذرخشتو یکی ببره ... فک می کنی من جوابگو ام آقای جستجوگر ؟
ریگولوس در جواب فقط لبخند می زد . واقعا از این رفتارش حرصم می گرفت . آخه دزد هم اینقدر ریلکس ؟ اوووووف !!!!
ساطور هامو رو در آوردم و محکم به هم زدم .صدایی بس دحشتناک و بلند تولید شد و خوشبختانه توجه همه جلب .
- جنتل زنان و جنتل منان !!! من دیگه حوصله موندن تو این صحرا رو ندارم ! پاتر مارو انداخته اینجی کوییدیچ بازی کنیم ، پس ما هم بازی میکنیم . دقیقا 24 نفر ... ( یه لحظه شک کردم به عددم ! دوباره شمردم و ... اممممم ... شک کردم . دوباره شمردم ... و ... ا ... درسته دیگه !!!! )
اره .. دقیقا 24 نفریم . میشیم چهار تا تیم !
روی آذرخشم نشستم و بسرعت رفتم بالا . کمی با خوردن باد به صورتم ، حالم جا اومد . از اون بالا داد زدم :
- یالا بیاین بالا و برید تو تیم هاتون ! بازی اول ما و این پیشی کوچولو ها !
عاشق این بودم که گریفی هارو پیشی کوچولو خطاب کنم . بازی ها ، لیگی نبود . برنده بازی ما با بازی هافل و ریون بازی می کرد و دو تیم بازنده هم با هم !
رفتم تو حلقه هایی از جنس کاکتوس ایستادم . ریگولوس بالاتر از همه روی جاروش ، به موهاش ور می رفت و سعی می کرد مرتبشون کنه .
سوتی از ناکجا آباد نواخته شد . سرخگونی از جنس خز و خاشاک بیابون توی آسمون ول داده شد و از اون طرف ، برقی بسرعت از جلوی جستجوگر گریف و ریگولوس غیب شد .
از همه جالبتر بلاجر ها بود . دوتا حیوون نمیدونم چی چی که خودشونو تو هوا جمع کردن و پوستشون مثل زره بود .
بازی ، بازی عجیب غریبی بود . نیم ساعت گذشته بود ، کف دستم بخاطر تیزی های سرخگون ، خونریزی کرده بود . هر بار که مدافعا به بلاجر زنده مون ضربه میزن ، صدای ناله ای ای در صحرا می پیچید و ریگولوس ، دیوانه وار به دنبال گوی زرین بود .
اسلیترین به مانند همیشه پیش بود اما گرمای وحشتناک ، طوفان های شن گه هر از چند دقیقه ای ، گند میزد به بازی و شیرجه های هر از چند دقیقه ای من برای دور کردن سرخگون و برخوردم با حلقه های کاکتوسی ، عملا میدان جنگی رو ایجاد کرده بود .
در اون یکی زمین هم بازی جریان داشت ، اما هیچ ایده ای نداشتم که کی جلوتره ...
کم کم از حال داشتم می رفتم . روزه هم بشدت فشار می آورد . دیگه چشمم سیاهی رفت که صدای سوت شنیدم . حتما یکی گوی زرین رو گرفته بود ولی نمنیدونستم کی !!!پ

نمیدونم چقد گذشته بود . ولی وقتی چشمام رو از کردم ، توی درمانگاه هاگوارتز بودم . مورا ، ریگول و چندتا از بچه های اسلیترینی دورم نشسته بودن .
اولین کلمه ای که به ذهنم رسید رو از جمع پرسیدم .
- کی بازیارو برد ؟
ریگولوس خم شد و مستقیم تو صورتم زل زد .
- به توانایی های من شک داری سنگ و چوب ؟



2. تو یه مقاله کوتاه بگین چطوری جرج واتسون تونست خودشو با همه نوع آب و هوا وفق بده و بهترین بازیکن تو این امر بشه. ( 5 نمره )
توضیح: هر دلیلی میتونه داشته باشه، لباسه همه کاره، استفاده از گیاهان، حتی چک زدن به خودش برای گرم شدن. هر چی خلاقیتتون میگه.

این جرج واتسون بعید نیس جانورنما بوده باشه ها !!!! مثلا کاکتوسی ، مارمولکی .. چیزی ! کاکتوس ولی بیشتر بهش میخوره . هرکی میومده طرفش ... کاکتوس میشده ... بنده خدا سوراخ سوراخ میرفته پی کارش ! بعدم که کاکتوس عمرا تو هیچ آب و هوایی آخ بگه !
اها .. شتر هم میتونسته بشه ! دیگه از شتر مقاوم تر ؟ جلو توفان وایمیسته ، آب که کم نیاز داره ... قوی و اینا هم گه هست ....


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
1-

خب. هری گفت صحرا ضد آپارات است و بچه های مردم را از حیاط ضد آپارات هاگوارتز آپارات کرد به یک صحرای ضد آپارات. حالا اگر ضد آپارات نبود، آیا کسی در بین سال اولی ها آپارات بلد بود؟ خیر! آیا کسی به سن قانونی آپارات رسیده بود؟ خیر! آیا بیرون مدرسه جادو کردن مجاز است؟ خیــــــــــــر! حالا این مساله را که هری توضیح داد، کلی ضد و نقیض در آمد. اینکه کوییدیچ بازی کردن چطور قرار بود آنها را از این صحرا نجات بدهد را که دیگر توضیح هم نداده بود...!

علی ای حال، ارشد ها شروع کردند به یار کشیدن. ارشد ها از نسل آدم هایی بودند که معلمشان بهشان میگفت توی خانه شان دوربین کار گذاشته و بدبخت ها تا وقتی بروند به دانشگاه با ترس و لرز به دریچه کولر-محتمل ترین مکان برای تعبیه دوربین!- نگاه می کردند. ارشد ها دهه هفتادی بودند. ارشد ها گناه داشتند که فکر می کردند حرف معلم آیه منزل الهی است. آخ!

وندلین به عنوان ارشد هافلپاف، در مسابقات گردو-شکستم از آرسینوس که ارشد گریفندور بود شکست خورد و در نتیجه با بازنده رقابت بین رودولف لسترنج و گلرت پرودفوت که همانا ارشد اسلیترین بود رو در رو شد. لاکرتیا به عنوان جستجوگر، زاخاریاس و پاپاتونده به عنوان مدافع، برایان دامبلدور و جیم مک گافین به عنوان دو مهاجم دیگر هافلپاف غیر از خودش، و پیوز به عنوان دروازه بان هافلپاف، کسی که سالها بود این پست را در اختیار داشت، مقابل تیم اسلیترین صف کشیدند. رودولف بعد از مدت زیادی تفکر، ایرما پینس، آشا، مورگانا لی فای، فلورانسو، بلاتریکس لسترنج و ریگولوس بلک را انتخاب کرد. انتخاب ریگولوس در کنار پنج ساحره، یا رد گم کنی بود، یا نشان از تمایلات دامبلدورانه رودی داشت، یا اینکه...استغفار!

توپ ها را به هوا انداختند و مسابقه شروع شد.

همین؟
هه! نه!

در واقع، اصل ماجرا اینطور اتفاق افتاد. توپ ها را به هوا انداختند. لاکرتیا در حالی که دو دستی قاتل، گربه محبوبش را بغل کرده بود، در هوا اوج گرفت. چطور می خواست گوی زرین را بگیرد، معلوم نبود. برایان تلاش تحسین بر انگیزی از خودش نشان داد تا پرواز کند، ولی ریش بلندش جلوی دست و پا بود. تیم تمام ساحره اسلیترین به هوا برخاست، اما کاپیتان روی زمین مانده و این شکلی به اعضای تیمش خیره مانده بود! پیوز گیر یک گردنبند ضد روح زنگ زده افتاده بود که به گردن یک اسکلت نگون بخت از مسافر بیچاره ای بود که احتمالا بر اثر تمام شدن ذخیره آبش مرده بود، و ریگولوس بلک...هیچ معلوم نبود کجاست!

در غیاب جستجوگر و دروازه بان اسلیترین، کار تیم هافلپاف چندان سخت نبود. بعد از پاپیون کردن ریش برایان دور دسته جارویش، هرچند کسی نتوانست پیوز را نجات بدهد، اما سه مهاجم هافلپاف به راحتی گل ها را یکی پس از دیگری به ثمر می رساندند. بلاتریکس حتی اگر مدافع نبود هم ترسناک بود، و مورگانا حتی اگر چماق به دستش نمی دادند هم بوته های رز خاردار مخوفی داشت! فلورانسو با عینک بزرگش سرخگون را به راحتی پیدا می کرد و ایرما که میدانست سرخگون از آثار باستانی هاگوارتز است، چشم از این توپ وصله خورده بر نمی داشت! اما تیمی که کاپیتان ندارد مثل دسته مورچه ای است که فرمیک اسید ندارد، پخش و پلا می شود و دست آخر به مقصدش نمی رسد...!

جدا از مدافعین و مهاجمین که سخت با هم درگیر بودند، لاکرتیا بلک که تنها جستجوگر حاضر در زمین بازی بود، باید کار راحتی می داشت...اما اینطور نبود. شن های طلایی صحرا زیر نور آفتاب تیرماه می درخشیدند، گویی زمین با گوی زرین فرش شده باشد! عرق قطره قطره از پیشانی اش پایین می آمد و چشم هایش را می سوزاند. قاتل میو میوی اعتراض آمیزی سر داده بود، انگار فکر می کرد پرواز کردن باعث شده به خورشید نزدیک تر شود و بیشتر بسوزد! پس این گوی زرین لعنتی کجا بود؟

دو ساعت بعد، 300 به 20، هافلپاف به پیش می تاخت. اما حتی اگر لاکرتیا تا هفته بعد زمین مسابقه را می گشت، و حتی اگر برایان هزار گل دیگر به ثمر می رساند، آنها هرگز بازی را تمام نمی کردند. ریگولوس بلک همان اول مسابقه گوی زرین را ربوده و با افسون سرخوردگی از آنجا گریخته بود.

2-
-اگه سر حالم...اگه شادم واسه اینه که، پشتم گرمه! راحت تو بازی، اگه بردم واسه اینه که، پشتم گرمه! کیفم کوکه و سرما رفته از یادم، پشتم گرمه! یه پا ورزشکارم و از پا نیفتادم، پشتم گرمه!

همونطور که مشاهده کردید، جرج واتسون پشتش گرم بود. پکیج دیواری ایران رادیاتور، همه جا همراه شما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
1. در یک رول، تو صحرا کوییدیچ بازی کنین ( 25 نمره )



-اینجا، بیابان است. هوای اینجا یه عالمه درجه است و ملت در حال کباب شدن می باشند. در اینجا موجوداتی جادویی زندگانی می کنند، مانند کرفس بیابانی، ویزلی های بیابانی و تعداد زیادی چیز های بیابانی. خب بیاید با این جوان مصاحبه کنیم. سلام جوان!
-عِه، عِه، عِه... هوف... باو پختیم، سلام چیه!
-شما چند وقته اینجایی؟
-سه روز... نه، دو روز!
-خب شما در این مناطق بیابانی دشواری هم دارین؟
-دوشواری؟ خیلی هم جای خوبیه... یکیه! دوشواری نداره اینجا. خیلی هم عالی! یک بشر، از اون روزی که من آمدم اینجا کوییدیچ بازی کنم تا حالا یه دونه... جا-جارو، جارومو ورنداشت نبرد! نبرد، هیشکی.

در همان لحظه دوربین سمت زمین کوییدیچ چرخید تا از بازی فیلم بگیرد که با صحنه ای بسیار خاک بر سری مواجه شد. اکثراً با وضع بی ناموسی و بی لباسی می چرخیدند! دوربین به سمت مایکل کرنر برگشت و خبرنگار که آب از دهانش راه نیفتاده بخار می شد، پرسید:
-خب، می شه این وضع پوشش آستاکباری ملت رو توجیه کنین؟ اوا خاک به سرم، خودت هم که لباس نداری!

مایکل کرنر کمی عقب تر رفت تا دوربین نمای کامل او را بگیرد. مایکل کاملاً لخت بود و فقط یک شورت ورزشی پوشیده بود. چند فیگور گرفت و بعد دوباره در آغوش میکروفون برگشت:
-خواستم محض احتیاط یه فیلم با شورت ورزشی داشته باشم که بعداً حرف در نیارن. خب می گفتیم... بله آقا، هوا به نظرم گرمه یه کم، ملت سوخاری شدن تو این هوا و اینا، اینه که همگی لخت شدیم. البته لازم به ذکره که قبلش چشمامون رو درویش کردیم.
-موشگل پیش نیومد؟
-موشگل؟ موشگل ندارم من! فقط اینکه چند ساعت پیش پروفسور دامبلدور اومدن سر بزنن و دست بکشن به سرمون، منتها دستشون هرز رفت و اینا... اینه که تا گردن گذاشتیمش تو خاک.

دوربین به سمت تپه ی کوچکی از پشم چرخید که از قضا مو و ریش پروفسور دامبلدور بود. خبرنگار پرسید:
-الان این حالتش خطرناک نیست؟ نیشخند می زنه ها!
-نه نگران نباشین. برای ما خطری نداره. حالا دیگه زیر خاک و اینا چه خبره، اون رو مرلین می دونه.
-ینی مرلین هم زیر خاکه؟
-نه بابا... اصطلاح بود اَخمَخ.
-مایکل کرنر هوووووووی! :paz:

مایکل کرنر چشمانش را به حالت چوچانگشون در آورد و اندکی به سختی به سمت ملت نگاه کرد تا صاحب صدا را یافت. گفت:
-فک کنم یکی از همین ویزلی هاست.
-باشه... پس ما هم بریم تو افق محو شیم.
-قربان شما... آی لاو یو بائو.

مایکل کرنر که شورت ورزشی اش به دلیل وزش باد دچار حالتی بی ناموسی شده بود، روی جارویش پرید و هنوز دو متر هم ارتفاع نگرفته بود که توپی به او برخورد کرد و با زمزمه ی "شکلات... بغل..." ناک اوت شد.

در همین حین، همین که دوربین چرخید تا در افق محو شود، متوجه خروج دامبلدور از خاک شد. دوربین دوید و دوید تا اینکه زمین خورد و بعد سر و صدای دامبلدور و نهایتاً انگشت سانسورچی روی دکمه ی "توقف پخش" و تبلیغ تن تاک، این دوست بی باک. :-"




نقل قول:
2. تو یه مقاله کوتاه بگین چطوری جرج واتسون تونست خودشو با همه نوع آب و هوا وفق بده و بهترین بازیکن تو این امر بشه. ( 5 نمره )

روزی روزگار یک عدد جرج واتسون زندگی می کرد که سر "جرج" یا "جورج" بودنش اختلاف نظر بود. وی بعد از جر خوردن های بسیار به بهترین بازیکن کوییدیج تمام دوران ها تبدیل شده بود و خیلی حس خفانت به او دست می داد. اما ناموساً راز وی چه بود که در هر آب و هوایی مثل بولدوزر بازی می کرد؟

پس از تحقیقات بسیار در دانشکده ی "ماچاسوسِت شمال"، پروفسور "ممد مست و ملنگه" نتایج تحقیقات شبانه روزی خود را بر همگان عیان کرد. در این مقاله نوشته بود که جرج واتسون فقید، به دلیل اعمال حرکات بی ناموسی در هر آب و هوایی در شب قبل از مسابقات، جوگیر شده و در هر آب و هوایی طاقت می آورد. واتسون های بسیاری به این دلیل به وجود آمدند، از جمله "اِما واتسون" بازیگر هالیوود، دکتر "جان واتسون" همکار شرلوک هولمز و چندصد واتسون دیگر که در این مقال نمی گنجد. شباهت وی بر ویزلی ها نیز آشکار است، زیرا تعداد ویزلی ها و واتسون ها تقریباً برابر گزارش شده است.

پایان.




موعلم عزیزم، بیا تو را ببسوم
شوکوفه های شادی به پای تو بریزم
تو مثل یک چراغی، چراغی گرم و روشن
که روز و شب بتابی به قلب کوچک من
تو ماه آسمانی، قوی و مهربانی
خدا کند همیشه تو پیش ما بمانی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لامصب چقد رنک

!Only Raven

وبلاگ شخصی من

بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا


چقد چکش!

اصن ذووووق

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 04:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول

_اون رول ویولت رو یادته... کوییدیچ بازی کرده بود بعد وسطش تیکه های آهنگ گذاشته بود؟! فکر کنم اگه من بخوام این کارو بکنم احتمالا باید از آهنگای دوست شادمون جناب خراطها کمک بگیرم.

ریگولوس بعد از گفتن این جمله چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. واقعا دوست نداشت درون این جهنم ورزش کند، و البته بجز شنزار خالی و نخ نمای کنار خانه محل بهتری در امان از شر لنگه کفش همسایه ها پیدا نکرده بود. از گوشه چشم سیریوس را می دید که مصممانه اصرار داشت به برادر کوچکترش کوییدیچ یاد بدهد.

_جارو رو بگیر تو دستت و داد بزن:بالا!

ریگولوس درست شبیه حرکتی که سیریوس انجام داده بود را تکرار کرد،اما انگار جارو به وسط صورتش بیشتر از دستش علاقه داشت. جارو محکم وسط پیشانی اش فرود آمد و صدایی شبیه ترکیدن هندوانه بلند شد. ریگولوس با افکت پوکرفیس، خم شد و جارو را که دوباره روی زمین افتاده بود برداشت و رویش نشست. توضیحات آرام و منطقی سیریوس را می شنید.
_ببین... الان پاهاتو محکم به زمین فشار میدی و میپری هوا... البته نه دقیقا الان-ریگولوس الان نه!

دیر شده بود. ریگولوس مثل مگسی که با مگس کش نامزد کرده باشد در هوا چرخ میخورد. سیریوس که مثل ابر بهار عرق می ریخت و دلش میخواست هوای پنجاه درجه بالای صفر را جر داده درونش را با سوزن پر کرده و دوباره آنرا بدوزد، ریگولوس را بلند صدا زد و همینکه پایش را بلند کرد تا دنبالش بدود چیزی را احساس کرد که پایش را گرفته بود... قبل از اینکه هر گونه فکری از ذهنش بگذرد با صورت روی زمین ولو شد. با خشم به پشت سرش خیره شد. یک تله شیطان صورتی رنگ پایش را گرفته بود. گیاه به او خیره شد و با افکت بابا پنجعلی زمزمه کرد: داد نزن...

و سپس پای او را رها کرد. سیریوس برای لحظه ای به گیاه خیره شد که با پررویی تمام او را برانداز میکرد... نمی فهمید پنجعلی چه نسبتی باید با تله شیطان داشته باشد. احتمالا بخاطر گرمای هوا گیج شده بود!

در طرف دیگر ماجرا،ریگولوس همانطور که در هوا چرخ میخورد تلاش داشت ادای ویولت را با آهنگ های مجید خراطها در بیاورد.

_تیغ اولو بزن... !

خورشید توی فرق سرش می تابید و شن های صحرا توی چشمانش فرو می رفتند. باد توی گوشش سمفونی برپا کرده بود. نفس عمیقی کشید...

یکی به چپ... دو تا به راست... یه دور به چپ انعطاف میگیری و دو دور به سمت راست خیز برمیداری...

سیریوس هیچ وقت این ها را نگفته بود. ریگولوس هفت ساله دلش نمیخواست به درخت بخورد.. .پس باید به تنهایی کاری میکرد.

_من خیانت کردم اما تو نیاوردی به روم!

و این وسط خراطها هم ول کن نبود. ریگولوس خودش را به سمت چپ تاب داد... به سمت راست تاب داد... و باز هم تاب داد... هی تاب داد...

صاف شدن جارو را احساس کرد... تعادل پس از این همه چرخ خوردن حس محشری بود! سرفه کرد... و نفس عمیقی کشید... دیگر گرما را احساس نمیکرد. به خورشید طلایی رنگ خیره شد... صدای آهسته ی دست زدن های سیریوس را از پایین پاهایش می شنید...

همه چیز پایین پاهایش بود.
حالا احساس میکرد که پرنده ها چقدر خوشبختند! به "بالا" تعلق داشتند.

_ریگولوس؟ ریگولوس!

ریگولوس متوجه نمیشد چرا خراطها دارد صدایش میزند.

_بلک... هوووی بلک!

ناگهان چشمانش را باز کرد. دانش آموزانی که با آنها به زمین کوییدیچ هاگوارتز آمده بود دورش را گرفته بودند. صحرا درست همان صحرایی بود که چندین سال پیش با سیریوس برای اولین بار در آن اوج گرفته بود و پرواز کرده بود. شاید برای همین بود که فرو رفتن در خاطراتش باعث شده بود صدا هایی که صدایش میزدند را نشنود. تقریبا ده دقیقه بود که ایستاده و به بوته های خشک خیره شده بود.

دستش را آهسته بالا آورد... و به جارو خیره شد. زمزمه کرد:بالا!

جارو هنوز هم به وسط صورتش بیشتر از دستش علاقه داشت.

________________________

تکلیف دوم

پدر جرج واتسون مارمولک بوده میگن بنابرین این بشر کلا خونسرده،همراه دمای هوا اینم دما عوض میکنه
البته میگن چایش رو گوزل کرده بوده... از کباب پز پلین که اندازه یه مهمونی سیخ داره و کفش پیاده روی تنتاک هم استفاده میکرده اعتماد ما هم سرمایش بوده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مشق شماره 3:
او در سرما خودش را با باد معده های عظیم خود گرم میکرد که بغیر از گرم کردن باعث افزایش سرعت و بدر کردن حریف از زمین هم میشد.
برای خنک کردن خودش هم از هواکش های تنتاک استفاده میکرد که میشد رو جارو جلوی خودت نصب کنی اینقد خنک میکنه کل ورزشگاه خنک میشه منتها بعد از بازی سوار روی جارو رو باد برده.
و در طوفان لباسی داشت که ورد "پروتگو"روش اجرا شده بود و حریف رو از باد و بارون حفظ میکرد.
میگن جرج واتسون بخواطر زیاد حدر دادن باد معده و کم آوردن هوا سقط شده یا باد خنک کن تنتاک بردتش به نا کجا آباد و یا اشتباهی روی لباسش طلسم چسباننده داعمی و نامرعی کننده رو اجرا کرده بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
سلام
،
خوبی
؟
چه جالب
!
من نیستم
...
خخخخخ


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
[size=medium]مشق مخلوط شماره1و2:
ناگهان پایش از زمین کنده شد و دور خود چرخید و چرخید ، تا اینکه با پوز کج و کوله اش زمین را ماچ کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد آسمان و زمین زرد شده بود.هرچه در دهانش رفته بود تف کرد و بعد کلی اخ و تف به اطرافش نگاه کرد، به سختی با آن همه شن در چشم میتوانست بیابان را ببیند که چیزی مثل عصای موسی خورد توی سر نداشته اش و با نگاه کردن به چماق های بال داری که دور سرش پرواز میکردند نقش زمین شد.
وقتی حالش جا آمد و بلند شد یکی از جارو های قدیمی مدرسه را دید و به هری پاتر و آذرخشش لعنت فرستاد و لگدی به جارو زد و جارو هم با کمال احترام باز خورد توی سرش.
خود را آرام کرد و فریاد زد"بالا!"
بر چوب جارو سوار شد و در این فکر بود که خاکی بریزد توی سرش که بلوجری توی سرش خورد در حالی که سرش را در دیواری نامرعی میکوبید ( )در مقابل بلوجر که دوباره به سمتش می آمد جا خالی داد.

کوافلی از ناکجا آباد هم در سرش کوبیده شد و در دستانش قرار گرفت و بعد اسنیچ طلایی با بال های اعصاب خورد کنش اورا قلقلک داد.پسرک که از حضور پروفسور سریش پاتر که در ردای نامرعی مخفی شده بود اطلاعی نداشت
چوبش را بیرون کشید و بلوجر را ترکاند ، کوافل را به افق فرستاد و اسنیچ را(با جادو) گرفت.
وقتی حواسش را جمع کرد متوجه شد کیلومتر ها از زمین فاصله گرفته و به فضا میرود، وقتی از جو خارج شد متوجه مردی در سفینه ای شد که مانند مست های دیوانه میگفت"این هم از دهمی از زمین جادوگر میباره یا من خل شدم...هپ...هپ!"و با سکسکه ای غش کرد.
چوب جاروی ابله داشت با سرعتی زیاد به زمین بر میگشت !
پسرک که رنگ عوض میکرد و تقریبا بیهوش شده بود خود را روبروی پروفسور پاتر خشمگین یافت او فریاد زد"پسره ابله از وقتی فاج استعفا داد یارانه ها رو قطع کردن میدونی چقدر تهیه ی کوافل و بلوجر سخته تو ترکوندیشون؟!
و یک تو سری به پسرک زد و فریاد زد"پنجاه امتیاز از گروهت کم میشه."
پسر لگدی نسار چوب جارو کرد.ولی این تو سری پرفسور آخرین تو سری نبود ، چوب جارو تو سری محکمی نثار پسر کرد و با خون پسر روی دیوار قلعه نوشت:
در اتاق چوب جارو باز شده
دشمنان چوب جارو آگاه باشند...


ببخشید دیگه اگه بد بود این اولین رولمه.[/size]ببخشید یکم خطش قاطی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان دامبلدور در 1394/4/8 17:06:03
سلام
،
خوبی
؟
چه جالب
!
من نیستم
...
خخخخخ


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی اول




- پس این معلم ما کو؟

دانش آموز کم طاقت هافلپافی، با نگرانی اطراف را نگاه کرد، در یک روز گرم تابستانی، نوگلان باغ علم و دانش در زمین کوییدیچ هاگوارتز منتظر استاد خود، هری پاتر بودند. عرق بر روی پیشانیشان نشست و با کمی اضطراب، انتظار آغاز اولین جلسه ی پرواز و کوییدیچ خود را می کشیدند.

- این چه وعضشه؟ ملت روزه دارو چرا تو آفتاب نگه میدارین؟
- هوا ابریه که.
- جدی؟ نه منظورم اینه دریغ از یه نسیم!
- دو دقیقه پیش نزدیک بود باد ببرتت، اون وقت میگی نسیمم نمیاد؟

دانش آموز بعد از آنکه برای دومین بار متوجه شد غر زدن فایده ای ندارد، به کنج زمین پناه گرفت و بر مرلین و خاندانش درود فرستاد. ناگهان جارویی به سرعت از کنار گوش دانش آموزان گذشت، وقتی نوگلان سرشان را برگرداند اثری از جارو نبود. بار دیگر جارو از سمتی دیگر گذشت اما این بار، مردی سیاهپوش بر روی آن دیده شد.

هری پاتر سوار بر جارو بالای سر دانش آموزان میچرخید و آماده ی شکار شد آماده ی نشستن بر روی زمین شد. بعد از چند ثانیه، در میان گرد و خاکی که از نشستن جارو ایجاد شده بود، فردی با ردای استادی بیرون آمد.

- عالی بود پروفسور!
- معرکه!
- ده امتیاز از گروهتون کم میشه.
-

هری پاتر جارویش را به دیوار تکیه داد، سپس سر خود به طرف دانش آموزان برگرداند و در حالی که در بین صف دانش آموزان قدم میزد، گفت:
- من استادی نیستم که با تعریفو این جور چیزا امتیاز بدم، تو کلاس من فقط تلاش حرف اولو میزنه، حالا میریم سره درس اول، من نه وقت خودم نه شمارو با تعریف قوانین و توپ و اینا تلف نمیکنم، تکلیفه اولتون عملیه!
-
- نه، اون عمل نه، منظورم اینه که شما باید خودتون خودتونو نشون بدین، یکی از موضوعاتیه که تو کوییدیچ خیلی مهمه وفق دادن خودتون با شرایط آب و هواییه، چه سرمای استخوان سوز، چه گرمای ذوب کننده، چه بارون سیل آسا، چه کولاک که بهترین بازیکن در این امر، جرج واتسون فقید بود که بعید میدونم بشناسینش. از اونجایی که الان تو تابستونه، میخوام تو گرم ترین شرایط ممکن کوییدیچ بازی کنین. فقط بگم صحرایی که میرید ضد آپاراته.

قبل از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، هری چوبدستی خود را تکان داد و با این کار، نوگلان باغ دانش نا پدید شدند. پسر برگزیده با این فکر که دانش آموزانی را که در صحرا ظاهر کرد، چه کار میکنند، به سوی دفتر اساتید به راه افتاد.

تکلیف:

1. در یک رول، تو صحرا کوییدیچ بازی کنین ( 25 نمره )
توضیح: همون طور که میدونین صحرا شرایط خاص خودشه داره، هوای گرم، گیاهای جادویی گرمسیری، حیوانات جادویی گرمسیری، تو یه صحرا کلی اتفاق میتونه بیفته، از خلاقیتتون استفاده کنین.


2. تو یه مقاله کوتاه بگین چطوری جرج واتسون تونست خودشو با همه نوع آب و هوا وفق بده و بهترین بازیکن تو این امر بشه. ( 5 نمره )
توضیح: هر دلیلی میتونه داشته باشه، لباسه همه کاره، استفاده از گیاهان، حتی چک زدن به خودش برای گرم شدن. هر چی خلاقیتتون میگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1394/4/8 16:35:06
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1394 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس پرواز و کوییدیچ با تدریس پروفسور هری جیمز پاتر- ترم 19(تابستانی)

برنامه کلاسی این درس در طول این ترم به شرح زیر خواهد بود:

نقل قول:
جلسه اول= دوشنبه 8 تیرماه 94
جلسه دوم= دوشنبه 22 تیرماه 94
جلسه سوم= دوشنبه 5 مردادماه 94
جلسه چهارم= دوشنبه 19 مرداد 94
جلسه پنجم= دوشنبه 2 شهریور 94


تذکر:لطفا قوانین را به دقت مطالعه کنید.

با آرزوی موفقیت برای ایشان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!