ارشد ریونکلاو
1.
لینی که تا آن لحظه لیستی از تمام کارهای بدی که انجام داده تهیه کرده بود، با مروری بر آن به این نتیجه میرسد که هرگز مستحق چنین مجازاتی نبوده است. با ناامیدی تکانی به سرش میدهد تا این افکار از سرش خارج شود و خودش را در میان شش ریونکلاوی دیگر مییابد. در مقابل آنها نیز هفت بازیکن اسلیترینی سوار بر جارو منتظر ایستاده بودند.
- استاد اینجا بمون آبم میدین؟

لینی با شنیدن این حرف مشتاقانه برمیگردد و به پروفسور پاتر چشم میدوزد. البته دلیل این نگاه هیچ ربطی به زخم روی پیشانی هری پاتر یا پسر برگزیده بودنش نداشت، بلکه فقط برمیگشت به منافع شخصی و مسلما آب!
هری نگاهش را از چهرههای سرتاسر امید دانشآموزان که همه بدون استثنا به او زل زده بودند برمیدارد و دست به سینه میایستد.
- نخیر! از مهمترین ویژگیهای بیابون در کنار هوای گرم، همین کم شدن آب بدن و نیاز به آب داشتنه. اگه بخوام اینو حذف کنم دیگه چه سختیای میمونه؟

صدای فریاد یکی از دانشآموزان از نقطهای دور به هوا بلند میشود.
- گرما! نور شدید خورشید! منظرهی خشک و بی آب و علف!

هری بیتوجه به دانشآموزی که این را گفته بود، در سوتش میدمد و بازیکنان ریونکلاو که هنوز حتی سوار بر جارو هم نشده بودند سراسیمه و همزمان با رها شدن توپها به آسمان میپیوندند. هرچه بالاتر میروند، بر سایز خورشید افزوده شده و گرمای هوا بیشتر میشود!
- سلام! این صدای ریتا اسکیتر دروازهبان ریونکلاو و گزارشگر مسابقهس که گوشهاتون رو نوازش میکنه. همونطور که میبینین یا شاید نمیبینین چون نمیخواین ببینین، شایدم میخواین ببینین ولی امکانات عالی ورزشگاه(!) مانع میشه یا حتی میخواین ببینین ولی نور شدید خورشید مانع میشه...
لینی که میبیند ریتا بیش از حد چرتوپرت میگوید، دست از گوش دادن به حرفهای او برمیدارد و چشمهایش را تیز میکند بلکه اسنیچ را بیابد. ناگفته نماند که در این میان صدهزار مرتبه مرلین را شکر میگوید که مهاجم یا مدافعِ همواره در حال تکاپو نیست تا هم انرژی بیشتری مصرف کند و هم سریعتر آب بدنش توسط عرقهای بیوقفه خالی شود.
- عه!

لینی با چشمهای گشاد شده به ریگولوسی چشم میدوزد که گویا حرفهای ذهنش را شنیده بود و بر اثر کمبود آب سقوط کرده و بر روی زمین داغ بیابان ولو میشود.
- من چیزی نگفتم. به من چه.

لینی این را میگوید و به سمتی دیگر پرواز میکند. سعی میکند با اوج گرفتن و برخورد باد با بدنش، کمی خنک شود. اما حتی بادی که ایجاد میشد نیز گرمتر از آنی بود که فشفشه بگوید آواداکداورا! (برگرفته از کور بگه شفا!
) نیم ساعت به همین ترتیب میگذرد و لینی هربار با این خیال که اسنیچ را دیده است به سمتی هجوم میبرد، اما تنها چیزی که دستگیرش میشد انعکاس نور خورشید بود که همه چیز را درخشان کرده بود. صدای گزارشگر بار دیگر به گوشش برخورد میکند.
- ایرما بعد از صاف کردن عینکش، کوافلو برای مورگانا میفرسته. مورگانا هنوز کوافلو نگرفته دوباره به ایرما برمیگردونه و این روند بده و بگیر همینطور ادامه پیدا میکنه و هر لحظه به دروازه ریون نزدیکتر میشن. یه ثانیه از حضورتون مرخص میشم تا جلوی گلی که الانه که بخوریمو بگیرم.
صدای ریتا یک ثانیه قطع میشود و بعد صدای بیروحش به هوا برمیخیزد:
- 80، 60 به نفع اسلیترین! مهم نیست که عقبیم، چیزی که زیاده وقته... رودولف که معلوم نیست چرا به جای چماق، قمه دستشه، بلاجری که مورگانارو نشونه گرفته بودو از وسط نصف میکنه و در این لحظه بلاجر مرحوم از دور مسابقات حذف میشن. یک دقیقه سکوت به احترامشون.

لینی بعد از اطلاع از نتیجه بازی دوباره گوشش را به روی حرفهای ریتا میبندد. او که شدیدا احساس گرما و تشنگی و کلافگی میکرد، به خود قول میدهد که اگر جستجوگر تیم حریف سریعتر اسنیچ را دید هیچ سنگاندازیای نکند و بگذارد با گرفتن اسنیچ این بازی عذابآور به اتمام برسد.
- اوپس! الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

بار دیگر نویسنده به تخیلات لینی جواب مثبت میدهد! دیالوگ لینی زمانی از دهانش خارج میشود که فلورانسو جستجوگر اسلیترین را میبیند که با خوشحالی بر سرعتش افزوده بود و به هوا چنگ میزد.
لینی جارویش را کج کرده و به سمت او حرکت میکند. البته نه با این هدف که خودش زودتر اسنیچ را بگیرد، به هر حال آن بالا قولی داده بود، بلکه به این دلیل که... اممم... مهم نیست! در هر صورت لینی به آن سمت خیز برمیدارد! اما هنوز چند متر جلو نرفته بود که جارویش را متوقف میکند. زیرا پسری را که زیرپایشان ایستاده بود و با جادو سنگی را در آسمان هدایت میکرد تا فلورانسو به خیال اسنیچ به دنبالش برود را میبیند.
فلورانسو هم همان گولی را خورده بود که لینی در طی این نیم ساعت کذایی خورده بود. لینی با بدخلقی ارتفاعش را از زمین کم میکند و فریاد بلندی سر آن پسر تازهوارد بوقی میکشد.
- هوی ابله! اینطوری که بازی زودتر تموم نمیشه. اگه راست میگی اسنیچو پیدا کن و جادوش کن!

پسر تازهوارد با فریاد لینی سرجایش خشک شده و سنگی که هدایت میکرد به صورت یکهویی سقوط کرده و بر فرق سر مبارک پروفسور پاتر فرود میآید. مسلما حدس اینکه پروفسور پاتر بر اثر این ضربه بیهوش میشود سخت نیست. ضمن اینکه فلورانسو هم که به دنبال سنگ در حرکت بود، در تغییر جهتش در انتهای زمین ناموفق بوده و سرش درون ترکی بزرگ اندرون زمینِ بیابون فرو میرود.
صدای جیغ و داد و فریاد دانشآموزان به هوا برخاسته و همگی به سمت پروفسور پاتر شیرجه میروند تا او را به هوش بیاورند. در این میان چند دانشآموز زیر دست و پا، و عدهای دیگر بر اثر کمبود آب تلف میشوند و به خیل عظیم جنازههای روی زمین افزوده میشن. لینی که ذوب شدن خودش همراه تمامی آب باقیمانده در بدنش را دور نمیدید، از جارو پایین آمده و دست و پا زنان خودش را به کاکتوس کلفتی که بسیار دورتر از پروفسور پاتر و حلقهی فداییِ دورش بود میرساند.
- خودشه... بگو که آب داری!
(این شکلکه خودش مشکل داره فک نکنین من اشتباه تایپی دارم :| برای فهمیدنش یکبار امتحان کافیه!)لینی با جادو کاکتوس را از جا کنده و با احتیاط ریشهی آن را بیرون میکشد. چند قطره بیشتر نبود، ولی به هر حال آب بود که از ریشهاش میچکید! لینی همچون آبندیدهها دهانش را جلو میبرد تا آن را بنوشد اما صدایی که میشنود او را میخکوب میکند.
- بی ادب!
لینی چندین بار چشمهایش را باز و بسته میکند تا مطمئن شود آنچه را که میبیند درست است. چیزی شبیه به موش خرما و البته بسیار بزرگتر از سوراخِ ایجاد شده زیرِ کاکتوس، سرش را بیرون آورده بود و این را بر زبان رانده بود. لینی نمیدانست این چه موجودی است و حدس میزد که کمبود آب و گرمای بیش از حد این توهم شنیداری و دیداری را بوجود آورده است، اما نویسنده خوب میداند که این موجود جروی است و از خالی شدن سقف بالای سرش عصبانی است.
جروی جلو میآید و با سر ضربهای به دست لینی میزند. لینی از ترس، و نه از درد، ریشهی آبداری که در دست داشت را میاندازد و سریعا جروی مذکور آن را قاپیده و به درون همان سوراخی که از آن بیرون آمده بود برمیگردد. بعد از چند ثانیه ریشهی خالی شده از آب به بالا پرتاب میشود بلکه بتواند سقف جدیدی برای خانهی خراب شدهی جروی باشد!
در همان لحظه لینی هم به دلیل آنچه دیده بود و هم به دلیل کمبود آب سرش گیجی ویجی میرود که با برخورد اسنیچ به فرق سرش همه چیز کامل شده و پخش زمین میشود. اسنیچ بیجان که بالهایش در حال ذوب شدن بود نیز همانجا آرام میگیرد...
2.
تصور! خیال! تلقین! انرژی مثبت!
کافیه اونقد قوی تصویرذهنی از برف و کولاک و سرمای قطب بسازی، اونوقته که سرما تو تک تک سلولای بدنت نفوذ میکنن و واقعا سردت میشه!
هر آب و هوایی که جلوش(!) میذاشتی، ایشون خیلی راحت خلافش رو تصور میکرد و بعد از اینکه بدنش ایمن میشد پا تو زمین مسابقه میذاشت و بازیشو میکرد. از اونجایی هم که جستجوگر تشریف داشت (کی گفته جستجوگر بوده؟ خودم! تحقیق کردم فهمیدم. شمام میکردین تا بفهمین.
) هروقت حس میکرد سپر ذهنی بدنش رو به زواله برای دقایقی توقف میکرد و خودشو بازسازی میکرد.مطمئنا این یه ذره وقت تلف کردن در مقابل اون همه بازیکن بیجانی که به زور با شرایط کنار میومدن و جنازههای متحرکی بیش نبودن، مشکل بزرگی نیست!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



الان بزرگترین مشکل ، دووم آوردن تو این گرمای خرما پزون بود . نه فقط من ... بلکه خیلی از دانش آموزای دیگه هم در حال انجام عرق گیری [!] بودند . راونکلایی ها بیشترین سهم رو گالن های پر از عرق داشتند .

به اعضای تیمش خیره مانده بود! پیوز گیر یک گردنبند ضد روح زنگ زده افتاده بود که به گردن یک اسکلت نگون بخت از مسافر بیچاره ای بود که احتمالا بر اثر تمام شدن ذخیره آبش مرده بود، و ریگولوس بلک...هیچ معلوم نبود کجاست!
دوربین به سمت مایکل کرنر برگشت و خبرنگار که آب از دهانش راه نیفتاده بخار می شد، پرسید:
گفت:
واتسون های بسیاری به این دلیل به وجود آمدند، از جمله "اِما واتسون" بازیگر هالیوود، دکتر "جان واتسون" همکار شرلوک هولمز و چندصد واتسون دیگر که در این مقال نمی گنجد. شباهت وی بر ویزلی ها نیز آشکار است، زیرا تعداد ویزلی ها و واتسون ها تقریباً برابر گزارش شده است.

بنابرین این بشر کلا خونسرده،همراه دمای هوا اینم دما عوض میکنه


)در مقابل بلوجر که دوباره به سمتش می آمد جا خالی داد.
اطلاعی نداشت




